دایره المعارف اسلام پدیا » همسر موسی کلیم الله (علیه السلام)
منوی اصلی

همسر موسی کلیم الله (علیه السلام)

تاریخ: ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ در باب: موسی (ع)

موسی (علیه السلام) از مصر به مدین رفت. نزدیک شهر رسید، گروهی از مردم را در کنار چاهی دید که از آن چاه با دلو آب می کشیدند و چارپایان خود را سیراب می کردند. در کنار آن‌ها دو دختر را دید که مراقب گوسفند‌های خود هستند و به چاه نزدیک نمی شوند. نزدیک آن دو آمد و گفت: چرا کنار ایستاده اید؟ چرا گوسفند‌های خود را آب نمی دهید؟ گفتند: پدر ما پیرمرد سالخورده و شکسته ای است که به جای او، ما گوسفندان را می چرانیم. اکنون در انتظار هستیم تا خلوت شود، بعد از چاه آب بکشیم.

موسی (علیه السلام) جلو رفت و دلو سنگین را گرفت و در چاه افکند و به تنهایی آب کشید و گوسفندهای آنان را سیراب کرد.

آنگاه موسی(علیه‌السلام) از آنجا فاصله گرفت و سپس برای استراحت به سایه درختی رفت. دختران به طور سریع نزد پدر پیر خود؛ حضرت شعیب پیامبر (علیه السلام) بازگشتند و ماجرا را تعریف کردند. شعیب (علیه السلام) به یکی از دخترانش که «صفورا» یا «صفوره» نام داشت گفت: هر چه زودتر پیش آن جوان برو، و او را به خانه دعوت کن تا از وی پذیرایی کنیم و از این اعمال نیکش قدردانی کنیم. موسی (علیه السلام) در زیر سایه درختی نشسته بود، که صفورا دختر زیبای شعیب (علیه‌السلام) رسید. او توأم با شرم و حیا خطاب کرد: پدرم تو را می خواند و قصد دارد از جوانمردی مانند تو سپاسگزاری کند.

موسی (علیه السلام) در حالی که شدیداً گرسنه بود و در مدین، غریب و بی‌کس به نظر می رسید، چاره ای ندید، جز اینکه دعوت شعیب (علیه السلام) را بپذیرد و در کنار دختر او «صفورا» روانه خانه وی گردد. صفورا جلو افتاد، تا به عنوان راهنما، موسی (علیه السلام) را به خانه اش راهنمایی کند، ولی هوا متغیر بود و باد شدیدی می وزید. در این هنگام حیا و عفت موسی (علیه السلام) موجب شد به دختر بگوید: من جلوتر می روم و تو سر دوراهی ها و چند راهی ها مرا راهنمایی کن.

موسی (علیه السلام) وارد خانه شعیب (علیه السلام) شد. شعیب به موسی خوش آمد گفته و به او گفت: از کجا می آیی؟ چه کاره ای؟ در این شهر چه می کنی؟ هدف و مقصودت چیست؟ چرا تنها هستی؟ و از این گونه سؤالات … . موسی (علیه‌ السلام) ماجرای خود را برای وی بازگو کرد. شعیب (علیه السلام) گفت: نگران نباش! از گزند ستمگران نجات یافته ای و سرزمین ما از قلمرو آن‌ها بیرون است و آن‌ها دسترسی به اینجا ندارند. تو در یک منطقه امن و امان قرار داری، از غربت و تنهایی رنج نبر، همه چیز به لطف خدا حل می شود.

«صفورا» توانایی، وقار و جوانمردی موسی (علیه السلام) را دیده و به او علاقه مند شده بود؛ لذا به پدرش پیشنهاد داد: ای پدر! این جوان را برای نگهداری گوسفندان استخدام کن، زیرا وی فردی نیرومند و درستکار بود. شعیب (علیه السلام) از دخترش پرسید: توان و قوت این جوان معلوم است که دلو بزرگ را از چاه کشید، ولی وقار و عفت و امانتش چگونه شناختی؟ صفورا گفت: پدر جان! هنگام آمدنم به خانه، او به من گفت: پشت سر من حرکت کن، ما از خانواده ای هستیم که پشت سر زنان نمی نگریم و در هنگام آب کشیدن خیلی مهذّب بود. شعیب (علیه السلام) احساس کرد، صفورا به موسی (علیه السلام) خیلی علاقه مند است، از پیشنهاد دخترش استقبال کرد و رو به موسی (علیه السلام) نموده، گفت: من می خواهم یکی از دو دخترم را به همسری تو درآورم، به این شرط که هشت سال برای من کار (چوپانی) کنی و اگر هشت را سال به ده سال تکمیل کنی، محبتی کرده ای، اما بر تو واجب نیست.

موسی (علیه‌السلام) درخواست پیرمرد را پذیرفت، به این ترتیب با صفورا ازدواج کرد.[۱]

[۱]. قصص، ۲۳ تا ۲۸؛ برای آگاهی بیشتر ر. ک. مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج ۱۶، تلخیص: ص ۵۳ – ۶۹؛ طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، تحقیق: بلاغ، محمد جواد، ج ۱۸، تلخیص: ص ۱۸۱ – ۱۸۷




کلیدواژه ها: , ,



ثبت نظر


4 + = 13