searchicon

کپی شد

خاتمیت

مفهوم خاتمیت

خاتم (بر وزن حاتم) به معناى چیزى است كه به وسیلۀ آن پایان داده مى‏شود[1]، و نیز به معناى چیزى آمده است كه با آن اوراق و مانند آن را مهر مى‏كنند و از آن جا كه این كار (مهر زدن) در خاتمه و پایان قرار مى‏گیرد، نام خاتم بر وسیلۀ آن گذارده شده است. اگر مى‏بینیم یكى از معانى خاتم، انگشتر است به خاطر این است كه نقش مهرها را معمولا روى انگشترهای شان مى‏كندند و به وسیله انگشتر، نامه‏ها را مهر مى‏كردند.[2] پس معنای خاتم بودن پیامبر اکرم (ص) این است که نبوت با او ختم شده و بعد از او دیگر نبوّتی نخواهد بود.[3] برخی از علمای اسلامی از خاتم و خاتمیت این گونه تعبیر کرده اند: الخاتم من ختم المراتب باسرها؛ یعنی، پیغمبر خاتم آن پیغمبری است که جمیع مراتب را طی کرده و دیگر از نظر او و از نظر کار او مرحلۀ طی نشدنی وجود ندارد.[4]

ختم نبوت و پایان رسالت

برخی گفته اند كلمۀ خاتم به معنای زینت و تصدیق است، اما كلمۀ خاتم نه به معنای زینت است و نه به معنای تصدیق. اگر كلمه‌ای بخواهد در غیر معنای حقیقی خود استعمال شود، یا باید آن معنا برای آن كلمه متعارف و پسند ذوق و طبع باشد و یا قرینه‌ای موجود باشد تا مخاطب، مراد گوینده را دریابد؛ در غیر این صورت نمی‌توان گفت مراد متكلم غیر از معنای حقیقی كلمه است. بنابراین، استعمال كلمه خاتم النبیین به معنای زینت یا تصدیق، مقبول عرف نبوده و قرینه‌ای هم وجود ندارد تا گفته شود، منظور از خاتم النبیین معنای مجازی آن است.[5]

اما شبهه ای در این جا وجود دارد و آن این که آیا خاتم النبیین شامل خاتم الرسل هم می شود یا خیر.

در پاسخ به این شبهه لازم است نخست فرق بين نبىّ و رسول را بیان نماییم تا روشن شود خاتم النبیین شامل خاتم الرسل هم می شود یا خیر.

نبى داراى حكم است ولى مأمور به ابلاغ نيست و رسول نبى مأمور به ابلاغ است.[6]

به سخنی دیگر، رسول كسى است كه براى تبليغ أحكام مأمور شود خواه فرشته باشد يا انسان بر خلاف نبى كه بايد انسان باشد و نبوّت مختصّ به انسان است پس هر رسولی که انسان باشد طبعاً نبىّ نیز است ولى هر نبیّى لازم نيست رسول باشد).[7]

بنابر این نسبت رسول و نبى عموم و خصوص مطلق است؛ یعنی هر رسولی نبى است ولى هر نبیِّى رسول نیست.[8]

از این رو با توجه به مطالب یاد شده، از كلمۀ «خاتم النبیین»، «خاتم الرسل» هم فهمیده می‌شود؛ چون همان طور که گفتیم نبیّ شامل رسول نیز است، پس هرگاه نبوت خاتمه یافت، رسالت هم پایان می‌یابد.

علاوه بر آن اهل بیت که داناترین مردم به معارف قرآنی هستند همین معنا را فهمیدند. امیر المؤمنین علی (ع) در حال غسل دادن بدن مبارك پیامبر خاتم فرمودند: “همانا كه با مرگ تو (پیامبر) چیزی از ما بریده شد كه با مرگ غیر تو بریده نمی‌شد و آن نبوت و اخبار آسمان بود”.[9]

سرّ خاتمیت دین اسلام

خاتمیت اسلام از امور مسلم اعتقادی اسلام محسوب می شود و همۀ فرق و مذاهب اسلامی در این امر متفق اند. خداوند در قرآن می فرماید: ” محمّد(ص) پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست؛ ولى رسول خدا و ختم‏كننده و آخرين پيامبران است؛ و خداوند به همه چيز آگاه است‏ “.[10]

در بارۀ سرّ خاتمیت، از گذشته بین اندیشمندان مباحث زیادی مطرح شده است.[11] ما معتقدیم بشر به فطرت خود خداجوی است، اما این فطرت کافی نیست تا هر چه که برمی گزیند و هر آئینی که به آن اعتقاد دارد، حق باشد بلکه این فطرت، گرایشی است که می بایست در پرتو بصیرت به راه راست هدایت شود و خداوند افزون بر عقل که پیامبر درونی است، پیامبران بیرونی را برای ما فرستاد تا آن چه را که عقل نمی تواند ادارک کند برای  ما تبیین کند. این پیامبران آمدند تا راه روشن هدایت را به ما نشان دهند و هر یک با دو محدودیت (محدودیت انبیا در تلقی وحی و دریافت حقیقت، محدودیت مخاطبین در فهم حقیقت) و یک خطر ( خطر تحریف و تغییر مسیر دین) روبرو بودند، از این رو هر دین نسبت به دین قبلی از یک سو تکمیل کننده و از سوی دیگر تصحیح کننده بود، این مسئله تا آمدن دین خاتم یعنی اسلام ادامه داشت. در دین خاتم، نه محدودیتی در ناحیۀ پیامبرش بود و نه محدودیتی در ناحیۀ مخاطبان، و از سویی از خطر تحریف هم مصون بود؛ یعنی از سویی پیامبری فرستاده شد که در قلۀ معرفت قرار داشت و از سوی دیگر زمینۀ فهم، در مردم پیدا شده بود؛ یعنی، لااقل بعضی از مردم این آمادگی را پیدا کرده بودند که معارف بلند الاهی را در بلندای آن معرفت بیابند.[12] با از بین رفتن این دو محدودیت، اسلام توانست تمام پیام خود یعنی تمام هدایت الاهی را که بخشی از آن را ادیان گذشته بیان کرده بودند، ارائه نماید و در واقع دین کامل و دین خاتم باشد.

از سوی دیگر، باید دین خاتم مصون از تحریف باشد و در اسلام، این مصونیت در پرتو دو عامل محقق می یابد:

الف. مصونیت منبع اصلی (قرآن) از تحریف.[13]

ب. پایه گذاری روشی که آن روش، امکان فهم اصیل دین در هر روزگاری را برای هر کسی که با آن روش آشنا شود و با آن روش به منابع مراجعه کند، فراهم نماید.[14]

ادیان الاهی، به تعبیر شهید مطهری از دو بخش تشکیل شده اند. یک بخش عناصر ثابت دینی و بخش دیگر، عناصر متغیر.[15] آن بخش از ادیان الاهی که عنصر ثابت و جهان شمول، همه جایی و همه زمانی هستند در واقع ناظر به آن بخش از هویت انسان است که همواره ثابت است. البته ادیان الاهی به جنبۀ تحول پذیر آدمی هم توجه کرده اند و این جنبه در قالب عناصر و احکام متغیر (بخشی از احکام دینی که وابسته به زمان و مکان است) تجلی پیدا می کند. استخراج عناصر ثابت و متغیر دین از طریق شیوه ای که اهل بیت (ع) پایه گذاری کرده اند، که از آن به اجتهاد تعبیر می شود، صورت می پذیرد[16] و از این طریق است که می توان به تمام نیازهای هدایتی بشر پاسخ مثبت داد.

بدیهی است که گسترش حجم مباحث فقهی در زمان فعلی و اندک بودن این مباحث در دوران گذشته، به جهت گستردگی نیازهای بشر امروزی است، اما نباید گمان کرد که برای تأمین نیازهای انسان باید از احکام ابدی اسلام دست برداشت، یا این خود گواهی است بر این که دیگر نیازی به تعالیم انبیا نیست، بلکه همه این پیشرفت ها در پرتو تعالیم انبیا و روشی که معصومین پایه گذاری کرده اند (اجتهاد) امکان پذیر است.

فرض کنید برای دانش آموزانی چند، معلم ریاضی قرار داده اند تا به ترتیب، به آنها ریاضی بیاموزند. هر کدام مقداری از ریاضی و قواعد کلی آن را آموخت تا نوبت به معلم آخر رسید. وی علاوه بر یک سری قواعد کلّی، به آنها چهار عمل اصلی (جمع، تفریق، ضرب، تقسیم) را هم آموخت و به آنها قواعد کلی در این باره را نیز تعلیم داد که مثلاً حاصل ضرب هر عدد در صفر مساوی صفر است یا همیشه حاصل جمع دو عدد مساوی بزرگ تر از حاصل تفریق آن دو عدد است و ده ها و صدها قاعدۀ دیگر. از این به بعد هر چه دانش آموزان پیشرفت کنند به وسیلۀ همین چهار عمل اصلی است که می توانند روابط و موضوعات جدید ریاضی را کشف کنند که در این کشفیات جدید هم حتماً باید قواعد اصلی و کلی معلم رعایت شود تا نتائج مثبت دهد. در چنین حالتی است که می گوییم معلم آخر کار را تمام کرد. از طرفی هیچ دانش آموزی به خود اجازه نمی دهد که بگوید ما دیگر از تعالیم معلم بی نیاز شدیم و احکام جدید ریاضی را کشف می کنیم؛ چرا که اولاً شالوده و ستون پیشرفت، همان چهار عمل اصلی است و از طرفی، مطابقت کشفیات جدید با آن قواعد کلی، ضامن صحت این کشفیات است.

پس عدم مواجهۀ دین خاتم با محدودیت در ناحیه مخاطب نه به این معنا است که همۀ مردم به درجه ای از معرفت می رسند که می توانند تمام حقیقت را آن گونه که باید دریافت و ادراک کنند، بلکه به این معنا است که در مجموع مردمان زمان ظهور دین، قابلیت حفظ مواریث دین وجود دارد. به عبارت دیگر، دین خاتم با شرایط اجتماعی، فرهنگی و علمی مردم روزگار دین و بعد از آن ارتباط دارد؛ یعنی زمینۀ بقا، حفاظت و صیانت از دین در بین آن مردم از طریق بعضی از افراد که می توانند خود را به گوهر دین برسانند و آن را در اختیار دیگران قرار دهند، وجود دارد. نه این که دین به جایی برسد که آموزش هایش عمومی شود و مردم خودشان بدون نیاز به دین و مراجعه به آن و بدون این که حتی خودشان بدانند، دین را حفظ کنند.

به هر حال اسلام از دو عنصر ثابت (جهان شمول) و متغیر (موقعیتی) برخوردار است. نیاز ما به علوم در طراحی ساز و کار ها است و پیشرفت آن در طراحی بهتر و دقیق تر ساز و کارها، مؤثر است، در حالی که استنباط عناصر جهان شمول و رسیدن به فلسفه، مکتب و نظام اسلامی، به شیوۀ فقهی و تحلیلی صورت می گیرد[17] و آن چه نیاز به امروزی شدن دارد ساز و کار است نه عناصر ثابت. عناصر ثابت، اختصاصی به احکام عبادی ندارد، بلکه شامل احکام اجتماعی و حکومتی اسلام هم می شود؛ یعنی همۀ احکام اجتماعی و حکومتی اسلام در قالب عناصر موقعیتی نیست و عناصر جهان شمول فراوانی در آن یافت می شود که می توان با استخراج این عناصر، به فلسفه، مکتب و نظام اسلامی در حوزه های خاص؛ مثل اقتصاد ، سیاست و حقوق دست یافت.[18]

عدم تعارض خاتمیت با امامت

بی گمان پیامبر اسلام “خاتم النبیین” است و پس از او نزول وحی تشریعی از آسمان منقطع گردیده است. همان طور كه امیر المؤمنین علی (ع) در حال غسل دادن بدن مبارك پیامبر خاتم فرمودند: “همانا كه با مرگ تو (پیامبر) چیزی از ما بریده شد كه با مرگ غیر تو بریده نمی‌شد و آن نبوت و اخبار آسمان بود”،[19] از این رو اعتقاد به این اصل (خاتمیت) از اصول اسلامی به شمار می‌آید.

در تبیین عدم تعارض خاتمیت با امامت چند نكته قابل ذكر است:

1. از جمله عواملی كه باعث بروز چنین شبهه می‌شود، عدم تفكیك بین نبوت و امامت است. نبی در اصطلاح علم كلام به كسی گفته می‌شود كه ضمن دارا بودن صفاتی؛ مانند: علم، عصمت و واجب الاطاعة بودن، باید ادعای نبوت و نزول وحی از طرف خدا و در صورت لزوم از معجزه برخوردار باشد. بنابراین، در نبوت، نزول وحی و وجود معجزه از مؤلفه‌های اساسی آن به شمار می‌آیند كه مختصّ پیامبران است و امامان معصوم (ع) هیچ­گاه ادعای چنین مؤلفه‌ها را نداشته و شیعیان آنها هم هیچ­گاه پیشوایان خود را به آن حد (نبوت و نزول وحی تشریعی) ارتقا ندادند، تا معارض با خاتمیت باشد و موجب غلو شود.

2. هیچ تنافی بین خاتمیت و برخورداری عده‌ای از علوم غیراكتسابی و حجت بودن آن برای دیگران، در عصر خاتمیت نیست. در قرآن اشاره شده است، عده‌ای (غیر پیامبران) هستند كه به آنها “علم عطا شدگان” گفته می‌شود كه بدون كسب به آنها عطا شده است: “هو آیات بینات فی صدور الذین اوتوا العلم”،[20] اگر چه صاحبان این علوم از منت های الاهی برخوردارند، ولی نبی نیستند و صرف دیدن فرشتگان یا آگاهی از غیب، نبوت نمی‌آورد. فرشته الاهی بر مریم ظاهر شد و عیسی (ع) را به او بخشید، اما مریم پیامبر نشد”. بنابراین، علومی كه امامان (ع) برخوردارند، از این قبیل بوده، پس منافاتی ندارد که امامان (ع) از چنین حالتی برخوردار باشند، ولی پیامبر نباشند.

ناگفته نماند مأخذ علوم ائمه فراوان است که از جملۀ آنها الهام است كه نوعی وحی غیرتشریعی است كه به غیر انبیا هم نازل می‌شود و امامان (ع) از جملۀ آنها هستند.[21] یكی دیگر از راه های به­دست آوردن علم برای امامان (ع) آن است كه علم از طرف پیامبر اكرم (ص) به آنها به ارث گذاشته شده است. از محدثان شیعه و سنی روایت شده كه علی (ع) فرمود: “علمنی رسول الله الف باب، كل باب یفتح الف باب”؛[22] پیامبر خدا به من هزار باب علم آموخت كه هر باب هزار باب دیگر را می‌گشود. انتقال كامل این علوم فقط به علی بن ابی‌طالب (ع) صورت گرفت و ایشان را پس از پیامبر (ص) “باب علم نبی” ساخته که این علم از نوع علم غیراكتسابی است كه خداوند هر كسی را كه بخواهد به او عطا می‌كند. به همین دلیل، ‌این علم برای دریافت‌كنندگان حجت است و از این رو است كه پیامبر (ص) صاحبان (عترت) این علوم را در كنار قرآن قرار داده است: “انی تارك فیكم الثقلین؛ كتاب الله و عترتی …”.[23] بنابراین، مفاد خاتمیت این نیست كه پس از ختم نبوت، قول اولیای معصوم (ع) حجیت نداشته باشد. تحلیل درست و منطقی خاتمیت نشان می‌دهد كه سخنان امامان (ع) در فراسوی اختصاصات پیامبر (ص)، هیچ مانعی برای حجیت ندارد. بنابراین، ادعای عصمت، علم لدنی و همچنین ارتباط با عالم غیب از طریق الهام و وحی غیر تشریعی، ملازمه‌ای با نبوت نداشته و هیچ یك از اندیشمندان شیعه، چنین قصدی را ندارند.

3. مدعی تئوری تعارض امامت با خاتمیت می‌كوشید با توسل به خاتمیت، پیامبر خاتم (ص) را آخرین حجت الاهی معرفی كند، شأن و منزلت امامان معصوم (ع) را به حد انسان های معمولی فروكاهد. ولی منتقد مورد نظر اگر بر این باور است كه حداقل پیامبر اسلام یك شخصیت حقوقی دارد، باید او را حجت الاهی به حساب آورد و كلام او را بدون دلیل بپذیرد.[24] به طور قهری حداقل باید به لوازم ادعای خود پایبند باشد؛ یعنی روایاتی كه از پیامبر خاتم در مقام و منزلت امام علی (ع) وارد شده را بپذیرد. اگر به كلام پیامبر اكرم (ص) نیم نگاهی بیندازیم، پیدا است كه حضرت علی (ع) و شخص پیامبر به امر خداوند دارای شخصیت حقوقی هستند كه لازمۀ آن، جعل حجیت و مقام ولایت برای آن امام معصوم (ع) است.

پیامبر اسلام با حدیث منزلت[25] و دیگر روایات و همچنین آیات متعدد قرآن، مقام امامت و ولایت به معنای مرجعیت دینی و جانشینی پیامبر در شئونات دینی را به او واگذار کرده است كه لازمۀ آن حجیت اقوال و افعال آن حضرت برای عموم مسلمانان است. در این قسمت به بعضی از آن آیات و روایات اشاره می‌شود.

1. خداوند در قرآن، ولی مؤمنان را خداوند، پیامبر و كسانی كه در حال ركوع زكات می‌دهند معرفی می‌كند: “انما ولیكم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزكاة و هم راكعون”.[26] پیامبر گرامی اسلام در روایات متعدد مصداق جملۀ “یؤتون الزكاة و هم راكعون” را امیرالمؤمنین (ع) معرفی می‌كند.[27]

2. آیه‌ای از قرآن، مؤمنان را به اطاعت از خدا و رسول او و اولی‌الامر، امر می‌كند: “اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی ‌الامر منكم”.[28] و پیامبر (ص) در روایات متعدد “اولی‌ الامر” را بر حضرت علی (ع) تفسیر می‌كند.[29] و آن حضرت(ص) در روایاتی به اطاعت از امام علی (ع) امر می‌كند از جملۀ آنها می‌فرماید: “و ان امامكم علی بن ابی‌طالب، فناصحوه و صدقوه؛ فان جبرئیل اخبرنی بذلك”.[30]

در این زمینه، روایات فراوانی وجود دارند که از ذكر آنها صرف‌نظر می­کنیم.

ولایت تشریعی امامان (ع) و خاتمیت

برای تبیین این موضوع – نسبت اعتقاد به ولایت تشریعی امامان معصوم و پایان وحی و تشریع با بعثت پیامبر اسلام (ص)- لازم است به منبع علوم ائمه (ع) اشاره شود كه یكی از آنها الهام است. الهام اختصاص به پیامبر نداشته و در طول تاریخ افراد زیادی بودند كه خداوند از طریق الهام آنان را از اسرار عالم غیب با خبر می‌ساخت. قرآن دربارۀ «خضر نبی» می‌فرماید: “آتَیناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْما؛[31] او مورد رحمت خاص ما قرار داشته و از خزانۀ علم خویش به وی دانش ویژه عطا كرده بودیم. چنین افرادی علم خود را از طریق عادی نیاموخته بودند؛ چون قرآن فرمود: «علمناه من لدنا علما» بنابراین، نبی نبودن مانع از آن نمی‌شود كه بعضی از انسان ها مورد خطاب الهام قرار گیرند.

روایت بسیار زیبایی از امام كاظم (ع) نقل شده كه می‌فرماید: “مَبْلَغُ عِلْمِنَا عَلَى ثَلَاثَةِ وُجُوهٍ مَاضٍ وَ غَابِرٍ وَ حَادِثٍ فَأَمَّا الْمَاضِی فَمُفَسَّرٌ وَ أَمَّا الْغَابِرُ فَمَزْبُورٌ وَ أَمَّا الْحَادِثُ فَقَذْفٌ فِی الْقُلُوبِ وَ نَقْرٌ فِی الْأَسْمَاعِ وَ هُوَ أَفْضَلُ عِلْمِنَا وَ لَا نَبِی بَعْدَ نَبِینَا”؛[32] دانش ما بر سه دسته است؛ گذشته، آینده و حال، اما گذشته كه تفسیر شده و اما آینده كه نگاشته و اما حال به­ صورت افكندن در دل ها و كوبیدن در گوش ها است و این بالاترین علم ما است و پیامبری پس از پیامبر ما نیست. از ظاهر این روایت فهمیده می‌شود كه امامان علاوه بر این كه، علم به گذشته را با تفسیر و آینده را از نگاشته شده به­دست می‌آورند، نسبت به مسائل و رخدادهای جاری با اتصال به آسمان و غیب جواب می‌گیرند، ولی آیا جوابی كه می‌گیرند چیزی است كه اصلاً بر پیامبر نازل نشده و به او نرسیده، یا این كه رسیده و به دلیل عواملی اعلام نكرده بود و مسئولیتش را به عهدۀ امام گذاشته است. نكته بسیار مهم در این روایت ذیل روایت، است كه می‌گوید: «لا نبی بعد نبینا» گویا امام (ع) با این جمله می‌خواست، رفع توهم كند -كما این كه جناب آقای دكتر سروش دچار چنین توهمی شد- بر این كه آگاه باشید، اگر ما از طریق الهام نسبت به اسراری علم پیدا می كنیم این بیانگر این نیست كه پیامبر هستیم و قانون جدیدی وضع می‌كنیم، بلكه پیامبری خاتمه یافته است، بنابراین، قبل از بررسی موضوع باید معنای اصطلاحی تشریع را فهمید و آن عبارت­است از: “وضع قانون و قانون‌گذاری”، و چنین حقی بالذات از آن خدای متعال است؛ چون تنها او است كه به تمام اسرار جسمی و روحی انسان ها اطلاع كامل دارد. بنابراین، حق قانون گذاری به­طور مستقل، از آن خدای متعال است، حتی پیامبر (ص) هم، چنین حقی نداشته است. اگر به پیامبر نسبت تشریع داده می‌شود، معنای همان دریافت احكام و آموزه‌هایی است كه توسط فرشتگان به پیامبر رسید تا او به مردم برساند.

دربارۀ امامان (ع) وقتی گفته می‌شود که آنها حق تشریع دارند، آیا به معنای این است كه مستقلاً احكام را از خدا می‌گیرند و برای مردم بیان می‌كنند؟ یا این كه امامان فقط حق تبیین كلام نبوی را دارند، در این جا بیشتر متفكران اسلامی معتقدند كه امامان معصوم (ع) حق تشریع مستقل نداشته و فقط مبیّن احكام نازل شده بر پیامبر هستند كه به بعضی از آنها اشاره می‌شود.

1. علامه طباطبائی می گوید: “آنچه سزاوار است در این مقام به آن توجه شود، این است كه دلایل فراوانی بر اكمال دین، قبل از رحلت پیامبر (ص) وجود دارد. لازمه این اكمال آن است كه كتاب و سنت شامل تمام احكام شرعی می‌شود …، و از سوی دیگر در جای خود ثابت گردیده كه امام (ع)، وظیفه‌اش فقط بیان احكام است نه تشریع”.[33]

علامه طباطبائی در جواب این سؤال فرضی که چرا به امامان نسبت مشرع بودن داده می‌شود فرمود: “این فقط به این اندازه دلالت می‌كند آن چه امام (ع) نقل می‌كند همان چیزی است كه پیامبر (ص) گفته است و تفسیر آن چیزی است كه نبی (ص) آورده است، نه بیشتر از آن”.[34]

2. شهید صدر (ره) در این زمینه می‌گوید: «این تعارض و نص منحصر است به نصوص صادره از پیامبر (ص) و شامل نصوص صادره از ائمه نمی‌شود؛ زیرا در جای خود ثابت گردیده كه دوران تشریع با مرگ پیامبر به پایان رسید و احادیث صادره از امامان فقط بیان و تفصیل احكامی است كه پیامبر تشریع نمود، نه غیر آن».[35]

از بیان این دو متفكر اسلامی می‌توان استفاده نمود كه دوران تشریع، با ختم نبوت به پایان رسیده و امامان معصوم مبیّن كلام پیامبر (ص) هستند و حق تشریع به معنای قانون گذاری، ندارند. اگر سؤال شود، اگر امامان (ع) قانون جدیدی دریافت نمی‌كنند، پس فایدۀ الهام شدن به آنان چیست؟ در جواب می‌توان گفت: پیامبر همۀ علوم خود را یك جا به امام (ع) منتقل كرد تا به وسیلۀ آن علوم، احكام و آموزه‌های بیان نشده از زبان پیامبر را برای مردم بیان نمایند و الهام می‌تواند بازگوی همان علومی باشد كه به امام منتقل گردید. همچنین یك رشته از اخبار و اسراری می تواند باشد كه مربوط به قانون گذاری نباشد، ولی امام با توجه به ولایت باطنی خود از آن نعمت الاهی برخوردار باشد. با توجه به مطالب یاد شده، چنین ولایتی نه با خاتمیت در تعارض است، نه با جامعیت و كمال دین.


[1] . مجمع‏البحرین، ج 6، ص 53.

[2] . نک: تفسیر نمونه، ج 17، ص  339؛ ترجمه المیزان، ج 16، ص 487؛ آموزش عقاید، مصباح یزدی، ص 288، انتشارات بین الملل، تک جلدی.

[3] . ترجمه المیزان، ج 16، ص 487.

[4] . مطهری، مرتضی،خاتمیّت، ص 70.

[5] . ر.ك. سبحاني، جعفر، مفاهيم القرآن، ج 3، ص 126- 125.

[6] ثقفى تهرانى، محمد، تفسير روان جاويد، ج ‏3، ص 472، ناشر: انتشارات برهان، تهران‏، چاپ سوم، 1398 ق‏.

[7] ميرزا خسروانى، على رضا، تفسير خسروي، ج ‏5، ص 412، انتشارات اسلاميه‏، تهران، چاپ اول‏، 1390 ق‏.

[8] قرشى سيد على اكبر، قاموس قرآن، ج ‏7، ص 8، ناشر: دار الكتب الإسلامية، تهران، 1371 ش‏؛ طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏7، ص 144،  ‏ناشر: انتشارات ناصر خسرو، تهران، 1372 ش‏؛ طباطبائی، محمد حسین، الميزان ج 2 ص 140، تهران، دارالکتب الاسلامیة، چاپ سوم، 1397هـ.ق.

[9] . نهج‌البلاغة، خطبه 235.

[10] . “… و لكن خاتم النبیین …”، احزاب،40.

[11] . مثلا ملّا صدراى شیرازى، خاتمیت دین مقدّس اسلام را به دلیل تكامل عقول بشر دانسته است (شرح ملّا صدراى شیرازى بر اصول كافى، ص 110) و صاحب جواهر به نقد این دیدگاه پرداخته و گفته است سرّ خاتمیت دین مقدّس اسلام همین جامعیت و شمول و سازگارى آن با تمامى تحولات و تبدّلات مى‏باشد (مجمع الرسائل، ص 9-11).

[12] . هادوی تهرانی، مهدی، باورها و پرسش ها، ص41.

[13] . برای آگاهی بیشتر، نک: همان، ص 45 – 58.

[14] . نک: همان، ص30و 31.

[15]. مطهری، مرتضی، خاتمیّت، ص 144و 145.

.[16]باورها و پرسش ها، ص 86 و 87.

[17] . نک: هادوی تهرانی، مهدی، مبانی کلامی اجتهاد، ص 383 – 405؛ مکتب و نظام اقتصادی اسلام، ص 21 – 44.

[18] . نک:1. هادوی تهرانی، مهدی، مکتب و نظام اقتصادی اسلام.2. هادوی تهرانی، مهدی، قضاوت در اسلام.

[19] . نهج‌البلاغة، خطبه 235.

[20] . عنکبوت، 29.

[21] . به دليل عقلي (تحليل عقلي) خاتميت، مأخذ علم امام مراجعه شود.

[22] . كنزالعمال، حديث ش 36372؛ اصول كافي، ج 1، ص 239، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1365ش.(با كمي تفاوت).

[23] حرعاملی، وسائل الشیعة، ج 27، ص 34،(29جلدی)، قم، موسسه آل البیت، 1409ق.

[24] . عبدالكريم سروش، بسط تجربۀ نبوي، ص 132-123.

[25] کلینی، کافی، ج 8، ص 106، “قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي”.

[26] . مائده، 55.

[27] . ر.ك. محمدی ري شهري، محمد، موسوعة الامام علي(ع)، ج 2، ص 197.

[28] . نساء، 59.

[29] . ر.ك. موسوعة الامام علي(ع)، ج 2، ص 129 و 169.

[30] . شيخ صدوق، الامالي، ص 565، انتشارات کتاب خانۀ اسلامی، 1362 هـ ش..

[31] كهف، 65.

[32] الکلیني، اصول الکافي، ج 1، ص 264، چاپ چهارم، دار الكتب الإسلامية، تهران، ‏1365 هـ ش.

[33] طباطبایی، حاشية الكفاية، ص 97، ناشر بنیاد علمی فکری علامه طباطبایی.

[34] همان.

[35] صدر، سید محمد باقر، بحوث في علم الاصول، ص 30، مؤسسۀ دایرة المعارف فقه اسلامی، 1417 هـ ق.