دایره المعارف اسلام پدیا » امام علی (علیه السلام) و سقیفه بنی ساعده
منوی اصلی

امام علی (علیه السلام) و سقیفه بنی ساعده

تاریخ: ۰۱ دی ۱۳۹۷ در باب: امام علی(ع), بزرگان, تاریخ, تاریخ اسلام, تاریخ بزرگان, تاریخ شخصیت ها, سیره, معصومین

از اتفاقات مهم و غم‌انگیز دوران بعد از جوانی امام امیرالمؤمنین (علیه السلام)، جریان شوم سقیفه بنی ساعده است.

پس از آن که روح بلند پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله) به ملکوت اعلی پیوست و خبر رحلت ایشان منتشر شد، در حالی که علی (علیه السلام) و بنی هاشم در خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گرد آمده بودند و طبق سنّت اسلامی به تغسیل و تکفین و تدفین حبیب خدا مشغول بودند و در فراق او اشک ماتم می‌ریختند، عدّه‌ای در محلی به نام «سقیفه بنی ساعده»[۱] جمع شدند تا مسئله خلافت و رهبری مسلمانان را به نفع خود و قبیله شان رقم بزنند.

از یک طرف، انصار در محلّ سقیفه بر گِرد سعد بن عباده، رئیس بیمار قبیله خزرج، جمع شده و تصمیم گرفتند که وی را به عنوان جانشین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تعیین نمایند و از طرف دیگر، عمر و ابوعبیده جرّاح نیز، برای به دست آوردن خلافت تلاش می کردند و عمر، ابوبکر را برای خلافت در نظر گرفت.[۲]

امّا آن چه به گواه تاریخ روشن است، این که حقّ مسلّم رهبری و خلافت مسلمانان، از آنِ امام علی (علیه السلام) بود که مشغول غسل و کفن و دفن بدن مطهر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود. در جریان سقیفه، هر چند عدّه‌ای از انصار، بنی هاشم و بعضی از اصحاب دیگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) در کنار علی (علیه السلام) قرار داشتند؛ امّا نتیجه اجتماع سقیفه، قرار گرفتن ابوبکر بر منبر حضرت رسول خدا بود. این در حالی اتفاق می افتاد که بنا به تصریح پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، خلافت، نه حقّ مهاجران بود، نه انصار؛ زیرا تنها دو ماه پیش از آن در غدیر خم، پیامبر (صلی الله علیه و آله) به امر الهی، علی (علیه السلام) را به عنوان جانشین و مولای مسلمانان، بعد از خود، معرّفی کرده بود.[۳]

امام علی (علیه السلام) خلافت را حق الهی خود می دانست؛ لذا اقداماتی را برای بازپس گیری حق خود و کنار زدن غاصبان امر ولایت و جانشینی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) انجام داد که بعضی از آنها عبارتند از:

  1. افشاگری و یادآوری حقیقت

امام (علیه السلام) که با دیدگان خود مشاهده مى کرد خلافت و رهبرى اسلامى از محور خود منحرف شده و به دنبال آن، امور بسیار دیگرى از مدار خود خارج خواهد شد؛ از این رو، تشخیص داد که ساکت ماندن و هیچ نگفتن، نوعی صحّه گذاشتن بر این کار ناروا است. کاری که داشت شکل قانونى به خود مى گرفت و سکوت شخصیتى مانند امام (علیه السلام) ممکن بود براى مردم آن روز و آیندگان، نشانه حقّانیّت مدّعیان خلافت تلقى شود. پس مُهر خاموشى را شکست و به نخستین وظیفه خود که یاد آورى حقیقت بود عمل کرد و در مسجد پیامبر (صلى الله علیه و آله)، آن گاه که به اجبار از او بیعت می خواستند،[۴] فرمود:

«من از شما بدین کار سزاوارترم، با شما بیعت نمى‏کنم و شما باید با من بیعت کنید. شما خلافت را از انصار گرفتید. با آنان به این طریق احتجاج کردید که از نزدیکان پیامبر (صلی الله علیه و آله) هستید، در حالى که شما کار خلافت را از ما اهل بیت غصب کردید. آیا شما به انصار نگفتید که به محمد (صلی الله علیه و آله) نزدیک‏تر هستید و انصار نیز کار خلافت را به شما تسلیم کردند؟ من نیز با شما همان طور که با انصار احتجاج کردید، احتجاج مى‏کنم. ما به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مرگ و زندگى او از شما سزاوارتر هستیم. اگر ایمان دارید رعایت انصاف را در حق ما به جا آورید و در غیر این صورت شما در ستم افتاده‏اید و خود به خوبى مى‏دانید. عمر به على (علیه السلام) گفت: تا وقتى که بیعت نکنى، رهایت نمى‏کنیم. على (علیه السلام) در پاسخ عمر فرمود: شیر را بدوش که بخشى از آن، از آنِ تو خواهد بود، کار را براى ابوبکر محکم گیر که فردا آن را به تو بر مى‏گرداند.

امام علی (علیه السلام) در ادامه سخنان خود فرمود: عمر، سوگند یاد مى‏کنم سخن تو را نمى‏پذیرم و با او بیعت نمى‏کنم. ابوبکر به آن حضرت گفت: اگر بیعت نکنى تو را مجبور نمى‏کنم. ابو عبیده به امام على گفت: پسر عمو، تو کم سن و سال هستى و آنان بزرگان قوم تو هستند. تو تجربه آنان را ندارى، به اندازه آنان نیز کارها را نمى‏شناسى. ابوبکر در کار خلافت از تو نیرومندتر و کارها را همه جانبه در نظر مى‏گیرد. بنابراین کار خلافت را به او بسپار؛ زیرا تو اگر زنده بمانى و عمرى یابى، براى کار خلافت خلق شده‏اى و سزاوار در دست گرفتن کار خلافت هستى. تو با ویژگى‏هایى؛ همچون دانش و آگاهى و فهم و نیز سابقه در دین اسلام و دامادى پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر همه آنان برترى.

على (علیه السلام) فرمود: اى گروه مهاجران، خدا را در نظر آورید، خلافت و زمامدارى محمد (صلی الله علیه و آله) را از خانه او خارج نکنید و در خانه‏هاى خود جاى ندهید، اهل و خاندان او را از مقامشان باز ندارید. اى مهاجران، سوگند به خدا، ما اهل بیت سزاوارترین مردم نسبت به کار خلافت هستیم، ما خواننده کتاب خدا، فقیه در دین خدا،  آگاه به سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، آشنا به کار مردم، باز دارنده مردم از بدى و قسمت کننده بیت‌المال به طور مساوى در میان مردم هستیم. پس پیروى هواى نفس نکنید تا گمراه نشوید که در این صورت از حق فاصله بیش‏ترى مى‏گیرید.[۵]

امام (علیه السلام) براى اثبات شایستگى خویش به خلافت، در این بیان، بر علم وسیع خود به کتاب آسمانى و سنّت‌هاى پیامبر (صلى الله علیه و آله) و قدرت خود در اداره جامعه بر اساس عدالت تکیه کرده است. او اگر به پیوند خویشاوندى با پیامبر (صلى الله علیه وآله) نیز اشاره داشته، یک نوع مقابله با استدلال گروه مهاجر بوده است که به انتساب خود به پیامبر (صلی الله علیه و آله) تکیه مى‌کردند.[۶]

  1. همراه نمودن فاطمه (علیها السلام) و حسنین (علیهما السلام)

امیر مؤمنان (علیه السلام) در بازستاندن حقّ خویش تنها به اندرز و تذکر اکتفا نکرد، بلکه بنا به نوشته بسیارى از تاریخ‌نویسان در برخى از شب‌ها همراه دخت گرامى پیامبر (صلى الله علیه وآله) و نور دیدگان خود حسنین (علیهما السلام) با سران انصار ملاقات کرد تا خلافت را به مسیر واقعى خود باز‌گرداند، ولى متأسفانه از آنان پاسخ مساعدى دریافت نکرد؛ چرا که عذر مى‌آوردند که اگر حضرت على پیش از دیگران به فکر خلافت افتاده، از ما تقاضاى بیعت مى‌کرد، ما هرگز او را رها نکرده، با دیگرى بیعت نمى‌کردیم.

امیر مؤمنان در پاسخ آنان مى گفت: آیا صحیح بود که من جسد پیامبر (صلى الله علیه وآله) را در گوشه خانه ترک کنم و به فکر خلافت و اخذ بیعت باشم؟ دخت گرامى پیامبر (صلى الله علیه و آله) در تأیید سخنان حضرت على (علیه السلام) مى فرمود: على به وظیفه خود از دیگران آشناتر است. حساب این گروه که على را از حقّ خویش بازداشته اند با خدا است.[۷]

این نخستین اقدامات امام (علیه السلام) در برابر گروه متجاوز بود تا بتواند از طریق تذکر و استمداد از بزرگان انصار، حقّ خود را از متجاوزان بازستاند، ولى به شهادت تاریخ، امام (علیه السلام) از این راه نتیجه‌اى نگرفت و حقّ او پایمال شد. اکنون باید پرسید که در چنان موقعیت خطیر و وضع حساس، وظیفه امام چه بود؟ آیا وظیفه او تنها نظاره کردن وساکت ماندن بود یا قیام و نهضت؟.

  1. صبر و شکیبایی

در جریان سقیفه، تنها عده اندکی بر عهد و پیمان خود با ولیّ خدا؛ امیرالمؤمنین (علیه السلام) باقی ماندند و اکثریت، آن حضرت و خاندان پاکش را تنها گذاشتند.

آن امام مظلوم مقتدر در یکی از خطب نهج البلاغه می فرماید: پس از وفات پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) و بى وفایى یاران، به اطراف خود نگاه کرده، یاورى جز اهل بیت خود ندیدم و اگر می خواستند مرا یارى کنند، کشته می‌شدند، پس به مرگ آنان رضایت ندادم. برای همین به ناچار، چشم پر از خار و خاشاک را فرو بسته و با گلویى که استخوان شکسته در آن گیر کرده بود، جام تلخ حوادث را نوشیدم و خشم خویش فرو خوردم و بر نوشیدن جام تلخ‏تر از گیاه حنظل، شکیبایى نمودم‏.[۸]

آن حضرت در خطبه دیگری فرمود: «آگاه باشید! به خدا سوگند! ابابکر، جامه خلافت را بر تن کرد، در حالى که مى‏دانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامى، چون محور آسیاب است به آسیاب که دور آن حرکت مى‏کند. او مى‏دانست که سیل علوم از دامن کوهسار من جارى است و مرغان دور پرواز اندیشه‏ها، به قُلُّه منزلت ارزش من نتوانند پرواز کرد. پس من رداى خلافت رها کرده و دامن جمع نموده، از آن کناره گیرى کردم و در این اندیشه بودم که آیا با دستِ تنها براى گرفتن حق خود به پاخیزم؟ یا در این محیط خفقان‏زا و تاریکى که به وجود آوردند، صبر پیشه سازم؟ که پیران را فرسوده، جوانان را پیر و مردان با ایمان را تا قیامت و ملاقات پروردگار، اندوهگین نگه مى‏دارد! پس از ارزیابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانه‏تر دیدم. پس صبر کردم در حالى که گویا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و با دیدگان خود مى‏نگریستم که میراث مرا به غارت مى‏برند!».[۹]

  1. حفظ اصل اسلام و اتّحاد و یکپارچگی مسلمانان

امام علی (علیه السلام) اگر در پی خلافت بود، برای آن بود که سنّت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بر پای داشته، عدالت را استمرار بخشد و از حقوق مردمی که در دفاع از خود، ناتوان و مستضعف بودند، پاسداری کند؛ زیرا از دیدگاه اسلام، حکومت، ضامن آنها شمرده می شد، ولی در تفکر و سیره علوی، حفظ حرمت دین، پرهیز از تفرقه و ایجاد وحدت در بین مسلمانان از هر چیز مهم‌تر است؛ چنان که امام، خود در ذى الحجّه سال ۲۳ هجرى پس از قتل عمر، در روز شورا آن هنگام که مردم به ناحق، براى بیعت کردن با عثمان جمع شدند، فرمود:

همانا مى‏دانید که من از دیگران به خلافت سزاوارترم. سوگند به خدا! به آن چه انجام داده‏اید گردن مى‏نهم، تا هنگامى که اوضاع مسلمانان روبه‌راه شده، از هم نپاشد و جز من به دیگرى ستم نشود. من پاداش این گذشت و سکوت و فضیلت را از خدا انتظار داشته، از آن همه زَر و زیورى که به دنبال آن حرکت مى‏کنید، پرهیز مى‏کنم.[۱۰]

تاریخ گواه است که امام علی (علیه السلام) در مقابل جریان سقیفه، بلافاصله واکنش جدی نشان نداد؛ چرا که هر گونه واکنشی، موجب افزایش تشنّج در جامعه اسلامی می‌شد و پیشنهاد ابوسفیان به ایشان، مؤید این مطلب است.

وقتی ابوسفیان از جریان سقیفه و بیعت ابوبکر مطّلع شد، با حیله و نیرنگ و انگیزه های قومی و نژادی فریاد زد: ای فرزندان عبدمناف! به چه علّت ابوبکر بر امور شما حاکم شد؟ این دو مستضعف (علی علیه السلام و عباس) کجا هستند؟ چرا این امر (حکومت) در پست‌ترین قبیله قریش (قبیله ابوبکر) جای گرفت؟ و سپس به علی (علیه السلام) گفت: دست خود را بگشا تا با تو بیعت کنم و به خدا سوگند، اگربخواهی، مدینه را برایت پُر از مردان جنگی و اسب خواهم کرد. علی (علیه السلام)، بیعت ابوسفیان را نپذیرفت و به او فرمود: «نیازی به نصیحت تو ندارم» و با ردّ این پیشنهاد، نشان داد که در مکتب علوی، برای رسیدن به هدف نباید از هر وسیله ای استفاده کرد. امام تردید نداشت که خلافت، حقّ او است، ولی رسیدن به آن را از هر راهی جایز نمی‌دانست؛ لذا با پی‌بردن به نیت ابوسفیان، صریحاً به وی جواب رد داد؛ چرا که قصد ابوسفیان، ایجاد اختلاف، فساد و فتنه گری در میان مسلمانان بود. بدین روی، آن حضرت از پیشنهاد ابوسفیان، به عنوان «فتنه انگیزی» یاد می نماید.[۱۱]

امام علی (علیه السلام)، انسانی آگاه و وظیفه شناس بود که حفظ اساس اسلام را بر همه چیز مقدم می دانست. او چنان که وظیفه خود را جنگ می دانست، می جنگید و اگر وظیفه را صبر و سکوت می دید، زیباترین جامه سکوت را بر تن می کرد. آن حضرت می فرماید:

«اما بعد ! خداوند سبحان، محمّد (صلّى اللّه علیه و آله) را فرستاد تا بیم دهنده جهانیان و گواه پیامبران پیش از خود باشد. آن گاه که پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) به سوى خدا رفت، مسلمانان پس از وى در کار حکومت با یکدیگر درگیر شدند. سوگند به خدا نه در فکرم مى‏گذشت و نه در خاطرم مى‏آمد که عرب، خلافت را پس از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از اهل بیت او بگرداند، یا مرا پس از وى از عهده دار شدن حکومت باز دارد. تنها چیزى که نگرانم کرد، شتافتن مردم به سوى فلان شخص بود که با او بیعت کردند.

من دست باز کشیدم، تا آن جا که دیدم گروهى از اسلام بازگشته، مى‏خواهند دین محمّد (صلّى اللّه علیه و آله) را نابود سازند. پس ترسیدم که اگر اسلام و طرفدارانش را یارى نکنم، رخنه‏اى در آن بینم یا شاهد نابودى آن باشم که مصیبت آن بر من سخت‏تر از ازدست دادن حکومت بر شما است که کالاى چند روزه دنیا است. به زودى ایّام آن مى‏گذرد چنان که سراب ناپدید شود، یا چونان پاره‏هاى ابر که زود پراکنده مى‏گردد، پس در میان آن آشوب و غوغا به پا خاستم تا آن که باطل از میان رفت، و دین استقرار یافته، آرام شد.[۱۲]

برای حفظ اصل اسلام بود که وقتی فاطمه (سلام الله علیها) او را به قیام و نهضت برای ستاندن حقوق خود دعوت کرد؛ چون صدای مؤذّن به بانگ «أشهد أنّ محمّد رسول اللّه» بلند شد، امام به همسر خود فرمود: «آیا دوست داری که این صدا در روی زمین خاموش شود؟». فاطمه (سلام الله علیها) گفت: هرگز!. امام فرمود: «پس راه همین است که من پیش گرفته ام».[۱۳]

[۱]. سقیفه، محلّ اجتماعات در مدینه بود که مردم مسائل مهم خود را در آن جا مطرح کرده، به شور می گذاشتند.

[۲]. ابن اثیر، عزالدین علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۵ و ۳۲۷٫

[۳]. ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ دمشق، ج ‏۴۲، ص ۱۱۷؛ حر عاملى، محمد بن حسن‏، إثبات الهداه بالنصوص و المعجزات، ج ‏۲، ص ۲۷۱ و ۳۰۹٫

[۴]. سبحانى‏، جعفر، فروغ ولایت (تاریخ تحلیلى زندگانى امیرمؤمنان على علیه‌السلام)، ص ۱۵۶ و ۱۵۷٫

[۵]. ابن قتیبه الدینوری، عبدالله بن مسلم، الإمامه و السیاسه المعروف بتاریخ الخلفاء، تحقیق: شیری، علی، ج ‏۱، ص ۲۸ و ۲۹؛ طبرسی، احمد بن علی، الإحتجاج على أهل اللجاج، ج ‏۱، ص ۷۳ و ۷۴٫

[۶]. فروغ ولایت (تاریخ تحلیلى زندگانى امیرمؤمنان على علیه‌السلام)، ص ۱۵۷٫

[۷]. الإمامه و السیاسه المعروف بتاریخ الخلفاء، ج ‏۱، ص ۲۹ و ۳۰؛ ابن ابى الحدید، عبدالحمید بن هبهالله‏، شرح نهج البلاغه، محقق/ مصحح: ابراهیم، محمد ابوالفضل، ج ‏۲، ص ۴۷٫

[۸]. سید رضى، محمد بن حسین، نهج البلاغه، محقق/ مصحح: صالح، صبحی، خ ۲۶، ص ۶۸٫

[۹]. همان، خ ۳، ص ۴۸٫

[۱۰]. همان، خ ۷۴، ص ۱۰۲٫

[۱۱]. الکامل فی التاریخ، ج ‏۲، ص ۳۲۵ و ۳۲۶٫

[۱۲]. نهج البلاغه، نامه ۶۲، ص ۴۵۱٫

[۱۳]. شرح نهج البلاغه، ج ۱۱، ص ۱۱۳٫




کلیدواژه ها: , ,



ثبت نظر


6 + 4 =