searchicon

کپی شد

محدودۀ اختیار و آزادی در اسلام

در طبیعت و سرشت انسان هیچ چیز به اندازۀ استقلال و آزادی ارزش و قیمت ندارد؛ چنان که اگر کسی را در جایی محدود کنند و همۀ نعمت ها و لذت های دنیا را برای او فراهم آورند، راضی نیست و آزادی را بیشتر دوست دارد.

یکی از دلایل مهم بقای قداست نام انبیای الاهی در میان جامعۀ بشریت، در این نکته نهفته است که از سویی بشریت همیشه به آزادی نیاز دارد و این حق طبیعی و فطری او است و از سویی دیگر انبیای الاهی (ع) اولین کسانی بودند که از این حق بزرگ بشریت؛ یعنی آزادی دفاع نمودند و برای شناساندن و تحقق آن تلاش نمودند و معارفی که برای بشریت به ارمغان آوردند، در بردارندۀ بهترین اصولی است که حافظ آزادی در میان انسان ها است. به همین جهت است که انبیا همیشه در ذهن و خاطر انسان ها زنده هستند، اما مخترعان صنایع هر چند برای رفع نیاز مردم تلاش می کنند، ولی به دلیل نوآوری های جدید و پیشرفت دایمی علم و صنعت، نامشان پس از مدتی از خاطره ها محو می گردد؛ مثلاً امروزه کسی برای مخترع شیشه که در عصر فراعنه مصر بوده قداستی قائل نیست و نامی از او نمی برد.

به هر حال آزادی حق طبیعی انسان و خواسته ای است که با سرشت او آمیخته و عجین شده است.

امّا در مورد حق آزادی، این نکته  باید مدنظر قرار گیرد که مفهوم آزادی از جمله مفاهیمی است که دارای معانی متعدّدی است. ممکن است کسی آگاهانه یا ناآگاهانه حکمی را که مربوط به یک معنای آزادی است به معنای دیگر آن سرایت دهد! برای آن که در مورد مفهوم آزادی در دام مغالطۀ لفظی گرفتار نشویم، لازم است با معانی مختلف آن آشنا باشیم:

الف. آزادی به معنای “استقلال وجودی”:

یکی از معانی آزادی این است که یک موجود، کاملاً مستقل باشد و تحت تأثیر و سیطرۀ هیچ موجود دیگری نباشد؛ مثلاً کسانی که اعتقاد به خداوند ندارند، می گویند: عالم هستی وابسته به هیچ چیزی نیست و روی پای خود ایستاده است و یا کسانی که معتقد به خداوند هستند، ولی می گویند خداوند پس از خلقت عالم آن را به حال خود رها کرده و عالم پس از خلقت نیازی به خداوند ندارد. برای انسان در عالم چنین آزادی ای قائل اند، ولی از نظر اسلام این نوع آزادی منحصر در ذات متعالی خداوند است و تنها خداوند است که هیچ محدودیت وجودی ندارد و فقط او است که مستقل و بی نیاز است و بقیۀ موجودات همه به او وابسته و نیازمند هستند.

ب. آزادی به معنای “اختیار”[1]:

معنای دیگر آزادی که باز به حوزۀ الاهیات و فلسفه و کلام و نیز روانشناسی فلسفی مربوط می شود، آزادی در مقابل جبر است. از دیرباز این بحث بین اندیشمندان و صاحب نظران وجود داشته که آیا واقعاً انسان در رفتار خود آزاد است و اختیار دارد، یا این که فقط خیال می کند که آزاد است! و در واقع مجبور است و از خود اراده ای ندارد.[2]

در این بحث سه نظریه وجود دارد:

1. جبر و بی ارادگی: پیروان این نظریه[3] می گویند انسان ها در اعمال و رفتار خود کوچک ترین اراده ای ندارند و بشر؛ مانند ابزاری با شعور در دست استاد است و آنچه واقع می شود همان مشیت خداوند است.

2. تفویض یا واگذاری: پیروان این نظریه[4] می گویند خداوند انسان را آفرید و او را با دستگاه مغز و اعصاب مجهز کرد و کارهایش را به خودش واگذار نمود. بنابراین، خداوند هیچ تأًثیری در افعال و رفتار انسان ندارد و قضا و قدر هم اثری ندارد.

3. اختیار یا امر بین الامرین[5] (نه جبر و نه تفویض بلکه نوعی اختیار):

این عقیده را شیعه به پیروی از بیانات اهل بیت (ع) اختیار کرده است؛ یعنی سرنوشت انسان به دست خود او است و در اعمال و رفتارش صاحب اختیار است، اما با خواست خداوند و اثری که برای قضا و قدر الاهی هست؛ یعنی در یک پدیده و یک عمل انسانی دو اراده تأًثیر می کند: “اراده خداوند و اراده انسان” و تا این دو اراده نباشد عملی واقع نخواهد شد.

البته این دو اراده در عرض یک دیگر نیستند؛ یعنی از باب تأًثیر دو علت بر معلول واحد نیست، بلکه در طول یک دیگرند؛ یعنی همان گونه که وجود هر موجودی در سایۀ وجود الاهی و قدرت هر قادری بسته به قدرت خداوند است، همین طور اراده و اختیار هر مختاری در پرتو اراده و اختیار خداوند متعال است.

استدلال بسیار ساده برای این نظریه، از یک سو توجه به توحید در خالقیت و ربوبیت خداوند و عمومیت اراده و قدرت خداوند نسبت به همه چیز و از سوی دیگر توجه به عدالت خداوند و شهادت وجدان عمومی و فطرت همگانی بر اختیار و آزادی انسان، است.

نکته ای که باید توجه داشت این است که آزادی در این بحث به معنای آزادی تکوینی است که حاکی از واقعیت عینی است، و نمی توان از این بحث، آزادی حقوقی و ارزشی را نتیجه گرفت و در دام  مغالطۀ اشتراک لفظی غلطید.

ج. آزادی به معنای “عدم دل بستگی”:[6]

معنای سوم آزادی، مفهومی است که بیشتر در اخلاق و عرفان کاربرد دارد؛ یعنی انسان به دنیا و مادیات و لذایذ دنیوی و غیر الاهی تعلّق خاطر نداشته باشد. عشق و محبت او منحصر در ذات اقدس الاهی باشد و اگر شخص یا چیزی را دوست می دارد، در سایۀ محبت خداوند و به دلیل آن باشد که پرتویی از جمال الاهی است.

این معنای آزادی که یک معنای ارزشی است، به صورت مطلق مطلوب نیست؛ یعنی اگر انسان از تعلّق و محبت به هر چیز و هر کس حتی خداوند متعال آزاد باشد، ضدّ ارزش است و همین جا است که جای لغزش و مغالطه است.

د. آزادی در مقابل بردگی که یک مقوله اجتماعی است:

در زمان های پیشین[7]، خرید و فروش برده رواج داشت و برخی انسان ها برخی دیگر را به بردگی می گرفتند و از آنها کار می کشیدند و … البته گروهی نیز آزاد بودند و برده کسی نبودند.

با ظهور اسلام گام های اساسی و راه کار های واقعی در جهت آزادی برده ها از طرف اسلام ارائه شد که به جهت اختصار از بیان آنها صرف نظر می کنیم و خواننده را به کتاب هایی که در این زمینه نوشته شده است، ارجاع می دهیم.

هـ. آزادی در اصطلاح حقوق و سیاست (حق حاکمیت):

انسان آزاد، انسانی است که تحت حاکمیت غیر نباشد و خود مسیر زندگی و منش و روش خویش را تعیین کند.

در این جا دو گرایش وجود دارد:

گرایشی که می گوید: انسان باید مطلقا آزاد باشد و حاکمیت هیچ کس حتی خدا را نپذیرد.

گرایشی که عقیده شیعه است: انسان نباید تحت حاکمیت انسان های دیگر باشد، نه آن که حتی از حاکمیت خدا نیز آزاد باشد؛ یعنی حاکمیت اصالتاً فقط از آن خداوند است و خداوند این حق حاکمیت را می تواند به انسانی منتقل کند.

ساده ترین استدلال آن، این است که خداوند متعال وجود فیزیکی و مادی ما را آفریده و روح خویش را در ما دمیده است. علاوه بر آن نعمت های بی شماری به ما بخشیده است که قابل شمارش نیست؛ مانند هوا، آب، غذا، اعضای بدن، قدرت اندیشیدن، و هر چیزی که به زندگی انسان مربوط می شود و مالکیت خداوند نسبت به این نعمت های مادی و معنوی سلب شدنی نیست. حال که خدا مالک است و ما بنده او، بر اساس این حکم عقلی که “مالک می تواند هرگونه که مایل است در ملک خویش تصرف کند”، او حق دارد هرگونه تصرفی در ما بنماید و ما باید در مقابل او تسلیم و مطیع باشیم.

علاوه این که هیچ کس به اندازۀ خالق و آفریننده از خصوصیات و نیازها و کمالات وجودی ما خبر ندارد و هیچ کس هم به اندازۀ او طریق و روش رسیدن به کمالات ما را نمی داند. پس تنها خداوند است که هم خواستار مصالح و تکامل ما است و هم راه رسیدن به کمالات ما را می داند. پس اگر ما خواستار مصالح خود هستیم، باید از آیین و روشی که خداوند برای ما پسندیده است پیروی کنیم و حاکمیت او را بپذیریم.[8]

و. آزادی حقوقی:[9]

مراد از آزادی در حقوق این است که اموری در زندگی اجتماعی وجود دارد که انسان می تواند آنها را انجام دهد و دولت و حکومت حق منع و تعقیب در  مورد آنها را ندارد؛ مانند آزادی در انتخاب مسکن، لباس، شغل، همسر و آزادی بیان و عقیده… .[10]

در این مورد اصل این که این حقوق و آزادی ها مطلق نیستند و باید محدود شوند بحثی نیست. هیچ نظام حقوقی در هیچ کجای دنیا از گذشته تا به حال وجود ندارد که آزادی مطلق به افراد داده باشد، اصولاً وضع قانون و تدوین نظام حقوقی، خود به معنای قرار دادن حدّ و مرز برای رفتار افراد جامعه است. بحثی که وجود دارد بر سر “حدود آزادی” است.

امروزه معمولاً گفته می شود حدّ آزادی، آزادی دیگران است؛ یعنی انسان آزاد است هر رفتاری را که می خواهد گزینش کند، مگر آن که رفتارش مزاحم آزادی دیگران شود.

گرایش لیبرالیستی در حقوق چنین نظری دارد، اما اگر بخواهیم این مسئله را از دیدگاه اسلام بررسی کنیم، پاسخ این است که تعیین حدّ آزادی بر اساس مصالح مادی و معنوی و دنیایی و آخرتی انسان ها است؛ یعنی شرط اصلی آزادی در انتخاب و گزینش یک رفتار، این است که تأمین کنندۀ مصالح انسان اعمّ از مادی و معنوی باشد.[11] این مسئله شبیه آن است که به یک تولید کنندۀ مواد غذایی یا مواد دارویی آزادی داده شود که هر ماده غذایی یا دارویی را تولید کند، مگر آن که برای سلامت انسان ها ضرر داشته باشد. همین که احتمال داده شود در تولیدات یک تولید کننده، مواد غذایی یا دارویی مسموم و خطرناک وجود دارد، تولیداتش ممنوع می شود. این جا دیگر صحبت از آزادی تجارت نیست و هیچ کس هم نمی گوید این ممنوعیت خلاف حقوق بشر است، نهایت این که آن چه در دنیا وجود دارد و به آن توجه دارند معمولاً همین ضررهایی است که به جسم و بدن انسان وارد می شود. امّا اسلام علاوه بر ضرر جانی آسیب های روحی و معنوی را نیز مدّ نظر قرار می دهد.

نکته پایانی: این که آزادى مدنى، يا اجتماعى که در مباحث سیاسی از محوریت برخوردار است، در این مقوله می گنجد و سؤال اصلى در باب آزادى اجتماعى اين است كه دولت يا قانون تا چه حدّ مى تواند محدود كنندۀ آزادى هاى فردى باشد؟

جواب به این پرسش آن است که از ديدگاه اسلام هر چند انسان فطرتى الاهى دارد كه او را به سوى خيرات و معنويّات دعوت مى كند،[12] ولى اين موجود داراى طبيعتى مادّى نيز هست كه منشأ تمايلات حيوانى در او است. سعادت بشر در غلبۀ فطرت او بر طبيعتش تأمين مى شود. البته در اين ميان طبيعت نيز باید به سهم شايستۀ خود برسد.

از سوى ديگر، قانون گذارى و تعيين مسير دنيايى انسان مى بايست با هدايت الاهى و در پرتو وحى ربّانى باشد؛ زيرا اين خداوند است كه از صلاح و فساد آدمى آگاه است.

با اين وصف، در انديشۀ سياسى اسلام نه آزادى افراطى تجويز مى شود كه موجب فساد و تباهى او گردد و نه با نگاهى بدبينانه به انسان، او مجبور به پذيرش هر حكومت ناعادلانه اى است كه همۀ كرامت او را از بين ببرد و از او به جاى موجودى فعّال، مختار و مسئول مهره اى خوار و بى اراده بسازد.[13]

منابعی که در تهیۀ این مقاله از آنها استفاده شده است:

1. نظریه حقوقی اسلام، مصباح یزدی، محمد تقی، ص 303 – 400.

2. راه سعادت، شعرانی، ابوالحسن، ص 97 و 98.

3. اصول اعتقادات، قائمی، اصغر، ص 78 – 84.

4. ولایت و دیانت ، هادوی تهرانی، مهدی، ص131- 134.



[1]. در این باره نگاه کنید به نمایه: انسان و اختيار، سؤال 51 (سایت: 287).

[2]. در این باره نگاه کنید به نمایه: اسلام و جبر و اختيار، سؤال 130 (سایت: 1237).

[3]. اکثریت بلکه تقریباً تمامی جامعۀ اهل سنت امروزی چنین نظریه ای را دارند.

[4]. طرفداران این نظریه گروهی از اهل سنت به نام معتزله بودند که منقرض شدند و امروزه طرفدارانی ندارند.

[5]. در این باره نگاه کنید به نمایه: امر بين الامرين، سؤال 58 (سایت: 294).

[6]. در این باره نگاه کنید به نمایه: دين و آزادى، سؤال 74 (سایت: 317).

[7]. برده داری هنوز هم در دنیای متمدّن با شکل متفاوت وجود دارد.

[8]. این حاکمیت در سیستم حکومتی اسلام ( ولایت فقیه) تجلی پیدا کرده است. در این باره نگاه کنید به نمایه: ولايت فقيه و آزادى سؤال 36  (سایت: 269).

[9]. بحث آزادی در حقوق ربطی به رفتارهای صرفاً فردی و زندگی شخصی و خصوصی انسان ها ندارد که حقوق بخواهد آنها را محدود کند یا نکند، بلکه مربوط به اموری در زندگی اجتماعی می شود.

[10]. در این باره نگاه کنید به نمایه: آزادى عقيده و اعدام مرتد در اسلام ، سؤال 53 (سایت: 289)؛ همچنین: معيار و محدوده‏ى آزادى بيان، سؤال 92 (سایت: 1765).

[11]. در این باره نگاه کنید به نمایه: دين و آزادى، سؤال 74 (سایت: 317).

[12]. “فطرت الله التی فطر الناس عليها”، (روم، 30).

[13]. هادوی تهرانی، مهدی، ولایت و دیانت، ص133و 134.