دایره المعارف اسلام پدیا » اسارت امام سجاد (زین العابدین) (علیه السّلام)‏
منوی اصلی

اسارت امام سجاد (زین العابدین) (علیه السّلام)‏

تاریخ: ۲۱ بهمن ۱۳۹۵ در باب: امام سجاد (زین العابدین)

پس از فاجعه کربلا، امام سجاد و سایر اهل بیت امام حسین (علیهم السلام) را اسیر نموده روانه کوفه و شام کردند.

عمر بن سعد در همان روز عاشورا سر مقدس امام حسین (علیه السّلام) را با خولى بن یزید اصبحى و حمید بن مسلم ازدى به سوى عبید اللَّه بن زیاد فرستاد و دستور داد سرهاى مقدس دیگر از یاران و جوانان بنى هاشم را که هفتاد و دو سر بود، جدا کنند و آنها را با شمر بن ذى الجوشن و قیس بن اشعث و عمر بن حجاج روانه کوفه کنند.[۱] اما خودش آن روز را تا شب و فردا تا ظهر در کربلا ماند. سپس دستور کوچ داد و به همراه دختران امام حسین (علیه السّلام)، خواهران آن حضرت و زنانى که با ایشان بودند و نیز کودکانی که در میان ایشان بود، راهی کوفه شد. او همچنین امام سجاد (علیه السّلام)را که دچار بیمارى معده بود و بیماریش چنان سخت بود که نزدیک به مرگ بود، وارد کوفه نمود.[۲]

اسیران کربلا را بعد از ورود به شهر کوفه، به مرکز حکومت آن و بر عبیدالله بن زیاد وارد کردند. سخنانی بین حضرت زینب (سلام الله علیها) و عبیدالله رد و بدل شد که موجب خشم عبیدالله شد. آن‌گاه امام زین العابدین (علیه السّلام) را جلوی عبیدالله آوردند. عبیدالله به او عرض کرد: تو کیستى؟ فرمود: من على بن الحسین هستم. ابن زیاد گفت: مگر خدا على بن الحسین را نکشت؟ امام فرمود: من برادرى داشتم که نامش على بود و مردم او را کشتند؟ ابن زیاد گفت: بلکه خدا او را کشت. امام فرمود: «(این) خدا است که جان ها را در دم مرگ مى گیرد …».[۳] ابن زیاد خشمگین شده گفت: تو جرأت پاسخ دادن مرا نیز دارى؟ در حالی که هنوز توانائى بازگرداندن سخن من در تو هست؟ او را ببرید گردنش را بزنید.در این موقع عمه‏اش زینب او را نگه داشت و گفت: اى پسر زیاد آنچه خون از ما ریخته اى برای تو بس است و دست به گردن امام زین العابدین (علیه السلام) انداخته فرمود: به خدا سوگند دست از او بر نمی ندارم تا اگر خواستی او را بکشى مرا هم با او بکشى. ابن زیاد به آن دو نگاه کرد و گفت: علاقه رحم و خویشى عجیب است. به خدا این زن که من می بینم، دوست دارد او را با این جوان بکشم؟ او را واگذارید که همان بیمارى که دارد او را بس است؟

سپس عبید اللَّه بن زیاد، بعد از آن‌که سر امام حسین (علیه السّلام) را به شام فرستاد، دستور داد زنان و کودکان را

آماده رفتن به شام کنند. ابن زیاد دستور داد به گردن امام سجاد (علیه السّلام) غل و زنجیر سنگین قرار دادند. سپس ایشان را به دنبال سرها با محفر بن ثعلبه عائذى و شمر بن ذى الجوشن روان کرد. گفته شده حضرت سجاد (علیه السّلام) در تمام راه با کسى سخن نگفت. امام وقتی به قصر یزید رسیدند، محفر بن ثعلبه صدایش را بلند کرد و گفت: این محفر بن ثعلبه است که مردمان پست نابکار را نزد امیر المؤمنین آورده است؟ آن حضرت فرمود: آن کس که مادر محفر زائیده پست تر و بدنهادتر است! (راوى) می‌گوید: هنگامى که سرها را پیش روى یزید گذاشتند، در حالی که در میان آنها سر مقدس امام حسین (علیه السّلام) بود، یزید گفت: «پس سرهای مردانى گرامى بر ما شکافته شد، در حالی که ایشان نافرمان و ستمکاران بودند».[۴]

در این موقع یحیى بن حکم برادر مروان بن حکم که پیش یزید نشسته بود گفت: «هر آینه سرها (ئى که) کنار طف (و کربلا جدا شد)، در خویشاوندى نزدیک تر از پسر زیاد است. بنده ای که داراى نژاد پستى است (یا نژادى که به دروغ خود را بدان بندد)»؛ «امیه (سر سلسله بنى امیه) روزگار را به شب رساند و حال این‌که دودمانش به شماره ریگ‌ها است، اما دختر رسول خدا دودمانى ندارد؟!».[۵]

یزید دست بر سینه یحیى بن حکم زده گفت: خاموش باش (یعنى در چنین وقتى بر کمى فرزندان فاطمه (سلام الله علیها) دریغ و افسوس می خورى؟). سپس به على بن حسین (علیهما السّلام) گفت: اى پسر حسین پدرت خویشاوندى خود را با من برید، حق مرا نادیده گرفت و در سلطنت من با من به نزاع برخاست، پس خدا با او چنان کرد که دیدى؟ آن حضرت فرمود: «هیچ مصیبتى (ناخواسته) در زمین و نه در وجود شما روى نمى دهد، مگر این‌که همه آنها قبل از آن‌که زمین را بیافرینیم، در لوح محفوظ ثبت است و این امر براى خدا آسان است».[۶]

یزید به پسرش خالد گفت: پاسخش را بده. اما او ندانست چه بگوید. پس یزید گفت: «هر مصیبتى به شما رسد، به دلیل اعمالى است که انجام داده اید و (خدا) بسیارى را نیز عفو مى‏کند!».[۷] سپس یزید زنان و کودکان را خواند و پیش روى خود نشانید و وضع لباس و هیئت آنان را نامناسب دید پس گفت: خدا روى پسر مرجانه (عبید اللَّه بن زیاد) را زشت کند. اگر میان شما خویشاوندى و نزدیکى بود، این کار را با شما نمی کرد و شما را با این حال نمى فرستاد.

در همین حال فاطمه دختر امام حسین (علیه السّلام) می گوید: چون ما پیش روى یزید نشستیم، دلش به حال ما سوخت. پس مردى سرخ‌رو از مردم شام برخاسته گفت: اى امیر المؤمنین این دخترک را به من ببخش و مقصودش من که بهره از زیبائى داشتم، بود. من به خود لرزیدم و گمان کردم چنین کارى خواهد شد. پس جامه عمه‌ام زینب (سلام الله علیها) را گرفتم. ولی زینب که می دانست چنین کارى نخواهد شد، به آن مرد شامى گفت: به خدا دروغ گفتى و خود را پست کردى. به خدا این کار نه براى تو مقدور خواهد بود و نه براى او (یزید). یزید خشمگین شد و به                                                                                                                                                                                                                                                   زینب گفت: تو دروغ گفتى! همانا این کار به دست من است و اگر بخواهم آن را انجام خواهم داد؟

زینب گفت: به خدا قسم، خدا این کار را هرگز به دست تو نداده، مگر این‌که از دین ما بیرون روى و آئین دیگرى اختیار کنى! یزید از خشم بسیار به جوش آمد و گفت: با من چنین سخن می‌گوئى؟ آیا غیر از این است که پدر و برادرت از آئین بیرون رفته اند؟ زینب فرمود: اگر مسلمان هستى، (بدان که) تو، پدر و جدت به دین خدا و آئین پدر و برادر من هدایت گشته اى؟ یزید گفت: اى دشمن خدا دروغ گفتى! زینب فرمود: تو اکنون امیر و فرمانروائى (هر چه خواهى بگوئى و هر چه خواهى انجام دهى)، از روی ستم دشنام می دهى و با سلطنت خود بر ما چیره شده اى؟ گویا یزید (از این سخنان آن جناب) شرمنده شده، خاموش شد. پس آن مرد شامی بار دیگر گفت: «این دخترک را به من ببخش؟ یزید به او گفت: دور شو، خداوند مرگت دهد.

سپس دستور داد زنان را در خانه ای جداگانه اسکان دهند و على بن الحسین (علیهما السّلام) هم نزد ایشان باشد. پس بعد از چند روز خاندان (عصمت) در آنجا ماندند. آنگاه یزید، نعمان بن بشیر را خواست و به او گفت: آماده شو تا این زنان را به مدینه ببرى. یزید وقتی خواست آنان را به مدینه بفرستد، امام سجاد (علیه السّلام) را پیش خواند و با او خلوت کرد و به او گفت: خدا پسر مرجانه (عبید اللَّه) را لعنت کند. بدان که به خدا اگر من با پدرت برخورد کرده بودم (و سر و کارش به دست من افتاده بود)، هیچ چیز از من درخواست نمی کرد، جز آنکه به او می دادم و با هر نیروئى که داشتم، از مرگ او جلوگیرى می کردم (و نمی گذاشتم او را بکشند). ولى خدا چنین مقدر کرده بود که مشاهده نمودى. پس (وقتی به مدینه رسیدى) از مدینه براى من نامه بنویس و هر چه خواستى به من گوشزد کن که آن براى تو است (من آن را انجام خواهم داد). آن‌گاه لباس هاى او و جامه خاندانش (که در کربلا به غارت برده بودند، یا لباس هائى که خود براى ایشان آماده کرده بود) پیش آنان نهاد و همراه نعمان بن بشیر فرستادگانى فرستاد و دستور داد ایشان را به سمت مدینه حرکت دهند.[۸]

[۱]. مفید، محمد بن محمد، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج ۲، ص ۱۱۳٫

[۲]. همان، ج ۲، ص ۱۱۴٫

[۳]. «اللَّهُ یَتَوَفَّى الاَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا»؛ زمر، ۴۲٫

[۴]. نُفَلِّقُ هَاماً مِنْ رِجَالٍ أَعِزَّهٍ  **  عَلَیْنَا وَ هُمْ کَانُوا أَعَقَّ وَ أَظْلَمَا.

[۵]. لَهَامٌ بِأَدْنَى الطَّفِّ أَدْنَى قَرَابَهً ** مِنِ ابْنِ زِیَادِ الْعَبْدِ ذِی الْحَسَبِ الرَّذْلِ ___ أُمَیَّهُ أَمْسَى نَسْلُهَا عَدَدَ الْحَصَى ** وَ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ لَیْسَ لَهَا نَسْل‏.

[۶]. «ما أَصابَ مِنْ مُصیبَهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فی‏ أَنْفُسِکُمْ إِلاَّ فی‏ کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسیرٌ»؛ حدید، ۲۲٫

[۷]. وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصیبَهٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثیرٍ.

[۸]. الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج ۲، ص ۱۱۳ – ۱۲۲٫




کلیدواژه ها: , , , ,



ثبت نظر


+ 9 = 14