searchicon

کپی شد

سلیمان نبی (علیه السّلام)‏ و بُلْقَیس

‏یکی از داستان‌های مرتبط با حضرت سلیمان (علیه السلام)، قصه «بُلْقَیس بنت شراحیل بن مالک بن ریان»؛ فرمانروا و ملکه سرزمین سبأ است.[1]

داستان حضرت سلیمان (علیه السلام) و ملکه سبأ در سورۀ نمل از زبان «هُدهُد» (شانه به سر)؛ پرنده تحت امر حضرت سلیمان (علیه السلام)، چنین توصیف شده است : «من زنى را ديدم كه بر آنان حكومت مى ‌كند و همه چيز در اختيار دارد و (به ویژه) تخت عظيمى دارد».[2] «او و قومش را ديدم كه براى غير خدا -خورشید-، سجده می ‌كنند و شیطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده و آنها را از راه بازداشته و از اين رو هدايت نمى‌‌شوند!».[3]

پس بنا بر نقل قرآن کریم، بلقیس دارایی و ثروت عظیمی داشته و او و قومش آفتاب پرست بوده‌اند.

حضرت سلیمان (علیه السلام) توسط هدهد برای او پیامی می‌فرستد و او را به تسلیم شدن فرا می‌خواند.[4] بلقیس بعد از مشورت با اشراف و بزرگان،[5] ابتدا برای آزمودن حضرت سلیمان (علیه السلام) هدایایی می‌فرستد تا پیامبر بودن او برایش آشکار شود.[6] سلیمان (علیه السلام) نیز به جای پذیرفتن هدایا، آنها را تهديد به فشار نظامى مى ‌كند.[7]  بلقیس از این برخورد حضرت، در می یابد كه باید در برابر فرمان سلیمان (علیه السلام) كه همان فرمان حق و توحید است، تسلیم گردد و برای حفظ و سلامت خود و جامعه، هیچ راهی جز پیوستن به امّت سلیمان (علیه السلام) را ندارد. به دنبال این تصمیم، وی با جمعی از اشراف و بزرگان قوم خود حركت كرده و یمن را به قصد شام ترک می گوید، تا از نزدیک به تحقیق بیشتری بپردازد.

هنگامی كه سلیمان (علیه السلام) از آمدن بلقیس و همراهانش به طرف شام اطلاع یافت، به حاضران فرمود: «كدام یک از شما توانایی دارید، پیش از آن كه آنها به این جا آیند، تخت ملكه سبأ را برای من بیاورید»؟ عفریتی از جنّ (یكی از گردن‌كشان جنیان) گفت: من آن را نزد تو می آورم، پیش از آن كه از مجلست برخیزی، اما «آصف بن برخیا»[8] كه وصی[9] آن حضرت و از علم کتاب آسمانی بهره مند بود، گفت: من آن تخت را قبل از آن كه چشم بر هم آری ، نزد تو خواهم آورد». لحظه‌ای نگذشت كه سلیمان، تخت بلقیس را در كنار خود دید و بی درنگ به ستایش و شكر خدا پرداخت و گفت: «این موهبت، از فضل پروردگار من است تا مرا آزمایش كند كه آیا شكر او را به جا می آورم، یا كفران می كنم».[10] سپس سلیمان (علیه السلام) دستور داد تا تخت را اندكی جابجا كرده و تغییر دهند تا عکس العمل بلقیس را مشاهده نمایند. همچنین آن حضرت قبل از ورود بلقیس به قصر، دستور داد صحن یكی از قصرها را از بلور بسازند ‌و از زیر بلورها آب جاری کنند.

طولی نكشید كه بُلْقَیس و همراهان به حضور سلیمان (علیه السلام) آمدند. شخصی به تخت او اشاره كرد و به بُلْقَیس گفت: «آیا تخت تو این گونه است؟!». بُلْقَیس دریافت كه تخت خود او است که از طریق اعجاز، پیش از ورودش به آن جا آورده شده است.

هنگامی كه ملكه سبأ با همراهان وارد قصر شد، یكی از مأموران قصر به او گفت: «داخل صحن قصر شو!». ملكه هنگام ورود به صحن قصر گمان كرد كه سراسر صحن را نهر آب فراگرفته؛ از این رو تا ساق، پاهایش را برهنه كرد تا از آن آب بگذرد، در حالی كه حیران و شگفت زده شده بود كه آب در این جا چه می‌كند؟، اما به زودی سلیمان (علیه السلام) او را از حیرت بیرون آورد و به او فرمود: «این حیاط قصر است كه از بلور صاف ساخته شده است، این آب نیست كه موجب برهنگی و تَری پای تو شود».[11]

پس از آن كه ملكه سبأ نشانه‌های متعدّدی از حقّانیت دعوت سلیمان (علیه السلام) را مشاهده كرد و از طرفی دید كه با آن همه قدرت، او دارای اخلاق نیک مخصوصی است كه هیچ شباهتی به اخلاق شاهان ندارد؛ از این رو با صدق دل به نبوت سلیمان (علیه السلام) ایمان آورد و به خیل صالحان پیوست.

[1]. فيض كاشانى، ملا محسن، تفسير الصافى، تحقيق: اعلمى، حسين، ج ۴، ص ۶۴؛ طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فى تفسير القرآن،

تحقيق: ستوده، رضا، ترجمه: مترجمان، ج ۱۸، ص ۹۸.

[2]. نمل، ۲۳.

[3]. همان، ۲۴.

[4]. همان، ۳۱.

[5]. سبأ، ۳۲.

[6]. همان، ۳5.

[7]. همان، ۳7.

[8]. آصف، نام وصی و وزیر یا کاتب یا ندیم حضرت سلیمان (علیه السّلام) است و در روایات و داستان‌های حضرت سلیمان (علیه السّلام) نام او برده شده است. ظاهراً او یکی از نزدیکان و دوستان خاص سلیمان (علیه السّلام) ‌بوده و می‌گویند: خواهرزاده سلیمان نبی (علیه السّلام) بوده است. او نزد سلیمان دارای مقام و منزلت بوده، در حضور و غیاب سلیمان هر وقت می خواسته وارد خانه او می‌شده است. در روایات و تفاسیر همه جا آصف؛ وزیری خردمند، سیاستمدار و مدبر معرفی شده است. آصف از بنی اسرائیل و براساس بعضی منابع، هم‌دوران کودکی سلیمان بوده است. ر.ک: سایت پژوهه.

[9]. مكارم شيرازى، ناصر، تفسير نمونه، ج 15، ص 471.

[10]. نمل، ۴۰.

[11]. همان، ۴4.