دایره المعارف اسلام پدیا » کرامات محمد بن عثمان بن سعید
منوی اصلی

کرامات محمد بن عثمان بن سعید

تاریخ: ۲۴ دی ۱۳۹۸ در باب: بزرگان, تاریخ بزرگان, تاریخ شخصیت ها

مردان بزرگ الهی به دلیل تزکیه نفس و پاکی روح به کراماتی دست می‌یابند، از جمله آنان محمد بن عثمان بن سعید؛ نائب دوم امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است که برخی از کرامات وی در کتاب های روایی و تاریخی ذکر شده است. شیخ طوسی می نویسد: نشانه ها و کرامات زیادى از وى نقل شده است. معجزات امام زمان (علیه السّلام) به دست او آشکار می‌گردید، و امور بسیارى را از جانب امام (علیه السلام) به شیعیان خبر داد که همه باعث بصیرت شیعیان در خصوص وجود امام دوازدهم (علیه السلام) گردید و اینها نزد شیعه مشهور است.[۱] در ادامه به بعضی از این کرامات اشاره می شود:

الف) از ام کلثوم دختر ابو جعفر عمرى (محمّد بن عثمان بن سعید) روایت شده است: مالى از قم براى پدرش رسیده بود تا آنها را به صاحب الامر (عجّل اللَّه تعالى فرجه الشریف) برساند، پس چون قاصد و آورنده اموال، آنها را به او رساند و آماده برگشتن شد، ابو جعفر به او گفت: چیزى از آن چه که به تو سپرده‏اند باقى مانده است، آن کجا است؟ آن مرد گفت: چیزى نمانده مگر این ‌که همه را تسلیم تو نموده‏ام. ابو جعفر گفت: برو نزد فلان قَطّان (پنبه فروش) که برایش دو عِدل[۲] پنبه بردى، یکى از آن دو عدل که بر آن چنین و چنان نوشته شده است را بگشا و در کنار آن چیزى است که گفتم (دو پیراهن سودانى). آن مرد از آن چه ابو جعفر به او گفته بود، متحیر ماند و پس از جست‌وجو مشاهده کرد همان طور است که گفته بود.[۳]

ب) على بن محمد بن متیل می‌گوید: عمویم جعفر بن احمد بن متیل گفت که ابو جعفر محمد بن عثمان سمان، معروف به عمرى (رضی الله عنه) مرا خواست و چند جامه راه‌راه با کیسه‏اى نقره به من داد و گفت: لازم است هم اکنون خودت به واسط (شهری در عراق که در نزدیکی بصره واقع شده است) بروى و اینها که به تو دادم به اولین کسى که موقع بالا رفتن تو از مرکب به شط با تو برخورد کرد بدهى. جعفر بن احمد می‌گوید: مرا از این مأموریت اندوه سختى در گرفت، (پیش خود) گفتم چون مَنى را به چنین مأموریتى می‌فرستند و این چیز اندک و ناقابل را با او روانه می‌کنند؟ سپس می‌گوید: من به واسط رفتم و از مرکب‏ بالا رفتم. اول کسى که به من برخورد کرد از او احوال حسن بن محمد قطاه صیدلانى؛ وکیل وقف را در واسط پرسیدم، گفت: من او هستم. (آن گاه او از من پرسید) تو کیستى؟ گفتم: من هم جعفر بن محمد بن متیل هستم، مرا به نام مى‏شناخت، بر من سلام داد و من هم بر او سلام دادم و همدیگر را در آغوش کشیدیم و به او گفتم: ابو جعفر عمرى به تو سلام می‌رساند و این چند جامه و این کیسه را به من داده که به شما تحویل دهم. گفت: حمد خدا را، محمد بن عبد اللَّه حائرى (یکی از شیعیان واسط) مرده است و من براى اصلاح و تهیه کفن او بیرون آمده‏ام. جامه‏دان را گشود و به ناگاه در آن، همه لوازم کفن وجود داشت: از سرتاسرى و پارچه‏هاى کفن و کافور، در کیسه هم کرایه حمّال‌ها و اجرت گور کندن بود؛ آن گاه جنازه او را تشییع کردیم و من برگشتم (و راز اقدام جناب محمد بن عثمان بن سعید و کرامت او در این باره را فهمیدم).‌[۴]

ج) قطب الدین راوندى در کتاب خرایج از ابو الحسن مسترق ضریر (نابینا) روایت کرده که گفت: روزى در مجلس حسن بن عبد اللَّه بن حمدان ناصر الدوله بودم و درباره امام زمان (علیه السلام) مذاکره می‌نمودیم. من آن را بى‏اهمیت تلقى می‌کردم تا این‌که روزى عمویم حسین وارد مجلس شد. باز من شروع کردم که در آن باره‏ صحبت کنم. عمویم گفت: فرزندم! من هم سابقا عقیده تو را داشتم تا این ‌که به حکومت شهر قم رسیدم، و این موقعى بود که اهل آن جا، سر به نافرمانى خلیفه برداشته بودند؛ زیرا هر وقت حاکمى از طرف خلفا به آن جا اعزام می‌شد اهل قم سر به نافرمانى برمی‌داشتند و با وى به جنگ و جدال برمى‏خاستند، پس لشکرى به من دادند و بدین گونه رهسپار قم شدم. وقتى به منطقه ناحیه «طرز» رسیدم، به عزم شکار بیرون رفتم، شکارى را دنبال کردم، ولى از نظرم ناپدید شد. ناچار به تعقیب آن پرداختم تا به نهر آبى رسیدم و از کنار آن اسب می‌دوانیدم تا جایى که نهر به نظرم بزرگ و بى‏انتها آید. ناگاه سوارى را دیدم که سوار بر اسب سفیدى است و به طرف من مى‏آمد و عمامه خزّ سبزى به سر نهاده و رویش را گرفته بود، به طورى که فقط چشمش پیدا بود، و دو کفش سرخ هم پوشیده بود.

سوار به من گفت: اى حسین! و مرا امیر نگفت و به اسم کنیه‌ام نخواند (و فقط نامم را برد). گفتم: چه می‌خواهید؟ گفت: چرا از ناحیه مقدسه (امام زمان علیه السلام) انتقاد می‌کنى و براى چه خمس اموالت را به اصحاب من نمى‏پردازى؟ من مردى دلیر و شجاع بودم، مع الوصف در این هنگام، بر خویشتن لرزیدم و مهابت او مرا گرفت. گفتم: آقا! آن چه امر می‌فرمائى اطاعت می‌کنم.

گفت: وقتى به محلى که قصد آن جا را دارى (قم) رسیدى و بدون جنگ و ستیز وارد شهر شدى و به مرور اموالى به چنگ آوردى، خمس آن را به افراد مستحق بده. گفتم: اطاعت می‌کنم. سپس گفت: برو به سلامت. این را گفت و عنان اسب گرداند و رفت. نفهمیدم از کدام راه رفت. هر چه از سمت راست و چپ او را جست‌وجو کردم، نیافتم و این خود موجب ترس بیشتر من شد.

آن‌گاه به جانب لشکر خود مراجعت نموده و جریان را فراموش کردم. وقتى به قم رسیدم و قصد داشتم که با مردم آن جا جنگ کنم، اهل قم از شهر خارج شده نزد من‏ آمدند و گفتند: پیش از این، هر حاکمى که براى ما فرستاده می‌شد، چون با ما به عدالت سلوک نمی‌کرد، به جنگ و ناسازگارى با وى برمى‏خاستیم، ولى اکنون که تو آمده‏اى حرفى نداریم، وارد شهر شو و چنان که می‌خواهى به تدبیر امور آن بپرداز! من هم مدتى در قم ماندم و اموال بسیارى بیش از آن چه انتظار داشتم، اندوختم. (ولی) بعضى از سران لشکر از من نزد خلیفه سعایت نمودند و از طول توقف من در قم، به عکس حکام سابق و مال بسیارى که جمع نموده بودم؛ حسد بردند، و در نتیجه من معزول شدم و به بغداد برگشتم و یک راست نزد خلیفه رفتم و سلام نمودم و سپس به خانه خود رفتم.

از جمله کسانى که از من دیدن کردند محمد بن عثمان عمرى (نائب دوم امام زمان علیه السلام) بود. او از میان جمعیت آمد و تکیه به بالش من داد و نشست، به گونه اى که کار او موجب خشم من گردید، او زیاد نشست و برنخاست که برود. مردم دسته دسته مى‏آمدند و می‌رفتند و او همچنان نشسته بود و موجب ازدیاد خشم من می‌شد. وقتى مجلس به کلى خلوت شد، محمد بن عثمان نزدیک‌تر آمد و گفت: میان من و تو رازى است که می‌خواهم گوش دهى. گفتم: بگو! گفت: صاحب آن اسب سفید که جنب آن نهر آب تو را دید، می‌گوید: ما به وعده خود وفا نمودیم (یعنى وعده کردیم که اهل قم بدون جنگ و ستیز تو را ‏پذیرفته و اموال زیادى به چنگ خواهى آورد) من یک‌باره ماجرا را به یاد آوردم و تکان سختى خوردم. سپس گفتم: چشم، اطاعت می‌کنم. آن گاه برخاستم و دست محمد بن عثمان را گرفته و اموالم را حساب نموده، خمس آن را ادا کردم، حتى قسمتى را که من فراموش کرده بودم، خمس آن را نیز معین کرد و رفت. بعد از این ماجرا دیگر درباره وجود امام زمان (علیه السّلام) و این که نواب او از ناحیه مقدسه‏اش، مأموریت‌هایى دارند تردید نکردم، و حقیقت امر بر من روشن شد.

ابو الحسن مسترق راوى این خبر می‌گوید: من هم از وقتى این واقعه را از عمویم ابو عبد اللَّه (حسین) شنیدم شکى که در این باره داشتم به کلى برطرف گردید.[۵]

[۱]. طوسی، محمد بن حسن، الغیبه، محقق/مصحح: تهرانى، عباد الله و ناصح، على احمد، ص ۳۶۳٫

[۲]. عوض، بدل، معادل، یک لنگه از دو لنگه بار. ر.ک: سایت واژه یاب.

[۳]. راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، محقق/مصحح: مؤسسه الإمام المهدى (علیه السلام‏)، ج ‏۳، ص ۱۱۱۳٫

[۴]. همان، ص ۱۱۱۹ و ۱۱۲۰٫

[۵]. همان، ج ۱، ص ۴۷۲ – ۴۷۵٫




کلیدواژه ها: ,



ثبت نظر


+ 9 = 16