دایره المعارف اسلام پدیا » تاریخ فلسفه چین
منوی اصلی

تاریخ فلسفه چین

تاریخ: ۰۶ دی ۱۳۹۳ در باب: فلسفه علم فلسفه

تاریخ تفکر در چین سابقه ای دیرینه دارد؛ چنان که درباره آراء و باورهای چینیان در قرن هجدهم پیش از میلاد سخن می گویند، اما آغاز دوران فلسفه های منظم و مدون چین را قرن ششم پیش از میلاد می دانند. بیش از ۲۵ قرن از حیات فلسفی چین می گذرد و این مدت را به چهار دوره تقسیم می کنند:

  1. دوره باستان:

این دوره از قرن ششم (ششصد سال قبل از میلاد) تا ۲۲۱ سال پیش از میلاد، می باشد. این دوره به «صد مکتب» نیز مشهور است. گفته می شود: در این دوره، صد مکتب که شامل کشاورزان، سیاسیان، سران نظامی و دیگر متفکران مستقل می شد، با یکدیگر رقابت می کردند و وجه اشتراک و دغدغه اصلی آنها، انسان بود، چه از لحاظ فردی و چه از لحاظ اجتماعی اش.

آنان در مجموع، انسان گرا به شمار می آمدند. مکاتب کنفوسیوسی، دائویی، مووی، منطقیان، یین-یانگ و قانون گراها، مشهورترین آنها بودند.[۱]

کنفوسیوس (۵۵۱ – ۴۷۹ قبل از میلاد) که در اصل چوچیا خوانده می شد، انسان گرایی را به بالاترین درجه رساند. او انسان برتر را انسان آرمانی در برابر اشراف زاده معرفی کرد و آن را به انسانی خردمند، خیرخواه و شجاع که محرک او به جای سود و منفعت، راستی و عدالت است و دائو (راه)[۲] را می آموزد و به انسان ها عشق می ورزد، تعریف کرد. این تصویر از انسان برتر همواره در مکتب کنفوسیوسی باقی ماند.[۳]

  1. دوره میانه:

سلسله «جین» که حامی قانون گراها بود[۴] و به هیچ مکتب دیگری اجازه فعالیت نمی داد، در سال ۲۰۶ قبل از میلاد به دست خاندان «هان»، سرنگون شد و بدین ترتیب دوره باستان فلسفه چینی خاتمه یافت. پس از این برخی مکاتب پیشین، حیاتی دوباره یافتند و در قالبی جدید و به صورت تلفیقی دیدگاه های خود را عرضه کردند. در این دوره، نخست مکتب کنفوسیوسی در حوزه های اجتماعی و سیاسی فائق آمد، سپس مکتب نودائویی و پس از آن مکتب بودایی، مکتب دیان-دای، مکتب هویی-یوان و مکتب چان، رونق گرفت و بدین ترتیب، این دوره نیز پایان یافت.[۵]

  1. دوره جدید:

این دوره از سال ۹۶۰ تا ۱۹۰۰ میلادی است که دوران سیطره بلامنازع مکتب «نوکنفوسیوسی» بود.[۶]

گسترش وسیع «چان» و جذابیت مابعدالطبیعه «هویی-یوان» و «دیان-دای» در دوره میانه، همین طور علم النفس چان، ترکیبی را به وجود آورد که کنفوسیوسی ها را از خواب طولانی بیدار کرد. در درون خود مکتب کنفوسیوس، قرن ها مساعی دانشوران، منحصر به مطالعه متون و تألیف های فخیم و پرشاخ و برگ معلق بود. پس از مدت ها تأخیر، اکنون واکنش آغاز شده بود. در نتیجه در سال های اول سلسله سوگ (۹۶۰- ۱۲۷۹)، کنفوسیوسی ها مسائل جدیدی را مطرح و تلاش کردند تا راه حل های آن ها را بیابند.

با توجه به این که «کتاب تغییرات» در طول اعصار از نفوذ فوق العاده ای برخوردار گشته بود، طبیعتا کنفوسیوسی ها برای گرفتن الهام و کسب حمایت، به آن رجوع کردند، اما به جای آن که همانند دائویی ها این کتاب را برای پیش گویی به کار گیرند، از آن برای مطالعه سرشت و سرنوشت انسان، براساس اصل استفاده کردند. سرانجام این حرکت جدید به نام مکتب «سرشت و اصل» (Nature and principle)؛ سینگ-لی سیوه و یا به انگلیسی «NeoConfucianism»؛ مکتب نوکنفوسیوسی، معروف شد.

مردی که این چشم انداز را گشود و مسیر مکتب نوکنفونسیوسی را مشخص کرد، چو دون-ای (که چولیان-سی نیز نامیده می شود ۱۰۱۷- ۱۰۷۳) بود. او با تبیین فرضیه آفرینش «کتاب تغییرات» بر این عقیده بود که در تحول جهان از «غایت عظما» تا اشیای بی شمار، که از طریق دو قوه یین و یانگ و پنج عامل صورت می گیرد، پنج عامل، اساس تفاوت های اشیا هستند و حال آن که یین و یانگ، قوام بخش واقعیت آنها می باشند. این دو قوه، در اصل یکی هستند، در نتیجه، کثیر، نهایتا واحد و واحد حقیقتا به کثیر تحلیلی می شود. هم واحد و هم کثیر از شئون وجودی متناسب با خود برخوردار هستند. سرشت و سرنوشت انسان و اشیا متناسب با شئون (و یا اوضاع) گوناگون آنها خواهد بود؛ مشروط به این که همه آنها از اصل کلی پیروی کنند. این، نظریه اصلی مکتب نوکنفوسیوسی برای قرون آینده بود. تأثیر فلسفه بودایی (یکی در همه و همه در یکی)، در این نظریه انکارناپذیر است. مکتب نوکنفوسیوسی در دو مسیر مختلف پیش رفت کرد: یکی مکتب خردگرایانه «اصل» (rationalistic school of principle) و دیگر مکتب ایدئالیسی «ذهن». [۷]

  1. دوره معاصر:

این دوره از سال ۱۹۱۲ میلادی به بعد است که مکتب نوکنفوسیوسی در چالش با فلسفه غربی رو به زوال نهاد و به ویژه در اواسط قرن بیستم با ظهور مارکسیسم ناتوان شد.[۸]

[۱]. جمعی از نویسندگان زیر نظر دکتر محمد فنایی اشکوری، درآمدی بر تاریخ فلسفه اسلامی، ج ۱، ص ۹۷ و ۹۸٫

[۲]. مکتب کنفوسیوس، دائو یا راه را، نظامی از حقایق اخلاقی و تبلور «آسمان» می دانست. ر.ک: همان، ص ۱۰۰٫

[۳]. ر.ک: همان، ص ۹۸ و ۹۹٫

[۴]. مکتب قانون گرایی، دیدگاههای فلسفی قابل اعتنایی ندارد. هدف اصلی این مکتب، تمرکز قدرت در حاکم بود. این مکتب پذیرفت که سرشت انسان شر است و ارزش های اخلاقی در برابر منافع عینی اعتباری ندارد. پیروان این مکتب بر شمول همگانی قانون تأکید می ورزیدند؛ از این رو، نادانسته به برابری همه انسان ها تن دادند. قانون گراها کمک کردند تا خاندان جین، حکومت های فئودال را منحل و در سال ۲۲۱ قبل از میلاد، سلسله جدیدی را تأسیس کند.

[۵]. ر.ک: همان، ص ۱۰۳- ۱۰۶٫

[۶]. ر.ک: همان، ص ۹۸٫

[۷]. ر.ک: دائره المعارف طهور.

[۸]. ر.ک: درآمدی بر تاریخ فلسفه اسلامی، ج ۱، ص ۹۸٫




کلیدواژه ها: , , , ,



ثبت نظر


5 + 6 =