دایره المعارف اسلام پدیا » فرازهای زندگی الیاس پیامبر (علیه السّلام)‏
منوی اصلی

فرازهای زندگی الیاس پیامبر (علیه السّلام)‏

تاریخ: ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ در باب: الیاس پیامبر (علیه السلام)

همه انسان ها در زندگی خود با فراز و نشیب های متعددی روبرو می شوند. البته هر فردی با توجه به موقعیت و شخصیتی که دارد و همچنین با در نظر گرفتن مکان و زمانی که در آن زندگی می کند، زندگی اش مملو از تجربه ها، سختی ها، راحتی ها، غم ها، شادی ها و … است.

شخصیتِ بزرگوار حصرت الیاس (علیه السلام) نیز که از پیامبران بزرگوار الهی و همچنین یکی از انسان های برجسته تاریخ بشر است، دارای یک زندگانی پر از فراز و نشیب است. با توجه به مختصر اطلاعاتی که از زندگی ایشان در منابع موجود در دست است، می توان دریافت که او دارای زندگی پر از سختی ها، مشکلات، بشارت ها و پستی و بلند های خاصی بوده است.

آن حضرت مردم را به توحید و خداپرستى دعوت نمود و گفت آیا وقت آن نرسیده که تقوى پیشه کنید و از خدا بترسید آیا بعل را می پرستید و پروردگارى را که بهترین آفریننده است رها می کنید او آفریدگار شما و پدران پیشین شما است دعوتش را نپذیرفتند و او را تکذیب کردند پادشاهى داشتند به نام آجب بتى داشتند که مجوف و توخالى بود و چهار صورت داشت به ارتفاع بیست ذراع به نام بعل. بعضی از اوقات شیطان میان او می رفت سخنانى می گفت و ایشان را تحریص و ترغیب می کرد بر پرستش بتها و آن پادشاه عیالى داشت از شرورترین زنان هر وقت به سفر می رفت او را بر جاى خود مى‏نشانید و در غیاب او به امر حکومت مى‏پرداخت هفت شوهر کرده بود و داراى هفتاد فرزند بود در همسایگى پادشاه مرد مؤمنى بود باغستانى داشت بسیار نیکو و پر میوه گاهى از اوقات پادشاه با همسر خود براى تفریح به آن باغ رفته و از میوه‏هاى آن تناول می کردند روزى همسر پادشاه به او گفت سزاوار نیست به همسایه که مرد صالحى است ظلم و ستم نمود اتفاقا موقعى که پادشاه به سفر رفته بود همسرش فرصتى به دست آورد و بر آن مرد صالح بهانه جست و گفت تو پادشاه را دشنام داده‏اى و جماعتى را واداشت تا بر آن گواهى دادند و به آن جرم او را به قتل رسانیده و باغش را غصب کرد پادشاه از سفر بازگشت او را اطلاع داد گفت گمانم آن است که شومى این قتل به روزگار ما برسد پروردگار براى قتل آن مظلوم در غضب شد الیاس را به پیغمبرى به ایشان فرستاد و فرمود برو به این ظالمان بگو در اثر ریختن این خون ناحق از شما انتقام خواهم کشید و اى پادشاه تو و همسرت را در این بستان هلاک خواهم کرد و کسى به فریاد شما نمی رسد.

الیاس پیغام پروردگار را رسانید پادشاه خشمش گرفت و گفت تو و جمیع پیغمبران دروغ می گوئید و از طرف خدا نیامده‏اید ما در اثر پرستیدن اصنام هدایت یافته و متنعم هستیم و به آنحضرت اهانت کرد و در صدد قتل او برآمد الیاس از ترس ایشان بگریخت و در سخت‏ترین کوهى پناه برده و در غارى پنهان شد و هفت سال در آنجا مشغول عبادت پروردگار بود و از گیاه زمین و میوه‏هاى درخت تناول نمود و زندگانى می کرد.

خداى تعالى آن مکان را از آنها پوشیده داشت و هر چه جستجو کردند او را نیافتند پس از آن نفرین کرد بر پادشاه و گفت پروردگارا مبتلا کن او را به بلائى تا از من منصرف شود خداى تعالى پسر پادشاه را سخت بیمار کرد به او مشغول شد دعا و تضرع می نمود و به بت بعل توسل می جست فائده‏اى نمى‏بخشید چهارصد نفر بودند که خدمت بت‏خانه می کردند به آنها گفت این بعل از ما ملالت پیدا کرده شما به سرزمین شام بروید و از بتان دیگر درخواست کنید تا این پسر را شفا دهند آن چهارصد نفر از شهر بیرون رفتند اتفاقا گذارشان به کوهى افتاد که الیاس در آنجا ساکن بود چون ایشان را دید از کوه فرود آمد و آنها را موعظه و نصیحت کرد و از خدا بترسانید و فرمود بروید به پادشاه بگوئید بیمارى فرزندت در اثر دعاى من است و شفاى او به امر خداى من باشد ایمان بیاور تا خدا او را شفا دهد و ملک و سلطنت را بر تو باقى بگذارد تو شفاى فرزندت را از غیر خدا مى‏طلبى و پروردگار چنان ترسى از الیاس در دل ایشان افکند که نتوانستند با او کارى بکنند.

چون به سوى پادشاه برگشتند و داستان الیاس را خبر دادند او گفت مدت‏ها است که من در طلب الیاس هستم بر او ظفر نمى‏یابم شما او را تنها دیدید نگرفتید پیش من آورید او دشمن من است گفتند اى پادشاه چون او را دیدیم چنان هیبت و ترس از او در دل ما افتاد که نتوانستیم به او نزدیک شویم.

پادشاه پنجاه نفر از شجاعان لشکر خود را طلبید و گفت به محلى که الیاس هست رفته و ابتدا اظهار کنید که ما به تو ایمان آورده‏ایم تا اطمینان یافته و نزد شما بیاید پس از آن او را گرفته و نزد من بیاورید آنها رفتند و در اطراف کوه متفرق شدند و به آواز بلند فریاد زدند اى پیغمبر خدا ظاهر شو ما به تو ایمان آورده‏ایم الیاس متردد شد که نزد ایشان برود و خود را ظاهر نماید یا ننماید گفت پروردگارا اگر اینان راست می گویند به من اجازه بده تا نزد آنها بروم و اگر دروغ می گویند و مکر می کنند شرّ ایشان را از من کفایت بنما و آتشى بفرست و آنان را بسوزان.

هنوز دعاى الیاس تمام نشده بود که آتشى از آسمان فرود آمد و تمام آنها را سوزاند الیاس دانست که آنها قصد سوء داشتند و مکر و حیله بکار می بردند چون خبر هلاکت آنها به پادشاه رسید خشم او زیاد شد وزیرى داشت مؤمن ایمان خود را پنهان می داشت پادشاه نیز آن را می دانست لکن چون مرد لایق و شایسته بود متعرض او نمی شد به آن وزیر گفت باید با جمعى به طلب الیاس بروى و او را فریب دهى و به او بگوئى که پادشاه توبه کرده و ایمان آورده و گفته بروید الیاس را بیاورید تا به آنچه رضاى پروردگار است ما را رهبرى کند آنها رفتند و آن وزیر با صداى بلند او را بخواند الیاس آواز او را بشناخت بیرون آمد یکدیگر را بوسیدند و گریه بسیارى کرده و گفتگوى بسیارى با هم نمودند وزیر گفت ای رسول خدا اگر امر کنى در خدمت شما بمانم و چنانچه بفرمائى بروم لکن اگر بروم و تو را همراه خود نبرم می ترسم مرا بکشد.

پروردگار به الیاس وحى نمود که به آن وزیر بگو نترسد من فرزند او را می میرانم پادشاه به عزای فرزند خود مشغول گشته و به او ضررى نمی رساند وزیر برگشت دید فرزند پادشاه مرده و او مشغول عزادارى است پس از مدتى که از غم فرزند تسکین یافت از وزیر شرح ملاقات با الیاس را سؤال کرد گفت من الیاس را ندیدم از آن طرف الیاس هم از کوه فرود آمد و در خانه زنى از بنى اسرائیل که مادر یونس بن متى بود پنهان شد یونس تازه متولد شده و پدرش وفات کرده بود مادرش او را پرورش می داد الیاس را که دید به او مأنوس شد یک سال در آنجا توقف کرد سپس به جایگاه اولیه خود بازگشت هنگام رفتن مکان خود را به مادر یونس نشان داد و به او فرمود اگر براى تو کارى پیش آمد کند و به من احتیاج داشته باشى در آن مکان مرا خواهى یافت.

از رفتن الیاس چند روزى بیش نگذشت یونس را مادرش از شیر بگرفت بیمار شد و فوت کرد مادر از مرگ طفل محزون شد و براى دیدار الیاس به کوهى که منزل الیاس بود رفت و الیاس را از فوت فرزند خبر داد الیاس او را تعزیت داد مادر گفت من در اینجا نیامده‏ام تا تو مرا تعزیت دهى خدا به من الهام کرد که بیایم و تو را با خود برده در درگاه پروردگار شفیع گردانم و تو دعا کنى تا فرزندم زنده گردد الیاس گفت من به جز فرمان خداى تعالى امرى را انجام ندهم.

به او وحى رسید برو و دعا کن تا ما او را زنده کنیم الیاس همراه زن روانه شد دید یونس را دفن نکرده و مردن او را از مردم پنهان داشته است الیاس دعا کرد حق تعالى به قدرت کامله خود یونس را زنده گردانید و الیاس به جاى خود برگشت.

چندى گذشت پروردگار به او وحى نمود هر چه می خواهى از ما درخواست کن تا بتو عطا کنیم عرض کرد پروردگارا مرا بیش از این صبر و طاقت نمانده اگر مصلحت باشد اجل مرا رسانیده قبض روحم فرموده و به پدرانم ملحق کنى چه از بنى اسرائیل در راه هدایت و رهبرى و یکتا شناسى رنج بسیار دیده و از ایشان آزرده خاطرم.

پروردگار فرمود: اى الیاس این زمان صلاح نیست؛ زیرا زمین از حجت نباید خالى باشد امروز قوام زمین به تو است درخواست دیگرى بنما تا عطا کنم عرض کرد انتقام مرا از این مردم بکش و هفت سال بر ایشان باران رحمت خود را مفرست حق تعالى فرمود من رحیم‏ترم بر بندگان گفت پنج سال فرمود نمی شود عرض کرد سه سال فرمود روا باشد الیاس دعا کرد و گفت پروردگارا باران بر آنها نفرست جز به شفاعت من؛ لذا قحطی و گرسنگى بر بنى اسرائیل غلبه کرد گوسفندان و احشام آنها از بین رفته و جمع بسیارى از آنها تلف شدند و دانستند که این عذاب در اثر نفرین الیاس است.

در اواخر سال سوم الیاس از کنار خانه بانوى پیرى گذشت به او گفت هیچ طعامى دارى گفت قدرى آرد و روغن دارم غذایی از آن درست کرد و حضور الیاس آورد از آن تناول کرد و دعا نمود ظروف او پر از آرد و روغن شد.

از آنجا گذشت به خانه بانوى دیگرى رسید او پسرى داشت به نام الیسع رنجور بود آن بانو با ترس و بیم از مردم الیاس را به خانه خود برد الیاس دعا کرد فرزندش شفا یافت پسر به او ایمان آورد و دنبال الیاس را گرفت و خارج شد.

پس از آن به الیاس وحى شد که مدت عهد به سر آمد و مردم زیادی هلاک شدند عرض کرد پروردگارا دعا می کنم آنگاه نزد قوم رفت به آنها گفت دیدید خداى من چگونه با شما معامله کرد از قحط و جوع اکنون ایمان بیاورید تا دعا کنم این قحطى از میان شما برطرف بشود گفتند ایمان نمی آوریم فرمود پس بروید بتان خود را حاضر کرده دعا کنید و از آنها بخواهید تا به شما باران دهند اگر اجابت کنند من دست از دعوت شما بردارم و چنانچه اجابت نکردند من دعا می کنم پروردگار باران رحمت خودش را بفرستد گفتند نیکو سخنى گفتى رفتند بتها را آوردند تضرع و زارى بسیار نمودند باران نیامد به الیاس گفتند دعا کن این قحطى بر طرف شود و باران بیاید تا به تو ایمان آوریم الیاس دعا کرد به الیسع گفت به اطراف آسمان نظر کن الیسع گفت ابرى مى‏بینم که از گوشه افق پدیدار است الیاس گفت بشارت باد تو را که باران مى‏بارد.

چیزى نگذشت که باران عظیمى بر ایشان بارید و بر اثر آن گیاهان روئیده و قحط و غلا بر طرف شد ولى آنها عهد خود را شکسته و ایمان نیاوردند.

پروردگار وحى فرمود که اى الیاس از میان اینان خارج شده و بفلان مکان برو که اکنون وقت هلاکت آنان رسیده و آنچه مى‏بینى مترس الیاس با الیسع خارج شدند خداى تعالى دشمنى بر آنها مسلط کرد آنها را هلاک کرد و پادشاه و همسرش را کشت و در باغ آن مرد صالح که زن پادشاه او را کشته بود انداخت درندگان اجسادشان را خوردند الیاس و الیسع به آن مکان که خداوند فرموده بود رفتند الیاس الیسع را وصى خود گردانید و خداى تعالى بر او لباس نور پوشانید و او را به آسمان بالا برد الیاس عباى خود را از براى یسع به زیر انداخت و یسع را پروردگار پیغمبر بنى اسرائیل گردانید او را تقویت نمود وحى به سویش فرستاد بسیارى از بنى اسرائیل به او ایمان آوردند.[۱]

[۱] . بروجردى، سید محمد ابراهیم، تفسیر جامع، ج ‏۵، ص ۵۲۰ – ۵۲۶٫




کلیدواژه ها: ,



ثبت نظر


+ 3 = 7