دایره المعارف اسلام پدیا » فلسفه قیام حسین بن علی شهید فخ
منوی اصلی

فلسفه قیام حسین بن علی شهید فخ

تاریخ: ۲۹ فروردین ۱۳۹۶ در باب: حسین بن علی (شهید فخ )

قیام‌های حقی که در جهان صورت می‌گیرد به دلیل ستم‌هایی است که بر مردم روا داشته می‌شود. بعد از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) اهل‌بیت آن‌حضرت مورد ظلم واقع شدند. اوج این ظلم زمانی بود که خلافت به دست بنی امیه و پس از آن به دست بنی عباس قرار گرفت.

بنی عباس با این‌که به نام اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) خلافت را به دست گرفتند و عموزادگان آنان محسوب می‌شدند، در آزار و اذیت اهل بیت از بنی امیه کم نگذاشته بلکه در بسیاری از موارد از آنان جلو زدند. همین شیوه برخورد با اهل بیت موجب قیام‌هایی در طول تاریخ شده است.

یکی از این موارد؛ قیام شهید فخ، حسین بن علی است که نتیجه رفتار ظالمانه بنی عباس بود. در این گفتار کوتاه به نحو مختصر به آن اشاره می‌شود.

این حادثه زمانی رخ داد که موسى بن هارون «ملقب به هادى» بر تخت خلافت قرار داشت.

از طرف او اسحاق بن عیسى هاشمى فرماندار مدینه بود. اسحاق هم شخصى از خاندان عمر بن خطاب را به جاى خود نشانیده بود که نامش عبد العزیز بن عبد اللَّه بود. این مرد «عمرى» با آل ابى طالب دشمنى و کینه‏اى شدید داشت. او بر طالبین سخت می‌گرفت و در سخت گیرى خود افراط مى‏کرد. همه روزه فرمان می‌داد که آل ابو طالب به حضورش برسند. او خود در نقطه‌ای از مسجد مى‏نشست و فرزندان ابو طالب را در برابر خود سان می‌دید و بدین حرکت شنیع نسبت به آنان تحقیر و توهین روا می‌داشت.

هر یک از آل ابو طالب ضمانت دیگرى را به عهده داشت تا اگر براى سان حضور نیافت ضامنش در اختیار حکومت باشد.

ابو عبد اللَّه حسین بن على حسنى ضمانت یحیى بن عبد اللَّه حسنى را قبول کرده بود.

در همین ایام که حجاج به خاطر مناسک حج راه مکه به پیش داشتند هفتاد مرد از پیروان مذهب شیعه به مدینه آمده بود و در بقیع مهمان «ابن افلج» شده بودند.

این قوم با حسین بن على محرمانه دیدارى تازه کرده بودند.

گزارش این ملاقات به گوش والى مدینه «همین عبد العزیز عمرى» رسید و سخت بر آشفت، زیرا این ملاقات را خلاف مقتضیات حکومت خود شمرده بود. این مرد به دنبال بهانه مى‏گشت که بنى هاشم و مخصوصا آل ابى طالب را در چشم مردم کوچک سازد. چندى پیش از این مواخذه‏ى سیاسى حسن بن محمد حسنى و ابن جندب شاعر معروف و مردى از بردگان آزاد شده‏ى خاندان عمر بن خطاب را که دور هم نشسته بودند به اتهام شرابخوارى توقیف کرده و حتى تازیانه شان زده بود.

به حسن بن محمد هشتاد تازیانه و به ابن جندب شاعر پانزده تازیانه و به آن برده آل خطاب هفت تازیانه نواخته بود و می‌خواست که این سه نفر را با شانه‏هاى برهنه در بازارهاى مدینه بگرداند و رسوایشان کند اما هاشمیه صاحب پرچم سیاه که در دربار بنى عباس نفوذ شدیدى داشت بوى پیام داد: هرگز اجازه ندارى نسبت به بنى هاشم این گونه تحقیرها را روا دارى. همین پیام ویرا از تصمیمى که گرفته بود باز گردانید.

در محیط حکومت یک چنین مرد گروهى از مردم شیعى المذهب در خانه‏ى «ابن افلج» جمع شده بود و آل ابى طالب متهم بودند که با این قوم مراوده و مذاکره دارند.

عمرى بر سخت گیرى خود نسبت به طالبین افزود. مرد گمنامى را که ابو بکر حائک نامیده می‌شد بر بنى طالب گماشت و او را مأمور ساخت که ترتیب سان سادات طالبى را بدهد. آن روز روز جمعه بود.

هنگامى که آل ابى طالب مثل همه روزه در دم مقصوره‏ى مسجد خودشان را به ابو بکر عرضه کردند دیگر اجازه نداد به خانه‏هایشان باز گردند.

آن‌قدر نگاهشان داشت که نوبت به نماز دیگر رسید. و مردم براى اداى نماز راه مسجد به پیش گرفته بودند.

در این هنگام اجازه‏شان داد آزاد باشند اما این آزادى تا این حدود مقرر شده بود که بروند وضویشان را تجدید کنند و از نو به مسجد باز گردند. در این نوبت وقتى آل ابو طالب به مسجد باز گشتند یکباره توقیفشان کرد. پس از نماز عصر بار دیگر دستور داد براى سان آماده شوند. نام یک یک را بر زبان آورد وقتى فریاد زد: حسن بن محمد بن عبد اللَّه. دید حاضر نیست. رویش را به طرف یحیى بن عبد اللَّه و حسین بن على برگردانید و گفت: باید حسن بن محمد را در اینجا حاضر کنید و گرنه هر دوتایتان‏ را به زندان خواهم فرستاد. و بعد گفت: ابن حسن بن محمد سه روز است که نیامده خودش را به من نشان دهد. یا از مدینه بیرون رفته و یا خودش را پنهان کرده. باید حاضر شود. باید بیاید اینجا من به‏بینمش. یحیى بن عبد اللَّه این اهانت را از آن مردک که ابو بکر حائک نامیده می‌شد تحمل نکرد و دشنامش داد و بعد با خشم از صف جماعت بیرون رفت.

ابو بکر حائک که دید هدف حمله یحیى قرار گرفته بی‌درنگ با عمرى تماس گرفت و ماجراى را گزارش داد.

عبد العزیز عمرى که دید سیاستش دارد با شکست بر می‌خورد دستور داد حسین بن على و یحیى بن عبد اللَّه را به حضورش احضار کنند. و بعد لب بر توبیخ و تهدیدشان گشود. ابو عبد اللَّه حسین بن على خنده کنان بوى گفت: ابو حفص، شما مردى خشمناک هستید. عمرى از این لحن بر آشفت و گفت: مسخره‏ام مى‏کنید. مرا با کینه صدا می‌زنید. مگر من امیر مدینه نیستم. حسین بن على جواب داد. ابو بکر و عمر که از تو شریف‌تر بودند با کنیه شهرت داشتند و بدشان نمى‏آمد که مردم آنان را «ابو بکر» و «ابو حفص» بنامند. این چیست که تو از کنیه خوشت نمى‏آید و اصرار می‌ورزى که حتما با لقب «امیر» صدایت کنند؟ عمرى فریاد کشید: این لحن اخیر شما از لحن نخستینتان درشت‏تر و زننده تر است. حسین بن على گفت: هرگز. هرگز. درشت‌گوئى در شأن من نیست. خدا نخواسته که من چنین باشم. و از خانواده‏اى نیستم که به بدگوئى متهم باشند. عمرى همچنان خشمناک بود گفت:

من ترا احضار نکرده‏ام که براى اصل و نسب سوا کنى و به عنوان خانواده‏ى خود به من افتخار بفروشى. در این هنگام یحیى بن عبد اللَّه غضب کرده گفت: از ما چه میخواهى؟ از شما؟ از شما حسن بن محمد را میخواهیم باید او را احضار کنید. یحیى گفت: از ما ساخته نیست. او هم انسانى است که بدلخواه خود میان انسانهاى دیگر زندگى مى‏کند. اگر بنابر این است که ملت مدینه را سان به بینى یک بار هم آل عمر بن خطاب را سان به بین. به همان ترتیب که ما را در برابر خود وامیدارى خطابى‏ها را هم یک بار بازدید کن. اگر همه‏شان حضور داشتند بتو حق میدهیم اما اگر حاضرین آنان از حاضرین ما کمتر بود حق را به ما واگذار. عمرى که از گستاخى یحیى سخت ناراحت شده بود کاملا از کوره در رفت و گفت: اگر طى این بیست و چهار ساعت حسن بن محمد را حاضر نسازید زنم سه طلاقه و غلامانم همه آزاد باد که او را هزار تازیانه نزنم و خانه‏اش را ویران نکنم و دوباره قسم خورد: تا چشم من به حسن بن محمد بیفتد او را خواهم کشت. یحیى بن عبد اللَّه با خشم گفت:

زن من هم سه طلاقه باد اگر حسن بن محمد را حاضر نسازم و و در هر وقت شب باشد در خانه‏ى ترا نکوبم و از حضورش آگاهت نکنم.

حسین بن على و یحیى بن عبد اللَّه هر دو از پیش عبد العزیز عمرى با خشم رفتند حسین رویش را به یحیى بر گردانیده و گفت: این چه قسم بود که خورده‏اى. حالا حسن بن محمد را در کجا به یابیم.

یحیى که همچنان خشمناک بود گفت: من نام خود را از خاندان رسول اللَّه و امیر المؤمنین محو می‌کنم اگر حسن بن محمد را حاضر نسازم حتى نخواهم خوابید تا در خانه‏ى این عمرى را نکوبم و حسن را نشانش ندهم.

ولى در آن حال با شمشیر عمرى را خواهم دید و با همان شمشیر کارش را خواهم ساخت.

با این‌حال حسین بن على گفت: این کار کار خوبى نیست. نقشه‏ى ما را به هم خواهد ریخت. چطور؟ نقشه‏ى تو بهم می‌ریزد؟ ده روز با هم قرار مى‏گذاریم تو به سوى مکه سفر کن. طى این مدت ده روز به مکه خواهى رسید. حسین بن على در این وقت حسن بن محمد را بسوى خود خواند و گفت: اى پسر عم! تو که میدانى میان من و این فاسق عمرى چه گذشته. به هر جا می‌خواهى برو. حسن جواب داد: نه به خدا. به هیچ جا نخواهم رفت بلکه همراه تو خواهم آمد و دست خود را در دست این مرد خواهم گذاشت. نه. ترا بهمراهم نمى‏برم. می‌ترسم خونت بر خاک ریخته شود. و من نمى‏توانم رسول اللَّه را در روز رستاخیز دشمن خود بیابم. اگر دامنم به خون تو آغشته باشد رسول اکرم دشمن من خواهد بود، تو برو و من خود را فداى تو خواهم ساخت. امیدوارم بدین ترتیب از عذاب جهنم در امان بمانم که از این پس قیام آغاز شد.[۱]

[۱] . اصفهانی، ابو الفرج، فرزندان ابو طالب، مترجم فاضل، جواد، ج ‏۲،ص ۱۶۲ – ۱۷۰٫




کلیدواژه ها: ,



ثبت نظر


1 + = 6