searchicon

کپی شد

اسماعیلیه

فهرست

چکیده مقاله فرقه اسماعیلیه

«اسماعیلیه» یکی از فرقه‌های شیعی است كه در سال 148 هـ در كوفه، پس از رحلت امام صادق (علیه السلام) بر سر جانشینی آن حضرت، از امامیه (شیعیان 12 امامی) جدا شدند. فرقه اسماعیلیه از امام علی (علیه السلام) تا امام جعفر صادق (علیه السلام) را قبول دارند، امّا بعد از آن حضرت، فرزندش «اسماعیل» را امام می‌دانند. بعد از اسماعیل نیز به فرزندش، «محمد» عقیده داشته، او را امام می‌دانند.

در انتشار عقاید اسماعیلی و گسترش آن در سرزمین‌های اسلامی، علاوه بر مسایل سیاسی و عقیدتی، و نیز قدرت طلبی‌های فردی و شاید هم انگیزه‌های ملی و میهنی در مبارزه با تفكرات برتری طلبی عربی، كه از دوره امویان شكل گرفت و زمینه مبارزات ملی را فراهم ساخت، اوضاع اجتماعی و اقتصادی را نیز نمی توان نادیده گرفت. اسماعیلیه موفق شدند در قرن دوم و سوم هجری، حكومت‌هایی را در مصر و شامات، سواحل خلیج فارس، و جنوب ایران، و معبدهایی را در مناطق كوهستانی و دور از دسترس تركان غزنوی و سلجوقی ایجاد كنند و با روش و شیوه خاص در مقابل مخالفان خود بایستند.

دُعاتی (مبلغانی) كه از طرف رهبران و وكلای اسماعیلیه به شهرهای مختلف می رفتند، گاهی با موفقیت‌های بزرگی در جذب مردم و رساندن دعوت و عقاید خود به جامعه، رو به رو می شدند که برخی از آنان به طرف یمن، برخی دیگر به آفریقا و بعضی به ایران یا مناطق دیگر می‌رفتند و موفقیت زیادی كسب  كرده،  مردم را به آئین اسماعیلیه درمی آوردند.

جنبش اسماعیلی در قرن سوم هـ، بر انتظار ظهور قریب الوقوع «مهدی» كه می‌بایست حكومت عدل را در جهان مستقر سازد و خلافت را نیز به آل علی (علیهم السلام) كه حقوق مشروعشان را عباسیان غصب كرده بودند منتقل سازد، تمركز یافته بود.

با قدرت‌گیری فاطمیان در مصر و شمال آفریقا، دعوت اسماعیلی به نقطه اوج، و ادبیات و تفكر اسماعیلی به نهایت درجه گسترش می رسد كه در رأس آن امام اسماعیلی قرار داشت. با انشعاب اسماعیلیه نزاری از فاطمیان مصر، فرقه اسماعیلیه به دو گروه «مستعلوی» و «نزاری» تقسیم شده كه هر كدام دارای قدرت بوده و تهدیدی از جانب شرق و غرب برای خلافت عباسی محسوب می شدند كه در نهایت با حمله مغول، نزاریان قدرت خود را از دست داده، رو به زندگی مخفی می آورند و فاطمیان (مستعلویه) نیز توسط ممالک سنی مذهب فرو پاشیدند و از این پس، دعوت به صورت مخفی و محدود دنبال می شود تا این كه در دو قرن اخیر دوباره فعالیت اسماعیلیه رونق گرفته و در قالب «آقاخانیه»، فعالیت‌هایی در حدود 25 كشور جهان انجام می‌دهند.

وجه نام‌گذاری فرقه اسماعیلیه

«اسماعیلیه»، نام عمومی فرقه‌هایی است که پس از امام جعفر صادق (علیه السلام)، به امامت فرزند مهترش؛ اسماعیل یا نوه‌اش؛ محمد بن اسماعیل اعتقاد دارند.[1]

به زعم این فرقه، امام صادق (علیه السلام)  ابتدا بر امامت فرزند ارشد و بزرگ خود؛ اسماعیل تصریح کرده بود و از آن جایی که اسماعیل در زمان حیات امام (علیه السلام) ازدنیا رفت، معتقد شدند امامت به محمد بن اسماعیل و فرزندانش انتقال پیدا کرده است.[2]

امروزه پیروان این فرقه خود را اسماعیلیه منسوب به اسماعیل بن جعفر صادق  (علیه السلام) نامیده و دعوت خود را دعوت حق و هدایت‌گر می پندارند! اما دیگران آنها را به القابی؛ چون: «باطنیه»، «سبعیه»، «تعلیمیه»، « ملاحده»، «حشیشیه»، «اساسیه» «قرامطه»، «مبارکیه» و… [3] یاد می کنند.[4]

تاریخ و نحوه شکل گیری فرقه اسماعیلیه

فرقه اسماعیلیه در سال 148 هـ در كوفه، در زمان حکومت بنی عباس و بعد از شهادت امام صادق (علیه السلام) تشکیل شد. بنی عباس از طرفی، با شعار حمایت از اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، قدرت را به دست گرفته بودند و نمی‌توانستند برخورد بسیار خشنی با ائمه (علیهم السلام) داشته باشند و از طرفی با توجه به این که در صدد تحکیم پایه‌های حکومت خویش بوده و حضور فعالانه امامان (علیهم السلام) را در جامعه، مطابق امیال و اهداف خود نمی‌یافتند، رفتار دو پهلویی نسبت به این بزرگواران در پیش گرفتند، به نحوی که در ظاهر، احترام آنان را تا حدودی نگه داشته، اما در واقع، همواره در صدد ریشه کن نمودن آنان بودند. در این موقعیت زمانی، اگر جانشین امام ششم (علیه السلام)، رسما و به طور علنی به شیعیان اعلام می‌شد، خطر تهدید جانی ایشان، از جانب خلافت نوظهور عباسیان، دور از انتظار نبود. بدین ترتیب؛ همان گونه که پیامبری حضرت موسی (علیه السلام) در زمان حضور در دربار فرعون، مخفی ماند؛ امامت امام هفتم (علیه السلام) نیز ابتدا در پرده‌ای از ابهام باقی ماند تا بعد در موقعیت مناسب ظاهر شود. به دلیل همین مخفی کاری بود که گروهی از شیعیان، با توجه به برخی قرائن، یکی از فرزندان امام صادق (علیه السلام) را امام بعدی پنداشتند، بدون آن که نص خاصی از آن حضرت، در ارتباط با آن فرزند خویش شنیده باشند.

شیعیان احتمال می دادند که امام هفتم، یکی از این سه فرزند امام صادق (علیه السلام) باشند:[5]

  1. اسماعیل
  2. عبدالله افطح
  3. امام موسی کاظم (علیه السلام)

و همین اختلاف نظر، موجب بروز جریاناتی در شیعه شد که  به آن پرداخته می شود:

  1. جریانی با محوریت «اسماعیل»، فرزند بزرگ‌ امام صادق (علیه السلام) تشکیل شد و بسیاری از شیعیان، گمان می‌بردند که طبق روال معمول که فرزند بزرگ‌تر به جای پدر می‌نشیند، او نیز جانشین پدرش خواهد شد!

بر همین اساس، پرسش‌هایی نیز از امام صادق (علیه السلام)  انجام می‌شد که ایشان به دلیل همان شرایطی که بیان شد، پاسخ صریحی ارائه نمی فرمودند، بلکه با اشاره و کنایه مطالبی را اظهار می داشتند که به یک مورد آن اشاره می شود:

مفضل بن مرثد روایت می نماید: هنگامی که اسماعیل هنوز زنده بود، از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم: آیا خداوند، اطاعت از اسماعیل را همانند پدرانش بر ما واجب نموده است (یعنی او امام بعدی ما است)؟! ایشان پاسخ دادند که کار به این جا نمی‌رسد! من گمان نمودم که امام ششم از من تقیه نموده که پاسخ دقیق را به من نداده، اما مدتی نگذشت که اسماعیل از دنیا رفت و متوجه منظور امام شدم.[6]

بعد از رحلت اسماعیل، امام صادق (علیه السلام) تلاش نمودند که هرگونه شک و شبهه‌ای را در مورد وفات او از بین ببرند،[7] اما جمعی از شیعیان که دلبستگی خاصی به اسماعیل داشتند و تعدادی از دشمنان دوست نما؛ نمی‌پذیرفتند که ممکن است سلسله امامت، از طریق فرزند دیگری غیر از اسماعیل، ادامه یابد و به همین دلیل، بعد از شهادت امام ششم (علیه السلام)، نظرات متفاوتی را در این زمینه، ابراز نمودند، بدین ترتیب:

1–1. گروهی معتقد بودند که اسماعیل وفات ننموده، بلکه پدرشان به دلیل حفظ جان او، صحنه سازی نموده، تا او را از گزند دشمنان مصون نگه دارد.[8] این گروه را اسماعیلیه خالصه یا واقفه نامیده اند. [9]شهرستانی، معتقدان به امامت اسماعیل را «واقفه» خوانده است؛ زیرا آنان سلسله امامت را در اسماعیل متوقف ساختند.[10] نوبختی و قمی این فرقه را «اسماعیلیه خالص» نامیده اند.[11]

2–1. عده‌ای نیز معتقد بودند که اسماعیل واقعا از دنیا رفته، اما قبل از وفاتش، فرزند خود «محمد بن اسماعیل» را به جانشینی انتخاب نموده است! این گروه که در آن زمان، «مبارکیه» نام داشتند و سپس «قرامطه» که یکی از جریان‌های قدرتمند سیاسی در قرن‌های بعد بودند، به دلایلی، این مذهب را مبنای کار خود قرار دادند و عملا همان‌ها بودند که اعتقاد به امامت اسماعیل را بعد از این که دیگر طرفداری نداشت، بار دیگر در جامعه، احیا نمودند.

3–1. برخی از اسماعیلیه نیز، محمد بن اسماعیل را امام هفتم در نظر گرفتند، اما با توجه به این که وصیت اسماعیل به امامت او با توجه به زنده بودن امام ششم (علیه السلام) ؛ معنایی نداشت، امامت او را بر طبق وصیتی از پدر بزرگش امام صادق (علیه السلام) و نه سفارشی از جانب پدرش اسماعیل، می دانستند.[12]

  1. جریان دوم؛ گرد محور «عبدالله افطح»؛ فرزند بعدی امام صادق (علیه السلام)؛ که از اسماعیل کوچک‌تر و از امام کاظم (علیه السلام) بزرگ‌تر بود، شکل گرفت. ممکن است همان ذهنیتی که در میان شیعیان وجود داشت، مبنی بر این که بعد از رحلت یک امام، فرزند بزرگ‌تر او، جانشین پدرش خواهد شد، در شکل‌گیری این جریان که به «فطحیه» نامیده می‌شد، نیز تأثیر گذار بود! خود عبدالله هم، چندان بی میل نبود که به عنوان امام هفتم شناخته شود[13]!.
  2. جریان سوم و یا همان جریان اصیل شیعه، یا از ابتدا و یا در نهایت، پیرامون امام کاظم (علیه السلام) گردهم آمدند.[14]

منابعی در این زمینه:

  1. شیخ مفید، در کتاب «الفصول المختارة» خود، به فرقه‌های منشعب از شیعه پرداخته و بطلان عقاید آنان را مستدلا بیان نموده است.[15]
  2. همچنین در کتاب «دائرة المعارف تشیع»[16] نیز مطالب مفیدی در ارتباط با انشعابات شیعیان بیان شده است.

سیر تحول و تطور تاریخی فرقه اسماعیلیه

سیر تحول و تطور تاریخی فرقه اسماعیلیه را می‌توان در چند عنوان مطرح کرد:

اسماعیلیه نخستین

به گفته بعضی محققان، دو گروه اسماعیلیه «خالصه یا واقفه»، و اسماعیلیه «مبارکیه» جزو اسماعیلیه نخستین محسوب می شوند [17].

معاصران‌ اسماعیلیان‌ِ نخستین‌، غالباً آنان‌ را باطنیه‌ یا ملاحده‌، و سپس‌ از اواسط قرن‌ ۳ق‌/۹م‌، قرامطه‌ نیز خطاب‌ می‌کردند، ولی‌ خود اسماعیلیان‌ نخستین‌ نهضتشان‌ را «دعوت‌«، یا «دعوت‌ هادیه‌« می‌نامیدند. در دوره فاطمیان‌ نیز اسماعیلیان‌ غالباً همان‌ اصطلاحات‌ دعوت‌ و دعوت‌ هادیه‌ را برای‌ نهضت‌ خود به کار می‌برده‌، و از استعمال‌ نام‌ اسماعیلیه پرهیز می‌کرده‌اند. [18]

انشعاب در مبارکیه

با وفات محمد بن اسماعیل، «مبارکیه» به دو شاخه منشعب شده‌اند و تنها گروه بسیار کوچکی تداوم امامت را در جانشینان  محمد بن اسماعیل پذیرفتند. شایان‌ ذکر است‌ که‌ منابع‌ معاصر هیچ‌گونه‌ اشاره‌ای‌ به‌ حیات‌ مستقل‌ این‌ گروه‌ و اسامی‌ امامانشان‌ نکرده‌اند، تا این‌که‌ در ۲۸۶ق‌/۸۹۹م‌ تداوم‌ امامت‌ اسماعیلیه‌ رسماً مورد پذیرش‌ اسماعیلیان‌ فاطمی‌ قرار گرفته‌ است‌. گروه دیگر، شامل اکثر مبارکیه، مرگ محمد بن اسماعیل را انکار کردند و در انتظار رجعت وی به عنوان امام قائم و مهدی موعود باقی ماندند. برای این گروه که بعدها به طور اخص به نام «قرامطه» شهرت یافتند، محمد بن اسماعیل‌ پس‌ از امام‌ صادق‌ (علیه السلام) ، هفتمین‌ و آخرین‌ امام‌ بوده‌ است‌ و به‌ همین‌ سبب‌ اسماعیلیه‌ عموماً به‌ نام‌ «سبعیه‌ یا هفت‌ امامی‌« نیز شهرت‌ داشته‌اند.[19]

دوره ستر

از تاریخ بعدی گروه‌های اسماعیلی نخستین که مرکزشان در کوفه بود و اعضای معدودی داشتند، تا زمانی که اسماعیلیان با برپایی نهضت واحد -اندکی پس از اواسط قرن 3 ق/9م- ناگهان در صحنه تاریخ اسلام ظاهر گردیدند، اطلاعات قابل ملاحظه‌ای در دست نیست. به نظر می رسد که طی این یک قرن، رهبرانی در خفا و به استمرار برای ایجاد یک نهضت واحد و پویا در میان گروه‌های اسماعیلی نخستین فعالیت داشته‌اند. این رهبران احتمالا امامان همان دسته‌ای بوده‌اند که با مرگ محمد بن اسماعیل از مبارکیه منشعب شده، و تداوم امامت را پذیرفته بودند.

کوشش‌های پنهانی این رهبران، عاقبت پس از نزدیک به یک قرن در حدود سال 260ق/874م به نتیجه رسید و از همان موقع شبکه‌ای از داعیان[20] اسماعیلی ناگهان در بلاد مختلف اسلامی پدیدار گشتند و فعالیت گسترده‌ای را برای بسط دعوت اسماعیلیه آغاز کردند. در آن تاریخ دعوت اسماعیلیه همچنان تحت هدایت رهبری مرکزی مستقر در سلمیه واقع در شمال شام قرار داشته، و هویت واقعی این رهبران نیز هنوز به گونه‌های مختلف کتمان می‌شده است. برای جلب حمایت بیشترین شمار از اسماعیلیان نخستین، رهبران مرکزی اسماعیلیه تا مدت‌ها به نام محمد بن اسماعیل دعوت می کردند که اعتقاد به امامت و مهدویت وی، نظریه اصلی مبارکیه و مهمترین گروه منشعب از آنها بوده است. به عبارت دیگر، نظر به این که اکثر اسماعیلیانِ نخستین در انتظار رجعت محمد بن اسماعیل به عنوان مهدی و گسترش حکومت عدل او بوده‌اند، رهبران مرکزی نیز بر همین نظریه تأکید داشته، و نهضت واحد اسماعیلیه را در قرن 3ق بر اساس همین نظریه درباره امامت استوار کرده بودند.[21]

گسترش سریع دعوت اسماعیلی در سده 3ق/9م

بر اساس منابع تاریخی، نقاط  اصلی دعوت اسماعیلیه در قرن 3ق را می توان بدین شرح خلاصه کرد:

  1. در عراق

در سال 261ق/875م، «حمدان قرمط فرزند اشعث» که از اهالی کوفه بوده، دعوت اسماعیلیه را در نواحی اطراف کوفه و سایر نقاط جنوب عراق آغاز، و سازماندهی کرده، و داعیانی نیز برای نواحی مهم آن منطقه معین کرده است.

حمدان به زودی پیروان زیادی پیدا کرد که به قرامطه (جمع قرمطی، منسوب به قرمط) اشتهار یافته اند. در اندک مدتی واژه قرامطه به گروه‌های اسماعیلی دیگر بلاد نیز که ارتباطی با حمدان قرمط نداشته اند، اطلاق شد.[22]

اندکی بعد، معتضد خلیفه عباسی، سیاست قاطع‌تری در مقابل اسماعیلیان اتخاذ کرد و با سرکوبی شدید شورش‌های بعدی آنان در طول سال‌های 287 – 289 ق / 900 – 902م، از پیروزی احتمالی قیام اسماعیلیه در عراق جلوگیری کرد.

  1. در یمن

دعوت در یمن که همواره یکی از پایگاه‌های مهم اسماعیلیه بوده، و از ابتدا ارتباطات نزدیکی با رهبران مرکزی نهضت داشته است، توسط دو داعی به نام‌های «ابن حوشب»، معروف به منصور الیمن و «علی بن فضل» بنیان گذارده شد که از 270 ق دعوت اسماعیلیه را به طور علنی در آن‌جا ترویج نمودند.[23]

  1. در عربستان، بحرین و آفریقا

دعوت به تدریج از یمن به مناطق مجاور؛ مانند یمامه، در شبه جزیره عربستان نیز بسط یافت. دعوت اسماعیلیه در سرزمین بربرهای شمال آفریقا نیز اشاعه پیدا کرد و مقدمات تأسیس خلافت فاطمیان فراهم گردید. در حدود سال 281 ق / 894 م، دعوت اسماعیلیه در منطقه بحرین در شرق عربستان آغاز گردید و «ابو سعید جنابی» از جانب حمدان به بحرین فرستاده شد تا دعوت را در آن‌جا سازماندهی و رهبری کند. ابو سعید سرانجام موفق شد که تا 286 ق / 899 م، قسمت اعظم بحرین را تحت نفوذ خود در آورد و دولت مستقلی را در آن جا بنیان نهد.[24]

  1. در ایران

اندکی پس از سال 260 ق، دعوت اسماعیلیه در قسمت‌هایی از مرکز و شمال غربی ایران، منطقه‌ای که اعراب آن را «جبال» می خواندند، آغاز گردید و سپس به خراسان و ماوراء النهر نیز بسط یافت.[25] در ناحیه ری که مرکز دعوت در جبال بوده، داعی «خلف حلاج» آغازگر نهضت اسماعیلیه شد. پس از خلف، پسرش احمد رئیس دعوت در جبال شد و سپس دستیار اصلی احمد به نام غیاث از اهل کلین، به ریاست دعوت در جبال رسید.

در خراسان و نیز ماوراء النهر، پس از فعالیت‌های مقدماتی غیاث، دعوت در آخرین دهه قرن 3 ق، رسما توسط داعی ابو عبدالله خادم افتتاح شد. داعی بعدی در خراسان و مناطق مجاور، امیر حسین بن علی مرو رودی بود که خود به طبقه اشراف تعلق داشت. داعی امیر حسین، محمد بن احمد نسفی را به جانشینی خود برگزید. نسفی همچنین نخستین مؤلف و فیلسوف اسماعیلی بود که تفکر مذهبی این فرقه را با نوعی فلسفه نو افلاطونی رایج در جهان اسلام در هم آمیخت.[26] [27]

بنیان‌گذار یا بنیان‌گذاران فرقه اسماعیلیه

پیرامون بنیان‌گذار یا بنیان‌گذاران اسماعیلیه اتفاق نظری وجود ندارد. برخی شخص «اسماعیل» را که این فرقه نیز منتسب به آن است، مؤسس این فرقه می‌دانند، بعضی نیز فرزند وی «محمد» را فرد مؤثر در پدید آمدن این فرقه دانسته‌اند. عده‌ای نیز «مبارکیه» را دست‌کم در رشد این فرقه تأثیر گذار می‌دانند.

اسماعیل فرزند امام صادق (علیه السلام)

این که اسماعیل؛ فرزند بزرگ امام صادق (علیه السلام) در تأسیس فرقه اسماعیلیه نقشی داشته باشد، خیلی واضح نیست، گرچه برخی از گزارش‌ها حاکی از فعالیت‌های وی می‌باشد.

با مراجعه به منابع رجالی امامیه، مطالب فراوانی درباره اسماعیل نمی یابیم. رجالی معروف؛ «کشّی» در شرح حال «بسام»، با نقل روایتی از امام صادق (علیه السلام)، اسماعیل را به قتل بسام متهم می کند و او را به آتش بشارت می‌دهد.[28] روایت‌های بسیاری حاکی از آن است که اسماعیل فردی شراب خوار بوده است و امام صادق (علیه السلام)  فعل او را انکار کرده اند.[29]

شیخ صدوق سه روایت مشابه نقل می کند که امام جعفر بن محمد (علیهما السلام) در پاسخ به سؤال فردی درباره اسماعیل، فرمود: «عاصٍ عاصٍ لایشبهنی و لا یشبه احدا من آبائی؛ [30] او فردی معصیت‌کار است، نه شبیه من است و نه به یکی از پدران من شباهت دارد».

با توجه به این توصیف‌ها، اسماعیل در منابع شیعه امامیه، شخصیت مثبتی شمرده نمی شود و مورد انکار و طرد پدرش بوده است.

محمد بن اسماعیل نوه امام صادق (علیه السلام)

از زندگانى محمد بن اسماعیل اطلاعات چندانى در دست نیست. در کتب تاریخى از او نام برده نشده، ولى در علم انساب،[31] اطلاعاتى کوتاه درباره زندگانى وى وجود دارد. در کتب اسماعیلیان همراه با اشتباهات تاریخى فراوان، از او اطلاعات نه چندان صحیح موجود است. مهم‌ترین منبع اسماعیلى در باب زندگانى او، کتاب «عیون الأخبار» نوشته داعى اسماعیلى؛ «ادریس قرشى»، متوفاى قرن دهم هجرى، است.

محمد پسر ارشد اسماعیل بود. وی از برادرش على چند سالى بزرگ‌تر بود. بنابر دیدگاه اسماعیلیان در زمان رحلت امام صادق (علیه السلام)، وى بیست و شش سال داشته است. بنابراین باید در حوالى سال صد و بیست هجرى (738م) به دنیا آمده باشد. وی‌ اندکی‌ پس‌ از سال ۱۴۸ق‌/۷۶۵م‌، که‌ اکثر شیعیان‌ امامی‌ حضرت‌ موسی‌ کاظم‌ (علیه السلام) را به‌ امامت‌ شناختند، موقعیت خود در حجاز را متزلزل دید؛ به همین جهت از محل‌ سکنای‌ خانوادگی‌ خود مدینه‌ به‌ عراق‌ مهاجرت‌ کرد و زندگی‌ پنهانی‌ خود را آغاز نمود و به‌ همین‌ سبب‌ به‌ «مکتوم‌« اشتهار یافت‌.

این‌ مهاجرت‌ مبدأ «دوره ستر» در تاریخ‌ اسماعیلیان‌ نخستین‌ است‌ که‌ حدود صد و پنجاه سال طول کشید و تا تشکیل دولت فاطمیان در مغرب در سال 297 هجرى قمرى ادامه داشت. محمد پس‌ از مهاجرت‌، پنهانی‌ و با نام‌هایی‌ مستعار؛ مانند «میمون‌« در بلاد مختلف‌ می‌زیسته‌، و ارتباط خود را با مبارکیه‌ که‌ مرکزشان‌ در کوفه‌ بود، هم‌چنان‌ حفظ می‌کرده‌ است‌.[32]

ابن عنبه درباره محمد بن اسماعیل مى نویسد:

«عبیدلى؛ نسّابه معروف مى گوید: او امام میمونیّه[33] بود و قبرش در بغداد است. ابونصر بخارى نوشته است: وقتى هارون الرشید به حجاز سفر کرد محمد بن اسماعیل در نزد هارون الرشید سعایت امام کاظم (علیه السلام) را نمود و گفت: آیا مى دانى که در زمین، دو خلیفه وجود دارد که خراج مى گیرند؟ هارون گفت: منظورت کیست؟ محمد بن اسماعیل گفت: موسى بن جعفر؛ و اسرار جمع آورى زکات و خمس امام کاظم (علیه السلام) را بیان کرد؛ به همین علت هارون الرشید، امام موسى کاظم (علیه السلام) را دستگیر کرده و امام را به شهادت رساند. محمد بن اسماعیل به همراه هارون به بغداد رفت و در آن‌جا از دنیا رفت… ».[34]

بنابر دیدگاه ابن عنبه که از قدماى نسّاب خود نقل مى کند، محمد بن اسماعیل تا زمان زندانى شدن امام کاظم (علیه السلام)؛ یعنى سال 179 هجرى قمرى در مدینه بود و سپس همراه هارون الرشید به بغداد رفت و در آن جا درگذشت.[35]  به هر حال محمد بن اسماعیل باید بین سال‌هاى 180 تا 190 هجرى در بغداد از دنیا رفته باشد.[36] [37]

تمام انساب شناسان بزرگ براى محمد بن اسماعیل فرزندانى را معرفى کرده‌اند. طبق‌ نظر اسماعیلیان‌ فاطمی‌، یکی‌ از آنان‌ به‌ نام‌ «عبدالله»‌ پس‌ از مرگ‌ پدر رهبری‌ «مبارکیه»‌ را به‌ دست‌ گرفته‌ بوده‌ است‌.[38]

مبارکیه

پس از مرگ اسماعیل، اکثریت طرفداران امامت اسماعیل، قایل به امامت محمد بن اسماعیل بن جعفر شدند. محمد بن اسماعیل که در زمان رحلت امام صادق (علیه السلام) کمى بزرگ‌تر از امام موسى کاظم (علیه السلام) بود، به همراهى «مبارک»، غلام اسماعیل بن جعفر و مربّى محمد بن اسماعیل، طرح امامت خویش را پایه‌ریزى کرده و گفتند:

«یقینى است که امام صادق (علیه السلام) نص بر اسماعیل نموده و چون اسماعیل قبل از پدرش از دنیا رفته است، حق امامت براى فرزندش محمد محفوظ است و او امام  بر حق شیعیان بعد از اسماعیل است؛ زیرا حق امامت بعد از امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) از برادر به برادر منتقل نمى شود و نص امامت که براى اسماعیل بوده است، به برادرش امام موسى کاظم (علیه السلام) منتقل نمى‌گردد، و حق امامت وراثتى است و فقط در اعقاب اسماعیل ادامه مى یابد. بنابراین اکنون محمد بن اسماعیل امام بر حقّ است و هیچ یک از برادران اسماعیل حق امامت ندارند. این گروه را به نام رییسشان، «مبارکیّه» مى نامند.[39]

ایوانف[40] قایل است که به احتمال قوى، مبارک، لقب ساخته اسماعیلیان براى اسماعیل است و دلیل خود را عباراتى از ابویعقوب سجستانى – یکى از داعیان بزرگ اسماعیلیه در قرن چهارم – مى داند که سجستانى مکرّر از اسماعیل با نام مبارک یاد کرده است. فرهاد دفترى،[41] احتمال مى دهد که مبارکیه در ابتداء به قایلان امامت اسماعیل بن جعفر اطلاق مى شده و پس از رحلت امام صادق (علیه السلام) این نام براى کسانى که محمد بن اسماعیل را امام مى دانستند، استعمال گردید،[42] ولى این تحلیل‌ها، صرف احتمال بوده و شواهد تاریخى، آنها را تأیید نمى کنند.[43] [44]

علل پیدایش فرقه اسماعیلیه

در بررسی تاریخ شکل‌گیری و رشد و رواج هریک از فرقه‌های اسلامی و شیعی بایست به مجموعه‌ای از عوامل و زمینه‌های سیاسی، کلامی، و اجتماعی توجه کرد. همچنین به تأثیر برجسته حال و هوای سیاست و رخدادهای مربوط به امامت و خلافت در پیدایش انشعابات شیعی نباید بی توجه بود. بررسی عوامل ظهور اسماعیلیه نیز از این قاعده مستثنا نیست. در این جا به برخی از این عوامل اشاره می شود:

۱- مفروضات مذهبی-کلامی:

ممکن است طرح رهبری اسماعیل را در آن روزگار، تا حدودی برخاسته از انگیزه‌های مذهبی و کلامی طراحان بدانیم. روایات دال بر انکار امامت اسماعیل توسط امام صادق (علیه السلام) بر روایات مثبت این مدعا ترجیح دارد. با این همه بزرگ‌تر بودن او در میان فرزندان امام صادق (علیه السلام) از یک سو و فعالیت‌های سیاسی او از طرف دیگر و نیز اظهار محبت امام نسبت به وی، ذهنیت عده‌ای را متوجه امامت او کرده بود. به‌ویژه آن که براساس برخی گزارش‌ها این شرط که فرزند بزرگ‌تر امام باید جانشین وی باشد (الإمامة فی الأکبر من ولد الإمام)، به گونه‌ای شایع شده بود که نوبختی در بیان اختلافات بعد از درگذشت امام صادق (علیه السلام) می‌گوید: عده‌ای ازبزرگان شیعه با همین تعلیل ابتدا سراغ عبدالله افطح رفتند، چرا که وی درمیان فرزندان به جای مانده از امام صادق (علیه السلام) از همه بزرگ‌تر بود.[45]

۲- زمینه های سیاسی:

اگر بگوییم تاریخِ هیچ فرقه‌ای؛ مانند اسماعیلیه در آغاز دعوت، مبهم و تاریک نیست، اغراق نکرده‌ایم. بسیاری از مورخان و پژوهشگران به آغاز شکل‌گیری آنها و رابطه پنهانی آنها با برخی ازشیعیان غالی (اهل غلو) اشاره کرده‌اند. به عنوان مثال: نتیجه‌ای که پژوهش‌گران گرفته‌اند نیز این است که اسماعیلیان در آغاز، قبل از انشعاب مذهبی، یک جنبش سیاسی بودند که مقاصد سیاسی و اجتماعی خود را در دین جستجو می‌کردند و در نظر گرفتن معانی باطنی برای آیات قرآنی نیز، ابزاری برای تفسیر دلخواه آنان از قرآن در خدمت مقاصد سیاسی و اجتماعی‌شان بود.[46]

از طرفی در بررسی تاریخی و فهم چگونگی ظهور و بروز اولیّه اسماعیلیان نمی‌توان زمینه‌های سیاسی و اجتماعی و فکری عصر صادقین (امام باقر و امام صادق علیهما السلام) را از نظر دور داشت؛ زیرا با روی کارآمدن خلفای عباسی و در پی ناامیدی دوستان و اصحاب اهل بیت (علیهم السلام) از حاکمان عباسی، زمزمه مخالفت علویان با عباسیان بالا گرفت. از طرفی امام صادق (علیه السلام) به سبب ملاحظاتی ویژه از روحیه پرخاشگری و ستیزه جویی آشکار با دستگاه خلافت حمایت نمی‌کرد و وظیفه امام را رهبری مذهبی و روحانی اعلام کرد و نه کسب قدرت ظاهری. برخی شیعیان و خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) خود به قیام سازمان یافته و تبلیغ بر ضد دستگاه عباسی رو کردند، و سرآغاز شکافی به نام اسماعیلیه شدند.

در ارتباط اسماعیلیان با غلات و تفکر آنها نباید اغراق کرد، اما این نتیجه را می‌توان گرفت که حداقل و در آغازین سال‌های ظهور اسماعیلیان، مروجان واقعی آنها سیاست‌بازانی در پوشش غلو و باطنی‌گری و یا غالیانی با لباس سیاست بودند؛ و نیز ظهور و رشد کلامی آنها ریشه در رقابت سیاسی‌ای بود که با دولت عباسیان داشتند.[47]

علت عدم تصریح امام صادق (علیه السلام) بر امام بعد از خود

ممكن است سؤال شود كه چرا امام صادق (علیه السلام) كاری نكرد كه امام بعدی شیعه برای همه روشن باشد و جای شک و تردید نماند؟ در جواب این سؤال باید گفت كه شرایط سیاسی و اجتماعی دوران امام صادق (علیه السلام) به حدّی سخت شد كه امام صادق (علیه السلام) نتوانستند آشكارا و به طور عمومی امام بعدی را معرفی كنند؛ به عنوان مثال به این حدیث توجه كنید:

ابوایّوب نحوی می‌‏گوید: منصور، خلیفه عباسی، كسی را در تاریكی شب دنبال من فرستاد. نزد منصور رفتم و بر او وارد شدم. وقتی كه سلام كردم، نامه‌‏ای را به سوی من انداخت و در حالی كه گریه می‏‌كرد گفت: این نامه‏‌ محمد بن سلیمان است. در آن مرگ جعفر بن محمد (علیهما السلام) را به اطلاع ما رسانده است. سپس گفت: جواب نامه را بنویس. اوّل نامه را نوشتم. منصور گفت: بنویس كه اگر جعفر بن محمد (علیهما السلام) به شخص معیّنی وصیّت كرده، او را بگیر و گردنش را بزن. نامه فرستاده شد. جواب محمد بن سلیمان آمد كه امام صادق (علیه السلام) به پنج نفر وصیت كرده است: ابوجعفر منصور كه خلیفه است، محمد بن سلیمان، عبداللّه‏ بن جعفر، موسی بن جعفر و حمیده.[48]

این حدیث و حدیث‏های دیگر نشان می‏دهند كه امام صادق (علیه السلام) نمی‏‌توانستند جانشین خود را آشكارا معرفی كنند و اگر معرفی می‏كردند، حكومت عباسیان، او را می‏كشتند. امام فقط برای خواصّ اصحاب خود فرزندش امام موسی بن جعفر (علیهما السلام) را معرفی كرده بود و برای همین در مسئله امامت، مردم گروه گروه شدند و اكثریت شیعه، به امامت موسی بن جعفر (علیهما السلام) معتقد شدند، ولی گروهی اسماعیل را امام پنداشتند كه «اسماعیلیه» نامیده شدند، گروهی پسر دیگر امام صادق (علیه السلام) به نام عبداللّه‏ افطح را امام دانستند كه به نام «فَطحیّه» معروف شدند. گروهی پسر دیگر امام صادق (علیه السلام)، محمد را امام دانستند و گروهی هم در خود امام صادق (علیه السلام) توقف كردند و گفتند كه دیگر امامی نیست.[49]

عقاید فرقه اسماعیلیه

یکی از فرقه‌های معروف شیعه، فرقه اسماعیلیه است. این فرقه، تاریخی بسیار پر ماجرا دارد و انشعابات گوناگونی در آن پدید آمده است؛ بدین جهت بحث پیرامون عقاید آن، پیوسته مورد توجه محققان و نحله شناسان قرار داشته است. در ادامه به بعضی از عقاید آنان اشاره می شود.

دیدگاه فرقه اسماعیلیه درباره توحید

اعتقادات اسماعیلیه در باب توحید عبارتند از:

1- شناخت خدا:

در نگاه اسماعيليه خداوند حقيقتى وراى هستى و عقل است و هرگز قابل شناخت نيست. اگر شناختى هست فقط توحيد و تقديس است. خداوند هويتى است كه عقل اول در او حيران است. راه شناخت خداوند فقط از طريق انبياء و امامان حاصل مى گردد. البته ائمه هم شناخت حقيقى به انسان نمى دهند، بلكه بيان مى كنند كه او قابل شناخت نيست و از حضرت امير (عليه السلام) نقل مى كنند كه به كميل فرمود: «يا كميل مَن اجاب عن التوحيد بالعبارة فهو ملحد و مَن أشار اليه فهو ثنوى… مَن ظنّ انّه واصل فليس له حاصل و كلّما ميزتموه بأوهامكم فى أدقّ معانيه فمصروف عنه، مردود اليكم…». بنابراين خداى اسماعيليه خداى ناشناختنى و دست نيافتنى است.[50]

2- اثبات وجود خدا:

اسماعيليه به علت نگاه خاصشان به شناخت خداوند، درصدد اقامه برهان براى اثبات وجود خدا برنيامدند. در كتاب روضة التسليم آمده است: «اگر كسى گويد من اثبات او كنم، گفته باشد كه من به حقيقت هويت او محيط شده ام و چون احاطه محال است، اثبات محال است».[51]

3- صفات خداوند:

در ديدگاه آنان لازمه وحدانيت، تعالى و تنزيه مطلق الهى، نفى مضاعف است؛ يعنى خداوند نه به وجود توصيف مى شود نه به لاوجود يا عدم. او نه حىّ است، نه لاحىّ، نه عالم است نه لاعالم، نه موصوف است نه لاموصوف. خدا بالاتر از آن است كه به چيزى توصيف شود. او بالاتر از اسم و رسم و صفت است.[52]

یکی از محققان معاصر می نویسد: (اسماعیلیه معتقدند) خداوند متعال ضد و مثل ندارد، واحد غیر عددی است. در او کثرت یا اختلاف بسایط و مرکبات راه ندارد. خداوند، أیس؛ یعنی وجود نیست. او تسمیه؛ یعنی ماهیت ندارد. خداوند صفات ندارد و ذات او در معرفت او کافی است و به همین جهت صفات علیای خود را به صادر اول؛ یعنی اول موجودی که به نحو ابداعی خلق فرموده، عطا کرده است.[53]

4- صفات عقل اول:

در نگاه اسماعيليه تمام صفات و اسمايى كه انسان‌ها براى خداوند به كار مى برند، صفات عقل اول است. عقل اول همان «الله» قرآن است؛ زيرا يا از وَلَهَ (حيرت) گرفته شده و يا از الهانيّت (شوق) و در عقل اول، هم شوق است و هم حيرت. خداوند بى حركت است و بسنده به خود، به هيچ چيز شوق ندارد و در حيرت هيچ مسئله‌اى قرار نگرفته است. او سكون محض است. عقل اول وحدت محض، ازلى، ابدى، حىّ، قادر، عليم و حكيم قرآن است. اگر عقل اول الوهيت را از خود نفى نكرده بود، هيچ كس به معرفت خداوند راه نمى يافت.[54]

5- حدوث و قدم عالم:

بنابر نظر اسماعيليه – همچون بوعلى سينا و فلاسفه مشاء – خدا قديم ذاتى و عالَم قديم زمانى و حادث ذاتى است. اكثر متكلمان مسلمان خدا را قديم ذاتى و عالَم را حادث زمانى مى دانستند. اين ديدگاه اسماعيليه، مورد اعتراض اشاعره قرار گرفته و غزالى در «فضائح الباطنية» مى نويسد: «اسماعيليان قائل به دو خداى قديم‌اند كه براى آنها اولى از حيث زمان نيست. مگر اين كه يكى علت ديگرى است… اينان مثل مجوس، قائل به دو إله هستند…».[55] فلاسفه مسلمان گفته‌اند: مهم خلق از عدم است كه ما نيز به آن معتقديم و عالم را حادث ذاتى مى دانيم، ولى اين كه حتماً اين خلق از عدم بايد بعد از يک فترت صورت گيرد، لزومى ندارد؛ زيرا زمان به وسيله حركت به وجود مى آيد و حركت از چرخش افلاک و اين وقتى ممكن است كه عالم موجود باشد و به وجود آمده باشد. پس زمان چند مرحله عقب تر از خلق عالَم است و نمى‌تواند بر عالَم مقدّم شود. براى همين، بعضى از علما بحث زمان موهوم و متوهم را مطرح كرده و اين گونه خواسته‌اند مسئله را حل نمايند.

6- جبر و اختيار:

ديدگاه اسماعيليه همچون اماميه به پيروى از امام صادق (علیه السلام)، مفاد حديث «لاجبر و لاتفويض بل أمرٌ بين امرين» است. ناصر خسرو در اين زمينه مى‌نويسد: «خدا عادل‌تر از آن است كه خلق را بر معصيت مجبور دارد و سپس ايشان را بر آن عقوبت كند… حالِ مردم در اين باره كارى است ميان دو كار، نه مجبور است و نه مختار و اين قول جعفر صادق (عليه السلام) است». على بن محمد بن وليد در اين باره مى گويد: «انّ الله جعل جوهر النفس الانسانى حياً قادراً على فعل الخير و الشرّ و الطاعة و المعصية… و كان عدلُ الله تاماً… و كان عدلُ الله تعالى منزهاً عن أن يتوهم فيه نقص و لمّا كانت رحمة الله تعالى تامّة ارسل الرسل لتمنع عباده عن الشهوات…».[56] بنابراين اسماعيليان اختيار انسانى را پذيرفته و آن را دليل تكليف و ارسال رسل و عقاب و ثواب مى دانند.

7- قضاء و قدر:

در نگاه اسماعيليه قضاء و قدر دو موجود علوى هستند كه به تدبير عالم پايين پرداخته و در تدبير عالَم از طرف خداوند مأذون هستند. آن دو، همان سابق و تالى يا عقل اول و نفس كلى هستند.

8 – مسئله شرّ:

به نظر اسماعيليه شرّ در ابداع، ريشه و اصلى ندارد و شرور عالَم به خاطر حضور ماده است و بالعرض پديدار گشته است. روضة التسليم در اين باره مى گويد: «عالم عقلانى خير محض، عالم نفسانى خير و شرّ به هم آميخته و عالَم جسمانى شرّ محض است… اهل عالَم جسمانى اهل تضاد، و حكم تضاد، اختلاف اهل دنيا است… و خداوند خير افاضه مى كند و شرّ، به عرض در راه‌ها مى آيد». در اينجا تأثير انديشه‌هاى فلوطين نيز پيدا است. فلوطين ماده را شرّ محض دانسته و همه بدى‌ها را از او مى دانست.[57]

اين بود مختصرى در باب اعتقادات اسماعيليه پيرامون خداوند و صفاتش كه از مفاهيم ناب اسلامى به دور است. بنابر تصريحات مكرر قرآن، خداوند در تمام عالم حضور عينى دارد و ربوبيت خويش را به هيچ مخلوقى واگذار نكرده است. خداوند داراى توحيد در صفات، الوهيت، ربوبيت، افعال و عبادت است و هيچ كس را در اين زمينه ها شريک خود نساخته است. شناخت ذات او و صفات ذاتش که عین ذات است، محال است و تنها در مقام فعل، قابل شناخت است. تمام اوصاف قرآن، صفات بارى تعالى است. او متعالى است و در عين حال بسيار نزديک است. خداى قرآن بسيار به انسان‌ها نزديک است و از انسان‌ها دور نيست، حتى از رگ گردن به انسان نزديک‌تر و حتی بین انسان و خودش حائل است. قرآن درباره اوصاف خداوند مى‌فرمايد: «و لله الأسماء الحسنى».[58]

صفت خالقیت خدا از ديدگاه اسماعيليه

در هر مذهبى انديشمندان بسيارى يافت مى شوند كه رويكردهاى گوناگونى به مذهب خود دارند. افرادى با رويكرد حديثى، عده‌اى با نگاهى فلسفى، برخى با ديدى عرفانى و بعضى با روحيه كلامى به اعتقادات مذهب خويش نگريسته و به تفسير آن همت گماشته‌اند. بزرگان مذهب اسماعيليه نيز از اين قاعده مستثنا نبوده و افكار گوناگونى پيرامون اعتقادات خود به وجود آورده‌اند. اگر از اختلافات درونى چهار انديشمند بزرگ آنها؛ يعنى نسفى، ابوحاتم رازى، ابويعقوب سجستانى و حميدالدين كرمانى چشم پوشى كنيم، باز هم اختلافات مهمى در باب چينش نظام هستى در بين اسماعيليانِ نخستين و اسماعيليان فاطمى به بعد وجود دارد. بنابراين در ابتدا به صورت مختصر به انديشه قدمای آنها پرداخته و سپس به تفكرات پذيرفته شده توسط اكثر اسماعيليان اشاره می شود.

بر اساس انديشه اسماعيليانِ نخستين – يعنى قبل از ورود فكر نوافلاطونى[59] به اسماعيليه – خداوند يكتا پيش از زمان و مكان اراده كرد كه جهان را بيافريند. خداوند فرمان «كن» را صادر كرد و اولين مخلوق به وجود آمد و به واسطه او بقيه مخلوقات به وجود آمدند. اولين موجود چون خود را تنها ديد، اسير غرور خويش شد. در آن هنگام شش موجود علوى – بدون آن كه او (اولين مخلوق) بخواهد – از وى به وجود آمد و به اين علت بود كه قادر مطلق مى‌خواست به او بياموزد كه همه كاره او است و اولين آفريده بايد هميشه تحت فرمان او عمل كند. بنابراين موجود اول به ستايش او پرداخت. در اين هنگام خداوند كه تنبّه صادر اول را ديد، به او امر كرد كه از نور خود يک وزير براى خود بيافريند و اين چنين، دومين مخلوق به نام قدَرَ آفريده شد. اين دو، جفت هم بوده و با عبارت «كونى – قدر» از آن ياد مى شود و آن هفت موجود علوى دقيقاً منطبق شد با تک تک حروف اين زوج؛ زيرا حروف تشكيل دهنده كونى – قدر، هفت حرف است. اين هفت موجود همان كروبيان قرآن هستند كه كمک كار آن دو مخلوق اول مى باشند. اين هفت حرف علوى، صور نوعيّه «نطقاء سبعه»[60] هستند و هر حرف نماينده يک پيامبر اولوا العزم است. قَدَر در مرحله دوم از سه حرف خود، سه موجود علوى ديگر آفريد به نام‌هاى جَدّ و فتح و خيال كه همان جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل، ملائكه مقرب خدايند. اين سه موجود علوى، واسط بين عالم بالا و پايين هستند.

اين تفكرات در برخى از كتب سجستانى با تفكر نوافلاطونى ممزوج شد و شايد وى مى‌خواست بين اين دو ديدگاه آشتى برقرار سازد. بنابر نظر سجستانى، صادر اول همان «كن» است كه همان سابق يا عقل اول است. سابق همان قلم، قضا، كرسى و شمس قرآن است. به وسيله عقل اول، عقل ثانى يا لوح يا تالى به وجود آمد. عقل دوم همان لوح محفوظ، عرش، قَدَر و قمر قرآن است. بعد از اين دو، سه موجود روحانى به نام‌هاى فتح و جد و خيال وجود دارند كه به ناطقان و امامان يارى مى‌رسانند. جدّ همان بخت است كه سعادت و شقاوت انسان‌ها در دست او است. او همان جبرئيل است كه هرگاه نفس پاكى را مورد توجه قرار دهد، آن نفس، مربّى و راهنماى عصر خويش مى شود. هرگاه به قلبِ آن نفسِ پاک، انوار ملكوتى، ولى مبهم برسد و محتاج تفسير باشد، خداوند آن نفس پاک را با فتح كه همان ميكائيل است تقويت مى كند و آن را به سعادت معنوى مى رساند و وقتى خيال كه اسرافيل است به كمک آن نفس بيايد، وصيت و امامت در نسل آن نفس پاک قرار خواهد گرفت. بعد از اين پنج موجود عِلوى، هفت كروبى وجود دارند كه از كونى – قدر كه نام ديگر عقل و نفس (تالى و سابق) است به وجود آمده‌اند. اين دوازده موجود علوى مدبران عالم پايين هستند.[61]

اما بعد از پذيرش و ورود انديشه فلوطين در اسماعيليه، جهان بينى آنان بر اين استوار شد كه خداوند متعال برتر از هستى است و قابل شناخت نيست. از اين خداى ناشناختنى به صورت «لا من شى»؛ یعنی به طريق ابداعی و بدون سابقه، «عقل اول» به وجود آمد. اسماعيليان در اين جا مبحث عدم اراده خداوند و ناخواسته بودن ايجاد عقل اول در نوافلاطونيان را به خلق از عدم تغيير داده تا مخالف مبانى صريح اسلام نباشد. از عقل اول به صورت انبعاث،[62] نفس كلى به وجود آمد كه او هم كامل و تام بود. در انبعاثى ديگر از نفس كلى، هيولا به وجود آمد كه همان طبيعت فلوطين است و از هيولا صورت پديدار شد كه هيولا و صورت، جواهر عالم ظلمانى هستند.[63] اين سلسله صدورى، بسيار منطبق با نظريه فيض فلوطين است كه در مواردى حک و اصلاح گرديده است.[64]

دیدگاه فرقه اسماعیلیه درباره نبوت

عقاید اسماعیلیه پیرامون نبوت عبارت است از:

الف. نبوت، اعلی درجات بشر است و عبارت است از ارتقاء نفس به مرحله‌ای که صلاحیت تحمل وحی را پیدا می کند.

ب. رسالت دو قسم است: عام و خاص. رسالت عام، مربوط به طبع و عقل آدمی است و اگر این رسالت نباشد، رسالت خاص که همان رسالت رسولان الهی است، پذیرفته نمی شود.

ج. وحی عبارت است از آن چه که نفس رسول از عقل پذیرفته و عقل نیز از امر باری تعالی قبول نموده است.

د. انبیاء از کفار و از زنا متولد نمی‌شوند.

هـ. آن که از طرف خدا مبعوث شده، مجمع همه فضایل طبیعی و خالی از رذایل است.

و. رسول ناطق همان اصلی است که دین -با همه آن چه از علم و عمل در آن است و با همه امامانی که به تحقق کمال علم از طریق عبادت ظاهری دعوت می‌کنند-، از او صادر می‌شود.

در حقیقت، رسول ناطق در نزد اسماعیلیه، عبارت از رسولان اولی العزم است که عبارتند از: «آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، محمد (علیهم السلام)، و القائم». منظور از القائم، محمد بن إسماعيل (فرزند اسماعیل بن جعفر علیه السلام) است.

ز: رسول خدا حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) به سه دلیل افضل انبیا و رسولان الهی است:

  1. خداوند سبحان، شریعت او را به عدم نسخ ابدی تأیید نموده و امامت را در ذریه او تا روز قیامت قرار داده، در حالی که این امور را برای غیر او مقدر نفرموده است.
  2. خداوند سبحان به او حق شفاعت خلقش را اعطا نموده، در حالی که این مقام را برای پیامبران قبل از او قرار نداده است.
  3. معجزات انبیاء گذشته بعد از آنها باطل شده است، ولی معجزه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) که همان قرآن است، ثابت و ابدی است و تا زوال احکام دنیا، از بین نمی رود.

ح. حکمت و فلسفه عقلی با حکمت شرعی مساوی است. به بیان دیگر شریعت موافق حکمت است.

ط. شریعت، ظاهر و باطنی دارد. ظاهر همان احکام و عبادات است و باطن عبارت است از امور عقلی و احکام و معانی الهی. ظاهر، تضمین کننده باطن است. امور ظاهری، هم شکل ظاهر جسم، و امور باطنی، هم شکل عقل و نفس است.[65]

نبوت و اوصاف پیامبران ازديدگاه اسماعيليان[66]

اسماعیلیه در بحث نبوت مباحثی را مطرح می کنند که با مباحث مطروحه از جانب سایر مسلمانان متفاوت است که در ادامه به آن اشاره می‌شود.

تعریف نبوت و وحی

در اندیشه اسماعیلیه، منزلت «رسول» در عالم جسمانی همانند منزلت «سابق»[67] در عالم روحانی است. رسالت حقیقتی است که مُرسِل در نفس رسول قرار داده و به وسیله آن به لطایف هستی با عنایت خداوند دست می‌یابد. نبوت عبارت است از: تعالی نفس به مرتبه‌ای که صلاحیت تحمل وحی را پیدا کند و نفوسی که این صلاحیت را پیدا کنند، رسول نامیده می‌شوند.

از دیدگاه اسماعیلیه نبوت بر دو قسم رسالت عامه و رسالت خاصه تقسم می‌شود. منظور از رسالت عامه همان عقل موجود در بشر است و مراد از رسالت خاصه به رسول برگزیده الهی اشاره دارد که حقیقتی است ربّانی و دعوت کردن انسان‌ها به تأمین آخرتی شایسته را برعهده دارد.

اوصاف پیامبران

الف) انسان کامل بودن: چون پیامبر، یگانه هادی عصر خودش می‌باشد و مردم دوران بعد نیز به معنویت او نیازمند هستند، وی باید دارای ویژگی‌های ممتازی؛ چون: کامل بودن از هر حیث باشد، تا شایسته این مقام گردد.

ب) برتری بر مردم: هر نبی باید دارای هفت ویژگی: علم، عدل، عفت، جود، شجاعت، رحمت و صدق باشد. ظهور این صفات در وی، به نحو تمام و کمال می‌باشد به شکلی که مرتبه‌ای فراتر از آن تصور نمی‌شود؛ مثلاً: دانش پیامبر در مقایسه با دانش امّت به منزله  کل به جزء است.

ج) تفاوت رتبه  انبیاء: هر رسولی با دارا بودن نوعی ویژگی، از پیامبران پیشین ممتاز و برتر است. این ویژگی سبب نسخ شریعت قبلی و آوردن شریعت جدید می‌شود. قرآن می‌فرماید: «تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ».[68]

د) تصدیق نبّوت پیامبر گذشته: هر پیامبر با تصدیق پیامبران گذشته، سبب تثبیت نبوت پیامبر جدید شده و رسالت خود را نیز تثبیت می‌کند. مَثَل این پیامبران مَثَل صحت کامل بدن به تمامی اندام است که در صورت نقصی در یکی، به دیگر اندام صدمه وارد می‌شود. ارتباط دو پیامبر در دو دور متوالی، همانند ارتباط قوه و فعل است که برای رسیدن به فعلیت نیاز به اقرار به پیامبر دوره قبل است و نیز چون پیامبر جدید در دوران قبل از نبوتش در شریعت نبی قبل بوده، در صورت تکذیب نبی گذشته اثبات می‌کند که او بر دین باطل عمل کرده و دیگر کلامش نفوذی در عقاید مردم نخواهد داشت.

هـ) بشارت به پیامبر بعدی: اگر پیامبری به رسالت پیامبری در دوره بعد از دور خود بشارت ندهد، لازمه‌اش انکار نبوت خود او است؛ زیرا دلیل بشارت ندادن دو چیز است: جهل پیامبر به آینده و حسد نسبت به پیامبران دیگر. صورت نخست، علامت آگاه نبودن وی به علم غیب است که در این صورت، کسی که به علم غیب آگاه نباشد پیامبر نیست و ادعای وی دروغ است. صورت دوم علامت آلوده بودن وی به یکی از صفات رذیله است که پیامبر باید از آن به دور باشد.

در این موضوع (ضرورت بشارت به پیامبر بعدی)، ابوحاتم رازی[69] این گونه بیان می‌کند که چون هدف (دعوت به توحید) انبیاء واحد است، لازمه وجود وحدت در میان ایشان، بشارت هر نبی به نبی بعد و تصدیق سلسه انبیاء است.

و) طهارت نَسَب (حلال‌زادگی): اسماعیلیه معتقدند: پیامبران در سلسله نسب، پاک، طاهر و حلال‌زاده‌اند، و اجدادشان از کفر و شرک دوری جسته‌اند. آنان بر این استدلال خود، به آیات نفی کفر؛ مثل: آیه 128 سوره  بقره، آیه 78 سوره حج و آیه 52 سوره قصص، و آیات نفی شرک؛ مثل: آیه 124 سوره بقره و آیه 13 سوره لقمان، و روایاتی که گویای حلال‌زادگی انبیاء است، استدلال کرده‌اند.[70]

ز) سایر صفات و امتیازات: صفاتی دیگر؛ چون دانایی، راهنمایی و دستگیری از دیگران، و توان اظهار امور لطیف با زبان، از جمله صفاتی است که باعث کمال انسان و شایستگی دریافت مقام نبوت می‌گردد.

دلایل لزوم بعثت از ديدگاه اسماعيليان[71]

درباره ضرورت بعثت، دو دیدگاه مطرح است:

1ـ لزوم بعثت: این دیدگاه نزد اسماعیلیه و بسیاری از فرق دیگر اسلام مشهور است.

2ـ عدم لزوم بعثت: این دیدگاه از سوی محمد بن زکریای رازی ابراز شده است.

در این بخش به دیدگاه اسماعیلیه درباره اصل بعثت و نبوت پرداخته می‌شود:

دیدگاه خاص اسماعیلیه درباره نبوت

اسماعیلیه  هدف از آفرینش انسان را رسیدن او به کمال و درجات والای انسانی می‌دانند که برای رسیدن به این امر، عقل به تنهایی توانایی رسیدن به این مهم را ندارد؛ از این‌رو بر خداوند است که پیامبرانی را برای این منظور به سوی بشریت گسیل دارد تا تعالیم طریق تکامل را به انسان یاد دهند. این اندیشه، مبنای لزوم بعثت در تفکر اسماعیلیه است.

در نظر ایشان، انسان در هفت دور به این تکامل دینی می‌رسد و هر دور با پیامبری اولوا العزم آغاز می‌شود. این پیامبران دارای جانشینانی به نام وصی یا صامت بودند که وظیفه‌شان آشکارسازی حقایقِ درونی و باطنیِ مستور در کتاب و شریعت برای کسانی که قابلیت دریافت آن را دارند، می‌باشد. این حقایق باطنی در همه ادوار، ابدی و تغییر ناپذیر بودند. برای رسیدن به این امور باطنی، عقل به تنهایی کفاف نمی‌دهد و به پیامبران و امامان نیاز می‌باشد.

دلایل لزوم نبوت

1ـ حکمت:

در دیدگاه ایشان، انسان دارای دو جزء جسم (جزء کثیف) و روح (جزء لطیف) است. تأمین کننده جسم را چهار طبع مادی که عبارتند از: خاک، آب، آتش و هوا بر عهده دارند. با دمیده شدن روح در کالبد، دو جزء لطیف و دو جزء کثیف دیگر پدید می آید. مقتضای حکمت این است که غذای نفس لطیف نیز همانند غذای جسم، متشکل از دو حد باشد. دو حد روحانی و دو حد جسمانی (عقل و نفس جزئی)، ثمره دو حدّ روحانی (عقل و نفس کلی) می‌باشد. دو حدّ لازم دیگر عبارتند از: ناطق (پیامبر) و اساس (جانشینان پیامبر). انسان با بهره‌برداری صحیح از این چهار حدّ می‌تواند از دیو صفتی به فرشته خویی تکامل یابد. به بیان دیگر:  اختلاف اصلی مردم در جنبه جسمانی آنان است و جسم، حقیقت وجودی مردم را تشکیل می‌دهد که با تکیه بر آن نمی‌توان علوم لازم را برای تعالی دریافت نمود، پس باید کسی علوم لازم را به آنها تعلیم دهد تا در پرتو آن عمل کنند. این فردِ رساننده علم، همان پیامبرانند که توانایی دریافت علم از خدا را دارا هستند.[72]

2ـ ضرورت ارتباط با عالم روحانی:

نفوس بشری به فطرت خود توان و ظرفیت درک آثار نفس کلی را دارا بوده‌اند، اما از آن بازمانده‌اند. این نفوس برای درک آن نیازمند انبیاء هستند.[73]

3ـ ضرورت شکوفایی سرشت سعادت طلبان:

هدف آفرینش، رسیدن انسان به سعادت است و انسان در آغاز آفرینش توان تشخیص سعادت و شقاوت را نداشته است. لازمه دستیابی به این شناخت جز با هدایت هادیان (که همان انبیاء باشند) امکان‌پذیر نیست.[74]

4ـ ضرورت مهار کردن قوای نفسانی:

انسان به دلیل وجود خصلت قدرت طلبی که در وی وجود دارد، در پی تجاوز به حقوق دیگران است. لازمه حکمت خداوندی است که با وضع قوانین، مانع این تجاوزات و تعدی به حقوق دیگران شود و اجرای این قوانین نیازمند مجری که همان پیامبرانند، می‌باشد.[75]

5ـ خروج عقل بالقوه به فعلیّت:

انسان در آغاز آفرینش خود دارای عقل بالقوه است و برای خروج از این حالت به فعلیت، نیازمند تعلیم است. این مهم را خداوند بر دوش انبیاء گذارده است. [76]

6ـ ضرورت شکوفایی فطرت خداجویی:

خداوند عقل بالفعل (پیامبر) را به سوی مردم فرستاد تا آنها به حس خداجویی پنهان در فطرتشان اقرار کنند و در همه حال متوجه خدا باشند.[77]

7ـ ضرورت تعالی بشر:

گوهر وجود مردمان، ناطقِ زنده (پیامبر) است و با ظهور او منافع (حقیقت) مردم آشکار می‌شود. مردم با استفاده از عقل خود، آن پیشوا را پیدا می‌کنند و با استفاده از راهنمایی او به منفعت کامل می‌رسند.[78]

8ـ افاضه وجود هر شیء برای رسیدن به هدفی که آفریده شده است:

خداوند انسان را موجودی مرکب از طبیعت و نفس آفرید تا توان کسب کمالات را داشته باشد. موجودی که بتواند عهده‌دار نهایت درجه تعالی و کمال شود، پیامبران‌اند که نفس انسانی و طبیعت، از برکت وجود ایشان بهره می‌برد. پس باید پیامبران مبعوث شوند تا راهنمای خرد در طریق تعالی و دستیابی به هدف خلقتش بوده، عامل افاضه وجود به عالم خاکی شوند.[79]

راه‌های شناخت پیامبران از ديدگاه اسماعيليان[80]

در اندیشه اسماعیلیه، وحی و معجزه دو راه شناخت پیامبران است، که توضیحی اجمالی از آنها ارائه می‌شود:

1ـ وحی:

اسماعیلیه قبول رسالت را به دو صورت ممکن دانسته‌اند.

الف) سمعی: حقیقت رسالت به وسیله کلامی که متکلم پدید می‌آورد به رسول القا می‌شود. در این بیان، کلام، واسطه قبول رسالت بوده، متکلم برای القای آن نیاز به ابزار دارد.

ب) وهمی: مراد خطوراتی است که در عقل رسول به وجود می‌آید و وی آن خطورات را در قالب لفظ به مردم ارائه می‌کند.

در اندیشه اسماعیلیان، قبول سمعی به دلایلی مردود است. آن دلایل عبارت است از:

  1. ایجاد کلام سمعی با مددجویی از ابزاری است که در اختیار متکلم است؛ به نحوی که بدون آن ابزار، فرد توان ایجاد کلام را نخواهد داشت. این سخن مستلزم آن است که متکلم وحی و رسالت، موجودی چون بشر باشد؛ حال آن ‌که این فرقه معتقدند که القای رسالت باید از منبعی ملکوتی و فراتر از بشر صورت گیرد.
  2. ابزار لازم برای ایجاد کلام سمعی باید از منبعی به متکلّم اعطا شود. شخص اعطا کننده هم، نیاز به مُعطی دیگر دارد … و لازمه‌اش تسلسل باطل است. پس قبول رسالت به نحو سمعی باطل است.

در علم کلام اسماعیلیه، قبول رسالت وهمی، امر پذیرفتنی است؛ یعنی آن چه به نبیّ وحی شده است به ذهن او خطور نموده است و او آن خطورات را در مراتب فروتر به صورت لغت به امّتش منتقل می‌کند.

در منظر اسماعیلیه وحی سه مرتبه دارد:

1ـ وحی صریح به ناطقان. 2ـ وحی از «فراسوی حجاب» به اساس. 3ـ وحی خدا به بندگان به واسطه رسولان.[81]

2ـ معجزه:

متکلمان اسماعیلی معتقدند که پیامبران برای اظهار شریعت و اثبات پیامبریشان و ابطال دعاوی مدعیان دروغین نبوت، نیازمند معجزه هستند. معجزه امری حقیقی است و هر پیامبری، با بهره جستن از فیض الهی و مقام ربوبیت حق‌تعالی، از توان تصرف در امور جسمانی و روحانی (معجزه) بهره‌مند است.

در تفکر ایشان معجزه بر سه قسم است:

1ـ خرق عادت؛ یعنی انجام اموری که بر خلاف قوانین طبیعی جهان هستی است.

2ـ اظهار کلامی که منبع ملکوتی و وحیانی داشته باشد، به نحوی که در دوره فترت (مدت زمان بین ظهور دو پیامبر)، پرده از رویدادهای گذشته برای امت بعد برداشته و در دوره آن نبی (آخرین ناطق)، هیچ کس توان ارائه کلامی شبیه کلام او را نداشته باشد.

3ـ همه فضایل موجود در انسان‌ها در او جمع شده باشد، تا بدان جا که هیچ فضل و کمالی از فضل نبی یا ناطق، برتر نباشد. [82]

تعریف ناطق و سلسله ناطقان از ديدگاه اسماعيليان[83]

اسماعیلیه واژه «ناطق» را ویژه پیامبرانی می‌دانند که از بالاترین مرتبه نبوت بهرمندند. در اصطلاح آنان، ناطق اولین حد در دوره خود بوده، مردم را به خداپرستی دعوت می کند. او از کمال بی نهایت بهره برده است. افعال صالح او سبب پیروی و تبعیت مردم از او است. ناطق در دور خود عامل افاضه وجود به موجودات مُلکی است. شناخت ناطقان ضروری است؛ چرا که شناخت ائمه به شناخت ناطق و مرتبه او بستگی دارد.

در تفکر اسماعیلی قیام شریعت به دو حد استوار است: قرآن و اساس.

اساس از چند جزء تشکیل شده است و اصل وجودِ اساس از ناطق است. این دو اگر چه در ظاهر متفاوتند، اما از شیء واحدی به وجود آمده‌اند. ناطق، ذات و فعلش تام است و به وسیله او است که اشیا و امورِ بالقوه به فعلیت می‌رسند.

در اندیشه ایشان پیامبر، ناطق و صاحب شریعت است، در حالی که امام، صامت و اساس شریعت است. به عبارت دیگر پیامبر صاحب تنزیل است و امام صاحب تأویل است. ناطق، پیامبران دارای شریعت و صامت همان امام است. اسماعیلیه به هفت ناطق و هفت صامت معتقدند. به نظر آنان شیث، سام، اسحاق، هارون، شمعون، علی و مهدی از ائمه صامت هستند.

اولین ناطق و شریعت

در این مسئله دو دیدگاه وجود دارد:

1ـ اولین ناطق دارای شریعت و عزیمت نبوده است. (دیدگاه نسفی)

2ـ اولین ناطق دارای شریعت بوده است. (دیدگاه ابوحاتم رازی)[84]

سلسله ادواری تاریخ مقدس و دور ناطقان

1ـ تعریف دور: دور عبارت است از مدت زمان قریب به هزار سال که در آن یک ناطق ظهور می‌کند و هفت امام بعد از او به تفسیر و تبیین شریعت او و اسرار آن می‌پردازند. مدبّرات هفت‌گانه متحرک در فلک، اصحاب هفت‌گانه‌ای هستند که امور عالم را تدبیر می‌کنند. اصحاب دور هفت نفرند که اولین آن آدم و هفتمین آن قائم است که پیامبر اسلام به آمدن آن بشارت داده است. دور هفتم دورالانوار است؛ چرا که ارتباط مردم با صاحب الانوار به نحو حقیقی و بالفعل است، برخلاف دورهای قبلی که بالقوه بود. دارنده دور هفتم شریعتی ارائه نمی‌کند. پنج تن از اصحاب دور، به دلیل ناسخ بودن شرایع قبلی و آوردن شریعت جدید، اولوالعزم خوانده شدند.[85]

اقسام دور

الف) دور کبیر: مجموعه ادوار هفت­گانه  عالم که از آدم آغاز شده تا دور قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ادامه خواهد داشت.

ب) دور صغیر: مدت زمان بین دو ناطق که در این مدت، هفت امام مستقر[86] به راهنمایی مردم همت می‌گمارند.[87]

کیفیت دعوت

اساس دعوت اسماعیلی بر نظام فلکی و ادوار آن استوار است. هر سال به دوازده ماه تقسیم می‌شود. بر این اساس عالم مُلک به دوازده جزیره تقسیم می‌شود. در هر جزیره یک داعی دارد که بر اساس توضیح «فرهاد دفتری» در تاریخ و عقائد اسماعیلیه عبارتند از:

1ـ حجت (باب): بالاترین شخص در این سازمان که به عنوان رئیس کل این تشکیلات در کنار امام می‌باشد و در دوره ستر به دلیل این که تنها کانال ارتباطی مردم با امام، ایشان بوده از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود.

2ـ داعی الدعات: اولین نماینده  حجت در توزیع داعیان و انتصاب آنها است.

3ـ داعی بلاغی: به عنوان منشی داعی الدعات در امر نگارش فرامین و… می‌باشد.

4ـ داعی مطلق: عامل اصلی امر دعوت در هر منطقه از مناطق دوازده‌گانه.

5ـ  داعی مأذون: کار وی نقل و انتقال در محدوده جزیره و رساندن اخبار به داعی مطلق است.

6ـ داعی محصور: به مبلغان مهم اسماعیلی در هر شهر و روستا گفته می شود.

7ـ داعی چپ و راست: این دو، منشی داعی مطلق در سفر و حضر بودند و اوضاع و احوال منطقه را بررسی می‌کردند.

به کسانی که مدتی را در نزد داعی محصور و دیگران، تلمّذ عقاید اسماعیلی نموده‌اند «مکالب» گفته می‌شود. و به کسانی که تازه به یادگیری می‌پرداختند «مکاسب»، و «مستجیب» به کسانی که تازه اسماعیلی شده‌اند گفته می‌شد. كسی‌كه از این راه و سلسه مراتب موجود در آن بهره کامل ببرد سعادتمند خواهد بود.[88]

ضرورت تعدد رسولان (ناطقان)

اشیای طبیعی به اشکال مختلف آفریده شده‌اند. لازمه اختلاف در اشیاء، اختلاف در انواع است. این اختلاف، منشأ قبول حیثیت‌های مختلف از شیء واحد است. اوضاع متفاوت از نظر اختلاف موجود در نفسشان، دلیل وجود حقیقت روحانی که گواه اثبات حدود باشد، نیست. پس اختلاف اوضاع (انواع) دلیل بر وحدانیّت خدا نیست؛ از این رو، شناخت آن بر همه مؤمنان واجب نیست. پس رسول واحد، بر اساس حکم عقل نمی‌تواند دعوت را بر حلیت و حرمت در شیء واحد استوار کند. پس نیاز به چند رسول است تا با درک اوضاع مختلف زمان و متناسب با آن اوضاع هدایت‌گر جامعه باشد.

علاوه بر آن چه گفته ‌شد، در سلسله مراتب انبیا تفاوت رتبی وجود دارد؛ زیرا در گذر زمان، معنویت خواهی مردم رشد نموده، به مسایل معنوی عالی‌تری نیازمندند. پس باید رسول جدیدی ارسال شود تا رهاورد تازه‌ای متناسب با نیاز زمان ارائه دهد. بنابراین، گذر زمان و اختلاف اوضاع، دلیلی بر ارسال رسول افضل است. این مهمّ با ارسال رسولان متعدد تأمین خواهد شد.[89] البته لازمه این سخن این نیست که دو پیامبر (ناطق) در یک زمان مبعوث شود. اسماعیلیان معتقدند که دو ناطق در یک زمان به بعثت نمی‌رسند. مَثَل پیامبر در جامعه، مَثَل قلب در بدن انسان است. وجود دو قلب ناقص باعث نابودی بدن است. وجود دو پیامبر هم سبب اضمحلال شریعت خواهد بود.[90]

وراثت در نبوت ناطقان

به اعتقاد اسماعیلیه، نبوت در نسل واحدی استقرار یافته است و به دیگران منتقل نمی‌شود، و بر این ادعای خویش استدلالاتی ذکر می‌کنند:

  1. آیه شریفه: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ. ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ؛[91] خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد. آنها فرزندان و (دودمانى) بودند كه (از نظر پاكى و تقوا و فضيلت،) بعضى از بعض ديگر گرفته شده بودند و خداوند، شنوا و دانا است (و از كوشش‌هاى آنها در مسير رسالت خود، آگاه مى‏باشد).

2ـ همان‌گونه که نوعیت انواع به تناسل، به نوع دیگر منتقل نمی‌شود، نسل ناطق حیّ نیز نمی‌تواند این مقام را به موجودی دیگر که از سلسله ناطقان نیست، منتقل کند.

3ـ نبوت حقیقتی روحی است که با عالم عقل و نفس مرتبط است و در عالم عقل و نفس تغییر نیست.

4ـ انتقال نبوت از یک نسل به نسل دیگر موجب از بین رفتن الفت نسبت به گذشتگان است.[92]

دیدگاه فرقه اسماعیلیه درباره معاد

مقدمه

اسماعیلیان در بحث معاد شدیداً از نوافلاطونیان تأثیر پذیرفته‌اند. در کتاب تاسوعات (انیادهاى) فلوطین،[93] کتاب چهارم، تماماً به مسئله نفس یا روح پرداخته شده است.[94] موضوعات بخش‌هاى مختلف این کتاب[95] عبارتند از: درباره ماهیت روح، پیرامون دشوارى‌های نفس، درباره جاودانگی روح، درباره سقوط روح در بدن‌ها و آیا همه روح‌ها یکى هستند؟

نفس نزد فلوطین برجسته‌ترین مظهر جهان معقول (فرامحسوس) است. نفوس عالم بالا از درد و رنج فارغ هستند و بر جهان حکمفرما. آنها بیرون از زمانند و احتیاج به دانستن چیزى ندارند. این روح‌ها به ضرورت، کثرت پیدا کرده و با طبیعت در مى‌آمیزند. آنان مى آیند که پرستار جهان محسوس باشند، ولى نکبت جهان محسوس آنها را گرفته، خود را فراموش مى‌کنند. بدین‌سان روح دچار دوگانگى مى‌شود و وقتى از تن آزاد شود، روز آزادى و جشن او است. او به جهان زیرین آمده بود و در وقت مردن از تن خارج شده، به جایگاه اصلى خود باز مى‌گردد. در نگاه فلوطین روح همیشه زنده است. او نامیرا است و فنا ناپذیر. فلوطین با نگاه خود به مسئله روح و تن به شدّت منکر معاد جسمانى است؛ زیرا اگر این‌گونه باشد، روح همیشه اسیر تن خواهد بود. او قایل به تناسخ ارواح است؛ زیرا بعضى روح‌ها در این جهان بسیار آلوده شده و در وقت مردن، به فکر بازگشت به جهان معقول نیستند، بلکه دنبال جسمى دیگر گشته تا در آنها جاى گیرند، و گاه آن چنان زشت سیرت گشته که در ماده غرق شده، از نفس و جهان معقول بیرون آمده، جزء ماده و عالم زیرین و محسوس مى گردند. بنابراین فقط روح‌ها و نفوس خوب در ستارگان جاى مى گیرند و به آسمان‌ها مى روند.[96]

دیدگاه فرقه اسماعیلیه درباره معاد

اسماعیلیان اصل اندیشه فلوطین را اخذ کرده و با بعضى از مباحث آن مخالفت کردند و اندیشه‌اى جدید براى خود بنا نهادند. در نگاه اسماعیلیه نفس جزیى (نفس انسان‌ها) از اجزاء یا آثار[97] نفس کلى[98] است. نفس ناطقه در ابتداى راه، بالقوه محض است و سپس با کسب از معلم روحانى که همانا انبیاء و اولیاء الهى هستند، استعداد استفاده از نیروى معنوى را پیدا کرده و این امام است که علوم توحید و معاد را در نفس انسانِ مستعد منقّش ساخته، او را براى حضور در عالم بالا آمده مى‌سازد. نفس انسان در ارتقاء به غایت خویش چند مرحله را طى مى‌کند. او بعد از حیاتِ نامى و مقدارى رشد بدن، قدرت بر موازنه، مقابله و استدلال پیدا کرده و اگر در این مرحله به تفکر در امور عالم بپردازد، به وجود ابداعى و انبعاثى خویش رهنمون شده و نور عقل در ذات این نفس شعله ور مى‌گردد. در این هنگام با عقل مفارق ـ از عقول عالم معقول و فرا محسوس ـ ارتباط برقرار کرده و ابواب حکمت براى او گشوده مى‌شود و این آخرین مرحله صعود نفس در این جهان است و منتظر مى‌ماند تا از بدن مفارقت کرده به جایگاه اصلى خود بازگردد. نفس به خاطر علتش که باقى است، همیشه باقى مانده و فناناپذیر است. بنابراین در دیدگاه اسماعیلیه نفس ناطقه به خاطر خصلتى که خداوند به او داده و از آثار عقول است، مثل عقول، باقى است و فنا در آن راه ندارد.[99]

اصول دیدگاه اسماعیلیه پیرامون معاد:

  1. معاد روحانی است نه جسمانی.
  2. تناسخ باطل است.

«تناسخ» عبارت است از بازگشت روح به اين دنيا، پس از جدا شدن از بدن به اين صورت که به بدن ديگرى در اين دنيا تعلق بگيرد، مثلا به يک جنينى که آمادگى دميده شدن روح در او هست، تعلق بگيرد، تناسخ براى خود انواعى دارد که در جاى خود، آمده است.[100]

گاهى به اسماعيليه نسبت داده مى شود که به تناسخ عقيده دارند. ولى اين نسبت، درست نيست و نویسندگان اسماعیلی در آثار خود آن را رد کرده اند.

داعى کرمانى مى گويد: کسانى هستند که اعتقاد به جزا و کيفر دارند، و آن را در اين دنيا مى دانند، مانند محمد بن زکريا و غُلاة و پيروان تناسخ، اينان اعتقاد دارند که اين ارواح پيش از خود اين اشخاص، وجود داشته اند، آنها همچنين اعتقاد دارند که اين ارواح، جوهرهايى هستند که ميان بدن‌هاى مختلف در گردشند، تا اين که به صفاى کامل برسند و به جهان ارواح باز گردند، (ولی) ما در کتاب‌هاى خود، مانند «رياض» و «ميزان العقول»، نادرست بودن سخن آنها را آورده ايم، و کتاب «مقاييس» را به ويژه در ردّ غُلاة و مانند آنها نگاشته‌ايم.[101]

مصطفى غالب، يکى از نويسندگان اسماعيليه آورده است:

بيشتر کسانى که در گذشته و حال درباره عقايد اسماعيليه چيزى نوشته‌اند، آنها را پيرو تناسخ شمرده‌اند؛ يعنى اين که عقيده دارند، روح پس از مرگ به بدن انسان ديگرى يا حيوان يا گياه ديگرى منتقل مى شود، چنان که بوداييان و نصيريان مى‌گويند، ولى ما پس از مطالعه دقيق کتاب‌هاى پنهان و آشکار اسماعيليه به اين نتيجه رسيده‌ايم که آنان اصلا اعتقادى به تناسخ ندارند، بلکه معتقدند، پس از مرگ، عنصر خاکى انسان؛ يعنى بدن او با دگرگونى به همانندهاى خود تبديل مى‌شود؛ يعنى به خاک مبدل مى گردد. عنصر روحى او (روح) به ملأاعلى مى رود. پس اگر انسانى در زندگى خود مؤمن بوده، در شمار صالحان محشور مى‌گردد و پادشاه و فرمانروا مى‌شود، و اگر بدکار و نافرمان بوده، با شياطين و ديوسيرتان محشور مى‌گردد که دشمنان امام هستند.[102]

  1. حساب يکى از شاخه‌هاى قيامت و برانگيخته شدن است و کارى است از خود نفس، و در نفس (روح انسان) انجام مى گيرد. ثواب عبارت است از لذت‌ها و شادى‌ها؛ و عقاب عبارت است از شکنجه‌ها و اندوه‌ها، و برخى از آنها در دنيا روى مى‌دهد و برخى در آخرت پيش مى‌آيد.
  2. بهشت، جاودانى است و همه لذّت‌ها در آن جمع است، و دگرگونى و تغيير و فساد در آن راه ندارد و احوال و جابجایى‌ها در آن نيست. [103]

امامت از دیدگاه فرقه اسماعیلیه

امامت در عقايد اسماعيليه جايگاه بسيار مهمى دارد، و براى آن، درجات و مقاماتى، قائل شده‌اند و براى امامان خود اختيارات و ويژگی‌هايى را در نظر گرفته اند. امامت در نگاه اسماعیلیان، در دو مقام بحث می شود: امامت مطلقه و امامت خاصه.

الف. امامت مطلقه

امامت مطلقه دارای مراتب پنج گانه زیر است:

  1. امام مقیم: او كسی است كه رسول ناطق را بر انگیخته، او را تعلیم و تربیت نموده و به مراتب رسالت نطق می رساند و او را به امدادات کمک می نماید. امام مقیم را «رب الوقت» و «امام عصر» نیز می نامند. این عالی‌ترین، رفیع‌ترین و دقیق‌ترین درجه امامت است.
  2. امام اساس: او کسی است که با ناطق در تمام مراحل حیاتش همراهی می کند و دست راست (یاور) و امین راز او است. او برپاکننده اعمال رسالت کبری و اجرا کننده اوامر علیا است و سلسله امامان مستقر در ادوار زمانی از او تداوم می یابد.
  3. امام متم: او امامی است که انجام رسالت در نهایتِ دور را تمام می کند و منظور از دور، اصلی است که امامان هفت گانه به آن قائمند. امام متم، امام هفتم است و تمام کننده رسالت دور است و قوت و توانایی او معادل قوت مجموع امامان شش گانه‌ای است که قبل از او در دور هستند.

4 ـ امام مستقر: او كسی است كه صلاحیت به ارث گذاشتن امامت برای فرزند خود را دارد، همان طور که صاحب نص بر امام بعد از خود است. امام مستقر را «امام جوهر»، «امام متسلمِ (پذیرنده) شئونِ امامت بعد از ناطق به طور مستقیم»، و «امام قائم به کشیدن بار امامت به طور اصیل»، نیز می نامند.

5 ـ امام مستودع: او کسی است که شئون امامت در ظروف و ادوار استثنایی را می پذیرد و او کسی است که به نیابت از امام مستقر به انجام امور امامت او قیام می كند. روشن است که او حق به ارث گذاشتن امامت برای احدی از فرزندان خود را ندارد. وی را «نایب غیبت» نیز می‌گویند.[104]

  1. امام مستور

اين گونه امام در دوره‌اى عهده‌دار امامت است و در زمانى كه حقايق در باطن، نهفته است، بايد امامى باشد تا آن را آشكار كند. از نظر اسماعيليان، دوره ستر از زمان «محمد بن اسماعيل» آغاز شده است كه وى مدينه را ترک كرد و به ميان معتقدان خود در مشرق رفت. دوره كشف دورانى است كه دسترسى به حقايق باطن از طريق تأويل، امكان پذير است. امامِ اين دوره كسى است كه به بيان معانى باطنى تمام احكام دينى در ميان معتقدان خود مى پردازد.[105]

عجیب آن است که اسماعیلیه، سلسله امامان را از حضرت آدم (علی نبینا و آله و علیه السلام) شروع می‌کنند نه از اسماعیل فرزند امام صادق (علیه السلام)، و دلیلشان نیز این است که اگر از اسماعیل شروع کنند، امامت یک پدیده نوظهوری می‌شود که اصل و اساسی ندارد.[106]

ب. امامت خاصه

امامت خاصه دارای خصوصیات زیر است:

  1. صاحب وصیت، افضل عالم بعد از نبی در دور است.
  2. امامت در خاندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و از نسل علی و فاطمه (علیهما السلام) است.
  3. امامت وارث نبوت و وصایت است.
  4. وصایت بعد از مرگ وصی قطع می‌شود و قیام وصی دومی بعد از او محال است.
  5. امامت در عالم استمرار می‌یابد، ولی نبوت و وصایت این گونه نیست.
  6. غیبت امام از امت به هبچ وجه و سببی جایز نیست و اگر در زمانی این امر به وقوع پیوست، خواص شیعیانش به او متصل و جایگاهش را می شناسند و هر کس را که نیتش خالص باشد به محل استقرار امام راهنمایی می کنند.
  7. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای بعد از خود به امیرالمؤمنین (علیه السلام) وصیت نمود.
  8. عدم عمل به وصیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از جانب امیرالمؤمنین (علیه السلام) از روی عجز و کوتاهی نبود؛ به این دلیل که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) او را از حوادث آینده و غلبه عده‌ای خاص آگاه کرده بود.
  9. امامتِ مفضول (کسی که درجه فضلش پایین تر است)، فاسد و امامت مشرکِ نقض کننده، باطل است.
  10. اختیار امت برای انتخاب امام جایز نیست.
  11. هر کس که امام را از جایگاه و منزلتش کنار بزند و با او دشمنی نماید، «طاغوت» نامیده می شود.
  12. زمین از حجت الهی؛ پیامبر، وصی یا امام خالی نمی ماند.[107]

سلسله امامان فرقه اسماعيلیه

اسماعيليه، آغاز امامت را از هبوط حضرت آدم (علیه السلام) به زمين گرفته‌اند، نه از اسماعيل بن جعفر صادق (عليه السلام) و معتقدند که از آغاز خلقت تا به امروز، جريان امامت ادامه داشته است. آنان براى اين سلسله، ادوار و اکوارى قائل شده‌اند که هر دور آن از يک امام مقیم، رسول ناطق و يا اساس او، و هفت امام که با هفتمين امام، دوره کامل مى‌شود، تشکیل می‌شود. در برخى شرايط و حالت‌هاى استثنايى، تعداد امامان، از هفت فراتر مى‌رود، که تنها مربوط به امامان مستودع است نه امامان مستقر.

دوره نيز يا کوتاه است يا بلند، دوره کوتاه ميان هر ناطق و ناطق بعدى است که در آن هفت امام قرار دارند، و دوره بلند از زمان آدم (عليه السلام) آغاز مى شود و تا امام «قائم منتظر» ادامه مى يابد که هفتمين دوره است و هم زمان با آن شش ناطق، کامل مى شوند.

دوره‌ها و مدت آن

دوره اول: از زمان هبوط آدم (علیه السلام) تا ابتدای طوفان نوح (علیه السلام) است و مدت آن 2080 سال و 4 ماه و 15 روز بوده است.[108]

دوره دوم: از زمان طوفان در سال 2242، تا ولادت إبراهيم خليل (علیه السلام)، است و مدّت آن 972 سال و 6 ماه و 15 روز به طول انجامید.[109]

دوره سوم: از زمان ولادت إبراهيم خلیل (علیه السلام) تا زمان ظهور موسى کلیم (علیه السلام) است، و مدت آن 1150 سال و 7 ماه و 18 روز بوده است.[110]

دوره چهارم: از زمان ظهور موسى کلیم (علیه السلام) تا زمان ظهور زکریا (علیه السلام) است.[111]

دوره پنجم: از زمان ولادت عیسی مسیح (علیه السلام) تا زمان ظهور حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) است، و مدت آن 670 سال و 16 روز بوده است.[112]

دوره ششم: از تاريخ هجرت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) شروع، و به ظهور قائم منتظر (علیه السلام) منتهی می شود و تعیین مدت آن ممکن نیست.[113]

نویسندگان تاریخ اسماعیلیه در کتاب‌های خود به سلسله امامان اسماعيلى با ذکر نام افراد در هر یک از این دوره‌ها اشاره نموده‌اند؛ به عنوان نمونه: عارف تامر در كتاب «الإمامة فى الإسلام» و کتاب «الشجرة االاسماعيلية الامامية» به ذکر جزییات سلسله امامان اسماعیلی پرداخته است.[114]

سلسله امامان اسماعیلیه در دوره ششم

امامان اسماعیلیه در دوره ششم عبارتند از:

1- عمران (امام مقیم)، محمد (صلی الله علیه و آله) م 571- 634 (رسول ناطق)، علي بن أبي طالب (علیهما السلام) (اساس الدور و امام مستقر).

2- أبو طالب (علیه السلام) (امام مقیم)، حسين بن علي‏ (علیهما السلام) (امام مستقر).

3- علي بن الحسين زين العابدين (علیهما السلام) (امام مستقر).

4- محمد بن علي الباقر (امام مستقر).

5- جعفر بن محمد الصادق (امام مستقر).

6- إسماعيل بن جعفر (امام مستقر).

7- محمد بن إسماعيل‏ (امام متم و مستقر).

در این دوره، عمران و أبوطالب، إمام مقيم در عهد رسول ناطق؛ محمد (صلی الله علیه و آله) اند، و إمام محمد بن إسماعيل إمام هفتم متم است. نکته قابل توجه در این دور آن است که نام إمام حسن بن علي مجتبی (علیهما السلام)، محمد بن الحنفية، و موسى بن جعفر الكاظم (علیهما السلام) ذکر نشده است؛ زیرا آنان نزد اسماعیلیه به عنوان امام مستودع شناخته می شوند.[115]

آن چه که از امامان اسماعیلی در عصر حاضر مطرح است، همه مربوط به دوره ششم است که در ادامه به آنها اشاره می شود.

امامان مشترک، مستور و ظاهر فرقه اسماعیلیه

امامان مشترک اسماعیلیه

مذهب اسماعيلى از روز اوّل، به سان ديگر مذاهب، داراى فرق مختلف نبود، ولى بعدها به سه فرقه اصلى تقسيم شد كه عبارتند از: 1. مستعليه؛ 2. نزاريه مؤمنيه؛ 3. نزاريه قاسميه (معروف به آغاخانيه). همه اين سه فرقه، امامان ياد شده در زير را، به امامت پذيرفته‌اند و آنان عبارتند از:

  1. اسماعیل بن جعفر الصادق (علیه السلام) (110- 145 ه).
  2. محمد بن إسماعیل (132- 193 ه).
  3. عبداللَّه بن محمد الرضی (179- 212 ه).
  4. أحمد بن عبد‌اللَّه الوفی (198- 265 ه).
  5. الحسین بن احمد التقی (219- 289 ه).
  6. عبید‌اللَّه المهدی (260 – 322 ه)، (مؤسس دولت اسماعیلی در مغرب).
  7. القائم بأمر اللَّه (280 – 334 ه).
  8. امام المنصور باللَّه (303 – 346 ه).
  9. المعزّ لدین‌اللَّه (مؤسس حکومت فاطمی در مصر) (319 – 365 ه)،
  10. العزیز باللَّه (344 – 386 ه).
  11. الحاكم بأمر اللَّه (375 – 411 ه).
  12. الظاهر لإعزاز دین اللَّه علی بن منصور (395 – 427 ه).
  13. المستنصر باللَّه (420- 487 ه).[116]

امامان مستور و ظاهر اسماعیلیه

بعضی امامان اسماعیلیه مستور و پنهان بودند و دعوت خود را پنهانى انجام مى‌دادند تا گرفتار نشوند، و بعضی دیگر، ظاهر و آشكار بودند و به خاطر قدرتى كه پیدا كردند، پرده غیبت را پاره نمودند و آشكارا به امامت خود دعوت مى نمودند.

امامان مستور اسماعیلیه از اسماعیل بن جعفر الصادق (علیه السلام) (110- 145 ه) تا الحسین بن احمد التقی (219- 289 ه) است.[117] امامان ظاهر نیز از عبید‌اللَّه المهدی (260 – 322 ه)، (مؤسس دولت اسماعیلی در مغرب) شروع شده تا المستنصر باللَّه (420- 487 ه) ادامه می یابد.[118]

امامان مستعلیه

«اسماعیلیه» بعد از مرگ المستنصربالله (امام سیزدهم) به دو فرقه مستعلیه و نزاریه تقسیم شدند. مستعلیه، «احمد مستعلی»؛ فرزند مستنصر را امام خود قرار دادند، امّا نزاریه بعد از مستنصر به مستعلی پشت کرده و به امامت «نزار بن معد»؛ فرزند دیگر مستنصر قائل شدند.

طبق نظر «عارف تامر»، فرقه مستعليه معتقد است: امام قائم به أمر، بعد از مستنصر، اين سه نفر ياد شده در زيرند كه بعد از آنها دوران ستر و پنهانى ائمه آغاز مى شود و آن سه نفر عبارتند از:

1- احمد المستعلی.

2- الآمر بأحکام اللَّه.

3- الطيّب بن الآمر «المستور».

عارف تامر مى گويد: امامت مستعليه با غيبت «الطيب»، متوقف مى شود و آنان در انتظار بازگشت او هستند؛ به همین جهت بعد از طیب دوره «ستر» شروع شده و امام ظاهر وجود ندارد و به جای آن، «داعى مطلق» ریاست دینی و کارهای امام را به عهده می گیرد.[119]

اما بنابر نظر «ابن خلکان» امامت در مستعلیه به وسيله «الحافظ لدين الله» ادامه پيدا مى كند:

امام اوّل: المستعلی باللَّه (467- 495 ه)

امام دوم: الآمر بأحكام اللَّه (490- 524 ه)

امام سوم: الحافظ لدین اللَّه (467- 544 ه)

امام چهارم: الظافر بأمر اللَّه (527- 549 ه)

امام پنجم: الفائز بنصر اللَّه (544- 555 ه)

امام ششم: العاضد لدین اللَّه (546- 567 ه).[120]

پس از دوران عاضد، دعوت اسماعيليه، دوباره به حالت پنهانى و زير زمينى بازگشت و به جاى امامان آشكار، به نظام داعيان بازگشتند، كه داعيان، آشكار و امامان، پنهان بودند.[121]

امامان نزاریه

فرقه نزاریه بعد از وفات المستنصر، به امامت «نزار بن معد» معتقد باقى ماندند و هرگز برادرش مستعلى را، به امامت نپذيرفتند، و سرانجام (بعد از امام شمس الدین)، به دو گروه به نام‌هاى «مؤمنيه» و «قاسميه» (آغاخان) تقسيم شدند. نزاريه مؤمنيه قائل به امامت مؤمن شاه (فرزند بزرگ‌تر امام شمس الدین) شدند. نزاريه قاسميه آغاخانيه، قائل به امامت قاسم شاه (فرزند کوچک‌تر امام شمس الدین) شدند.[122] هر کدام از دو گروه به امامانی معتقدند که در ادامه به آنها اشاره می شود:

امامان فرقه نزاریه مؤمنیه:

1- نزار بن معد المستنصر بالله.

2- الحسن بن نزار.

3- محمد بن الحسن.

4- حسن بن محمد «جلال الدين».

5- محمد بن الحسن «علاء الدين».

6- محمود بن محمد «ركن الدين».

7- محمد بن محمود «شمس الدين».

8- مؤمن بن محمد (مؤمن شاه).

9- محمد بن مؤمن.

10- رضي الدين بن محمد.

11- طاهر بن رضي الدين.

12- رضي الدين الثاني بن طاهر.

13- طاهر بن رضي الدين الثاني (طاهر شاه الحسینی الدکنی).

14- حيدر بن طاهر.

15- صدر الدين بن حيدر.

16- معين الدين بن صدر الدين.

17- عطية اللَّه بن معين الدين.

18- عزيز بن عطية اللَّه.

19- معين الدين الثاني بن عزيز.

20- محمد بن معين الدين الثاني.

21- حيدر بن محمد.

22- محمد بن حيدر (الأمير الباقر).

محمد بن حیدر که بیست و دومین از امامان نزاریه مؤمنیه است، در سال 1179 هـ در اورنگ آباد هند متولد شد و به محمد الباقر لقب گرفت و در سال 1210 از دنیا رخت بربست. اسماعیلی های سوریه تحت فرمان نماینده وی که به سویشان فرستاده می شد، بودند. امامت در عهد ایشان از فرقه مؤمنیه متوقف شد. از آن پس از میان اسماعیلیه تنها یک فرقه به نام‌ «قاسميه» (آغاخانيه) باقی ماند و امامت را ادامه داد.[123]

امامان فرقه نزاریه قاسميه (آغاخانيه):

1- نزار بن معد المستنصر بالله.

2- هادي.

3- مهتدي.

4- قاهر.

5- حسن على ذكره السلام.

6- أعلى‏ محمد.

7- جلال الدين حسن.

8- علاء الدين محمد.

9- ركن الدين خورشاه.

10- شمس الدين محمد.

11- قاسم شاه.

12- اسلام شاه.

13- محمد بن اسلام شاه.

14- المستنصر باللَّه الثاني.

15- عبد السلام شاه.

16- غريب ميرزا.

17- أبو الذر علي.

18- شاه مراد ميرزا.

19- ذو الفقار علي.

20- نور الدين علي.

21- خليل اللَّه علي.

22- شاه نزار علي الثانی.

23- شاه السيد علي.

24- حسن علي شاه.

25- قاسم علي.

26- أبو الحسن علي.

27- خليل اللَّه علي.

28- حسن علي.

29- علي شاه.

30- سلطان محمد شاه‏ (آغاخان الثالث)

31- كريم خان (آغاخان الرابع).

بر این اساس تعداد امامان نزد نزاريه مؤمنيه بعد از مستنصر، به 22 امام و نزد آغاخانيه (قاسمیه) به 31 امام می رسد.[124]

امامان مشترک دو فرقه

با بررسی فهرست اسامی امامان فرقه «مؤمنیه» و «آغاخانیه»، روشن می شود که دو گروه، پنج امام مشترک دارند که عبارتند از:

1- المصطفى باللَّه نزار بن معد المستنصر.

2- الإمام جلال الدين حسن بن أعلى محمد.

3- الإمام علاء الدين بن الإمام جلال الدين.

4- الإمام ركن الدين خورشاه بن الإمام علاء الدين.

5- الإمام شمس الدين بن ركن الدين.[125]

امامت اسماعیل از دیدگاه روایات شیعه

در این باره لازم است نخست روایاتی را که در این مورد رسیده بیان نموده، سپس به بررسی آن پرداخته شود:

  1. روى الكليني و المفيد و الطوسي عن أبي هاشم داود بن القاسم الجعفري قال : كنت عند أبي الحسن العسكري[126] وقت وفاة ابنه أبي جعفر و قد كان أشار إليه و دل عليه، و اني لأفكر في نفسي و أقول هذه قصة أبي إبراهيم و قصة إسماعيل، فاقبل إلي أبو الحسن و قال: نعم يا أبا هاشم بدا لله في أبي جعفر و صير مكانه أبا محمد كما بدا له في إسماعيل بعد ما دل عليه أبو عبدالله و نصبه، و هو كما حدثتك نفسك و أنكره المبطلون… أبو محمد ابني الخلف من بعدي عنده ما تحتاجون إليه، و معه آلة الإمامة و الحمد لله !!
  2. عن مسمع كردين قال: دخلت على أبي عبدالله و عنده إسماعيل، قال: و نحن إذ ذاك نأتم به بعد أبيه… الرواية !![127]
  3. ذكر الوليد بن صبيح أن أباه قد أوصى إليه و قال: كان بيني و بين رجل يقال له: عبد الجليل صداقة في قدم، فقال لي: إن أبا عبدالله أوصى إلى إسماعيل في حياته قبل موته بثلاث سنين… !![128]

بررسی و نقد

امّا در مورد روایاتی که در ابتدا به آنها اشاره شده، باید گفت:

  1. حدیث اول با اختلافاتی در تعابیر، در منابع شیعی متعدّدی مشاهده می‌شود که کتاب‌های کافی،[129] ارشاد مفید،[130] غیبة طوسی،[131] کشف الغمة،[132] و بحار الانوار[133] از آن جمله می باشند.

براساس این روایت، اباهاشم جعفری، هنگام وفات ابوجعفر[134] که یکی از فرزندان امام هادی (علیه السلام)  و برادر بزرگ تر امام حسن عسکری (علیه السلام) بود، در آن مکان حضور داشتند.

با توجه به این که ابوجعفر، از امام یازدهم (علیه السلام) بزرگ تر بود، شیعیان تصور می کردند که امام بعدی او است و شاید هم به همان دلایلی که در مورد اسماعیل وجود داشت، امام هادی (علیه السلام) نیز برای حفظ جان امام حسن (علیه السلام)، به گونه‌ای رفتار می‌کردند که زمینۀ چنین باوری در شیعیان از بین نرود. با توجه به این باور عمومی، راوی حدیث (ابوهاشم) به فکر فرو رفته و وضعیت موجود را با زمان وفات اسماعیل در زمان حیات امام ششم (علیه السلام)  مقایسه می‌کند. سپس، بدون آن که سخنی بر زبان آورد از جانب امام هادی (علیه السلام)  مورد خطاب قرار می گیرد که آری! آن چه به ذهنت آمده صحیح بوده و این دو وضعیت، کاملاً با هم مشابه است.

آن چه در این حدیث وجود دارد و موجب شده تا اسماعیلیه از آن به نفع خود بهره برداری کنند، آن است که در ضمن روایت بیان شده که: «كَمَا بَدَا لَهُ فِي إِسْمَاعِيلَ بَعْدَ مَا دَلَّ عَلَيْهِ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) وَ نَصَبَه‏» از این عبارت برداشت می شود که اسماعیل از جانب امام صادق (علیه السلام)  به مقام امامت نصب شده است.

اما این استدلال از چند جهت قابل خدشه است:

1-1. استناد به این روایت، فرع پذیرش امامت امام هادی (علیه السلام)  است، که با عقاید اسماعیلیه سازگار نیست.

2-1. آن چه به سادگی می‌توان از این روایت برداشت نمود، این است که اسماعیل نتوانست به مقام امامت نائل شده و  این مقام، در اختیار امام کاظم (علیه السلام)  قرار گرفته و امامت اسماعیل با وفات او، هیچ گاه صورت عملی به خود نگرفت، هر چند که باور عمومی شیعیان، احتمال آن را می داد.

3-1. از میان منابعی که این روایت را نقل کرده و در دسترس ما است، کتاب کافی از لحاظ زمانی، قدیمی‌تر از سایر کتب است. این کتاب، عبارتی را به کار گرفته که  واژۀ «نصب» در آن مشاهده نمی‌شود تا مورد استدلال اسماعیلیان قرار گیرد. بیان این نکته نیز مهم است که به اعتقاد بیشتر اندیشمندان شیعی، «شیخ کلینی»؛ مؤلف کتاب کافی، دقت بیشتری در حفظ متون اصلی روایات داشته است.[135]

با توجه به این نقل، ممکن است که در اصل روایت، سخنی از نصب نبوده، اما راویان بعدی، این روایت را نقل به معنا کرده[136] و با توجه به باور عمومی که بدان اشاره شد، عبارت دال بر نصب (و لو ظاهری و موقت) را در آن گنجانده باشند، بدون آن که چنین موضوعی را مورد پذیرش قرار دهند؛ چون مطمئنیم که دیگر مؤلفان اشاره شده نیز بر مرام و مکتب اسماعیلیه نبوده‌اند.

  1. آن چه از روایت دوم برداشت می شود، تنها این است که شیعیان می‌پنداشتند اسماعیل، امام بعدی است و بیشتر از آن، چیز دیگری از این روایت قابل استفاده نیست و همان گونه که اشاره شد، ما نیز وجود چنین باوری را در میان شیعیان آن زمان انکار نمی کنیم.
  2. در سومین روایت نیز شخصی به نام ولید بن صبیح به امام صادق (علیه السلام) عرضه می دارد که من از دوست قدیمی‌ام، عبدالجلیل شنیدم که شما سه سال قبل از مرگ اسماعیل، او را وصی خود قرار داده اید! امام ششم، چنین وصیتی را به شدت و با سوگند، انکار کرده و بیان می‌دارند که اگر وصیتی هم کرده باشم، وصی من، فرزند دیگرم موسی (علیه السلام) است.[137] به بیان دیگر اینان ابتدای روایت را برای منظور خود اخذ نموده و انتهای آن را رها نمودند، آیا از چنین روایتی، عقاید اسماعیلیه اثبات می شود؟!
  3. متن موجود در کتاب فرق الشیعه نوبختی نیز به موضوعی فراتر از دیگر روایات، اشاره نکرده و با استفاده از دو عبارت موجود در آن، یعنی «أشار» و «رجعوا» می‌توان گفت که این متن، بیانگر باوری است که در میان شیعیان در ارتباط با امامت اسماعیل در آینده وجود داشته است که بعد از وفات ایشان، غالب شیعیان از این باور دست برداشتند.
  4. در منابع معتبر شیعۀ اثناعشری، روایتی مبنی بر زنده ماندن اسماعیل، بعد از امام صادق (علیه السلام) وجود ندارد.

تداوم امامت در فرزندان محمد بن اسماعیل

به اعتقاد اسماعیلیان، پس از وفات محمد بن اسماعیل، سه نفر از ذراری وی جانشین او شدند که به آنها «ائمه مستور» اطلاق شده است. در منابع، نام ائمه مستور به اختلاف آمده است، اما در آثار اسماعیلی این گونه ذکر شده است: عبدالله بن محمد بن اسماعیل، ملقب به الرضی؛ احمد بن عبدالله،[138] حسین بن احمد؛[139] و پس از او سعید (ملقب به عبیدالله) جانشین وی شد. در دوره ستر، امامت دارای مقامات و درجاتی بوده است[140] و داعیان اسماعیلی فعالیت گسترده‌ای برای اثبات امامت آنان داشتند.

به اعتقاد اسماعیلیان، امامت در تمامی ادوارش از ابتدا تا پایان، مستمرالوجود است؛ زیرا امام وارث نبی است و از سوی نبی مشخص می‌شود. هدایت امام نیز موروثی است. بر طبق اصل دور، امام، معلم شریعت است، پس همواره این حالت مستمر است تا زمانی که حکمت الهی به شریعت دوم، اجازه تجدید بدهد؛ از این رو امامت تا قیامت استمرار دارد. [141] اسماعیلیان، بر طبق این اعتقاد، امامت را پس از محمد بن اسماعیل در فرزندان او و سپس در شخص عبیدالله خلیفه فاطمی می دیدند.

مهدویت از دیدگاه اسماعیلیان

مهدویت از جمله موضوعاتی است که از همان سده نخست هجری مورد توجه مسلمانان به ویژه شیعیان قرار داشته است. فرقه‌های اسلامی درباره مهدی موعود به اختلاف سخن رانده‌اند. محمد بن حنفیه نخستین فردی بود که کیسانیه او را مهدی موعود خواندند.[142] ابوهاشم عبدالله بن محمد بن حنفیه،[143] عبدالله بن معاویه،[144] امام محمد باقر(علیه السلام)،[145] محمد نفس زکیه،[146] امام جعفر صادق (علیه السلام)[147] و امام موسی بن جعفر (علیهما السلام)[148] از افراد مهمی هستند که پیش از شکل‌گیری فرقه اسماعیلیه به عنوان مهدی معرفی شدند.

فرقة اسماعیلیه در نیمه دوم قرن دوم هجری، براساس اعتقاد به امامت اسماعیل، فرزند امام جعفر صادق (علیه السلام)، شکل گرفت. اسماعیلیان در خصوص مهدویت عقاید خاصی مطرح کردند؛ اسماعیل، نخستین کسی بود که آنان به عنوان مهدی موعود و امام هفتم معرفی کردند؛ هر چند اکثریت اسماعیلیان به مهدویت محمد بن اسماعیل معتقد شدند و او را امام هفتم و پایان دهنده دور ششم دانستند. به طرفداران این اعتقاد «قرمطی» اطلاق شد. قرمطیان در ابتدا و برای مدت کوتاهی به مهدویت احمد بن محمد بن حنفیه گرویدند و سپس به مهدویت محمد بن اسماعیل بازگشتند.

عبیدالله مهدی، نخستین خلیفه فاطمی، با اجرای اصلاحاتی، مهدویت خویش را مطرح کرد. در دوره المعز؛ خلیفه چهارم فاطمی، بازگشت محدود به مهدویت محمد بن اسماعیل با تغییراتی مطرح شد. در زمان الحاکم، دروزیان معتقد به الوهیت الحاکم شدند و با ناپدید شدن وی در 411 هـ، غیبت و رجعت وی را باور کردند.

نظر شیخ مفید

شیخ مفید در خصوص اعتقاد اسماعیلیه به مهدویت می نویسد: اسماعیلیان به سه گروه تقسیم شدند:

  1. گروهی معتقدند که ابو عبداللَّه صادق (عليه السّلام) وفات كرد و بر امامت پسر خود اسماعيل بن جعفر تصریح فرمود و او را بعد از جعفر صادق (عليه السّلام) امام مى‏دانند و مى گويند: اسماعيل قائم منتظر است و نمرده است بلكه امر او بر مردم ملتبس شده به واسطه مصلحتى كه پدر او ديده بود.[149]

بر طبق عقیده این گروه، چون مدار دور امام، هفت تا است، شش امام، ظاهر و هفتمی مستور از نااهل و قائم است و او زنده خواهد بود تا [وقتی که در] آخرالزمان باز آید و مهدی او باشد.[150] اینان برای اثبات زنده بودن اسماعیل دلایلی ذکر می کنند؛ از جمله این روایت که محمد، پسر دیگر امام صادق (علیه السلام)، برادر خود اسماعیل را در حال خواب دیده است و امام به او دستور دادند تا این خبر را پنهان سازد.[151] دلیل دیگری که نقل می کنند این است که چه سبب داشت که امام ششم شیعیان نامه‌ای برای وفات پسرش منعقد سازد.[152] بر طبق نقل برخی از منابع اسماعیلی، سال‌ها پس از شهادت امام جعفر صادق (علیه السلام)، اسماعیل را در بصره دیده‌اند که در بازار فردی فلج را شفا داده و نابینایی با دعای او بینا شده است.[153] این منابع، مراسم دفن اسماعیل را دلیل بر این می دانند که امام می خواست مرگ اسماعیل را به صورت ظاهر ثابت کند، ولی در واقع اسماعیل نزد ایشان مخفی بود.[154]  شیخ صدوق در بحثی مفصل، مرگ اسماعیل را با روایت های محکم و دلایل منطقی ثابت می کند.[155]

  1. گروه دیگری که مفید از آن یاد می‌کند، معتقدند که اسماعیل در زمان امام جعفر صادق (علیه السلام) رحلت کرده، لکن قبل از وفاتش بر امامت فرزندش محمد بن اسماعیل تصریح نموده، در نتیجه امام بعد از او محمد بن اسماعیل است.[156]
  2. گروه سوم اعتقاد داشتند محمد بن اسماعیل توسط خود امام جعفر صادق (علیه السلام) به امامت منصوب شده است نه اسماعيل؛ زيرا محمد به امر امامت بعد از اسماعيل پدرش، سزاوارتر بود؛ به این علت که امامت در دو برادر -غير از امام حسن و امام حسين (عليهما السّلام)- تحقق نمی یابد.[157] [158]

مهدویت اسماعیل بن جعفر

نخستین فردی که برخی از اسماعیلیان به عنوان مهدی معرفی کردند، اسماعیل بوده است. منابع اسماعیلی او را متولد سال 110هـ در شهر مدینه و پسر بزرگ امام صادق علیه السلام دانسته اند.[159] اسماعیل از ترس عباسیان به شام، بصره، کوفه و بلاد فارس سفر می کرد.[160]

به هر حال، اسماعیل به مثابه نخستین امام قائم در نظر عده‌ای از اسماعیلیان متجلی شده است که معتقد بودند که او زنده و از نظرها غایب است و سرانجام با ظهور خویش، وعده الهی را تحقق خواهد بخشید.

روایت‌های بسیاری تأکید می کنند که اسماعیل در زمان حیات پدرش درگذشت و امام جعفر صادق (علیه السلام) در مسیر انتقال جسد اسماعیل از عریض تا مدینه، سه بار دستور دادند تا تابوت را بر زمین گذارند، روی آن را باز نمایند و گریه و زاری کنند.[161]

در حقیقت امام (علیه السلام)  می خواستند مرگ اسماعیل را بر همگان ثابت کنند تا غیبت و مهدویت او در آینده مطرح نشود، با این همه، اسماعیلیان به امامت او معتقد و برای تأیید سخن خود به ذکر احادیثی متوسل گردیدند.[162]

مهدویت محمد بن اسماعیل

پس از شهادت امام جعفر صادق (علیه السلام)، عده بسیاری از اسماعیلیان به امامت و مهدویت «محمد بن اسماعیل» معتقد شدند؛ با این توجیه که امام صادق (علیه السلام) پسرش اسماعیل را نامزد امامت نمود و چون وی وفات کرد، امامت به پسرش محمد می رسد؛ بنابراین امام جعفر صادق (علیه السلام) محمد بن اسماعیل را جانشین خود ساخت و امامت حق محمد است و به دیگری نمی رسد.[163] نوبختی و قمی، هواداران این فرقه را «مبارکیه» خوانده اند[164] و در این خصوص، روایت هایی از قول امام ششم شیعیان (علیه السلام)  نقل می کنند.[165]

محمد بن اسماعیل در هنگام شهادت جدش 26 ساله بود. امام جعفر صادق ­(علیه السلام) او و برادرش علی را مخفی کرد و محمد بن اسماعیل از ترس هارون که دستور دستگیری او را صادر کرده بود، از مدینه گریخت و به شهرهای مختلفی مهاجرت کرد و سرانجام در فرغانه (دره فرغانه آسیای مرکزی ازبکستان) وفات کرد و همان جا دفن شد.[166]

در منابع رجالی شیعه، مطلب خاصی درباره محمد بن اسماعیل نیامده است. بنا به نقل کلینی، محمد بن اسماعیل پیش از سفر به بغداد نزد عمویش، امام موسی کاظم (علیه السلام) ، آمد و از آن حضرت پند و نصیحتی خواست، ایشان سه بار او را سفارش نمودند که درباره خون من از خدا بترس، و کمک مالی فراوانی به او نمودند ؛ اما محمد به نزد هارون در بغداد رفت و از امام سعایت کرد و از خلیفه صله گرفت، و در نهایت مبتلا به بیماری شد که نتوانست از آن صله بهره ببرد.[167]

عدم دسترسی اسماعیلیان به محمد بن اسماعیل باعث شد تا به او لقب «المکتوم» داده شود و وی را شخصیتی با خصایص ویژه معرفی کرده، برای او ارزش و اهمیت والایی در نظر بگیرند. تبلیغات اسماعیلیان از زمان او در حجاز آغاز شد. داعیان محمد به جزایر فرستاده شدند و دارالهجره‌ای برای آنان بنا گردید و سیستم تبلیغاتی گسترده‌ای پایه‌گذاری شد که مراتب آن به تثلیث مسیحیت شباهت داشت.[168] اعتقاد به مهدویت محمد بن اسماعیل در میان اکثریت اسماعیلیان نخستین رسوخ پیدا کرد و تبلیغات گسترده‌ای در این خصوص برپا شد.

طبق نظر اسماعیلیان، تاریخ مقدس بشریت در هفت دوره و هر یک با طول زمانی مختلف به پایان می رسد. هر دوره با پیامبر ناطقی که آورنده وحی منزل است، آغاز می شود و هر یک از این ناطقان یک وصی روحانی دارد و در پی هر وصی، هفت امام می آیند که «اتماء»[169] نامیده می شوند. در دور هر امامی، هفتمین امام به مرتبه ناطقی اعتلا می یابد و پیامبر و ناطق دور بعدی می شود. وی با نسخ شریعت ناطق پیشین، دور جدیدی آغاز می کند.[170] بر این اساس، امام هفتم و پایان دهنده دور ششم (دور پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)، محمد بن اسماعیل بود که دور امامت با او پایان می یافت. [171] او که استتار اختیار کرده است، چون ظهور کند ناطق هفتم و مهدی موعود می شود و تنها در مرتبه او ناطق و اساس یکی خواهد بود. وی دین جدیدی می آورد که شریعت قبلی را نسخ می کند؛ تکالیف ظاهری بشریت را با منادی تأویل برمی دارد؛ به باطن توجه می نماید[172] و دور پایانی جهان را آغاز می نهد. به این ترتیب، در دور واپسین و پیش از پایان دنیا، حقایق آزاد از هر رمز و رازی به تمامی جهان معلوم می‌شود و دور معرفت شروع می‌گردد. در این عصر مسیحایی و مهدوی، دیگر نیازی به شرایع نیست؛ محمد بن اسماعیل به عدالت بر جهان فرمان خواهد راند و سپس عالم جسمانی را به پایان می رساند و به داوری روز رستاخیز آدمیان می نشیند. در این حال، وی قائم القیامة و امام روز رستاخیر خواهد بود و دور او پایان تاریخ بشر است.[173] در تأیید این موضوع، روایت هایی در شأن و مقام محمد بن اسماعیل نقل شده است، از جمله این روایت: «لو قام قائمنا علمتم القرآن جدیداً».[174]

ابن هیثم؛ متفکر بزرگ اسماعیلی، درباره مهدویت محمد بن اسماعیل می نویسد: «در روایات از قول پیامبر (صلی الله علیه و آله)  آمده که مهدی نامش نام من است و اسم پدرش اسم پدر من است. گویند محمد بن اسماعیل مهدی موعود است؛ زیرا اسماعیل بن ابراهیم جد پیامبر است و خود او، هم نام پیامبر است».[175]

معتقدان به مهدویت محمد بن اسماعیل او را آخرین فردی می‌دانند که هم امام بود و هم پیامبر،[176] و معتقد شدند که وی زنده است و عبدالله بن میمون بن مسلم بن عقیل، باب او است.[177] به این ترتیب، غیبت محمد بن اسماعیل مورد توجه بسیاری از اسماعیلیان قرار گرفت و به صورت گسترده‌ای تبلیغ شد و پایه‌های اعتقادی قرمطیان بر این عقیده استوار گردید.[178]

قرمطیان و مهدویت

قرمطیان از شاخه‌های مهم اسماعیلی‌اند، دعوت آنان تا زمان عبیدالله مهدی هدف واحدی را دنبال می‌کرد. رئیس این فرقه «حمدان بن اشعث»، ملقب به قرمط،[179] جایگاه خاصی در بین پیروانش داشت. وی که در سال 287 هـ در کوفه مشهور شد، به زهد و پارسایی تظاهر کرد و گروهی گرد او فراهم آمدند. او در ابتدا کاملا به سلمیه و اسماعیلیان وفادار بود و داعیان مشهور و با نفوذی با وی همراه شدند، سلمیه با این اقدامات او موافق نبود، اما از ترس دوگانگی سکوت کرد.[180] کارگزار اصلی او عبدان، شوهر خواهرش؛ «ابوسعید جنابی (گناوه ای)» را داعی جنوب ایران و «زکرویه» را داعی غرب ایران کرد و خود، رهبری را از کلواذی به دست گرفت.[181] به این ترتیب، قرمطیان به سه گروه عمده تقسیم شدند:

1ـ قرمطی‌های سواد یا شمال که داعیان برجسته  آنها عبدان، حمدان و آل مهرویه بودند؛

2ـ قرمطی‌‎های بحرین که داعیان عمده‌شان آل جنابی بودند؛

3ـ قرمطی‌های قطیف و جنوب بصره که داعیانشان ابوحاتم بورانی و ابوالفوارس بودند.[182] حمدان و شوهر خواهرش، عبدان، از ابتدای تبلیغات، به «الإمام من آل رسول الله» دعوت می کردند. [183] در حقیقت، نام این امام در ابتدا مشخص نبود. قرمطیان ظهور رهبری را به یک دیگر نوید می دادند و برای ترویج این اعتقاد خود از هیچ عملی فروگذار نبودند.[184]

قرمطیان و اعتقاد به مهدویت احمد بن محمد بن حنفیه

در منابع، مطالب بسیاری درباره  اعتقاد به مهدی غایب، از دیدگاه فرقه  قرمطیان آمده است. ثابت بن سنان در شرح ابتدای کار قرمطیان و حمدان بن قرمط می نویسد: در سال 267ه در ابتدا اعتقاد به مهدویت «احمد بن محمد بن حنفیه» داشتند، چنان که نام‌هایی از قول فرج بن عثمان نقل شده که او خود را داعی مسیح دانسته و او عیسی و کلمه و مهدی و او احمد بن محمد بن حنفیه و جبرئیل است. در ادامه  نامه از شیوه اذان گفتن آنان سخن رانده است که در هر نماز، مؤذن پس از ذکر نام خداوند و شهادت بر این که نوح، ابراهیم، موسی، عیسی (علیهم السلام)  و محمد (صلی الله علیه و آله)  پیامبر خدایند، می گویند: «اشهد ان احمد بن محمد بن حنفیه رسول الله» و در واقع این فرد را، هم طراز با پیامبر می شمردند. در ادامه این نامه، به سایر مسایل اعتقادی آنان اشاره شده است[185] که از نظر بقیه مسلمانان کفر و الحاد شمرده می شود. نویسندگان دیگری؛ چون مقریزی، همین مطالب را ذکر کرده اند. به احتمال زیاد، فرج بن عثمان نام سرّی یکی از داعیانی بوده که این نامه را نوشته است. این اعتقاد در مقطع زمانی خاص و برای مدت کوتاهی به وجود آمد و هدف اصلی آن دعوت برای مهدی از فرزندان محمد بن حنفیه بود. این امر در استقلال سیاسی و اجتماعی قرمطیان بحرین بسیار موثر بود که پس از مدت کوتاهی تغییر کرده، به اعتقاد جدیدی روی آوردند.[186]

محمد بن اسماعیل، قائم منتظر قرمطیان

قرمطیان به مهدویت «محمد بن اسماعیل»، اعتقاد اساسی داشتند. با توجه به این که اسماعیلیان و قرمطیان در آغاز به یک هدف می اندیشیدند، زمینه پذیرش مهدویت محمد بن اسماعیل برای آنان کاملا مهیا بود. از سوی دیگر، مهدویت احمد بن محمد بن حنفیه با تردیدهای بسیار مواجه گردید و وعده ظهور او محقق نشد؛[187] لذا این اعتقاد جدید مورد پذیرش و حمایت جدی قرمطیان قرار گرفت و چون از لحاظ مالی قوی شدند و افراد موثقی از آنها اطاعت کردند، تبلیغ برای محمد بن اسماعیل را وسعت دادند و او را به عنوان امام مهدی که در آخرالزمان آشکار می‌شود و حق را به پا می دارد، معرفی نمودند و داعیان برای او بیعت می گرفتند و اموال را برای او گردآوری می نمودند تا آشکار گردد.[188] آنان معتقد بودند محمد بن اسماعیل زنده و در بلاد روم غایب است و او قائم مهدی می باشد.[189] این اعتقاد با تألیف و انتشار کتاب داعی نسفی به نام «المحصول» تقویت شد. این اثر به دست نیامده است، اما از قراین موجود در آثار دیگر به نظر می آید که نیمه  اول این کتاب به نوعی به  نظام مابعدالطبیعی نو افلاطونی پرداخته و بخش دوم با هفت دور نبوت در تاریخ بشریت مرتبط است.[190]

ابوحاتم رازی؛ از داعیان مشهور قرمطی، مبلغ این نظریه در طبرستان، اصفهان، آذربایجان و گرگان شد. او با ابوطاهر[191] روابط گرمی پیدا کرد و اشتباه بودن این عقیده را به او تذکر داد که دور ششم با ظهور امام هفتم، محمد بن اسماعیل، به پایان می رسد و دور هفتم بعد از او آغاز می شود؛ وی تأکید کرد که دور ششم به طور حقیقی به پایان نمی‌رسد، مگر بعد از بازگشت امام هفتم و او بعد از بازگشتش زمین را از قسط و عدل پر می‌کند. حتی ابوحاتم رازی یک بار نزد «مرداویچ»،[192] تاریخی برای ظهور مهدی پیش‌بینی کرد، ولی چون این پیش‌بینی محقق نشد به ناچار به ری و سپس به آذربایجان گریخت.[193]

پس از نسفی، شاگردش؛ ابویعقوب سجستانی، به دفاع از استادش پرداخت و در این خصوص، کتاب «النصره» را تألیف نمود. ابوطاهر رهبری جوان، شجاع و متعصب برای حرکت قرامطه بود. او این حرکت را با قدرت و اعتماد به آن از نو تجدید کرد و پایه‌های اعتقادی آن را در بین پیروانش محکم ساخت.[194] در چارچوب این اعتقاد جدید، قرامطه به ابوطاهر، هم‌چون داعی مهدی می نگریستند و حتی عقاید غلوآمیزی درباره او پیدا کرده بودند. [195]

مشخص نیست که آیا «آل زکرویه» در شام نیز این مرحله را سپری کرده‌اند و یا آنها از ابتدا به مهدویت محمد بن اسماعیل معتقد بودند یا نه؟. ابتدا یحیی و سپس حسین، پسران زکرویه، خود را امام منتظر؛ یعنی نواده محمد بن اسماعیل خواندند، ولی قرمطیان بحرین و عراق این ادعا را نپذیرفتند و آنها نیز از ادعای خویش سرخورده شدند.[196]  به هر حال تعالیم اعتقادی قرمطیان تأثیر بسیار زیادی بر پیروانشان گذاشت؛ به گونه‌ای که آنان بارها در راه اعتقاد خود، در نبردهایی بسیار سخت، دشمنانشان را شکست دادند و باعث رعب و وحشت عجیبی در بین مخالفانشان شدند.

در ابتدا قرمطیان در کنار اسماعیلیان و پیرو عقاید آنان بودند، اما با مرگ رهبر دعوت در سلمیه، متوجه تغییر لحن جانشین او شدند و عبدان پس از گفت گو با پیشوای بزرگ فهمید که دعوت به نام محمد بن اسماعیل حیله ای برای گردآوردن پیروان بوده است؛ لذا آنان از فرقه جدا شدند و داعیان خود را از این تصمیم آگاه ساختند.[197] عبدان با داعی یمن نیز مذاکره کرد و از او نیز همین موضوع را شنید.[198]

برخی از بزرگان اسماعیلی که اکنون قرمطی شناخته می‌شدند، با رساندن نسب خود به محمد بن اسماعیل، برای جلب توجه یاران خود از این طریق تلاش می کردند، از جمله آنها فردی به نام «قاسم بن احمد قرمطی» است که قرمطیان برای او نام عبدالله و لقب مدثر قرار داده بودند و او را به عبدالله بن احمد بن محمد بن اسماعیل می شناختند.[199] اختلاف قرامطه و اسماعیلیان پس از این نیز تشدید شد. گروهی از قرامطه تا زمان ظهور مهدی از فرزندان اسماعیل خواستار ایجاد مجلس شوری به طریق انتخابات برای اداره دعوت بودند که عبیدالله با آنان مخالفت و آنان را از مرکز دعوت دور کرد.[200] پیروان قرامطه که به مهدی موعود دعوت می کردند، لازم بود خمس درآمدهای خود را به نام صاحب عصر؛ یعنی امام غایب بپردازند. این رسم بعدها نیز باقی ماند. این پول در لحساء در خزانه مخصوصی به نام خزانه مهدی که تولیت خاصی داشت، واریز می شد.[201]

مهم‌ترین ویژگی مهدی در اعتقاد قرمطیان این بود که شرع را منسوخ سازد، ولی این کار تنها برای آشکار ساختن کامل حقیقت‌هایی بود که قبلاً در شرع اسلام و در کتاب‌های مقدس پیامبران پیشین مکتوم شده بود. قرمطیان، محمد بن اسماعیل را از پیامبران اولی­العزم می‌شمردند و معتقد بودند: قائم المهدی کسی است که به پیغمبری برخیزد، آیینی نو آورد و دین محمدی را از میان بردارد و نسخ کند. [202] آنان برای تأیید نظر خود به اخباری استناد جسته اند که از قول امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت شده است؛ مانند این حدیث، «انّ الله تبارک و تعالی جعل لمحمد بن اسماعیل جَنَّة آدم صلی الله علیه»، قمی در این خصوص می نویسد: هدفشان از نقل این احادیث این است که خداوند محرمات و آن چه را که در گیتی آفریده، بر یاران محمد بن اسماعیل حلال کرده است.

دعوت قرمطیان در بین توده مردم، به ویژه مردم بحرین، توسط آل جنابی و نیز در شام توسط آل زکرویه به طور وسیعی تبلیغ می شد. ابوسعید جنابی و پس از او پسرش، ابوطاهر، رعب و وحشت عجیبی در دل مسلمانان به وجود آوردند. ابوطاهر در سال 316هـ، دارالهجره ای بنا کرد و از مهدی دعوت کرد. او در کار خود بسیار پیشرفت کرد و توانست با کمک پیروانش مناطق وسیعی را تحت سیطره خود در آورد؛ به گونه ای که خلیفه آن وقت ناچار شد هارون بن غریب را به نبرد او بفرستد. هارون در این نبرد پیروزی‌هایی به دست آورد.[203] این دعوت که در منابع زیادی به صورت یکسان ذکر شده است، نشان می دهد که ابوطاهر در آن سال تبلیغاتش را افزایش داده و به مرحله جدیدی گام نهاده است. از او قصایدی باقی مانده است که اعتقاد و اهتمام وی را به مهدی و گسترش دعوتش نشان می دهد.[204] او حتی حمله به مکه و قتل عام حاجیان و بردن حجرالأسود را وظیفه‌ای دینی و مذهبی می دانست که برای ظهور مهدی لازم بود و برای این قتل عام‌ها تفسیرهای باطنی از آیات قرآن ارائه می کرد.[205]،[206]

مهدی اصفهانی، قائم کاذب

قرمطیان بحرین در نیمه اول قرن چهارم، تغییر اعتقادی مهمی را تجربه کردند. ابوطاهر در این تغییر اعتقادی، به طور موقت حکومت بحرین را به جوانی اصفهانی سپرد و او را مهدی منتظر خواند.

تاریخ این انتساب و نام مهدی اصفهانی گوناگون نقل شده است: مسکویه این حادثه را در سال 332هـ،[207] ثابت بن سنان در سال 326هـ،[208] مسعودی و عریب بن سعدی سال 319هـ،[209] و نویری با اختلافی چهل ساله ـ که قطعاً اشتباه است ـ ظهور مهدی اصفهانی را به آغاز دوران ابوسعید حسن جنابی (281 – 301 ق) (حاکم جنوب شرقی عربستان و بحرین) نسبت می‌دهد.[210] به احتمال زیاد، تاریخ صحیح، سال 319هـ است؛ چرا که این تاریخ با گذشتن 1500 سال از مرگ زرتشت در پایان سال 1242هـ از دوران اسکندر مصادف می‌شد و برای این تاریخ، پیش‌گویی‌هایی به زرتشت و جاماسب داده می‌شد، مبنی بر این که این سال شاهد برقراری دوباره حکومت مجوسان خواهد بود.[211] منابع اسلامی نیز ظهور دعوت باطنیان را که قرمطیان شاخه مهمی از آنان بودند، بنابر پیش‌بینی فردی زرتشتی می‌دانند که در کتابش ظهور مردی را نوید می‌دهد که پادشاهی زرتشت را تازه می‌کند و بر سراسر زمین دست خواهد یافت و زمان موعود با روزگار «مکتفی» و «مقتدر» برابر است.[212]

مهدی اصفهانی که به نام ذکری، زکریا و ابن سنبر خوانده شده در ابتدا از اسیرانی بود که ابوطاهر بین یارانش تقسیم کرده بود. او از همان ابتدا با گردن فرازی و سخنان درشت، قدرت خود را در برابر اربابش نشان داد. اصفهانی از طریق فردی به نام الصفوی، از اسرار ابوطاهر و پیچیدگی‌های احوال قرمطیان اطلاع پیدا کرد. الصفوی برای قتل دشمنش شریک؛ شوهر خواهر ابوطاهر، این اسرار را به اصفهانی اطلاع داد.[213] چون ابوطاهر فهمید که او از اسرار قرمطیان مطلع است، با وی خلوت کرد؛ سخنش را شنید؛ مطیع وی گردید؛ به یارانش امر کرد تا از دستور وی پیروی کنند و او را مهدی موعود معرفی کرد. یاران ابوطاهر به او ایمان آوردند و معتقد شدند که او آگاه به غیب است و از آن چه در دل‌ها و خاطرهایشان هست خبر دارد.[214] ابوطاهر که به قدرت وی معترف شده بود، آموزش‌های داعیان اسماعیلی را طرد کرد و به پیروان خود گفت: دین راستین که اینک ابلاغ شده، دین پدرمان آدم (علیه السلام) است. پیامبران بعدی: موسی، عیسی و محمد (صلی الله علیه و آله)، همگی شیاد بوده‌اند.[215] نفوذ اصفهانی با حمایت‌های ابوطاهر بسیار افزایش یافت؛ به گونه‌ای که شریک، شوهر خواهر ابوطاهر را به همراه جمعی از یاران بانفوذ ابوطاهر و هفت‌صد نفر که اغلب آنها از سران سپاه بودند، به قتل رساند و اقدامات زشت و روش‌های ناشایستی در سپاه پدید آورد که از زمان تسلط ابوسعید و فرزندانش بر آن ولایات سابقه نداشت.[216] به اعتقاد قرمطیان، قائم منتظر باید در موقع ظهور، شریعت را منسوخ کند. مهدی اصفهانی با دست زدن به این کار، رسوم عجیب و غریب و بی‌سابقه‌ای به وجود آورد؛ او عبادت و شریعت اسلامی را منسوخ دانست؛ به سب و لعن پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و دیگر پیامبران و هم‌چنین امامان (علیهم السلام) در ملأ عام مبادرت نمود و نیز سوزاندن کتاب‌های دینی و پرستش آتش را شایع کرد.[217]

فرمان‌روایی مهدی اصفهانی تنها هشتاد روز به طول انجامید. ابوطاهر؛ چون از اقدامات وی بیم‌ناک شده بود و از طرفی، به بسیاری از آن کارها بدگمان گردید، بر آن شد تا او را بیازماید و چون وی را دروغگو یافت، دستور قتلش را صادر نمود و اعلام کرد که او زندیقی بود که قتلش واجب شده بود.[218] مهدی اصفهانی بیش از آن که خلف علی و فاطمه (علیهما السلام) باشد که اسماعیلیان انتظار داشتند تا بیاید و حقیقت‌های پنهان شده در نگاشته‌های مقدس پیامبران یهود و مسیحیت را آشکار کند، به صورت بازگرداننده کیش ایرانی در آمده بود. ادعا شده بود که مهدی اصفهانی از تبار پادشاهان ایرانی و فردی مجوسی است که مردم را به پرستش آتش فرا می‌خواند. ماجرای مهدی اصفهانی باعث شد تا اتهام‌های پیوسته جدلیان رونق پیدا کند و آنها بگویند که در عقیده باطنی اسماعیلیان شرک، دوگانه پرستی یا ثنویت نهفته است و بنیان‌گذاران آن گروهی از ملی گرایان متعصب ضد عرب بوده‌اند که برای نابودی اسلام، دست به توطئه زده‌اند. به احتمال زیاد، علت این که ابوطاهر، مهدی دروغین را زود سرنگون ساخت، همین واکنش گسترده و خصمانه بود.[219]

با ظهور مهدی دروغین، نفوذ قرمطیان بر اسماعیلیان شرق کاسته شد. بسیاری از قرمطیان، به ویژه رجال قبایل، بحرین را ترک کردند و در دهه‌های بعد به سپاهیان قرمطی پیوستند. از شخصیت‌های مهمی که دچار تنگنا شد، «ابوحاتم رازی» بود، او ناچار شد تا از پیروان خود پنهان شود و برای التیام این زخم تلاش کرد، ولی به نتیجه نرسید.وی کتاب «الاصلاح» را بعد از ماجرای مهدی اصفهانی در وارسی آن حادثه نوشت. در این میان، قرمطیان عراق به عقیده مهدویت محمد بن اسماعیل باقی مانده بودند. قرمطیان بحرین نیز پس از قتل مهدی اصفهانی به رد و انکار وی برخاسته، به معتقدات قبلی خود بازگشتند و ادعا کردند که به فرمان مهدی غایب عمل می‌کنند. آنها این اعتقاد را تا پایان حیاتشان حفظ کردند و به شدت در خصوص آن حمیت و تعصب به خرج می‌دادند. آنان سرانجام بر اثر منازعات داخلی، دچار ضعف و اضمحلال گردیدند و هرگز بین آنان و اسماعیلیان، درباره مهدی، آشتی به وجود نیامد. تنها در دوره المعز و با اصلاحات او تا حدودی قرمطیان به اسماعیلیان نزدیک شدند.[220]، [221]

عبیدالله مهدی و زمینه سازی برای مهدویت

بر طبق منابع اسماعیلی، عبیدالله مهدی (از امامان ظاهر اسماعیلیه)، در سال 259 یا 260 هـ در عسکر مکرم[222] متولد شد، سپس پدرش به سلمیه[223] منتقل شد و او در آن جا رشد کرد و جانشین پدرش گردید. وی مدت هشت سال تحت سرپرستی عمویش ابو علی بود که بعدها پدر همسرش نیز گردید و فرزندش، قائم، از دختر عمویش متولد شد. دعوت اسماعیلیان در زمان او از سلمیه به مناطق مختلف پراکنده گردید.[224]

ابن حوشب و ابوعبدالله شیعی، مهمترین داعیان اسماعیلی در یمن و افریقیه[225] بودند. ابوعبدالله شیعی پس از آن­که در حج خود را به قبیله کتامه نزدیک کرد به همراه آنان به افریقیه رفت و کار دعوت را با شدت تمام ادامه داد.[226] وی که برای عبیدالله مهدی دعوت می کرد، برای جلب قبیله کتامه احادیثی جعل کرد تا آنان را به مهدی معتقد نماید و به آنها گفت: «در روایات آمده است زمانی که مهدی قیام می کند گروهی از نیکان اهل زمانه او را یاری می کنند. آنان قومی هستند که نامشان مشتق از کتمان است پس شما اهل کتامه آن قوم هستید».[227]

علاوه بر ابوعبدالله، سایر داعیان نیز وعده ظهور مهدی را به مردم می دادند. ابن حوشب در یمن به مردم گفت: ظهور مهدی نزدیک است، باید آماده خروج باشید. جمعی از اهل عراق به ایشان پیوستند، قوی حال شدند و اموال را بین خود تقسیم نمودند.[228] وفاداری اسماعیلیان یمن به عبیدالله تا سال 299هـ، تداوم یافت. در این سال، فردی به نام «ابن فضل»، پس از تصرف صنعا، شریعت را ملغی اعلام کرد و خویشتن را مهدی خواند. او حتی برای جلب نظر ابن حوشب تلاش کرد، اما موفق نشد. موقعیت او دیری نپایید و با مرگ ابن فضل، جنبش او از هم پاشید و بار دیگر اسماعیلیان یمن به مهدویت عبیدالله گرویدند.[229]

موفق‌ترین داعی عبیدالله، ابوعبدالله شیعی بود. او پس از آن که نیروی کافی به دست آورد به عبیدالله نامه نوشت و او را به افریقیه دعوت کرد. حاکم سجلماسه،[230] عبیدالله را دستگیر و زندانی نمود، اما ابوعبدالله به کمک وی آمد و او را آزاد ساخت و موقع بیعت به مردم می گفت: این مولای شما است، این مهدی است با او بیعت کنید. عبیدالله دستور داد تا نام او را در خطبه بخوانند. وی در تمام بلاد به مهدی امیرالمؤمنین ملقب شد. [231]

چون عبیدالله به خلافت رسید. دست ابوعبدالله و برادرش ابوالعباس را از قدرت کوتاه کرد، تا آن جا که ابوالعباس منکر مهدویت او شد؛ سرانجام هر دوی آنها، به واسطه نفوذ زیادشان، به قتل رسیدند. این عمل باعث قیام اهل کتامه شد و آنان طفلی را به عنوان مهدی به حکومت برداشتند و گمان می کردند که به او وحی می شود. عبیدالله پسرش قائم را به سرکوبی آنان فرستاد.[232]

پیش از تشکیل دولت فاطمی اسماعیلی، فعالیت‌های مبلغان اسماعیلی باعث شده بود تا آرزوی آمدن یک مهدی در همه جا گسترده شود. داعیان اسماعیلی به مردم اطمینان می‌دادند که مهدی موعود یکی از جانشینان اسماعیل خواهد بود که اینک در خفا به سر می برد، اما به زودی با فتح و پیروزی در عالم ظاهر خواهد شد، اکنون مؤمنان باید در حال تقیه به سر برند و دوستی و بیعت خود را با امام موعود از حکم‌رانان زمان بپوشانند، مبادا تعقیب و آزار آنان، مذهبشان را از میان بردارد. با این همه، هر وقت که از آنها خواسته شود امام را با پول و سلاح یاری کنند.[233]

اعلام مهدویت عبیدالله مهدی

عبیدالله مهدی برای آن که بتواند مهدویت خود را ثابت کند لازم بود اصلاحاتی در عقیده اسماعیلیان ایجاد کند. اسماعیلیان نخستین، در اصل فقط به هفت امام اعتقاد داشتند که آخرین آنها محمد بن اسماعیل، قائم منتظر و ناطق هفتم بود.[234] اما در سال 286هـ، عبیدالله که از موقعیت خود مطمئن بود، به طور آشکار برای خود و اسلاف خود که پس از محمد بن اسماعیل نهضت را رهبری کرده بودند، ادعای امامت و مهدویت کرد.

چنین به نظر می رسد که رهبران مرکزی فرقه اسماعیلیه، پیش از اصلاحات عبیدالله، برای خویشتن مقام حجت قائل بودند؛ چنان که رشید الدین فضل‌الله همدانی می‌نویسد: «عبیدالله گفت من پیشتر می‌گفتم: داعی امامم؛ چون هنگام ظهور نبود، اکنون وقت ظهور رسید می‌گویم: مهدی منم از اولاد اسماعیل».[235]

ارتباط اسماعیلیان با امام در دوره ستر، تنها از طریق حجت و داعی بود. به عبارت دیگر، ظاهراً رهبران نهضت در آغاز کار به عنوان حجت‌های امام مستور؛ «محمد بن اسماعیل»، انجام وظیفه می کردند و مردم را به اطاعت از او دعوت می‌نمودند. عبیدالله در واقع مقام خود و اسلاف خویش را از مرتبه حجتی امام قائم منتظر، به مرتبه امامت بالا برد و این کار البته به طور ضمنی، نفی مهدویت محمد بن اسماعیل هم بود که باعث شد قرمطیان از اسماعیلیان جدا شوند.

از نامه‌ای که عبیدالله به اسماعیلیان یمن نوشته است چنین بر می آید که نام محمد بن اسماعیل بر همه امامان حقیقی از نسل عبدالله بن جعفر الصادق که خود، نام اسماعیل و جانشینانش، نام محمد بن اسماعیل بر خود نهاده بودند، اطلاق می شده است. در نتیجه مهدویت محمد بن اسماعیل به عوض آن که به نواده خاصی از امام جعفر صادق (علیه السلام)  راجع باشد، معنایی جمعی پیدا کرد و مراد از آن، هر امامی بعد از عبدالله بن جعفر الصادق (علیه السلام) تا زمان ظهور مهدی (صاحب الزمان علیه السلام) بود. به عبارت دیگر، عبیدالله، هم امامت و هم مهدویت آن شخص خاص از آل علی (علیه السلام) که تا این زمان قرمطیان او را قائم منتظر تلقی می کردند، انکار کرد؛ زیرا بنا بر توضیح او همه امامان راستین بعد از عبدالله بن جعفر، گذشته از نام‌ها و القاب دیگرشان، نام محمد بن اسماعیل را به عنوان اسم رمز بر خود نهاده بودند و از باب تقیه مرتبه حجتی گرفته تا مورد حمایت مردم قرار گیرند. عبیدالله در تأیید این عقیده جدید، حدیثی از امام جعفر صادق (علیه السلام) نقل کرده که ثابت می‌کند از اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بیش از یک مهدی بیرون می آید.

به این ترتیب، انطباق عقیده جدید با واقعیات، مستلزم تغییراتی در وظیفه و نقش مهدی بود، به خصوص از آن جهت که نظامی که انتظار می رفت با ظهور مهدی تحقق یابد، عملاً تحقق نیافته بود. در نتیجه، وظیفه و مأموریت مهدی از نو تعریف گشت؛ به نحوی که اساساً دفاع از شریعت را به قوت شمشیر شامل شود، نه همچون گذشته به نسخ شریعت اسلام و استقرار حکومت عدل در سراسر جهان.[236]

مخالفت قرمطیان با مهدویت عبیدالله

در برابر ادعای مهدویت عبیدالله، قرمطیان که معتقد به مهدویت محمد بن اسماعیل بودند، به هیچ وجه مطیع نظر او نشدند و ادعای امامت عبیدالله را رد کردند. با این اعتقادات جدید، نیاز به جرح و تعدیل دیدگاه‌های قبلی درباره طول دور ششم، دور حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)، تعداد و وظیفه امامان در طی این دور و نیز هویت و سجایای قائم، ضروری بود. بر این اساس، در نقش محمد بن اسماعیل تجدید نظر شد؛ به این نحو که در این دور برخلاف پنج دور پیشین، بیش از هفت امام مجاز شمرده شد. گذشته از این، امامان فاطمی که در دومین سلاله از ائمه هفت گانه، یکی جانشین دیگری می‌شدند، خلفای قائم محمد بن اسماعیل به حساب می‌آمدند که عهده‌دار برخی از نقش‌ها و وظایف او بودند. با ادامه حکومت فاطمیان، انتظارات مربوط به قائم برآورده نشد، سلاله‌های بیشتری از ائمه هفت گانه در دور اسلام که اینک پیوسته بر طول آن افزوده می­شد پذیرفته گردیدند. این امر، باز هم ظهور قائم منتظر را که باید دور آخر تاریخ را آغاز کند، به آینده دورتری موکول می کرد. اسماعیلیان فاطمی تا زمان «المستنصر بالله» تعبیری روحانی از ظهور قائم داشتند، ضمن این که او را شخصی غیر از محمد بن اسماعیل، اما از ذریه او می دانستند؛ زیرا آنها در انتظار ظهور جسمانی محمد بن اسماعیل نبودند.[237] اصلاحات عبیدالله به قدری موفق بود که بسیاری از پیروانش، او و همه ائمه اسماعیلی را معصوم از گناه می‌دانستند. [238]

از بین مورخان اسماعیلی، قاضی نعمان و داعی ادریس، توجه خاصی به مباحث مهدویت؛ مانند ظهور مهدی و نشانه‌های آن، پیروان مهدی و توصیفاتی که از مهدی شده است، داشته و به طور مفصل در این مورد بحث کرده اند، البته منظور آنان از مهدی، عبیدالله؛ اولین خلیفه فاطمی، است. قاضی نعمان، در بحث قیام مهدی، احادیثی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)  نقل می کند که اگر از قیامت تنها یک روز باقی مانده باشد، آن روز آن قدر طولانی می شود تا این که مردی از اهل بیت من برانگیخته شود و زمین را پر از عدل کند، چنان که پر از ظلم و جور شده است.[239]

وی در حدیثی دیگر از پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره فضیلت انتظار، می نویسد: کسی که خودش را برای داعی ما وقف کند و منتظر ظهور او باشد، هم‌چون کسی است که در راه خدا به شهادت برسد.[240] قاضی نعمان پس از نقل چند حدیث درباره فضایل مهدی، به پیروان مهدی و کسانی که با او قیام می کنند، می‌پردازد. [241]

روایت در خور توجهی از قول پیامبر (صلی الله علیه و آله) به این مضمون نقل شده است:

«به طور قطع و یقین، قائم از فرزندان فاطمه از مغرب بین پنج تا هفت قیام می کند و قدرت بدعت گذاران را می شکند و گمراهان را به قتل می رساند». برخی این حدیث را چنین تفسیر کرده اند: عبیدالله با تمام یارانش به مغرب رفتند و ابوعبدالله شیعی؛ صاحب دعوت مغرب در سال 296 هـ به او رسیدند و در افریقیه در سال 297 هـ خلافت و مهدویت عبیدالله اعلام شد. چون سال 296 و 297 بین پنج تا هفت می باشد؛ لذا حدیث فوق را با مهدویت عبیدالله منطبق نموده اند. [242] در احادیث مشابه دیگر، محل رشد مهدی در مشرق و هجرت او به مغرب و قیامش در آن جا ذکر شده است.[243] همچنین احادیث فراوانی درباره چگونگی ظهور مهدی نقل شده است.[244] ویژگی‌های ظاهری مهدی، مثلاً این که چهره او چون ستارهای درخشان است، رنگ او رنگ عربی است و جسمش اسرائیلی می باشد! و نیز سایر مشخصات وی، مورد توجه نویسندگان اسماعیلی قرار گرفته است.[245] علاوه بر این، بحث مفصلی درباب این که مهدی از نسل فاطمه (سلام الله علیها) است و سرانجام قیام خواهد کرد و عدل و داد وعده داده شده الهی را پیاده خواهد نمود، ارائه شده است.[246]

یکی از پیش بینی‌ها درباره ظهور مهدی، روایتی از علی (علیه السلام)  است: ایشان خطبه‌ای برای مردم خواندند و مشخصات مهدی را چنین بیان کردند: مهدی در مصر منبر گذاشته، دمشق را می گیرد و به جنگ روم می رود.[247]

هم­چنین یکی از احادیثی که درباب مهدی، مورد توجه ویژه اسماعیلیان قرار گرفته و در منابع بسیاری نقل شده، چنین است: «ان الشمس تطلع من مغربها علی رأس ثلاثمائة» اسماعیلیان، خورشید را در این حدیث به ظهور مهدی در سال 297 هـ تعبیر می کنند.[248] و هر جا واژه خورشید مغرب را به کار می‌برند، منظور «عبیدالله» است؛ چنان که در حدیثی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایت شده است: در روز قیامت چشمه آفتاب نخست از مغرب برخواهد آمد و میان آسمان رسد و از آن جا باز گردد و در مغرب فرو شود و از مشرق برآید. این حدیث را این گونه تفسیر نموده‌اند که مولانا (مهدی) از مغرب ظهور کرد و همه جا را گرفت تا حلوان بغداد که میان عالم است به تصرف خویش درآورد و بعد از آن به موجب اقتضای وقت، باز در مغرب مستور شد.[249]  تقویت امت محمد (صلی الله علیه و آله) و یاری دین خدا به دست منصور، پس از مهدی مورد توجه اسماعیلیان قرار گرفت.[250]

قاضی نعمان در قصیده‌ای که دارای هشت بیت است به خلافت و مهدویت عبیدالله اشاره می کند.[251] در سایر منابع اسماعیلی نیز ظهور مهدی توصیف شده است. ابویعقوب سجستانی درباره ویژگی‌های مهدی می نویسد: «مهدی آن است که مردمان را هدایت کند و همه پیغمبران پیش از او مردمان را هدایت می‌کردند، ولی سخن‌های ایشان پوشیده بود؛ زیرا در آن عصر این گونه واجب بود. پس چون کار به نهایت خود رسید، دور کشف آشکار شد، برهان­های روشن و دلیل­های آن آراسته شد، پس آن کس که مردمان را راه نماید، نامش مشتق از «هدی» است و کسی از هدایت او بیرون نباشد، و علوم ملکوت را بر مردم بگشاید تا مردم با حقایق و تأیید یکی گردند، و آسایش و راحتی فراهم آید و همه معاندان به اختیار و رغبت به طاعت در آیند».[252]

هم­چنین سجستانی توصیفاتی از گسترش عدل و داد در جهان به دست مهدی دارد[253] و مردم پس از این دعوت دو گروه می‌شوند: گروهی به او ایمان می‌آورند، منتظر ظهورش می‌شوند و از نور او بهره می گیرند و گروهی او را نمی پذیرند و از نور او می سوزند. [254] با این اعتقاد است که امام و قائم یکی شمرده می‌شود، جز این که قائم به کسی اطلاق می شود که در شریعت تصرف بیشتر کند.[255]

نویسندگان اسماعیلی از آثار شیعیان امامیه بهره بسیاری برده‌اند، چنان که بسیاری از روایت‌هایی که درباره  مهدویت عبیدالله نقل شده، در منابع امامی نیز درباره حضرت­ مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) آمده است؛ از جمله از قول امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت شده است: «انّ الاسلام بدأ غریبا و سیعود غرییا کما بدأ فطوبی للغرباء».[256]

نقل حدیث‌های بسیاری درباب مهدویت که اغلب آنها تلویحاً به مهدویت عبیدالله اشاره دارد، حاکی از تلاش بسیار زیاد نظریه پردازان اسماعیلی برای اثبات و تحکیم مهدویت عبیدالله است. اثبات مهدویت عبیدالله، گذر از مرحله‌ای بسیار مشقت بار بود که به این شکل انجام شد و در بین توده پیروان تبلیغ گردید. عبیدالله، هم‌چنین فرزند خود، «محمد» را نیز مهدی دانست و او را ملقب به «القائم» نمود. این نکته وقتی مشخص‌تر می شود که او را محمد نامید تا هم­نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) باشد؛ همان نامی که در منابع به مهدی موعود نسبت داده شده و بنا به گفته اسماعیلیان، القائم، هم­چون جدش علی (علیه السلام) از پدرش پیامبر (صلی الله علیه و آله) بهره برده است.[257]

به هر حال، خلفای فاطمی پس از عبیدالله به تبلیغ امامت و مهدویت خود می پرداختند. در حقیقت، وظیفه مهدی؛ یعنی اصلاح جهان، به تمام افراد سلسله فاطمی به توالی نسبت داده شد،[258] و در واقع، وجود امام را قائم زمان خود و مایه فیض الهی آن عصر دانستند. این اعتقادات تا زمان «المعز»؛ خلیفه چهارم فاطمی، پابرجا بود، اما در این زمان، اصلاحاتی در آن به وجود آمد.

اصلاحات المعزلدین الله و بازگشت به مهدویت محمد بن اسماعیل

«المعز لدین الله» (319- 365ق)؛ خلیفه چهارم فاطمی، بنیان‌گذار حکومت فاطمی مصر و از نظریه پردازان مهم اسماعیلی، اقدام به اصلاح اعتقادی و تجدید نظر در برخی عقاید اسماعیلیان مخالف، در خصوص مهدویت نمود. اصلاح دینی المعز، متضمن بازگشت جزئی به عقیده امامت بود؛ بدان صورت که اکثریت اسماعیلیانِ نخستین قبول داشتند.

بر این اساس، او امامت اسماعیل بن جعفر و پسرش محمد بن اسماعیل را به جای عبدالله بن جعفر که عبیدالله در نامه‌ای او را جد فاطمیان شمرده بود، پذیرفت و نسب خود را به آنان رسانید. بر طبق این اعتقاد، قائم دارای سه حد شد: حد عالم جسمانی، حد عالم روحانی و حد داوری روز قیامت. سپس دو حد جسمانی برای قائم منظور گردید: حد ناطق و حد خلفاء الراشدون. قائم نخست در پایان دور ششم تاریخ به عنوان امام هفتم دور اسلام ظاهر شد و به این ترتیب، اولین حد جسمانی خود را در شخص محمد بن اسماعیل، در مقام ناطق هفتم دور اسلام، به دست آورد، اما چون در دور ستر کامل ظهور کرده بود، شریعت او نیز مخفی و مستور بود؛ لذا قائم خلفایی برای خود تعیین و در آنها حد جسمانی ثانوی خود را تحصیل نمود و از طریق همین خلفا معنای باطنی احکام را بر مردم آشکار کرد؛ زیرا محمد بن اسماعیل رجعت نخواهد کرد. خلفا در ابتدا مخفی و مستور بودند، اما با عبیدالله آشکار شدند. آنها تا پایان عالم جسمانی حکومت خواهند کرد و حجت قائم، آخرین آنها خواهد بود. پس از آن قائم به حد جدیدی خواهد رسید و در دور روحانی ستارگان آشکار خواهد شد و پیش از آن که فراتر رود و با نفس کل یکی شود، بر مردمان داوری خواهد کرد.[259] المعز بخشی از علم غیب را به قائم نسبت داد تا قائم با آن از امام جلوتر خبر بدهد.[260] بر اساس این باور آنها که حکمت از امامی به امام دیگر منتقل می شود، امام هر عصر، دارای حکمتی است که از امام نخستین به او رسیده است.[261]

یکی از داعیان اسماعیلی در قرن ششم، با اشاره به این اعتقاد المعز، می نویسد: قائم هفتمین امام، هفتمین پیامبر بعد از آدم و هفتمین وصی بعد از شیث است که عالم طبیعت با او به پایان می رسد و ظاهر شریعت تعطیل می شود. سپس مولانا المعز به رمز درباره مهدی دعا کرده و او را تجدید کننده نسخ شریعت شمرده است.[262] در کتاب کنزالولد، ادعیه‌ای از قول المعز نقل شده است. المعز در خصوص محمد بن اسماعیل که پایان دهنده شریعت و کامل کننده حقوق آن بود، دعا کرده و او را قائم الوسطی خوانده است و قائم القیامه کبری، صاحب کشف خواهد بود.[263]

قاضی نعمان در کتاب شرح الاخبار که در زمان المعز تألیف نموده، روایتی از حضرت علی (علیه السلام)  نقل کرده است: «ما اهل بیت (خلفای فاطمی خود را از اهل بیت می دانستند) بابی از ابواب بهشت هستیم»؛ یعنی امام زمان در هر عصری در بهشت است و این که گفته می شود مهدی جهان را پر از عدل می کند، این گونه تعبیر می شود که نخستین کسی که آن عدل را پیاده کرد، مهدی بود و خداوند بعد از او به دست ائمه‌ای از فرزندانش آن عدل را کامل می کند و این وعده به مهدی نسبت داده شده است؛ زیرا او این کار را برای اولین بار آغاز کرد.

در روایت دیگری از قول المعز، «مهدی، باز کننده قفل فضل، رحمت و برکت است و ]افرادی] از ذریه او وعده الهی را کامل می کنند».[264]

این دو روایت در حقیقت به نوعی اعتراف به مهدویت محمد بن اسماعیل است، اما ادامه دهنده کار محمد بن اسماعیل، در ذریه او و خلفای فاطمی می باشد که باید عدل الهی را کامل کنند. در این تفسیر جدی، قائم، شریعت جدیدی اعلام نمی کند، بلکه معنای باطنی شرایع قبلی را آشکار می کند و خلفای فاطمی را نماینده قول و عمل قائم می شمارد و به جز امام وقت که تأویل کننده معنای باطنی احکام شریعت اند، قائم و صاحب الزمانی معرفی نمی شود. به عبارت دیگر، او منکر رجعت جسمانی محمد بن اسماعیل به عنوان قائم است؛ زیرا فاطمیان در مقام خلفای او، وظایفش را عهده دار شده‌اند.[265] ، [266]

دیدگاه اسماعیلیه درباره فرشتگان و جنیان

به اعتقاد اسماعیلیان، فرشتگان اقسامی دارند و همه آنها برای منافع شایسته‌ای آماده شده‌اند، پس احدی از آنها به غیر آن چه که به او سپرده شده، نمی پردازد. همان طور که در قرآن آمده است: «وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ؛[267] و هيچ يک از ما [فرشتگان‏] نيست مگر [اين كه‏] براى او [مقام و] مرتبه‏اى معيّن است». جوهر آنها یکی است، ولی اسامی آنها به جهت کاری که به آنها سپرده شده، مختلف است. بعضی در عالم عقلی، بعضی در عالم فلکی و بعضی در عالم طبیعی برای حفظ اطراف آن هستند.[268]

اسماعیلیه درباره طایفه جن معتقدند که آنان دارای ارواح آتشی، هوایی، آبی و خاکی‌اند. همچنین معتقدند که در وجود آنها شکی نیست و دارای اقسامی هستند در سکنی گزیدن، مصالح، منافع، فساد و ضرر. پس بعضی از آنها در اطراف عالم هستی به سر می‌برند و از مخالطت با بنی آدم منع شده‌اند و بعضی با آدمیان در اماکنشان همنشین اند.[269]

اسماعیلیه و باطنی‌گری

یکى از اساسى‌ترین ویژگى‌هاى اسماعیلیه تأکید فراوان آنها بر باطن دین است، به نحوى که یکى از معروف ترین نام‌هاى آنها «باطنیه» است و اکثر مخالفانِ آنها، با این نام به ردّ آنها پرداخته‌اند. غزالى در «فضایح الباطنیّة»، محمد بن حسن دیلمى در «قواعد عقاید آل محمد فى الرّد على الباطنیّة»، علوجى در «الباطنیّة و تیاراتها التخریبیّة»، صابر طعیمه در «العقاید الباطنیّة و حکم الاسلام فیها»، محمد بن مالک در «کشف اسرار الباطنیّة و اخبار القرامطة»، شیخ کریم خراسانى در «تنبیهات الجلیّة فى کشف اسرار الباطنیّة» و دیگران از اسماعیلیه با عنوان باطنیّه یاد کرده اند. شهرستانى درباره این نام مى‌نویسد: «انّما لزمهم هذا اللقب لحکمهم بان لکل ظاهر باطنا و لکل تنزیل تأویلا». البته گاهى اوقات در تأکید بر باطن زیاده روى کرده و مثل نزاریانِ امروز به شریعت پایبند نیستند و اهل سنت هم این عدم تقیّد را به پاى همه اسماعیلیه، بلکه به پاى همه شیعیان مى‌نویسند. مناسب است بزرگانِ نزاریان، کمى به این مسئله توجه کرده و دستورى در باب عمل به شریعت بدهند، نه این که برعکس، فتوا به رفع حجاب و کشف حجاب داده و خود را در مقابل مسلمانان جهان قرار داده و در کنار انگلیس و فرانسه قرار بگیرند. شایسته است بزرگان نزارى مقدارى مصالح شیعه را در نظر گرفته و براساس مصالح کلى تشیع، بلکه اسلام حرکت کنند. تأکید اسماعیلیه بر تأویل‌هاى نامناسب و ذوقى و بدون هیچ ضابطه شرعى، عرفى و لغوى، باعث تکفیر ایشان از سوى دیگر مسلمانان شده است. باید به اسماعیلیان گفت: «بر فرض  که امامان شما معصوم باشند، ولى طبق عملکرد تمام ائمه مورد قبول ما و شما، یعنى از حضرت امیر تا امام صادق (علیهم السلام)، هیچ گاه توجه به باطن باعث کم توجهى به شریعت نشده است. مگر حضرت امیر (علیه السلام) در محراب عبادت شهید نشد، و مگر امام صادق (علیه السلام) نفرمود: هر کس که نماز را سبک بشمارد از ما نیست. کتاب شرح الاخبار قاضى نعمان سراسر این مطلب را مى رساند. بنابراین طبق فرمایش حضرت امیر «اگر حق را شناختى اهلش را مى شناسى»، نه این که حق را به وسیله نگاه به عمل اهل حق بشناسى و حق را با عمل اهل حق بسنجى.

نام «ملحد» هنگامى به نزاریان نسبت داده شد که از ظواهر شریعت دست کشیده و به زعم خود به باطن توجه کردند. تأویل متون و معارف دینى مورد انکار هیچ یک از فرق اسلامى نیست و در همه ادیان وجود داشته و دارد، ولى بنابر دیدگاه استاد مطهرى «گروهى پیدا شدند… و به تأویل آیات قرآن پرداختند و مسایلى را به قرآن نسبت دادند که روح قرآن از آنها بى خبر بود. در مقابل هر اعتراضى، گفتند که تنها ما مى فهمیم و باطن آیات را مى دانیم. (انگار دیگران از عقل و شعور بى‌بهره بودند)… اسماعیلیان به واسطه باطنى گریشان خیانت‌هاى زیادى در تاریخ اسلام مرتکب شدند و آتش بزرگى در ایجاد انحراف در مسایل اسلامى برپا کردند. در کنگره تقریب مذاهب اسلامى که حدود سى سال پیش تشکیل گردید… شیعه و سنى بالاتفاق گفتند که ما اسماعیلیه را از فرق اسلامى به حساب نمى آوریم و به شما اجازه شرکت در کنگره را نمى دهیم.»[270]

بنابر نظر اسماعیلیه شریعت بدون تأویل، از هیچ ارزشى برخوردار نیست. آن کسى که باطن شریعت را نداند، نه تنها از دین بى بهره است، بلکه مورد بیزارى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نیز مى باشد.[271] بنابراین اسماعیلیان در این جهت به نظریه مَثَل و ممثول (ظاهر و باطن) معتقد گشته و قایلند هر چیزى در این عالم یک ممثولى دارد که باطن او است و این امام است که معانى باطنى را براى اهلش آشکار مى سازد، ولى با مراجعه به کتب اسماعیلیه فهمیده می شود آنان هیچ‌گاه تأویلات خود را به امام مستند نساخته، و هیچ گاه دیده نمى‌شود که به صورت معین بگویند: این تأویل را فلان امام بیان کرده است. این افراد غالباً تأویلات خود را بیان کرده و بیشتر اوقات از علماى بزرگ خود مطلبى را بیان مى‌کنند، تا از امام خود. گاهى اوقات از برخى از خلفاى فاطمى حتى یک کلمه هم در کتب اسماعیلیان یافت نمى شود. البته برخى کتب مجعول هست که معلوم نیست نویسنده آن کیست، مثل کتاب «امّ الکتاب» ابوالخطاب یا «الهفت و الاظله» مفّضل بن عُمر جعفى که معلوم نیست چگونه به دست این افراد رسیده و دیگران از آن خبرى ندارند. از مشخصات این تأویلات روشن مى شود که بیشتر، از غلات و نوافلاطونیان و گنوسیان تأثیر پذیرفته و کمتر راه و رسم ائمه خود را رفته‌اند. تمام تأویلات آنها حول محور امام مى چرخد که همان مطالب خطابیّه است. در روایات اثناعشریه آمده است که برخى غلات، واجبات را به شناخت امام و دوستدارانش، و محرمات را به شناخت دشمنان امام و پیروانشان تعبیر کرده و این‌گونه راه اباحی‌گرى را در پیش گرفتند و امام صادق (علیه السلام) به نکوهش آنان پرداخت. لازم به ذکر است که طیبیان در جهان امروز به شریعت مقید بوده و اگر چه تأویلات ذوقى فراوانى در کتاب‌هایشان دیده شود، ولى عمل به شریعت، آنها را از برخى اتهامات مبّرا مى سازد.[272]،[273]

تعالیم مذهبی و جهان شناسی اسماعیلیان فاطمی

اسماعیلیان فاطمی به طور کلی چارچوب تعالیم اعتقادی اسماعیلیانِ نخستین را حفظ کردند و همانند اَسلاف و پیشینیان خود، بین ظاهر و باطن دین تمایز قائل بودند؛ ولی بر خلاف اسماعیلیان نخستین که تأکید بر باطن و حقایق مکتوم در آن داشتند، اسماعیلیان فاطمی ظاهر و باطن را مکمل یکدیگر می‌دانستند و مراعات تعادل بین آن دو را واجب می‌شمردند؛ از این رو، نزد اسماعیلیانِ فاطمی دسترسی به «حقیقت» بدون «شریعت» امکان پذیر نبود و حقایق نیز همیشه با شرایع یا ظواهر دین مرتبط بودند.[274] در نتیجه، دعوت فاطمی رسما مواضع اباحی قرامطه را که تأکید بر باطن داشتند، و ظاهر (شریعت) را نفی می کردند، باطل می دانست.

علمای فاطمی آثار بسیاری در زمینه‌های علوم ظاهری و علوم باطنی، و علم تأویل تألیف کردند، ولی به علم تفسیر هیچ‌گونه توجهی نداشتند و در آن زمینه تنها به تعالیم امامان خود اکتفا می کردند.[275]

اسماعیلیان فاطمی بینش ادواری اسماعیلیان نخستین را درباره تاریخ مذهبی بشر حفظ کردند، ولی به علت آن که فاطمیان، مدعی امامت بودند، به تدریج تغییراتی در نظریه اسلاف خود در زمینه امامت پدید آوردند. به طور خاص، آنها طول دوره ششم تاریخ؛ یعنی دوره اسلام، شمار امامان آن دوره را مورد تجدیدنظر قرار دادند، به طوری که تداوم نامحدود در امامت و وجود بیش از 7 امام در دوره اسلام امکان پذیر گردد. اسماعیلیان فاطمی معتقد بودند که در آخرالزمان یکی از امامان اسماعیلی از اعقاب محمد بن اسماعیل و مستنصر فاطمی به عنوان قائم و ناطق هفتم، آغازگر آخرین دوره تاریخ بشر خواهد بود.[276] همانطور که پیش تر یاد شد، داعی نسفی مبتکر نوعی جهان شناسی نوافلاطونی اسماعیلی (قرمطی) بود. این جهان شناسی بعدا توسط ابو یعقوب سجستانی تکامل یافت و از قرن 4 ق/10 م، مورد پذیرش تمام گروه‌های قرمطی سرزمین‌های شرقی واقع شد.

در این جهان شناسی نوافلاطونی اسماعیلی، پروردگار که هستی بخش عالم و مبدع همه چیزها است، متعالی و ناشناختنی است. موضع کلامی درباره صفات الهی در اینجا ضد تشبیهی و ضد تعطیلی بوده است.[277] فلسفه نوافلاطونی در رسائل اخوان الصفا نیز به وضوح انعکاس یافته است. ارتباط گروه مؤلفان موسوم به اخوان الصفا (ه م) و مجموعه 52 رساله معروف آنها با نهضت اسماعیلیه اکنون دیگر قابل تردید نیست، اگر چه ماهیت خاص این ارتباط هنوز مبهم مانده است.[278]

جهان شناسی اخوان الصفا نیز همانند نظام‌های نسفی و دیگر داعیان قرمطی آن زمان، مبتنی بر فلسفه نو افلاطونی بوده است. رسائل اخوان الصفا هیچ گونه تأثیری بر ادبیات دوره فاطمی بر جا نگذاشت و مؤلفان اسماعیلی آن دوره نیز اشاره ای به این اثر عظیم ندارند؛ ولی از حدود دو قرن بعد از زمان تألیف، این رسائل اهمیت ویژه‌ای در آثار اسماعیلیان طیبی در یمن پیدا کرد.

آغاز افتراقات و پایان خلافت فاطمی

پس از مرگ خلیفه مستنصر، افضل پسر بدر الجمالی که در مقام وزارت، اقتداری تمام داشت، توانست به قصد مستحکم ساختن موقعیت خود و با اعمال نفوذ، نزار فرزند ارشد مستنصر را که نص امامت و خلافت بر او قرار گرفته بود، از حقوق خود محروم کند و در عوض، جوان ترین برادر او «ابوالقاسم احمد» را با لقب «المستعلی بالله» جایگزین وی سازد. افضل به سرعت مقامات عالی رتبه دولت و دعوت فاطمیان را وادار کرد تا با مستعلی بیعت کنند و او را به جانشینی مستنصر بشناسند. این اقدام بی‌سابقه، نهضت اسماعیلیه را با بحران شدیدی مواجه ساخت و اسماعیلیان که تا آن زمان نهضت واحدی را تشکیل می دادند، به زودی به دو شاخه اصلی مستعلویه و نزاریه منقسم شدند. در اواخر سال 488 ق، نزار همراه یکی از پسرانش به دستور مستعلی در زندان به قتل رسید.[279]

افتراق در جماعت اسماعیلیه به دو شاخه که از همان ابتدا رقبای متخاصم یکدیگر شدند، به تضعیف کلی و غیر قابل جبران دعوت اسماعیلیه انجامید. اکثر اسماعیلیان مصر و تمامی جماعت اسماعیلی یمن و گجرات و بسیاری از اسماعیلیان شام، امامت مستعلی را پذیرفتند، ولی گروه بزرگی از اسماعیلیان شام و تمامی اسماعیلیان عراق و ایران و احتمالا بدخشان و ماوراء النهر به نص اول مستنصر وفادار ماندند و نزار را به عنوان نوزدهمین امام خود و جانشین به حق پدرش قبول کردند. در قرون بعدی، مستعلویان و نزاریان به ترتیب در قسمت های غربی و شرقی دنیای اسلام به بسط دعوت‌های مستقل خود پرداختند و مسیرهای مذهبی سیاسی کاملا مجزایی را طی کردند. در این میان، اکثر اسماعیلیان در مصر و بسیاری در شام و تمامی جماعت اسماعیلی در یمن مستعلی را به جانشینی مستنصر قبول کرده بودند. با قتل جانشین مستعلی؛ الآمر باحکام الله در 524 ق، مستعلویان با بحران جدیدی مواجه شدند که منجر به انشعاب مستعلویه به دو شاخه حافظیه و طیبیه گردید. آمر چند ماه پیش از مرگش صاحب فرزندی به نام طیب شده

بود که تنها پسر او بوده است،[280] اما در وقایع پس از مرگ آمر، عملا نامی از طیب در میان نیست. عموزاده آمر، ابو المیمون عبدالمجید که عضو ارشد خانواده فاطمیان، و مدعی قدرت بود، پس از یک سال کشمکش با مخالفان، بر مسند حکومت قرار گرفت. او که ابتدا با عنوان ولیعهد زمام امور را در دست گرفته بود، در ربیع الآخر 526، مدعی خلافت و امامت شد و لقب الحافظ لدین الله را برای خود برگزید.[281]

امامت حافظ مورد تأیید رسمی مرکز دعوت مستعلویه در قاهره قرار گرفت و اکثر اسماعیلیان مستعلوی در مصر و شام، و گروهی از مستعلویان یمن که حافظ و جانشینانش را به عنوان امامان خود شناختند، با نام‌های حافظیه و مجیدیه اشتهار یافتند. از طرف دیگر، گروه‌هایی از مستعلویان مصر و شام، و شمار کثیری از مستعلویان یمن ادعاهای حافظ را باطل دانستند و امامت طیب را پذیرفتند که ابتدا با نام آمریه، و پس از تأسیس دعوت مستقل طیبی در یمن، به طیبیه شهرت یافتند.[282]

فروع دین نزد  اسماعیلیه

اسماعیلیه در باب امهات فروع دین و شریعت با سایر مسلمانان اختلافی ندارند، جز آن که برای هر حکم فرعی، ظاهر و باطنی معتقدند؛[283] به عنوان نمونه: آنان طهارت را به تبری جستن از مذاهب مخالف باطنیه، تیمم را به فراگیری دانش از کسی که به آموختن مأذون است، نماز را به دعا برای امام، زکات را به نشر دانش برای مستعدان و مستحقان آن، روزه را به پنهان داشتن معرفت از ظاهر گرایان و حج را به کوچ کردن برای کسب دانش تأویل نموده اند.[284]

تأویل ظواهر و ارجاع آن به خلاف آن چه که در عرف متشرعه از آن متبادر می شود، علامت بارز اسماعیلیه و از پایه های اساسی مکتب آنها است و تألیفاتی نیز در این باره دارند، به نحوی که اگر این مسئله و مسئله برگرداندن امامت از امام کاظم (علیه السلام) به برادرش اسماعیل فرزند امام جعفر صادق (علیه السلام) نباشد، آنها از سایر فرق شیعه تشخیص داده نمی شوند.[285] آنها در این زمینه چنان پیش رفتند که به «باطنیه» معروف شدند. محقق طوسی در این باره می گوید: «به این جهت به اسماعیلیه، باطنیه می گویند؛ زیرا آنان معتقدند هر ظاهری باطنی دارد، آن باطن مصدر و آن ظاهر مظهر او است. ظاهری که باطن نداشته باشد مثل سراب است و باطنی که ظاهر نداشته باشد، خیالی است که اصلی ندارد. همچنین به آنها «ملاحده» نیز می گویند؛ به این جهت که در بعضی از احوال از ظاهر شریعت به باطن آن عدول کرده اند».[286]

استاد مطهری درباره باطنیه می گوید:

«باطنیه آن قدر در اندیشه‌های اسلامی بر اساس باطنی‌گری، دخل و تصرف كرده‌اند كه می‌توان گفت: اسلام را قلب كرده‌اند».[287]

حکم دست پخت و ذبیحه فرقه آقاخانی  (اسماعیلیه)

مخالفان شیعه دوازده امامی چه این که از گروه‌های شیعه باشند؛ مانند زیدیه، اسماعیلیه و…، یا از مذاهب اهل سنت باشند، پاک و محکوم به اسلام‌اند؛ لذا دست پخت و ذبیحۀ آنها حلال و پاک است. امام خمینی (رحمه الله) دراین باره می فرماید: شرط در ذابح (ذبح کننده) این است که مسلمان، یا به حکم مسلمان باشد؛ مانند بچه مسلمان، پس ذبیحه کافر اعم از مشرک و غیر مشرک، حتی اهل کتاب، بنابر قول اقوا حلال نیست، بنابراین، در ذابح، ایمان (شیعه اثنا عشری بودن) شرط نیست؛ لذا ذبیحه تمام فرقه‌های اسلامی حلال است، مگر ناصبی‌ها، اگر چه اظهار اسلام کنند.[288] حال، اگر فرقۀ آقاخانی جزو فرقه‌های شیعی محسوب شود، ذبیحه آنها حلال است و هنگامی که ذبیحه آنها حلال است، دست پخت آنها قطعاً حلال است، و می شود به گفته آنها اعتماد کرد.

فعالیت‌ها و حضور علمی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و نظامی فرقه اسماعیلیه

نظر به این‌ که فرقه اسماعیلیه، از زمان پیدایشش، از جهت قدرت سیاسی و حکومتی، فراز و فرودهای بسیاری داشت؛ لذا فعالیت‌های غیر سیاسی‌اش نیز تحت تأثیر فعالیت سیاسی‌اش، دارای افت و خیزهای زیادی شده است، اما به هر حال فعالیت های علمی فرهنگی و نظامی هم داشته که در تاریخ اسماعیلیه ثبت است. در چند سده اخیر نیز، علی‌رغم نداشتن قدرت حکومتی، فعالیت‌های علمی و فرهنگی گسترده‌ای در سطج مجامع بین المللی از آنان به چشم می‌خورد.

فعالیت‌ها و حضور علمی فرهنگی فرقه اسماعیلیه

فرقه اسماعیلیه در طول حیات خود حضور علمی فرهنگی فعالی داشته و دارد؛ در ادامه به چند نمونه از این فعالیت ها اشاره می شود:

الف. تلاش های داعیان و مبلغان اسماعیلی

تلاش‌های بی دریغ داعیان در دورۀ ستر[289] و پس از آن، نقش مهمی دربهبود وضعیت علمی فرهنگی و حتی سیاسی اسماعیلیه داشته است. داعیان که اغلب افرادی آشنا به مبانی اعتقادی و فقهی اسماعیلیه و دیگر فرق بودند با سفر به نقاط مختلف به دنبال افراد مستعد برای عرضه دعوت خود می گشتند. در مرحلۀ بعد با بیان استدلالات عقلی و فلسفی به جذب آنها پرداخته، در فرصت مناسب با گرفتن پیمان‌های مؤکد در پایبندی به اصول و مبانی مذهب اسماعیلیه و حفظ اسرار، آنها را به مذهب اسماعیلی درمی‌آوردند. پس از آن علوم و حقایق حکمت اسماعیلی را طی مجالسی به نام «مجالس الحکمه»، کم کم و در مراحل مختلف بر مستجیبان (گرویدگان به آیین اسماعیلی) عرضه می داشتند تا قابل فهم و یادگیری باشد. سلسلۀ داعیان دارای چندین مرتبه بود و داعی با نشان دادن لیاقت خود در هر مرحله می توانست وارد مرحلۀ بالاتر شود؛ از جملۀ این مراتب: داعی الدعات، داعی بلاغ، داعی مطلق، داعی مأذون و داعی محصور می باشد.

هر چند تقیه و کتمان یکی از اصول این مذهب بود و در محفوظ ماندن جان داعیان و رهبران آن نقش به سزایی داشت، اما بعدها با گسترش دعوت اسماعیلی نیاز به آن کمتر احساس می شد، بنابراین مراکزی بنام «دارالهجره» برای تجمع و سازماندهی اسماعیلیان در مناطق مختلفی؛ چون کوفه، نجران، لاعۀ یمن و بلاد ترکستان و پنجاب ساخته شد. با استقرار حکومت فاطمیان، مدارسی برای تربیت داعیان تاسیس شد و داعیان پس از تحصیل در آن به کارهایی؛ چون امارت شهرها یا تبلیغ در نقاط دوردست به کار گرفته می شدند. نیز جمعۀ هر هفته بعد از نماز ظهر و عصر برای عامه مردم جلساتی تشکیل می‌شد که گاه با نارضایتی فقهای دیگر فرق همراه بوده است.

ب. تألیفات

اغلب داعیان اسماعیلی دارای تألیفاتی درعلوم مختلف بوده‌اند؛ از جملۀ آنها «محمد بن نسفی» که در کتاب المحصول خود به دفاع از امامت محمد بن اسماعیل پرداخته و وی را ناسخ شریعت محمدی معرفی کرده است. این عقیدۀ وی باعث رواج اباحی گری در بین قرامطه شده است. «ابوحاتم رازی» یکی دیگر از علمای اسماعیلیه کتب متعددی در زمینه های مختلف نوشته است. از مهم‌ترین کتب وی کتاب الاصلاح است که در آن عقاید نسفی را مورد نقد قرار داده. نیز کتاب الزینه وی به عنوان قدیمی‌ترین کتب در ملل و نحل شناخته شده است. «ابویعقوب سجستانی» از پرکارترین نویسندگان اسماعیلیه است. وی کتابی به نام النضره در دفاع از نسفی نگاشته و عقاید او را مورد تأیید قرار داده است. از دیگر کتاب‌های وی کتاب النبوة و کتاب الینابیع می‌باشد، اما مهم‌ترین عالم اسماعیلی «قاضی نعمان» است. او قاضی القضات دستگاه فاطمی بوده و به دلیل کثرت تألیفاتش در فقه او را ابوحنیفه لقب داده اند. از کتب وی می توان به افتتاح الدعوة در تاریخ فاطمیان، تاویل الدعائم در فقه و دعائم الاسلام درفقه و حدیث اشاره کرد.[290]

فعالیت ها و حضور اجتماعی سیاسی فرقه اسماعیلیه

بعضی از فعالیت‌ها و حضور اجتماعی سیاسی فرقه اسماعیلیه را می توان در امور ذیل بیان کرد:

  1. تشکیل حکومت

فرقه اسماعیلیه در بعضی مقاطع تاریخی برای پیشبرد اهداف خود دست به تشکیل حکومت زدند. در ادامه به مهم‌ترین حکومت های اسماعیلی اشاره می‌شود:

1.1 حکومت فاطمی در مغرب

بنیانگذار حکومت فاطمی در مغرب، عبيدالله ملقب به «مهدى» (260-322 ق) است. وى فرزند حسين بن احمد است. او در سال 260 در حوالى شهر حمص از شهرهاى سوريه، ديده به جهان گشود، و در سال 289 رسماً خلافت و امامت خود را اعلام كرد و داعيان او نيز مردم را به امامت او دعوت كردند. او به شكل خاصّى، به سوى مغرب سفر كرد و در قيروان مردم را به امامت خود، دعوت نمود و از اين طريق، مغرب از قلمرو حكومت بنى عبّاس بيرون رفت و او در سال 322 شهر «مهديّه» را پايه گذارى كرد. او توانست مغرب و مصر، حتى بخشى از شامات را از قلمرو خلفاى عباسى بيرون برد و مردم را به تشيع و دوستى اهل بيت (عليهم السلام) دعوت نموده و بدعت‌هاى پديد آمده را نابود سازد. وی به مردم دستور داد: در اذان «حىّ على خير العمل» را بگويند و نماز تراويح را بدعت شمارند.

عبيدالله در نيمه ماه ربيع الاول سال 322 در شهر «مهديه» در مغرب درگذشت. او در هنگام وفات 63 سال داشت و مدت 24 سال و 50 روز خلافت كرد.[291]

1.2 حکومت فاطمی در مصر

پايه گذار دولت فاطمى مصر؛ «المعزّلدين الله» (319-365) است. او نخستين خليفه فاطمى است كه مصر را تصرف كرد و علاقه شگفتى به علم نجوم داشت، و به نظريات آنان احترام مى گذاشت. درباره او مى گويند: وى دانشمند و بخشنده و شجاع بوده است، و راه پدر (المنصور بالله) را در اداره كشور در پيش گرفت. او با مردم به نيكى رفتار كرد و حقيقت آيين اسماعيلى را نزد عموم مردم افشا نمى كرد.[292]

او در قاهره دستور داد به سراسر مصر ابلاغ كنند كه بهترين مردم پس از پيامبر (صلی الله علیه و آله)، اميرمؤمنان على بن أبى طالب (علیه السلام) است. او روز عيد غدير را عيد رسمى اعلام كرد و خودش نماز عيد فطر را امامت می كرد. وی در قصرش بر تخت طلايى نشسته و دستور داد نام خودش و پدرش را در خطبه ها بخوانند. او نخستين خليفه از سلسله فاطميان مصر است. در دوران او، در مكه، فرمانرواى آن جا «حسن بن جعفر حسنى» دستور داد در خطبه هاى جمعه نام معزالدين را به عنوان خليفه ببرند و او نيز توليت حرم را براى حسن بن جعفر به رسميت شناخت. همچنين در اين دوره قرامطه به مصر حمله كردند، ولى معز با ارسال سپاهيانى آنها را شكست داد. وى پس از ورود به قاهره دو سال و هفت ماه و ده روز خلافت كرد، و به هنگام درگذشتش 45 سال داشت و در مجموع بيست و سه سال در مغرب و مصر در أريكه قدرت بود.[293]

دوران معزّ يكى از دوره‌هاى طلايى اسماعيليه و نيز دوران رشد و گسترش علوم است. معز به پيشبرد علوم و فرهنگ بسيار اهتمام داشت و به دستور او دانشگاه الأزهر را كه با مسجد و مدرسه توأم بود بنا كردند و آن را يک مركز علمى نيرومند ساخت، كه از سراسر جهان براى تحصيل به آن جا مى آمدند. او علما را بسيار تشويق مى كرد و بودجه هاى سنگينى براى نشر و گسترش علوم تعيين كرد. خودش نيز نظارت بر تأليف كتبى را درباره مذهب اسماعيلى بر عهده گرفت و اين سبب شد كه فرهنگ اسماعيليه تا حد بسيار زيادى رشد كند و فقيهان و شاعران و فلاسفه نام آورى؛ مانند «قاضی نعمان»؛ صاحب کتاب دعائم الاسلام و «ابن هانی اندلسی» شاعر، در عصر او به منصه ظهور رسيدند.[294]

1.3 حکومت نزاری در ایران

سرگذشت فرقه نزاریه در ایران با حکومت «الموت» به رهبری «حسن صباح» (متوفی: 518 ق) پیوند خورده‌ است. او در 464 ق در حالی که هنوز جوان بود، به واسطه «ابن عطاش»، مبلغ بزرگ فاطمیان در ایران وارد جمعیت سری معتقدان به امامت مستنصر شد و در 471 ق روانه مصر شد و به خدمت مستنصر درآمد و در اثنای بازگشت در 482 ق بر «قلعه الموت» در شمال قزوین مسلط شد و آن جا را مقر حکومت قرار داد و چون پیروانش زیادتر شدند بر سرزمین‌های مجاور قلعه نیز استیلا یافت.[295] به دنبال مشاجراتی که بر سر جانشینی مستنصر در 487 ق در گرفت، حسن صباح و اسماعیلیان ایران، امامت «نزار» فرزند بزرگ مستنصر را پذیرفتند و حکومت اسماعیلیه نزاریه را در ایران تأسیس کردند. در این زمان دو حکومت اسماعیلیه وجود داشت: یکی حکومت مستعلیه در مصر و شمال آفریقا و دیگری حکوت نزاریه در ایران که هر یک مستقل از دیگری فعالیت می‌کرد. دعوت حکومت حسن صباح در ایران «دعوت جدید» و دعوت فاطمیان مصر «دعوت قدیم» نامیده می‌شد.[296]

قلعه‌های اسماعیلیان که در حقیقت پایگاه‌های نظامی و مراکز دعوت مذهبی ــ سیاسی شمرده می‌شدند، تحت نظام سیاسی ویژه‌ای، زیر نظر حسن صباح و جانشینان او اداره می‌شدند، و از دستورات الموت اطاعت می‌کردند که پایتخت قلعه‌ها شمرده می‌شد. در این دستورات و اوامر چون و چرایی نبوده است. بر هر قلعه‌ای از سوی حسن صباح و جانشینان او یک داعی حکومت می‌کرد که تحت نظام خاص داخلی و استقلال محلی نسبی ویژه‌ای، (که اکنون این‌گونه حکومت را در اصطلاح سیاسی امروز «حکومت فدرال» می‌نامند) قوانین را اجرا می‌کرد، ولی در امور مهم خارجی و عمومی، مطیع فرمان الموت بود. تأسیس این تشکیلات از طرف حسن صباح به این خاطر بوده است که او به طور کلی از خلافت فاطمی مصر قطع رابطه کرده و در خط‌مشی سیاسی و مذهبی، راه دیگری در پیش گرفته بود؛ ازاین‌رو سعی کرد که داعیان در قلعه‌های تحت فرمان او، از نظر سیاسی و عقیدتی راهی جز راه خلافت فاطمی در پیش گیرند.[297]

حکومت نزاری در ایران در دوره الموت به رهبری حسن صباح و جانشینان او از حدود 482 ق تا 654 ق که سال سقوط این دولت توسط هلاکوخان مغول بود ادامه یافت.[298]

  1. سازمان زير زمينى

فرقه اسماعيلى، در زمانى پديد آمد كه قدرت عباسيان، شرق و غرب را گرفته و در نقاط مختلف جهان جاسوسانى را گمارده بودند كه هر نوع انديشه برخلاف حكومت مركزى را گزارش كنند تا به سركوب آن بپردازند.

در چنين شرايطى كه حكومت نيرومندى بر سرزمين‌هاى اسلامى تسلط داشت، تشكيل يک جمعيت مذهبى آن هم در تقابل با حكومت، يعنى در مخالفت با عباسيان، كارآسانى نبود، مگر آن كه از تاكتيک‌هاى خاص و تنظيمات سرى بهره مند شوند. سران اسماعيلى احساس كردند، در مقابل برنامه ريزی‌هاى دولت عباسى، كه مخالفان را در هر نقطه‌اى از جهان دستگير و سركوب مى كنند، بايد بسيار دقيق و سازمان يافته و پنهانى عمل كنند؛ از اين جهت سازمان تبليغ اسماعيلى، نيز جزئى از مذهب شد و رنگ و بوى آن را يافت.[299]

مصطفى غالب، مورخ اسماعيلى در اين مورد مى گويد:

«در واقع، هيچ دولتى و فرقه اى مانند اسماعيليه به كار تبليغ و سازماندهى آن نپرداخته، آنان تبليغ را در روزگار مبارزه به صورت پنهانى، و نيز در دوران فعاليت آشكار خويش به عنوان ابزار اصلى، برگزيدند. برنامه ريزى آنان براى تبليغ در جهان بى سابقه و روش‌هاى آنان بر پايه هاى محكمى استوار بود كه از عقيده آنان سرچشمه مى گرفت. آنان در سازماندهى با نبودن وسايل امروزى، توانستند با سرعت خاصى، بر دورترين نقاط جهان اسلام، تسلّط يابند و مذهب خود را انتشار دهند. و در آن زمان براى فرستادن پيام‌ها، و بازپس‌گيرى پاسخ‌ها از كبوتران نامه رسان، بهره مى گرفتند».[300]

گستره دعوت حکومت فاطمیان در شرق

دولت فاطمی پس از استقرار تا چندین قرن در حال توسعه بود.

با انتقال مقر دولت فاطمیان به مصر، اسماعیلیان مغرب به عنوان یک اقلیت تحت فشار قرار گرفتند و در 407 ق پس از به حکومت رسیدن معز بن بادیس زیری در افریقیه، اکثریت سنی مذهب افریقیه، این اقلیت را در قیروان و دیگر نقاط افریقیه قتل عام کردند و تا چندی پیش از 440 ق که بنی زیری (خاندان معز بن بادیس زیری)، برای همیشه در خطبه‌ها نام عباسیان را جایگزین فاطمیان کردند، دیگر تقریبا هیچ گروه اسماعیلی در افریقیه باقی نمانده بود. حتی مصر، پایگاه دوم فاطمیان نیز مأمنی دائمی برای اسماعیلیان نبود و در زمان مستنصر؛ هشتمین خلیفه فاطمی، صحنه بحران‌های سیاسی و نظامی و اقتصادی متعددی شد که آغازگر انحطاط دولت فاطمیان بود، در حالی که در همین زمان، خلافت فاطمی به موفقیت‌های مهم در مناطق شرقی دست یافته، و حتی توانسته بود در کوتاه زمانی عراق را نیز تحت سیطره خود گیرد.[301]

معروف‌ترین داعی فاطمی در آن زمان در سرزمین‌های شرقی، «حمیدالدین احمد بن عبدالله کرمانی (411 ق)» فیلسوفی برجسته بود که با زبان‌ها و اصول عقاید مسیحیان و یهودیان، و مکتوبات مقدس آنان آشنایی کامل داشت و در مناظرات بین ادیان، متکلمی توانا بود.

از دیگر داعیان مهم فاطمی در این دوره، ناصر خسرو (481 ق)؛ شاعر و فیلسوف و سیاحت‌گر معروف است که به مقام والایی در سلسله مراتب دعوت رسید و دعوت فاطمی را در خراسان رهبری کرد. ناصر خسرو که دعوت را از مقر اولیه فعالیتش در بلخ به نیشابور و دیگر نواحی خراسان گسترش داد، برای مدتی نیز به طبرستان رفت و در طبرستان و دیگر نواحی دیلم، جماعتی پر شمار را به مذهب اسماعیلی درآورد که آنها نیز امامت مستنصر فاطمی را پذیرفتند.

در یمن، پس از مرگ «ابن حوشب» (از داعیان اسماعیلی)، فعالیت‌های دعوت، به طور محدود ادامه داشت. در 429 ق، داعی «علی بن محمد صلیحی» که با مرکز دعوت اسماعیلیه در قاهره در تماس بود، در منطقه کوهستانی مسار خروج کرد و سلسله اسماعیلی «صلیحیون» را بنیان نهاد. صلیحیون که ریاست دعوت اسماعیلیه را در یمن بر عهده داشتند، حدود یک قرن، تا 532 ق، بر بخش‌های مهمی از آن سرزمین به نیابت از فاطمیان حکومت کردند و اقتدار خود را تا اندازه‌ای به مناطق مجاور؛ مانند عمان و حضرموت و بحرین نیز بسط دادند. صلیحیون نقش مؤثری در بسط دعوت اسماعیلیه به هندوستان نیز ایفا کرده‌اند. جماعت اسماعیلی جدیدی در گُجَرات (ایالتی در غرب هندوستان) پیدا شد که در قرون بعدی، پایگاه اصلی اسماعیلیان مستعلوی طیبی (بُهره ها) گردید که هنوز در آن جا حائز اهمیت هستند.[302]

فعالیت‌ها و حضور نظامی فرقه اسماعیلیه

اسماعیلیه در مقاطعی از حیات خود به فعالیت‌های نظامی روی آوردند. علت آن نیز بعضی فتوحات؛ مانند فتح مصر توسط فاطمی ها، و همچنین مقابله با مخالفان خود؛ مانند عباسیان و سلجوقیان بود.

مخالفت عباسیان و سلجوقیان با فرقه اسماعیلیه

در اثر فعالیت‌های حمیدالدین کرمانی[303] و دیگر داعیان فاطمی، شماری از امرای عرب در عراق که به تشیع گرایش داشتند؛ مانند «معتمد الدوله قرواش عقیلی»؛ حاکم موصل و کوفه و مدائن (حک: 391 – 442ق/1001 – 1050م)، به مذهب اسماعیلی گرویدند. این موفقیت‌های دعوت فاطمی حتی در نزدیکی مقر حکومت عباسیان، خصومت خلیفه عباسی «قادر» را بیش از پیش برانگیخت؛ وی در سال 402 ق/1011م، شماری از علمای سنی و شیعی را به بغداد فراخواند و از آنان خواست تا در بیانیه‌ای رسما نسب علوی خلفای فاطمی را باطل اعلام کنند. این بیانیه در تمام مساجد سرزمین‌های تحت استیلای عباسیان قرائت شد. افزون بر آن، به درخواست خلیفه عباسی شماری از متکلمان؛ از جمله «علی بن سعید اصطخری» به تألیف رسالاتی در رد اسماعیلیه پرداختند.[304]

موفقیت‌های دعوت اسماعیلیه در زمان «مستنصر» که بر مشروعیت امامت خلفای فاطمی تأکید داشت، موج جدیدی از واکنش‌های ضد اسماعیلی را از جانب عباسیان و سلجوقیان سنی مذهب برانگیخت؛ چنان که برخی از سلسله‌های محلی؛ مانند قراخانیان ماوراء النهر، به قلع و قمع اسماعیلیان پرداختند. در همین زمینه، در سال 444ق، خلیفه عباسی قائم، سندی دیگری را تنظیم کرد که به امضای شماری از علما و فقهای عصر رسید و مجددا نسب علوی فاطمیان را ادعایی بی اساس و باطل اعلام کرد. [305] اندکی دیرتر، هنگامی که اقتدار اسماعیلیان در ایران، به رهبری حسن صباح سریعا توسعه می یافت، اسماعیلیان با دشمنی سرسختانه «خواجه نظام الملک»، وزیر مقتدر سلجوقی رو به رو شدند. نظام الملک که از بسط نهضت اسماعیلیه در حیطه قلمرو سلاجقه آگاه و بیمناک بود، فصل مهمی از کتاب خود، «سیاست نامه» را به رد اسماعیلیه اختصاص داد.[306]

عباسیان نیز همچنان تألیف رسالات ضد اسماعیلی را تشویق می‌کردند و در میان این نوع آثار، مهم‌ترین اثر را ابوحامد غزالی تألیف کرد. وی هنگامی که در نظامیه بغداد مدرس بود، اندکی قبل از سال 488ق/1095م، به درخواست خلیفه عباسی «مستظهر»، رساله‌ای در رد اصول عقاید باطنیه (اسماعیلیه) به نام «فضائح الباطنیه» تنظیم کرد که با عنوان «المستظهری» نیز اشتهار یافت.[307]

این مخالفت ها و نظایر آن، فرقه اسماعیلیه را وادار به تقابل نظامی نمود. مقابله حسن صباح؛ رهبر فرقه نزاریه در ایران با مخالفان خود؛ مانند سلجوقیان، از این قبیل است.

اسماعیلیه نزاریه و ترور مخالفان

«حسن صباح» پس از تصرف قلعه‌های مستحکم الموت و ایجاد سازمان نیرومند و انعطاف‌ناپذیر، مبارزه بر ضد بزرگ‌ترین نمایندگان طبقه حاکمه دولت منفور عباسیان؛ یعنی سلجوقیان و دیگر امیران منطقه را آغاز کرد. وی چون در این مقابله، فاقد نیروی جنگی کافی بود، اسلوب قتل‌های فردی را در پیش گرفت و دستور کشتن اشخاص را صادر ‌کرد. قاتلان فدائی، به فرمان رهبر اسماعیلیه، به شکل بازرگان، گدا، مستخدم یا درویش درمی‌آمدند، همه‌جا، در کاخ امیر و مرکز ستاد سران نظامی و مسجد و بازار شهرها، نفوذ می‌کردند و خنجر مرگبار را در قلب قربانی خویش فرو می‌کردند. اسماعیلیان مقدمات این قتل را کاملاً در خفا فراهم می‌کردند، ولی نقشۀ خود را همیشه در ملاء عام انجام می‌دادند، به ‌طوری‌که حاکمان ولایات در برابر قدرت شگرف نهانی آنان، اعتراف به عجز می‌نمودند و با بیم و هراس مخصوصی می‌زیستند  و هر روز منتظر واقعه‌ای ناگوار برای خود و اطرافیان خود بودند. برای مقابله و سرکوبی این جنبش عظیم اجتماعی، طبق فرمان ملکشاه سلجوقی، چندین‌بار نیروی نظامی برای تسخیر الموت، پایتخت رفیع حسن صباح، اعزام گردید. در مجموع مدت یازده‌سال قلعه الموت همیشه در محاصره بود، ولی حسن صباح و یاران پرشور و وفادارش با رشادت و شهامت کم‌نظیری پایداری کردند و قوای دولتی با همه تلاش و کوششی که به عمل آوردند، هیچ‌گاه موفق نشدند آن جا را تسخیر کنند.[308]

قدرت دولت الموت که یک‌نوع مبارزه چریکی بر ضد بیگانگان در ایران شمرده می‌شد، از لحاظ حاکمیت در برابر دشمنان نیرومند آن؛ یعنی خلافت بغداد و روحانیان متعصب و صاحب‌ نفوذ از اهل تسنن، دولت سلجوقی و عمال زورگوی آن، که کاسه‌ای از آش گرم‌تر شمرده می‌شدند؛ مانند نظام‌الملک و پسران و دامادها و دودمان او، بسیار ناچیز و ناتوان بود؛ ازاین‌رو بایست باطنیان وطن‌خواه در برابر آن دشمنان، حربه‌ای کاری‌تر داشتند تا بتوانند اولاً از خود دفاع کنند و ثانیاً دشمن را مرعوب و متقاعد گردانند. به‌این‌جهت، حسن صباح نخست قلعه‌های مستحکم را برای ستاد و مرکزیت برگزید و در درجه دوم، سازمان چریکی مجهز و ورزیده و ازجان‌گذشته‌ای، به نام «فدائیان اسماعیلی» را پدید آورد. چون حسن صباح نیک می‌دانست که در میدان جنگ با قوای نیرومند دشمن قادر به مقابله نخواهد بود، بلکه به او حمله خواهند نمود و در نتیجه شکست خواهد خورد و به هدف خود نائل نخواهد شد، گروهی از اسماعیلیان برجسته، نیرومند، جوان و باایمان را برگزید که به هدفشان پای‌بند بودند؛ و آنها را پس از طی دوره‌های آمادگی و تمرین‌های لازم به مأموریت‌های سیاسی خود؛ از قبیل کشتن سران دشمن و ایجاد ترس و وحشت در میان آنها، می‌فرستاد.

افراد آن سازمان چریکی را «فدائی» می‌خواندند، و آنان مردانی بودند از جان گذشته؛ زیرا مأموریت‌های آنها، مانند خودکشی شمرده می‌شد. آنان به کسانی حمله می‌کردند که معمولاً مسلح یا در پیرامون آنان محافظان مسلح بودند؛ با این وصف، فدائیان بدون بیم و هراس به مأموریت‌های خود اقدام می‌کردند. این افراد معتقد بودند که مردن در راه کیش و دفاع از آزادی، ملت و کشور، سعادت بزرگی است و از لحاظ مذهبی هم، وسیله پاک ساختن خویش از آلایش‌ها و یافتن شایستگی برای دخول به عالم روشنایی و حقیقت است. به‌همین‌جهت فدائیان هراسی از مردن در راه مبارزه با دشمن نداشتند؛ و ماموریت‌های خود را بیشتر در انظار عمومی به صورت‌های مختلف، از قبیل کارد زدن به دشمن، عملی می‌کردند.[309]

این فدائیان، جوانان صاحب اراده و همتی بودند که با روح تعصب و نفرت نسبت به دشمنان فرقه، و اطاعت نامحدود اعضای مافوق آن پرورش یافته بودند. از میان این فدائیان، قاتلان دشمنان نزاریان و جاسوسان و منهیان برگزیده می‌شدند. این جوانان از میان توده فدائیان انتخاب می‌شدند و از طرف مربیان در معرض آزمایش قرار می‌گرفتند، سپس هنر نهفتن‌کاری و استتار را به ایشان تعلیم می‌دادند، به تحمل محرومیت‌ها عادتشان می‌دادند و به کار بردن اسلحه را می‌آموختند و گاه نیز زبان‌های گوناگون را یادشان می‌دادند. فدائیان نزاری به فرمان رئیس خودشان، رجال و دشمنان فعال نزاریان را می‌کشتند.[310]

ترورهای اسماعیلیان نزاری در اصفهان

اسماعیلیان نزاری دوران سلجوقی، برای رسیدن به مقاصد سیاسی و نظامی، از ترور مخالفان خویش استفاده می کردند. آنان مُبدِع سیاست کشتن مخالفان خود نبودند، اما به این شیوه نقش سیاسی عمده‌ای دادند و از آن به روش نمایشی و هراس آفرین استفاده کردند. این مسئله موجب شد که تقریبا قتل هر شخصیت مهم دینی و سیاسی به آنان نسبت داده شود و این بهانه‌ای شد برای دیگر گروه‌ها که دشمنان خویش را از میان بردارند و مطمئن باشند که گناه آن به گردن اسماعیلیان خواهد افتاد و آنان مورد ملامت قرار خواهند گرفت.

قتل‌هایی که اسماعیلیان نزاری مرتکب می شدند به وسیله فداییانی که حاضر بودند جان خود را بر سر مأموریت خطیر خویش بگذارند، انجام می‌گرفت. کشتن شخصیت‌های معروف سیاسی نظامی، که معمولاً محافظانی داشتند، بیش تر در مساجد و مکان‌های عمومی انجام می گرفت؛ چون بخشی از این سیاست آدم کشی برای به هراس افکندن و ترسانیدن دشمنان بود.

در اصفهان دوره سلجوقی، بعضی از رجال دینی و سیاسی و نظامی به قتل رسیدند. این قتل‌ها به اسماعیلیان نزاری نسبت داده شد. جای تردید است که همه این قتل‌ها را اسماعیلیان انجام داده باشند. این احتمال وجود دارد که بعضی موارد، تصفیه حساب بوده و به پای اسماعیلیان نوشته شده است.

با افزایش این قتل‌ها، سلجوقیان و قاضیان سنی آنان سیاستی دیگر در پیش گرفتند و آن قتل عام دسته جمعی اسماعیلیان شهر بود. همه کسانی که متهم به اسماعیلی‌گری بودند، محاصره و طعمه حریق شدند و از دم شمشیر گذشتند و اموالشان مصادره گشت. به دنبال افزایش ترورها در اصفهان، شایعاتی دامن زده شد که موجب وحشت مردم از اسماعیلیان می‌گردید. افرادی که اسماعیلیان در اصفهان ترور کردند، عمدتا از رجالی بودند که در برابر اهداف و آمال اسماعیلیان ایستادگی می کردند. مهم‌ترین ترورهایی که در دوره سلجوقیان در اصفهان انجام گرفت و انگشت اتهام در آن موارد به سوی اسماعیلیان بود، عبارت اند از:

  1. قتل مؤذن ساوه‌ای که در اصفهان زندگی می‌کرد. اسماعیلیان اصفهان او را به پذیرش عقاید باطنی دعوت کردند، ولی او نپذیرفت و اسماعیلیان از بیم آن که مبادا راز آنان را افشا و آنها را گرفتار کند وی را کشتند. ابن اثیر می گوید که وی نخستین قربانی اسماعیلیان بود و خون او نخستین خونی بود که به دست اسماعیلیان بر زمین ریخته شد. خبر این جنایت به نظام الملک داده شد. او شخصا فرمان داد که رئیس فتنه جویان را به سیاست رسانند (کیفر دهند). متهم، طاهر نجار نام داشت و پسر واعظی بود که مقامات مختلف دینی داشت. مردم شهر، در فتنه ای که روی داد، او را به اتهام باطنی کشتند. طاهر نجار را برای عبرت دیگران، مجازات و بدنش را سوراخ کردند و جسد او را در بازار شهر گردانیدند. به اعتقاد ابن اثیر او اولین اسماعیلی بود که کشته شد.[311] وقتی خواجه نظام الملک کشته شد، اسماعیلیان گفتند: او نجاری را کشت و ما او را به ازای خون او کشتیم.
  2. قتل ابوالمظفر خجندی؛ مفتی اصفهان در سال 491 قمری به دست ابوالفتح سجزی.[312]
  3. قتل بلکابک؛ شحنه (حاکم نظامی) اصفهان در آخر رمضان سال 493 قمری در خانه سلطان، با کارد یک فدایی اسماعیلی. او از هواخواهان سلطان محمد و مخالف برکیارق بود. وی از ترس اسماعیلیان بسیار احتیاط می کرد و پیوسته زره یا چیزی که مانع ضربت شود، می پوشید. آن روز زره نپوشیده و با عده کمی به سرای سلطان رفته بود که به قتل رسید.[313]
  4. قتل قاضی عبداللّه؛ قاضی اصفهان در سال 493 قمری به دست ابوالعباس نقیب مشهدی.[314] او با باطنیان به شدت مبارزه می کرد و از بیم گزند آنان زره می پوشید و احتیاط و احتراز می کرد.[315]
  5. قتل امیر بیکلابک سرمز در سرای سلطان در سال 493 قمری.[316]
  6. قتل ابوالعلا صاعد بن محمد حنفی؛ دانشمند اصفهانی و مفتی این شهر در روز عید فطر سال 495 قمری در مسجد جامع اصفهان.[317]
  7. قتل وزیر ابوالمحاسن عبدالجلیل بن محمد دهستانی؛ وزیر سلطان برکیارق در سال 495 قمری. وزیر مدتی که برکیارق اصفهان را در محاصره داشت، همراه او بود. او برای ملاقات سلطان از چادر خود بیرون آمده بود که جوانی به او حمله و چند زخم به او وارد کرد که سبب مرگ وزیر شد. گفته شده که این جوان از اسماعیلیان بوده است.[318]
  8. قتل عبداللطیف بن محمد بن ثابت؛ رئیس شافعیان اصفهان در سال 523 قمری.[319]
  9. قتل سید دولتشاه علوی؛ رئیس اصفهان به دست ابا عبداللّه موغانی باطنی در سال 528 قمری.[320]
  10. قتل راشد؛ خلیفه عباسی در اصفهان در سال 532 قمری، به دست گروهی از سربازان خراسانی اش که احتمالاً تمایلات اسماعیلی داشتند. نزاریان الموت می اندیشیدند که راشد به تلافی قتل مسترشد؛ خلیفه عباسی، که در مراغه به دست اسماعیلیان کشته شده بود، قصد لشکرکشی به الموت را دارد؛ از این رو با شنیدن خبر راشد «هفت روز بشارت زدند»؛ اما تنها این حقیقت که وی یک خلیفه سنی بود، می تواند دلیل شادی و مسرت اسماعیلیان از کشته شدنش باشد. در اصفهان، بر عکس، مردم احساس آزردگی و خطر کردند و تمام کسانی را که اسماعیلی می پنداشتند، قتل عام نمودند.[321]

فرقه‌های فرعی و منشعب از اسماعیلیه

اسماعیلیه از همان ابتدای شكل‌گیری تا امروز از نظر اعتقادی به گروه‌های مختلفی تقسیم شده و این تقسیم‌بندی گاهی بر اساس تفكرات و عقاید رهبران اسماعیلی بوده كه بر اساس منافع شخصی یا گروهی انجام می شده است.

اسماعیلیان در آغاز به دو گروه انشعاب یافتند: خالصه و مبارکیه.

اسماعیلیه خالصه (واقفه)

اینان چون اسماعیل بن جعفر (علیه السلام) از دنیا رفت، گفتند او نمرده است، بلکه از نظرها غایب شده است و او همان مهدی موعود (علیه‌السلام) است و روزی بازخواهد گشت.[322] این گروه را «واقفه» نیز می‌گویند؛ زیرا آنان سلسله امامت را در اسماعیل متوقف ساختند.[323]

اسماعیلیه مبارکیه

اینان مرگ اسماعیل بن جعفر (علیه‌السلام) را پذیرفتند و محمد بن اسماعیل- نوه امام صادق (علیه‌السلام)- را جانشین پدر پنداشتند،[324] امّا پس از مرگ محمّد بن اسماعیل، در امامت توقّف نکردند، بلکه -بر خلاف باورهای شیعه اثنا عشریه- سلسله امامان را تا امروز تداوم بخشیدند.[325] این گروه، خود به گروه‌هایی دیگر انشعاب یافته است.

گاهی نیز انشعابات این فرقه بر اساس تفكرات و عقاید داعیان اسماعیلی بوده كه از طرف مركز به نقاط دیگر رهسپار می‌شدند و به خاطر اختلافاتی كه با مركز پیدا می‌كردند، فرقه‌ای به نام همان داعی بوجود می آمد که برخی از آنها عبارتند از: خطابیه، مستعلیه، نزاریه، بهره، بهره‌داودی و سلیمانی.

انشعاب در مبارکیه

کسانی که پس از اسماعیل بن جعفر (علیه السلام)، فرزند وی «محمد» را به امامت پذیرفته بودند(مبارکیه)؛ پس از مرگ محمد به دو گروه تقسیم شدند:

الف. گروه اول، مرگ وی را نپذیرفته و او را هفتمین و آخرین امام خود دانسته، به انتظار بازگشت او به عنوان مهدی یا قائم نشستند. اینان را ملل و نحل نویسان امامی، پیشگامان «قرامطه» می‌دانند.[326]

ب. گروه دوم که بعدها خلافت «فاطمیان» را بنیان نهادند، مرگ او را پذیرفته و امامت را در فرزندان او دانستند.[327]

قرامطه

نام قرامطه برگرفته از «حمدان پسر اشعث» است که لقب قرمط یا قرمطویه داشت. حمدان از مردم سواد کوفه بود که به وسیله حسین اهوازی (از داعیان اسماعیلی در جنوب عراق) به کیش اسماعیلی در آمد.[328] وی در حدود سال‌هاى260 هـ، در کوفه شروع به تبلیغ مهدویت محمد بن اسماعیل نمود. او عده‌اى از بزرگان کوفه را با خود همراه ساخت و دیرى نپایید که پیروان بسیار یافت. در سال 277 هـ، دارالهجره‌اى در نزدیک کوفه تاسیس کرد و داعیانى را به اطراف گسیل داشت. این مذهب و دیدگاه براى مسلمانان قرن سوّم جدید بود؛ زیرا حدود صد سال از آخرین اخبار اسماعیلیان گذشته بود و همه خیال مى کردند که آنان در تاریخ از بین رفته اند. بنابراین، این دعوت را به نام رئیس آنها قرمطیان یا قرامطه نامیدند.[329]

دستیار عمده حمدان، شوهر خواهرش؛ «عبدان» بود. عبدان از داعیان دانشمند قرامطه بود و در عمل از استقلال ویژه‌اى برخوردار بود. او «زکرویه بن مهرویه» را به شام و «ابوسعید جنابى» را به بحرین اعزام کرد و آنان تبلیغ کیش اسماعیلى را در آن مناطق شروع کردند. نهضت قرامطه به خاطر شورش زنجیان (سال‌هاى 255 – 270 هـ) مورد توجه عباسیان قرار نگرفت و یا عباسیان توان مقابله در دو جبهه را در خود نمى دیدند. تا این که در سال 284 هـ، بعد از سرکوب شورش زنجیان در سال 270، «معتضد» خلیفه وقت عباسى، شورش قرامطه را به شدت سرکوب کرد. در این زمان نهضت قرمطیان در بحرین، ایران، بالاخص مناطق رى و خراسان، شمال آفریقا، بالأخص مغرب و یمن رشد محسوسى داشت.[330]

در سال 286 هـ، «عبیدالله المهدى» به ریاست هیئت مرکزى دعوت اسماعیلیه در سلمیّه شام رسید و در نامه هایش به اطراف، خود را همان مهدى موعود اعلام کرد. حمدان که از نامه ها دریافته بود که اعتقادات هیئت مرکزى در حال تغییر است، عبدان را براى تحقیق به پایگاه مرکزى سلمیّه شام فرستاد. عبدان در آن جا دریافت که عبیدالله المهدى، رهبر جدید نهضت به جاى اقرار و قبول مهدویت محمد بن اسماعیل که تا آن زمان، دعوت به نام او و به خاطر او صورت مى گرفت، اینک خود مدعى امامت و مهدویت است. بنابراین بیعت خویش را از رهبرى گسیختند[331] و نهضت را به دو شعبه مهم تقسیم کردند.

اساسى‌ترین اختلاف قرامطه با رهبران وقت اسماعیلیه به امر امامت باز مى گشت. قرامطه تعداد ائمه را به هفت امام ختم کرده و هفتمین امام را محمد بن اسماعیل مى‌دانستند که در آینده ظهور خواهد کرد، ولى رهبران وقت اسماعیلیه؛ یعنى عبیدالله المهدى، قایل به تداوم سلسله امامت پس از محمد بن اسماعیل بود و دلیل پنهان کارى رهبران اسماعیلیه را تقیه مى‌دانست. به عبارت دیگر عبیدالله ادعا کرد که تمام نایبان امام که با القاب خاص از خود یاد مى‌کردند، همان امامان اسماعیلى بودند که خود را به عنوان نایب معرفى مى کردند تا از تعرض دشمنان در امان باشند، ولى گویا قرامطه این استدلال را نپذیرفته و این را نیرنگى از سوى رهبران هیئت مرکزى دانسته و ارتباط خود را با مرکز قطع کردند. بعد از قطع ارتباط، «عبدان» و «حمدان قرمط» به قتل رسیدند. به احتمال بسیار این قتل‌ها به فرمان عبیدالله المهدى صورت گرفته بود. بعد از قتل عبدان و حمدان، قرمطیان عراق دچار بحران شده تا این که «عیسى بن موسى» یکى از برادرزادگان عبدان، ریاست گروه را به دست گرفت و با تألیفات خود – که اکنون از بین رفته اند – به تحکیم پایه‌هاى قرامطه پرداخت و توانست سال‌ها قرامطه را از نظر فکرى تغذیه نماید. اگر در کوفه قرامطه رو به ضعف نهادند، قرامطه بحرین و ایران با فعالیت تمام، در پى تبلیغ کیش خود بوده و اقدامات زیادى در این زمینه انجام دادند.[332]

عقاید قرامطه

نوبختى[333] در «فرق الشيعة» مى‏نويسد:

قرامطه نخست بر مذهب مباركه بودند و سپس با آنان به مخالفت برخاستند و مى‌گفتند: پس از پيامبر خدا محمد (صلى الله عليه وآله) هفت امام بيشتر وجود ندارد. كه على بن أبى طالب، (امام و رسول) است و حسن، حسين، على بن حسين، محمد بن على، جعفر بن محمد، محمد بن اسماعيل بن جعفر، كه امام قائم و مهدى است و همو نيز رسول است.

از عقايد شگفت آور آنان اين بود كه مى پنداشتند، نبوت حضرت رسول (صلى الله عليه و آله) در زمان زندگى ايشان پايان يافته، و آن همان روزى بوده كه در غديرخم على (عليه السلام) را به رهبرى مردم تعيين فرمود، و مى‌گفتند: جمله معروف: «من كنت مولاه فعلّى مولاه»، به معناى آن است كه نبوت از آن حضرت به على (عليه السلام) منتقل شده است و امامت هم در آن حضرت و فرزندانش از حسن و حسين و على بن الحسين و امام باقر و صادق (عليهم السلام) ادامه يافته و سپس همان طور كه نبوت حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) به زعم آنها در زمان حياتش پايان يافته، خداوند در امامت حضرت صادق و اسماعيل در زمان حياتشان «بدا» كرده و آن را به محمد بن اسماعيل سپرده است.

ديگر عقيده آنها اين بود كه محمد بن اسماعيل نمرده است و در كشور روم زندگى مى كند و او است قائم مهدى، و معنى قائم نزد آنان اين بود كه دين تازه‌اى مى‌آورد، و با آن، دين محمد (صلى الله عليه وآله) را نسخ مى كند و محمد بن اسماعيل از پيامبران اولوالعزم است. اولوالعزم نزد آنها هفت تن هستند: نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد (صلى الله عليه وآله) و على (عليه السلام) و محمد بن اسماعيل.

پس تا اينجا دو عقيده شاذ و مهم آنها عبارتند از:

1ـ نسخ شريعت محمد (صلى الله عليه وآله)

2ـ نبوت محمد بن اسماعيل

عقيده مهم ديگر آنان اين بود كه همه شرايع و احكام خداوند، داراى ظاهر و باطن است. عقيده ديگرى نيز دارند كه مانند خوارج، مى توانند همه مردم را بكشند و در اين عقايد به آياتى از قرآن و روايات هم استدلال مى كنند و آنها را برطبق مذهب خود تأويل مى نمايند. در اين زمينه عقيده دارند كه نخست بايد به قتل شيعيانى كه پيرو فرقه آنان نيستند بپردازند.

نوبختى مى افزايد: در زمان ما شمار پيروان اين فرقه بسيار است، ولى قدرت سياسى و نظامى ندارند، و بيشتر در سواد كوفه و يمن هستند و تعداد آنان يكصد هزار نفر برآورد مى شود.[334]

از نوشته نوبختى به دست مى آيد كه آنان همه مسلمانان را كافر مى دانند؛ به همين دليل در سال 317هـ، به كشتار حاجيان خانه خدا پرداختند:

حمله به خانه خدا و ربودن حجرالاسود

ابن اثير مى نويسد: در اين سال (317هـ)، منصور ديلمى؛ امير الحاج شد و حجاج را از بغداد تا مكه به سلامت برد و در راه به آنها آسيبى نرسيد، ولى ابو طاهر قرمطی در روز ترويه (از مراسم حج) به آنها رسيد و داخل مكه شد و یاران او اموال حُجاج را ربودند و آنها را كشتند، در مسجد الحرام خون بى‏گناهان را ريختند و در خود كعبه مرتكب قتل و غارت شدند و حجر اسود را بردند و به محل خود هجر (نزديک بصره و بحرين) فرستادند.

امير مكه كه در آن هنگام «ابن محلب» بود به اتفاق اشراف و اعيان نزد ابو‌طاهر رفتند و از او خواهش كردند كه اموال آنها را بدهد. او شفاعت آنها را نپذيرفت و آنها با او جنگ كردند و او تمام آنها را كشت. پس از آن دستور داد درِ كعبه را بكنند كه كندند و بردند. مردى را بالاى بام فرستاد كه ناودان را بَركَند (زرين بود) و بيارد، آن مرد از بام افتاد و مرد. پس از آن قتل و غارت، همه كشتگان را بدون غسل و كفن و بدون نماز در چاه زمزم انداخت، پرده كعبه را هم پاره كرد و هر تكه‌ای را جامه‏اى براى هر يک از ياران خود نمود و خانه‏هاى اهل مكه را غارت كرد.

چون خبر غارت و قتل و هتک حرمت وی به «مهدى ابو محمد عبيداللّه علوى» در آفريقا رسيد به او نفرين كرد و نامه‌ای به او نوشت كه سر تا پا لعن و دشنام و ملامت بود و در ضمن نوشت: تو براى ما و شيعيان ما ننگ و لعن و بدنامى به بار آوردى و حقا بايد ديگران ما را كافر و ملحد بدانند؛ زيرا عمل تو نسبت به حجاج و اهل مكه، چنين و چنان بوده و بايد مال مردم و پرده كعبه و دارایى اهل مكه و حجاج را پس بدهى و حجر اسود را بازگردانى.

چون اين نامه به او رسيد، حجر اسود را بازگرداند و هر چه توانست از اموال مردم را پس داد و پاسخ داد: مردم، پرده كعبه را ما بين خود تقسيم كردند و اموال اهل مكه را ربودند و من قادر بر اعاده آن نمی باشم‏.[335]

از اينجا روشن مى شود كه «عبيدالله مهدى» نيز وحشی‌گرى آنان را محكوم مى‌كند و جنايات آنان را زشت مى شمارد كه راه تهمت زدن را براى دشمنان گشوده‌اند و محققان از اين جا مى توانند دريابند كه حساب قرامطه در عربستان با حساب اسماعيليه و دولت فاطميان جدا است و نبايد هر دو را يكسان انگاشت.[336]

انشعابات درونى قرامطه

قرامطه سه شعبه شده بودند:

1ـ قرامطه سواد (عراق) كه مقصود از سواد، منطقه پوشيده از نخلستان‌هاى خرما در اين كشور است. اين گروه را قرامطه شمال هم مى نامند و بزرگترين مبلغان آنها داندان و حمدان و عبادان و آل مهرويه هستند.

2ـ قرامطه بحرين يا عرب خليج فارس كه مهم‌ترين مبلغان آنها؛ آل جنابى هستند.

3ـ قرامطه قطيف و جنوب بصره كه مهم‌ترين مبلغان آنها؛ ابوحاتم بورانى و ابوالفوارس هستند كه فرد اخير، گفت‌وگوى مشهورى با خليفه معتضد دارد.

پس از مرگ «ابوطاهر سليمان بن حسن جنابى»؛ رهبر قرامطه بحرين، فرزندانش بر سر جانشينى او به كشمكش پرداختند و به دو گروه تقسيم شدند:

1ـ گروه عمده‌اى با حضور بيشتر فرزندان وى و برادرش احمد، و بزرگان اين طايفه كه با عبيديان (اسماعيليان مغرب) متحد و فرمانبردار آنان بودند، خود را «عقدانيه»؛ يعنى پيروان عقيده ناميدند.

2ـ گروه ديگرى به رهبرى سعيد؛ فرزند ديگر ابو طاهر، حاضر به پيروى از عبيديان نشدند و گاهى به سمت عباسيان و گاهى به سوى عبيديان متمايل مى‌شدند و سرانجام، درگير جنگ‌هاى خونينى با عبيديان شدند كه نابودى آنها را شتاب داد.[337]

پايان كار قرامطه

قرامطه به جنگ با عقايد اصيل مسلمانان برخاستند، تا جايى كه حتى عبيديان نيز آنها را محكوم كردند، آنان حتى به مصر كه تحت فرمانروايى عبيديان (فاطميان)؛ هم‌مذهب آنان بود، حمله كردند. عبيديان به فرمانده نظامى خود «جوهر صقلى» دستور دادند كه با قرامطه درگير شود. او در شهر رمله در سرزمين فلسطين در سال 368هـ با آنان درگير شد و آنان را شكست داد.

از اين گذشته درگيری‌هاى داخلى در ميان آنان در بحرين، و جدا شدن قبايل بزرگى از آنان در يمن و بحرين و عمان، آنان را با ضعف بزرگى روبرو ساخت و علل خارجى نيز به نابودى سريع قرامطه كمک كرد.[338]

فاطمیان

فاطمیان از اسماعیلیان مبارکه هستند، که معتقد بودند محمد بن اسماعیل؛ نوه امام صادق (علیه السلام)، از دار دنیا رفته و امامت در فرزندان وی ادامه یافته است. حکومت فاطميان را فردى به نام ابو محمد عبيداللّه‏ المهدى (متوفّاى ٣٢٢ ق) تأسيس نمود. این حکومت در سال ٢٩٢ هجرى در مغرب آغاز، و در سال 362، با تصرف مصر و شام، بخش بزرگی از جهان اسلام را متصرف شد و تا سال 567، حکومت مقتدری داشت و سرانجام در سال 567، توسط ايوبيان (صلاح الدین ایوبی)، برچيده شد.[339]

وجه نام‌گذاری به فاطمیان

اصطلاح فاطمیان بيانگر آن است که آنان منسوب به فاطمه‏ زهرا (عليها السلام) هستند، ولی در وجه این نام‌گذاری ديدگاه‏هاى مختلفى ابراز شده است:

برخى با قاطعيت نسبت آنان را به فاطمه‏ زهرا (عليهاالسلام) انکار کرده‏اند، از آن جمله، دُخويه است. وى در کتاب خود به نام «يادى از قرامطه‏ بحرين و فاطميان»، دلايل بسيارى بر اين نظريه آورده است؛ يکى از آن دلايل اين است که خلفاى عباسى بغداد و اموى قرطبه در دو نوبت، يک بار در سال ٤٠٢ و بار ديگر در سال ٤٤٤، نسب اين سلسله را به فاطميان انکار کردند، و از طرف ديگر در کتاب‏هاى مقدس دروز، صريح آمده که «عبداللّه‏ بن ميمون»، جدّ خلفاى فاطمى بوده است.[340]

برخى ديگر انتساب آنان را به حضرت فاطمه (عليها السلام) درست دانسته‏اند، چنان‏که جرجى زيدان گفته است:

«فرمان‏روايان فاطمى ابتدا در افريقيه حکومت داشتند و مرکز حکومت آنان مهديه بود. اين فرمان‏روايان شيعى خود را از فرزندان حسين (عليه ‏السلام) فرزند فاطمه (عليها السلام) مى‏دانستند، اما تاريخ نويسان که طرفدار بنى عباس بودند، صحّت نسب آنان را تکذيب مى‏کردند، ولى ما احتمال قوى مى‏دهيم که نسب آنان صحيح باشد و ترديد و تکذيب عدّه‏اى از تاريخ نويسان، در نتيجه‏ هواخواهى عباسيان بوده است».[341]

عدّه‏اى بر آنند که اظهار نظر قطعى در اين باره ممکن نيست، چنان‏که س.م. استرن مى‏گويد:

معروف است که طبق يک سند رسمى فاطمى، خط خلفاى فاطمى از طريق يک سلسله ائمه‏ مستوره به محمد بن اسماعيل بر مى‏گردد، ليکن وجود چندين گزارش متناقض در اين زمينه‏، مسئله را آشفته ساخته است. مخالفان خلفاى فاطمى، ذرّيه‏ آنها را از محمد بن اسماعيل ندانسته‏اند، بلکه تأسيس آيين اسماعيلى را به عبداللّه‏ بن ميمون قدّاح نسبت داده‏اند، و ائمه‏ مستوره و نيز فاطميان را اعقاب دروغين على (عليه ‏السلام) دانسته‏اند. اين نظريه را مى‏توان جعل کينه‏توزانه‏اى به حساب آورد. البته با اين تصور که در کنار فرقه‏هاى مختلف نهضت اسماعيلى، نبايستى آيين اجداد قدّاحى‏ها را نيز فراموش کرد؛ از اين رو با سنجش و ارزيابى اين شواهد گوناگون، نمى‏توان به واقعيت واحدى رسيد، چون اسناد و مدارک قانع کننده‏اى در دسترس نيست.[342]

گروهى ديگر با تفکيک ميان امام مستودع و امام مستقر، مشکل را حل کرده و گفته‏اند: گر چه مؤسس سلسله‏ فاطميان؛ يعنى عبيداللّه‏ المهدى، داراى نسب فاطمى نيست، ولى نسب خلفاى فاطمى پس از او حقيقتاً فاطمى است و عبيداللّه‏ همان سعيد بن حسين بن عبداللّه‏ بن القداح است و ميمون قداح و فرزندان او امامان مستودع بودند و عبيدالله مهدى هم امام مستودع بود و وديعه‏ امامت را به پسرخوانده‏اش القائم (دومين خليفه‏ فاطمى) رساند، و اين بدان جهت بود که امامان حقيقى اسماعيليان در سلميه‏ شام محصور بودند و از بيم «معتضد عباسى» (٢٧٩ ـ ٢٨٩) پنهان شده بودند؛ از اين جهت حسين که امام مستودع بود، وديعه‏ امامت را به فرزند و حجت خود سعيد سپرد، تا او اين امانت را به صاحب واقعى‏اش که القائم بامراللّه‏ فاطمى بود، برساند.[343]

تعداد خلفاى فاطمى

خلفاى فاطمى از آغاز تا پايان چهارده نفر بودند که عبارتند از:

١ ـ عبيداللّه‏ المهدى، متوفّاى ٣٢٢.

٢ ـ القائم بامر اللّه‏، متوفّاى ٣٣٤.

٣ ـ المنصور، متوفّاى ٣٤١.

٤ ـ المعز لدين اللّه‏، متوفّاى ٣٦٥ (وى به سال ٣٦٢ بر قاهره تسلط يافت ومرکز خلافت فاطميان را از مهديه به مصر انتقال داد، و بدين ترتيب به نفوذ قدرت اخشيديان و عباسيان در مصر خاتمه داده شد).

٥ ـ العزيز باللّه‏، متوفّاى ٣٨٦.

٦ ـ الحاکم بأمر اللّه‏، متوفّاى ٤١١.

٧ ـ الظاهر لاعزاز دين اللّه‏، متوفّاى ٤٢٧.

٨ ـ المستنصر باللّه‏، متوفّاى ٤٨٧. دوران حکومت وى بسيار طولانى بود و قريب شصت سال به طول انجاميد. ذهبى گفته است: هيچ خليفه و فرمان‏روايى را سراغ ندارم که اين مقدار حکومت کرده باشد.

٩ ـ المستعلى باللّه‏، متوفّاى ٤٩٥.

١٠ ـ الآمر باحکام اللّه‏، متوفّاى ٥٢٤. وى در پنج سالگى به حکومت رسيد و چون فرزندى نداشت، پس از وى پسر عمويش به حکومت رسيد.

١١ ـ الحافظ لدين اللّه‏، متوفّاى ٥٤٤ (عبد المجيد بن محمد بن المستنصر پسر عموى الآمر بود).

١٢ ـ الظافر باللّه‏، متوفّاى ٥٤٩.

١٣ ـ الفائز بنصر اللّه‏، متوفّاى ٥٥٥.

١٤ ـ العاضد لدين‏اللّه‏، متوفّاى ٥٦٧ (وى عبداللّه بن يوسف بن الحافظ لدين اللّه‏ بود).[344]

فاطميان و نشر آداب و شعاير شيعى

جرجى زيدان مى‏گويد:

«خلفاى فاطمى از جمله فرمان‏روايانى هستند که در همه چيز از فرمان‏روايان عباسى پيروى نمودند، فقط در امور دينى با آنان مخالفت شديد داشتند و به فتواى ائمه‏ شيعه رفتار مى‏کردند. يعقوب بن کلس، وزير العزيز باللّه‏ فاطمى، کتابى درباره‏ فقه اسماعيلى تأليف کرده که برابر با نصف صحيح بخارى بود و به چندين فصل و باب تقسيم مى‏گشت، و خود وزير آن را تدريس مى‏کرد، و هر کس آن کتاب را فرا مى‏گرفت جايزه دريافت مى‏نمود. العزيز باللّه‏ براى ٣٥ فقيهى که در مجلس درس وزير حاضر مى‏شدند ماهانه مقرر داشت، و اگر کسى غير از کتاب وزير، کتاب فقه ديگرى مى‏خواند مورد تعقيب قرار مى‏گرفت.

ساير خلفاى فاطمى نيز در انتشار مذهب شيعه اهتمام داشتند و وقتى (سال ٤١١ هجرى) الظاهر، خليفه شد دستور داد که در مصر فقط کتاب «مختصر الوزير» و «دعائم الإسلام» خوانده شود و به حافظان اين کتب جايزه داده شود».[345]

آنان در تعظيم شعاير شيعه نيز اهتمام بسيار نمودند؛ از آن جمله روز عاشورا را تعطيل عمومى اعلان کرده و به سوگوارى و عزادارى پرداختند، تا آن جا که گاهى شخص خليفه با پاى برهنه در جمع عزاداران حاضر مى‏شد و همه‏ سوگواران را اطعام مى‏کرد. همچنين روز غدير خم (هيجدهم ذى الحجة) را به عنوان عيد عمومى اعلام کردند، و رجال حکومتى و مردم معمولى در مجلس خليفه حاضر مى‏شدند و خطيب، خطبه‏اى را که پيامبر (صلی الله علیه و آله) در غدير خم خوانده بود، بازگو مى‏کرد. در آن روز، مراسم عقد و عروسى برگزار مى‏شد و فقيران مورد اِنعام قرار مى‏گرفتند و از طرف خليفه و رجال حکومتى مبالغ هنگفتى به عنوان عيدى پرداخت مى‏شد. نظير اين مراسم در مواليد پيامبر، على، فاطمه، و امام حسن و امام حسين (عليهم‏السلام) نيز برگزار مى‏گشت.

برخى گفته‏اند: فاطميان در زمان خلافت الحافظ لدين اللّه‏ (متوفّاى ٥٤٤، پسرعموى الآمر باحکام اللّه‏) و وزارت ابى على الافضل، به مذهب اماميه‏ اثناعشرى گرويدند، ولى پس از کشته شدن وزير در سال ٥٢٦ بار ديگر به مذهب اسماعيليه روى آوردند. در هر حال مذهب اماميه در عصر آنان با هيچ مانعى مواجه نبود، و بر هر دو احتمال امامى و اسماعيلى بودن فاطميان، شواهدى وجود دارد، گرچه برخى امامى بودن آنان را ارجح دانسته‏اند.[346]

ضعف خلافت و سقوط

در نیمه دوم خلافت فاطمیان،‌ قدرت و نفوذ وزرا به تضعیف خلافت فاطمی انجامید. در این دوران وزرا امور خلافت را بر عهده گرفتند و افزون بر امر و نهی بر خلیفه، گاه با نصب خلیفه ناتوان، به قدرت خود می‌افزودند. در این شرایط هنگامی که وزارت را فردی قوی بر عهده داشت، اوضاع به شکل موقت سر و سامان می‌یافت و با از میان رفتن او درگیری برای تصاحب منصب وزارت، دربار فاطمیان را دچار کشمکش‌های طولانی بر سر قدرت می‌کرد. بدر الجمالی از مشهورترین وزرای دوران فاطمیان است که در زمان مستنصر به وزارت رسید و بعد از یک دوره آشفتگی که طی آن در مدت ۹ سال، ۴۰ وزیر به قدرت رسیدند و عزل شدند، برای مدت طولانی مقتدرانه وزارت کرد و اوضاع مصر را سر و سامان داد. بعد از او، پسرش افضل، ۲۷ سال منصب وزارت را در دست داشت تا این که به فرمان آمر کشته شد. بعد از مرگ افضل، بار دیگر تغییر مکرر وزرا و توطئه‌های درباریان و نظامیان برای به دست آوردن منصب وزارت از سر گرفته شد.

از زمان خلافت «حافظ»، فاطمیان دچار ضعف و درگیری‌های شدید داخلی شدند. در این زمان وزرا و حکام مناطق مختلف قیام می‌کردند و در نصب و برکناری خلفا نقش داشتند. در سال ۵۴۸، نور‌الدین زنگی؛ حاکم محلی شام، شیرکوه و صلاح الدین ایوبی را به مصر فرستاد. با ورود شیرکوه به قاهره، «عاضد»؛ خلیفه وقت فاطمی او را وزیر خود کرد و بعد از مرگ شیرکوه، صلاح الدین ایوبی وزیر شد. صلاح الدین ایوبی، نهادهای خلافت فاطمی را تضعیف و تشیع را محدود کرد و علمای سنی را به قدرت رساند و سرانجام در محرم سال ۵۶۷ قمری در حالی که هنوز چند روزی به مرگ آخرین خلیفه فاطمی (عاضد) باقی مانده بود، صلاح‌الدین دستور داد در قاهره به نام خلیفه عباسی خطبه بخوانند.[347]

مستعلیه و نزاریه

‌پس از مرگ محمد بن اسماعیل، اسماعیلیه به ‌طور پراکنده تبلیغاتی را انجام می‌دادند تا سرانجام با روی کار آمدن حکومت فاطمیان‌ مصر، این فرقه بسیار قدرتمند شد و مبلّغانی را به سراسر مملکت اسلامی آن زمان، اعزام نمود.[348]

در بحبوحه قدرت فاطمیان، خلیفه فاطمی زمام تمام امور را شخصا در دست داشت و بر قوای سه گانه؛ یعنی اداره امور مملکت، سلسله مراتب دینی و سپاه نظارت می کرد، ولی از زمان مرگ «الحاکم بامر الله» (375 – 411 ه)، امرای نظامی، روز به روز بر قدرت خود در برابر امرای کشوری و شخص خلیفه می افزودند. در سال 467 هـ هنگامی که «بدر الجمالی»، فرمانده سپاه عکا، به دعوت خلیفه فاطمی؛ المستنصر بالله، با لشکریان خود به سوی مصر حرکت کرد تا زمام امور را در دست گیرد، پس از فرونشاندن شورش‌های داخلی به تدریج بر تمام کشور سیادت یافت و خلیفه، عناوین رؤسای قوای سه گانه مملکت را یک‌جا به وی اعطا کرد. بدر؛ «امیر الجیوش، داعی الدعاة (رئیس سلسله مراتب دینی) و وزیر دولت فاطمی» گشت. از این زمان به بعد فرمانروای واقعی مصر امیر الجیوش بود. به زودی این مقام به صورت یک منصب موروثی در آمد، و پسر و نوه بدر الجمالی، جانشین وی گشتند. در سال 487 هـ­، افضل؛ پسر بدر الجمالی، جانشین پدر شد.

در هنگام مرگ المستنصر، که چند ماه بعد اتفاق افتاد، امیرالجیوش با مسئله انتخاب خلیفه جدید مواجه شد. در یک طرف «نزار» پسر «المستنصر» قرار داشت که جوانی بود برومند و قبلا به ولایتعهدی المستنصر برگزیده شده بود، و در طرف دیگر برادر نزار؛ «مستعلی» جای داشت که جوانی بود بی یاور و پشتیبان، ولی اگر به خلافت می رسید کاملا متکی به حامی نیرومند خویش، امیر الجیوش می گشت. با ملاحظه چنین وضعی، «افضل» دختر خود را به عقد ازدواج مستعلی در آورد و چون المستنصر مرد، (به جای نزار که ولیعهد بود) داماد خود را به خلافت برگزید.[349] وی توانست در قاهره برای مستعلی بیعت گرفته و او را در سال ۴۸۷، با لقب «المستعلی بالله» به خلافت بگمارد.[350]

کسانی که به خلافت المستعلی بالله معتقد شدند، «مستعلیه» نام گرفتند. در مقابل، عده‌اى به طرفدارى نزار برخاسته و از فاطمیان بریدند. این دسته به «نزاریه» معروف شدند. خود نزار نیز از بیم جانش از قاهره گریخت و در اسکندریه سر به شورش گذاشت، ولى دستگیر شد و در سال 488 هجرى به قتل رسید.[351]

اسماعیلیان مناطق دیگر نیز دو دسته شدند. اسماعیلیان یمن و هند امامت مستعلى را پذیرفتند، ولى اسماعیلیان ایران به رهبرى «حسن صباح» آن را نپذیرفته و روابط خود را با قاهره قطع کردند و این چنین، نزاریان شکل گرفتند.[352]

انشعابات در فرقه مستعلیه

تا سال ۵۲۴ هـ ق، اسماعیلیان مستعلوی مصر، شام، یمن و جاهای دیگر گروه واحدی را که از نزاریه متمایز بودند تشکیل می‌دادند. تا این زمان، مستعلویان دو خلیفه فاطمی را که مستعلی و آمر باشند به امامت خود پذیرفته بودند، اما حوادثی که به دنبال مرگ آمر در ۵۲۴ هـ ق رخ داد، و نیز ادعای امامت حافظ، پسر عمو و جانشین آمر در دولت فاطمی، شکاف جدیدی در جماعت مستعلوی ایجاد کرد و آنان را به دو گروه «حافظیه و طیبیه» تقسیم نمود.

حافظیه

حافظیه که به «مجیدیه» نیز معروف بودند، عبدالمجيد بن أبى القاسم؛ پسرعموی آمر و معروف به «الحافظ لدين الله (467-544 هـ)» و خلفای فاطمی بعدی را پس از آمر به امامت شناختند. آنها که قدرت را در قاهره به دست گرفته بودند، بیشتر اسماعیلیان مصر و شام را با خود همراه کردند و در یمن نیز پشتیبانانی پیدا کردند؛ اما حافظیه مدت زمان زیادی بعد از سقوط خلافت فاطمی در ۵۶۷ هـ ق باقی نماندند.[353]

طیبیه

در سال 429 هـ «على بن محمد صلیحى»، رهبر دعوت در یمن، توانست سلسله صلیحیون را تاسیس کند که چون از فاطمیان تبعیت مى کردند، دست نشانده آنها بودند. بعد از على صلیحى، پسرش «مکرم احمد» جانشین پدر شد. همسر وى سیده حره دختر احمد صلیحى، زنى زیرک و کاردان بود و به او «ملکه سیده» مى گفتند. به علت بعضى از مشاوره هاى این زن، اکثر نواحى یمن به دست صلیحیون افتاده بود و به همین خاطر شهر عدن، جزئى از مهریّه وى بود. مکرّم در سال 477 هـ از دنیا رفت و حکومت صلیحیون به دست ملکه سیده افتاد. در سال 487 هـ، وى به خاطر روابط دوستانه‌اش با قاهره، از مستعلى طرفدارى کرد و چون اسماعیلیان هند نیز از یمن تبعیت مى کردند، امامت مستعلى را پذیرفتند. در این دوران یحیى بن ملک (م 520) داعى یمن بود. در سال 524 هـ که آمر کشته شد، ملکه سیده ادعا کرد که آمر در نامه اى به وى تولد طیّب فرزند خود را به تاریخ ربیع الثانى 524 هجرى خبر داده است و طیب در زمان مرگ پدر حدود شش ماه داشته است. بنابراین ادعاى پسر عموى آمر، عبدالمجید مبنى بر قطع نسلِ امامان فاطمى صحیح نبوده و طیّب امام برحق است و عبدالمجید که با لقب الحافظ لدین الله بر تخت نشسته، غاصب است. با این ادعاى ملکه سیده، یمنى ها و هندیان با عنوان طیبى راه خود را از فاطمیان جدا کردند. پس «طیبیه» که در ابتدا آمریه نامیده می‌شدند، کودک نوزاد آمر را که طیب نام داشت، به جانشینی آمر به امامت شناختند و ادعای حافظ و جانشینان او در سلسله فاطمی را بر امامت رد کردند.

به غیر از ادعاى ملکه سیده، کسى از طیب خبرنداشته و خود طیبیان نمى دانند که بر سر طیب چه آمده است. بنابر برخى روایات، اصلا فرزندى به نام طیب وجود نداشته و بنابر برخى روایات دیگر وى بعد از تولد، توسط عبدالمجید به قتل رسید. این گفته ها را طیبیان نپذیرفته و قائلند تعدادى از نائبان خاص آمر وى را مخفى کرده و در خفا مى زیسته است؛ لذا قائل به غیبت وى شده و مى گویند: چون سلسله امامت تا روز قیامت ادامه دارد و مى دانیم که طیب به دنیا آمده است و حضور امام در زمین در هر عصرى لازم است، بنابراین یا طیب غایب شده و در غیبت به زندگى ادامه داده و اکنون نیز به مشیّت الهى زنده است تا وقت ظهورش برسد یا این که در خفاء از دنیا رفته است و امامت در نسل وى ادامه یافته و هر وقت مصلحت باشد، امامى از نسل وى ظهورخواهد کرد، که این اندیشه دوم در بین طیبیان مطرح است و آن را پذیرفته اند.[354]

دعوت ناپایدار مستعلوی حافظی

سلسله فاطمیان، رسما در محرم 567 ق/سپتامبر 1171م، به دست «صلاح‌الدین ایوبی»، منقرض شد. صلاح الدین، بی درنگ مذهب اهل سنت را به مصر بازگردانید؛ وی اسماعیلیان آن دیار را سخت قلع و قمع کرد. «العاضد لدين‌الله (546-567 هـ)»، آخرین خلیفه فاطمی نیز چند روز پس از شکست، در پی بیماری کوتاهی درگذشت. تا حدود یک قرن پس از مرگ او، شماری از جانشینان  وی مدعی امامت حافظیه بودند و هر چند گاه یک بار، حرکت و شورشی را در مصر سامان می دادند؛ ولی از آن پس بساط مذهب اسماعیلیه و سازمان پنهان دعوت آن کلا از مصر برچیده شد و در همان زمان، در شام نیز اثری از اسماعیلیان حافظی یافت نمی شد.[355]

دعوت حافظیه در یمن نیز پیروانی پیدا کرده، و برای مدتی از حمایت رسمی بعضی از حکام و امرای محلی آن گوشه از جنوب عربستان، خاصه بنی زریع و همدانیان برخوردار شده بود، ولی با انقراض این حکومت‌ها در یمن و با ظهور صلاح الدین ایوبی، دعوت حافظیه و پیروانش در آن دیار نیز دوامی نیافت.[356]

در هند به نظر نمی رسد که حافظیان هرگز توانسته بوده باشند پایگاهی به دست آورند و مستعلویان هند که با صلیحیون روابط نزدیک خود را حفظ کرده بودند، مانند آنها، کلا به جناح طیبی دعوت مستعلویه پیوسته بودند. با توجه به از بین رفتن کامل جماعت حافظی در بلاد اسلامی، از آثار اسماعیلیان مستعلوی حافظی هیچ گونه نمونه‌ای بر جای نمانده است.[357]

دوام دعوت مستعلوی طیبی

دعوت مستعلوی طیبی پایگاه اصلی و همیشگی خود را در یمن و سپس در شبه قاره هندوستان پیدا کرد. به هنگام انشعاب حافظی طیبی در دعوت مستعلویه پس از مرگ آمر، «ملکه سیده» زمام امور دولت صلیحی در یمن را به دست داشت، اسماعیلیان مستعلوی طیبی معتقدند که امامت آنها در اعقاب طیب که همچنان در استتار مانده اند، تداوم یافته است و سرانجام، در پایان دوره فعلی ستر در تاریخ مذهبی بشر، یکی از همین امامان ظهور خواهد کرد و آغازگر دوره کشف خواهد گردید.

در زمینه اصول عقاید و تفکر، مستعلویان طیبی ادامه دهنده تعالیم و سنن اسماعیلیان فاطمی بوده‌اند. برای ظاهر و باطن دین و احکام شرعی اهمیت یکسانی قائل بوده‌اند، ولی طیبیان، اصلاحاتی نیز در تعالیم مذهبی فلسفی خود وارد نمودند که به نظام حقایق آنها ویژگی‌های خاصی می بخشید.[358]

از هنگام ورود نخستین داعیان اسماعیلی به گجرات هند، جماعت اسماعیلی در غرب شبه قاره هند به تدریج گسترش یافت و این جماعت از هندیان اسماعیلی که عمدتا اصل و نسب بومی داشتند، به زودی با نام «بُهره» شهرت یافتند.[359]

شیعیان اسماعیلی بُهره

آن گروه از اسماعیلیه که پس از المستنصر، «المستعلی بالله» را خلیفه و جانشین او دانستند، در مصر و یمن و مغرب آفریقا، «مستعلیه»، و در هند، «بُهره» خوانده می شوند.

کلمه بُهره (بوهره) یا بهاره از اصل گجراتی[360] «~ (Bohora) ~» یا از ریشه هندی «~ (Vohra) ~»؛ یعنی تجارت گرفته شده است؛ زیرا نخستین پذیرندگان مذهب اسماعیلی در گجرات، بازرگانان بودند. البته جمع کثیری از بهره‌های سنی هم هستند که کشاورزند و این نام‌گذاری شامل ایشان نمی شود، مگر این که بگوییم چنان که قبلا اسماعیلی مذهب بودند و بعد سنی شدند، ابتدا بازرگان بودند و بعد کشاورز گشتند.

درباره نخستین داعی فاطمی که از مصر به هند آمد و جماعت بهره را به اسلام و مذهب اسماعیلی در آورد، اقوال مختلفی گفته شده است. قول مشهور آن است که وی عبدالله نام داشته و به امر المستنصر بالله به هند سفر کرده و در سال 460 هـ، در بندر کامبای در جنوب هند فرود آمده است. عبدالله همه عمر را در کامبای گذراند و همان جا در گذشت، هنگام ظهور دعوت اسماعیلی در ایالت گجرات و جنوب هند، شاهان هند و از خاندان «چالوکیه» در آن نواحی حکومت می‌کردند و ظاهرا در برابر مبلغان مسلمان سخت‌گیری نمی‌کردند؛ از این رو بهره‌های نو مسلمان تا حدود سیصد سال در آسودگی به سر می بردند، ولی وقتی دولت هندوان منقرض شد و متعصبان سنی، زمام امور منطقه را در دست گرفتند، کار را بر بهره‌ای‌ها تنگ کردند، به طوری که جمع کثیری از آنان سنی شدند.

به عقیده طایفه بُهره، «ابو القاسم الطیب» (از امامان اسماعیلی)، بعد از مرگ پدرش؛ «الآمر بامر الله» مستور شده و با غیبت او مرکزیت دعوت فاطمی به یمن و سپس هند انتقال یافته است. به اعتقاد آنان امام در بالاترین مقامات روحانی و صاحب ولایت مطلقه در جهان است. خادمان او بیست و شش نفرند که بیست و پنج تن دارای مقام حجت و یک نفر داعی بلاغ است. اگر امام مستور باشد، این اشخاص نیز با او در پرده استتار به سر می برند و مقام بعد از ایشان که داعی مطلق است، نایب امام و صاحب اختیار دعوت و پیشوای ولایت خواهد بود. داعی مطلق را مُلاجی (جناب ملا) یا ملا صاحب نیز می گویند.[361]

بهره داودی و سلیمانی

پس از وفات داود بن عجب شاه (۹۹۹ق‌/۱۵۹۱م‌)؛ بیست و ششمین داعی مطلق، بهره به دو گروه داوودی و سلیمانی تقسیم شدند. گروه نخست که مستعليان گجرات (هند) بودند، «داود برهان الدین بن قطب شاه» را داعی مطلق دانستند، و گروه دوم؛ یعنی مستعليان يمن، «سلیمان بن حسن» را برگزیدند. این دو داعی در احمد آباد گجرات در گذشتند و مدفن هر دو زیارتگاه همه بهره‌ها است. امروز داعى مطلق اسماعيليان مستعلى (بهره) «برهان الدين بن طاهر سيف‌الدين» است كه مقرّ او در بمبئى «هند» است، ولى داعى مطلق فرقه مستعلى سليمانى، «على بن الحسين» است كه در استان نجران در عربستان سكونت دارد.[362]

جمعیت داوودیه

اکنون کل جمعیت داوودی جهان، در حدود نیم میلیون نفر است که چهار پنجم آنها در هندوستان سکنی دارند. بیش‌ از نیمی‌ از بهره‌های‌ داوودی‌ هند در گجرات‌ زندگی‌ می‌کنند و بقیه‌ عمدتاً در بمبئی‌ و نواحی‌ مرکزی‌ هندوستان‌ مسکن‌ گزیده‌اند. در پاکستان‌ و یمن‌ و کشورهای‌ خاور دور نیز گروه‌های‌ پراکنده داوودی‌ یافت‌ می‌شوند. بهره‌های‌ داوودی‌، همانند اسماعیلیان‌ نزاری‌ هند (خوجه‌ها)، جزو نخستین‌ گروه‌های‌ آسیایی‌ بودند که‌ در قرن‌ ۱۳ق‌/۱۹م‌ به‌ زنگبار و سواحل‌ شرقی‌ آفریقا مهاجرت‌ کردند.

از چند دهه پیش‌، گروه‌هایی‌ از این‌ اسماعیلیان‌ هندی‌ تبار (بهره‌ها و خوجه‌ها) که‌ عمدتاً برای‌ تجارت‌ به‌ آفریقا رفته‌، و تدریجاً در کشورهای‌ شرقی‌ آن‌ قاره‌، خاصه‌ کنیا و تانزانیا، مقیم‌ شده‌ بودند، به‌ کشورهای‌ غربی‌ در آمریکای‌ شمالی‌ و اروپا مهاجرت‌ کرده‌اند.[363]

جمعیت سلیمانیه

جمعیت سلیمانیان در یمن نیز، در حال حاضر حدود 70 هزار نفر است که عمدتاً در نواحی شمالی، خاصه حراز و مرز عربستان سعودی، متمرکز هستند. گروه‌های کوچکی از بهره‌های سلیمانی نیز در هندوستان، خاصه شهرهای بمبئی، بروده، احمدآباد و حیدرآباد یافت می‌شوند و در خارج‌ از یمن‌ و هند و پاکستان‌، مستعلویان‌ طیبی‌ سلیمانی‌ حضور محسوسی‌ ندارند.[364]

مهم ترین اعتقادات بهره ها

با توجه به این که بهره ها از فرقه اسماعیلیه بوده و به طور طبیعی از اعتقادات عامه آنان برخوردارند، اما در عین حال به عقایدی اختصاص یافته اند که اساسی ترین آنها عبارت است از:

‌1. تنها یک خدا وجود دارد.

‌2. قرآن، كتاب دینی شیعیان بهره است و كلیه این فرقه‌ها باید در فراگیری مفاهیم آن بكوشند؛ هر چند تنها داعیان و معدودی از بزرگان مذهبی، به باطن قرآن وقوف دارند.

  1. حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) پیامبر خدا و حضرت علی (علیه السلام) وصی و شریک‌ او است و همواره جانشین پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) به شمار می‌رود.

‌4. امامان، مكمل پیامبران هستند؛ با این تفاوت كه پیامبران، مبلّغان شرایع ظاهری و امامان، مبلّغان شرایع باطنی اسلام‌ اند.

‌4. نسل شیعیان فعلی از حضرت علی (علیه السلام) نشأت می‌گیرد كه بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) دارای بالاترین درجه تقدیس و احترام‌ است‌.

‌5. پس از حضرت علی (علیه السلام) كه مقامی بالاتر از امام دارد و «اساس» خوانده می‌شود، سایر امامان بهره داوودی عبارت اند از: امام حسن، امام حسین‌‌، امام زین‌العابدین‌‌، امام محمدباقر‌، امام جعفرصادق‌‌ (علیهم السلام)، اسماعیل‌، محمد بن اسماعیل‌، عبدالله‌، احمد، حسین (مستور)، مهدی عبیدالله‌، القائم بامرالله‌، المنصور بالله‌، المعزالدین الله‌، العزیز بالله‌، الحاكم بامرالله‌، الظاهر الاعزاز دین‌الله‌، المستنصر بالله‌، المستعلی بالله‌، الا‌مر باحكام‌الله‌‌ ‌و ابوالقاسم الطیب‌.

‌بهره‌ها سلسله خلفای فاطمی را تا الآمر باحكام‌الله‌‌ ‌به عنوان امام قبول دارند، ولی چهار خلیفه بعد از او، الحافظ لدین‌الله، الضافر بامرالله، الفائز بالله و العاضدلدین‌الله‌‌ ‌را امام نمی‌دانند. بنا به عقیده بهره‌ها، امام بیست‌و‌یكم آنها «طیب»‌، از نظر غایب‌ شده است.

‌6. مقام اسماعیل‌‌ ‌از سایر امامان بالاتر است؛ چون هر امام هفتمی مقام والاتری نسبت به شش امام قبلی دارد.

‌7. از تمام انبیا گناه صادر شده است؛ چون آنان مراتبی كه مستحق آن نبوده‌اند از خداوند متعال درخواست كرده‌اند، ولی‌ حضرت علی (علیه السلام)  و امامان نسل او هیچ‌گاه گناه نكرده‌اند؛ چون هیچ وقت از خداوند آن چه را كه لایق آن نبوده‌اند، نخواسته‌اند.

‌8. ابلیس مرده است، ولی هر كس با امام زمان خود مخالفت كند، ابلیس است.

‌9. اگر امامی مرتكب فواحش یا محرمات شود، باز در مقام امامت باقی خواهد ماند.

‌10. آغاز ظهور ائمه از شهر مدینه بوده است و طی سال‌های 1000 تا 1200 میلادی، این مكتب در قاهره (مبدأ مذهب و فرهنگ فاطمیه) ادامه یافته است.

‌11. به تمامی امامان از 21 به بعد، دستور داده شده است به طور مخفی و دور از اجتماع زندگی كنند.

‌12. از امام بیست‌و‌یكم به بعد، نمایندگان ائمه كه «داعی مطلق» نامیده می‌شوند، به عنوان راهبر و راهنما از طرف ائمه برای‌ امت اسلام منصوب شده‌اند.[365]

  1. بهره به حج، نماز، روزه،  جهاد و سایر فروع دین کاملا معتقدند و برای زیارت روضه مطهر رسول الله (صلی الله علیه و آله) و مرقد امامان معصوم تا امام ششم (علیهم السلام)، به مدینه و عراق می‌روند. قبور امامان و داعیان اسماعیلی را نیز زیارت می کنند. رسوم ازدواج، ولادت، وفات و اعیاد مذهبی ایشان مخلوطی از سنن هندویی و رسوم شیعیان اثنا عشری است.[366]

انشعابات در فرقه نزاریه

با مرگ المستنصر بالله، هیجدهمین امام فاطمیان و هشتمین خلیفه آنان، مسئله جانشینی وی بزرگ‌ترین انشقاق تاریخی را در میان اسماعیلیان فاطمی به وجود آورد. خلیفه بزرگ‌ترین پسر خود «نزار» را ولی‌عهد و امام آینده معرفی کرده بود، اما وزیر و فرمانده ارتش، افضل بدرالجمالی، دخالت کرد و المستعلی (خواهر زاده و دامادش که کوچکترین پسر مستنصر هم بود) را به خلافت رساند. نزاز هم به اسکندریه گریخت و دست به مخالفت زد، اما شورش مسلحانه‌اش درهم شکست و اعدام شد.[367]

با اینکه اکثر اسماعیلیان مصر و تمامی جماعت اسماعیلی یمن و گجرات و بسیاری از اسماعلیان شام امامت مستعلی را پذیرفتند، اما گروه بزرگی از اسماعیلیان شام و تمامی اسماعیلیان ایران و عراق و ماوراءالنهر، نزار را نوزدهمین امام خود و جانشین بر حق پدرش قبول کردند.[368]

تاریخ نهضت اسماعیلیان نزاری به دو مرحله تقسیم می‌شود:

مرحله نخست: مرحله‌ای که به دوره الموت به رهبری حسن صباح و جانشینانش معروف است و از حدود 483 ق تا 654 ق که سال سقوط این دولت در ایران بود ادامه یافت.

مرحله دوم: دوره بعد از الموت، که از 654 ق تا زمان حاضر ادامه دارد؛ یعنی دوره‌ای که بیش از 700 سال به درازا کشیده است.[369]،[370]

نزاریه در دوره الموت

در طی این دوره، نزاریه تحت رهبری اولیه مرد سخت‌گیر و قدرتمندی؛ چون «حسن صباح» موفق شدند برای خود در دل محیطی سنی مسلک که عمدتا زیر سیطره ترکان سلجوقی قرار داشت، دولتی مستقل به وجود آورند. دولت نزاری که مقر اصلیش در قلعه کوهستانی «الموت» قزوین بود، از لحاظ سرزمین و قلمروی زیر نفوذش بسیار پراکنده بود و از شام تا مشرق ایران را در بر می‌گرفت. قلعه‌های بسیار با نواحی و روستاهای اطراف آنها را و نیز چند شهر را در سیطره و استیلای خود داشت. این دولت مستقل تا پایان عمرش پیوستگی خود را در مقابل بحران‌ها و حوادث عظیم متعدد و دشمنی مصرانه اکثریت جامعه اسلامی، که هرگز از کوشش برای قلع و قمع نزاریان شیعی و سلسله‌ای که بر آنها حکومت می‌کردند دست برنداشت، حفظ کرد.[371]

حسن صباح در شب چهارشنبه ششم رجب سال ۴۸۳ق با گروهی از یاران و داعیان مبارز و چند تن از مریدان و هواخواهان خود، که از ساکنان قلعه الموت بودند، مخفیانه به الموت وارد شد. الموت درست چسبیده به شمال سلسله‌ کوه‌های عظیم هودگان قرار دارد و اطراف کوه سیالان را احاطه کرده است. این کوه ۴۶۰۰ متر ارتفاع دارد، در پشت این قسمت، کوه‌های البرز با شیب تدریجی به سوی اشکور و دریای خزر می‌روند.[372] قلعه الموت بر سر کوهی است که اطراف آن پرتگاه‌های عظیم و بریدگی‌های عجیب دارد.[373]

هنگامی که حسن صباح بر الموت صعود کرد و در آن جا مستقر گشت، درحدود شصت‌سال داشت. او پس از سالیان دراز آوارگی، در دژ استوار و محلی امن مأوا گرفت و نفس راحتی کشید؛ از شر دشمنان خود و گزند مأموران خواجه نظام‌الملک؛ وزیر مقتدر سلجوقی، که مانند سایه همه‌جا به دنبال او می‌گشتند، در امان ماند و از آن پس، پیروانش به او لقب «بابا سیدنا» دادند و در همه‌جا او را بدان لقب می‌خواندند.[374] تسخیر قلعه الموت آغاز قدرت حسن صباح و پیروان وی بود. فعالیت اسماعیلیان در ایران آنچنان سریع و شدید بود که در مدت کوتاهی بسیاری از دژها و قلعه‌های استوار و شهرک‌های مستحکم نقاط کوهستانی ایران را به تصرف خود درآوردند.[375]

پس از تسخیر الموت، در حقیقت تاریخ اسماعیلیان ایران آغاز می‌شود. در ابتدای کار، حسن صباح دو مسئله را مدّنظر داشت: ۱ــ مردم را به کیش اسماعیلی درآورد. ۲ــ قلعه‌های  بیشتری تسخیر کند. [376]

امامت در دعوت جدید

مسئله امامت در دعوت جدید حسن صباح با سه ویژگی همراه بود:

  1. ویژگی مذهبی: و آن این که راه شناخت خدا و در نتیجه راه نجات انسان در شناخت امام خلاصه می شود.
  2. جنبه اجتماعی: و آن این که امام، خلیفه فاطمی نیست، بلکه غایب است. به گفته مورخان، او به هنگام مرگ به جانشینان خود گفت: «تا زمانی که امام، خود رهبری دولتش را به عهده بگیرد آن را نگاه دارید». این آموزش از قدیم برای توده مردم فهمیدنی بود؛ زیرا از آن، برقراری عدالت اجتماعی تداعی می شد. در حقیقت حسن صباح و یارانش کوشش کردند اندیشه اسماعیلی را به آموزش انقلابی قرمطیان پیشین تغییر دهند. آموزش حسن صباح با بدبختی‌های توده‌های مردم همدردی داشت و با خلفای فاطمی پیوند نداشت.
  3. جنبه سیاسی: یعنی محکوم کردن همه گمراهان و آموزگاران دروغین آنها (به زعم آنان) بود. این آموزش در عمل، پیروان حسن صباح را در مبارزه با دشمنان مذهبی، سیاسی و طبقاتی مسلح می‌نمود. اعتقاد به این که تنها اسماعیلیان راه درست را می‌روند، برتری بر دشمن را به آنان تلقین می کرد. در مرز سده های 5 و 6 هجری، تبلیغات فاطمی در ایران چنین ویژگی مبارزه جویی نداشت، و این یکی دیگر از موارد اختلاف دعوت جدید و دعوت قدیم است.[377] اثر این اعتقاد تا آنجا بود که گروه‌هایی به نام «فدائیان»، مسؤول ترور و قتل مخالفانی شدند که صدماتی به نزاریان زده بودند. آنها در 485 ق، خواجه نظام الملک را به قتل رساندند و در زمان حسن صباح، نزدیک به پنجاه عمل تروریستی از این قبیل به انجام رساندند.[378]

نزاریه بعد از مرگ حسن صباح

پس از مرگ حسن صباح در ٥١٨ هجرى، يكى از شاگردانش به نام «كيا بزرگ امید رودبارى» به جاى او نشست و پس از او فرزندش محمد بن کیا بزرگ به ریاست الموت و نزاریان ایران رسیدند. در دوران این دو جانشین حسن صباح، تغییر چندانی در وضعیت اسماعیلیان ایجاد نشد. آنان همچنان به فعالیت‌های خود در نقاط مختلف ادامه می‌دادند و کما کان با سلجوقیان در دشمنی و کشمکش بودند.[379]

حسن دوم و آغاز دور قیامت

حسن؛ پسر محمد بن بزرگ امید، از جوانی به واسطه علم و دانش و توانایی‌اش در سخن‌وری و خطابه، طرفدارانی داشت و گویا از همان دوران پدرش، گروهی او را امام می‌دانستند. او بعد از مرگ پدرش به سال ۵۵۷، به رهبری نزاریان رسید. به گزارش منابع تاریخی، در روز ۲۱ رمضان سال ۵۵۹، او نزاریان الموت و نمایندگانی از دیگر قلاع را جمع کرد و در حضور مردم، فرارسیدن قیامت را اعلام کرد. در مراسمی که در این روز برگزار شد، حسن ابتدا نامه‌ای را که از امام مستور دریافت کرده بود خواند که در آن مردم را به اطلاعت از خلیفه خود؛ یعنی حسن دوم سفارش کرده بود. حسن اعلام کرد که امام، شریعت را از دوش مومنان برداشته است و دور قیامت آغاز شده است. بعد از آن سفره‌ای انداخته و افطار کردند و عید قیامت را جنش گرفتند.[380]

منظور از قیامت در آموزه‌ای که حسن دوم مطرح کرد، ظهور مرحله تازه‌ای از حیات روحانی جامعه اسماعیلی بود. در دور قیامت، مومنان می‌توانستند به باطن احکام دست یابند و این بهشتی معنوی بود که پیروان امام به آن وارد می‌شدند و زندگی روحانی را آغاز می‌کردند و از جهان مادی جدا می‌شدند.[381] به تعبیر جوینی، در دور قیامت مردمان باید از همه جهات و به کل الوجوه به خداوند رو کنند و رسوم و شرایع معمول را رها کنند. همچنان که در دور شریعت، عمل به قواعد باطنی و روحانی و کنارگذاشتن شریعت گناه است و مجازات دارد، در دور قیامت نیز عمل به شریعت گناه و شایسته مجازات است.[382] بدین ترتیب با انکار شریعت، نزاریان از جامعه مسلمانان جدا شدند و با عنوان ملحد شناخته شدند.

با اعلام دور قیامت، حسن که بعدها او را در جامعه نزاری با عنوان «حسن علی ذکره السلام» می‌خوانند، مقامی والا یافت چرا که او قائم قیامت بود.[383] در خطبه‌ای که خودش از زبان امام برای مردم خواند، امام او را با عنوان خلیفه خوانده که مقامی بالاتر از داعی بود. بدین ترتیب حسن به ادعای امامت خویش نزدیک می‌شد. بعد از او نزاریان این عقیده را مطرح کردند که حسن دوم از نسل یکی از امامان نزاری بود که به شکل مخفیانه وارد الموت شده و در آنجا زندگی می‌کرد. عقیده به امام بودن حسن در زمان زندگی خود وی مطرح شد و بنابر شواهدی او خود، پنهانی به تبلیغ این عقیده می‌پرداخت، اما درباره این که آیا به صراحت امامت خود را اعلام کرده یا نه اطلاعات کافی در دست نیست.[384]

واکنش جامعه نزاریان به اعلام قیامت از سوی حسن دوم، یکسان نبوده است. بر اساس گزارش‌ منابع تاریخی، گروهی از مخالفان این موضوع، از قلاع اسماعیلیه خارج شدند و گروهی دیگر در جامعه اسماعیلی ماندند و در خفا شریعت را برپا داشتند. یکی از مخالفان دعوت جدید حسن، برادر زنش حسن بن ناماور بود که از نسل آل بویه بود و حسن دوم را یک سال و نیم بعد از اعلام قیام در سال ۵۶۱ به قتل رساند.[385]

نورالدین محمد دوم پسر حسن

نورالدین محمد دوم پسر حسن که در سال ۵۶۲ به امامت نزاریان رسید، اندیشه‌های پدر را پروراند و با نگارش تألیفاتی به تثبیت عقاید جدید پدرش دست زد.[386] اندیشه امام بودن حسن نیز در زمان محمد دوم به کمال رسید و او خود و پدرش را امامانی از نسل نزار معرفی کرد. علی رغم مدت طولانی حکومت محمد دوم، این دوران از نظر اتفاقات سیاسی و نظامی چندان پر حادثه نبود.[387]

حسن سوم و بازگشت به مذهب تسنن

با روی کار آمدن حسن سوم؛ معروف به جلال‌الدین حسن به تاریخ ۶۰۷، نزاریان بار دیگر تغییری اساسی را تجربه کردند. این بار رهبر جدید الموت، از مذهب و رفتار پدر و پدربزرگش تبری جست و به مذهب اهل سنت درآمد و پیروان خود را به بازگشت به شریعت دعوت کرد. او نامه‌هایی به خلیفه و سلاطین نوشت و اعلام مسلمانی و پیروی از مذهب تسنن کرد. وی همچنین مادرش را همراه با عده‌ای از اهل الموت به سفر حج فرستاد. در قلاع زیر فرمان خود دستور بازسازی و مساجد را داد و حتی تعدادی از بزرگان دینی قزوین را دعوت کرد تا به کتابخانه الموت آمدند و کتاب‌هایی را که مضمون الحادی داشت سوزاندند.[388]

جلال‌الدین حسن با خلیفه عباسی «ناصر لدین الله» (۵۷۵-۶۲۲) ارتباط نزدیکی داشت و از حمایت‌های او برخوردار بود. در عوض در اتحاد با او در مقابل خوارزمشاهیان (۴۹۰-۶۲۸) قرار گرفت.[389] یک بار نیز در اتحاد با نیروهای خلیفه با «منکلی»؛ سپهسالار آذربایجان که بر مناطق داخلی ایران غلبه یافته بود و اعلام استقلال می‌کرد، جنگید. در پی پیروزی در این نبرد، ابهر و زنجان و توابع آنها زیر سلطه حسن درآمد و خلیفه نیز آن شهرها را رسما به او واگذار کرد.[390]

علاء‌الدین محمد (محمد سوم)

بعد از حسن، طریقه او در زمان پسرش علاء‌الدین محمد (محمد سوم) ادامه یافت و او همچنان اظهار تسنن می‌کرد. علاء الدین محمد، کودک بود که به رهبری الموت رسید. در جوانی نیز به دلیل بیماری، چندان سلطه‌ای بر کارها نداشت و برخی از مشکلات داخلی و نارضایتی‌ها در دوره‌ او به وجود آمد.[391] پسرش رکن‌الدین خورشاه که جانشین او بود با پدر سر ناسازگاری داشت و حتی محمد تلاش کرد او را از جانشینی خود عزل کند، اما پیروانش نپذیرفتند.[392] علاء‌الدین محمد در سال ۶۵۳ به دست یکی از خواصش به نام حسن مازندرانی کشته شد و گفته شده که در این کار از حمایت رکن الدین خورشاه نیز برخوردار بود.[393]

مغول و تصرف الموت

هلاکو خان به دستور منگو؛ خان بزرگ مغول، در سال ۶۵۰ رهسپار ایران شد و یکی از اهداف نظامی‌اش از میان بردن اسماعیلیان بود. هر چند اسماعیلیان در مقابل سپاه پیش قراولان مغول مقاومت کردند، اما با رسیدن مغول، مقاومت نزاریان شکسته شد و قلعه‌هایشان به تصرف هلاکو درآمد. در نهایت به سال ۶۵۴، «رکن الدین خورشاه» که در میمون دژ حضور داشت تسلیم مغول‌ها شد[394] و به پیروی از او دیگر قلاع نیز تسلیم شدند هر چند برخی از قلعه‌ها؛ مانند گردکوه و لمبسر تا مدتی بی‌نتیجه مقاومت کردند. بسیاری از اسماعیلیان قتل عام شدند و قلعه هایشان ویران شد. کتابخانه‌ها به آتش کشیده شد و زنان و کودکان به اسارت رفتند.[395] رکن الدین خورشاه خود به مغولستان فرستاده شد تا به خدمت خان مغول در آید، اما خان از پذیرش او خودداری کرد و به او فرمان بازگشت داد. رکن الدین در راه بازگشت به ایران بود که به دست مغولان کشته شد.[396]

نزاریان شام

از دوران حسن صباح، گروهی از داعیان نزاری برای تأسیس پایگاه‌هایی به شام رفتند. جغرافیای کوهستانی سرزمین شام و ضعف دولت سلجوقی در این سرزمین که به تشکیل حکومت‌های نیمه مستقل کوچک در نواحی مختلف انجامیده بود، شرایط مساعدی برای فعالیت نزاریان فراهم می‌کرد. کشمکش شاهزادگان و امرای سلجوقی که برای بهره‌گیری از نیروی نظامی نزاریان از آنان حمایت می‌کردند، به قدرت یابی آنان در شام سرعت داد؛ با این حال رابطه نزاریان با حاکمان سلجوقی شام یکسان نبود. آنان در ابتدا مورد حمایت «رضوان»، حاکم حلب بودند و بعدها نیز از حمایت حاکم دمشق؛ «طغتکین» بهره بردند، اما مجبور به تحمل حملات برخی از دیگر امرای سلجوقی شدند. حکیم منجم، ابوطاهر صائع و بهرام از نخستین فرماندهان نزاری بودند. اسماعیلیان در آغاز در اطراف حلب مستقر شدند و بعدها در ناحیه جبل بهرا، قلاعی را تصرف کردند.[397]

مشهورترین رهبر نزاری شام «راشد الدین سنان» معروف به «شیخ الجبل» بود. قدرت نزاریان شام با رسیدن مغولان به این سرزمین و قدرت‌یابی مملوکیان از میان رفت. نزاریان در آغاز بر ضد مغولان با «بیبرس»؛ سلطان مملوکی مصر متحد شدند، اما بعد از مدتی مجبور به پذیرش قدرت ممالیک شدند و قلعه‌های خود را از دست دادند.[398]

نزاریه پس از سقوط الموت

این دوره که تا حال حاضر ادامه دارد، خود به سه دوره دیگر تقسیم می‌شود:

1- دو قرن نخست

در حمله مغول به الموت، امامت و جامعه نزاری ایران در طی سال‌های 654 تا 655 ق به کلی از میان نرفت؛ بلکه گروه‌های پراکنده‌ای از نزاریه همچنان در دیلم و قهستان باقی ماندند و شمار بسیاری از نزاریان خراسانی که از تیغ مغول رهایی یافته بودند، نیز به نواحی مجاور در افغانستان و سند مهاجرت کردند. جماعت نزاریه برای حفظ بقای خود مجبور بوده است تا به شدیدترین وجهی تقیه کند و به تدریج هویت واقعی خود را در پوشش ظاهری تصوف کتمان نماید؛ لذا این دوره مبهم‌ترین و تاریک‌ترین دوره از تاریخ نزاریان است.[399] علی‌رغم قتل عام‌های مغولان، دستگاه رهبری نزاری توانست پسر و جانشین منصوصِ رکن‌الدین خورشاه؛ آخرین امام الموت، که «شمس الدین محمد» و اولین امام دوره بعد از الموت باشد را پنهان و مخفی سازد. او به وسیله عده‌ای از بزرگان نزاری به آذربایجان برده شد. در آن جا بزرگ شد و در لباس پیشه‌ور و قلاب‌دوز پنهانی می‌زیست. او در حدود سال 710 ق، بعد از تقریبا نیم قرن امامت در آذربایجان درگذشت.[400]

قاسمیه و مؤمنیه

پس از مرگ شمس الدین محمد، بین فرزندانش «قاسم شاه» (برادر کوچک‌تر) و «مؤمن شاه» (برادر بزرگ‌تر)، بر سر جانشینی پدرشان اختلاف افتاد. عده‌ای از نزاریه جانب قاسم شاه را گرفتند که به آنها «قاسمیه یا قاسم شاهی» می‌گفتند، و گروهی دیگر که از مؤمن شاه حمایت کردند، «مؤمنیه» نام گرفتند. فرقه مؤمنیه را «محمدشاهی» نیز گفته‌اند.[401]

عاقبت فرقه مؤمنیه

امیر محمد باقر؛ آخرین و چهلمین امام فرقه مؤمنیه بود. آخرین تماس او با پیروانش در شام در سال ۱۲۱۰ق بوده است. جامعه نزاری شام، از امامان محمدشاهی تبعیت کرده بود، اما پس از آن‌که جست‌و‌جو برای یافتن کسی از جانشینان امیر محمد باقر که در شهر اورنگ آباد هند اقامت گزیده بود،[402] به نتیجه‌ای نرسید، در سال ۱۳۰۴ق، اکثریت نزاریان محمدشاهی شام، تبعیت خویش را به سلسله قاسم‌شاهی، که در آن موقع امامشان «آقاخان سوم» بود منتقل ساختند. تنها اعضای بازمانده از گروه محمد شاهی، اکنون در شام زندگی می‌کنند و در انتظار امام غایب خود هستند، محمد شاهیان شام در مسائل و امور فقهی خود از مذهب شافعی پیروی می‌کنند.[403]

2- دوره تجدید حیات انجدان

در این دوره، که دو قرن ادمه یافت، امامان قاسم شاهی، که در انجدان محلات مستقر شده بودند، با صوفیان نعمت‌اللهی در ایران روابط بسیار نزدیکی برقرار کردند. آنها کوشیدند تا سلطه و نظارت خود بر جماعات نزاری بیرون از ایران را نیز گسترش دهند، جماعاتی؛ مانند نزاریان شام، آسیای مرکزی و هند که بسیاری از آنها تا این زمان یا به محمدشاهیان گرویده بودند و یا تابع سلسله موروثی پیران خود شده بودند.[404]

3- دوره آقاخان‌ها

این دوره از نیمه قرن سیزدهم تا کنون است که امامان نزاری قاسم شاهی در دنیای خارج به نام «آقاخان» شناخته شدند.[405] در وجه این نامگذاری گفته شده: چهل و پنجمین امام نزاری به نام «شاه خلیل اللّه» در سال ۱۱۵۳ق در شهر کرمان متولد شد، او بعد از پدرش در سال ۱۱۹۴ق به امامت رسید و پس از به امامت رسیدن، به یزد سفر کرد. پس از دو سال توقف در آن شهر در نزاعی که میان پیروان او و شیعیان اثنا عشری در سال ۱۲۳۳ق اتفاق افتاد، کشته شد.[406] همسر شاه خلیل الله و مادر حسنعلی شاه (امام چهل و ششم)، به دربار قاجار برای دادخواهی شکایت برد. فتحعلی شاه قاجار برای دلجویی از آنها، بر املاک حسنعلی شاه در محلات افزود. علاوه بر آن یکی از دختران خود را به ازدواج او درآورد و همچنین بعد از منصوب کردن وی به حکومت قم، لقب افتخاری «آقاخان» را به او عطا کرد.[407] از این زمان حسنعلی شاه به نام «آقاخان محلاتی» معروف شد و عنوان آقاخان به صورت موروثی در میان امامان نزاری پس از او باقی ماند.[408]

آقاخان مقر خود را به زادگاهش محلات منتقل کرد و آن شهر، مرکز امامت اسماعیلیان بود که از اطراف و اکناف برایش خمس و زکات می‌فرستادند.[409] وی پس از چندی به دلیل نامساعد بودن شرایط، ایران را به قصد هند ترک کرد و در آن‌جا دولت انگلیس از وی حمایت کرد[410] و از او رسماً درخواست کرد تا برای حل اختلاف بین دولت انگلستان و امرای قبایل سند، وساطت کند، او پذیرفت و این درگیری‌ها تمام شد. دولت بریتانیا از او خواست تا در سند بماند، اما نپذیرفت. وی بعد از نقل مکان به شهرهای مختلف هند، سرانجام بمبئی را مرکز فعالیت و دعوت خود قرار داد. او از طرف آن دولت لقب «سِرْ» دریافت کرد.[411]

آقاخان‌ها در این دوره علاوه بر تثبیت و تحکیم رهبری خود در میان جامعه نزاریان به اصلاح وضعیت اقتصادی و اجتماعی پیروان خود پرداختند، به ویژه آنانی که در شبه قاره هند و سواحل شرقی آفریقا می‌زیستند.[412]

اکنون جماعت چند میلیونی اسماعیلیان نزاری قاسم شاهی، عمدتا در کشورهای آسیایی؛ مانند هند، پاکستان، بنگلادش، چین (در یارکند و کاشغر)، افغانستان، ایران، سوریه و تاجیکستان (خاصه بدخشان)، و در کشورهای آفریقایی، خاصه کنیا و تانزانیا، به صورت اقلیت‌های کوچک مذهبی پراکنده هستند.

در شبه قاره هند، خوجه های نزاری[413] عمدتا در نواحی سند، کاچ، گجرات و بمبئی زندگی می کنند و گروه‌های دیگری از نزاریان قاسم شاهی در نواحی چیترال، گلگیت و هونزا در شمال جامو و کشمیر، و شمال غرب پاکستان یافت می شوند که در منطقه با نام محلی «مولایی» شهرت دارند. افزون بر آن، از حدود سال 1970 م، شمار بسیاری از خوجه های نزاری از هند و پاکستان و نیز آفریقا به کشورهای غربی، خاصه آمریکای شمالی و انگلستان مهاجرت کرده اند، در نتیجه، اسماعیلیان نزاری پیرو آقاخان اکنون متعلق به یک جامعه بین المللی و بسیار پراکنده با نژادها و زبان‌های مختلفند که تنها از لحاظ اصول عقاید مذهبی و میراث تاریخی فرقه‌ای، صاحب وجوه مشترکی هستند.[414]

هم اکنون، «کریم»؛ آقاخان چهارم و امام چهل و نهم، رهبری نزاریان را از 1376 ق/ 1957 م، تا به حال بر عهده دارد و مقر او در اگلُمان نزدیکی شهر پاریس است.[415]

عقاید فرقه آقاخانیه

عقاید این فرقه درباره خداشناسی و نبوت، همان اعتقادات اسماعیلیان پیشین است، اما درباره امامت معتقدند که امام باید حاضر و ظاهر باشد، در غیر این صورت در حق پیروان خود ظلم کرده است.

احکام و فرامین هر امامی تا زنده است ارزش دارد و باید مورد امتثال قرار بگیرد، اما همین که از دنیا رفت، دستورهای امام وقت، جایگزین فرامین امام گذشته می‌گردد.[416] همچنین معتقدند نور و روح حضرت علی (علیه‌السلام) در تمامی امامان اسماعیلی حلول کرده است و به هر یک پس از دیگری منتقل می‌شود.[417] به جهت این عقیده، به امام وقت خود، کریم آقاخان نسبت روحانی می‌دهند و او را مانند آباء و اجدادش، جلوگاه صفات حضرت علی (علیه ‌السلام) می‌دانند.[418]

فرقه دروزیه

یکی از فرقه‌های منشعب از اسماعیلیه، «فرقه دروزیه» است.

دروز جمع درزی است. در عرف عام به ضم دال خوانده شده، امّا تلفظ صحیح آن، به فتح می‌باشد. ظاهرا این کلمه، تركی و به معناى خیاط است، و از واژه‌هایی است که داخل زبان عربی شده و این گونه صرف می‌شود: «درز یدرز درزاً، الثوب؛ یعنی پیراهن را دوخت، و الدرزی: الخیاط».[419]

دروز فرقه‌ای باطنی است که عقائد پنهانی دارند، و در نواحی کوه‌های لبنان و حوران و کوه بلند حلب، پراکنده هستند.

پیرامون فرقه دروزیه کتابی قابل اعتماد نوشته نشده و خودشان نیز عقائدشان را منتشر نمی کنند تا شخص محقق چیز قابل اعتمادی در دست داشته باشد.  البته مستشرقان، کتاب هایی در این زمینه به نگارش درآورده اند که نمی توان به آنها اعتماد نمود.

شکل گیری و جدایی این فرقه از این جا شروع شد که تعدادی از اسماعیلیه قائل به الوهیت و غیبت امام یازدهمشان؛ «الحاكم باللَّه» شدند که آنها امروزه به «دروزیه» شهرت یافتند.

حاكم، «حمزة بن علی فارسی»؛ ملقّب به درزی را خواست و به او  دستور داد تا به سرزمین شام برود و رهبری اسماعیلیه آن منطقه را بر عهده بگیرد و مقرّش را نیز «وادی التیم» قرار دهد، و او را به السید الهادی ملقب نمود.

درزی در مدت کمی توانست اسماعیلیه را در آن منطقه گسترش دهد تا این که با خبر شد حاکم از دنیا رفته و پسرش حاکم متصدی امور شده است، اما درزی به وفات امام حاکم اعتراف ننمود، بلکه ادعا نمود که وی غیبت نموده و از چشم‌ها پنهان شده؛ لذا قائل به الوهیت و امامت حاکم و منتظر برگشت وی شد. به سبب این کار وی، درزیه از اسماعیلیه جدا شدند و این انشقاق در سال 411 هـ اتفاق افتاد.[420]

بنیانگذار و شخصیت برجسته دروزی

«حمزة بن علی بن احمد فارسی» حاكم درزی (375- 433 هـ)، از بزرگان باطنيه و از مؤسسان مذهب درزی است. او فارسی الأصل، از نواحی زوزن و شغلش پیله وری بود. وی پس از آموختن زبان عربی به قاهره رفت و با افراد سرّی پیروان «الحاکم بامر الله» فاطمی ارتباط برقرار نمود. کم‌کم جزو ارکان آن شمرده شد و در پنهان برای آنها کار می کرد و نامه‌شان را به حاکم می‌رساند. تا این که در سال 408 هـ که دعوت را آشکار نمود و الوهیت حاکم را اعلام نمود و خودش را فرستاده و رسول او معرفی نمود. حاکم نیز او را داعی الدعاة قرار داد تا آن زمان که حاکم هلاک شد و پسرش «الظاهر لإعزاز دين اللَّه» در سال 411 هـ جای او نشست. در این هنگام  حمزة بن علی از دعوت دست برداشت. الظاهر نیز از او تبری جست؛ به همین جهت،  وی در سال 414 هـ مجبور به هجرت شد و در سرزمین شام اقامت نمود. برخی از پیروانش نیز به وی پیوستند و بیشترشان در سوریه در ناحیه‌ای که بعدا به «جبل الدروز» نامیده شد، مستقر شدند و خودشان به دروز نامیده شدند. نزد آنان، حمزه، اوّلین از معصومان پنج گانه و مکنای به عقل است.

برای او کتاب‌های متعددی پیرامون مذهب، دعوت حاکم و رد مخالفانش گزارش شده که عبارتند از:

1- «الواقعة» في الرد على الفاسق النصيري.

2- «الرضا و التسليم» و فيها ذكر الدرزي محمد بن إسماعيل و عصيانه.

3- «التنزيه» لإظهار تنزيه الإله عن كلّ وصف و إدراك، و فيها ذكر وزراء الدين و مضاديهم (أبالستهم) الخمسة.

4- «رسالة النساء».

5- «الصبحة الكائنة».

6- «نسخة سجل المجتبى».

7- «تقليد الرضى سفير القدرة».

8- «تقليد المقتنى».

9- «مكاتبة أهل الكدية البيضاء».

10- «شرط الإمام صاحب الكشف».

11- «التحذير و التنبيه».

12- «البلاغ و النهاية».

13- «سبب الأسباب و الكنز لمن أيقن و استجاب».

حمزه زمانی که به شام کوچ کرد و رابطه وی با شیعیان حاکم در مصر منقطع شد، از نوشتن دست کشید. وی در سال 433 هـ از دنیا رفت.[421]

شخصیت‌های برجسته اسماعیلیه

افراد بسیاری در رشد سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و دینی فرقه اسماعیلیه نقش داشتند، اما در این راستا نقش برخی از آنان پر رنگ‌تر بوده است که در این بخش به چند تن از شخصیت‌های برجسته و تأثیر گذار اسماعیلیه که صبغه علمی و سیاسی دارند، اشاره می شود.

شخصیت‌های علمی سیاسی برجسته اسماعیلیه

در این بخش به چند تن از شخصیت های برجسته و تأثیر گذار اسماعیلیه اشاره می شود.

  1. ابوحاتم رازی

ابوحاتم رازی؛ داعی بزرگ اسماعیلی ری است.[422] او از بزرگ‌ترین شخصیت‌های اسماعیلی در ایران است که در حدود سال 300 قمری شروع به فعالیت کرد. وی جانشین ابوجعفر، از خاندان خلف در دعوت اسماعیلی ری بود.[423] ابوحاتم از نویسندگان اسماعیلی است که بعضی از کتاب‌های او از دستبرد زمانه مصون مانده است. از جمله کتاب های او کتاب «الزینة» در کلام[424] و کتاب «اعلام النبوة»[425] در باب مسائل کلامی و فلسفی در دفاع از دین، بر مبنای مناظراتی است که بین ابوحاتم و ابوبکر محمدبن زکریای رازی صورت گرفته بود. آراء و اندیشه‌های ابوحاتم در متفکران بعدی اسماعیلی تأثیر زیادی داشته و اغلب آنان؛ مانند حمیدالدین کرمانی و ناصر خسرو، در اثبات آرای خود یا نقض آرای مخالفان به مطالب ابوحاتم نظر داشته‌اند.[426]

در دوره‌ ابوحاتم، دعوت اسماعیلیان گسترش یافت. وی به دعوت اسماعیلیان در ایران جهت تازه‌ای بخشید. او داعیانی را به ایالات مجاور ری؛ از جمله اصفهان فرستاد.[427]

ابوحاتم در دوران خود کوشید تا طبقه حاکم را جذب فرقه اسماعیلیه کند و در همین راستا، «احمد بن علی» (فرمان‌دار ری از سال 307 تا 311ق) را به آیین اسماعیلیه درآورد.[428] در حوالی سال 313 قمری به خاطر تسلط سامانیان سنی مذهب حامی خلافت عباسی، ابوحاتم به اجبار، ری را ترک و به سوی طبرستان عزیمت کرد[429] و در آن جا به ترویج عقاید اسماعیلی پرداخت.

ابوحاتم موفق شد «اسفار»[430] و «مردآویج»؛ سردار او را مدتی به کیش اسماعیلی درآورد[431] و هنگامی که اسفار، ری را فتح کرد، ابوحاتم همراه او به ری آمد. بنا به نقل حمیدالدین کرمانی؛ داعی بزرگ اسماعیلی، مباحثه‌ مشهور بین ابوحاتم و زکریای رازی، که ابوحاتم آن را در کتاب اعلام النبوة ثبت کرده، در حضور مردآویج صورت گرفته است. حمایت مردآویج از ابوحاتم تداوم نیافت و در سال 321 قمری، نظر مردآویج درباره اسماعیلیان عوض شد و او به آزار و اذیت آنان پرداخت؛ و این امر شاید بدان سبب بود که ظهور مهدی در زمانی که ابوحاتم پیش بینی کرده بود، اتفاق نیفتاد.[432]

ابوحاتم بعد از آن مجبور شد از ری به آذربایجان فرار کند و به یکی از حاکمان محلی به نام مفلح پناهنده شود. او در حدود 322 قمری درگذشت.[433]

  1. عبدالملک بن عطاش

مدتی پیش از آن که دو فرقه  نزاری و مستعلوی تشکیل شود، اسماعیلیان ایرانی، تحت رهبری و مرجعیت یک داعی عمده که مقرّش در اصفهان، پایتخت اصلی سلجوقیان، بود، قرار داشتند. این داعی، «عبدالملک بن عطاش» بود. او از اوایل دهه 460 قمری در اصفهان ریاست اسماعیلی را در سراسر منطقه‌ مرکزی و غربی ایران، از کرمان تا آذربایجان، بر عهده داشت.

درباره‌ عبدالملک اطلاعات زیادی در دست نیست. اطلاعات موجود، او را همانند بسیاری از مبلغان و داعیان اسماعیلی، مردی دانشمند معرفی می کنند که شغل طبابت داشت و به خاطر فضل و دانشش، حتی در محافل اهل سنت از احترام زیادی برخوردار بود. خط او معروف و در اصفهان کتب بسیاری به خط او موجود بوده است.[434] راوندی در راحة الصدور، عبدالملک را ادیبی معرفی می کند که در ابتدا خویش را به تشیع منسوب می کرد و سپس به اسماعیلی بودن متهم شد و چون مورد تعرض واقع شد، به ری گریخت.[435]

عبدالملک از داعیانی است که در زمان‌های پایانی قبل از انشقاق فاطمیان به نزاری مستعلوی، رهبری را در اختیار داشته است. او از ابتدای کار با فاطمیان مرتبط بود و امام فاطمی او را داعی مناطقی از ایران و ماوراء النهر قرار داده بود.[436]

عبدالملک بن عطاش در مقام رهبری، داعیان را به مناطق مختلف ارسال داشت تا دعوت اسماعیلی را بین مردم تبلیغ کند. از مهم‌ترین داعیان او ابونظم و ابومؤمن بودند. به ادعای صاحب تاریخ الدعوة الاسماعیلیة، داعیان او علاوه بر ایران در مناطقی؛ مثل دمشق، صیدا، عکا، طائف و… نیز به دعوت پرداختند.[437]

عبدالملک بن عطاش به همراه تعدادی دیگر از داعیان اسماعیلی ایران، در دهه‌های آخر قرن پنجم قمری، در زمینه های فکری و عقلی هم، فعال بودند و احتمالاً او درباره مسائل و مباحث اعتقادی خود، رسالات و کتبی هم نوشته است که از بین رفته‌اند. از سال‌های پایان زندگی عبدالملک اخبار در خور اعتمادی در دست نیست. بعضی از اخبار نه چندان مورد اعتماد، بیان می‌دارند که عبدالملک در آخر عمر اصفهان را ترک کرد و به الموت نزد حسن صباح رفت و سال‌های آخر عمرش را در زیر چتر حمایت حسن صباح به سر برد.

راوندی می نویسد: «چون عبدالملک از اصفهان گریخت به ری رفت و از آن جا به حسن صباح پیوست. من استهدی الاعمی عمی عن الهدی.

کرا کور رهبر بود در سفر

بود منزلش بی گمان در سفر

و به خط او پس از آن نامه ای یافتند به دوستی نوشته و در اثنای آن یاد که وَقَعْتُ بِالْبازِ الْاَشْهَبِ فَکان عَوَضا لی عَمّا خَلَّفْتُه؛ به باز اشهب رسیدم و او را بر همه جهان بگزیدم و دل از آن چه بگذاشتم برداشتم.»[438]

به اعتقاد بعضی از نویسندگان، منظور عبدالملک از «باز اشهب»، حسن صباح است.[439]

فرض دیگر در مورد سال های پایانی حیات عبدالملک بن عطاش این است که او در اصفهان بوده، ولی پسرش احمد با اختیارات محدودی، جانشین پدر در اصفهان بوده است.[440]

  1. ناصر خسرو

ابومعین حارث قبادیانی بلخی، معروف به ناصر‌خسرو، در سال 394 هـ در روستای قبادیان در بلخ ( استان بلخ در شمال افغانستان امروز) در خانواده‌ ثروتمندی چشم به جهان گشود و در سال 481 هـ در یمگان بدخشان درگذشت.[441]

ناصر‌خسرو در دوران کودکی با حوادث گوناگونی روبه‌رو گشت و برای یک زندگی پرحادثه آماده شد: از جمله جنگ‌های طولانی سلطان محمود و خشک‌سالی بی‌سابقه در خراسان که به محصولات کشاورزان صدمات فراوان زد و نیز شیوع بیماری وبا در این خطه که جان عده‌ زیادی از مردم را گرفت.

ناصر خسرو از ابتدای جوانی به تحصیل علوم متداول زمان پرداخت و قرآن را حفظ  کرد. وی در دربار پادشاهان و امیران؛ از جمله سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوی به‌ عنوادن مردی ادیب و فاضل، به کار دبیری اشتغال ورزید و بعد از شکست غزنویان از سلجوقیان،  به مرو و به دربار سلیمان چغری بیک، برادر طغرل سلجوقی رفت و در آن جا نیز با عزت و اکرام به حرفه دبیری خود ادامه داد و به‌ دلیل اقامت طولانی در این شهر به «ناصر خسرو مروزی» شهرت یافت.[442]

وی که همواره به دنبال سرچشمه حقیقت می‌گشت، با پیروان ادیان مختلف؛ از جمله مسلمانان، زرتشتیان، مسیحیان، یهودیان و مانویان به بحث و گفتگو پرداخت و از رهبران دینی آنها در مورد حقیقت هستی، پرس و جو کرد. اما از آن جا که به نتیجه‌ای دست نیافت دچار حیرت و سرگردانی شد و برای فرار از این سرگردانی به شراب و مِی‌گساری و کامیاری‌های دوران جوانی روی آورد.

«در سن چهل سالگی در ماه جمادی الآخر سال 437 شبی در خواب دید که کسی او را می‌گوید «چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر بهوش باشی بهتر.» ناصر خسرو پاسخ داد «حکما چیزی بهتر از این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا ببرد.» مرد گفت «حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهُشی و بی‌خردی رهنمون باشد. چیزی باید که خرد و هوش را بیفزاید.» ناصر خسرو پرسید «من این از کجا آرم؟» گفت «عاقبت جوینده یابنده بوَد» و به سمت قبله اشاره کرد. ناصر خسرو در اثر این خواب دچار انقلاب فکری شد، از شراب و همه لذائذ دنیوی دست شست، شغل دیوانی را رها کرد و راه سفر حج در پیش گرفت».[443]

کعبه در این خواب بی‌تردید مفهوم کنایی دارد و نمودار آن است که تفکر عقلی را از تفکر دینی نباید جدا کرد. وی مدت هفت سال سرزمین‌های گوناگون؛ از قبیل ارمنستان، آسیای صغیر، حلب، طرابلس، شام، سوریه، فلسطین، جزیرة‌العرب، قیروان، تونس و سودان را سیاحت کرد و سه یا شش سال در پایتخت فاطمیان؛ یعنی مصر اقامت گزید و از آن جا در دوران «المستنصر بالله» به مذهب اسماعیلی گروید و از مصر چهار بار به زیارت کعبه رفت. ناصر خسرو در سال 444 بعد از دریافت عنوان «حجت» خراسان از طرف «المستنصر بالله»، رهسپار خراسان گردید. او در خراسان و به خصوص در زادگاهش بلخ، اقدام به دعوت مردم به کیش اسماعیلی نمود، اما بر خلاف انتظارش، مردم آن جا به دعوت وی پاسخ مثبت ندادند و سرانجام عده‌ای او را تحمل ننموده و در تبانی با سلاطین سلجوقی بر وی شوریدند و از خانه بیرونش کردند. ناصر خسرو از آن جا به مازندران رفت و سپس به نیشابور آمد و چون در هیچ کدام از این شهرها در امان نبود به طور مخفیانه می‌زیست و سرانجام پس از مدتی در به دری، به قلعه یمگان در نزدیکی بدخشان پناه برد و بقیه‌ 20 تا 25 سال عمر خود را در یمگان بدخشان سپری کرد.

ناصر خسرو یکی از شاعران و نویسندگان توانمند زبان فارسی است که در فلسفه و حکمت دست داشته، آثار او از گنجینه‌های ادب و فرهنگ ما محسوب می‌شود. او در خداشناسی و دینداری سخت استوار بوده است و مناعت طبع و بلندی همت و عزت نفس و صراحت در گفتار و خلوص او، در سراسر نوشته‌هایش  آشکار است.

وی مردی است با مناعت طبع، خرسند، فروتن، در برابر رویدادها و سختی‌ها بردبار، اندیشه ورز، در راه رسیدن به هدف پای می‌فشارد. او خواستار جامعه‌ای است پیراسته و پاک، دور از مفاسد اخلاقی، ریا و تزویر، رشوه‌خواری و… وی معتقد است که چنین جامعه‌ای جز زیر سیطره‌ دین و خرد به ‌وجود نمی‌آید. وی در اشعار خویش به قرآن استناد می‌کند. در بسیار موارد آیات قرآن را «تضمین» می‌کند. او برای قرآن درون‌سو و بیرون‌سو یا به معنای دیگر تنزیل و تأویل قایل است.[444]

  1. حسن صباح

حسن صباح در حدود سال ۴۴۵ در قم، در خانواده‌ای از شیعیان امامی، به دنیا آمد. پدرش، علی بن محمد بن جعفر صبّاح حِمیَری، اصلش از کوفه بود، ولی ادعا می‌کرد که نسبش حمیری یَمنی است. او که از کوفه به قم مهاجرت کرده بود، به شهر ری نقل مکان کرد که مرکز مهم دیگری برای تعالیم شیعه و فعالیت‌های داعیان اسماعیلی بود.

حسن در ری به عنوان شیعه دوازده امامی تعلیم و تربیت یافت، اما در هفده سالگی از طریق یکی از داعیان اسماعیلی، به نام امیره ضَراب، با تعالیم اسماعیلیه آشنایی پیدا کرد. سپس از داعی دیگری، به‌نام ابونصر سراج، اطلاعات بیشتری کسب کرد و سرانجام به مذهب اسماعیلی گروید و نسبت به امام اسماعیلی زمان؛ یعنی خلیفه فاطمی، المستنصرباللّه، سوگند عهد به جای آورد.

اندکی بعد در سال ۴۶۴ هـ، حسن صباح توجه ابن ‌عطّاش (رهبر اسماعیلیانِ سرزمین‌های سلجوقی) را، که به ری آمده بود، جلب کرد. ابن ‌عطّاش که متوجه استعداد و کفایت او شده بود، در سلسله مراتب دعوت اسماعیلیه، مقامی به ‌وی داد.

در ۴۶۷ هـ، حسن صباح همراه ابن ‌عطّاش به اصفهان (مرکز مخفی دعوت اسماعیلیه ایران) رفت و در ۴۶۹ هـ، به توصیه او، عازم قاهره، پایتخت فاطمیان، شد تا در آن‌جا تعلیم بیشتری ببیند.

وی در صفر ۴۷۱ به قاهره وارد شد. در آن زمان، بدرالجمالی، امیر جیوش و وزیر فاطمیان، به عنوان داعی الدعاة، جانشین مؤیَّد فی‌الدین شیرازی شده بود. درباره اقامت سه ساله حسن در مصر اطلاعات چندانی در دست نیست. وی ابتدا در قاهره و سپس در اسکندریه به سر برد و المستنصرباللّه را ندید.

به نظر می‌رسد که حسن در مصر با بدرالجمالی درگیری پیدا کرد و از قاهره به اسکندریه، که پایگاه مخالفان بدرالجمالی بود، رفت.[445] بنابر قول منابع نزاری که مورخان ایرانی نقل کرده‌اند: منازعه حسن با بدرالجمالی بر سر جانشینی المستنصرباللّه بود و این‌که حسن، حمایت خود را از ولیعهد او؛ یعنی نزار، اظهار کرده بود.[446] طبق روایت دیگری،[447] المستنصرباللّه شخصاً به حسن گفته بود که جانشین وی نزار خواهد بود. در هر صورت، حسن سرانجام از مصر اخراج شد و در ذی‌الحجه ۴۷۳ به اصفهان بازگشت.[448]

به نظر می‌رسد که حسن در سال‌های اقامت در مصر چیزهایی فرا گرفت که بعداً از آنها در تدوین سیاست انقلابی خود استفاده کرد. وی به‌خوبی می‌دانست که دولت فاطمیان رو به زوال است و امکانات لازم را برای کمک به اسماعیلیان ایران، در مبارزاتشان با سلجوقیان ترک، ندارد.

حسن، پس از بازگشت به ایران، نُه سال به ‌عنوان داعی اسماعیلی، در ایران سفر کرد و در همین دوره، سیاست انقلابی خود را طرح نمود و قدرت نظامی سلجوقیان را در مناطق گوناگون ارزیابی کرد.[449]

تا حدود ۴۸۰، او توجه خود را به ایالات سواحل دریای مازندران، به‌خصوص به منطقه کوهستانی دیلم، معطوف کرده بود. این منطقه از قدیم پناه‌گاهی برای علویان و شیعیان به شمار می‌آمد و از مراکز قدرت سلجوقیان در مرکز و مغرب ایران، دور بود. علاوه بر این، دعوت اسماعیلیه در دیلم، که عمدتاً سنگر شیعیان زیدی بود، تا حدودی اشاعه پیدا کرده بود.

در این زمان، حسن صباح برای شورش برضد سلجوقیان نقشه می‌کشید و در جستجوی محل مناسبی بود که بتواند پایگاه عملیاتی خود را در آن‌جا مستقر کند. به این منظور، سرانجام «قلعه الموت» را در منطقه رودبار انتخاب کرد.

در آن زمان، دعوت اسماعیلی ایران کماکان تحت رهبری عبدالملک‌ بن عطاش بود، ولی حسن که داعی دیلم شده بود، سیاست مستقلی در پیش گرفت و به تحکیم دعوت در شمال ایران پرداخت.[450]

حسن برای به دست آوردن الموت، که در آن هنگام در دست عُمال سلجوقیان بود، شماری از داعیان زیردست خود را به آن ناحیه فرستاد تا اهالی آن‌جا را به کیش اسماعیلی درآورند. در همان حال، وی اسماعیلیان را از جاهای دیگر فراخواند و در الموت مستقر ساخت.

حسن صباح در رجب ۴۸۳ مخفیانه وارد قلعه الموت شد. وی تا مدتی هویت خود را پنهان می‌کرد و به عنوان معلمی به نام دهخدا، به کودکان محافظان قلعه درس می‌داد و بسیاری از محافظان نیز به کیش اسماعیلی در آمدند.

چون پیروان حسن در داخل و خارج قلعه الموت به تعداد لازم رسیدند، قلعه به آسانی در اواخر پاییز ۴۸۳ به دست او افتاد.[451]

تسخیر قلعه الموت، سرآغاز مرحله قیام مسلحانه اسماعیلیان ایران برضد سلجوقیان بود و ضمنآ تأسیس آن‌چه را که بعداً به دولت مستقل اسماعیلیه نزاری مشهور شد، نوید می‌داد. حسن صباح برای قیام خود برضد سلجوقیان، مجموعه پیچیده‌ای از انگیزه‌های مذهبی ـ سیاسی داشت.

وی که شیعه اسماعیلی بود، با سیاست‌های ضد شیعیِ سلجوقیان ــ که به مثابه حامیان جدید اهل‌سنت، سوگند خورده بودند دولت اسماعیلی فاطمیان را براندازندــ اصولاً مخالف بود و از ظلم عمال ملکشاه سلجوقی و نظام‌الملک وزیر شکایت داشت.[452]

حسن صباح در پی بیماری کوتاهی، در ۶ ربیع الآخر ۵۱۸ درگذشت. او را در نزدیکی قلعه الموت به خاک سپردند. مقبره او، که بعداً کیابزرگ امید و دیگر رهبران نزاریه ایران نیز در آنجا دفن شدند، تا هنگامی که به دست مغولان ویران گشت، زیارتگاه اسماعیلیان نزاری بود.[453]

آقاخان اول تا سوم

شخصیت های سلسله آقاجانیه عبارتند از:

آقاخان اول

نخستین امام اسماعیلی نزاری از سلسله قاسم شاهی بود که در هند ساکن شد. وی در سال ۱۲۹۸ق درگذشت و در حسن آباد بمبئی دفن شد.[454]

آقاخان دوم

پسر آقاخان اول؛ آقاعلی شاه یا آقاخان دوم بعد از پدرش پیشوای اسماعیلیان هند شد. وی در سال ۱۳۰۲ق درگذشت و در نجف اشرف به خاک سپرده شد.

آقاخان سوم

پس از آقاخان دوم، فرزندش؛ سلطان محمدشاه، متولد سال ۱۲۹۴ق در شهر کراچی و ملقب به آقاخان سوم، در سال ۱۳۰۲ق امام این فرقه شد.[455] وی در سال ۱۳۷۶ق در ویلای خود در ژنو درگذشت و در شهر آسوان مصر دفن شد.[456] آقاخان سوم، ابتدا پسر ارشدش علی خان را برای ولیعهدی برگزیده بود، اما در آخر عمر خود هر دو پسرش علی خان و صدرالدین را از امامت محروم کرد و طیّ وصیتی، نوه‌اش «کریم» را به عنوان جانشین خویش معرفی کرد.[457]

ارتباط آقاخانیه با مشایخ صوفیه

آقاخانیه با مشایخ صوفیه ارتباط داشته و به طریقه آنان متمایل بودند. آقاخان اول با برخی از مشایخ سلسله نعمت اللهی رابطه دوستی داشت.[458] آقاخان دوم نزد مشایخ صوفی طریقت را آموخته بود.[459] آقاخان سوم هم در سفری که به ایران آمد، در خانقاه صفی علیشاه حضور یافت، در آن‌جا کمربند مخصوص صوفیه بر کمر او بسته شد.[460]

آقاخان چهارم

کریم آقاخان؛ ملقب به «آقاخان چهارم»؛ چهل و نهمین امام اسماعیلیان نزاری است. وی در سال ۱۹۳۶م در شهر ژنو متولد شد.[461] مادرش اهل انگلستان بود، علوم ابتدایی را در سوئیس و تحصیلات دانشگاهی را در دانشگاه‌ هاروارد آمریکا تمام کرد. در سال ۱۹۶۹م ازدواج کرد و دو پسر به نام‌های رحیم و حسین و دختری به نام زهرا دارد.

اولین جشن انتصاب او به امامت نزاریان، در تانزانیا، شهر دار السلام، در سال ۱۹۵۷م، و در سن 19 سالگی بود. این جشن در ماه‌ها و سال‌های بعد در نایروبی (پایتخت کنیا)، کامپالا (پایتخت اوگاندا)، کراچی، داکا (پایتخت کشور بنگلادش) و زار سوریه نیز برگزار شد.

او در سال ۱۹۷۶م، دفتر مرکزی خود را از سوئیس به اگْلُمان در نزدیکی پاریس منتقل کرد.[462] وی از طریق دفتر خود، تمام فعالیت‌های نهادها و مؤسسات خود را تنظیم می‌کند.[463]

فعالیت‌های آقاخان چهارم

آقاخان چهارم که لیسانس تاریخ اسلام از دانشگاه هاروارد دارد، کارهاى پدربزرگش (آقا خان سوم) را پى گرفت و همان منش اباحه‌گرى اجدادش را ادامه داد.[464] وی در سال ۱۹۸۶م، یک سند عمومی به نام قانون اساسی مسلمانان شیعه امامی اسماعیلی برای همه پیروان خود در جهان انتشار داد، که پس از تأیید اصول عقاید اسلام، بر تعلیم امام به مسائل دینی و دنیوی تأکید دارد.[465]

او شبکه‌اى را براى توسعه مسایل اجتماعى به نام شبکه توسعه آقاخان (AKDN) تأسیس کرده و به بهداشت، آموزش و پرورش، مسکن و توسعه ارتباطات مى پردازد.

اسماعیلیان نزاری فعالیت‌های اجتماعی و دینی خود را به صورت جماعت خانه‌ها و جماعت‌های محلی حفظ کرده‌اند. امور اجتماعی هر جماعت زیر نظر یک مکی یا کامریا که اکنون کار خزانه دار را می‌کند، اداره می‌شود. این کارگزاران در موارد خاص؛ چون مراسم ازدواج، تدفین و نیز عبادات روزانه شرکت می‌جویند. آنها همچنین وجوهات مذهبی را جمع آوری می‌کنند.

از زمان آقاخان سوم، موضوعات دینی، به ویژه تعلیم و تربیت دینی اسماعیلیان نزاری به هیئت‌های خاصی که انجمن‌های اسماعیلی خوانده می‌شد سپرده شده بود. این انجمن‌ها از سال ۱۹۸۷م، هیئت‌های تعلیم دینی طریقه اسماعیلی ـ ITREB ـ نام یافته‌اند. آنان مسئول توزیع و پخش ادبیات و نوشته‌های دینی، از جمله برنامه‌های درسی که برای کودکان و دانش آموزان اسماعیلی در سراسر جهان پدید آمده است نیز هستند.

در زمان آقاخان چهارم، وی با تأسیس این شبکه‌ (AKDN) برنامه‌های مربوط به توسعه اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی را اجرا می‌کند.[466] وى در موارد متعدد از جوامع اسماعیلى نزارى دیدن کرده و به ارتقاء فرهنگ و اقتصاد آنها کمک کرده است. بعد از اشغال افغانستان در سال 2002 م توسط آمریکا، آقاخان چهارم از آن جا دیدن کرد و در فعالیت‌هاى اقتصادى آن جا شرکت نمود.[467]

وى در سال 1977 م / 1356 ش مؤسسه مطالعات اسماعیلیه لندن را تأسیس کرده و از محققان بنام اروپا و غیر اروپا دعوت به عمل آورده است. در این مؤسسه نشر تعالیم شیعى و اسماعیلى مدّ نظر است. از بهترین کتاب‌هایى که این مؤسسه به چاپ آن اقدام کرده مى‌توان از: «اسماعیلیان پس از مغول» نوشته نادیا ابوجمال، «ابویعقوب سجستانى» نوشته پل واکر، «حمیدالدین کرمانى» نوشته پل واکر، «تصحیح باب الشیطان از کتاب الشجره ابوتمام» تحقیق مادلونگ و واکر، ترجمه بعضى از کتب اسماعیلیه؛ مثل «گشایش و رهایش»، ترجمه کتاب «منشور عقاید امامیه» از آیت الله جعفر سبحانى و چند کتاب دیگر، نام برد.

آقاخان چهارم در سال 1985م، دانشگاهى در کراچى پاکستان تأسیس کرد. وى همچنین هر ساله جایزه‌اى به بهترین معمارى اسلامى اهدا مى‌کند. وى اکنون – در سال 2017 م / 1396 ش / 1438 ق – شصت سال است که امامت اسماعیلیان نزارى را بر عهده دارد و همچون غربیان یا بهتر بگوییم مسلمانان سکولار به زندگى خود ادامه مى دهد و جوانان اسماعیلى را تشویق مى کند که به این سبک روى آورده و در فضاى معنوى معتدل به صورت سکولار زندگى نمایند. او اکنون هشتاد و یک سال دارد و در انگلستان زندگى مى کند.[468]

دستاوردها، آثار و تألیفات فرقه اسماعیلیه

فرقه اسماعیلیه با توجه به فراز و نشیب‌هایی که از شروع تشکیل خود داشته، دستاوردها و آثار زیاد و مختلفی را به خویش  اختصاص داده است که به برخی از آنها اشاره می‌شود.

تأسیس جامعة (دانشگاه) الأزهر مصر

تاسیس جامع الأزهر مصر به دوران حکومت فاطمیان باز می‌گردد. فاطمیان از بزرگ‌ترین سلسله‌های حکومتی آفریقای شمالی بودند که دارالخلافه‌ای در برابر دارالخلافه بغداد تأسیس کردند. خلفای فاطمی از شیعیان اسماعیلی به شمار می روند. این دانشگاه چون تاجی بر سر افتخارات فاطمیان می درخشد.

بنیان گذار جامع الأزهر، «جوهر کاتب صقلی» سردار نیرومند المعزّ لدین الله؛ چهارمین خلیفه فاطمی است که در پی فتح مصر، شهر قاهره را ساخت و مسجد الأزهر را نیز در جنوب شرقی و سوی قبله  قصر خلیفه در میان محله  ترک و دیلم بنا نهاد.[469] بنای الأزهر در 24 جمادی الاول سال 359 ق آغاز و در 7 رمضان 361 ق، پایان یافت و در همان ماه رمضان، نخستین نماز جمعه توسط ابو تمیم؛ المعزّ لدین الله در آن اقامه شد.[470]

بدین ترتیب پایدارترین یادگار سلسله فاطمی و یکی از قدیمی‌ترین دانشگاه‌های جهان تأسیس گردید. همان طور که قاهره نخستین پایتخت تشیع اسماعیلی بود، الأزهر نیز نخستین جامع بود که شعار تشیع اسماعیلی در آن آشکار شد و خطبه به نام امام علی (علیه السلام) و امامان اسماعیلی قرائت شد.[471] برخی نیز از آن به عنوان جامع مشهور مصر و نخستین مسجدی که در قاهره تأسیس شد یاد می کنند.[472]

نگاهی گذرا به تاریخچه دانشگاه الأزهر این واقعیت مهم را آشکار می سازد که در طول تاریخ بیش از هزار ساله آن، افت و خیزهای بسیار گسترده‌ای در این مجموعه علمی ـ فرهنگی رخ داده است. گاهی مروج مذهب شیعه بود، گاهی اهل سنت، گاهی در اوج عزت و عظمت و گاهی در قعر انحطاط و رکود، و همین عوامل باعث شده که اهل تحقیق این دانشگاه را جزو مهم‌ترین دانشگاه‌های جهان قلمداد نمایند.

در الأزهر ابتدا فقط امور مذهبی شیعیان انجام می شد، ولی به زودی این مسجد مرکز تعلیمات عالی تشیع گردید. این تحول به چند دلیل روی داد:

1ـ تبلیغ و ترویج اصول مذهب شیعه اسماعیلی؛

2ـ تأسیس نظام قضایی مستقل شیعه و تربیت حکام و قضات و فقهای شیعی؛

3ـ پرورش داعیان و مبلغان کار آزموده برای عزیمت به جهان اسلام و فراهم نمودن زمینه براندازی حکومت عباسی.[473]

مبانی اعتقادی شیعه اسماعیلیه در این دوران بر اساس عقاید نعمان بن محمد، معروف به «قاضی نعمان»، مبتنی گردیده است. او فقیهی مالکی بود که بعدها به شیعه گرایش پیدا کرد و آثاری در فقه اسماعیلی نگاشت. او هم چنین ردی بر فقه ابوحنیفه، مالک و شافعی نوشت و با تألیف کتاب «اختلاف الفقهاء»، مذهب اهل بیت (علیهم السلام) را براساس مبانی اعتقادی شیعه اسماعیلیه استوار ساخت.

در دوران حکومت العزیز بالله؛ فرزند و جانشین المعز بالله، نیز بر رونق الأزهر افزوده شد. در سال 378 ق، وزیر ابوالفرج یعقوب بن یوسف با موافقت خلیفه برای گروهی از فقیهان، حقوقی برقرار کرد و برای زندگی آنان در کنار جامع، خانه‌ای ساخت و کمک‌های مالی فراوانی نمود.

آن گاه که نوبت به حکومت الحاکم بأمرالله رسید، وی مسجدی جدید ساخت که به نام او «جامع الحاکمی» شهرت یافت. او سنت ایراد خطبه و اقامه نماز جمعه را که به جامع الأزهر اختصاص داشت، برهم زد و در جوامع دیگر نیز نماز جمعه را برپا می کرد.  این همه نوسازی‌ها، اهدای هدایای ارزنده؛ از جمله کتاب‌های نفیس به کتابخانه نو بنیاد الأزهر و بسیاری از کتاب‌های کاخ خلافت به این کتابخانه و تعیین موقوفات، از توجه خاص الحاکم به این جامع نشان داشت.[474]

فعالیت‌های جامع الأزهر در دوره فاطمیان

اگر بخواهیم مهمترین فعالیتهای جامع الأزهر را در دوره فاطمیان بشماریم بایستی به این موارد اشاره کنیم:

ایراد خطبه به نام خلیفگان فاطمی، افزودن عبارت «حی علی خیر العمل» در اذان، برپا داشتن سوگواری عاشورای حسینی (علیه السلام)، برپایی مجلس «الحکمه» در حضور خلیفه و وزیران و دانشمندان برای درس و تعلیم؛ چراغانی و قرآن خوانی چهار شب اول و نیمه رجب، اول و نیمه شعبان که گاه خلیفه و خاندانش نیز در آن شرکت داشتند و به ویژه آموزه‌های اسماعیلی در کنار علوم و فنون رایج آن عصر.[475]

افت و خیزهای جامع الأزهر

آن چه گذشت بخشی از تحولات و آثار الازهر در دوران شکوه و اعتلای آن است، اما وضع بدین منوال نماند. حتی در دوره حکومت فاطمیان اتفاقاتی رخ داد که عظمت الأزهر را تحت شعاع خویش قرار داد. یکی از این اتفاقات، تأسیس «دارالعلم یا دارالحکمه»؛ دومین نهاد آموزشی فاطمی بود که در سال 395 ق، به فرمان «الحاکم» در قاهره بنیاد یافت و تا اندازه‌ای از اهمیت الأزهر کاست. این امر، خود از دو طریق به وقوع پیوست؛ نخست آن که با تأسیس دارالعلم، بسیاری از پیشوایان علمی و مذهبی از جامع الأزهر کناره گیری کردند و به دارالعلم الحاکم پیوستند.[476] دیگر آن که به جهت تسامحی که الحاکم در آغاز فعالیت دارالعلم نسبت به مذاهب اهل سنت از خود نشان داد و دعوت او از مدرسان سنی و نیز گروهی از دانشمندان علوم نجوم، پزشکی و ادب، سبب شد تا به تدریج روند آموزش‌ها از انحصار دانش‌های مذهبی فاطمی بیرون شود.[477] در این اوضاع چنان چه ملاحظه می شود، عرصه برای ورود به علوم جدید، فراخ تر و شرایط برای آغاز تعلیمات سنی، گسترده‌تر گردید و این تحول مهمی در آموزش های دوران فاطمی محسوب می شود.

اما این امر چندان نپایید. از یک سو الحاکم به دستگیری مدرسان سنی مذهب و قتل و حبس آنان فرمان داد و از آن پس آموزش‌ها به همان شیوه مذهبی اسماعیلیان ادامه یافت[478] و از سوی دیگر با استقرار حکومت ایوبیان (567 ق) و حاکم‌شدن و رسمیت یافتن مدارس ایوبی بر اوضاع و احوال جدید، دارالعلم اسباب و موجبات برتری خود را از دست داد.

از عوامل دیگری که باعث رکود دانشگاه الأزهر گردید، انقراض سلسله شیعی آل بویه در ایران و عراق و چیرگی سلجوقیان پشتیبان خلافت عباسی بود که در سستی بنیان دولت فاطمیان و روند علمی ـ آموزشی الأزهر تأثیرات شگرفی داشت.

این افت و خیزها در عصر ایوبیان و عثمانی با شدت و حدّت بیشتری ادامه یافت؛ به عنوان مثال در دوران عثمانی گاهی الأزهر در اوج قدرت و گاه در نهایت سستی و رکود بوده است.

در یک زمان، شرکت شماری از پیشوایان مذاهب چهارگانه که بیشتر از عالمان برجسته الأزهر بودند، در مجالس مشورتی دیوان عالی، باعث اعتبار الأزهر شده و نیاز ترکان به عالمان دینی و نظام قضایی مبتنی بر فتاوای شرعی و دعاوی مربوط به مذاهب فقهی، رسیدگی به موقوفات و امور کشورداری، نقش سیاسی ـ اجتماعی الأزهر را در برقراری عدالت اجتماعی و حفظ میراث فرهنگی اسلام و زبان عربی بیش از پیش چشمگیر می کند[479] و در زمان دیگر، گسترش فقر و ناامنی و بیماری‌های فراگیر، جامعه مصر را چنان به سمت صوفی‌گری سوق می‌دهد که حتی مشایخ الأزهر نیایش‌های صوفیانه و رقص و سِماع را جایز می شمرند و با اولیای تصوف روابطی نزدیک برقرار می نمایند.[480]

معرفی کتاب‌های فرقه اسماعیلیه

در این بخش به برخی از آثار و تألیفات بزرگان اسماعیلیه اشاره می شود.

  1. آثار بازمانده از ابوحاتم رازی

آثار بازمانده از ابوحاتم عبارت است از: کتاب الزینة فی الکلمات الاسلامیة العربیة، اعلام النبوة، کتاب الاصلاح. به دو اثر دیگر او نیز اشاره شده است که امروزه در دست نیستند: کتاب الرجعة فی الرد علی اصحاب الرجعة، و کتاب الجامع فی الفقه.

هر یک از سه اثر اصلی ابوحاتم، مشخصات خاص‌ خود را دارد. مفصّل‌ترین اثر او، «الزینة»، فرهنگی از مصطلحات و تعابیر دینی است. این کتاب، دانش چشمگیر مؤلف را از جمله دربارۀ قرآن، زبان و ادب عربی، زبان‌های دیگر (مثلاً عبری، سریانی، فارسی) و فرق اسلامی نشان می‌دهد.جنبۀ اسماعیلی و باطنی این اثر از دو اثر دیگرش کمتر است و آشکار است که ابوحاتم آن را برای عموم نوشته است.

دانشمندان غیراسماعیلی نیز از الزینة به عنوان مرجعی برای کاربرد واژگان غیرعربی در قرآن استفاده نموده‌اند. در زمرۀ این دانشمندان، جلال الدین سیوطی (۸۴۹ ـ ۹۱۱ق)؛ عالم برجستۀ سنّی مذهب، قرار دارد. البته در الزینة برخی احادیث نقل شده جنبه‌های باطنی دارد؛ از جمله دربارۀ رموز حروف که در آنها با اندیشه‌های عرفانی یهودیان متقدم شباهت‌هایی دیده می‌شود.

در «اعلام النبوة»، ابوحاتم بحث‌هایش را با ابوبکر محمدبن زکریای رازی ( ۲۵۰ـ ۳۱۳ یا ۳۲۳)، طبیب مشهور و فیلسوف عقل‌گرا، ضبط کرده است. این مباحثات دربارۀ نبوت و اعتبار آن است. گفته شده است این بحث‌ها در حضور مرداویج‌ (متوفی ۳۲۳)؛ بنیانگذار سلسلۀ آل‌زیار، صورت گرفته است. برخلاف محمد بن زکریای رازی، که معتقد بود خداوند به عقول همۀ انسان‌ها توان یکسان داده است و دعوی نبوت را جایز نمی شمرد، ابوحاتم بر آن بود که آدمیان در این زمینه با یکدیگر تفاوت دارند و متذکر می شد که متعلمان در همۀ امور خود نیازمند معلم اند. بر این اساس، ابوحاتم بر ضرورت وجود انبیا و ائمه (علیهم السلام) برای هدایت مردم تأکید داشت. اعلام النبوة یکی از منابع ارزشمند آشنایی با آرای فلسفی محمدبن زکریای رازی هم هست؛ زیرا بسیاری از آثار او به دست ما نرسیده است.

«الإصلاح» کتابی است که ابوحاتم رازی آن را، به تعبیر خود، برای اصلاح برخی اندیشه‌های «محمد نسفی» (متوفی ۳۳۲ق)، که او نیز اسماعیلی مذهب بوده، نوشته است. موضوع بحث و محل نزاع، نحوۀ تلفیق آموزه‌های فلسفی نوافلاطونی دربارۀ جهان و نفس و طبیعت و مانند اینها با اندیشۀ اسماعیلی و همچنین چگونگی تفسیر تاریخ انبیا است. این کتاب مناقشه‌ای نظری را ایجاد کرد که در آن از سویی «ابویعقوب سجستانی» در حمایت از نسفی، کتاب «النصرة» را نوشت و از سویی دیگر «حمیدالدین کرمانی» کتاب الریاض را نوشت و در آن کوشید دو طرف بحث را به یکدیگر نزدیک کند.[481]

  1. آثار ناصر‌خسرو

آثار این شاعر شامل دو بخش است:

آثار منظوم:

«دیوان اشعار» شامل قصاید فارسی و عربی بیش از ده‌هزار بیت؛ «روشنایی‌نامه»؛ و «سعادت‌نامه» در موعظه و حکمت.

آثار منثور:

«جامع‌ الحکمتین» (تألیف462ق)؛ جامع حکمت یونان و اصول عقاید اسماعیلیان.

«خوان اخوان» (تألیف453ق)؛ کتابی در اخلاق و حکمت و موعظه است.

«زادالمسافرین»؛ در حکمت الهی به زبان فارسی بر وفق مشرب اسماعیلیان.

«گشایش و رهایش»؛ رساله‌ای فارسی در جواب چند سؤال یکی از برادران مذهبی.

«وجه دین»؛ رساله‌ای در مسائل کلامی و تأویلات و باطن عبارات و احکام شریعت، مشحون به اصطلاحات مذهب اسماعیلی.

«سفرنامه»؛ تاریخ نگارش این کتاب به درستی معلوم نیست. این کتاب شرح سفر هفت‌ساله مؤلف به بلاد روم، مصر، حجاز، و بین‌النهرین است که طی آن ناصر‌خسرو، چهار بار خانه خدا را زیارت کرده است و در خلال آن از شهرها و روستاهای بسیار گذشته، مراکز تمدن اسلامی و عمارات و ابنیه تاریخی و مذهبی را دیده و با زندگی اقوام گوناگون و طرز معیشت آنان آشنا شده و به دیدار رجال تاریخی و فرهنگی و سیاسی نایل شده است. ناصر‌خسرو از مسیر سفر و از توقف‌گاه‌های و شهرها و قریه‌ها، از طرز معیشت و آداب و اخلاق و حکومت اقوام مختلف توصیف‌های بسیار دقیقی ارائه می‌دهد و بر خلاف عامه‌ سفرکردگان، دروغ نمی‌گوید. بدین‌سان این کتاب از لحاظ جغرافیایِ تاریخی و از جهت آشنایی با اوضاع و احوال جامعه و مراکز مهم تمدن اسلامی در روزگار مؤلف، جامع مزایای فراوانی است. زبان مؤلف با همه اشتمال بر واژه‌ها و ترکیباتی کهنه، بسی ساده و روشن است و نمونه درخشانی از نثر نغز و پرمغز و خالی از حشو و پاکیزه‌ فارسی است.[482]

کتاب فصول اربعه صباح

حسن صباح رساله‌ای کلامی، به فارسی، به نام چهار فصل (فصول اربعه) دارد. او نظریه تعلیم یا آموزش موثق از طریق معلمی صادق را به صورت جدّی در این رساله از نو بیان کرد. این رساله باقی نمانده است، اما مورخان ایرانی آن را دیده و شرح کرده‌اند. [483]

میزان جمعیت و پراکندگی فرقه اسماعیلیه در جهان

فرقه اسماعیلیه، دومین فرقه پرجمعیت شیعه، بعد از شیعه اثنی عشری است. اینان هم‌زمان با روزگار سامانیان سربرآوردند. اسماعیلیه در سال ۱۴۸ق (۷۶۵م)، در کوفه از شیعیان جدا شدند و دست به نهضتی سیاسی مذهبی برای براندازی عباسیان زدند. آنها قایل بودند که حکومت عدل توسط امامی از فرزندان اسماعیل بن جعفر (پسر بزرگ امام صادق (علیه السلام) به وجود می‌آید و سده‌ها با توان بسیار به انتشار اندیشه خویش پرداختند.
امروزه از شمارشان کاسته شده ‌است. اسماعیلیان در قطعاتی از تاریخ دارای حکومت بوده اند (مثل فاطمیون مصر و الموت ایران)، بنابراین توانستند، عقاید خود را مکتوب و نظام مند کنند. در ایران بسیار کمیابند و در برخی کشورها؛ مانند هندوستان و تانزانیا و کنیا پراکنده‌اند.

چنان‌که هانری کربن می‌گوید: اسماعیلیان نزاری پس از سقوط قلعه الموت به دست مغولان و نابودی کتب موجود در آن، منابع خود را از دست دادند، اما اسماعیلیان مستعلوی که در دوره فاطمیان در مصر مستقر بودند و اکنون بیشتر در هند هستند، منابع دست اول خود را حفظ کرده‌اند، هرچند تمایلی به انتشار آن ندارند.[484]

جمعیت پیروان آقاخانیه

قریب به یک میلیون نفر از پیروان فرقه آقاخانیه، در ایران و آسیای وسطی و آفریقا پراکنده‌اند.[485]

پیروان این فرقه در کشورهای هند، پاکستان، بدخشان افغانستان، ایالت سین کیانگ چین، سوریه، کنیا، تانزانیا، فرانسه، پرتغال، انگلستان، کانادا، امریکا، افریقای شرقی، اوگاندا و زنگبار وجود دارند.[486]

در حال حاضر حدود سی هزار اسماعیلی نزاری در ایران زندگی می‌کنند که تقریباً نیمی از این عده در خراسان هستند و بقیه در تهران، محلات و روستاهای اطراف آن و نیز در شهرهای کرمان، شهربابک، سیرجان، یزد و اطراف آن به سر می‌برند.[487]

کتابنامه مقاله فرقه اسماعیلیه

  1. قرآن کریم.
  2. ابراهیم حسن، حسن و طه احمد شرف؛ عبیدالله المهدی امام الشیعة الاسماعیلیة و مؤسس الدولة الفاطمیة فی بلاد مغرب؛ مکتبة النهضة المصریة، مصر، بی‌تا.
  3. ابراهیمی دینانی، غلام‌حسین؛ ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام؛ طرح نو، چاپ اول، تهران، 1379ش.
  4. ابن اثیر جزرى، عزالدین؛ الكامل فی التاریخ‏؛ مترجم: خلیلى، عباس/ حالت، ابوالقاسم؛ علمى‏، تهران‏، بی تا.
  5. ابن اثیر جزری، عزالدین؛ الکامل فی التاریخ؛ تصحیح: شیری، علی؛ دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1989م.
  6. ابن تغری بردی؛ النجوم الزاهرة فی ملوک مصر و القاهرة؛ تصحیح: الشیال، جمال الدین؛ المؤسسة المصریة العامة، قاهره، بی‌تا.
  7. ابن جوزی، ابوالفرج عبدالرحمن؛ المنتظم فی تواریخ الملوک و الأمم؛ تصحیح: زکار، سهیل؛ دارالفکر، بیروت، بی‌تا.
  8. ابن جوزی، ابوالفرج عبدالرحمن؛ تبلیس ابلیس؛ دارالکتب العلمیة، بیروت، بی‌تا.
  9. ابن حزم، علی بن احمد؛ الفصل فی الملل و الأهواء و النحل؛ دارالمعرفة، بیروت، بی‌تا.
  10. ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد؛ تاریخ ابن خلدون؛ مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1391ق / 1971م.
  11. ابن خلكان، احمد بن محمد، وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزمان‏، محقق: عباس، احسان‏؛ دار الفكر، چاپ اول، لبنان، بی تا.
  12. ابن ‌دواداری‌، ابوبکر؛ کنز الدرر؛ به‌ کوشش:‌ منجد، صلاح‌الدین؛ قاهره‌، ۱۹۶۱م‌.
  13. ابن طقطقی، محمد بن علی بن علی بن طباطبا؛ الأصیلی فی انساب الطالبین؛ محقق: رجایی، سید مهدی؛ کتابخانه عمومی آیه الله مرعشی نجفی، قم، 1418 ق.
  14. ابن ‌ظافر، علی‌؛ اخبار الدول‌ المنقطعة؛ به‌ کوشش: ‌فره؛ قاهره‌، ۱۹۷۲م‌.
  15. ابن عنبه؛ عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب؛ انصاریان، قم، ۱۴۱۷ ق.
  16. ابن کثیر؛ البدایة و النهایة؛ بی‌جا، بی‌نا، بی‌تا.
  17. ابن ‌مجاور، یوسف؛ تاریخ‌ المستبصر؛ به‌ کوشش‌: لوفگرن‌؛ لیدن‌، ۱۹۵۱ – ۱۹۵۴م‌.
  18. ابن ‌میسر، محمد؛ اخبار مصر؛ به‌ کوشش:‌ ایمن‌ فؤاد سید؛ قاهره‌، ۱۹۸۱م‌.
  19. ابن هیثم، جعفر بن احمد بن محمد؛ المناظرات؛ تصحیح: مادلونگ، ویلفرد/ والکر، پاول؛مؤسسه مطالعات اسماعیلی، لندن، 2000 م.
  20. ابوالفداء؛ تاریخ ابی الفداء (المختصر فی اخبار افراد البشر)؛ محقق: دیوب، محمود؛ دارالکتب العلمیة – منشورات محمد علی بیضون، بیروت – لبنان، بی تا.
  21. ادریس، عمادالدین؛ عیون الاخبار و فنون الآثار؛ تصحیح: غالب، مصطفی؛ دارالاندلس، بیروت، 1986م.
  22. إربلی، علی بن عیسی؛ کشف الغمة فی معرفة الأئمة؛ مکتبة بنی هاشمی، تبریز، 1381 هـ ق.
  23. استرویوالود میلاولادیمیرنا؛ تاریخ اسماعیلیان در ایران؛ ترجمه: منزی، پروین؛ اشاره، تهران، ۱۳۷۱.
  24. اسماعیل‌جی‌، حسن‌ علی‌؛ اخبار الدعاة الاکرمین؛ رجکوت‌، ۱۹۳۷م‌.
  25. آشتیانى، سید جلال الدین؛ آثار حکماى الهى ایران؛ بی‌نا، بی‌جا، بی تا.
  26. اشعرى، ابوالحسن؛ مقالات الإسلاميين و اختلاف المصلين؛ ناشر: فرانس شتاينر، چاپ سوم، آلمان- ويسبادن‏، 1400 ق‏.
  27. اشعری قمی، سعد بن عبدالله؛ المقالات و الفرق؛ تصحیح: مشکور، محمد جواد؛ مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1361هـ.
  28. اشعری، ابوالحسن؛ مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین؛ ترجمه: مؤیدی، محسن؛ امیرکبیر، تهران، بی‌تا.
  29. افلاطون؛ دوره آثار فلوطین «تاسوعات»؛ مترجم: لطفى، محمد حسن و کاویانی، رضا؛ خوارزمی، چاپ دوم، 1390.
  30. آقانوری، علی؛ خاستگاه تشیع و پیدایش فرقه‌های شیعی در عصر امامان؛ پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، چاپ اول، قم، ۱۳۸۴ش.
  31. امین، شریف یحیی؛ فرهنگ نامه فرقه‌های اسلامی؛ بی‌نا، بی‌جا، بی تا.
  32. انصاف‌پور، غلام‌رضا؛ روند نهضت‌های ملی و اسلامی در ایران؛ انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، تهران، ۱۳۵۹.
  33. انطاکی، یحیی بن سعید؛ تاریخ الانطاکی المعروف بصلة تاریخ اوتیخا؛ تصحیح: تدمری، عمر عبدالسلام؛ لبنان، طرابلس، 1990 م.
  34. باشگاه اندیشه.
  35. بدوی، عبدالرحمن؛ مذاهب الاسلامیین؛ دارالعلم للملایین، بیروت، ۱۹۹۶م.
  36. برنارد لوئیس؛ اسماعیلیان در تاریخ؛ ترجمه: آژند، یعقوب؛ انتشارات مولی، تهران، بی‌تا.
  37. برنارد لوئیس؛ بنیادهای کیش اسماعیلیان؛ ترجمه: سرّی، ابوالقاسم؛ ویسمن، تهران، ۱۳۷۰.
  38. برنارد لوئیس؛ تاریخ اسماعیلیان؛ ترجمه: بدره‌ای؛ فریدون، انتشارات توس، تهران، ۱۳۶۲.
  39. برنارد لوئیس؛ فدائیان اسماعیلی؛ ترجمه: بدره‌ای، فریدون؛ مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۱.
  40. برنجکار، رضا؛ آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی؛ مؤسسه فرهنگی طه، چاپ چهارم، 1381.
  41. بزون، حسن؛ القرامطة بین الدین و الثورة؛ مؤسسة انتشارات العربی، لبنان، 1997 م.
  42. بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بين الفرق و بيان الفرقة الناجية منهم‏، دار الجيل- دار الآفاق‏، بيروت‏، 1408 ق‏.
  43. بلاغی، حجت؛ تاریخ تهران؛ بی جا، ۱۳۵۰ش.
  44. بهادری جهرمی، علیرضا، پایان‌نامه: فعالیت‌های سیاسی فرهنگی فرقه‌های شیعی غیر امامی در عصر غیبت صغری، جامعة المصطفی العالمیة – مدرسه تاریخ و ادیان، قم، بی تا.
  45. پتر ویلی؛ قلاع حشاشین؛ ترجمه: ساکی، علی‌محمد؛ علمی، تهران، ۱۳۷۴.
  46. پطروشفسکی، ایلیا پاولویچ؛ اسلام در ایران از هجرت تا پایان قرن نهم هجری؛ ترجمه: کشاورز، کریم؛ پیام، تهران، ۱۳۵۳.
  47. تارم، میثم؛ تاریخ و عقاید اسماعیلیه؛ مرکز کرمان شناسی، چاپ اول، 1381ش.
  48. تامر، عارف؛ اسماعیلیه و قرامطه در تاریخ؛ ترجمه: زمردی، حمیرا؛ جامی، تهران، 1377.
  49. تامر، عارف؛ الامامة فی الاسلام؛ دارالاضواء، بیروت، ۱۹۹۸م.
  50. تامر، عارف؛ تاریخ الاسماعیلیة؛ ریاض الرئیس للکتب و النشر، لندن، 1991.
  51. تامر، عارف؛ معجم الفرق الاسلامیة؛ دار المسيرة للطباعة والنشر، چاپ اول، 1990م.
  52. توحیدی‌، ابوحیان‌؛ الإمتاع‌ و المؤانسة؛ به‌ کوشش:‌ امین، احمد ‌و زین‌، احمد؛ قاهره‌، ۱۹۳۹-۱۹۴۴م‌.
  53. ثابت بن سنان؛ اخبار القرامطة فی الإحساء الشام، العراق، الیمن؛ تصحیح: زکار، سهیل؛ دارالکوثر، ریاض، بی‌تا.
  54. جاسم، محمد حسین؛ تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم؛ ترجمه: آیت‌اللهی، محمد تقی؛ امیرکبیر، تهران، ۱۳۸۵ش.
  55. جمال الدین، محمد السعید، دولة الاسماعیلیة فی ایران؛ مؤسسة سجل العرب، قاهره، 1975م.
  56. جمعی از نویسندگان، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، تهران، 1367ش.
  57. جمعی از نویسندگان؛ دائره المعارف تشیع؛ زیر نظر: احمد صدر حاج سید جوادی، کامران فانی و بهاء الدین خرمشاهی، نشر شهید سعید مجتبی، تهران.
  58. جوینی، عطاملک؛ تاریخ جهانگشای؛ تصحیح: قزوینی، محمد بن عبدالوهاب؛ صبا، تهران، ۱۳۵۵ش.
  59. جی. آ. بویل؛ تاریخ ایران کمبریج از آمدن سلجوقیان تا فروپاشی دولت ایلخانان؛ ترجمه: انوشه، حسن؛ امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۶.
  60. حافظ‌ ابرو، عبداللّه‌ بن لطف‌اللّه؛ مجمع التواریخ السلطانیة؛ به اهتمام: مدرسی زنجانی، محمد؛ تهران ۱۳۶۴ش.
  61. حامدی، ابراهیم بن حسین؛ کنزالولد؛ تصحیح: غالب، مصطفی؛ دارالنشر خوانز شتاینر، لیسبادن، 1971.
  62. حر عاملی؛ محمد بن حسن‏؛ إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات؛ مؤسسة الأعلمي‏، چاپ اول، بيروت‏، 1425 ق‏.
  63. حر عاملی؛ وسائل الشیعة؛ محقق/ مصحح: گروه پژوهش مؤسسه آل البيت (عليهم السلام)؛ مؤسسة آل البيت (عليهم السلام)‌، چاپ اول،‌ قم‌، 1409 ق‌.
  64. حسنی رازی، سید مرتضی بن قاسم؛ تبصرة العوام فی معرفة مقالات الأنام؛ تصحیح: اقبال آشتیانی، عباس؛ انتشارات اساطير، چاپ دوم، تهران، 1364 ش.
  65. حفنی، عبدالمنعم؛ موسوعة الفرق و الجماعات و المذاهب و الأحزاب و الحرکات الاسلامیة؛ انتشارات: مکتبة المدبولی، چاپ سوم، قاهره، 2005 م.
  66. حقیقت، عبدالرفیع؛ تاریخ جنبش‌های مذهبی در ایران از کهن‌ترین زمان تاریخی تا عصر حاضر؛ کوش، تهران، ۱۳۷۶.
  67. حلبى‏، على اصغر؛ تاريخ علم كلام در ايران و جهان؛ انتشارات اساطير، چاپ دوم، تهران، 1376ش‏.
  68. حميدالدين كرمانى، احمد بن عبدالله، راحة العقل، تحقيق: غالب، مصطفى، دارالاندلس، چاپ دوم، بيروت، 1983م .
  69. خطیب، محمد احمد؛ عقیدة الدروز عرض و نقض اردن؛ مکتبة الاقصی، 1400 ق/1980م.
  70. خفاجی، عبدالمنعم محمد؛ الأزهر فی الف عام؛ عالم الکتب، بیروت، 1382 ق.
  71. خواجه نظام‌الملک؛ سیر الملوک (سیاست‌نامه)؛ به اهتمام: هیوبرت دارک؛ علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۷۲.
  72. دخویه؛ قرمطیان بحرین و فاطمیان؛ ترجمه: امیرخانی، محمد باقر؛ سروش، تهران، 1371ش.
  73. دشتی، علی؛ تصویری از ناصر خسرو؛ به کوشش: ماحوزی، مهدی؛ جاویدان، چاپ اول، تهران، 1362.
  74. دفتری‌، فرهاد؛ «غزالی‌ و اسماعیلیه‌«؛ معارف‌، ۱۳۶۳ش.‌
  75. دفتری، فرهاد؛ افسانه‌های حشاشین یا اسطوره‌های فدائیان اسماعیلی؛ ترجمه: بدره‌ای، فریدون؛ فرزان، تهران، ۱۳۷۶.
  76. دفتری، فرهاد؛ تاریخ و عقاید اسماعیلیه؛ ترجمه: بدره‌ای، فریدون؛ فرزان، تهران، ۱۳۷۵.
  77. دفتری، فرهاد؛ تحقیقات اسماعیلی و اسماعیلیان نخستین؛ کتاب آگاه، مجموعه مقالات درباره ایران و خاورمیانه، تهران، ۱۳۶۲.
  78. دفتری، فرهاد؛ مختصری در تاریخ اسماعیلیه؛ ترجمه: بدره‌ای، فریدون؛ تهران، ۱۳۷۸ش.
  79. دفتری، فرهاد؛ مدخل «اسماعیلیه» از دائرة المعارف بزرگ اسلامی، مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، چاپ اول، تهران، 1377.
  80. دهخدا، علی اکبر؛ لغت نامه دهخدا؛ دانشگاه تهران، ۱۳۷۷ش.
  81. ذهبی، شمس الدین؛ تاریخ الإسلام؛ تصحیح: تدمری، عمر عبدالسلام؛ دارالکتب العربی، بیروت، بی‌تا.
  82. رازی، ابو حاتم؛ کتاب الاصلاح؛ به اهتمام: مینوچهر، حسن و محقق، مهدی؛ انتشارات مؤسسه مطالعات اسلامی دانشگاه تهران، دانشگاه مک گیل، تهران، چاپ اول، 1377.
  83. رازی، ابوحاتم؛ اعلام النبوة؛ تصحیح: الصاوی، صلاح و اعوانی غلامرضا؛ انجمن شاهنشاهی فلسفه ایران، تهران، 1356ش.
  84. الراوندی، محمد بن على بن سليمان؛ راحة الصدور و آیة السرور در تاريخ آل سلجوق‏؛ تصحیح: اقبال، محمد و مینوی، مجتبی؛ امير كبير، چاپ دوم، تهران‏، 1364 ش.‏
  85. ربانی گلپایگانی، علی؛ درآمدی بر علم کلام؛ دارالفکر، قم، ۱۳۸۱.
  86. ربانی گلپایگانی، علی؛ فرق و مذاهب کلامی؛ مرکز جهانی علوم اسلامی، قم، چاپ اول، 1377ش.
  87. رحیمی، محمدعلی؛ اسماعیلیه؛ سفیر (فصلنامه تخصصی علوم اسلامی)؛ انتشارات جامعة المصطفی العالمیه، سال سوم، شماره 11، پاییز 1388.
  88. روحانی، سیدکاظم؛ تحلیلی بر نهضت‌های سیاسی ــ دینی ایران؛ کیهان، تهران، ۱۳۷۰.
  89. روحی میرآبادی، علیرضا؛ مجله تاریخ اسلام؛ هفتم مهر ماه سال 1385، شماره بیست و هفتم.
  90. زعبی، محمد علی؛ الدروز ظاهرهم و باطنهم؛ مکتبة العرفان، بی‌جا، بی‌تا.
  91. سایت اسلام کوئست.
  92. سایت آیة الله مکارم شیرازی.
  93. سایت حوزه نت.
  94. سایت زمانه.
  95. سایت سخن تاریخ.
  96. سایت واژه یاب.
  97. سایت ویکی پدیا.
  98. سایت ویکی شیعه.
  99. سایت ویکی فقه.
  100. سبحانى‏، جعفر؛ بحوث في الملل و النحل؛ مؤسسة النشر الإسلامي، مؤسسة الإمام الصادق (علیه السلام)، قم، بی تا.
  101. سبحانى، جعفر؛ فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى؛ مترجم: سبحانى، علي رضا؛ انتشارات توحيد قم، چاپ اول، قم، 1393/1435ق.
  102. سبزواری، ملا هادی؛ شرح المنظومه؛ تصحیح و تعلیق: حسن زاده آملی، حسن؛ تقدیم و تحقیق: طالبی، مسعود؛ نشر ناب، چاپ اول، تهران، 1413 ق/1992 م.
  103. ستوده، منوچهر؛ قلاع اسماعیلیه در رشته کوه‌های البرز؛ دانشگاه تهران، تهران، ۱۳۴۵.
  104. سجستانی‌، ابویعقوب؛ اثبات‌ النبوات؛ به‌ کوشش: تامر، عارف‌؛ دار المشرق، چاپ دوم، بیروت‌، بی تا‌.
  105. سجستانی‌، ابویعقوب‌؛ الینابیع‌، ایران‌ و یمن‌ سه‌ رساله اسماعیلی؛ به‌ کوشش:‌ هانری‌ کربن؛ تهران‌، ۱۳۴۰ش‌/۱۹۶۱م‌.
  106. سجستانی، ابویعقوب؛ الینابیع؛ تصحیح: غالب، مصطفی؛ المکتب التجاری للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، 1965م.
  107. سجستانی‌، ابویعقوب‌؛ کشف‌ المحجوب؛ تصحیح: هانری‌ کربن؛ انجمن ایران شناسی فرانسه در ایران، کتابخانه طهوری، چاپ سوم، تهران‌، 1367.
  108. سیف آزاد، عبدالرحمان؛ تاریخ خلفای فاطمی؛ دنیای کتاب، تهران، 1363.
  109. سیوطی، عبدالرحمن؛ حسن المحاظره؛ محقق: ابراهیم، محمد أبو الفضل؛ دار إحياء الكتب العربية، چاپ اول، مصر، 1387 هـ – 1967 م.
  110. شهرستانى، محمد بن عبدالکریم‏؛ الملل و النحل؛‏ محقق: بدران، محمد؛ الشریف الرضی،‏ چاپ سوم، قم،‏ 1364ش‏.
  111. شهرستانی، محمد بن عبدالکریم‏؛ توضیح الملل؛ ترجمه: ترکه، افضل الدین؛ تصحیح: جلالی نائینی، سید محمد رضا؛ انتشارات اقبال، تهران، 1361.
  112. شیروانی، زین العابدین؛ بستان السیاحة؛ تهران، ۱۳۱۵ش.
  113. صابری، حسین؛ تاریخ فرق اسلامی؛ سمت، چاپ اول، تهران، ۱۳۸۳ش.
  114. صدوق، محمد بن على؛ علل الشرائع؛ ترجمه: ذهنى تهرانى، محمد جواد؛ انتشارات مؤمنین‏، چاپ اول، قم‏، 1380ش‏.
  115. صدوق، محمد بن علی؛ کمال الدین و تمام النعمة؛ تصحیح: غفاری، علی اکبر؛ مکتبة الصدوق، 1390ق.
  116. صفا، ذبیح‌الله؛ تاریخ ادبیات ایران؛ فردوسی، چاپ دهم، تهران، 1369.
  117. صوری‌، محمد؛ القصیدة الصوریة؛ به‌ کوشش‌: تامر، عارف؛‌ دمشق‌، ۱۹۵۵م‌.
  118. طباطبایی، سیدمحمد حسین؛ شیعه در اسلام؛ دفتر نشر اسلامی، چاپ سیزدهم، قم، 1378ش.
  119. طوسى، نصيرالدين؛ قواعد العقائد؛ مقدمه و تحقيق و تعليق: خازم‏، على حسن؛ ناشر: دار الغربة، چاپ اول، لبنان، 1413 ق‏.
  120. طوسی، نصیرالدین؛ تصورات یا روضة التسلیم؛ تصحیح: ایوانف، ولادیمیر؛ آفتاب، چاپ اول، 1363.
  121. طوسی؛ محمد بن الحسن؛ کتاب الغیبة؛ محقق / مصحح: تهرانى، عباد الله و ناصح، على احمد؛ مؤسسة المعارف الاسلامیة، چاپ اول، قم، 1411ق.
  122. عارفی، محمداکرم؛ شیعیان پاکستان؛ ناشر: شیعه شناسی، چاپ اول، قم، 1385.
  123. عبیدلی، محمد بن محمد؛ تهذیب الأنساب و نهایة الأعقاب؛ محقق: محمودی، محمد کاظم؛ کتابخانه عمومی آیة الله مرعشی نجفی، قم، 1413ق.
  124. عرب‌ احمدی، امیر بهرام؛ آشنایی با شیعیان بهره داوودی؛‌ مجله اخبار شیعیان، شماره 42، اردیبهشت 1388ش.
  125. علیشاه، معصوم؛ طرائق الحقائق؛ تصحیح: محجوب، محمد جعفر؛ کتابخانه سیاسی، ۱۳۱۹ش.
  126. عمری، علی بن محمد؛ المجدی فی انساب الطالبین؛ محقق: مهدوی دامغانی، احمد؛ کتابخانه عمومی آیه الله مرعشی نجفی، قم، 1422ق/1380ش.
  127. غالب، مصطفی؛ اعلام اسماعیلیه؛ دارالیقظة، بیروت، ۱۹۶۴م.
  128. غالب، مصطفی؛ الدرر الثمینة تعالیم و ارشادات آقاخان؛ مطبعة الاهلیة، حماة، بی تا.
  129. غالب، مصطفی؛ تاریخ الدعوة الاسماعیلیة؛ دارالاندلس، بیروت، ۱۹۶۵م.
  130. الغرابی، علی مصطفی؛ تاریخ الفرق الاسلامیة؛ مصر، بی تا.
  131. غزالی، ابوحامد؛ فضائح الباطنیة؛ تصحیح: القطب، محمد علی؛ المکتبة العصریة، بیروت، 1421هـ / 2000م.
  132. غنیمه، عبدالرحیم؛ تاریخ دانشگاه‌های بزرگ اسلامی؛ مترجم: کسائی، نورالله؛ دانشگاه تهران، چاپ پنجم، 1394.
  133. فخر رازی؛ الشجرة المبارکة فی انساب الطالبیة؛ محقق: رجایی، سید مهدی؛ اشراف: مرعشی، محمود، کتابخانه عمومی آیة الله مرعشی نجفی، قم، 1419 ق/ 1377ش.
  134. فدائی خراسانی، محمد بن زین العابدین؛ تاریخ الإسماعیلیة یا هدایت المؤمنین الطالبین؛ تصحیح: الکساندر سیمونوف؛ انتشارات اساطیر، تهران، 1373.
  135. فرمانيان، مهدى؛ مقاله «خدا و صفات او از ديدگاه اسماعيليان» (از مجموعه مقالات کتاب اسماعيليه)، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، چاپ اول، قم، 1381ش.
  136. فرمانیان، مهدی؛ درسنامه تاریخ و عقائد اسماعیلیه؛ نشر ادیان، چاپ دوم، قم، 1389ش.
  137. فروخ صفار، محمد بن حسن؛ بصائر الدرجات؛ انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشی، قم، 1404 ق.
  138. فضائی، یوسف؛ اسماعیلیه و نهضت حسن صباح؛ عطائی، تهران، ۱۳۶۳.
  139. قاضى نعمان‏، تأويل الدعائم، دار المعارف‏، چاپ اول، قاهره، بی‌تا.
  140. قاضی‌ نعمان‌؛ اساس‌ التأویل؛ به‌ کوشش‌: تامر، عارف؛ بیروت‌، ۱۹۶۰م‌.
  141. قاضی نعمان؛ الأرجوزة المختارة؛ تصحیح: بقاعی، یوسف؛ بیروت، دارالأضواء، بی‌تا
  142. قاضی نعمان؛ المجالس و المسایرات؛ تصحیح: الفقهی، حبیب و شبوح، ابراهیم و یغلاوی، محمد؛ دار المنتظر، بیروت، بی‌تا.
  143. قاضی نعمان؛ دعائم الاسلام؛ مؤسسه آل البیت، چاپ دوم، قم، 1385ق.
  144. قاضی نعمان؛ رسالة افتتاح الدعوة؛ تصحیح: القاضی، وداد؛ دارالثقافة، بیروت، بی‌تا.
  145. قاضی نعمان؛ شرح الأخبار فی فضائل الائمة الاطهار؛ تصحیح: حسینی جلالی، سید محمد؛ مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم، بی‌تا.
  146. قرشي، إدريس عماد الدين؛ زهر المعاني؛ تقدیم و تحقیق: غالب، مصطفی؛ المؤسسة الجامعية للدراسات والنشر والتوزيع، بیروت، 2007م.
  147. قرطبی، عریب بن سعد؛ صلة تاریخ الطبری؛ لیدن، هلند، 1897م.
  148. كشى، محمد بن عمر؛ رجال الكشي‏؛ ‏انتشارات دانشگاه مشهد، 1348 ش‏.
  149. کاشانی، عبدالله بن علی؛ زبدة التواریخ: بخش فاطمیان و نزاریان؛ به کوشش: دانش‌پژوه، محمدتقی؛ مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، ۱۳۶۶ش.
  150. کامل حسین، محمد؛ الطائفة الاسماعیلیة؛ مکتبة النهضة المصریة، ۱۹۵۹م.
  151. ک‍رم‍ان‍ی، ح‍م‍ی‍دال‍دی‍ن؛ اقوال الذهبیة؛ ت‍ح‍ق‍ی‍ق‌ و ت‍ص‍ح‍ی‍ح و مقدمه:‌ ال‍ص‍اوی، ص‍لاح‌؛ م‍ق‍دم‍ه‌ ف‍ارس‍ی:‌ اعوانی، غ‍لام‌‍رض‍ا؛ انتشارات انجمن فلسفه ایران، تهران، 1397 ق.
  152. کرمانی، حمیدالدین؛ المصابیح فی اثبات الامامة؛ تصحیح: غالب، مصطفی؛ منشورات حمد، بیروت، 1969م.
  153. کلینی، محمد بن یعقوب؛ اصول الکافى؛ مترجم: مصطفوى، سید جواد؛ کتاب فروشى علمیه اسلامیه‏، چاپ اول، تهران، 1369ش.
  154. کلینی، محمد بن یعقوب؛ کافی؛ دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1365ش.
  155. کوهستانی، ابواسحاق؛ هفت باب؛ چاپ شده در کتاب فرقه اسماعیلیه هاجسن، بی جا، بی تا.
  156. گروه مذاهب اسلامی؛ اسماعیلیه (مجموعه مقالات)؛ مقدمه: دفتری، فرهاد؛ مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، چاپ اول، قم، 1381ش.
  157. لین پل، استانلی و دیگران؛ تاریخ دولت‌های اسلامی و خاندان‌های حکومت‌گر، ترجمه: سجادی، صادق، نشر تاریخ ایران، تهران، چاپ اول، 1363ش.
  158. مادلونگ، ویلفرد؛ فرقه‌های اسلامی؛ ترجمه: سری، ابوالقاسم؛ انتشارات اساطیر، تهران، 1377هـ.
  159. مادلونگ، ویلفرد؛ مکتب‌ها و فرقه‌های اسلامی در سده‌های میانه؛ ترجمه: قاسمی، جواد؛ بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی،‌ مشهد، 1375ش.
  160. مارشال هاجسن؛ اسماعیلیان در تاریخ (دولت اسماعیلیه)؛ ترجمه: آژند، یعقوب؛ مولی، تهران، ۱۳۶۳.
  161. مارشال هاجسن؛ فرقه اسماعیلیه؛ ترجمه: بدره‌ای، فریدون؛ انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، تهران، 1369هـ.
  162. مارکوپولو؛ سفرنامه مارکوپولو؛ ترجمه: صحیحی، حبیب‌الله؛ بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، ۱۳۵۰.
  163. ماهر محمد، سعاد؛ مساجد مصر و اولیاؤها الصالحون؛ قاهره، ۱۹۷۱.
  164. مایل هروی، نجیب؛ نامه الموت؛ بنگاه کتاب، بی‌تا.
  165. مجلسی، محمد باقر؛ بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (علیهم السلام)؛ محقق: جمعى از محققان؛ دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم، بیروت، 1403ق‏.
  166. مجمع علمی گوتنگین؛ اربعة کتب اسماعیلیة؛ تصحیح: اشتروتمان؛ مؤسسة النور للمطبوعات، بیروت، 2002 م.
  167. محمدعلی‌ بن ملاجیوا بهائی‌؛ موسم‌ بهار فی‌ اخبار الطاهرین‌ الاخیار؛ بمبئی‌، ۱۳۰۱ – ۱۳۱۱ق‌.
  168. مستوفی، حمدالله؛ تاریخ گزیده؛ به اهتمام: نوائی، عبدالحسین؛ امیرکبیر، تهران، ۱۳۳۹.
  169. مسعودی، علی بن حسین؛ التنبیه و الاشراف؛ ترجمه: پاینده، ابوالقاسم؛ شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1365.
  170. مسکویه، ابوعلی؛ تجارب الأمم؛ ترجمه: منزوی، علینقی؛ انتشارات توس، تهران، 1376ش.
  171. مشکور، محمد جواد؛ فرهنگ فِرَق اسلامی؛ انتشارات قدس رضوی، چاپ دوم، مشهد، 1372.
  172. مشکور، محمدجواد؛ تاریخ شیعه و فرقه های اسلام؛ اشراقی،تهران، ۱۳۷۹.
  173. مطهری، مرتضی؛ مجموعه آثار استاد شهید مطهری؛ صدرا، تهران، بی‌تا.
  174. مفيد، محمد بن محمد؛ الفصول المختارة؛ محقق / مصحح: مير شريفى، على‏؛ كنگره شيخ مفيد، چاپ اول، قم‏، 1413 ق‏. ‏
  175. مفید؛ محمد بن محمد؛ الإختصاص؛ محقق / مصحح: غفارى، على اكبر و محرمى زرندى، محمود؛ كنگره شيخ مفيد، چاپ اول، قم‏، 1413ق.
  176. مفید؛ محمد بن محمد؛ الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، محقق / مصحح: مؤسسة آل البيت (عليهم السلام)‏، کنگرۀ شیخ مفید، چاپ اول، قم، 1413ق.
  177. مقریزی، احمد؛ اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء؛ تصحیح: الشیال، جمال الدین، محمد حلمی، محمد احمد؛ قاهره، 1416ق / 1996م.
  178. مقریزی‌، احمد؛ الخطط؛ بولاق‌، ۱۲۷۰ق‌.
  179. موسوی خمينی، سید روح الله؛ تحرير الوسيلة؛ مؤسسه مطبوعات دار العلم‌، چاپ اول،‌ قم، بی تا.‌
  180. مؤید فی‌ الدین‌، هبةالله؛ المجالس‌ المؤیدیة؛ به‌ کوشش:‌ غالب‌، مصطفی؛ بیروت‌، ۱۹۷۴-۱۹۸۴م‌.
  181. مینوی، مجتبی؛ تاریخ و فرهنگ؛ خوارزمی، تهران، 1356ش.
  182. ناصر خسرو (قبادیانی)؛ خوان الاخوان؛ انتشارات کتابخانه بارانی، تهران – شاه آباد، بی‌تا.
  183. ناصر خسرو (قبادیانی)؛ سفرنامه‌ ناصر خسرو؛ به ‌کوشش: دبیرسیاقی، محمد؛ انتشارات زوار، چاپ دهم، ۱۳۸۹ش.
  184. ناصر خسرو (قبادیانی)؛ وجه دین؛ تصحیح: اعوانی، غلامرضا؛ انجمن شاهنشاهی فلسفه ایران، تهران، 1397ق.
  185. نبئی، ابوالفضل؛ نهضت‌های سیاسی مذهبی در تاریخ ایران از صدر اسلام تا عصر صفوی؛ دانشگاه فردوسی مشهد، مشهد، ۱۳۷۶ش.
  186. نجفی، محمد حسن؛ جواهر الکلام؛ دار احیاء التراث العربی، چاپ هفتم، بی تا.
  187. نجلا. م، ابوعزالدین؛ تحقیقی جدید در تاریخ؛ مذهب و جامعه دروزیان؛ ترجمه: نمایی، احمد؛ انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، 1372 ش.
  188. نوبختی، حسن بن موسی؛ فرق الشیعة؛ دار الأضواء، چاپ دوم‏‏، بیروت، 1404 ق.
  189. نویری‌، احمد؛ نهایة الارب؛ به‌ کوشش‌: عبدالعال، محمد جابر؛ قاهره‌، ۱۹۸۴م‌.
  190. نیشابوری‌، احمد؛ استتار الإمام‌؛ به‌ کوشش‌: ایوانف‌؛ مجلة کلیة الاداب‌ بالجامعة المصریة، ۱۹۳۶م‌.
  191. هالم، هاينس؛ ابن سينا و جنبش‌هاى باطنى؛ ترجمه: نورانى نژاد، حميده؛ كيهان شناسى پيشافاطمى اسماعيليه.
  192. هالم، هاینس؛ تشیع؛ ترجمه: اکبری، محمد تقی؛ نشر ادیان، چاپ اول، قم، 1385.
  193. همایی، جلال الدین؛ غزالی نامه؛ نشر هما، تهران، ۱۳۱۷.
  194. همدانی‌، حسین‌؛ الصلیحیون‌ و الحرکة الفاطمیة فی‌ الیمن‌؛ قاهره‌، ۱۹۵۵م‌.
  195. همدانی‌، حسین‌؛ فی‌ نسب‌ الخلفاء الفاطمیین؛ قاهره‌، ۱۹۵۸م‌.
  196. همدانی، رشیدالدین فضل‌الله؛ جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان و…)؛ به کوشش: دانش پژوه، محمد تقی و مدرسی زنجانی، محمد؛ بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1338ش.
  197. ولید، حسین‌ بن علی؛ رسالة المبدأ و المعاد، ایران‌ و یمن‌ (سه‌ رساله اسماعیلی‌)؛ به‌ کوشش:‌ هانری‌ کربن؛ تهران‌، ۱۳۴۰ش‌/۱۹۶۱م‌.
  198. ولید، علی‌ بن محمد؛ الذخیرة؛ به‌ کوشش‌: اعظمی‌، محمد حسن‌؛ بیروت‌، ۱۹۷۱م.
  199. ولید، علی‌ بن محمد؛ تاج‌ العقائد و معدن الفوائد؛ به‌ کوشش‌: تامر، عارف؛ بیروت‌، ۱۹۶۷م.
  200. یاسپرس، کارل؛ فلوطین؛ ترجمه: لطفی، محمد حسن؛ انتشارات خوارزمی، تهران، 1363.
  201. یحیی‌ بن حسین‌ بن قاسم‌؛ غایة الامانی‌؛ به‌ کوشش‌: عاشور، سعید عبدالفتاح‌؛ قاهره‌، ۱۹۶۸م.
  202. یمانی، طاهر بن ابراهیم؛ الأنوار اللطیفة فی حقیقة؛ تصحیح: الاعظمی، محمد حسن؛ الهیئة المصریة للعامة، قاهره، 1910 م.
  203. یمانی، طاهر بن ابراهیم؛ خمس رسائل اسماعیلیة (رساله ذهبیه)؛ گرد‌آوری و تصحیح: تامر، عارف؛ سلمیه سوریه، 1375 ق / 1956 م.
  204. یمانی، طاهر بن ابراهیم؛ کلام پیر؛ به سعی: ایوانف؛ بی جا، 1934 م.

[1]. مشکور، محمدجواد، فرهنگ فرق اسلامی، ص 47.

[2]. تارم، میثم، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص40؛ عارفی، محمداکرم، شیعیان پاکستان، ص67؛ برنجکار، رضا، آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی، ص 95.

[3]. رحیمی، محمدعلی، اسماعیلیه، سفیر (فصلنامه تخصصی علوم اسلامی)، سال سوم، شماره 11.

[4]. برگرفته از سایت تبیان.

[5]. البته گروهی به نام «ناووسیه» نیز به عدم وفات امام ششم (علیه السلام) معتقد بوده و گروه دیگری نیز به نام «سبطیه» به امامت محمد بن جعفر معتقد شدند که به دلیل انقراض این دو گروه، از بیان آنها صرف نظر می شود.

[6]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج 47، ص 250 و 251.

[7]. همان، ص 254.

[8]. همان، ج 37، ص 9 و 10.

[9]. جمعی از نویسندگان، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص 681، مدخل «اسماعیلیه» از فرهاد دفتری.

[10]. شهرستانی، محمد بن عبد الکریم‏، توضیح الملل، ترجمه: ترکه، افضل الدین، تصحیح: جلالی نائینی، سید محمد رضا، ج 1، ص 175.

[11]. نوبختی، حسن بن موسى‏، فرق الشیعة، ص 68؛ اشعری قمی، سعد بن عبدالله، المقالات و الفرق، تصحیح: مشکور، محمد جواد، ص 80.

[12]. بحار الانوار، ج 37، ص 9 و 10.

[13]. این موضوع را می توان از تعبیر امام کاظم (علیه السلام) دریافت که فرمود: «یرید عبدالله ان لا یعبد الله»، ر.ک: کلینی، کافی، ج 1، ص 351.

[14]. برای آگاهی بیشتر رجوع شود: کلینی، کافی، ج 1، ص 351 و 352، ح  7.

[15]. این کتاب در سال 1413 هـ ق، توسط کنگره شیخ مفید به چاپ رسیده و صفحات 308 به بعد آن در ارتباط با اسماعیلیه می باشد.

[16]. جمعی از نویسندگان، زیر نظر: احمد صدر حاج سید جوادی، کامران فانی و بهاء الدین خرمشاهی.

[17]. جمعی از نویسندگان، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص 681، مدخل «اسماعیلیه» از فرهاد دفتری.

[18]. همان، ص 682.

[19]. همان، ص 683؛ نوبختی‌، حسن‌، فرق‌ الشیعة، ج ۱، ص ۶۱ و 62‌.

[20]. نهضت اسماعیلی به مانند بسیاری از جنبش‌های مذهبی‌ـ‌سیاسی در جهان اسلام، از همان روزهای آغازین آن، به امر «دعوت» روی آوردند. امامان اسماعیلی، در دوره پیش از تشکیل دولت (دوره ستر)، با هدف گسترش عقاید مذهبی خود و نیز جذب پیرو، با به وجود آوردن دستگاه دعوت، به سازماندهی آن در قالب شبکه‌ای از «داعیان» پرداختند. داعیان اسماعیلی که تحت رهبری مستقیم امامان اسماعیلی قرار داشتند، برای ادای وظیفه‌ای که برای آنها در نظر گرفته شده بود، در سرزمین‌های اسلامی به امر دعوت پرداختند. در نتیجه فعالیت این داعیان و به طور کلی دستگاه دعوت بود که زمینه‌های لازم برای تشکیل دولت فاطمی و ظهور امامان اسماعیلی فراهم گردید. وظیفه این داعیان تماس مستقیم با مردم و دعوت آنها به کیش اسماعیلی و آشنا ساختن آنها با عقاید این مذهب بود.

روند تبلیغ دعوت اسماعیلی به وسیله داعیان به زمان زیادی نیاز داشت. داعی برای انجام وظیفه خود، ضمن تماس با اشخاص معینی در ابتدا به گفتگو با آنها پرداخته و سعی می‌کرد تا کنجکاوی آنها را درباره تعالیم و عقاید اسماعیلی برانگیزد و به تدریج و پس از طی کردن مراحل هفت یا نه گانه دعوت، او را با عقاید خاص اسماعیلی آشنا می‌کرد. داعی باید با حزم و حوصله، فرد مبتدی را با عقاید اسماعیلی آشنا می‌ساخت. پس از گرویدن فرد مستجیب (نوگرویده)، برای تکمیل ایمان و نیز آگاهی او بر عقاید اسماعیلی لازم بود تا تمامی مراحل دعوت طی شود. پس از پایان همه این مراحل بود که او مؤمن واقعی اسماعیلی به شمار می‌رفت و می‌توانست با امام اسماعیلی دیدار نماید. ر.ک: باشگاه اندیشه.

[21]. دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص 683 و 684؛ نیشابوری‌، احمد، استتار الامام‌، ج ۱، ص ۹۵؛ همدانی‌، حسین‌، فی‌ نسب‌ الخلفاء الفاطمیین‌، ج ۱، ص۱۰ – ۱۲‌.

[22]. مقریزی‌، احمد، اتعاظ الحنفاء، به‌ کوشش:‌ جمال‌الدین‌ شیال‌ و محمد حلمی‌ محمد احمد، ج ۱، ص۱۶۰ و 166 و 168.

[23]. قاضی‌ نعمان‌، افتتاح‌ الدعوة، به‌ کوشش:‌ القاضی‌، وداد، ج ۱، ص ۳۲ – ۴۷؛ ادریس‌ بن حسن‌، عیون‌ الاخبار، به‌ کوشش:‌ غالب، مصطفی،‌ ج ۴، ص۳۹۶ به‌ بعد‌؛ همدانی‌، حسین‌، الصلیحیون‌ و الحرکة الفاطمیة فی‌ الیمن، ج ۱، ص ۲۷ به‌ بعد‌‌؛ دفتری‌، فرهاد، «غزالی‌ و اسماعیلیه‌«، ج ۱، ص۱۱۶ به‌ بعد‌.

[24]. ثابت‌ بن سنان‌، تاریخ‌ اخبار القرامطة، به‌ کوشش‌: سهیل‌ زکار، ج ۱، ص۱۲-۱۶؛ ابن ‌دواداری‌، ابوبکر، کنز الدرر، جزء ششم‌، به‌ کوشش:‌ منجد، صلاح‌الدین، ج ۶، ص ۵۵ – ۶۲ و 91‌؛ نویری‌، احمد، نهایة الارب‌، به‌ کوشش:‌ عبدالعال، محمد جابر‌، ج ۲۵، ص۲۳۳ به‌ بعد‌؛ اتعاظ الحنفاء، به‌ کوشش:‌ جمال‌الدین‌ شیال‌ و محمد حلمی‌ محمد احمد، ج ۱، ص ۱۵۹ به‌ بعد‌.

[25]. نظام‌ الملک‌، سیاست‌ نامه‌، به‌ کوشش:‌ هیوبرت‌ دارک، ج ۱، ص ۲۸۲- ۲۹۵ و 297 – 305‌‌.

[26]. رک: کنز الدرر، جزء ششم‌، به‌ کوشش‌: منجد، صلاح‌الدین، ج ۶، ص ۶۵ – ۶۸‌؛ نهایة الارب‌، به‌ کوشش:‌ عبدالعال، محمد جابر، ج ۲۵، ص ۲۱۶‌.

[27]. برگرفته از ویکی فقه

[28]. كشى، محمد بن عمر، رجال الكشي‏، ص 245.

[29]. جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، تصحیح: قزوینی، محمد بن عبدالوهاب ، ج 3، ص 145؛ همدانی، رشید الدین فضل الله، جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، به کوشش: دانش پژوه، محمد تقی، و مدرسی زنجانی، محمد ، ص 9.

[30]. صدوق، محمد بن علی، کمال الدین و تمام النعمه، تصحیح: غفاری، علی اکبر، ص 70.

[31]. علم انساب از تعیین نسب (نژاد و تبار) مردم و روش‌های پژوهش در آن، با هدف پرهیز از خطا در تعیین نسب اشخاص سخن می‌گوید، اسلام کوئست

[32]. ر.ک: دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 121؛ جمعی از نویسندگان، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص 683، مدخل «اسماعیلیه» از فرهاد دفتری.

[33]. از فرق اسماعيليه و پيروان عبداللّه بن ميمون قدّاح. ر.ک: مشکور، محمد جواد؛ فرهنگ فِرَق اسلامی، ص 434.

[34]. ابن عنبه، عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب، ص 215 و 216.

[35]. همان، ص 216؛ نیز بنگرید: عبیدلى، محمد بن محمد، تهذیب الانساب و نهایة الاعقاب، محقق: محمودی، محمد کاظم، ص 172؛ ابن طقطقى، محمد بن علی بن علی بن طباطبا، الاصیلى فی انساب الطالبین، محقق: رجایی، سید مهدی، ص 196 – 202؛ فخر رازى، الشجرة المبارکة فی انساب الطالبیة، محقق: رجایی، سید مهدی؛ اشراف: مرعشی، سید محمود؛ ص 115 – 117؛ عمرى، علی بن محمد، المجدى فی انساب الطالبین، محقق: مهدوی دامغانی، احمد، ص 99 – 102.

[36]. فرمانیان، مهدی، درسنامه تاریخ و عقائد اسماعیلیه، ص 41.

[37]. برگرفته از سایت اطلاع رسانی آیت الله مکارم.

[38]. دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص 683، مدخل «اسماعیلیه» از فرهاد دفتری.

[39]. اشعری قمی، سعد بن عبدالله، المقالات و الفرق، تصحیح: مشکور، محمد جواد، ص 80 و 81.

[40]. ولادیمیر ایوانف، یکی از مهم‌ترین بنیان‌گذاران مطالعات جدید اسماعیلی است.

[41]. فرهاد دفتری (متولد ۱۳۱۷ در بروکسل) مورخ و اسماعیلی‌شناس ایرانی است. او مَدخل‌هایی را در دانشنامه جهان اسلام و ایرانیکا و دانشنامه اسلام نوشته ‌است.

[42]. دفترى، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 115؛ سجستانى، ابویعقوب، اثبات النبوات، به‌ کوشش: تامر، عارف‌، ص 190.

[43]. فرمانیان، مهدی، درسنامه تاریخ و عقائد اسماعیلیه، ص 40.

[44]. برگرفته از سایت آیت الله مکارم. 

[45]. نوبختی، ابی محمد الحسن بن موسی، فرق الشیعه، ترجمه: مشکور، محمدجواد، ص ۷۷.

[46]. جاسم، محمد حسین، تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم، ترجمه: آیت‌اللهی، محمد تقی، ص ۶۴.

[47]. آقانوری، علی، خاستگاه تشیع و پیدایش فرقه های شیعی درعصر امامان، ص ۲۹۳ به بعد.

[48]. کلینی، محمد، اصول كافی، ج ۱، ص ۳۱۰، ح ۱۳.

[49]. طباطبایی، سید محمد حسین، شیعه در اسلام،  ص ۳۲.

[50]. ر.ک: حامدی، ابراهیم بن حسین، کنز الولد، تصحیح: غالب، مصطفی، ص 10 – 13.

[51]. طوسی، نصیرالدین، تصورات یا روضة التسلیم، تصحیح: ایوانف، ولادیمیر، ص 7.

[52]. ر.ک: تامر، عارف، تاریخ الإسماعیلیة، ص 191 – 199؛ قرشي، إدريس عماد الدين، زهر المعانی، تقدیم و تحقیق: غالب، مصطفی، ص 22 – 33؛ سجستانی‌، ابویعقوب، کشف المحجوب، تصحیح: هانری‌ کربن، ص 14 و 15.

[53]. سبحانی، جعفر، بحوث فی الملل و النحل، ج ‏8، ص 191- 199.

[54]. کنز الولد، تصحیح: غالب، مصطفی، ص 43.

[55]. غزالی، ابوحامد، فضائح الباطنیة، تصحیح: القطب، محمد علی، ص 38 – 40.

[56]. ولید، علی بن محمد، تاج العقائد و معدن الفوائد، به کوشش: تامر، عارف، ص 155 – 148.

[57]. مباحث توحيد اسماعيليه برگرفته از مقاله «خدا و صفات او در نگاه اسماعيليان» به قلم: «مهدی فرمانیان» است كه براى دسترسی به منابع آن مى توان به کتاب اسماعیلیه (مجموعه مقالات) مراجعه نمود. این کتاب مشتمل بر 12 عنوان مقاله در رابطه با تاریخ و عقاید اسماعیلیه به قلم اساتید مختلف می‌باشد. کتاب فوق الذکر در سال 1381 به وسیله مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب قم به چاپ رسیده است که از یک پیش‌گفتار، دوازده عنوان مقاله، فهرست تفصیلی، کتاب نامه و نمایه تشکیل شده است. تعداد صفحات آن 696 صفحه است. ر.ک: گروه مذاهب اسلامی، اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، مقدمه: دفتری، فرهاد، ص 62 – 73.

[58]. اعراف، 180.

[59]. فلسفه نوافلاطونی اسلامی در محیطی رشد یافت که قبلاً متأثر از تفکر افلوطین و ارسطو بود. افلوطین در اسکندریه تحصیل نمود و برنامه درسی فلسفی اسکندریه شامل مطالعه آثار اشخاصی چون فرفوریوس و پروکلوس بود. در ارتباط با این محققان دو کانال عمده فلسفه نوافلاطونی اسلامی، کتاب معروف به الهیات ارسطو و کتاب العلة بودند. دیگر شهرهای مورد علاقه این فیلسوفان در همان زمان ظهور اسلام در قرن اول هجری (قرن هفتم میلادی) عبارت بودند از جندی شاپور و حران.

[60]. يكى ديگر از تأويلات اسماعيليه، مسئله نطقاء سبعه يا حروف سبعه است (آ، ن، ا، م، ع، م، ق) كه حروف نخست نام‌هاى ناطقان هفت گانه يعنى 1ـ آدم، 2ـ نوح، 3ـ ابراهيم، 4ـ موسى، 5ـ عيسى، 6ـ محمد، 7ـ قائم است، فرهنک عقاید و مذاهب اسلامی.

[61]. ر.ک: فرمانيان‌، مهدى، مقاله «خدا و  صفات او از ديدگاه اسماعيليان » (از مجموعه مقالات کتاب اسماعيليه)، ، ص 50 – 53؛ هاينتس هالم، ابن سينا و جنبش‌هاى باطنى، ترجمه: نورانى نژاد، حميده، مقاله كيهان شناسى پيشافاطمى اسماعيليه، ص 351 – 337.

[62]. انبعاث يعنى بدون قصد و به طور قهرى كارى را انجام دادن، برخلاف ابداع كه با قصد صورت مى گيرد.

[63]. البته حميد الدين كرمانى سلسله صدور بعد از عقل اول را با عقول عشره نشان مى دهد كه مقدارى با اين تفكر متفاوت است.

[64]. این زیر موضوع برگرفته از مقاله «خدا و صفات او در نگاه اسماعيليان» به قلم: مهدی فرمانیان است كه براى دسترسی به منابع آن مى توان به این مقاله مراجعه نمود. ر.ک: گروه مذاهب اسلامی، اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، مقدمه: دفتری، فرهاد، ص 33 – 73.

[65]. سبحانی، جعفر، بحوث فی الملل و النحل، ج ‏8، ص 202 – 208.

[66]. نوشتاری که خلاصه آن را می‌خوانيد، بخشی از مقاله دوّم کتاب اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، با عنوان «نبوت از دیدگاه اسماعیلیان» به قلم دکتر مصطفی سلطانی است. ر.ک: گروه مذاهب اسلامی، اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، مقدمه: دفتری، فرهاد، ص 62 – 73.

[67]. سابق و تالی دو اصل اولیه اند. این دو همان عقل و نفس می باشند که از آنها جد و فتح و خیال به طریق انبعاث صادر شده است. ر.ک: دفتری، فرهاد؛ تاریخ و عقاید اسماعیلیه؛ ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 279؛ سجستانی‌، ابویعقوب‌؛ کشف‌ المحجوب؛ تصحیح: هانری‌ کربن، ص 17.

[68] . بقره، 253.

[69]. نام وی احمد بن حمدان رازی؛ صاحب کتاب «اعلام النبوة» است. وی در ری به دنیا آمد و در سال 322هـ درگذشت.

[70]. برای دست یابی  به آیات و روایات مربوطه، به کتاب اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، ص83 و 84، رجوع شود.

[71]. برگرفته از: مقاله «نبوت از دیدگاه اسماعیلیان» به قلم دکتر مصطفی سلطانی؛ از مقالات کتاب اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، ص 84 – 91.

[72]. ک‍رم‍ان‍ی‌، ح‍م‍ی‍دال‍دی‍ن‌، اقوال الذهبیة، ت‍ح‍ق‍ی‍ق‌ و ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ و م‍ق‍دم‍ه:‌ الصاوی، ص‍لاح‌، م‍ق‍دم‍ه‌ ف‍ارس‍ی:‌ اعوانی، غ‍لام‍رض‍ا، ص 15.‌

[73]. ر.ک: ناصر خسرو (قبادیانی)، خوان الاخوان، ص 269.

[74]. اقوال الذهبیة، همان.

[75]. خوان الاخوان، همان.

[76]. اقوال الذهبیه، همان.

[77]. خوان الاخوان، ص 48.

[78]. طوسی، نصیر الدین، تصورات یا روضة التسلیم، تصحیح: ولادیمیر ایوانف، ص 102.

[79]. سجستانی، کشف المحجوب، تصحیح: هانری‌ کربن، ص 69؛ برای کسب اطلاعات بیشتر در این مورد، به مقاله «نبوت از دیدگاه اسماعیلیان» از مقالات کتاب اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، ص 91 و 92 رجوع شود.

[80]. برگرفته از: مقاله «نبوت از دیدگاه اسماعیلیان» به قلم دکتر مصطفی سلطانی، از مقالات کتاب اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، ص 91 – 95.

[81]. سجستانی‌، ابویعقوب‌، اثبات النبوات، به‌ کوشش: تامر، عارف، ص 147، 59 و 69؛ مادلونگ، ویلفرد، مکتب‌ها و فرقه‌های اسلامی در سده‌های میانه، ترجمه: قاسمی، جواد،‌ ص 242.

[82]. ولید، علی بن محمد، تاج العقائد و معدن الفوائد، به‌ کوشش‌: تامر، عارف، ص 96؛ابراهیمی دینانی، غلام‌حسین، ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، ص 97؛ برای کسب اطلاعات بیشتر در این مورد، به مقاله نبوت از دیدگاه اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، ص 91 –  93 رجوع شود.

[83]. ر.ک: مقاله «نبوت از دیدگاه اسماعیلیان» به قلم دکتر مصطفی سلطانی، از مقالات کتاب اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، ص 95 – 109.

[84]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقائد اسماعیلیه، ترجمه: بدره ای، فریدون، ص 272، برای کسب اطلاعات بیشتر در این مورد و اختلافشان به کتاب اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، ص 101 و 102 مراجعه شود.

[85]. رازی، ابو حاتم، کتاب الاصلاح، به اهتمام: مینوچهر، حسن و محقق، مهدی، ص 56؛ تاریخ و عقائد اسماعیلیه، ترجمه: بدره ای، فریدون، ص 125؛ مادلونگ، ویلفرد، مکتب‌ها و فرقه‌های اسلامی در سده‌های میانه، ترجمه: قاسمی، جواد، ص 242.

[86]. امامی که امامت در فرزندان او ادامه یابد و حامل نور الهی باشد. ر.ک: فرمانیان، مهدی، درسنامه تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص 199.

[87]. سجستانی‌، ابو‌یعقوب‌، اثبات النبوات، به‌ کوشش: تامر، عارف‌، ص 181؛ ابراهیمی‌دینانی، غلام‌حسین، ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، ص 97 – 106؛ ر ک: تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 253.

[88]. ر.ک: تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 263؛ ر ک: غالب، مصطفی، اعلام اسماعیلیه، ص 263.

[89]. سجستانی، ابو یعقوب، کشف المحجوب، تصحیح: هانری‌ کربن، ص 79؛ اثبات النبوات، به‌ کوشش: تامر، عارف‌، ص 161.

[90]. ناصرخسرو (قبادیانی)، خوان الاخوان، ص 274.

[91]. آل عمران، 33 و 34.

[92]. اثبات النبوات، به‌ کوشش: تامر، عارف‌، ص 156؛ برای کسب اطلاعات بیشتر در این مورد رجوع شود به مقاله «نبوت از دیدگاه اسماعیلیان» از مقالات کتاب اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، ص 108 و 109.

[93]. افلوطین به عنوان پایه گذار مکتب نوافلاطونى در سال 205 م به دنیا آمد و در اسکندریّه مصر به جمع فیلسوفان پیوست. تا چهل سالگى درس خواند و از چهل تا پنجاه سالگى تدریس کرد. در ادامه بنابر اصرار شاگردان شروع به نوشتن کرد. نوشته‌هاى افلوطین را که جمعاً پنجاه و چهار رساله است، شاگردش فرفوریوس جمع آورى کرد و نام آنها را انیاد نامید. انیاد یعنى نه گانه، یعنى فرفوریوس این رساله‌ها را در شش جلد نُه تایى جمع آورى کرد. وقتى این کتاب به جهان اسلام وارد شد نام تاسوعات (نُه تایى) به خود گرفت. ر.ک: پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت الله العظمی مکارم شیرازی.

[94]. یاسپرس، کارل، دوره آثار فلوطین، لطفى، محمد حسن، ج 1، ص 467 ـ 658.

[95]. در جهان اسلام به این بخش‌ها میمر مى‌گفتند، درباره مباحث نفس اثولوجیا و تعلیقه قاضى سعید قمى به بحث نفس اثولوجیا بنگرید: آشتیانى، سید جلال الدین، آثار حکماى الهى ایران، ج 3، ص 19 ـ 286.

[96]. ر.ک: جمعی از نویسندگان، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 9، مدخل افلوطین، ص 602ـ 604؛ دوره آثار فلوطین، لطفى، محمد حسن، ص 90 ـ 112.

[97]. نسفى و ابویعقوب سجستانى نفس انسان را از اجزاء نفس کلى دانسته، ولى ابوحاتم رازى و حمیدالدین کرمانى و دیگران نفس ناطقه را از آثار نفس کلى مى دانند.

[98]. اسماعیلیان معتقدند در عالم بالا از ابداع یا مبدَع اول (عقل اول)، عقل ثانی منبعث می شود و آن همان نفس کلی است که در زبان سنت، قلم نامیده می شود. ر.ک: مقاله «معاد از دیدگاه اسماعیلیان» به قلم: عبدالعلی صاعد رازی، از کتاب اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، ص 191.

[99]. فرمانیان، مهدی، درسنامه تاریخ و عقائد اسماعیلیه، ص 212.

[100]. سبزواری، ملا هادی، شرح المنظومه، تصحیح و تعلیق: حسن زاده آملی، حسن، تقدیم و تحقیق: طالبی، مسعود، ج 5، ص 195 و 196.

[101]. حميدالدين كرمانى، احمد بن عبدالله، راحة العقل، تحقيق: غالب، مصطفى، ص 364.

[102]. سجستانی، ابویعقوب، الینابیع، تصحیح: غالب، مصطفی، ص 16.

[103]. ر.ک: سبحانی، جعفر، بحوث فی الملل و النحل، ج ‏8، ص 227 – 230؛ سبحانى، جعفر، فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، مترجم: سبحانى، علي رضا، ج 7 و 8، ص 371 – 374.

[104]. سبحانی، جعفر، بحوث فی الملل والنحل، ج ‏8، ص 209 – 211.

[105]. سبحانى، جعفر، فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، مترجم: سبحانى، علي رضا، ج 7 و 8، ص 358 و 359.

[106]. بحوث فی الملل والنحل، ج ‏8، ص 212.

[107]. همان، ص 213 – 223.

[108]. سبحانی، جعفر، بحوث في الملل و النحل، ج ‏8، ص 236.

[109]. همان، ص 238.

[110]. همان، ص 239.

[111]. همان، ص 242.

[112]. همان، ص 244.

[113]. همان، ص 246.

[114]. ر.ک: تامر، عارف، الإمامة في الاسلام، ص 145 – 161.

[115]. بحوث في الملل و النحل، ج ‏8، ص 246.

[116]. ر.ک: سبحانی، جعفر، بحوث في الملل و النحل، ج ‏8، ص 69 و 107 – 142.

[117]. ر.ک: همان، ص 71 – 102.

[118]. ر.ک: همان، ص 107 – 142.

[119]. ر.ک: تامر، عارف، الإمامة فی الإسلام، ص 103 و 104و 165؛ سبحانی، جعفر، بحوث في الملل و النحل، ج 8، ص 70.

[120]. ر.ک: ابن خلكان، احمد بن محمد، وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزمان‏، محقق: عباس، احسان‏، ج 7، ص 158؛ سبحانی، جعفر، بحوث في الملل و النحل، ج 8، ‏ص 143 – 150؛ سبحانى، جعفر، فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، مترجم: سبحانى، علي رضا، ص 325.

[121]. فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، مترجم: سبحانى، علي رضا، ص 328.

[122]. سبحانی، جعفر، بحوث في الملل و النحل، ج ‏8، ص 155.

[123]. ر.ک: تامر، عارف، الامامة فی الاسلام، ص 185 – 207؛ بحوث في الملل و النحل، ج ‏8، ص 156.

[124]. الامامة فی الاسلام، ص 209 – 226؛ بحوث في الملل و النحل، ص 157.

[125]. بحوث في الملل و النحل، ج ‏8، ص 155.

[126]. منظور از عسکری در این روایت، ابی الحسن امام هادی (علیه السلام) است؛ زیرا به آن حضرت نیز علاوه بر امام یازدهم، عسکری گفته می شود. شیخ صدوق می فرماید: از مشايح و اساتيدمان (رضى اللَّه عنهم) شنيدم كه مى‏فرمودند: محلّه‏اى كه اين دو امام همام؛ يعنى على بن محمّد و حسن بن على (عليهما السّلام) در «سرّ من رأى» مسكن قرار داده بودند به عسكر موسوم بود؛ از اين رو به هر يک از اين دو بزرگوار عسكرى گفته شد. ر.ک: صدوق، محمد بن على، علل الشرائع، ترجمه: ذهنى تهرانى، محمد جواد، ج ‏1، ص 773.

[127]. مفید، محمد بن محمد، الإختصاص، محقق / مصحح: غفارى، على اكبر و محرمى زرندى، محمود، ص 290؛ فروخ صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ص 97؛ مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، محقق: جمعى از محققان، ج 47، ص 82؛ حر عاملی، محمد بن حسن‏، إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج 3، ص 165‏.

[128]. بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، محقق: جمعى از محققان، ج 48، ص 22.

[129]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج 1، ص 327، ح 10.

[130]. مفید، محمد بن محمد، الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، محقق / مصحح: مؤسسة آل البيت (عليهم السلام)‏، ج 2، ص 318.

[131]. طوسی، محمد بن الحسن، کتاب الغیبة، محقق / مصحح: تهرانى، عباد الله و ناصح، على احمد، ص 82 و 83 و 200.

[132]. إربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج 2، ص 406.

[133].  بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، محقق: جمعى از محققان، ج 50، ص 241، ح 6.

[134]. این امامزادۀ بزرگوار به نام محمد و با لقب ابوجعفر در زمان حیات امام هادی (علیه السلام) وفات کرده و مزار ایشان با عنوان «سید محمد» در شهر «بلد» عراق که میان «بغداد» و «سامرا» قرار دارد، مورد احترام شیعیان است.

[135]. نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام، ج 2، ص 219.

[136]. بر اساس توصیه‌های معصومان (علیهم السلام)، لازم نیست که یک روایت را دقیقاً با همان متن ارائه شده از سوی امام نقل نمود، بلکه اگر متن دقیق آن در ذهن راوی وجود نداشته باشد، می توان از متن دیگری استفاده کرد که همان معنا را داشته باشد. ر.ک: حر عاملی، وسائل الشیعة، ج 27، ص 80، ح 33255؛ «قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) إِنِّي أَسْمَعُ الْكَلَامَ مِنْكَ فَأُرِيدُ أَنْ أَرْوِيَهُ كَمَا سَمِعْتُهُ مِنْكَ فَلَا يَجِي‏ءُ قَالَ فَتَعَمَّدُ ذَلِكَ قُلْتُ لَا قَالَ تُرِيدُ الْمَعَانِيَ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ فَلَا بَأْس‏».

[137]. «فَقَالَ يَا وَلِيدُ لَا وَ اللَّهِ فَإِنْ كُنْتُ فَعَلْتُ فَإِلَى فُلَانٍ يَعْنِي أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى (علیه السلام) وَ سَمَّاه‏».

[138]. ظاهرا نوه محمد بن اسماعیل می باشد.

[139]. در خصوص زندگی و احوال ائمه مستور، ر.ک: ثابت بن سنان؛ اخبار القرامطة فی الإحساء الشام، العراق، الیمن، تصحیح: زکار، سهیل، ص 289 ـ 273؛ ادریس، عمادالدین، عیون الاخبار و فنون الاثار، تصحیح: غالب، مصطفی، ج 4، ص 358 ـ 380 و 467؛ غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیة، ص 152 ـ 157.

[140]. درباره این مقامات ر.ک: تاریخ الدعوة الاسماعیلیة، ص 41.

[141]. ولید، علی بن محمد، تاج العقائد و معدن الفوائد، به کوشش: تامر، عارف، ص 68.

[142]. ابن حزم، علی بن احمد، الفصل فی الملل و الأهواء و النحل، ج 5، ص 179؛ نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعة، ص 26 – 29؛ صدوق، محمد بن علی، کمال الدین و تمام النعمة، تصحیح: غفاری، علی اکبر، ص 32 ـ 36.

[143]. فرق الشیعة، ص 30 ـ 31 و 33 – 34.

[144]. همان، ص 35.

[145]. الفصل فی الملل و الأهواء و النحل، ج 5، ص 179؛ بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بين الفرق و بيان الفرقة الناجية منهم، ص 45.

[146]. الفرق بين الفرق و بيان الفرقة الناجية منهم، ص 23؛ ابن حزم به آنها جارودیه گفته است: الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج 5، ص 179.

[147]. اشعری، ابوالحسن علی، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، ترجمه: مؤیدی، حسن، ص 21؛ صدوق، ابن بابویه قمی، کمال الدین و تمام النعمه، ص 37؛ الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، ص 180.

[148]. الفرق بين الفرق و بيان الفرقة الناجية منهم، ص 46.

[149]. مفيد، محمد بن محمد، الفصول المختارة، محقق / مصحح: مير شريفى، على‏، ص 305؛ ابن هیثم، جعفر بن احمد بن محمد، المناظرات، تصحیح: مادلونگ، ویلفرد/والکر، پاول، ص 36؛ شهرستانى، محمد بن عبد الکریم‏، الملل و النحل،‏ محقق: بدران، محمد، ج 1، ص 226.

[150]. حسنی رازی، سید مرتضی بن قاسم، تبصرة العوام فی معرفة مقالات الأنام، تصحیح: اقبال آشتیانی، عباس، ص 182؛ فدائی خراسانی، محمد بن زین العابدین، تاریخ اسماعیلیه یا هدایت المؤمنین الطالبین، تصحیح: الکساندر سیمونوف، ص 14.

[151]. ر.ک: الملل و النحل، همان.

[152]. همان، ص 226 و 227.

[153]. همان، ص 227؛ مجمع العلمی گوتنگین، اربعة کتب اسماعیلیة، تصحیح اشتروتمان، ص 15 و 16.

[154]. تاریخ اسماعیلیه یا هدایت المؤمنین الطالبین، تصحیح: الکساندر سیمونوف، ص 16.

[155]. کمال الدین و تمام النعمة، تصحیح: غفاری، علی اکبر، ص 71 ـ 73.

[156]. الفصول المختارة، محقق / مصحح: مير شريفى، على‏، ص 305.

[157]. همان، ص 306.

[158]. برگرفته: از روحی میرآبادی، علیرضا (استاد یار دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوی)، «مهدویت از دیدگاه اسماعیلیان و قرمطیان»، مجله تاریخ اسلام، هفتم مهر ماه سال 1385، شماره بیست و هفتم.

[159]. برخی منابع، اسماعیل، و برخی دیگر، عبدالله را پسر بزرگ امام جعفر صادق (علیه السلام)  دانسته‌اند. دسته‌ای از شیعیان معتقد به امامت عبدالله شدند که به فطحیه معروف شدند. ر.ک: ابن هیثم، جعفر بن احمد بن محمد، المناظرات، تصحیح: مادلونگ، ویلفرد/ والکر، پاول، ص 35.

[160]. برای اطلاع از زندگی اسماعیل مراجعه کنید به: کرمانی، حمیدالدین، المصابیح فی اثبات الامامة، تصحیح: غالب، مصطفی، ص 129 ـ 130؛ تامر، عارف، تاریخ الاسماعیلیة، ص 117.

[161]. جوینی، تاریخ جهانگشای، تصحیح: قزوینی، محمد بن عبدالوهاب، ج 3، ص 148؛ صدوق، محمد بن علی، کمال الدین و تمام النعمة، ص 71؛ قاضی نعمان، شرح الأخبار فی فضائل الائمة الأطهار، تصحیح: حسینی جلالی، سید محمد، ج 3، ص 390؛ ادریس، عمادالدین، عیون الاخبار و فنون الآثار، تصحیح: غالب، مصطفی، ج 5، ص 334.

[162]. برگرفته از: روحی میرآبادی، علیرضا (استاد یار دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوی)، «مهدویت از دیدگاه اسماعیلیان و قرمطیان»، مجله تاریخ اسلام، هفتم مهر ماه سال 1385، شماره بیست و هفتم.

[163]. ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، تاریخ ابن خلدون، ج 4، ص 29.

[164]. نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعة، ص 68 و 69؛ اشعری قمی، سعد بن عبدالله، المقالات و الفرق، تصحیح: مشکور، محمد جواد، ص 81؛ شهرستانی، محمد بن عبد الکریم‏، الملل و النحل،‏ محقق: بدران، محمد، ج 1، ص 197.

[165]. برای اطلاع بیشتر ر.ک: ابن هیثم، جعفر بن احمد بن محمد، المناظرات، تصحیح: تصحیح: مادلونگ، ویلفرد/ والکر، پاول، ص 56.

[166]. برای اطلاع بیشتر از زندگی محمد بن اسماعیل، ر. ک: ادریس، عمادالدین، عیون الاخبار و فنون الآثار، تصحیح: غالب، مصطفی، ج 4، ص 351 ـ 354؛ تامر، عارف، تاریخ الاسماعیلیة، ص 117 و 118.

[167]. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول الکافى، مترجم: مصطفوى، سید جواد، ج 2، ص 400 – 402.

[168]. حسن ابراهیم حسن و شرف طه، عبیدالله المهدی، ص 37 ـ 38؛ فرق الشیعة، ص 72 ـ 74.

[169]. جمع متم؛ به معنای تکمیل کننده.

[170]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 163 و 164؛ یمانی، طاهر بن ابراهیم، الأنوار اللطیفة فی حقیقة، تصحیح: الأعظمی، محمد حسن، ص 126؛ حامدی، ابراهیم بن حسین، کنزالولد، تصحیح: غالب، مصطفی، ص 254.

[171]. ابن جوزی، ابوالفرج عبدالرحمن، تبلیس ابلیس، ص 12.

[172]. ابراهیم حسن، حسن و طه احمد شرف، عبیدالله المهدی امام الشیعة الاسماعیلیة و موسس الدولة الفاطمیة فی بلاد مغرب، ص 39.

[173]. تاریخ و عقاید اسماعیلیه، همان.

[174]. فرق الشیعة، ص 74.

[175]. المناظرات، ص 56.

[176]. فرق الشیعة، ص 72 ـ 74.

[177]. المناظرات، همان، ص 36.

[178]. برگرفته از: روحی میرآبادی، علیرضا (استاد یار دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوی)، «مهدویت از دیدگاه اسماعیلیان و قرمطیان»، مجله تاریخ اسلام، هفتم مهر ماه سال 1385، شماره بیست و هفتم.

[179]. در مورد علت نام گذاری این فرقه به قرامطه، ر.ک: ابن جوزی، ابوالفرج عبدالرحمن، تبلیس ابلیس، ص 104؛ تامر، عارف، تاریخ الاسماعیلیة، ص 91.

[180]. تامر، عارف، اسماعیلیه و قرامطه در تاریخ، ترجمه: زمردی، حمیرا، ص 89 و 90.

[181]. دخویه، قرمطیان بحرین و فاطمیان، ترجمه: امیرخانی، محمد باقر، ص 27.

[182]. اسماعیلیه و قرامطه در تاریخ، همان، ص 83.

[183]. مقریزی، احمد، اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء، تصحیح: الشیال، جمال الدین، محمد حلمی، محمد احمد، ج 1، ص 155.

[184]. بغدادی، عبد القاهر، الفرق بین الفرق و بيان الفرقة الناجية منهم‏، ص 30.

[185]. ثابت بن سنان، اخبار القرامطة فی الإحساء الشام، العراق، الیمن، تصحیح: زکار، سهیل، ص 189 و 190؛ اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء، همان، ص 152؛ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، تاریخ ابن خلدون، ج 4، ص 88 ـ 91.

[186]. برگرفته از: روحی میرآبادی، علیرضا (استاد یار دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوی)، «مهدویت از دیدگاه اسماعیلیان و قرمطیان»، مجله تاریخ اسلام، هفتم مهر ماه سال 1385، شماره بیست و هفتم.

[187]. بزون، حسن، القرامطة بین الدین و الثورة، ص 259 و 260.

[188]. ثابت بن سنان، اخبار القرامطة فی الإحساء الشام، العراق، الیمن، تصحیح: زکار، سهیل، ص 190 و 191؛ مقریزی، اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء، تصحیح: الشیال، جمال الدین، ج 1، ص 158.

[189]. اشعری قمی، سعد بن عبدالله، المقالات و الفرق، تصحیح: مشکور، محمد جواد، ص 158؛ نوبختی، ابی محمد الحسن بن موسی، فرق الشیعة، ترجمه: مشکور، محمدجواد، ص 73؛ اشعری، ابوالحسن، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، ترجمه: مؤیدی، محسن، ص 21.

[190]. داعی فاطمی، طاهر بن ابراهیم حارثی یمانی (د: 584 ه)، هفت دور نبوت را به طور کامل مورد بررسی قرار داده است، ر.ک، یمانی، الأنوار اللطیفة فی حقیقة، تصحیح: الاعظمی، محمد حسن، ص 129؛ هم­چنین ر.ک: حامدی، ابراهیم بن حسین، کنزالولد، تصحیح: غالب، مصطفی، ص 254.

[191]. سلیمان بن ابی سعید حسن بن بهرام جنابی هجری؛ مشهور به ابوطاهر قرمطی از مردم گناوه/ جنابه فارس بود. او در سال ۲۹۴ق، زاده شد. در سال ۳۱۰ق، در ۱۶سالگی پس از پدر و برادرش از سوی شورای عقدانیه، شورایی مرکب از ۱۲ نفر از رهبران قرامطه، به رهبری قرامطه بحرین بزرگ برگزیده شد؛ از این رو، به او صاحب البحرین می‌گفتند. پدر وی ابتدا از مبلغان کیش اسماعیلی بود و در سال ۲۸۶ق، در بحرین به عنوان قرمطی ظهور کرد و شماری از قبایل آن جا به وی پیوستند. برگرفته از ویکی فقه.

[192]. مَرداویج بن زیار؛ مکنی به ابوالحجاج مؤسس سلسله امیران زیاری (آل زیار) است که از 316 تا حدود 435 ق، در ایران شمالی و مرکزی و جنوبی امارت داشته اند. ر.ک: لغت نامه دهخدا، سایت واژه یاب.

[193]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 143.

[194]. القرامطه بین الدین و الثورة، ص 261.

[195]. ذهبی، شمس الدین، تاریخ الاسلام، تصحیح: تدمری، عمر عبدالسلام، حوادث سال 332 ه؛ ابن حزم، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج 5، ص 187؛ دخویه، قرمطیان بحرین و فاطمیان، ترجمه: امیرخانی، محمد باقر، ص 42.

[196]. قرمطیان بحرین و فاطمیان، ترجمه: امیرخانی، محمد باقر، ص 42.

[197]. همان، ص 42 ـ 43؛ تامر، عارف، اسماعیلیه و قرامطه در تاریخ، ترجمه: زمردی، حمیرا، ص 162.

[198]. اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء، تصحیح: الشیال، جمال الدین، ج 1، ص 169.

[199]. اخبار القرامطه فی الاحساء الشام، العراق، الیمن، تصحیح: زکار، سهیل، ص 189؛ اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء، تصحیح: الشیال، جمال الدین، ص 169.

[200]. اسماعیلیه و قرامطه در تاریخ، ص 90.

[201].  قرمطیان بحرین و فاطمیان، ترجمه: امیرخانی، محمد باقر، ص 93.

[202].  فرق الشیعة، همان، ص 74؛ المقالات و الفرق، تصحیح: مشکور، محمد جواد، ص 84.

[203]. ابن جوزی، ابوالفرج عبدالرحمن، المنتظم فی تواریخ الملوک و الامم، تصحیح: زکار، سهیل، ج 8، ص 3 ـ 38؛ ابن تغری بردی، النجوم الزاهره فی ملوک مصر و القاهره، تصحیح: الشیال، جمال الدین، ج 3، ص 220؛  تاریخ الاسلام، تصحیح: تدمری، عمر عبدالسلام، ج 23، ص 373 ـ 374؛ ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج 11، ص 158.

[204]. النجوم الزاهره فی ملوک مصر و القاهره، تصحیح: الشیال، جمال الدین، ص 220.

[205].  فرق الشیعة، همان، ص 74 و 75.

[206]. برگرفته از: روحی میرآبادی، علیرضا (استاد یار دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوی)، مجله تاریخ اسلام، هفتم مهر ماه سال 1385، شماره بیست و هفتم.

[207]. مسکویه، ابوعلی، تجارب الأمم، ترجمه: منزوی، علینقی، ج 6، ص 86 و 87.

[208]. ثابت بن سنان، اخبار القرامطه فی الاحساء الشام، العراق، الیمن، تصحیح: زکار، سهیل، ص 55 ـ 60.

[209]. مسعودی، علی بن حسین، التنبیه و الاشراف، ترجمه: پاینده، ابوالقاسم، ص 378؛ قرطبی، عریب بن سعد، صلة تاریخ الطبری، ص 162.

[210]. دخویه، قرمطیان بحرین و فاطمیان، ترجمه: امیرخانی، محمد باقر، ص 83، به نقل از نهایه الارب نویری.

[211]. بزون، حسن، القرامطه بین الدین و الثوره، ص 272؛ ویلفرد مادلونگ، فرقه های اسلامی، ترجمه: سری، ابوالقاسم، ص 154. بعضی از مورخان و نویسندگان، فرقه باطنیه را اعم از اسماعیلیان و قرمطیان وغیره متهم به خروج از دین و تظاهر به اسلام برای نابود کردن آن و تجدید رسوم مجوس کرده اند. البغدادی شواهد متعددی برای اثبات این نظر داده و آغاز دعوت این قوم را از زمان معتصم دانسته است که بابک و مازیار برای آئین های قدیم قیام کرده بودند. وی می گوید: اصحاب تواریخ گفته اند که واضعان اساس دین باطنیه از اولاد مجوس و مایل به دین اسلاف خود بوده اند و چون جرأت نمی کردند این عقیده را به صراحت اظهار کنند، دعوت خود را در لباس مذهب باطنی انتشار دادند. اساس معتقدات این قوم بنا به تصریح بغدادی بر ثنویت است؛ یعنی می گویند: خداوند نفس را خلق کرد و خدا [اله الاول] و نفس [اله الثانی] مشترکاً امور عالم را به تدبیر کواکب سبعه [هفت امشاسپند] و طبایع الاول [= ایزدان] اداره می کنند. همچنین شروع به تاویل احکام شریعت کردند به وجهی که منجر به احکام مجوس بشود؛ مثلاً برای اتباع خود نکاح با محارم و شرب خمر را جائز شمردند و امیر قرمطی احساء بعد از ابوطاهر جنابی فرمان داد که اگر کسی آتش را خاموش کند دستش راببرند و اگر کسی آن را به دَم خویش بمیراند زبانش را ببرند. ر.ک: بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بين الفرق و بيان الفرقة الناجية منهم‏، ص 269 – 290.

[212]. الفرق بين الفرق و بيان الفرقة الناجية منهم‏، ص 271.

[213]. القرامطه بین الدین و الثوره، ص 274؛ تجارب الامم، ترجمه: منزوی، علینقی، ج 6، ص 87.

[214]. اخبار القرامطه فی الاحساء الشام، العراق، الیمن؛ تصحیح: زکار، سهیل، ص 225؛ صلة تاریخ الطبری، ص 6949.

[215]. مادلونگ، فرقه های اسلامی، ترجمه: سری، ابوالقاسم، ص 155.

[216]. التنبیه و الاشراف، ص 378 ـ 379؛  اخبار القرامطه فی الاحساء الشام،  تصحیح: زکار، سهیل، ص 225.

[217]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 191.

[218]. قرمطیان بحرین و فاطمیان، ترجمه: امیرخانی، محمد باقر، ص 83؛  القرامطه بین الدین و الثوره، ص 274.

[219]. مادلونگ، فرقه های اسلامی، ترجمه: سری، ابوالقاسم، ص 155.

[219]. التنبیه و الاشراف، ص 378 ـ 379، اخبار القرامطه فی الاحساء ص 154 ـ 157.

[220]. همان، ص 157؛  تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 191.

[221]. برگرفته از: روحی میرآبادی، علیرضا (استاد یار دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوی)، «مهدویت از دیدگاه اسماعیلیان و قرمطیان»، مجله تاریخ اسلام، هفتم مهر ماه سال 1385، شماره بیست و هفتم.

[222]. «عسکر مکرم» شهری است مشهور از نواحی خوزستان، بسیار سرسبز و خرم و آباد و بانعمت و همه ٔ شکرهای جهان و قند از آن جا بود. این شهر در میان دو رود شوشتر و مَسرُقان واقع است. یکی از نه قریه  اهواز، واقع میان شوشتر و رامهرمز. وجه تسمیه ٔ عسکر مکرم این است که حجاج؛ عامل معروف بنی امیه در عراق، یکی از سرکردگان عرب را به نام «مکرم» برای خاموش کردن فتنه‌ای به خوزستان گسیل داشت و سردار مزبور نزدیک خرابه های شهری که به فارسی «رستم گواد» نام داشت و اعراب آن را «رستاقباذ» نامیدند مستقر شد و این مکان بعدها به عسکر مکرم؛ یعنی اردوگاه مکرم، معروف گردید. اکنون نام عسکر مکرم در نقشه‌ها دیده نمی شود، ولی به جای آن خرابه های بندقیر است که در آن جا آب گرگر (مسرقان) به کارون می ریزد.در قرن چهارم هجری، عسکر مکرم شهری بود بر دو جانب نهر مسرقان، و جانب غربی آن بزرگ‌تر بود و به وسیله ٔدو پل بزرگ که از قایق‌های به هم بسته تعبیه شده بود، به جانب دیگر اتصال داشت. شهر دارای بازاری باشکوه بود که با مسجد جامع، هر دو در جانب غربی واقع بودند. ازجمله ٔعیوب عسکر مکرم، وجود عقرب های سمی در آن شهر بود که هیچ کس از گزند آن بی نصیب نمی ماند، ر.ک: لغت‌نامه دهخدا، واژه عسکر مکرم.

[223]. سلمیه شهری است نزدیک حمص سوریه و نسبت بدان سلمانی است، ر.ک: لغت‌نامه دهخدا واژه سلمیه.

[224]. ادریس، عمادالدین، عیون الاخبار و فنون الآثار، تصحیح: غالب، مصطفی، ج 5، ص 89 ـ 105.

[225]. اِفْریقیّه‌، نامى‌ است که‌ جغرافى‌نویسان‌ عرب‌ بر قسمتى‌ از آفریقای‌ شمالى‌ (نک: سامى‌، 2/1001) و مشخصاً به‌ قسمت‌ خاوری‌ ممالک‌ بربر ( دایرة المعارف‌…، 1/177)، یا مغرب‌ اطلاق‌ کرده‌اند. افریقیه‌ از زمان‌های‌ دور جزئى‌ از مغرب‌ به‌ شمار آمده‌ است‌ (اصطخری‌، 33، ترجمه‌، 39؛ جیهانى‌، 61؛ حدودالعالم‌، 178). ضبط این‌ کلمه‌ با همین‌ مفهوم‌ گاه‌ در متون‌ کهن‌ به‌ صورت‌ افریقیا آمده‌ است‌ (نک: ابن‌ حوقل‌، 93). افریقیه‌ درگذشته‌ شامل‌ تونس‌ و مشرق‌ قُسَنطینه‌ یا الجزایر خاوری‌ به‌ شمار مى‌آمد ( لاروس‌ بزرگ‌). ر.ک: جمعی از نویسندگان، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 9، ص 474.

[226]. ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد؛ تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 43؛ ابوالفداء، المختصر فی اخبار افراد البشر، محقق: دیوب، محمود، ج 2، ص 63 ـ 64؛ ابن اثیر، عزالدین محمد بن محمد شیبانی، الکامل فی التاریخ، تصحیح: شیری، علی، ج 13، ص93.

[227]. عیون الاخبار و فنون الآثار، تصحیح: غالب، مصطفی، ج 5، ص 44.

[228]. قاضی نعمان، رساله افتتاح الدعوة، تصحیح: القاضی، وداد، ص 33 به بعد؛ همدانی، رشیدالدین فضل الله، جامع التواریخ، به کوشش: دانش پژوه، محمد تقی و مدرسی زنجانی، محمد، ص 13.

[229]. فرهاد دفتری، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص 154.

[230]. سجلماسة] س ِ ج ِ س َ[ (اِخ) پایتخت ولایتی در مغرب است، دارای انهار و اشجار بسیار. اهل آن ولایت سگ را فربه کرده و می خورند. (منتهی الارب ). کرسی و قاعده ٔ ولایتی در مغرب . (قاموس). از بلاد مشهور افریقیه است . (نزهة القلوب ص 264) شهری است در جنوب مغرب در طرف بلاد سودان، بین آن و فاس ده روز راه است روی به جنوب و آن در زمین‌های کوه درن، در وسط ریگستان‌هایی همچون ریگستان‌های زرود واقع و از شمال آن زمین‌های هموار درشت بدان متصل است و نهر بزرگی از آن می گذرد و در ساحل آن بوستان‌ها و نخلستان‌ها است، تا آنجا که چشم رسد و در چهار فرسنگی آن روستایی است که آن را تیومتین گویند. بر ساحل نهر انگورهای سخت شیرین بی اندازه بود و در آن جا شانزده گونه خرما است بین عجوه و دقل که بیشتر قوت مردم شهر، خرما است. غله ٔ آنان اندک است. زنان سجلماسه در بافتن پشم سخت ماهرند و از پشم، ازارهای نیکو و بدیع سازند که از قصب مصری برتر بود و بهای ازار به سی و پنج دینار رسد… (معجم البلدان ). سجلماسه را باره نیست. قصرهای آن بلند و عمارت‌های آن متصل است. (تاج العروس). ر.ک: لغت نامه دهخدا، سایت واژه یاب.

[231]. مقریزی، احمد بن علی، اتعاظ الحنفاء باخبار الائمه الفاطمیین الخلفاء، تصحیح: الشیار، جمال الدین، ج 1، ص 59 ـ 65؛ رساله افتتاح الدعوة، تصحیح:  القاضی، وداد، ص 251 ـ 264؛ قاضی نعمان، شرح الأخبار فی فضائل الائمة الأطهار، تصحیح: حسینی جلالی، سید محمد، ج 3، ص 431 ـ 435؛ ثابت بن سنان، اخبار القرامطة فی الاحساء الشام، العراق، الکامل فی التاریخ، تصحیح: شیری، علی، ج 13، ص 98 ـ 100؛ الانطاکی، یحیی بن  سعید ، تاریخ الانطاکی، تصحیح: تدمری، عمر عبدالسلام، ص 59.

[232]. رسالة افتتاح الدعوة، تصحیح: القاضی، وداد، ص 264 ـ 273؛  اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء، تصحیح: الشیال، جمال الدین، محمد حلمی، محمد احمد، ج 1، ص 67 ـ 68؛  تاریخ الانطاکی، تصحیح: تدمری، عمر عبدالسلام، ص 66 و 67.

[233]. مارشال هاجسن، فرقه اسماعیلیه، ترجمه: بدره ای، فریدون ، ص 16.

[234]. اشعری، ابوالحسن علی، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، ترجمه: مؤیدی، محسن، ص 21؛ نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعة، ترجمه: مشکور، محمدجواد، ص 72 ـ 73؛ اشعری قمی، سعد بن عبدالله، المقالات و الفرق، تصحیح: مشکور، محمد جواد، ص 156 ـ 158.

[235]. همدانی، رشید الدین فضل‌الله، جامع التواریخ (مباحث اسماعیلیان و فاطمیان،)، به کوشش: دانش پژوه، محمد تقی، و مدرسی زنجانی، محمد، ص 23.

[236]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 148 ـ 152.

[237]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 269.

[238]. ابراهیم حسن، حسن و طه احمد شرف، عبیدالله المهدی امام الشیعة الاسماعیلیة و مؤسس الدولة الفاطمیة فی بلاد مغرب، ص 283.

[239]. قاضی نعمان، شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار، تصحیح: حسینی جلالی، سید محمد، ج 3، ص 355 و 356.

[240]. همان، ص 357.

[241]. همان، ص 359 ـ 361.

[242]. همان، ص 363 و 364؛ ادریس، عمادالدین، عیون الأخبار و فنون الآثار، تصحیح: غالب، مصطفی، ج 5، ص 12.

[243]. شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار، همان، ص 364 ـ 366؛ عیون الأخبار و فنون الآثار، همان، ص 15 و 16.

[244]. ر.ک: شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار، همان، ص 371؛ یمانی، طاهر بن ابراهیم، خمس رسائل اسماعیلیة (رساله ذهبیه)، گرد‌آوری و تصحیح: تامر، عارف، ص 80؛ عیون الأخبار و فنون الآثار، همان، ص 11؛ سجستانی، ابویعقوب، کشف المحجوب، تصحیح: هانری کربن، ص 81؛ سجستانی، ابویعقوب، الینابیع، تصحیح: غالب، مصطفی، ص 159.

[245]. شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار، همان، ص 378 ـ 380؛ عیون الأخبار و فنون الآثار، همان، ص 13 و 14.

[246]. شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار، همان، ص 394 ـ 400؛ عیون الأخبار و فنون الآثار، همان، ص 15.

[247]. کوهستانی، ابواسحاق، هفت باب، چاپ شده در کتاب فرقه اسماعیلیه هاجسن، ص 385.

[248]. شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار، همان، ص 354 و 418؛ عیون الأخبار و فنون الآثار، همان، ص 16؛ فدائی خراسانی، محمد بن زین العابدین، تاریخ الاسماعیلیة یا هدایت المؤمنین الطالبین، تصحیح: الکساندر سیمونوف، ص 57؛ همدانی، رشیدالدین فضل الله، جامع التواریخ، ص 27.

[249]. هفت باب، چاپ شده در کتاب فرقه اسماعیلیه هاجسن، ص 385.

[250]. قاضی نعمان، رسالة افتتاح الدعوة، تصحیح: القاضی، وداد، ص 33.

[251]. قاضی نعمان، الأرجوزة المختارة، تصحیح: بقاعی، یوسف، ص 119.

[252]. کشف المحجوب، همان، ص 81.

[253]. همان، ص 82.

[254]. الینابیع، همان، ص 159.

[255]. طوسی، نصیرالدین، تصورات یا روضة التسلیم، تصحیح: ایوانف، ولادیمیر، ص 114.

[256]. شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار، همان، ص 372؛ عیون الأخبار و فنون الآثار، همان، ص12؛ صدوق، محمد بن علی، کمال الدین و تمام النعمة، تصحیح: غفاری، علی اکبر، ص 66؛ مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (علیهم السلام)؛ محقق: جمعى از محققان، ج 52، ص 366؛ اشعری قمی، سعد بن عبدالله، المقالات و الفرق، تصحیح: مشکور، محمد جواد، ص 84 و 85.

[257]. عبیدالله المهدی امام الشیعة الاسماعیلیة و مؤسس الدولة الفاطمیة فی بلاد مغرب، ص 327، به نقل از: ادریس، داعی، زهرالمعانی، ص 65ـ 67.

[258]. هفت باب، ص 388، به نقل از طلوع فاطمیان، تألیف ایوانف.

[259]. دفتری، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 206 و 207.

[260]. یمانی، طاهر بن ابراهیم، خمس رسائل اسماعیلیة، (رساله ذهبیه)، گردآوری و تصحیح: تامر، عارف، ص 82.

[261]. قاضی نعمان، المجالس و المسایرات، تصحیح: فقهی، حبیب و شبوح، ابراهیم و یغلاوی، محمد، ص 265.

[262]. یمانی، طاهر بن ابراهیم، الانوار اللطیفة فی حقیقة، تصحیح: الاعظمی، محمد حسن، ص 130 و 131.

[263]. ابراهیم حسن، حسن و طه احمد شرف، عبیدالله المهدی امام الشیعة الاسماعیلیة و مؤسس الدولة الفاطمیة فی بلاد مغرب، ص 254.

[264]. قاضی نعمان، شرح الاخبار فی فضائل الأئمة الأطهار، تصحیح: حسینی جلالی، سید محمد، ج 3، ص 390.

[265]. تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 208.

[266]. کل مقاله برگرفته از: روحی میرآبادی، علیرضا (استاد یار دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوی)، «مهدویت از دیدگاه اسماعیلیان و قرمطیان»، مجله تاریخ اسلام، هفتم مهر ماه سال 1385، شماره بیست و هفتم.

[267]. صافات، 164.

[268]. سبحانی، جعفر، بحوث فی الملل و النحل، ج ‏8، ص 231.

[269]. همان.

[270]. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار استاد شهید مطهری، آشنایى با قرآن، ج 2، ص 26.

[271]. ناصر خسرو (قبادیانی)، وجه دین، تصحیح: اعوانی، غلام‌رضا، ص 66.

[272]. فرمانیان، مهدی، درسنامه تاریخ و عقائد اسماعیلیه، ص 217؛ درباره باطنى‌گرى بنگرید: مقاله «باطنى‌گرى و اسماعیلیه»، نوشته: آقانورى، على، اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، ص 249 ـ 309.

[273]. برگرفته از سایت آیت الله مکارم.

[274]. قاضی‌ نعمان‌، دعائم‌ الاسلام، ج ۱، ص ۵۳‌‌؛ قاضی‌ نعمان‌، اساس‌ التأویل‌، به‌ کوشش:‌ تامر‌، عارف‌، ج ۱، ص ۳۳ به‌ بعد و ۳۴۷ به‌ بعد و ۳۶۴ به‌ بعد؛ قاضی‌ نعمان‌، تأویل‌ الدعائم، ج ۱، ص ۶۹ – ۷۱‌؛ مؤید فی‌ الدین‌، هبة الله‌، المجالس‌ المؤیدیة، به‌ کوشش:‌ غالب‌، مصطفی، ج۱، ص ۱۱۴، 124، 162، 189، 192، 260، 332 و 351‌‌؛ ناصرخسرو (قبادیانی)، وجه‌ دین، به‌ کوشش:‌ اعوانی‌، غلامرضا‌، ج۱، ص ۷۷ – ۸۳ و ۳۱۸ و ۳۱۹‌.

[275]. دعائم‌ الاسلام، ج ۱، ص ۲۵ – ۲۷ و 31‌؛ المجالس‌ المؤیدیة، همان، ص ۴۱۰ و ۴۱۱ و ۳۶۳‌.

[276]. المجالس‌ المؤیدیة، همان، ص۳۶۳‌‌؛ صوری‌، محمد، القصیدة الصوریة، به‌ کوشش‌: تامر، عارف، ج ۱، ص ۴۱ – ۷۱‌‌؛ وجه‌ دین‌، همان، ص ۱۳ و 16 و 43 و ۴۷۶ – ۴۸۴ و ۱۲۱ و ۱۲۲ و ۱۶۳- ۱۶۵.

[277]. سجستانی‌، ابویعقوب‌‌، کشف‌ المحجوب‌، به‌ کوشش‌: هانری‌ کربن، ج ۱، ص ۲۹ – ۳۱‌؛ سجستانی‌، ابویعقوب‌‌، اثبات‌ النبوات، به‌ کوشش: تامر، عارف‌، ج ۱، ص ۲، ۳، 18، 28، 44، 127، 128 و  145‌‌؛ سجستانی‌، ابویعقوب‌‌، الینابیع‌، ایران‌ و یمن‌ (سه‌ رساله اسماعیلی‌)، به‌ کوشش:‌ هانری‌ کربن، ج ۱، ص ۲۲ – ۲۹‌.

[278]. ادریس، عمادالدین، عیون الأخبار و فنون الآثار، تصحیح: غالب، مصطفی، ج ۴، ص ۳۶۷ – ۳۹۴‌.

[279]. ابن ‌میسر، محمد، اخبار مصر، به‌ کوشش‌: ایمن‌ فؤاد سید، ج ۱، ص ۵۹ به‌ بعد‌؛ ابن ‌دواداری‌، ابوبکر، کنز الدرر، به‌ کوشش:‌ منجد، صلاح‌الدین، ج ۶، ص۴۴۳ به‌ بعد‌؛ مقریزی‌، احمد، الخطط، ج ۱، ص ۴۲۲ و ۴۲۳‌؛ مقریزی، احمد، اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء، تصحیح: الشیال، جمال الدین، محمد حلمی، محمد احمد، ج ۳، ص ۱۱ به‌ بعد‌.

[280]. اخبار مصر، همان، ص ۱۰۹ و ۱۱۰.

[281]. ابن ‌ظافر، علی‌، اخبار الدول‌ المنقطعة، به‌ کوشش‌: فره، ج ۱، ص ۹۴ – ۱۰۱‌؛ اخبار مصر، همان، ص ۱۱۳ و ۱۱۴ ؛ کنز الدرر، همان، ص۵۰۶ – ۵۵۶‌‌؛ الخطط، ج ۱، ص ۳۵۷، ۴۹۰ و ۴۹۱ و ج ۲، ص ۱۷ و ۱۸‌؛ مقریزی‌، احمد، اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء، همان، ص ۱۳۵- ۱۹۲.

[282]. برگرفته از ویکی فقه.

[283]. سبحانی، جعفر، بحوث فی الملل و النحل، ج ‏8، ص 187.

[284]. ربانی گلپایگانی، علی، درآمدی بر علم کلام، ص 232، به نقل از تاریخ الفرق الاسلامیة، ص 186.

[285]. بحوث فی الملل والنحل، ج ‏8، ص 8.

[286]. طوسى،‏ نصير الدين، قواعد العقائد، مقدمه و تحقيق و تعليق: خازم‏، على حسن، ص ‏‏85 و 86.

[287]. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج ‏3، ص 66.

[288]. موسوی  خمينی، سید روح الله، تحرير الوسيلة، ج ‏2، ص 146.

[289]. رهبران اسماعیلی در آغاز شکل گیری این فرقه، برای حفظ جان خود در مقابل عباسیان، به شدت تقیه می کردند و با کتمان هویت خود، به نام محمد بن اسماعیل که به اعتقاد آنها در غیبت به سر می برد دعوت می نمودند. آنها با فاصله گرفتن از مرکز خلافت ابتدا به ایران و سپس به سوریه مهاجرت نمودند و پایگاه اصلی خود را شهر تدمر در این کشور قرار دادند. به این دوران که تا اوخر قرن سوم به طول انجامید، دوره ستر گفته می شود. ر.ک: سایت سخن تاریخ، به نقل از: بهادری جهرمی، علیرضا، پایان نامه: فعالیت‌های سیاسی فرهنگی فرقه‌های شیعی غیر امامی در عصر غیبت صغری.

[290]. برگرفته از همان.

[291]. سبحانى، جعفر، فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، مترجم: سبحانى، علي رضا، ص 305 – 309.

[292]. ابن اثیر، عزالدین محمد بن محمد شیبانی، الکامل فی التاریخ، تصحیح: شیری، علی، ج 8، ص 664 .

[293]. مقریزی‌، احمد، الخطط، ج 1، ص 352 – 354؛ ابن خلكان، احمد بن محمد، وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزمان‏، محقق: عباس، احسان، ج 5، ص 228 .

[294]. فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، مترجم: سبحانى، علي رضا، ص 312 – 314.

[295]. لین پل، استانلی و دیگران، تاریخ دولت‌های اسلامی و خاندان‌های حکومت‌گر، ترجمه: سجادی، صادق، ج 1، ص 252.

[296]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: فریدون بدره ای، ص 369 و 367؛ برنجکار، رضا، آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی، ص 98.

[297]. فضائی، یوسف، اسماعیلیه و نهضت حسن صباح، ص 102.

[298]. جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، تصحیح: قزوینی، محمد بن عبدالوهاب، ج 3، ص ۲۶۷.

[299]. فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، مترجم: سبحانى، علی رضا، ص 277 و 278.

[300]. غالب، مصطفى، تاريخ الدعوة الاسماعيلية، ص 37.

[301]. ابن ‌دواداری‌، ابوبکر، کنز الدرر، به‌ کوشش‌: منجد، صلاح‌الدین،‌ ج ۶، ص ۴۴۳ به‌ بعد‌.

[302]. مجمع علمی گوتنگین، اربعة کتب‌ اسماعیلیة، تصحیح:‌ اشتروتمان‌‌؛ جمعی از نویسندگان، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، مدخل اسماعیلیه، ص 690 – 692.

[303]. معروف‌ترین‌ داعی‌ فاطمی‌ در آن‌ زمان‌ در سرزمین‌های‌ شرقی‌، حمیدالدین‌ احمد بن عبدالله‌ کرمانی‌ (د۴۱۱ق‌/ ۱۰۲۰م‌)، فیلسوفی‌ برجسته‌ بود که‌ با زبان‌ها و اصول‌ عقاید مسیحیان‌ و یهودیان‌، و مکتوبات‌ مقدس‌ آنان‌ آشنایی‌ کامل‌ داشت‌ و در مناظرات‌ بین‌ ادیان‌، متکلمی‌ توانا بود.

در زمینه مباحثات‌ داخلی‌ اسماعیلیه‌ نیز، کرمانی‌ در کتاب‌ «الریاض»‌ خود اختلاف‌ نظرهای‌ میان‌ داعی‌ نسفی‌ و داعی‌ ابوحاتم‌ رازی‌ را مرور کرده‌، و به‌ طور کلی‌ از موضع‌ ابوحاتم‌ که‌ تأکید بر اهمیت‌ شریعت‌ داشته‌ است‌، دفاع‌ کرده‌، و نظریات‌ اباحی‌ نسفی‌ را مورد حمله شدید قرار داده‌ است‌.

وی‌ در مهم‌ترین‌ اثر خود، «راحة العقل»‌، نه‌ تنها‌ به طور کامل‌ و منظم‌ به‌ تبیین‌ جوانب‌ مختلف‌ کلامی‌ و فلسفی‌ تفکر اسماعیلیان‌ فاطمی‌ پرداخته‌ است‌، بلکه‌ نظریات‌ جدیدی‌ را نیز ارائه‌ کرده‌ که‌ مهم‌ترین‌ آنها جهان‌شناسی‌ نوافلاطونی‌ – اسماعیلی‌ خاصی‌ است‌، متأثر از تفکر فیلسوفان‌ اسلامی‌ که‌ پیرو مکتب‌ فارابی‌ بوده‌اند. برگرفته از ویکی فقه.

[304]. ابوالحسن علی بن سعید اصطخری (322 – 404 ق / 934 – 1013 م ) از قضات و شیوخ و مشاهیر معتزله بود. او تصانیفی در رد بر باطنیه (الردّ على الباطنية) دارد. ر.ک: ابن ‌تغری‌ بردی‌، النجوم‌ الزاهره فی ملوک مصر و القاهرة، تصحیح: الشیال، جمال الدین، ج ۴، ص ۲۳۶؛ سایت واژه یاب، لغت نامه دهخدا.

[305]. ابن ‌میسر، محمد، اخبار مصر، به‌ کوشش:‌ ایمن‌ فؤاد سید، ج ۱، ص ۱۳؛ مقریزی‌، احمد، اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء، به‌ کوشش‌: الشیال، جمال‌الدین،‌ ‌ و محمد حلمی‌ محمد احمد، ج ۲، ص ۲۲۳‌.

[306]. خواجه نظام‌ الملک‌، سیر الملوک (سیاست‌ نامه)‌، به‌ اهتمام:  هیوبرت‌ دارک، ج ۱، ص‌ ۲۸۲ – ۳۱۱‌.

[307]. برگرفته از: جمعی از نویسندگان، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، مدخل «اسماعیلیه» از فرهاد دفتری.

[308]. حقیقت، عبدالرفیع، تاریخ جنبش‌های مذهبی در ایران از کهن‌ترین زمان تاریخی تا عصر حاضر، ج ۲، ص ۸۵5 ـ ۸۵7.

[309]. فضائی، یوسف، اسماعیلیه و نهضت حسن صباح، ص 134 – 136.

[310]. پطروشفسکی، ایلیا پاولویچ، اسلام در ایران از هجرت تا پایان قرن نهم هجری؛ ترجمه: کشاورز، کریم، ص 315؛ برگرفته از: شیخ‌نوری، محمد امیر، اسماعیلیان و ترورهای فدائیان، سایت زمانه.

[311]. ابن اثیر، عزالدین محمد بن محمد شیبانی، الکامل فی التاریخ، تصحیح: شیری، علی، ج 6، ص 401 و 402.

[312]. او در ری به قتل رسید. ر.ک: همدانی، رشیدالدین فضل الله، جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، به کوشش: دانش پژوه، محمد تقی و مدرسی زنجانی، محمد، ص 135؛ کاشانی، ابوالقاسم، زبدة التواریخ: بخش فاطمیان و نزاریان، به کوشش: محمدتقی دانش‌پژوه، محمدتقی، ص 17.

[313]. الکامل فی التاریخ، همان، ص 394 و 395.

[314]. زبدة التواریخ: بخش فاطمیان و نزاریان، همان، ص 171؛ جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، همان، ص 136.

[315]. ابن اثیر، حادثه قتل قاضی اصفهان را در سال 502 قمری و در همدان ذکر می کند. ر.ک: الکامل فی التاریخ، ج 6، ص 498.

[316]. جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، همان؛ زبدة التواریخ: بخش فاطمیان و نزاریان، همان، ص 170.

[317]. زبدة التواریخ: بخش فاطمیان و نزاریان، همان، ص 171؛ جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، همان؛ همایی، جلال الدین، غزالی نامه، ص 43.

[318]. الکامل فی التاریخ، همان، ص 415.

[319]. همان، ص 618.

[320]. جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، همان، ص 145؛ زبدة التواریخ: بخش فاطمیان و نزاریان، همان، ص 183؛ حافظ‌ ابرو، عبداللّه‌ بن لطف‌اللّه، مجمع التواریخ السلطانیة، به اهتمام: مدرسی زنجانی، محمد، ص 231.

[321]. برگرفته از سایت حوزه نت

[322]. اشعری قمی، سعد بن‌ عبدالله، المقالات و الفرق، تصحیح: مشکور، محمد جواد، ص۸۰؛ نوبختی، حسن بن موسى‏، فرق الشیعة، ص 68.

[323]. شهرستانی، محمد بن عبد الکریم‏، توضیح الملل، ترجمه: ترکه، افضل الدین، تصحیح: جلالی نائینی، سید محمد رضا، ج 1، ص 175.

[324]. فرق الشّیعه، ترجمه: مشکور، محمد جواد، ص ۶۸.

[325]. جمعی از نویسندگان، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی،  ج ۱۰، ص ۱۴۲ و ج 8، ص 681.

[326]. شریعتمداری، حمید رضا، راهنمای مطالعات قرمطی (از مجموعه مقالات کتاب اسماعیلیه)، ص 605و 606.

[327]. صابری، حسین، تاریخ فرق اسلامی، ص ۱۱۰ و ۱۱۱؛ شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، محقق: بدران، محمد، ج 1، ص۲۲۶ – ۲۲۸.

[328]. شریعتمداری، حمید رضا، راهنمای مطالعات قرمطی (از مجموعه مقالات کتاب اسماعیلیه)، ص 605 و 606.

[329]. ر.ک: سایت آیة الله مکارم. درباره ظهور قرامطه بنگرید: القرمطیّه بین الدین و الثورة، ص 92 – 108.

[330]. سهیل زکار کتابى به نام الجامع فى اخبار القرامطه نوشته و در آن مهم‌ترین مطالب کتب معتبر تاریخى از طبرى تا مقریزى درباره قرامطه را گردآورى کرده است.

[331]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 148 – 149

[332]. درسنامه تاریخ و عقائد اسماعیلیه، مهدی فرمانیان، ص51.

[333]. نوبختى، كهن‌ترين نويسنده اى است كه درباره قرامطه مطالبى تأليف كرده است؛ زيرا قرامطه در سال 267هـ، دست به خيزش و قيام زدند و نوبختى نيز در اوايل قرن چهارم و در حدود سال 310 درگذشته است، پس نوشته‌هاى او دقيق‌تر است.

[334]. ر.ک: نوبختى، حسن بن موسی، فرق الشيعة، ص72-76؛ اشعرى، ابوالحسن، مقالات الإسلاميين و اختلاف المصلين، ص 26؛ بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بين الفرق و بيان الفرقة الناجية منهم‏، ص 63؛ سبحانى، جعفر، فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، مترجم: سبحانى، علی رضا، ص 417 و 418.

[335]. ابن اثیر جزرى، عزالدین، الكامل فی التاریخ‏، مترجم: خلیلى، عباس/ حالت، ابوالقاسم، ج 19، ص 239 و 240.

[336]. فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، مترجم: سبحانى، علی رضا، ص 420.

[337]. همان، ص 421 و 422.

[338]. همان، ص 422 و 423.

[339]. ر.ک: ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، درس دوازدهم؛ برنجکار، رضا، آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی، ص 97.

[340]. فرق و مذاهب کلامی، درس دوازدهم، به نقل از تاريخ شيعه، ص ٢١٣.

[341]. همان، به نقل از: جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلامى، ص ٨٤٦.

[342]. همان، به نقل از: نهضت قرامطه، ص ٢٨ و ٢٩، مقاله‏ «قرامطه و اسماعيليان» از استرن.

[343]. ابراهیم حسن، حسن و طه احمد شرف، عبیدالله المهدی امام الشیعة الاسماعیلیة و مؤسس الدولة الفاطمیة فی بلاد مغرب، ص ٧٧ ـ ١٦٩.

[344]. فرق و مذاهب کلامی، درس دوازدهم، به نقل از: تاريخ الخلفاء، ص ٥٢٤؛ الشيعة و التشيع، ص ١٦٣ و ١٧٣؛ تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، ص ٢١٤ و ٢١٥.

[345]. همان، به نقل از: تاريخ تمدن اسلامى، ص ٨٤٥ و ٨٤٨.

[346]. همان، به نقل از: تاريخ الشيعة، شيخ محمد حسين مظفر، ص ١٨٨ و ١٩١.

[347]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص ۳۱۲؛ ویکی شیعه.

[348]. ر.ک: حلبى‏، على اصغر، تاريخ علم كلام در ايران و جهان، ص 140؛ طباطبایی، سیدمحمد حسین، شیعه در اسلام، ص 68.

[349]. مشکور، محمدجواد، تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، ص 222 – 225؛ ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، درس سیزدهم.

[350]. مقریزی، احمد، اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء، تصحیح: الشیال، جمال الدین، محمد حلمی، محمد احمد، ج ۳، ص ۱۱ و ۱۲.

[351]. سایت آیت الله مکارم، به نقل از: ابن تغری بردی، النجوم الزاهره فی ملوک مصر و القاهرة، تصحیح: الشیال، جمال الدین، ج 5، ص 142 – 145.

[352]. همان، به نقل از: فرمانیان، مهدی، درسنامه تاریخ و عقائد اسماعیلیه، ص93.

[353]. ویکی فقه.

[354]. سایت آیت الله مکارم، به نقل از فرمانیان، مهدی، درسنامه تاریخ و عقائد اسماعیلیه، ص 133.

[355]. مقریزی‌، احمد، الخطط، ج ۱، ص۲۳۳‌؛ مقریزی‌، احمد، اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء، به‌ کوشش‌: الشیال، جمال‌الدین‌ ‌ و محمد حلمی‌ محمد احمد، ج ۳، ص ۳۴۷ و ۳۴۸.

[356]. یحیی‌ بن حسین‌ بن قاسم‌، غایة الامانی‌، به‌ کوشش:‌ سعید عبدالفتاح‌ عاشور، ج ۱، ص ۲۷۹ و ۲۹۷- ۲۹۸ و 317؛ ابن ‌مجاور، یوسف‌، تاریخ‌ المستبصر، به‌ کوشش:‌ لوفگرن‌،لیدن، ج ۱، ص ۱۲۶ و ۱۲۷‌.

[357]. ر.ک: ویکی فقه.

[358]. حامدی‌، ابراهیم‌ بن حسین، کنز الولد، به‌ کوشش: غالب،‌ مصطفی‌ ، ج ۱، ص ۳۲ – ۱۵۶‌؛ ولید، علی‌ بن محمد، الذخیرة، به‌ کوشش:‌ اعظمی، محمد حسن‌، ج ۱، ص ۲۴ – ۸۳ و ۱۱۰ – ۱۱۲‌؛ ولید، علی‌ بن محمد، تاج‌ العقائد و معدن الفوائد، به‌ کوشش:‌ تامر، عارف‌، ج ۱، ص ۱۸ به‌ بعد‌؛ ولید، حسین‌ بن علی، رسالة المبدأ و المعاد، ایران‌ و یمن‌ (سه‌ رساله اسماعیلی‌)، به‌ کوشش‌: هانری‌ کربن‌، ج ۱، ص۱۰۰ – ۱۳۰‌.

[359]. برگرفته از ویکی فقه.

[360]. زبان گُجَراتی (به گجراتی: ગુજરાતી) زبانی هندی و اروپائی رایج در ایالت گجرات هند؛ ایالتی در غرب هندوستان است. زبان گجراتی یکی از ۲۲ زبان رسمی هند است که بیش از ۴۶ میلیون متکلم در جهان دارد. به غیر از هند، جمعیت قابل توجهی به این زبان در کشورهای پاکستان، کنیا، اوگاندا، و تانزانیا از این زبان به عنوان زبان اول خود استفاده می‌کنند. گجراتی، زبان مادری پدر هند، مهاتما گاندی و پدر پاکستان، محمدعلی جناح بود. پارسیان هند پس از مهاجرت از ایران به هندوستان، با گذشت زمان زبان فارسی را فراموش کرده و امروزه به زبان گجراتی سخن می‌گویند. ر.ک: ویکی پدیا

[361]. ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، درس سیزدهم.

[362]. تامر، عارف، الإمامة في الاسلام، ص 157؛ محمد علی‌ بن ملاجیوا بهائی‌، موسم‌ بهار فی‌ اخبار الطاهرین‌ الاخیار، ج ۳، ص ۱۶۹- ۲۵۹‌؛ اسماعیل‌جی‌، حسن‌ علی‌، اخبار الدعاة الاکرمین‌، ج ۱، ص ۱۱۰-۱۱۲ و ۱۴۴- ۱۶۸‌.

[363]. ویکی فقه.

[364]. برگرفته از ویکی فقه.

[365]. ر.ک: عرب‌احمدی، امیر بهرام، آشنایی با شیعیان بهره داوودی، مجله اخبار شیعیان، شماره 42؛‌برگرفته از سایت اسلام کوئست.

[366]. جمعی از نویسندگان، دائرة المعارف تشیع، ج 3، ص 526، برگرفته از سایت حوزه نت.

[367]. هالم، هاینس، تشیع، ترجمه: اکبری، محمد تقی، ص 321؛ تامر، عارف، تاریخ الاسماعیلیة، ج 3، ص 187 و 222.

[368]. دفتری، فرهاد، مدخل «اسماعیلیه» از دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص 696.

[369]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 369 و 497.

[370]. برگرفته از: سایت پژوهه.

[371]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 369  و 370.

[372]. پتر ویلی، قلاع حشاشین، ترجمه: ساکی، علی‌محمد، ص ۲۶۹.

[373]. ستوده، منوچهر، قلاع اسماعیلیه در رشته کوه‌های البرز، ص ۹۷.

[374]. فضائی، یوسف، اسماعیلیه و نهضت حسن صباح، ص ۹۱.

[375]. حقیقت، عبدالرفیع، تاریخ جنبش‌های مذهبی در ایران از کهن‌ترین زمان تاریخی تا عصر حاضر، ج ۲، ص ۸۵5 ـ ۸۵7.

[376]. اسماعیلیه و نهضت حسن صباح، ص ۹۱.

[377]. ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، درس سیزدهم.

[378]. هالم، هاینس، تشیع، ترجمه: اکبری، محمد تقی، ص 323؛ تاریخ و عقاید اسماعیلیه، همان، ص 405 و 406.

[379]. همدانی، رشیدالدین فضل الله، جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، به کوشش: دانش پژوه، محمد تقی و مدرسی زنجانی، محمد، ص 136 – 156.

[380]. همان، ص 160 و 161.

[381]. تاریخ و عقاید اسماعیلیه، همان، ص۴۴۳.

[382]. جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، تصحیح: قزوینی، محمد بن عبدالوهاب، ج 3، ص 238.

[383]. مارشال هاجسن، فرقه اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 204.

[384]. همان، ص 202.

[385]. تاریخ جهانگشای، همان، ص۲۳۹؛ تاریخ و عقاید اسماعیلیه، همان، ص ۴۴۶.

[386]. جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، همان، ص 167.

[387]. فرقه اسماعیلیه، همان، ص۲۴۱.

[388]. جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، همان، ص 171 – 173.

[389]. فرقه اسماعیلیه، ص ۲۸۹ – ۲۹۱.

[390]. جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، همان، ص 174.

[391]. تاریخ جهانگشای، همان، ص۲۵۰؛ جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، همان، ص ۱۷۸.

[392]. تاریخ جهانگشای، همان، ص 253.

[393]. جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، همان، ص 179 و 180.

[394]. تاریخ جهانگشای، همان، ص۲۶۷.

[395]. فرقه اسماعیلیه، همان، ص ۳۵۲ و ۳۵۳.

[396]. تاریخ جهانگشای، همان، ص ۲۷۷.

[397]. برنارد لوئیس، تاریخ اسماعیلیان، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص ۲۶۷ – ۲۷۸؛ فرقه اسماعیلیه، همان، ص ۱۱۵ – ۱۱۹ و ۱۳۹ – ۱۴۱.

[398]. تاریخ اسماعیلیان، همان، ص ۲۹۲ – ۲۹۵؛ برگرفته از: ویکی شیعه.

[399]. جمعی از نویسندگان، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص 699.

[400]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره ای، فریدون، ج 1، ص 509 و 510.

[401]. تاریخ و عقاید اسماعیلیه، همان، ص ۵۱۰ و 511.

[402]. تامر، عارف، الامامة فی الاسلام، ج ۱، ص ۱۰۶.

[403]. تاریخ و عقاید اسماعیلیه، همان، ص۵۶۰ و ۵۶۱.

[404]. همان، ص 499، 500 و 521.

[405]. همان، ص 500؛ دفتری، فرهاد، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ج ۱، ص ۲۲۴.

[406]. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ج ۱، ص ۳۱۸.

[407]. مختصری در تاریخ اسماعیلیه، همان، ص ۲۶۷.

[408]. تاریخ و عقاید اسماعیلیه، همان، ص 500، 576  و620 تا  623.

[409]. مختصری در تاریخ اسماعیلیه، همان، ص۳۲۱.

[410]. تاریخ و عقاید اسماعیلیه، همان، ص ۵۸۱ و ۵۸۲.

[411]. تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ج ۱، ص ۳۲۲؛ برگرفته از ویکی فقه.

[412]. تاریخ و عقاید اسماعیلیه، همان، ص 500.

[413]. جامعه نزاری هند معمولا از آنها به خوجه یاد می شود. ر.ک: تاریخ و عقاید اسماعیلیه، همان، ص 498 و 499.

[414]. دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص 701.

[415]. ر.ک: تاریخ و عقاید اسماعیلیه، همان،ص 620 –  623؛ سایت پژوهه.

[416]. دهخدا، علی اکبر، لغت نامه دهخدا، ج ۱، ص ۷۸ و ۷۹.

[417]. غالب، مصطفی، الدررالثمینة تعالیم و ارشادات آقاخان، ج ۱، ص ۱۱.

[418]. لغت نامه دهخدا، ج ۱، ص ۷۷.

[419]. سبحانی، جعفر، بحوث في الملل و النحل، ج ‏8، ص 343.

[420]. همان، ص 343 و 349.

[421]. سبحانی، جعفر، بحوث في الملل و النحل، ج ‏8، ص 358 و 359.

[422]. برای اطلاع بیشتر از احوال ابوحاتم ر.ک:  Encyclopaedia of Islam. London. 1960, vol. 1.p. 125.

[423]. خواجه نظام الملک، سیر الملوک (سیاست نامه)، به اهتمام: هیوبرت دارک، ص 286.

[424]. این کتاب با عنوان «الزینة فی الکلمات  الاسلامیة العربیة، تصحیح: حسین بن فیض اللّه الهمدانی، چاپ شده است.

[425]. رازی، ابوحاتم، اعلام النبوة، تصحیح: الصاوی، صلاح و اعوانی غلام‌رضا.

[426]. همان، ص 11.

[427]. سیر الملوک (سیاست نامه)، همان، ص 286.

[428]. جمال الدین، محمد السعید، دولة الاسماعیلیة فی ایران، ص 47.

[429]. همان، ص 49.

[430]. اسفار پسر شیرویه که در گرگان قدرت یافت و مرداویج از خدمت قراتكین به نزد اسفار آمد و به عنوان سپهسالار به خدمت وی در آمد و از اسباب مهم فتوحات اسفار در جنگ‌های مختلف شد.

[431]. بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، ترجمه: مشکور، محمد جواد، ص 202 و 203.

[432]. سیر الملوک (سیاست نامه)، همان، ص 287.

[433]. دولة الاسماعیلیة فی ایران، ص 54.

[434]. ر.ک: همدانی، رشیدالدین فضل‌الله، جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، به کوشش: دانش پژوه، محمد تقی و مدرسی زنجانی، محمد، ص 315؛ ابن اثیر جزری، عزالدین، الکامل فی التاریخ، تصحیح: شیری، علی، ص 404 و 473.

[435]. الراوندی، محمد بن على بن سليمان، راحة الصدور و آیة السرور در تاريخ آل سلجوق‏، تصحیح: اقبال، محمد و مینوی، مجتبی، ص 155 و 156.

[436]. ر.ک: غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیة، ص 243.

[437]. همان، ص 243.

[438]. راحة الصدور و آیة السرور در تاريخ آل سلجوق‏، همان.

[439]. ر.ک: مینوی، مجتبی، تاریخ و فرهنگ، ص 176.

[440]. ر.ک: دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ص 408.

[441]. صفا، ذبیح الله، تاریخ ادبیات ایران، ص 443.

[442]. همان، ص 446.

[443]. همان، ص 449.

[444]. دشتی، علی، تصویری از ناصر خسرو، به کوشش: ماحوزی، مهدی، ص 18.

[445]. جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، تصحیح: قزوینی، محمد بن عبدالوهاب، ج ۳، ص ۱۸۷ ـ ۱۹۱؛ جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، همان، ص ۹۷ ـ ۱۰۳؛‌ کاشانی، عبداللّه‌ بن علی، زبدة التواریخ: بخش فاطمیان و نزاریان، به کوشش: دانش‌پژوه، محمدتقی، ج ۱، ص ۱۳۳ ـ ۱۳۷؛ حافظ‌ ابرو، عبداللّه‌ بن لطف‌اللّه، مجمع التواریخ السلطانیة، به اهتمام: مدرسی زنجانی، محمد، ج ۱، ص ۱۹۱ ـ ۱۹۳.

[446]. تاریخ جهانگشای، همان، ص ۱۹۰ و ۱۹۱؛ جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، همان، ص ۱۰۱ و ۱۰۲؛ زبدة التواریخ: بخش فاطمیان و نزاریان، همان، ص ۱۳۷؛ مجمع التواریخ السلطانیه، همان، ص ۱۹۳.

[447]. الکامل فی التاریخ، همان، ج ۱۰، ص ۲۳۷؛ جامع التواریخ (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان)، همان، ص۷۷؛ زبدة التواریخ: بخش فاطمیان و نزاریان، همان، ص ۱۱۴؛ مقریزی، احمد؛ اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء؛ تصحیح: الشیال، جمال الدین، محمد حلمی، محمد احمد، ج ۲، ص ۳۲۳ و ج ۳، ص ۱۵.

[448]. تاریخ جهانگشای، همان، ص ۱۹۱؛ جامع ‌التواریخ: قسمت اسماعیلیان و فاطمیان، همان، ص ۱۰۳.

[449]. فدائی خراسانی، محمد بن زین العابدین، تاریخ الإسماعیلیة یا هدایت المؤمنین الطالبین، تصحیح: الکساندر سیمونوف، ج ۱، ص ۸۹ و ۹۰.

[450]. تاریخ و عقاید اسماعیلیه، همان، ص ۳۸۵ و ۳۸۶.

[451]. تاریخ جهانگشای، همان، ص ۱۹۱ – ۱۹۵؛ جامع ‌التواریخ: قسمت اسماعیلیان و فاطمیان، همان، ص ۱۰۳ ـ ۱۰۵.

[452]. جامع ‌التواریخ: قسمت اسماعیلیان و فاطمیان، همان، ص ۱۱۲؛ زبدة التواریخ: بخش فاطمیان و نزاریان، همان، ص ۱۴۸.

[453]. ر.ک: الکامل فی التاریخ، همان، ج۱۰، ص۶۲۵؛ تاریخ جهانگشای، همان، ص ۲۱۵ و ۲۱۶؛ جامع ‌التواریخ: قسمت اسماعیلیان و فاطمیان، همان، ص ۱۳۳ و ۱۳۴؛ زبدة التواریخ: بخش فاطمیان و نزاریان، همان، ص ۱۶۸.

[454]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیان، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ج ۱، ص ۵۸۹.

[455]. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ج ۱، ص ۳۳۸ و 339.

[456]. تاریخ و عقاید اسماعیلیان، ج ۱، ص ۶۲۰.

[457]. کامل حسین، محمد، الطائفة الاسماعیلیة، ص ۱۵۴.

[458]. شیروانی، زین العابدین، بستان السیاحة، ج ۱، ص ۵۳۰.

[459]. علیشاه، معصوم، طرائق الحقائق، تصحیح: محجوب، محمد جعفر، ج ۳، ص ۴۱۳.

[460]. بلاغی، حجت، تاریخ تهران، ج ۱، ص ۱۶۰؛ برگرفته از ویکی فقه.

[461]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیان، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ج ۱، ص ۶۲۰.

[462]. همان.

[463]. همان، ص ۲۸۴ ـ ۲۸۶.

[464]. فرمانیان، مهدی، درسنامه تاریخ و عقائد اسماعیلیه، ص 126.

[465]. دفتری، فرهاد، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ج ۱، ص ۲۸۳.

[466]. همان، ص ۲۸۴ ـ ۲۸۶.

[467]. درسنامه تاریخ و عقائد اسماعیلیه، ص 126.

[468]. همان، با اندکی تصرف.

[469]. ذهبی، شمس الدین، تاریخ الإسلام، تصحیح: تدمری، عمر عبدالسلام، ص 32.

[470]. سیوطی، عبدالرحمن، حسن المحاظره، محقق: ابراهیم، محمد أبو الفضل، ج 2، ص 251.

[471]. جمعی از نویسندگان، دائره المعارف تشیع، ج 2، ص 86.

[472]. دهخدا، علی اکبر، لغت نامه دهخدا، ج 2، ص 1685.

[473]. دائره المعارف تشیع، ج 2، ص 89.

[474]. سیف آزاد، عبدالرحمان، تاریخ خلفای فاطمی، ص 28.

[475]. خفاجی، عبدالمنعم محمد، الأزهر فی الف عام، ص 47.

[476]. غنیمه، عبدالرحیم، تاریخ دانشگاه‌های بزرگ اسلامی، مترجم: کسائی، نورالله، ص 78.

[477]. جمعی از نویسندگان، دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص 64.

[478]. الأزهر فی الف عام، ج 1، ص 18.

[479]. همان، ص 79.

[480]. ماهر محمد، سعاد، مساجد مصر و اولیاؤها الصالحون، ص 185.

[481]. برای اطلاعات بیشتر دربارۀ آثار ابوحاتم و به‌ ویژه «الصلاح» رجوع کنید به شین نوموتو، مقدمۀ الاصلاح، ص 20، 21، 27، و 39.

[482]. ناصر خسرو (قبادیانی)، سفرنامه‌ ناصر خسرو، به ‌کوشش: دبیرسیاقی، محمد، ص 16و 17 مقدمه.

[483]. جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، تصحیح: قزوینی، محمد بن عبدالوهاب، ج ۳، ص ۱۹۵ ـ ۱۹۹؛ همدانی، رشیدالدین فضل‌اللّه، جامع‌ التواریخ: (قسمت اسماعیلیان و فاطمیان و نزاریان و داعیان و رفیقان)، به کوشش: دانش پژوه، محمد تقی و مدرسی زنجانی، محمد، ج ۱، ص ۱۰۶ و ۱۰۷.

[484]. برگرفته از سایت موعود.

[485]. مشکور، محمدجواد، تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، ص ۲۳۱.

[486]. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه: بدره‌ای، فریدون، ج ۱، ص ۶۲۳.

[487]. همان، ص ۶۱۶ و ۶۱۷، برگرفته از ویکی فقه.