دایره المعارف اسلام پدیا » امام صادق (ع)
منوی اصلی

امام صادق (ع)

تاریخ: ۰۷ دی ۱۳۹۳ در باب: 4 مطلب صفحه اول سایت, معصومین
  1. چکیده مطالب
  2. زندگی نامه امام صادق (ع)
  3. ولادت امام صادق (ع)
  4. والدین امام صادق (ع)
  5. پدر امام صادق (ع)
  6. مادر امام صادق (ع)
  7. دوران کودکی و نوجوانی امام صادق (ع)
  8. ازدواج امام صادق (ع)
  9. همسران امام صادق (ع)
  10. فرزندان امام صادق (ع)
  11. شهادت امام صادق (ع)
  12. امامت امام صادق (ع)
  13. ویژگی های شخصیتی امام صادق (ع)
  14. اسامی، القاب و کنیه امام صادق (ع)
  15. اخلاق و فضائل امام صادق (ع)
  16. سیره اخلاقی و عبادی امام صادق (ع)
  17. عظمت علمی امام صادق (ع)
  18. اشعاری در مدح امام صادق (ع)
  19. کرامات و معجزات امام صادق (ع)
  20. امام صادق (ع) و علم لدنی
  21. فعالیت ها و تأثیرات امام صادق(ع)
  22. سیره و میراث علمی امام صادق (ع)
  23. امام صادق(ع) مؤسس مذهب جعفری
  24. دانشگاه بزرگ جعفری
  25. شاگردان امام صادق(ع)
  26. زراره بن اعین شیبانی
  27. محمد بن مسلم ثقفی کوفی
  28. هشام ‌بن حکم
  29. ابو حمزه ثمالی
  30. ابو بصیر لیث ‌بن البختری
  31. مؤمن ‌الطّاق
  32. مفضّل بن عمر جعفی
  33. معلی بن خنیس
  34. جابر بن حیّان
  35. جمیل ‌بن درّاج
  36. فیض بن مختار کوفی
  37. مناظرات علمی امام صادق (ع)
  38. مناظره امام صادق (ع) با ابو حنیفه
  39. تأثیرات آموزه های امام صادق (ع) بر علوم مختلف
  40. آثار و احادیث امام صادق (ع)
  41. کتاب امام باقر و امام صادق (ع)
  42. تفسیر منسوب به امام صادق (ع)
  43. حدیث عنوان بصری
  44. سیره عملی امام صادق (ع)
  45. فعالیت های اجتماعی امام صادق (ع)
  46. امام صادق (ع) و تصوف
  47. امام صادق (ع) و اعزام مبلغ دینی
  48. شیوه های ارتباط شیعه با امام صادق(ع)
  49. فعالیت های سیاسی امام صادق (ع)
  50. خلفای معاصر امام صادق(ع)
  51. امام صادق (ع) و منصور دوانیقی
  52. وجهه سیاسی و اعتراضی مکتب جعفری
  53. سفرهای امام صادق (ع)
  54. سیره سیاسی امام صادق (ع)
  55. وقایع تاریخی زمان امام صادق (ع)
  56. قیام زید
  57. امام صادق (ع) و نفس زکیه
  58. امام صادق (ع) و دعوت ابوسلمه
  59. غلو در عصر امام صادق (ع)
  60. وقایع و اثرات پس از امام صادق (ع)
  61. امامت پس از امام صادق (ع)
  62. جانشین امام صادق (ع)
  63. زیارت امام صادق (ع)
  64. کتاب شناسی امام صادق (ع)
  65. کتاب‌نامه مدخل امام صادق (ع)

چکیده مطالب

ششمین امام معصوم شیعیان جعفر بن محمد صادق (ع) است که بنا به نقل برخی منابع، در سال ۸۰ هجری و به نقل منابع دیگر، در سال ۸۳ هجری دیده به دنیا گشودند. مادر آن حضرت، ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر و پدرشان امام محمد باقر (ع) است. شهادت امام، به اتفاق مورّخان، در ماه شوّال سال ۱۴۸ در دوران خلافت منصور عباسی بوده و در برخی از کتاب ها گفته شده که روز آن، ۲۵ ماه شوّال بوده است.

تکیه اصلی شیعه، از نظر فکری و عقیدتی، بر امام صادق (ع) بوده و بخش بزرگی از احادیث و علوم اهل بیت توسط این امام گسترش یافته است. امام صادق (ع) حد فاصل فرقه هایی قرار گرفته بود که در شیعه به وجود آمد و وظیفه مهم حفظ و صیانت شیعه از انحرافات به ویژه غلو را در رأس برنامه خود قرار داد و آن را از تأثیرپذیری در برابر انحرافات موجود عصر خود، که خلوص فکری و عقیدتی و استقلال مکتبی آن را به طور مداوم مورد تهدید قرار می داد، باز داشت.

ایشان در طول حیات خویش شاگردان زیادی را تربیت و استعداد آنان را در کسوت‌های گوناگونی نظیر راوی، متکلم، محدث و فقیه شکوفا ساختند. دانشگاه بزرگ جعفری آن چنان وسعتی به خود گرفت که لقب مؤسّس مذهب جعفری را برازنده این شخصیت برجسته دانسته و در عظمت علمی آن حضرت، از سنی و شیعه مدح ها و تمجید هایی بیان شده است.

روایاتی که در باب امامت امام صادق (ع) نقل شده، در بسیاری از جوامع روایی و کتاب های تاریخ شیعه از جمله «کافی» (کتاب الحجه)، «کشف الغمه فی معرفه الائمه»، «اثبات الوصیه»، «ارشاد» مفید، «اثباه الهداه» و … وارد شده و معظم میراث حدیثی شیعه را تشکیل می دهد.

امام باقر (ع) در مدینه زندگی می کرد، امّا امام صادق (ع) از آن‌جا که بیشتر شیعیان آن حضرت در عراق بودند و یا به دلایل دیگر، مدّتی در عراق به سر برده است.

در دوران امام ششم، امویان سقوط کردند و حکومت به دست بنی عباس افتاد. آن حضرت (ع) پس از آن که طولانی ترین مدّت را ـ نسبت به سایر امامان ـ در ارشاد مردم سپری کرد، در سال ۱۴۸ به شهادت رسیده و شیعیان را در غم سنگین و همیشگی ناشی از فقدان خود باقی گذاشت. ناگفته نماند که منش سیاسی و اجتماعی امام صادق (ع) بسیار قابل توجه است تا جایی که همین منش موجبات مشقت ها و در نتیجه شهادت ایشان را فراهم آورد.

درباره شهادت امام صادق (ع) روایتی از منابع اهل سنت نقل شده، اما ابو زهره آن را نادرست شمرده و برای اثبات نظر خود به تمجید منصور از امام صادق (ع) و اظهار تأسّفش از رحلت آن حضرت ـ که یعقوبی آن را روایت کرده ـ استناد جسته است. او همچنین این اقدام از طرف منصور را، مخالف روش او در تحکیم پایه های خلافتش می داند. ولی باید گفت، هیچکدام از این دو امر، نص تاریخی و دلیل بر عدم شهادت آن حضرت نیست؛ زیرا اظهار تأسف منصور به عنوان یک خلیفه ـ که نمی خواهد به ظاهر بپذیرد، امام صادق (ع) به دستور وی به شهادت رسیده ـ امری کاملا طبیعی است و مشابه آن درباره مأمون نسبت به امام رضا (ع) نیز وجود دارد و اصولا درباره سلاطین و قتل های سیاسی که به دستور آنان صورت می گیرد، این رویّه امری عادی است. همچنین حرکت منصور و کشتن شمار زیادی از علویان و دشمنی صریح او با آنان که بدون وقفه ادامه داشت با استظهار ابوزهره از رفتار منصور، منافات دارد.

به عکس، فرض کشته شدن امام صادق (ع) به دستور منصور، مطابق روش حکومتی او بوده، چنان که رویه معمول او در برخورد با دشمنانش نیز همین بوده است، گرچه اقدامات این چنینی وی، در پس پرده و کاملا محرمانه انجام می گرفته تا او از عوارض جانبی آن در امان باشد. بنابراین اگر گزارشی تاریخی درباره مسموم شدن آن حضرت به دست منصور وجود داشته باشد، زمینه پذیرش آن بیشتر است تا انکار آن به دلیل اظهار تأسف‌منصور!

زندگی نامه امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

ولادت امام صادق (ع)

امام جعفر صادق (ع) در پگاه روز جمعه یا دوشنبه هفدهم ربیع الاول که مقارن است با روز ولادت حضرت رسول اکرم (ص) و یا غره رجب سال ۸۰ هجری، معروف به سال قحطی، در مدینه دیده به جهان گشود. امّا بنا به گفته شیخ مفید و کلینی،[۱] ولادت آن حضرت در سال ۸۳ هجری اتفاق افتاده است. لکن ابن طلحه روایت نخست را صحیح تر می داند و ابن خشاب نیز در این باره می‌گوید: چنان که ذراع برای ما نقل کرده، روایت نخست (سال ۸۰ هجری)، صحیح است؛[۲] از این رو گروهی از مورّخان و تذکره‌نویسان ولادت ایشان را در سال هشتاد هجری قمری نوشته اند.[۳]

امام صادق (ع) در دامن رسالت و مرکز وحی تولد یافت و رشد کرد و بخشی از دوران زندگی خود را تحت توجهات و عنایات جدّ خود، امام زین العابدین (ع) و نیز پدر بزرگوار خویش، امام باقر (ع) سپری کرد.[۴] مدّت زندگانی حضرتش نیز شصت و پنج سال بوده است.[۵]

والدین امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

پدر امام صادق (ع)

پدر بزرگوار حضرت صادق (ع)، امام محمدباقر (ع) فرزند حضرت زین العابدین (ع) امام چهارم شیعیان می باشد.

برای اطلاع بیشتر به مدخل امام محمد باقر (ع) از همین سایت مراجعه فرمایید.

مادر امام صادق (ع)

مادر امام صادق (ع)، أم فروه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر بود. در عظمت و شخصیت این مادر، امام صادق (ع) می فرماید: “مادرم زنى با ایمان و پرهیزکار و نیکوکار بود و خدا نیکوکاران را دوست دارد”.[۶]

برای اطلاع بیشتر، به نمایه اصلاب شامخه و ارحام مطهره، سؤال ۱۱۸۱۲ (سایت اسلام کوئست: ۱۱۵۶۵) رجوع شود.

دوران کودکی و نوجوانی امام صادق (ع)

امام جعفر صادق (ع) تا سن ۱۲ سالگی هم عصر جد گرامی خود؛ حضرت سجاد (ع) بود و مسلماً تربیت اولیه او تحت نظر آن بزرگوار صورت گرفته و امام (ع) از خرمن دانش جدش خوشه چینی کرده است. پس از رحلت امام چهارم مدّت ۱۹ سال نیز در خدمت پدر بزرگوارش امام محمد باقر (ع) زندگی کرد و با این ترتیب ۳۱ سال از دوران عمر خود را در خدمت جد و پدر بزرگوار خود که هر یک از آنان حجت خدا بودند، و از مبدأ فیض کسب نور می نمودند گذرانید؛ بنابراین صرف نظر از جنبه الهی و افاضات رحمانی که هر امامی آن را دارا می باشد، بهره مندی از محضر پدر و جد بزرگوارش موجب شد که آن حضرت با استعداد ذاتی و شم علمی و ذکاوت بسیار، به حد کمال علم و ادب رسید و در عصر خود بزرگ ترین قهرمان علم و دانش گردید.[۷]

ازدواج امام صادق (ع)

عکاشه بن محصن می‌گوید: روزی خدمت امام باقر(ع) عرض کردم: چرا برای اباعبداللّه[۸] همسر نمی گیرید؟ زمانش فرا رسیده است.

جلوی امام کیسه ای سربسته و مهر زده قرار داشت.

امام (ع) فرمود: به زودی برده فروشی از اهالی بربر به این‌جا رسیده، در منزل میمون ساکن می شود. با این کیسه پول از او کنیزی خریداری می کنیم …

مدّتی از این جریان گذشت. روزی خدمت امام باقر(ع) رسیدم. امام فرمود: آیا می خواهید در مورد آن برده فروش که ماجرایش را برای شما ذکر کردم، سخن بگویم؟ او اکنون آمده است. بروید و با این کیسۀ پول از او کنیزی بخرید.

عکاشه می گوید: ما پیش برده فروش رفتیم.

برده فروش گفت: هر چه داشتم، فروخته ام مگر دو کنیز که یکی، از دیگری بهتر است.

گفتیم: آنان را بیاور تا ببینیم.

او آنها را آورد، ما گفتیم: آن کنیز بهتر را به چه قیمتی می فروشی؟

گفت: به هفتاد دینار.

گفتیم: به ما خوبی کرده از قیمتش کم کن.

گفت: کمتر از هفتاد دینار نمی دهم.

گفتیم: در مقابل پولی که در این کیسه است و ما نمی دانیم چقدر می باشد، می خریم.

پیرمردی که کنار او بود، گفت: مهر کیسه را بگشایید و پول ها را بشمارید.

برده فروش گفت: این کار را نکنید! چون اگر یک حبه[۹] هم از هفتاد دینار کمتر باشد، نمی فروشم.

پیرمرد گفت: بگشایید و بشمارید.

ما کیسه را گشوده و دینارها را شمردیم. با کمال تعجب دیدیم هفتاد دینار است، نه کمتر و نه بیشتر.

کنیز را خریده و به محضر امام باقر(ع) مشرف شدیم. امام صادق(ع) هم نزد ایشان ایستاده بود. ماجرا را عرض کردیم، امام شکر الهی را به جا آورد و به آن کنیز فرمود: نامت چیست؟

گفت: حمیده.

امام فرمود: «حمیده فی الدنیا محموده فی الاخره»؛ در دنیا پسندیده و در آخرت ستایش شده ای. بگو ببینم دوشیزه ای یا بیوه؟

گفت: دوشیزه …

امام باقر(ع) به امام صادق(ع) فرمود: جعفر، او را برای خود بپذیر.[۱۰]

حمیده خاتون شایسته کرامت الهی و تحت نظر فرشتگان

حضرت حمیده به واسطه آن‌که فرشتگان الهی او را حفاظت می کردند، به درجه ای از تکامل روحی و معنوی رسیده بود که خداوند او را لایق همسری و مادری امامان معصوم قرار داده بود. وی همچنین در پرتو عنایات حق توانست به بارگاه کرامت الهی راه پیدا کند. در روایتی از امام باقر(ع) آمده است:[۱۱]

حمیده، بزرگ کنیزان و سرور آنان است مانند شمش طلا، پاک و وارسته از پلیدی ها است. همواره ملائکه او را حفاظت می کردند تا اجازه راهیابی به کرامت الهی را پیدا کند.

ظاهراً مقصود از کرامت الهی، این است که به بیت عصمت و طهارت راه یافت و از دامان پاک و مطهرش نوری از انوار الهی متولد شد.

همسران امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

فرزندان امام صادق (ع)

بعضی برای آن حضرت ده فرزند ذکر کردند. هفت پسر و سه دختر. برخى نیز تعداد فرزندان آن حضرت را یازده تن ذکر کرده اند که هفت نفر از آنان پسر و باقى دختر بوده اند. نام فرزندان آن حضرت چنین بوده است: اسماعیل اعرج که او را اسماعیل امین نیز خوانده اند، عبد الله، ام فروه؛ همان کسى است که با پسر عموى خود که همراه با زید بن على قیام کرده بود ازدواج کرد.

شیخ مفید گوید: مادر آنان فاطمه، دختر حسین بن على بن حسین بن على بن ابى طالب بوده است. عبد العزیز بن اخضر جنابذى می گوید: مادر آنان فاطمه، دختر حسین اثرم بن حسن بن على بن ابى طالب نام داشته است.

فرزندان دیگر آن امام (ع) عبارت بودند از: امام موسى کاظم(ع)، محمد دیباج و اسحاق و فاطمه کبرى، که از کنیزى به نام حمیده بربریه، زاده شده بودند. عبد العزیز بن اخضر جنابذى می گوید: وى به همسرى محمد بن ابراهیم بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس درآمد و در خانه او نیز وفات یافت.

دیگر از فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: عباس، على عریضى، اسماء و فاطمه صغرى، که هر یک از کنیزى متولد شده بودند. کسانى که فرزندان امام (ع) را ده تن دانسته اند از ذکر نام فاطمه کبرى خوددارى کرده اند و آنان که اولاد وى را یازده نفر کرده اند فاطمه کبرى را جزو فرزندان امام صادق (ع) قلمداد کرده اند.

از عبارت ابن شهر آشوب در کتاب مناقب چنین برمى آید که ام فروه همان اسماء بوده است. چنان که مى‏گوید: «اسماء ام فروه، کسى است که پسر عمویش که در رکاب زید بن على قیام کرده، او را به زنى گرفت». صحت این نظر بعید نیست. چرا که ام فروه، کنیه به حساب مى آید نه اسم. با این ترتیب اگر فاطمه کبرى را جزو فرزندان امام ذکر کنیم و ام فروه و اسماء را یک تن بدانیم، اولاد آن امام همان ده تن خواهد بود.[۱۲]

شهادت امام صادق (ع)

مشهور است که امام صادق (ع) در سال ۱۴۸ هجری قمری به شهادت رسیدند و پیکر مطهرشان در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.

در اصول کافی، ارشاد شیخ مفید، کشف الغمه و برخی کتاب‌های دیگر، از رحلت امام صادق (ع) به لفظ «مضی» «مات» و «قبض» تعبیر شده است.

ظاهر این لفظ ها نشان می دهد امام به مرگ طبیعی جهان را بدرود گفته است، اما در فصول المهمه و مصباح کفعمی و در کتاب های دیگر آمده است: امام را زهر خوراندند.[۱۳]

ابن شهر آشوب در مناقب نوشته است ابو جعفر منصور او را زهر خورانید[۱۴] و این صحیح‌تر به نظر می رسد، زیرا با کینه ای که منصور از آن حضرت داشت و بیمی که از روی‌آوردن مردم بدو در دل وی راه یافته بود، آسوده نمی نشست. آنان که با تاریخ زندگی این مرد آشنا هستند، می دانند او به کسانی که برای رساندنش به مسند خلافت هر کوشش را به کار بردند، رحم نکرد و از جمله آنان ابومسلم بود که برپایی دولت عباسیان مرهون رنج هایی است که او در این باره بر خود نهاد. گناه ابو مسلم چنان که از اسناد تاریخی بر می آید، این است که هنگام خلافت سفاح، به منصور چنان که باید حرمت نمی نهاد، پس طبیعی است کسی را که از او می ترسد و از علاقه و احترام مردم بدو آگاه است آسوده نگذارد و تحمل نکند. ولی به ظاهر از رحلت آن امام بزرگوار تأسف می خورد.

کلینی به اسناد خود از ابو ایوب روایت می‌کند: نیمه شبی منصور مرا خواست. چون بر او وارد شدم، بر کرسی نشسته بود و شمعی پیش روی داشت و نامه ای می خواند و می گریست. بر او سلام کردم. نامه را به سوی من انداخت و گفت: از محمد بن سلیمان است. از مرگ جعفر بن محمد خبر می دهد و سه بار «انا لله و انا الیه راجعون » را بر زبان آورد و گفت: کجا مانند جعفر یافت می شود؟ سپس گفت: بنویس! در بالای نامه نوشتم اگر شخص معینی را وصی قرار داده گردن او را بزن. چون پاسخ نامه رسید، معلوم شد پنج تن را وصی خود کرده است: منصور، محمد بن سلیمان، عبدالله، موسی و حمیده. و در روایت دیگری به جای محمد بن سلیمان، محمد بن جعفر است و به جای حمیده، مولایی از موالی ابو عبد الله و اضافه دارد: منصور گفت اینان را نمی توان کشت.[۱۵]

یعقوبی از اسماعیل بن علی بن عبد الله بن عباس روایت می‌کند: بر منصور وارد شدم، دیدم ریش او از اشک چشمش نمناک است. سبب پرسیدم، گفت: نمی دانی به خاندان تو چه رسیده است.

گفتم: چه شده؟ گفت: آقا و عالم و باقی مانده گزیدگان آنان درگذشت.

گفتم: چه کسی؟

گفت: جعفر بن محمد!

گفتم: خدا شما را پاداش دهد و برای ما حفظ کند.

منصور گفت: جعفر از آنان بود که خدا در باره شان گفته است: ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا[۱۶] او از کسانی بود که خدایش برگزید و از سابقان در خیرات بود.[۱۷]

ابن فضال روایت می‌کند: نزد ام حمیده رفتم تا او را به رحلت امام تعزیت دهم. گریست و من از گریه او به گریه در آمدم. سپس گفت: اگر ابو عبد الله را هنگام مرگ می دیدی چیزی شگفت مشاهده می کردی. چشم خود را گشود و گفت: هر کس را که با من خویشاوندی دارد نزد من آورید. همه را گرد آوردیم. بدان‌ها نگریست و گفت: شفاعت ما به کسی نمی رسد که نماز را سبک بدارد.[۱۸]

کلینی به روایت خود از امام موسی بن جعفر(ع) روایت می‌کند: من پدرم را در دو جامه شطوی[۱۹] کفن کردم که آن دو، جامه احرام او بود و در جامه ای از جامه هایش و عمامه ای که از علی بن الحسین بود.[۲۰]

امامت امام صادق (ع)

امام صادق (ع) پس از درگذشت پدر بزرگوارش، ۳۴ سال دوره امامت ایشان بود که در این مدت «مکتب جعفری» را پایه ریزی فرمود و موجب بازسازی و زنده نگاه داشتن شریعت محمدی (ص) گردید.

در مورد امامت امام صادق (ع) گفتار های زیادی از سوی علمای شیعه نقل و به رشته تحریر درآمده است که به پاره ای از آن ها اشاره خواهد شد.

ابى نضره گفت هنگام درگذشت امام باقر (ع) که فرا رسید، فرزند خود حضرت صادق را خواست تا به او وصیت کند؛ برادرش زید بن علی عرض کرد آقا اگر روش امام حسن و امام حسین را به کار می بردى گمان نمی کنم کار بدى انجام داده بودى (منظورش این بود که مقام امامت را به برادر خود زید واگذار می کرد).

فرمود: برادر! امانت پروردگار را نمی توان به راه و رسم این و آن رفتار نمود، پیمانى است که خدا گرفته و دستورى است که پیشوایان قبل از جانب خداى بزرگ داده‏اند.[۲۱]

در ارشاد مفید نیز آمده است که حضرت باقر علنى به حضرت صادق وصیت کرد و او را آشکارا به امامت منصوب نمود.

هشام بن سالم از حضرت صادق (ع) نقل کرد که چون هنگام وفات پدرم شد، فرمود پسرم جعفر، به تو سفارش می کنم که نسبت به اصحاب من خوش رفتار باشى.

امام صادق (ع) در پاسخ فرمودند: چنان در پیشرفت و تعلیم و تربیت آنها می کوشم که هر کدام از برجسته‏ترین افراد جامعه شوند و احتیاجى به دانش دیگران نداشته باشند.

ابو الصباح کنانى گفت حضرت باقر (ع) نگاهى به حضرت صادق (ع) فرزند خود نموده و فرمود این را مى بینى از کسانى است که خداوند درباره آنها فرموده: تصمیم گرفته ایم که منت گذاریم بر کسانى که در زمین ضعیف شمرده شده اند آنها را پیشوا و وارث زمین قرار دهیم.[۲۲]

جابر بن یزید جعفى نیز گفت از حضرت باقر (ع) پرسیدند عهده دار امامت بعد از شما کیست؟ دست بر روى شانه حضرت صادق (ع) نهاده فرمود به خدا سوگند این شخص قائم به امر امامت از میان خانواده محمّد (ص) است. على بن حکم نیز از طاهر؛ دوست حضرت باقر نقل کرد که گفت خدمت حضرت باقر بودم که حضرت صادق (ع) آمد و فرمود: این بهترین فرد روى زمین است.

عبد الاعلى؛ آزاد شده آل سام از حضرت صادق (ع) نقل کرد که پدرم هر چه اینجاست به من واگذاشت،[۲۳] ایشان هنگام وفات فرمود: چند نفر شاهد بیاور. من چهار نفر از قریش را آوردم که یکى از آنها نافع؛ غلام عبد اللَّه بن عمر بود. فرمود: بنویس این وصیتى است که یعقوب به فرزندانش کرد: خدا براى شما این دین را برگزیده است، مباد بمیرید بى آنکه بدان گردن نهاده باشید.[۲۴] وصیت کرد محمّد بن على به فرزندش جعفر بن محمّد که او را در بردى که با آن روزهاى جمعه نماز می خواند کفن کند و عمامه اش را به‌سر ببندد و قبرش را چهارگوش نماید و چهار انگشت از زمین بلند کند. هنگام دفن لباس هاى کهنه اش را بیرون آورد. (با لباس هاى دوخته اش دفن نکند آنها را خارج نماید) پس از این وصیت به شاهدان فرمود آزادید می‌خواهید بروید. من به پدرم گفتم این کارها احتیاج به وصیت نداشت. فرمود: پسرم من خواستم که با تو به نزاع برنخیزند و بگویند وصیت نکرده، خواستم دلیلى براى امامت داشته باشى.

محمّد بن مسلم گفت خدمت حضرت باقر (ع) بودم که پسرش جعفر (ع) وارد شد بر سر گیسوانى داشت و در دست چوبى که با آن چوب بازى می‌کرد حضرت باقر او را در آغوش گرفته فرمود: پدر و مادرم فدایت بازى نکن، به من رو کرده فرمود: محمّد این پیشواى تو است بعد از من از او پیروى کن و از علم و دانش او استفاده نما به خدا سوگند این همان صادقى است که پیامبر (ص) مژده او را داده که پیروانش در دنیا و آخرت پیروزند و دشمنانش به زبان پیامبران لعنت شده‏اند.

حضرت جعفر (ع) از شنیدن این سخنان لبخندى زده صورتش قرمز شد امام باقر (ع) به من توجه نموده فرمود: از او سؤال کن، عرض کردم یا ابن رسول اللَّه خنده از کجا است؟ فرمود: محمّد! عقل از دل است و اندوه از کبد و نفس از ریه و خنده از طحال است از جاى حرکت کردم و پیشانیش را بوسیدم.[۲۵] [۲۶]

ویژگی های شخصیتی امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

اسامی، القاب و کنیه امام صادق (ع)

جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب (ع)، ششمین امام شیعیان، و پنجمین امام از نسل امیر المؤمنین (ع) کنیه او ابو عبد الله و لقب مشهورش «صادق» است. لقب‌های دیگری نیز دارد، از آن جمله صابر، طاهر، و فاضل. اما چون فقها و محدثان معاصر او که شیعه وی هم نبوده اند، حضرتش را به درستی حدیث و راست‌گویی در نقل روایت بدین لقب ستوده اند، لقب صادق شهرت یافته است[۲۷] و گرنه امامی را که منصوب از طرف خدا و منصوص از جانب امامان پیش از اوست، راست‌گو گفتن آفتاب را به روشن وصف کردن است.

ابن بابویه و قطب راوندى روایت کرده‏اند: از حضرت امام زین العابدین (ع) پرسیدند که امام بعد از تو کیست؟

فرمود: محمّد باقر که علم را بسیار مى‏شکافد.

پرسیدند که: بعد از او امام که خواهد بود؟

فرمود: جعفر که نام او نزد اهل آسمان‏ها صادق است.

گفتند: چرا به خصوص او را صادق مى‏نامند در حالی که همه شما صادق و راستگویید؟

فرمود که: خبر داد مرا پدرم از پدرش رسول خدا (ص) که آن حضرت فرمود:

چون متولّد شود فرزند من جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسین (ع) او را صادق بنامید، زیرا که پنجم از فرزندان او جعفر نام خواهد داشت و دعوى امامت خواهد کرد به دروغ از روى افتراء، و او نزد خدا جعفر کذّاب افترا کننده بر خدا است، پس حضرت امام زین العابدین (ع) گریست و فرمود: گویا مى‏بینم که جعفر کذّاب خلیفه جائر وقت را بر تفتیش و تفحّص امام پنهان برانگیخته است (یعنى صاحب الزّمان (عج)).[۲۸]

اخلاق و فضائل امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

سیره اخلاقی و عبادی امام صادق (ع)

جلوه های صدق اهل بیت (ع) در صادق این خاندان به صورت ویژه بروز یافته است. این جلوه ها را در رفتار آن حضرت بهتر می توان درک کرد. آنچه بیش تر رواج یافته، ذکر «قال الصادق» ها است که به حق زیر ساخت فکری، فقهی و کلامی شیعه را تشکیل داده است، اما در کنار توجه به گفته های آن حضرت، فصل دیگری را هم باید گشود؛ فصلی برای تأمل و توجه در رفتارهای آن امام (ع) و بهره گیری عملی از این رفتارها.

آنچه دراین نوشتار می آید، بخشی ازکردارهای امام صادق (ع) را منعکس می سازد.

۱ – انفاق

هشام بن سالم می گوید: امام صادق (ع) هنگامی که تاریکی شب فرا می رسید، انبانی از نان و گوشت و پول را بر می داشت و بردوش می نهاد و به سوی نیازمندان شهر مدینه می شتافت و آن ها را میانشان تقسیم می کرد. آن ها او را نمی شناختند. زمانی که امام صادق (ع) رحلت کرد و آن انفاق های شبانه ادامه پیدا نکرد، نیازمندان فهمیدند که چه کسی هرشب به آن ها غذا و پول می داد.[۲۹]

معلی بن خنیس می گوید: امام صادق (ع) با کیسه‌ای از نان بیرون آمد و من همراه او بودم. به اقامت‌گاه بنی ساعده رسیدیم. در آن‌جا گروهی خوابیده بودند. آن حضرت یک یا دونان بر بالین هرکدام نهاد. به آخرین فرد که رسید، برگشتیم. پرسیدم: من به فدایت! آیا این ها حق را می شناسند (یعنی شیعه هستند)؟ امام (ع) فرمود: اگر حق را می شناختند، نمک را نیز با آن ها به صورت مساوی تقسیم می کردم.[۳۰]

۲ – میانه روی

امام صادق (ع) – در ایام قحطی – دستورمی داد برای تهیه آرد، گندم را با جو مخلوط کنند و می فرمود: من می توانم برای خانواده ام آرد گندم خالص تهیه کنم ولی دوست دارم در زندگی اندازه و حساب و کتاب را خوب رعایت کنم.[۳۱]

۳ – ادب بیماری

امام صادق (ع) هنگام بیمار شدن عرض می کرد:

بارخدایا! آن را بیماری ادب (و تنبه) قرار بده، نه بیماری غضب (و خشمت). [۳۲]

۴ – دعا هنگام پیش آمد ناگوار

امام صادق (ع) هرگاه به پیش آمد ناگواری بر می خورد، زنان و اطفال را جمع می کرد و دعا می کرد و آن ها آمین می گفتند. [۳۳]

۵ – سجده بر تربت حسینی

امام صادق (ع) برای اظهار خشوع و نیاز در پیشگاه خدا، جز بر تربت حسینی سجده نمی کرد، . [۳۴]

۶ – دعا و مناجات

امام صادق (ع) هنگام مناجات این گونه خدا را می خواند: خدایا! چگونه تو را بخوانم، در حالی که تو را معصیت کرده ام و چگونه تو را نخوانم، درحالی که محبت تو را در قلبم احساس می کنم… .[۳۵]

۷ – روزه و بو نکردن ریحان

امام صادق (ع) هنگامی که روزه می گرفت، ریحان را بو نمی کرد. از او علت این امر را پرسیدند. فرمود: من دوست ندارم که روزه ام را با لذت درهم آمیزم. [۳۶]

۸ – دعا هنگام سفر

امام صادق (ع) هنگام سفر این دعا را می خواند:

«اللَّهُمَّ خَلِّ سَبِیلَنَا وَ أَحْسِنْ تَسْیِیرَنَا وَ أَحْسِنْ عَافِیَتَنَا»؛[۳۷] خدایا! راه را بر ما بگشای و گزارش ما را نیکو گردان و عافیت ما را بزرگ ساز.

آن حضرت (ع) هرگاه پای در رکاب می نهاد، می فرمود: «سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما کُنَّا لَهُ مُقْرِنِین‏» نیز هنگام سفر هفت بار تسبیح می کرد، هفت بار حمد خدا می نمود و هفت بار «لااله الا الله» می گفت.[۳۸]

۹ – صبح

در روایت آمده که امام صادق (ع) صبح که می شد، می گفت:

« بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ مِنَ اللَّهِ وَ إِلَى اللَّهِ وَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ عَلَى مِلَّهِ رَسُولِ اللَّهِ ص اللَّهُمَّ إِلَیْکَ أَسْلَمْتُ نَفْسِی وَ إِلَیْکَ وَجَّهْتُ وَجْهِی وَ إِلَیْکَ أَلْجَأْتُ ظَهْرِی وَ إِلَیْکَ فَوَّضْتُ أَمْرِی اللَّهُمَّ احْفَظْنِی بِحِفْظِ الْإِیمَانِ مِنْ بَیْنِ یَدَیَّ وَ مِنْ خَلْفِی وَ عَنْ یَمِینِی وَ عَنْ شِمَالِی وَ مِنْ فَوْقِی وَ مِنْ تَحْتِی وَ مِنْ قِبَلِی وَ ادْفَعْ عَنِّی بِحَوْلِکَ وَ قُوَّتِکَ فَإِنَّهُ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِکَ »[۳۹]

۱۰ – صدقه

در روایت آمده است:

« أَنَّهُ کَانَ یَتَصَدَّقُ بِالسُّکَّرِ فَقِیلَ لَهُ أَ تَتَصَدَّقُ بِالسُّکَّرِ فَقَالَ نَعَمْ إِنَّهُ لَیْسَ شَیْ‏ءٌ أَحَبَّ إِلَیَّ مِنْهُ فَأَنَا أُحِبُّ أَنْ أَتَصَدَّقَ بِأَحَبِّ الْأَشْیَاءِ إِلَیَّ .»[۴۰]

امام صادق (ع) شکر را صدقه می داد. ازآن حضرت سؤال شد: آیا شما شکر را صدقه می دهید؟ فرمود: بلی. هیچ چیز نزد من دوست داشتنی تر از شکر نیست. من دوست دارم که محبوب ترین چیز را صدقه دهم.

۱۱ – عزاداری برای امام حسین (ع)

طفلی شیرخوار را در مجلس عزاداری امام حسین (ع) نزد امام صادق (ع) آوردند. امام صادق (ع) طفل را بغل کرد و گریه اش شدت یافت.[۴۱]

امام صادق (ع) به ابوهارون شاعر فرمود: شعری درباره حسین (ع) بخوان. او شعری درباره آن حضرت خواند. امام فرمود: آن گونه که در جمع خود می خوانی، بخوان. ابوهارون قصیده ای را با سوز خاصی خواند. امام باصدای بلند گریست. صدای زنان نیز از پس پرده برخاست.[۴۲]

۱۲ – حضور قلب در نماز

ابوایوب می گوید: امام باقر و امام صادق (ع) آن گاه که به نماز می ایستادند، رنگ چهره آنان تغییر می کرد؛ گاه سرخ می شد و گاه زرد. گویا با کسی که او را می بینند، سخن می گویند. [۴۳]

امام صادق (ع) در نماز، قرآن تلاوت کرد وبیهوش شد. بعد از به هوش آمدن، از امام سؤال شد: چرا بی هوش شدی؟ امام فرمود: معنای آیات مرا بی هوش کرد. من آیات را تکرار کردم و در حالتی قرار گرفتم که گویا آیات را از کسی که آن را نازل کرده است، می شنیدم.[۴۴]

امام صادق (ع) هنگامی که برای نماز خارج می شد، می گفت:

«ِاللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِحَقِّ السَّائِلِینَ بِکَ وَ بِحَقِّ مَخْرَجِی هَذَا فَإِنِّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا رِیَاءً وَ لَا سُمْعَهً وَ لَکِنْ خَرَجَتُ ابْتِغَاءَ رِضْوَانِکَ وَ اجْتِنَابَ سَخَطِکَ فَعَافِنِی بِعَافِیَتِکَ مِنَ النَّارِ».[۴۵]

عظمت علمی امام صادق (ع)

در باب عظمت علمی امام صادق (ع) شواهد فراوانی وجود دارد و این معنا مورد قبول دانشمندان تشیع و تسنن است. فقها و دانشمندان بزرگ در برابر عظمت علمی آن حضرت سر تعظیم فرود می‏آورند و برتری علمی او را می‏ستایند.

«ابو حنیفه» پیشوای مشهور فرقه حنفی اهل سنت می‏گفت: من دانشمندتر از جعفر بن محمد ندیده‏ام،[۴۶] نیز می‏گفت: زمانی که «منصور» (دوانیقی) «جعفر بن محمد» را احضار کرده بود، مرا خواست و گفت: مردم شیفته جعفر بن محمد شده‏اند، برای محکوم ساختن او یک سری مسائل مشکل را در نظر بگیر. من چهل مسئله مشکل آماده کردم. روزی منصور که در «حیره» بود، مرا احضار کرد. وقتی وارد مجلس وی شدم دیدم جعفر بن محمد در سمت راست او نشسته است وقتی چشمم به او افتاد آن چنان تحت تأثیر ابهت و عظمت او قرار گرفتم که چنین حالی از دیدن منصور به من دست نداد. سلام کردم و با اشارۀ منصور نشستم. منصور رو به وی کرد و گفت: این ابو حنیفه است. او پاسخ داد: بلی می‏شناسمش. سپس منصور رو به من کرده گفت: ای ابو حنیفه! مسائل خود را با ابو عبدالله (جعفر بن محمد) در میان بگذار. در این هنگام شروع به طرح مسائل کردم. هر مسئله‏ای می‏پرسیدم، پاسخ می‏داد: عقیده شما در این باره چنین و عقیده اهل مدینه چنان و عقیده ما چنین است. در برخی از مسائل با نظر ما موافق، و در برخی دیگر با اهل مدینه موافق و گاهی، با هر دو مخالف بود. بدین ترتیب چهل مسئله را مطرح کردم و همه را پاسخ گفت: ابو حنیفه به اینجا که رسید با اشاره به امام صادق (ع) گفت: دانشمندترین مردم، آگاه ترین آنها به اختلاف مردم در فتاوا و مسائل فقهی است.[۴۷]

«مالک»، پیشوای فرقه مالکی می‏گفت: مدّتی نزد جعفر بن محمد رفت و آمد می‏کردم، او را همواره در یکی از سه حالت دیدم: یا نماز می‏خواند یا روزه بود و یا قرآن تلاوت می‏کرد، و هرگز او را ندیدم که بدون وضو حدیث نقل کند.[۴۸]

وی می‌گوید: در علم و عبادت و پرهیزگاری، برتر از جعفر بن محمد هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به قلب هیچ بشری خطور نکرده است.[۴۹]

شیخ مفید می‏نویسد: به قدری علوم از آن حضرت نقل شده که زبانزد مردم گشته و آوازه آن همه جا پخش شده است و از هیچ یک از افراد خاندان او، به اندازه او علم و دانش نقل نشده است.[۵۰]

«ابن حجر هیتمی» می‏نویسد: به قدری علوم از او نقل شده که زبانزد مردم گشته و آوازه آن، همه جا پخش شده است و بزرگترین پیشوایان (فقه و حدیث) مانند: یحیی بن سعید، ابن جریح، مالک، سفیان ثوری، سفیان بن عیینه، ابو حنیفه، شعبه و ایوب سجستانی از او نقل روایت کرده‏اند.[۵۱]

«ابو بحر جاحظ»، یکی از دانشمندان مشهور قرن سوم، می‏گوید: جعفر بن محمد کسی است که علم و دانش او جهان را پر کرده است و گفته می‏شود که ابوحنیفه و همچنین سفیان ثوری از شاگردان او هستند، و شاگردی این دو تن در اثبات عظمت علمی او کافی است.[۵۲]

«ابن خلکان»، مورخ مشهور، می‏نویسد:

او یکی از امامان دوازده گانه در مذهب امامیه، و از بزرگان خاندان پیامبر است که به علت راستی و درستی گفتار، وی را صادق می‏خواندند. فضل و بزرگواری او مشهورتر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد. ابوموسی جابر بن حیان شاگرد او بود. جابر کتابی شامل هزار ورق تالیف کرد که تعلیمات جعفر صادق(ع) را در برداشت و حاوی پانصد رساله بود.[۵۳]

اشعاری در مدح امام صادق (ع)

یکی از راه های شناخت فضائل و ویژگی های شخصیتی افراد، رجوع به اشعاری است که ادب دانان در باره وی سروده اند. از این رو به عنوان یک مؤید در مورد فضائل امام صادق (ع)، اشعاری را که علامه مجلسی در بحار الانوار در مدح امام صادق (ع) بیان کرده اند از نظر می گذرانیم.

۱٫ چون امام صادق (ع) وفات یافت و به سوى قبرستان بقیع برده شد، ابو هریره عجلى این ابیات را سرود:

أَقُولُ وَ قَدْ رَاحُوا بِهِ یَحْمِلُونَهُ

عَلَى کَاهِلٍ مِنْ حَامِلِیهِ وَ عَاتِقٍ‏

مى‏گویم و حال آن که بر دوش هاى کسانى که او را گرفته بودند او را مى‏بردند.

أَ تَدْرُونَ مَا ذَا تَحْمِلُونَ إِلَى الثَّرَى

ثَبِیراً ثَوَى مِنْ رَأْسِ عَلْیَاءَ شَاهِقٍ

آیا مى‏دانید چه چیزى را به سوى خاک مى‏برید ! کسی که جایگاهش بر بالای قلۀ بسیار بلند است.

غَدَاهَ حَثَا الْحَاثُونَ فَوْقَ ضَرِیحِهِ

تُرَاباً وَ أَوْلَى کَانَ فَوْقَ الْمَفَارِقِ‏[۵۴]

صبحگاهى خاک پاشندگان بر بالاى ضریحش خاک ریزند در حالى که بهتر آن است که خاک بر سر ریزند.

۲٫ شوف العروس از دامغانى نقل می کند که عبد اللَّه بن مبارک به حضرت صادق (ع) رسیده این شعر را سرود:

أنت یا جعفر فوق

المدح و المدح عناء

تو ای جعفر برتر و بالاتر از مدح و ستایشی، بلکه مدح در مقابل تو چیز کوچکی است.

إنما الأشراف أرض

و لهم أنت سماء

بزرگان در مقابل تو به منزلۀ زمین هستند و تو برای آنان آسمانی.

جاز حد المدح من

قد ولدته الأنبیاء

چگونه می شود کسی را مدح نمود که پیامبر زاده است.

الله أظهر دینه و أعزه بمحمد

و الله أکرم بالخلافه جعفر بن محمد[۵۵]

خداوند دینش را آشکار نمود و آن را به وسیلۀ محمد (ص)، عزیز نمود و خلافت را به وسیلۀ جعفر بن محمد (ع) کرامت بخشید.

کرامات و معجزات امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

امام صادق (ع) و علم لدنی

شیعیان بر این باور هستند که امامان به دلیل ویژگی هایی که برای منصب امامت از سوی خداوند تبارک و تعالی به آنان اعطا شده بود، زانوی شاگردی در محضر کسی نزدند؛ زیرا یکی از آن ویژگی ها این است که امامان معصوم (ع) تمام علوم را داشتند،[۵۶] و نیازی به آموختن علوم، از دیگران را نداشتند، بلکه برخی از اهل سنت به صورت مستقیم و غیر مستقیم از شاگردان آنان بودند؛ مانند ابوحنیفه و مالک بن انس.[۵۷]

گفتنی است امامان معصوم (ع) اگر می خواستند حدیثی را از پیامبر اسلام (ص) نقل نمایند، برخی از مخالفین در صورتی آن حدیث را می پذیرفتند که به واسطۀ یکی از تابعین و صحابه به پیامبر اکرم (ص) برسد، در حالی که نیازی به ذکر این سلسله سند نبود، ولی امامان (ع) به جهت مصالحی این گونه عمل می کردند و نقل حدیث امام معصوم (ع) از تابعین و صحابه دلیل بر این نیست که آنان، استاد امام معصوم (ع) بوده اند؛ مانند این که امام صادق (ع) در یک روایتی جریانی را دربارۀ پدرشان، امام باقر (ع) نقل فرموده که در آن، امام باقر (ع) به واسطۀ جابر بن عبدالله از پیامبر (ص) حدیثی را نقل می فرماید که چنین است: «…امام باقر (ع) به مسند تعلیم نشسته بود و از طرف خدای – تبارک و تعالى – براى مردم حدیث مى‏ فرمود. بعضی از مردم مدینه گفتند: ما با جرأت تر از این ندیدیم؛ چون آن حضرت دید چنین مى ‏گویند، از رسول خدا (ص) براى آنها حدیث را نقل می فرمود. دوباره برخی از مردم مدینه گفتند: ما هرگز دروغ گوتر از این ندیدیم، براى ما از کسى که او را ندیده حدیث مى‏ گوید. چون آن حضرت دید که این گونه دربارۀ او حرف مى ‏زنند، از جابر بن عبد الله براى آنان بازگو فرمود و آنان او را تصدیق مى‏ کردند، با این که خود جابر نزد امام باقر (ع) مى ‏آمد و از او حدیث مى ‏آموخت».[۵۸]

گفتنی است به عقیدۀ شیعیان اگر امامان معصوم (ع) حدیثی را از پیامبر اکرم (ص) نقل فرموده اند، به واسطۀ پدرانشان از آن حضرت بوده و مورد پذیرش است؛ و نیازی به واسطۀ دیگری غیر از ائمه (ع) نیست.

فعالیت ها و تأثیرات امام صادق(ع)

(در حال تکمیل)

سیره و میراث علمی امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

امام صادق(ع) مؤسس مذهب جعفری

(در حال تکمیل)

دانشگاه بزرگ جعفری

امام صادق (ع) با توجه به فرصت مناسب سیاسی که به وجود آمده بود، و با ملاحظه نیاز شدید جامعه و آمادگی زمینه اجتماعی، دنباله نهضت علمی و فرهنگی پدرش امام باقر (ع) را گرفت و حوزه وسیع علمی و دانشگاه بزرگی به وجود آورد و در رشته‏های مختلف علوم عقلی و نقلی آن روز، شاگردان بزرگ و برجسته‏ای مانند: هشام بن حکم، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مؤمن طاق، مفضل بن عمر، جابر بن حیان و … تربیت کرد که تعداد آنها را بالغ بر چهار هزار نفر نوشته‏اند.[۵۹]

هر یک از این شاگردان شخصیت های بزرگ علمی و چهره‏های درخشانی بودند که خدمات بزرگی انجام دادند. گروهی از آنان دارای آثار علمی و شاگردان متعددی بودند. به عنوان نمونه «هشام بن حکم» سی و یک جلد کتاب[۶۰] نوشته و «جابر بن حیان» نیز بیش از دویست جلد[۶۱] در زمینه علوم گوناگون به خصوص رشته‏های عقلی و طبیعی و شیمی (که آن روز کیمیا نامیده می‏شد) تصنیف کرده بود که به همین خاطر، به عنوان پدر علم شیمی مشهور شده است. کتاب های جابر بن حیان در قرون وسطی به زبان های گوناگون اروپایی ترجمه گردید و نویسندگان تاریخ علوم همگی از او به عظمت یاد می‏کنند.

رساله توحید مفضل

امام صادق (ع) در علوم طبیعی بحث هایی نمود و رازهای نهفته‏ای را باز کرد که برای دانشمندان امروز نیز مایه اعجاب است. گواه روشن این امر (گذشته از آموزش جابر) توحید مفضّل است که امام آن را ظرف چهار روز املا کرد و «مفضل بن عمر کوفی» نوشت و به نام کتاب «توحید مفضل» شهرت یافت.

مفضل خود در مقدمه رساله می‏گوید: روزی هنگام غروب در مسجد پیامبر نشسته بودم و در عظمت پیامبر (ص) و آن‏چه خداوند از شرف و فضیلت و … به آن حضرت عطا کرده می‏اندیشیدم. در این فکر بودم که ناگاه «ابن ابی العوجاء»، که یکی از زندیقان آن زمان بود، وارد شد و در جایی که من سخن او را می‏شنیدم نشست. پس از آن یکی از دوستانش نیز رسید و نزدیک او نشست. این دو، مطالبی درباره پیامبر اسلام (ص) بیان داشتند… آن‌گاه ابن ابی العوجاء گفت: نام محمد را، که عقل من در آن حیران است و فکر من در کار او درمانده است، واگذار و در اصلی که محمّد آورده است سخن بگو. در این هنگام سخن از آفریدگار جهان به میان آوردند و حرف را به جایی رساندند که جهان را خالق و مدبری نیست، بلکه همه چیز خود به خود از طبیعت پدید آمده است و پیوسته چنین بوده و چنین خواهد بود.

مفضّل می‏گوید: چون این سخنان واهی را از آن دور مانده از رحمت خدا شنیدم، از شدّت خشم نتوانستم خودداری کنم و گفتم: ای دشمن خدا، ملحد شدی و پروردگار را که تو را به نیکوترین ترکیب آفریده، و از حالات گوناگون گذرانده و به این حدّ رسانده است، انکار کردی! اگر در خود اندیشه کنی و به درک خود رجوع نمایی، دلائل پروردگار را در وجود خود خواهی یافت و خواهی دید که شواهد وجود خدا و قدرت او، نشان علم و حکمتش در تو آشکار و روشن است.

ابن ابی العوجاء گفت: «ای مرد، اگر تو از متکلّمانی با تو، به روش آنان سخن بگویم، اگر ما را محکوم ساختی ما از تو پیروی می‏کنیم ؛ و اگر از آنان نیستی سخن گفتن با تو سودی ندارد؛ و اگر از یاران جعفر بن محمد صادق هستی، او خود با ما چنین سخن نمی‏گوید و این گونه با ما مناظره نمی‏کند. او از سخنان ما بیش از آنچه تو شنیدی بارها شنیده ولی دشنام نداده است و در بحث بین ما و او از حدّ و ادب بیرون نرفته است، او آرام و بردبار و متین و خردمند است و هرگز خشم و سفاهت بر او چیره نمی‏شود، سخنان و دلائل ما را می‏شنود تا آن‌که هر چه در دل داریم بر زبان می‏آوریم، گمان می‏کنیم بر او پیروز شده‏ایم، آن‌گاه با کمترین سخن دلائل ما را باطل می‏سازد و با کوتاه‌ترین کلام، حجت را بر ما تمام می‏کند چنانکه نمی‏توانیم پاسخ دهیم، اینک اگر تو از پیروان او هستی، چنانکه شایسته اوست، با ما سخن بگو». من اندوهناک از مسجد بیرون آمدم و در حالی که در باب ابتلای اسلام و مسلمانان به کفر این ملحدان و شبهات آنان در انکار آفریدگار فکر می‏کردم، به حضور سرورم امام صادق (ع) رسیدم. امام چون مرا افسرده و اندوهگین یافت، پرسید: تو را چه شده است؟ من سخنان آن دهریان را به عرض امام رساندم، امام فرمود: «برای تو از حکمت آفریدگار در آفرینش جهان و حیوانات و درندگان و حشرات و مرغان و هر جانداری از انسان و چهار پایان و گیاهان و درختان میوه دار و بی میوه و گیاهان خوردنی و غیر خوردنی بیان خواهم کرد، چنان که عبرت گیرندگان از آن عبرت گیرند و بر معرفت مؤمنان افزوده شود و ملحدان و کافران در آن حیران بمانند. بامداد فردا نزد ما بیا…».

به دنبال این بیان امام، مفضل چهار روز پیاپی به محضر امام رسید. امام بیاناتی پیرامون آفرینش انسان از آغاز خلقت و نیروهای ظاهری و باطنی و صفات فطری وی و در خلقت اعضا و جوارح انسان، و آفرینش انواع حیوانات و نیز آفرینش آسمان و زمین و… و فلسفه آفات و مباحث دیگر ایراد فرمود و مفضّل نوشت.[۶۲]

رساله توحید مفضّل بارها به صورت مستقل چاپ و توسط مرحوم علامه مجلسی و برخی دیگر از دانشمندان معاصر به فارسی ترجمه شده است. وسعت دانشگاه امام صادق (ع) به گونه ای بود که امام صادق (ع) با تمام جریان های فکری و عقیدتی آن روز برخورد کرد و موضع اسلام و تشیع را در برابر آنها روشن ساخته، برتری بینش اسلام را ثابت نمود. شاگردان دانشگاه امام صادق (ع) منحصر به شیعیان نبود، بلکه از پیروان سنت و جماعت نیز از مکتب آن حضرت برخوردار می‏شدند. پیشوایان مشهور اهل سنت، بلاواسطه یا با واسطه، شاگرد امام بوده‏اند.

در رأس این پیشوایان، «ابوحنیفه» قرار دارد که دو سال شاگرد امام بوده است. او این دو سال را پایه علوم و دانش خود معرفی می‏کند و می‏گوید: «لولا السنتان لهلک نعمان»؛ اگر آن دو سال نبود، «نعمان» هلاک می‏شد.[۶۳]

شاگردان امام از نقاط مختلف همچون کوفه، بصره، واسط، حجاز و امثال اینها و نیز از قبائل گوناگون مانند: بنی اسد، مخارق، طی، سلیم، غطفان، ازد، خزاعه، خثعم، مخزوم، بنی ضبه، قریش به‌ویژه بنی حارث بن عبدالمطلب و بنی الحسن بودند که به مکتب آن حضرت می‏پیوستند.[۶۴] در وسعت دانشگاه امام همین قدر بس که «حسن بن علی بن زیاد وشاء» که از شاگردان امام رضا (ع) و از محدثان بزرگ بوده (طبعاً سال ها پس از امام صادق (ع) زندگی می‏کرده)، می‏گفت: در مسجد کوفه نهصد نفر استاد حدیث مشاهده کردم که همگی از جعفر بن محمد حدیث نقل می‏کردند.[۶۵]

به گفته «ابن حجر عسقلانی» فقها و محدثانی همچون شعبه، سفیان ثوری، سفیان بن عیینه، مالک، ابن جریح، ابوحنیفه، پسر وی موسی، و هیب بن خالد، قطان، ابوعاصم، و گروه انبوه دیگر، از آن حضرت حدیث نقل کرده‏اند.[۶۶]

«یافعی» می‏نویسد: او سخنان نفیسی در علم توحید و رشته‏های دیگر دارد. شاگرد او «جابر بن حیان»، کتابی شامل هزار ورق که پانصد رساله را در بر داشت، تألیف کرد.[۶۷] امام صادق (ع) هر یک از شاگردان خود را در رشته‏ای که با ذوق و قریحه او سازگار بود، تشویق و تعلیم می‏نمود و در نتیجه، هر کدام از آنها در یک یا دو رشته از علوم مانند: حدیث، تفسیر، علم کلام، و امثال اینها تخصص پیدا می‏کردند.

گاهی امام، دانشمندانی را که برای بحث و مناظره مراجعه می‏کردند، راهنمایی می‏کرد تا با یکی از شاگردان که در آن رشته تخصص داشت، مناظره کنند. «هشام بن سالم» می‏گوید: روزی با گروهی از یاران امام صادق (ع) در محضر آن حضرت نشسته بودیم. یک نفر مرد شامی اجازه ورود خواست و پس از کسب اجازه، وارد شد. امام فرمود: بنشین. آن‌گاه پرسید: چه می‏خواهی؟ مرد شامی گفت: شنیده‏ام شما به تمام سؤالات و مشکلات مردم پاسخ می‏گویید، آمده‏ام با شما بحث و مناظره بکنم! امام فرمود: در چه موضوعی؟

شامی گفت: درباره کیفیت قرائت قرآن.

امام رو به «حمران» کرده فرمود: حمران جواب این شخص با تو است!

مرد شامی گفت: من می‏خواهم با شما بحث کنم، نه با حمران!

امام فرمود: اگر حمران را محکوم کردی، مرا محکوم کرده‏ای!

مرد شامی ناگزیر با حمران وارد بحث شد. هر چه شامی پرسید، پاسخ قاطع و مستدلی از حمران شنید، به طوری که سرانجام از ادامه بحث فروماند و سخت ناراحت و خسته شد!

امام فرمود: (حمران را) چگونه دیدی؟

شامی گفت: راستی حمران خیلی زبر دست است، هر چه پرسیدم به نحو شایسته‏ای پاسخ داد!

سپس شامی گفت: می‏خواهم درباره لغت و ادبیات عرب با شما بحث کنم.

امام رو به «ابان بن تغلب» کرد و فرمود: با او مناظره کن. ابان نیز راه هر گونه گریز را به روی او بست و وی را محکوم ساخت.

شامی گفت: می‏خواهم درباره فقه با شما مناظره کنم!

امام به «زراره» فرمود: با او مناظره کن. زراره هم با او به بحث پرداخت و به سرعت او را به بن بست کشاند!

شامی گفت: می‏خواهم درباره کلام با شما مناظره کنم. امام به «مؤمن طاق» دستور داد با او به مناظره بپردازد. طولی نکشید که شامی از مؤمن طاق نیز شکست خورد!

به همین ترتیب وقتی که شامی درخواست مناظره درباره استطاعت (قدرت و توانایی انسان بر انجام یا ترک خیر و شر)، توحید و امامت نمود، امام به ترتیب به حمزه طیار، هشام بن سالم و هشام بن حکم دستور داد با وی به مناظره بپردازند و هر سه، با دلائل قاطع و منطق کوبنده، شامی را محکوم ساختند. با مشاهده این صحنه هیجان‏انگیز، از خوشحالی خنده‏ای شیرین بر لبان امام نقش بست.[۶۸]

شاگردان امام صادق(ع)

(در حال تکمیل)

زراره بن اعین شیبانی

او از موالی و راویان و شاگردان امام باقر و امام صادق (ع) بوده و به سال ۱۵۰ ق، درگذشته و دو سال از امامت امام کاظم (ع) را نیز درک کرده است.

با توجه به وسعت ابعاد شخصیتی زراره، مناسب است که در بیان مقام و منزلت او به احادیثی از ائمه هدی بسنده کنیم.

در بیان شأن والای زراره همین بس که امام صادق (ع) فرمود: اوتاد روی زمین و استوانه های دین چهار نفرند: محمد بن مسلم، برید بن معاویه، لیث بن بختری، زراره بن اعین.[۶۹]

و نیز آن امام در مقام تجلیل و تمجید از زراره فرمود: ای زراره! نام تو در میان نام‌های بهشتیان بدون الف ضبط است.

زراره عرض کرد: آری، فدایت گردم! نام اصلی من عبد ربّه است و زراره لقب من است.[۷۰]

آن حضرت در حدیثی دیگر فرمود: اگر زراره نبود، به گمانم تمام احادیث و آثار پدرم از بین می‏رفت.[۷۱]

روزی امام خطاب به فیض بن مختار جعفی کوفی فرمود: اگر می‏خواهی به احادیث و علوم ما برسی، بر تو باد این مرد. آنگاه اشاره به زراره کرد.[۷۲]

امام رضا (ع) می‏فرماید: آیا کسی همانند زراره در دفاع از حق، سخت‌کوش و محکم‌تر بوده است؟![۷۳]

این احادیث و امثال آنها در معرفی زراره و بیان فضیلت ها و منزلت های او نزد اهل بیت از بیان هر سخنور ماهر و کلام هر نویسنده زبردستی مفیدتر است.

زراره تنها فقیه نبوده، بلکه جامع انواع فضائل و کمالات بوده است. ابن ندیم در این باره می‏نویسد: زراره از بزرگ‌ترین رجال شیعه از نظر فقاهت، علم الحدیث، دانش کلام و ایدئولوژی بوده است.

نجاشی می‏نویسد: زراره شیخ اصحاب ما امامیه در عصر خود و جلوتر از همه بوده است. او مردی قاری، فقیه، متکلم، شاعر و ادیب بوده که همه فضائل دین و دانش در او جمع بوده است.

از ابوغالب زراری حکایت شده است که: زراره زیبا روی، تنومند و سفید پوست بود و هر وقت به قصد نماز جمعه بیرون می‏آمد، یک عرقچین مشکی بر سر می‏نهاد و در پیشانی‏اش میان دو چشم آثار سجده مشاهد می‏شد و عصائی هم به دست می‏گرفت. مردم از دو طرف صف می‏کشیدند و محو تماشای زیبائی و شکوه او می‏شدند. گاهی هم زراره از کثرت جمعیت تماشاچی مجبور به بازگشت می‏شد.

زراره سخت بحاث و اهل مناظره بود و احدی نمی‏توانست با او درگیر بحث شود و در برابر حجت و منطق و استدلال او مقاومت کند؛ ولی در اواخر به علت اشتغال به عبادت از بحث های کلامی بازماند و به هر حال متکلمان شیعی همگی شاگرد او هستند.

پس اگر چه زراره در غالب علوم و فنون عصر خویش مهارت داشته لیکن شهرت او بیشتر در علم الفقه است و هر کس در دریای فقه غوطه بخورد، خواهد دید که زراره چقدر در این دانش بهره داشته، و حتی هیچ بابی از ابواب فقهی خالی از یک یا چند حدیث از زراره نیست.

زراره یکی از اصحاب اجماع امام باقر (ع) است که فقها در صحت روایتش و در اقرار بر فقاهتش متفق القولند و دور نیست که زراره فقیه‏ترین آنان باشد.

زراره به داشتن فضل و دانش و تقرب نزد اهل بیت معروف بود و همین، بزرگ‌ترین گناه او نزد دشمنانش محسوب می‏گشت و همیشه از این نظر مورد تهدید قرار می‏گرفت؛ از این رو امام گاهی پشت سر زراره بد می‏گفت تا شاید بدین وسیله برخی خطرات را از او دفع نماید.

از این رو احادیثی که در طعن او وارد است، در همین زمینه بوده و خود امام صادق (ع) طی حدیثی طولانی پرده از این راز کنار زده و فرموده است: من گاهی حرف‌های بد درباره تو می‏زنم و بر تو عیب می‏گیرم، شاید بدین وسیله خطری را از تو دفع کرده باشم؛ چون دشمنان ما کسانی را که دوست ما هستند و نزد ما منزلت دارند، آزار و اذیت می‏کنند – تا این‌که فرمود: – پس گاهی ما تو را خدشه‏دار می‏سازیم تا دشمنان ما از تو خوششان بیاید و بدین وسیله شر و آسیب آنها را از تو بر طرف می‏کنیم.[۷۴]

محمد بن مسلم ثقفی کوفی

او ملقب به «قصیر» و از راویان امام باقر و امام صادق (علیهما السّلام) بوده و روزگار امام کاظم (ع) را نیز دیده است.

محمد بن مسلم از آن یگانه انسان هائی بوده است که در این جهان خاکی کمتر وجود دارند. او نمونه‏ای عالی در صلاح، شایستگی و پیروی از امامان و اطاعت از فرمان های ایشان بوده است و از نظر رفتار، دنباله‌روی رهبرانش و در میان مردم شناخته شده به امانت و درستی.

فضل و صلاح او مورد پذیرش مخالفان هم بوده است، جز این‌که آنان محمد بن مسلم را رافضی می‏خوانده‏اند؛ همان عنوانی که او و همکیشانش آن را بهترین نام و عالی‏ترین افتخار برای خود می‏دانستند.

محمد بن مسلم فقیه عصر خویش شمرده شده است؛ عصری که از نظر رونق فقه و کثرت فقها بهترین اعصار به شمار می‏رود. حتی عبدالرحمان بن حجاج و حماد بن عثمان که خود دارای منزلت والائی در فقاهت بوده‏اند، گفته‏اند که در میان شیعه، فقیه‏تر از محمد بن مسلم وجود ندارد؛ در حالی‌که در میان فقهای عصر کسانی بوده‏اند که به گفته امام ششم نگهبانان شریعت محمدی بوده‏اند.

آری، محمد بن مسلم فقیهی یگانه بوده است و چرا نباشد؟ که او به تنهائی از امام باقر (ع) سی هزار و از امام صادق (ع) شانزده هزار حدیث شنیده است و یک نظر گذرا بر کتب حدیث، فراوانی احادیث او را اثبات می‏کند و به هر حال سخنان تعریف‏آمیز ائمه درباره او زیاد است، همچنین او از اصحاب ششگانه امام باقر (ع) بوده که به اصحاب اجماع معروفند.

محمد به سال ۱۵۰ ق. به سن هفتاد سالگی درگذشته و دو سال از امامت امام ابوالحسن الکاظم (ع) را درک کرده است. رضوان خدا بر او باد.[۷۵]

هشام ‌بن حکم

او از بزرگان متکلمان اهل کوفه بود که در ترویج و پیشرفت مذهب جعفری خدمات زیادی نمود و از شاگردان طراز اول و بزرگ امام صادق (ع) به شمار می آید.

از امام صادق و امام کاظم (ع) مدایح و فضائلی برای او نقل شده، و از جمله کسانی است که ترویج امامت را آغاز کرد و با کلام برنده و محکم خود در بحث ها و مناظرات، مخالفان را منکوب می‌کرد و در این فنّ بسیار حاضر جواب بود.

یک بار در منی بر امام (ع) وارد شد در حالی که هنوز پشت لبش موی درنیاورده و نوجوان بود. در کنار امام (ع) شیوخ شیعه مثل حمران ‌بن اعین، قیس ‌الماصر، یونس بن یعقوب، ابی‌جعفر الأحول و دیگران حضور داشتند. امام (ع) او را چنان احترام کرد و بالای دست خویش نشاند که احساس کرد تجلیل از او برای بزرگسالان محفل گران آمد.

فرمود: این شخص با قلب و زبان و دستش یاور ماست.[۷۶]

یک روز هشام سؤالاتی درباره أسماء الهی و مشتقات آن کرد حضرت همه را به او پاسخ داد و بعد فرمود:

آیا فهمیدی ای هشام، آنچنان فهمی که دشمنان ما؛ منکرین پرودگار را محکوم کنی؟ عرض کرد آری، آن‌گاه امام (ع) فرمود: خداوند به تو منفعت رساند و ترا ثابت قدم بدارد.[۷۷]

هشام می‌گوید: به خدا سوگند بعد از آن هیچکس مرا در مسئله توحید شکست نداد همیشه بر حریف غالب بودم.[۷۸]

روزی دیگر هشام در محضر امام صادق (ع) بود در حالی که جمعی از یاران آن حضرت نیز حضور داشتند امام (ع) خطاب به او فرمود: آیا نمی‌خواهی جریان خود با عمرو بن عبید را برای ما تعریف کنی؟

هشام عرض کرد که من به خاطر احترام به مقام معظم شما و شرم و حیا از محضرتان سکوت کرده‌ام. امام (ع) فرمود: هر وقت ما بر شما چیزی را امر کردیم انجام دهید. هشام گفت: به من خبر دادند که عمرو بن عبید در مسجد بصره می‌نشیند و عقیده خود را تبلیغ می‌کند. این برای من خیلی گران آمد. فوراً عازم بصره شدم، روز جمعه بود، یکسره وارد مسجد شدم و دیدم که جمعیت زیادی اطراف عمرو بن عبید حلقه زده‌اند و با او گفت‌وگو می‌کنند. من روی پای خود نشسته، سر را بلند کرده از آخر جمعیت فریاد زدم که ای مرد عالم من مردی غریب هستم آیا اجازه می‌دهی سؤالی از شما کنم؟

عمرو گفت: سؤال کن.

گفتم: آیا چشم داری؟

گفت: پسرم این چگونه پرسیدن است داری می‌بینی که چشم دارم.

گفتم: سؤال‌های من این‌گونه است.

گفت: پسرم بپرس اگر چه سؤال‌هایت احمقانه است.

گفتم: جواب مرا به همین نوع سؤال‌ها می‌دهی؟

گفت: بله بپرس.

گفتم: آیا چشم داری؟

گفت: آری.

گفتم: با آن چه می‌کنی؟

گفت: رنگ‌ها و اشخاص را با آن می‌بینم.

گفتم: شامه داری؟

گفت: آری.

گفتم: با آن چه می‌کنی؟

گفت: بوییدنی‌ها را استشمام می‌کنم.

گفتم: دهان داری؟

گفت: آری.

گفتم: با آن چه می‌کنی؟

گفت: طعم غذا‌ها را می‌فهمم.

گفتم: گوش داری؟

گفت: آری.

گفتم: با آن چه می‌کنی؟

گفت: شنیدنی‌ها را می‌شنوم.

گفتم: آیا قلب داری؟

گفت: آری.

گفتم: آیا این جوارح از قلب بی‌نیار هستند؟

گفت: نه.

گفتم: چگونه ممکن است.

گفت: پسرم هر وقت جوارح انسان درباره چیزی شک کنند آن را به قلب ارائه می‌دهند که شک را برطرف کند و یه یقین برساند.

گفتم: خداوند تبارک و تعالی قلب را برای رفع ابهام و شک قرار داد؟

گفت: آری.

گفتم: پس جوارح نیازمند به قلب هستند و در غیر این صورت به یقین نمی‌رسند؟

گفت: آری.

گفتم: ای أبامروان چطور شد که خداوند برای جوارح انسان امام و پیشواریی قرار داد که محل برطرف کردن شک و ابهام باشد، اما این خلق را همگی سرگشته و حیران گذاشت تا همچنان در شک و اختلاف بمانند و برای ایشان امام و رهبر انتخاب نفرمود تا آن‌ها را از شک و حیرت بدر آورد؟!

هشام می‌گوید: این‌جا بود که طرف مناظره ساکت شد و دیگر سخن نگفت. آنگاه امام (ع) خندید و فرمود: چه کسی به تو آموخت که از این طریق وارد بحث شوی؟

عرض کرد: هر چه دارم از شما دارم. امام (ع) فرمود: به خدا سوگند این طریق بحث کردن در صحف ابراهیم و موسی نوشته شده است.[۷۹]

ابو حمزه ثمالی

نام او ثابت بن دینار، مردی ثقه و جلیل القدر و از زهاد و مشایخ اهل کوفه بود و کتابی در تفسیر قرآن نوشته است.[۸۰]

امام رضا (ع) درباره او فرمود، ابوحمزه ثمالی در زمان خود مانند سلمان فارسی بود، سپس می‌فرماید: بدین جهت که خدمت چهار نفر از ما (علی بن الحسین و محمدبن علی و جعفربن محمد و موسی بن جعفر) را کرده است.[۸۱]

امام صادق (ع) او را طلبید وقتی به محضرش آمد امام (ع) به او فرمود: وقتی تو را می‌بینم استراحت و آسایش می‌یابم. یک روز امام زین العابدین (ع) وارد کوفه شد و به مسجد کوفه رفت. ابوحمزه ثمالی می‌گوید: نشنیدم لهجه پاکیزه‌تر از او، نزدیکش رفتم تا بشنوم چه می‌گوید: شنیدم که می‌گفت:

بار پروردگارا! اگر معصیت ترا کردم ولی به تحقیق بهترین چیزها را که تو دوست داری به محضرت آورده‌ام. ابو‌حمزه می‌گوید: من دنبال امام حرکت کردم تا به محل نگهداری شتران رسیدیم در آن‌جا غلام سیاهی را دیدم از غلام پرسیدم این شخص کیست؟

گفت: «ا و تخفی علیک شمائله»، از سیما و شمائلش او را نشناختی! او علی بن‌الحسین (ع) است. ابو حمزه گفت خود را روی قدم‌های حضرت انداختم و بوسه بر پاهای مبارکش زدم، آن بزرگوار نگذاشت و با دست خود سر مرا بلند کرد و فرمود: ای ابوحمزه چنین نکن سجده نشاید مگر برای خداوند عزوجل. عرض کردم ای پسر رسول خدا (ص) برای چه به این‌جا آمدید. فرمود: بر آنچه که مشاهده کردی یعنی نماز در مسجد کوفه و اگر مردم بدانند چه فضیلتی در آن است به این مکان می‌آیند اگر چه به روش کودکان، خود را بر زمین کشند. سپس فرمود: آیا میل داری که به انفاق به زیارت قبر جدم علی بن ابی‌طالب (ع) برویم. عرض کردم آری. آن‌گاه همراه با حضرت به کنار قبر مطهّر امیرالمؤمنین (ع) رسیدیم. امام (ع) صورت خود را روی قبر گذاشت و فرمود: این قبر جدّم علی بن ابی طالیب (ع) است. آن‌گاه آن حضرت را زیارت کرد به زیارتی که اول آن «السّلام علی اسم الله الرّضی و نور وجهه المضیئ…» می‌باشد. و در پایان با قبر مطهّر وداع نمود و به سوی مدینه حرکت کرد و من هم به کوفه بازگشتم.[۸۲]

ابوحمزه می‌گوید: دختری داشتم که به زمین افتاد و دستش شکست، نشان شکسته بند دادم. دستش را دید و گفت شکسته است به داخل خانه‌اش رفت که وسایل بستن و معالجه را بیاورد. من در آستانه درب خانه ایستاده بودم، دلم به حال دخترم سوخت گریه کردم و از درگاه پروردگار شفایش را خواستم. شکسته بند با وسایلش آمد همین‌که دست او را گرفت تا معالجه کند هیچ‌گونه آثاری از شکستگی مشاهده نکرد به دست دیگرش نظر کرد دید آن‌ هم سالم است. گفت این دختر عیبی ندارد. ابوحمزه می‌گوید: این حادثه را برای امام صادق (ع) بیان کردم: حضرت فرمودند: ای ابا حمزه دعا را با رضا و تسلیم حق بودن همراه کن، خداوند تبارک و تعالی سریع‌تر از یک چشم به هم زدن مستجاب می‌نماید.[۸۳]

ابو بصیر می‌گوید به خدمت امام صادق (ع) شرفیاب شدم امام (ع) احوال ابوحمزه ثمالی را پرسید عرض کردم وقتی از هم جدا شدیم بیمار بود. فرمود: هرگاه به نزد او مراجعت کردی، سلام مرا به او برسان و بگو که تو در فلان ماه و فلان روز وفات خواهی کرد.

ابی بصیر می‌گوید: عرض کردم فدایت شوم به خدا سوگند ما با او انس داشتیم و او از شیعیان شماست.

امام (ع) فرمود: راست گفتی آنچه نزد ما برای شماست بهتر است برای شما. گفتم شیعه شما با شماست.

فرمود: آری، اگر از خدا بترسد و مراقب پیغمبر خود باشد و خود را از گناهان نگاه دارد با ما خواهد بود.

گفتند این اتفاق در همان سال یعنی سنه صد و پنجاه هجری همانطور که امام (ع) پیش بینی کرده بود واقع شد.[۸۴]

ابو بصیر لیث ‌بن البختری

او افتخار شاگردی امام باقر و امام صادق (ع) را داشت.

جمیل ‌بن درّاج می‌گوید: از امام صادق (ع) شنیدم که فرمود: دلدادگان به حضرت حق را به بهشت مژده دهید، برید بن عجلی، ابوبصیر، محمد بن مسلم و زراه. اینها همان چهار مرد نجیب و امین خدا بر حلال و حرام هستند که اگر این چهار نبودند آثار نبوت قطع و از بین می‌رفت.[۸۵]

سلیمان بن خالد می‌گوید: از امام صادق (ع) شنیدم که می‌فرمود:

نیافتم احدی را که معارف ما و احادیث پدرم را زنده کند مگر زراره و ابوبصیر لیث المرادی و محمدبن مسلم و برید بن معاویه عجلی. اگر اینها نبودند کسی نمی‌توانست احکام را استنباط کند، این‌ها حافظان دین و أمناء پدرم امام باقر (ع) بر حلال و حرام خدا هستند. [۸۶]

ایشان سبقت گیرندگان در دنیا به سوی ما می‌باشند همان‌طور که در آخرت نیز به سوی ما سبقت خواهند گرفت و بر دیگران مقدم خواهند بود.[۸۷]

و همان بزرگوار فرمود: اوتاد زمین و اعلام دین چهار نفرند، محمدبن مسلم، بریدبن عجلی، ابو بصیر و زراره بن اعین.

یک روز ابا بصیر نفس زنان بر امام (ع) وارد شد. همین که در گوشه‌ای نشست امام (ع) فرمود: چرا این‌طور نفس می‌کشی؟ عرض کرد فدایت شوم ای پسر رسول خدا پیر شده‌ام و استخوان‌هایم سست شده و به مرگ نزدیکم و نمی‌دانم که آیا برای جهان آخرت خویش کاری کرده‌ام؟

امام فرمود: ای ابا محمد تو هم این‌طور صحبت می‌کنی؟ عرض کرد فدایت شوم چگونه این سخن را نگویم! فرمود: ای ابا محمد آیا نمی‌دانی که خداوند تبارک و تعالی به جوانان شما کرم می‌کند و از کهن‌سالان شما حیا می‌کند![۸۸]

مؤمن ‌الطّاق

ابو جعفر محمد بن نعمان کوفی معروف به مؤمن ‌الطاق در شهر کوفه دکانی در محله طاق ‌المحامل داشت. چند کتاب تألیف کرده و با مخالفان و خوارج مناظره و احتجاج نموده است.

یک روز نعمان بن ثابت به او گفت: شما شیعیان اعتقاد به رجعت دارید؟ گفت: آری، گفت پس پانصد اشرفی به من قرض بده. و در رجعت که به دنیا برگشتم از من برگیر، مؤمن الطاق گفت: برای من ضامنی بیاور که چون به دنیا بر‌می‌گردی به صورت انسان برگردی تا من پول را بدهم! روز دیگر همین شخص به طعنه گفت: ای مؤمن ‌الطاق امام تو حضرت صادق (ع) وفات کرد، مؤمن ‌الطاق فرمود: اما امام تو (یعنی شیطان) تا روز قیامت نخواهد مرد.[۸۹]

همچنین نعمان بن ثابت با اصحاب خود در مجلسی نشسته بود که مؤمن الطاق از دور پیدا شد و متوجه مجلس آنها گشت، همین که چشم نعمان به او افتاد از روی تعصب و عناد به اصحاب خود گفت که:

«قد جائکم الشیطان»، یعنی شیطان به سوی شما آمد.

مؤمن ‌الطاق فوراً در پاسخ گفت: «انا ارسلنا الشیاطین علی‌الکافرین تؤزّهم ازّا».[۹۰]

ما شیطان‌ها را به سوی کافران فرستاده‌ایم که به سختی تحریکشان کنند.

در جایی دیگر مؤمن ‌الطاق شنید که مردی در کوفه به نام ضحاک نام خود را امیرالمؤمنین نهاده، به سراغ او رفت و گفت: من در دین خود بصیرتی دارم، شنیده‌ام که تو دارای صفت عدل و انصاف هستی بنابراین دوست داشتم که به اصحاب تو ملحق شوم. ضحاک با اصحاب خود در میان گذاشت و گفت اگر این مرد با ما یار شود کار ما رواج پیدا خواهد کرد. مؤمن ‌الطاق گفت: مرا از اصول دین خود آگاه کن تا با تو مناظره کنم هر کدام پیروز شدیم به دین و کیش یک‌دیگر در آئیم، البته بهتر است که یک نفر را جهت روشن شدن حق معین کنی تا بین ما حکم قرار گیرد.

ضحاک به یکی از اصحاب خود اشاره کرد و گفت: این مرد در میان من و تو حکم باشد که عالم و فاضل است.

مؤمن‌ الطاق گفت: این مرد را در دینی که آمده‌ام با تو مناظره کنم حکم قرار دهی؟ ضحاک گفت: آری. در این‌جا مؤمن‌ الطاق روی به اصحاب و یاران ضحاک کرد و گفت: اینک رهبر شما در دین خدا حکم قرار داد. اصحاب ضحاک به جان ضحاک افتادند آن‌قدر چوب و شمشیر به او زدند که هلاک شد.

چند کتاب به نام‌های الامامه، المعرفه، الرّدعلی المعتزله در فهرست کتب از تألیفات مؤمن ‌الطاق ثبت شده و بعضی لقب او را از این جهت طاق و یگانه گفتند زیرا که طاق و فرزانه در زهد و تقوی و مناظرات و مباحثات بود.

مفضّل بن عمر جعفی

او از فقهای بزرگ و موثّق، از اصحاب خاص امام صادق (ع) و متصدّی برخی از امور از جانب آن حضرت بود. گروهی از شیعیان به مدینه آمدند و از امام (ع) تقاضا کردند شخصی را به ایشان معرفی کند که به هنگام نیاز در امور دینی و احکام شرعی به او مراجعه کنند، امام (ع) فرمود: هرکس سؤالی داشت نزد من بیاید و از خودم بپرسد و برود. آنان اصرار کردند که حتماً شخصی را نیز تعیین فرماید، فرمود: «مفضل‌ بن عمر را برایتان تعیین کردم، آنچه بگوید بپذیرید، زیرا او جز حق نمی‌گوید».

یکی از آثار مفضّل توحید مفضّل است که امام صادق (ع) در چند جلسه درس توحید و خداشناسی را به وی آموخت و بعد از آن معروف شد به توحید مفضّل. مرحوم مجلسی در بحار و شیخ مفید در اختصاص، متن کامل آن را نقل کرده‌اند.

مفضل نزد امام (ع) آن قدر محبوب بود که یک بار وقتی بر امام (ع) وارد شد حضرت به او لبخندی زد و فرمود: بیا نزدیک ای مفضّل! به خدا سوگند ترا دوست دارم و کسی را که ترا دوست دارد نیز دوست می‌دارم. ای مفضّل: اگر اصحاب من همگی، به آنچه که تو بدان معرفت یافتی، آشنایی پیدا می‌کردند هیچ‌گاه بین دو نفر اختلافی نمی‌افتاد.[۹۱] سپس مفضل عرض کرد گمان می‌کنم بیش از آنچه که سزاوار هستم درباره من فرمودید. امام (ع) فرمود: بلکه آنچه را که خداوند تبارک و تعالی درباره تو قرار داده گفتم.

مفضّل گفت: ای پسر رسول خدا (ص) جابر بن یزید چه منزلتی نزد شما دارد؟ فرمود منزلت سلمان نزد رسول خدا (ص) عرض کرد: داود بن کثیر رقی چه منزلتی نزد شما دارد؟ فرمود: منزلت مقداد نزد رسول خدا (ص).

مفضّل می‌گوید یکی از سفارشات امام (ع) به من این بود که مطالب را بنویس و علم خود را بین برادران ایمانیت نشر بده تا پس از مرگ تو، این نوشته‌ها به دیگران به ارث برسد؛ زیرا زمانی برای این مردم فرا می‌رسد که به چیزی اهمیت نمی‌دهند مگر به نوشته‌های پیشینیان![۹۲]

فیض ‌بن مختار به امام (ع) عرض کرد فدایت شوم من در جلسات و حلقات بعضی از مردم کوفه شرکت می‌کنم و مفضّل اشکال مرا بر طرف کرده و مرا رحمت می‌کند به طوری قلبم اطمینان پیدا می‌کند که دیگر هیچ­گونه ابهامی باقی نمی‌ماند.

امام (ع) فرمود: ای فیض او از آنچه درباره‌اش گفتی اجلّ و بالاتر است.[۹۳]

امام کاظم (ع) درباره مفضّل فرمود:

مفضل همدم و موجب راحتی من است و هنگامی که مفضّل از دنیا رفت، فرمود: خدا او را رحمت کند. او پدری بود بعد از پدرم، هم اکنون او راحت و آسوده شد.[۹۴]

معلی بن خنیس

او به شغل بزازی مشغول بود. از روایات استفاده می‌شود که معلّی از اولیاءالله و از اهل بهشت است. امام (ع) به قدری به او علاقمند بود که وی را وکیل و قیّم بر نفقات خانواده خویش نمود.

عقبه بن خالد می‌گوید: من و معلی بن خنیس و عثمان بن عمران به محضر امام صادق (ع) مشرّف شدیم، همین که حضرت ما را دید فرمود: مرحبا مرحبا به شما، این صورت‌ها ما را دوست دارند و ما هم ایشان را دوست می‌داریم.

«جعلکم الله معنا فی الدنیا و الآخره» خداوند تبارک و تعالی شما را در دنیا و آخرت با ما قراردهد.[۹۵]

ابو بصیر می‌گوید: خدمت امام (ع) بودم نام معلی بن خنیس به میان آمد امام فرمود: ای ابوبصیر آنچه درباره معلی بن خنیس می‌گویم پنهان بدار. عرض کردم. پنهان می‌دارم. فرمود: «معلی» به مقام والای خود نمی‌رسد مگر به آنچه داود بن علی بر سر او می‌آورد! گفتم: داود بن علی با او چه می‌کند فرمود: او را احضار می‌کند وگردنش را می‌زند بدنش را به دار می‌آویزد و این کار در سال آینده واقع می‌شود.

سال بعد داود بن علی فرماندار مدینه شد و معلی بن خنیس را احضار کرد و از او خواست شیعیان امام صادق (ع) را معرفی کند. معلی نپذیرفت. فرماندار تهدید کرد که اگر مقاومت کنی و نگویی ترا می‌کشم معلی گفت: مرا به کشتن تهدید می‌کنی؟! به خدا سوگند اگر شیعیان امام صادق (ع) زیر پای من باشند پا از روی آنان بر‌ نمی‌دارم و اگر مرا بکشی مرا خوشبخت و خود را بدبخت ساخته‌ای و داود او را به شهادت رساند.[۹۶]

جابر بن حیّان

او اهل خراسان و پدرش دارای شغل دارو فروشی بود و چون از مخالفان حکومت بنی امیه بوده با ابومسلم و سایر مخالفان اموی به طور سرّی همکاری می‌نمود و بالاخره هم طرفداران بنی‌امیه او را در خراسان به قتل رساندند.

جابر پس از کشته شدن پدر از خراسان بیرون آمد و به مدینه رفت و خدمت امام محمد باقر (ع) مشرّف شد؛ اما پس از مدت کوتاهی امام پنجم (ع) به شهادت رسید و او در ردیف شاگردان امام صادق (ع) قرار گرفت و چون بعدها درکوفه ساکن شده بود معروف به کوفی شد.

جابر یکی از مردان با نبوغ روزگار بود که نظیرش در تاریخ بسیار کم دیده شده است. او در تمام علوم و فنون مخصوصاً در علم شیمی تألیفات زیادی دارد و به اعتراف خود، همه را از امام صادق (ع) آموخته است. در اکثر آثار و رساله‌هایش این مطلب را این‌گونه بیان می کند: «قال لی جعفر علیه‌السّلام، القی علیّ ‌جعفر علیه‌‌السّلام، حدّثنی مولای جعفر علیه‌السّلام، اخذت هذا العلم من جعفر بن‌ محمّد سید أهل زمانه علیهما السّلام».

جابر علاوه بر فرضیه‌ها و تئوری‌های علمی که از خویش اظهار کرده شخصاً آزمایشگاهی متناسب با وسایل آن روز به وجود آورد و تئوری‌های خود را به صورت عمل در می‌آورد. از مخترعات او اسید آزتیک (تیزاب معمولی) و تیزاب سلطانی می‌باشد که مرکب از اسید ازتیک و اسید کلرید ریک است. همچنین بنا بر نقلی الکل از مخترعات او است و او بود که چندین فلز و شبه فلز را کشف کرد.

جابر یکی از مفاخر علمی اسلامی در قرن دوم هجری است و ترقّی علوم طبیعی مخصوصاً شیمی در اثر کاوش‌های او بوده و دانشمندان بعد از وی مانند محمد زکریّای رازی، ابو علی سینا، ابو علی مسکویه از آثار او استفاده‌های گوناگون علمی نموده‌اند.

در دوران رنسانس اروپا در حدود سیصد رساله از جابر بن‌ حیّان به زبان آلمانی چاپ شده که در کتابخانه‌های برلین و پاریس موجود است. از مجموع آرا و عقایدی که درباره‌ی جابر اظهار گردیده این نکته مسلّم است که جابر شاگرد اختصاصی امام صادق (ع) بوده و در تألیفات خود از آن حضرت الهام گرفته همان‌طور که خود اعتراف نموده است و توانسته پانصد رساله با نظر امام (ع) تکمیل نماید. اغلب این رسالات در رشته‌های تخصّصی مانند هیأت و نجوم و طبیعیّات و پزشکی و غیره تدوین یافته است.[۹۷]

فرید وجدی در دائره المعارف خود می‌نویسد:

ابو‌عبدالله جعفر الصادق (ع) یکی از ائمه اثنی‌عشر در مذهب امامیه است و از سادات و بزرگان خاندان نبوت است و به واسطه صداقت در گفتار به صادق لقب یافته است. حضرتش ازفاضل‌ترین انسان‌ها و دارای مقالاتی در علم کیمیاست. شاگرد او ابو‌موسی جابر بن ‌حیّان کتابی تألیف نموده مشتمل بر هزار ورق و متضمّن رسائل حضرت صادق (ع) که در پانصد رساله تدوین شده‌ است.[۹۸]

بعضی از کتاب‌هایی که از جابر به زبان‌های خارجی ترجمه شده عبارت است از: کتاب‌ السّموم، در گیاه شناسی و جانور‌شناسی و از سموم آنها که در طب مورد استفاده است بحث می‌کند.

کتاب الخواص: از خواص داروها و طرز ترکیب آنها گفت‌وگو می‌کند و کتاب طبّی است و نسخه آن در لندن موجود است.

کتاب البیان: این کتاب در هندسه نوشته شده که در سال ۱۸۹۱ میلادی به زبان لاتین ترجمه شده است.

کتاب الزّیبق: این کتاب را «برتلو» شیمی‌دان معروف فرانسوی ترجمه و چاپ نموده و در کتابخانه «لیون» موجود است.

جمیل ‌بن درّاج

جمیل بن دراج یکی دیگر از شاگردان امام جعفر صادق (ع) بود که افتخار درک محضر امام صادق (ع) را داشته و جزء فضلا و اهل دانش و فقهای معروف بوده است. جمیل بسیار زاهد و عابد بود به طوری که سجده‌های طولانی او در بین مردم ضرب‌المثل بود. در آخر عمر از نعمت بینایی محروم گردید و زندگانی‌اش تا زمان حضرت رضا (ع) به طول انجامید.

فضل بن شاذان می‌گوید: یک روز بر محمد بن ابی عمیر وارد شدم در حالی که در سجده بود. سجده را خیلی طول داد وقتی سر از سجده برداشت او را به خاطر طول سجودش تعریف و تمجید کردم. او به من گفت اگر سجده‌های طولانی جمیل بن درّاج را ببینی چه خواهی گفت: روزی دیگر بر جمیل وارد شدم دیدم که جدّاً سجده‌ها را طولانی بجا می‌آورد.[۹۹]

فیض بن مختار کوفی

فیض بن مختار کوفی مردی ثقه و از راویان احادیث امام باقر و امام صادق (ع) بود که از محضر سه امام، کسب فیض نموده است؛ امام باقر (ع)، امام صادق (ع) و امام موسی بن جعفر (ع). در بزرگی مقام او همین بس که امام صادق (ع) امام پس از خود را نخستین بار به او معرفی فرمود. او به محضر امام صادق (ع) شرفیاب شد و اصرار زیاد کرد که حضرت امام بعد از خود را معرفی کند.

امام (ع) پرده ای را که در کنار اتاق آویخته بود بالا زد و پشت آن پرده رفت و او را نیز طلبید، فیض چون به آن مکان وارد شد دید آن‌جا محل نماز حضرت است. امام در آن‌جا نماز خواند، آن‌گاه از قبله منحرف شده رو به روی فیض نشست که در این بین امام موسی (ع) تازیانه به دست داخل شد، در آن موقع آن بزرگوار پنج سال سن داشتند. حضرت صادق (ع) او را بر زانوی خود نشانید و فرمود: پدرم و مادرم فدایت باد این تازیانه چیست؟ گفت: این را در دست برادرم علی دیدم که بر حیوانی می‌زد از او گرفتم.

آن‌گاه امام (ع) فرمود: ای فیض صحف ابراهیم و موسی به رسول خدا (ص) رسید و آن حضرت به علی بن ابی طالب (ع) سپرد و او را امین دانست و بعد یک یک امامان را نام برد که هر کدام آن صحف را به امام بعد از خود سپردند، هم اکنون آن صحف نزد من است و من این پسرم را امین دانسته و با کمی سنش به او سپرده‌ام.[۱۰۰]

مناظرات علمی امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

مناظره امام صادق (ع) با ابو حنیفه

از میان مناظرات گوناگون امام، به عنوان نمونه، مناظره آن حضرت با «ابوحنیفه» (پیشوای فرقه حنفی)، را از نظر می‏گذرانیم:

روزی ابوحنیفه برای ملاقات با امام صادق (ع) به خانه امام آمد و اجازه ملاقات خواست. امام اجازه نداد. ابوحنیفه می‏گوید: دم در، مقداری توقّف کردم تا این که عدّه‏ای از مردم کوفه آمدند، و اجازه ملاقات خواستند. امام به آنها اجازه داد. من هم با آنها داخل خانه شدم. وقتی به حضورش رسیدم گفتم: شایسته است که شما نماینده‏ای به کوفه بفرستید و مردم آن سامان را از ناسزا گفتن به اصحاب محمد (ص) نهی کنید، بیش از ده هزار نفر در این شهر به یاران پیامبر ناسزا می‏گویند.

امام فرمود: – مردم از من نمی‏پذیرند.

ابوحنیفه گفت: چگونه ممکن است سخن شما را نپذیرند، در صورتی که شما فرزند پیامبر خدا هستید؟

حضرت فرمود: تو خود یکی از همان هایی هستی که گوش به حرف من نمی‏دهی. مگر بدون اجازه من داخل خانه نشدی، و بدون این که بگویم ننشستی،و بی اجازه شروع به سخن گفتن ننمودی؟

آن‌گاه فرمود: شنیده‏ام که تو بر اساس قیاس[۱۰۱] فتوا می‏دهی؟

ابوحنیفه گفت: آری.

حضرت فرمود: وای بر تو! اولین کسی که بر این اساس نظر داد شیطان بود؛ وقتی که خداوند به او دستور داد به آدم سجده کند، گفت: «من سجده نمی‏کنم، زیرا که مرا از آتش آفریدی و او را از خاک و آتش گرامی تر از خاک است».

(سپس امام برای اثبات بطلان «قیاس»، مواردی از قوانین اسلام را که برخلاف این اصل است، ذکر کرد و فرمود:) به نظر تو کشتن کسی بناحق مهم‌تر است، یا زنا؟

گفت: کشتن کسی بناحق.

امام فرمود: (بنابراین اگر عمل کردن به قیاس صحیح باشد) پس چرا برای اثبات قتل، دو شاهد کافی است، ولی برای ثابت نمودن زنا چهار گواه لازم است؟ آیا این قانون اسلام با قیاس توافق دارد؟

گفت: نه.

امام فرمود: بول کثیف‏تر است یا منی؟

گفت: بول.

حضرت فرمود: پس چرا خداوند در مورد اول مردم را به وضو امر کرده، ولی در مورد دوم دستور داده غسل کنند؟ آیا این حکم با قیاس توافق دارد؟

گفت: نه.

فرمود: نماز مهم‌تر است یا روزه؟

گفت: نماز.

حضرت فرمود: پس چرا بر زن حائض قضای روزه واجب است، ولی قضای نماز واجب نیست؟ آیا این حکم با قیاس توافق دارد؟

گفت: نه.

فرمود: آیا زن ضعیف تر است یا مرد؟

گفت: زن.

امام فرمود: پس چرا ارث مرد دو برابر زن است؟ آیا این حکم با قیاس سازگار است؟

گفت: نه.

امام فرمود: چرا خداوند دستور داده است که اگر کسی ده درهم سرقت کرد، دستش قطع شود، در صورتی که اگر کسی دست کسی را قطع کند، دیه آن پانصد درهم است؟ آیا این با قیاس سازگار است؟

گفت: نه.

حضرت – شنیده‏ام که این آیه را: «در روز قیامت به طور حتم از نعمت هایی سؤال می‏شوید»[۱۰۲] چنین تفسیر می‏کنی که: خداوند مردم را در مورد غذاهای لذیذ و آب های خنک که در فصل تابستان می‏خوردند، مؤاخذه می‏کند.

گفت: درست است، من این آیه را این طور معنا کرده‏ام.

حضرت فرمود: اگر شخصی تو را به خانه‏اش دعوت کند و با غذای لذیذ و آب خنک از تو پذیرایی کند، و بعد به خاطر این پذیرایی بر تو منت گذارد، درباره چنین کسی چگونه قضاوت می‏کنی؟

گفت: می‏گویم آدم بخیلی است.

امام فرمود: آیا خداوند بخیل است (تا این که روز قیامت در مورد غذاهایی که به ما داده، ما را مورد مؤاخذه قرار دهد)؟

گفت: پس مقصود از نعمت هایی که قرآن می‏گوید انسان درباره آن مؤاخذه می‏شود، چیست؟

فرمود: مقصود، نعمت دوستی ما خاندان رسالت است.[۱۰۳]

تأثیرات آموزه های امام صادق (ع) بر علوم مختلف

(در حال تکمیل)

آثار و احادیث امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

کتاب امام باقر و امام صادق (ع)

یکی از مباحث پیرامونی احادیث صادقین(ع)، نبود کتاب جامع و در بردارندۀ گفته های این بزرگواران است. از این رو ابتدا باید تفاوت موقعیت زمانی این امامان بزرگوار و نیز تفاوت دیدگاه­های سایر مذاهب اسلامی؛ غیر از شیعیان؛ نسبت به ایشان را در دست‌یابی به موضوع بحث دنبال کرده سپس به دلیل نگارش نهج البلاغه برای امام علی(ع) و عدم نگارش کتب مشابهی برای سایر امامان پی­برد. بر این اساس، توجه به نکات ذیل خالی از لطف نیست:

۱٫ همان گونه که می­دانیم، تنها امامی که توانست مدت هرچند کوتاهی، به عنوان خلیفه و حاکم مسلمانان در جامعۀ اسلامی حضور یابد، امیرالمؤمنین علی (ع) بود که به مدت ۵ سال، زمام امور مسلمانان در دستان مبارک ایشان بود. طبیعتاً، زمانی که حاکمیت در اختیار این امام بزرگوار بود، هم ایشان آزادی عمل بیشتری در بیان خطبه­های طولانی و رهنمودهای لازم به مردم را داشتند و هم راویان و کاتبان، با آسودگی خاطر می­توانستند بیانات ایشان را ثبت و ضبط نموده و در اختیار دیگران قرار دهند. از طرفی دیگر، سایر فرقه­های اسلامی؛ هر چند ایشان را همانند شیعیان، خلیفۀ بلافصل پیامبر(ص) نمی­دانستند؛ اما به هر حال، آن حضرت را یکی از خلفای راشدین به شمار ­آورده و سخنان ایشان را نیز در کتب خود ذکر می­نمودند.[۱۰۴]

۲٫ بیشترین تلاش امام باقر(ع) و امام صادق(ع) برای تبیین اصول دینی در زمان ضعف حکومت اموی و انتقال قدرت به عباسیان انجام پذیرفت. با وجود این‌که در این دورۀ زمانی، موقعیت مناسبی برای این دو امام بزرگوار پدید آمده بود تا به نشر معارف و تربیت هزاران شاگرد مبرز بپردازند، و هرچند بسیاری از دانشمندان اهل سنت نیز از محضر ایشان بهره­مند شدند، اما به هر حال، موقعیتی همانند جایگاه امام علی(ع) برایشان به وجود نیامده بود و آنها می­بایست در رفتار و گفتار خود به شیوه­ای محتاطانه عمل نمایند، تا هم جان خود و شیعیان آنها به خطر نیفتد و هم موجب سوء استفادۀ یکی از طرفین درگیر نشود! بر این اساس، کمتر به ایراد خطبه­های طولانی؛ همانند خطبه­های امام علی(ع)؛ پرداخته و در بیشتر موارد، به پرسش­های مردم پاسخ می­فرمودند. امام باقر در موارد بسیاری، روایات خود را حتی با واسطه قرار دادن راویانی همانند جابر، مستند به فرمودۀ پیامبر اکرم(ص) یا امیرالمؤمنین(ع) می­نمودند، تا دیگر فرقه­های اسلامی نیز، به آسانی آنها را بپذیرند![۱۰۵]

۳٫ لازم به ذکر است که بیانات این بزرگواران، چه امام علی(ع) و چه این دو امام بزرگوار و چه دیگر امامان، در زمان حیاتشان، به صورت مجموعه­ای متمرکز، در یک کتاب مشخص، تدوین و تألیف نشده بود، بلکه هر راوی و هر مؤلف، قسمتی از این سخنان را منعکس می­نمود. برخی از راویان، تنها روایت­های خود را در کتابی به نام “اصل” گردآوری نموده و آنها را در اختیار دیگران قرار می­دادند که تحت عنوان “اصول اربعمائه” جمع آوری شده است که علامۀ مجلسی(ره)، اسامی برخی از این اصول را در ابتدای کتاب بحار الانوار ذکر نموده است. از این کتاب ها و اصول با عنوان مجامع اولیۀ روایی یاد می­شود که بعداً تحت عنوان “کتب اربعه” جمع آوری شده است که احادیث این کتاب ها به این دو امام بزرگوار اختصاص ندارد بلکه شامل احادیث همۀ امامان نیز می شود البته به سبب مباحث پیش گفته، بیشتر روایات مندرج در این اصول، از امام پنجم و ششم(ع) بوده و دلیل آن نیز آزادی نسبی این دو امام بزرگوار می­باشد.

۴٫ تا زمانی که امامان معصوم(ع) حضور داشتند، به کتاب های جامع و گسترده­ای که شامل تمام روایات و از همۀ راویان باشد، نیاز چندانی احساس نمی­شد و تنها زمانی این نیاز جلوه­گر شد که با فرا رسیدن عصر غیبت، دسترسی مستقیم به امام معصوم تقریباً غیر ممکن شد و در پی آن بود که دانشمندان شیعه در صدد جمع­آوری این سخنان برآمدند. بر این اساس، مشاهده می­نماییم که بیشتر چنین مجموعه­هایی در قرن­های سوم تا پنجم تألیف شده که کتاب هایی همانند کتب اربعه و … و نیز نهج البلاغه را می­توان در همین راستا ارزیابی نمود که بیشتر آنان حاوی سخنان تمام معصومان بوده و برخی از آنها همانند نهج البلاغه و غرر الحکم، اختصاص به بیانات یک امام داشتند.

۵٫ آن چه که امروزه فقها و محققان در علوم اسلامی به آن نیاز دارند تبویب و موضوع بندی احادیث و بیانات معصومان (ع) است نه قرار دادن فرمایش هر معصومی در مجموعه ای خاص به نام کتاب هر چند که این نیز خالی از لطف نیست ولی با توجه به این که فرمایشات همۀ معصومان (ع) از حیث اعتبار در یک رتبۀ عالی قرار دارند و فرقی از این جهت وجود ندارد، از طرف دیگر نیز غالباً (اگر نگوییم همیشه) علمای ما برای رفع ابهامات و مشکلات فقهی و کلامی و … در ابواب و موضوعات مشخصی از روایات و احادیث بهره می گیرند از این رو آن چه که امروز در دسترس ما است ضروری تر به نظر می رسد.

۶٫ خلفای عباسی که در این قرون، قدرت را کاملاً قبضه نموده بودند؛ همانند سایر اهل سنت؛ به امیر المؤمنین(ع) حساسیت چندانی نداشتند، بلکه در ظاهر برای ایشان احترام خاصی را نیز قائل بودند. به همین دلیل، تلاش سید رضی(ره) در ارتباط با جمع­آوری و تدوین سخنان ایشان در کتابی به نام “نهج البلاغه”؛ آن هم در مرکز خلافت عباسی یعنی بغداد؛ با مخالفتی روبرو نشد، زیرا بسیاری از این کلمات شیوا؛ از قبل؛ در کتب اهل سنت نیز وجود داشت.[۱۰۶] اما تدوین کتاب هایی که سخنان هر یک از امامان دیگر؛ به خصوص امام پنجم و ششم که بیشترین روایات از آنها نقل شده است؛ به صورت مستقل و جداگانه، ممکن بود حساسیت خلفای عباسی را برانگیزاند، به ویژه اینکه؛ به عنوان نمونه؛ امام ششم(ع)، از بدو تأسیس خلافت عباسی، مخالفت هایی را ابراز نموده[۱۰۷] و سایر امامان بعدی نیز به نحوی با آنان درگیر بودند و انتشار مجموعه­های مدوّنی از هر امام؛ غیر از امام اول(ع) و حتی امامانی که قبل از دورۀ عباسیان می­زیستند؛ می­توانست تأییدکنندۀ نظریۀ منحصر بودن خلافت در آل علی(ع) باشد که چنین امری به مذاق عباسیان خوش نمی­آمد. به همین دلیل، دانشمندان شیعه ترجیح دادند که روایات مأثور از این امامان را به همراه روایات نبوی و علوی در کتاب هایی همانند کافی و تهذیب و فقیه و … درج نموده تا از ایجاد حساسیت جلوگیری شود.

۷٫ چنین روشی در مجموعه­هایی که در قرون بعد گردآوری شد؛ همانند بحار الانوار و وسائل الشیعه و …؛ نیز دنبال شد و هر چند، درصد بسیاری از روایات موجود در این مجامع روایی مرتبط با امام پنجم و ششم بود، اما به هر دلیل، نیازی در جداسازی آنها از سایر روایات مشاهده نمی­شد، تا این که در سال های اخیر، تلاش هایی برای استخراج جداگانه احادیث هر معصوم(ع) و قرار دادن آن در کتابی مستقل انجام شده است که می­توان به کتاب های مسند الامام الباقر(ع) و مسند الامام الصادق(ع) تألیف آقای عزیز الله عطاردی در مورد این دو امام بزرگوار اشاره نمود که هر کدام از آنها در چندین مجلد گردآوری شده­ است.[۱۰۸] همچنین، تلاش هایی در حال اجرا است که با تکمیل آن، می­توان احادیث مرتبط با هر معصومی را به صورت جداگانه، در نرم­افزارهای حدیثی مشاهده نمود.

مطمئنا با مراجعه به کتاب های روایی مرجع و نیز مسندات اشاره شده، این نتیجه حاصل می شود که بیشترین حجم روایات، از این دو امام معصوم(ع) نقل شده است.

تفسیر منسوب به امام صادق (ع)

در میان کتاب هایی که در زمینه تفسیر نگاشته شده و به صورت کتابی مستقل است و انتساب به ائمه (ع) دارد، تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (ع) است.

البته آیات بسیاری از قرآن کریم، توسط برخی از ائمه (ع) خصوصاً امام باقر و صادق (ع) تفسیر شده است که در لابلای کتب روایی پراکنده است.

اما کتاب مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه، که کتابی روایی (- تفسیری) است، منتسب به امام صادق (ع) شده است و مورد اعتماد و تأیید بسیاری از دانشمندان؛ مانند سید بن طاوس، شهید ثانی (ره) و دیگران است.[۱۰۹]

حدیث عنوان بصری

“حدیث عنوان بصری”،[۱۱۰]دستور العملی ارزشمند برای پیروان طریق ائمه (ع) است تا با درک مفاهیم و عمل به محتوای آن از هواهای نفسانی پیراسته شوند و به علم و معرفت حقیقی دست یابند. این دستور العمل بازگو کننده داستان مردی است که از علوم متداول زمان خود بهره‌مند شده و می خواست تا از علوم ائمه (ع) نیز برخوردار شود، ولی با این حقیقت مواجه شد که علم حقیقی، از طریق آموختن حاصل شدنی نیست، بلکه نوری است که خداوند بر قلب انسان اشراق می کند و سرّ نائل شدن به آن را باید در حقیقت عبودیت جست‌وجو کرد.

ترجمه این حدیث نورانی که شامل شرح ما وقع ارتباط فردی به‌نام “عنوان بصری” با امام صادق (ع) و دریافت دستور العملی جامع از آن حضرت است، در زیر نقل می شود:

از عنوان بصری نقل شده است که: من نزد “مالک بن انس” رفت و آمد داشتم؛ چون جعفر صادق (ع) به مدینه آمد، من به نزد او رفت و آمد کردم و دوست داشتم همان‌طور که از “مالک” تحصیل علم می کردم، از او نیز تحصیل علم نمایم. آن حضرت روزی به من فرمود: من تحت نظر دستگاه حکومتی هستم و علاوه بر این، در هر ساعتی از شبانه روز اوراد و اذکاری دارم که به آنها مشغولم و تو مرا از ذکرم باز مدار و علومت را از مالک بگیر، همچنان که سابقاً هم این طور بود که نزد او رفت و آمد می کردی. من از این مطلب غمگین شدم و از نزدشان بیرون رفتم و با خود گفتم اگر در من خیری می دید من را از رفت و آمد به نزد خود و بهره بردن از علمش منع نمی کرد.

پس به مسجد رسول الله (ص) رفتم و بر آن حضرت سلام کردم و فردای آن روز دوباره به روضۀ نبوی برگشتم و دو رکعت نماز گزاردم و عرض کردم: خدایا! خدایا! از تو می خواهم که قلب جعفر را بر من متمایل گردانی و مرا از علم او تا حدّی که باعث هدایت من به صراط مستقیم تو باشد بهرمند کنی.

بعد با حال اندوه و غصه به خانه ام برگشتم و چون دلم از محبت جعفر مالامال شده بود دیگر پیش “مالک” نمی رفتم و از منزلم هم خارج نمی شدم، مگر برای نماز واجب، تا این که صبرم تمام شد … . در حالی که سینه ام تنگ شده بود و تحمّلم به پایان رسیده بود نعلین خود را پوشیدم و ردای خود را بر دوش افکندم و قصد دیدار جعفر را نمودم؛ و این زمانی بود که‌ نماز عصر را بجا آورده‌ بودم‌. چون به در خانه‌اش رسیدم اذن دخول خواستم، پس خادمی بیرون آمد و گفت: چه حاجتی داری؟ گفتم: می خواستم بر شریف سلام کنم. گفت: او در محل نماز خویش به نماز ایستاده، پس من روبروی در منزلش نشستم. مدّت زیادی نگذشته بود که خادمی آمد و گفت: داخل بیا به برکت خداوند. من داخل شدم و بر حضرتش سلام کردم. سلام مرا پاسخ گفتند و فرمودند بنشین! خداوند تو را بیامرزد! پس من نشستم. قدری به حال تفکر سر به زیر انداختند و سپس سر خود را بلند نمودند و گفتند: کُنیه ات چیست؟

گفتم: ابو عبد الله. حضرت گفتند: خداوند کُنیه ات را ثابت گرداند و تو را موفق بدارد، ای ابو عبد الله! سؤالت چیست؟ با خودم گفتم: اگر از این دیدار و سلامی که کردم غیر از این دعای خیر، چیزی نصیبم نشود باز هم بسیار است.

سپس‌ حضرت‌ سر خود را بلند نمود و فرمود‌: چه‌ می خواهی؟ گفتم: از خدا خواستم که قلب شما را بر من منعطف گرداند و از علم شما به من روزی کند و امیدوارم که خدا آنچه را که از او در باره [حضرت] شریف تقاضا کرده ام اجابت نماید.

فرمود: ای اباعبد الله! علم به آموختن نیست. علم نوری است که در قلب کسی که خدا بخواهد او را هدایت کند، قرار می گیرد، پس اگر طالب علمی؛ اول در نفس خودت حقیقت عبودیت را جست‌وجو کن و علم را با عمل به آن طلب کن و از خدا بپرس تا به تو پاسخ گوید و بفهماند.

گفتم: ای بزرگوار! فرمود: بگو: ای اباعبد الله. گفتم: ای ابا عبد الله حقیقت عبودیت چیست؟

فرمود: سه چیز است:

۱٫ این که عبد برای خود در مورد آنچه که خدا به وی سپرده است مالکیتی قائل نباشد؛ چرا که بندگان مالکیتی ندارند؛ بلکه همۀ اموال را مال خدا می بینند و آن را در جایی می نهند که خدا امر کرده است.

۲٫ عبد برای خود تدبیری نمی کند (چرا که تدبیر عبد به دست رب او است).

۳٫ تمام مشغولیت عبد معطوف به انجام دادن کاری است که خدای تعالی به او امر نموده است و پرهیز از آنچه که او را نهی کرده است.

پس آن‌گاه که عبد در آنچه که خدا به او واگذار کرده احساس مالکیتی نداشته باشد، انفاق در آنچه که خدا امر کرده است برای او آسان خواهد شد و چون عبد تدبیر خود را بر مدبر خود واگذار کند، سختی های دنیا بر او آسان می شود و چون عبد مشغولیت و اهتمامش منحصر در امر و نهی خداوند باشد دیگر مجال و فرصتی برای خودنمایی و مباهات به مردم نخواهد یافت. پس اگر خداوند به کسی این سه چیز را عطا کند امر دنیا و ابلیس و مردم برایش سهل و آسان می شود و برای زیاده‌اندوزی و مفاخرت، خواهان مال دنیا نمی شود و آنچه در دست مردم است را برای عزّت و برتری طلب نمی کند و روزهای عمر خود را در پی اموری عبث به هدر نمی دهد. این اولین درجه از تقوا است. همچنان که خدای تبارک و تعالی می فرماید: “آن سرای آخرت را برای کسانی قرار می دهیم که ارادۀ برتری جویی و فساد در زمین ندارند و عاقبت نیکو از آن پرهیزکاران است”.[۱۱۱]

گفتم: ای ابا عبد الله! مرا توصیه ای کنید. فرمود: تو را به نه چیز توصیه می کنم که این نه چیز، توصیه من به همۀ پویندگان راه حقیقت است و از خدا می خواهم توفیق بکار بستن این توصیه ها را برای تو مرحمت نماید.

سه تای آنها در ریاضت نفس است و سه تا در حلم و بردباری و سه تای دیگر در علم. پس ای “عنوان” آنها را خوب به خاطر بسپار و هرگز در مورد آنها کوتاهی نکن.

“عنوان” گفت، من دل و اندیشه ام را برای دریافت آنچه که حضرت می فرمود خالی کردم. فرمود: اما آن سه چیزی که در مورد ریاضت است، این که مبادا چیزی را بخوری که بدان میل نداری؛ چراکه ایجاد حماقت و نادانی می کند. و مخور مگر هنگام گرسنگی و چون خواستی چیزی بخوری از حلال بخور و نام خدا را ببر و به یاد آور حدیث رسو ل الله (ص) را که فرمود: آدمی ظرفی بدتر از شکمش را پر نکرده است. پس اگر چیزی خوردی و ناگزیر از خوردن بودی یک سوم برای غذا و یک سوم برای نوشیدنی و یک سوم برای تنفس اختصاص ده.

و اما آن سه چیزی که راجع به حلم و بردباری است: پس اگر کسی به تو بگوید: اگر یک کلمه بگوئی ده تا می شنوی به او بگو: اگر ده کلمه بگویی یکی هم نمی شنوی. و کسی که به تو دشنام دهد به وی بگو: اگر در آنچه می گویی صادقی از خدا می خواهم که مرا بیامرزد و اگر کاذبی از خدا می خواهم که تو را بیامرزد. و اگر کسی تو را تهدید کند که سخنان بدی در مورد تو خواهم گفت تو به او مژدۀ بده که من در مورد تو با نصیحت و خیر خواهی و مراعات برخورد خواهم نمود.

و اما آن سه تایی که راجع به علم است این که:

آنچه را نمی دانی از علما بپرس و هرگز سؤالی را از باب به لغزش انداختن و امتحان کردن کسی نپرس و هرگز در مورد چیزی طبق رأی و نظر خودت عمل نکن و تا جایی که امکان دارد احتیاط کن و از فتوا دادن بپرهیز همچون ترس از شیر درنده، و گردن خود را پل عبور مردم قرار مده.

ای ابا عبد الله دیگر از نزد من برخیز که در مورد تو خیر خواهی کردم و سر رشتۀ ذکر مرا مگسل که من نسبت به خودم و اوقاتم حسابگر و سختگیرم و سلام و درود خدا بر کسی باد که از هدایت متابعت کند.

سیره عملی امام صادق (ع)

نظر به سفارش پیامبر اسلام (ص) که دو چیز گرانبها (قرآن و اهل بیت) در بین مردم نهاده بود. ما موظیم به این دو چنگ بزنیم و اقتدای به آن دو کنیم، خصوصا اهل بیت (ع) که قرآن ناطق و مفسر قرآن هستند.

فعالیت های اجتماعی امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

امام صادق (ع) و تصوف

این مبحث را با این پرسش آغاز می‌کنیم.

آیا آن گونه که برخی می‎پندارند، امام صادق (ع)، مؤسس اصول و آموزه‎های تصوف است؟

در زیر به گزارش‎هایی برخواهیم خورد که به چنین پنداشتی دامن می‎زند؛ اما به آسانی می‎توان به دیدگاه مخالف امام صادق (ع) با صوفیان و اشکالاتی که به اینان وارد دانسته است دست یافت. این موضوع از گفت‌وگوهای مشهوری به دست می‎آید که میان آنان با امام صورت گرفته است. معروف‎ترین داستان، ملاقات سفیان ثوری با امام است. وی بر حضرت وارد شد و نزد او نشست و با کمال تعجب و خیره خیره به حضرت که لباس سپید و زیبایی بر تن داشت نگریست. امام به او گفت: ثوری! چه شده که این گونه به ما نگاه می‎کنی؟! شاید از آنچه می‎بینی شگفت‎زده شده‎ای؟

سفیان گفت: ای فرزند رسول خدا! این لباس، برازنده شما نیست! این لباس پدران شما نیست!

امام گفت: «آن زمان، زمان نداری بود و به همان صورت عمل می‎کردند، اما اینک همه چیز فراوان است.» سپس امام آستین خود را بالا زد و «ثوری» دید زیر لباس امام، پشمینه‎ای است که دامن و آستین کوتاه‎تری از لباس رو دارد. امام فرمود: «ای ثوری! ما این پشمینه را برای خدا و آن لباس سپید را برای شما (مردم) پوشیده‎ایم. آنچه برای خداست پوشانده‎ایم و آنچه برای شماست آشکار ساخته‎ایم.»[۱۱۲]

این دیدگاه با دیدگاه صوفیان فرق دارد و دیدگاهی است برخاسته از کتاب و سنت که به وسعت کرانه‎ها گسترده است. دیدگاهی که می‎گوید: «وقتی خداوند نعمتی به بنده‎ای ارزانی داشت، دوست دارد اثر آن را بر او ببیند» و دیدگاهی است که می‎گوید: خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد. اختلاف دو دیدگاه زمانی کاملا آشکار می‎شود که مناقشه‎ای جدّی در می‎گیرد: گروهی از صوفیان برای امام به کتاب خدا استدلال می‎جویند که زهد و انفاق همه اموال، لازم است و امام صادق (ع) از ایشان می‎پرسد: آیا شما به ناسخ و منسوخ قرآن، به محکم و متشابه آن که بسیاری از امّت بر اثر ناآگاهی از آن، گمراه و نابود شده‎اند، آشنایی دارید؟ سپس آنچه را از قرآن و سنت و سیره برخی اصحاب بدان استدلال جسته بودند، معنا و تفسیر می‎کند و دعوت به ترک دنیا و زهد افراطی را ردّ می‎کند. در عین حال، صوفیان اولین مرشد خود را که از او کسب معرفت الهی می‎کنند و رأی و تفسیر خود را که با آن به عالم مجردات، نفوذ می‎کنند، همواره امام صادق (ع) می‎دانند.

وقتی حکومت، سفیان ثوری را فرا می‎خواند ولی وی می‎خواهد خود را مخفی کند، سفر خود را پس از ملاقات با امام صادق (ع) شروع می‎کند. وی می نشیند تا جمعیت حاضر جلسه را ترک کنند، سپس به امام می‎گوید: نمی‎روم تا به من رهنمود دهی.

امام صادق (ع) به او توصیه‎هایی می‎کند که «ثوری» از آن، معارف و آموزه‎های جدیدی می‎آموزد. مالک بن انس که شاهد ماجرا بوده است می‎گوید که امام به او گفت: «ثوری! به تو می‎گویم، گرچه زیاده‌گویی فایده‎ای ندارد…».

۱- ای سفیان! هرگاه خداوند به تو نعمتی ارزانی داشت و خواستی آن نعمت باقی بماند، خدا را بر آن نعمت بسیار سپاس و شکر گوی، خداوند بزرگ در کتابش می‎گوید: «لئن شکرتم لازیدنکم؛ اگر سپاس گویید، بر شما افزون می‎کنم».

۲- هرگاه نتوانستی رزق و روزی به دست آوری، بسیار طلب آمرزش کن و از خدا درخواست بخشش نما. خداوند بزرگ در کتابش گفته است: «از خداوند طلب بخشش کنید که او بخشنده است. از آسمان برای شما آبی فراوان فرو می‎فرستد و با مال و فرزندان به شما کمک می‎رساند و باغ‎ها و رودها را به شما ارزانی می‎دهد».

۳- ای سفیان! هرگاه از ناحیه حکومت یا دیگری در فشار قرار گرفتی، بسیار بگو: «لا حول ولا قوه الا بالله» که این ذکر، کلید گشایش است و از گنج‎های بهشتی است».

امام فرمود: «خود به این سه چیز پایبندم و خدواند همواره با این سه چیز به من سود می‎رساند»[۱۱۳]

امام صادق (ع) و اعزام مبلغ دینی

برخلاف تصور عمومی، حرکت امام صادق (ع) تنها در زمینه‏های علمی (با تمام وسعت و گستردگی آن) خلاصه نمی‏شد، بلکه امام فعالیت سیاسی نیز داشت، ولی این بُعد حرکت امام، بر بسیاری از گویندگان و نویسندگان پوشیده مانده است. یکی از این اقدامات را می توان فعالیت‌های ایشان در اعزام مبلغ دینی به نقاط مختلف دانست.

امام به منظور تبلیغ جریان اصیل امامت، نمایندگانی به مناطق مختلف می‏فرستاد. از آن جمله، شخصی به نمایندگی از طرف امام به خراسان رفت و مردم را به ولایت او دعوت کرد. جمعی پاسخ مثبت دادند و اطاعت کردند و گروهی سرباز زدند و منکر شدند، و دسته‏ای به عنوان احتیاط و پرهیز از فتنه! دست نگه داشتند.

آن‌گاه به نمایندگی از طرف هر گروه، یک نفر به دیدار امام صادق (ع) رفت. نماینده گروه سوم در جریان این سفر با کنیز یکی از همسفران، کار زشتی انجام داد (و کسی از آن آگاهی نیافت). هنگامی که این چند نفر به حضور امام رسیدند، همان شخص آغاز سخن کرد و گفت: شخصی از اهل کوفه به منطقه ما آمد و مردم را به اطاعت و ولایت تو دعوت کرد؛ گروهی پذیرفتند، گروهی مخالفت کردند، و گروهی نیز از روی پرهیزگاری و احتیاط دست نگه داشتند.

امام فرمود: تو از کدام دسته هستی؟ گفت: من از دسته احتیاط کار هستم.

امام فرمود: تو که اهل پرهیزگاری و احتیاط بودی، پس چرا در فلان شب احتیاط نکردی و آن عمل خیانت‏آمیز را انجام دادی؟!

چنان که ملاحظه می‏شود، در این قضیه، فرستاده امام اهل کوفه، و منطقه مأموریت، خراسان بوده در حالی که امام در مدینه اقامت داشته است، و این، وسعت حوزه فعالیت سیاسی امام را نشان می‏دهد.[۱۱۴]

شیوه های ارتباط شیعه با امام صادق(ع)

عصر امام صادق (ع) یکی از دوران‌های پرشکوه و طلایی در تاریخ‏ تشیع است. در این عصر، تشیع گسترش چشم‌گیری نمود و بر تعداد شیعیان افزوده گشت و در اثر آزادی نسبی روابط شیعیان با امام‏صادق (ع) آن حضرت توانست فقه و کلام شیعه را توسعه دهد و اصول و مبانی آن را روشن کند. نقش آن حضرت در معرفی مبانی شیعه به حدّی ‏بود که مذهب شیعه به نام آن جناب؛ «مذهب جعفری‏» شهرت یافت.

بعد از رحلت رسول اکرم (ص) دیگران در جایگاه آن حضرت نشستند و علی (ع) در حاشیه ماند. با این حال تعداد زیادی از بزرگان صحابه‏ تنها آن جناب را امام بر حق می‏دانستند؛ حذیفه بن یمان می‏گفت: «هر کس که طالب دیدار امیرالمؤمنین برحق است، علی را ملاقات‏ نماید».[۱۱۵]

عبدالله بن مسعود می‏گفت: «در قرآن خلفا چهار تن هستند: آدم، هارون، داوود و علی (ع)»[۱۱۶] این بزرگان کاملاً با امامشان در ارتباط بودند ولی تشکل جداگانه‏ای از سایر مسلمانان نداشتند. اما بعد از قتل عثمان و آغاز خلافت علی (ع) همان طور که طرفداران بنی‏امیه شکل حزبی به‏خود گرفتند و عثمانیان نامیده شدند، شیعیان نیز صف خویش را از دیگران جدا نمودند و آزادانه تشیع خود را اعلام کردند. ولی این ‏وضع دیری نپایید و با حاکمیت بنی‏امیه، شیعه‏گری جرمی سنگین به شمار آمد؛ معاویه طی بخشنامه‏ای به عمال و فرماندارانش در سراسر کشور نوشت: «اگر دو نفر شهادت دادند که شخصی از دوست‌داران علی ‏و خاندان او است، اسمش را از دفتر بیت المال حذف کنید و حقوق و مقرری او را قطع نمایید».[۱۱۷] و با وجود حکمرانی سفاکانی‏ چون: زیاد، ابن زیاد و حجاج بن یوسف، ارتباط شیعیان با رهبرانشان به نهایت، کاهش یافته بود. لذا اخباری بدین ‏مضمون به چشم می‏خورد که بعد از شهادت امام حسین (ع) تنها چهار تن ‏در کنار امام سجاد (ع) ماندند.[۱۱۸] و شخصی چون سعید بن جبیر به ‏جرم رابطه داشتن با امام زین العابدین (ع) بالای دار می‏رود.[۱۱۹] تا این که با پایان یافتن قرن اول هجری و شروع دعوت عباسیان و قیام های طالبیان، وضع عوض می‏شود و توجه بنی‏امیه به جای دیگر معطوف می‏گردد و شیعیان نفس راحتی می‏کشند و توان این را می‏یابند که با امامانشان رابطه برقرار نمایند که این مطلب در عصر امام ‏صادق (ع) به اوج خود رسید.

رابطه شیعیان با امام صادق (ع)

ارتباط شیعیان و مسلمانان را با امام صادق (ع)، می‏توان به دونوع کلی تقسیم کرد:

الف) رابطه استاد و شاگردی

عده‏ای از بزرگان شیعه چون هشام بن حکم، محمد بن مسلم، ابان بن ‏تغلب، هشام بن سالم، مؤمن الطاق، مفضّل بن عمر، جابر بن حیان‏ و … از شاگردان و تربیت شدگان محضر آن حضرت بودند که تعداد شاگردان ایشان را عده‏ای از محققان و دانشمندان شیعه چهار هزار نفر دانسته‏اند و تنها از جواب سؤال‌هایی که از آن حضرت می‏شد، چهار صد رساله نگارش یافته است.[۱۲۰]

بعضی از شاگردان امام صادق (ع) دارای آثار علمی و شاگردان متعدّدی بودند، به عنوان نمونه هشام بن حکم سی و یک جلد کتاب نوشته[۱۲۱] و جابر بن حیان ‏نیز بیش از دویست جلد کتاب در زمینه‏های گوناگون به خصوص ‏رشته‏های علوم عقلی، طبیعی، فیزیک و شیمی تصنیف کرده بود.[۱۲۲] ابان بن تغلب در مسجد النّبی جلسه درس داشت و آن‌گاه که وارد مسجد می‏شد ستونی را که پیامبر (ص) به آن تکیه می‏داد، برای او خالی می‏کردند.[۱۲۳]

وسعت دانشگاه جعفری

شاگردان امام صادق (ع) منحصر به شیعیان نبودند، بلکه پیروان سنت ‏و جماعت نیز از مکتب آن حضرت برخوردار می‏شدند؛ پیشوایان‏ چهارگانه اهل ‏سنت‏ بلاواسطه یا با واسطه شاگرد امام صادق (ع) بودند. ابوحنیفه در رأس این پیشوایان قرار دارد که به گفته‏ خودش، دو سال شاگرد امام بوده و اساس علم و دانشش از این دو سال است.[۱۲۴]

شاگردان امام از نقاط مختلف همچون: کوفه، بصره، واسط، حجاز و سایر مناطق و نیز از قبایل گوناگون مانند: بنی ‏اسد، مخارق، طی، سلیم، غطفان، ازد، خزاعه، خثعم، مخزوم، بنی ضبه، قریش به ویژه ‏بنی‏حارث بن عبدالمطلب و بنی الحسن بودند که به مکتب آن حضرت ‏پیوستند.[۱۲۵]

به گفته ابن حجر عسقلانی، فقها و محدثانی همچون: شعبه، سفیان ‏ثوری، سفیان بن عینیه، مالک، ابن جریح، ابوحنیفه، پسر وی موسی، وهیب بن خالد، قطان، ابوعاصم و گروه انبوه دیگری از آن حضرت ‏حدیث نقل کرده‏اند.[۱۲۶] امام صادق (ع) هر یک از شاگردان خود را در رشته‏ای که با ذوق و قریحه او سازگار بود، تشویق و تعلیم می‏نمود و در نتیجه هر کدام ‏از آن‏ها در یک یا دو رشته از علوم مانند: حدیث، تفسیر و علم کلام تخصّص پیدا می‏کردند. کوفه یکی از مهم‌ترین کانون های تجمّع شاگردان امام صادق (ع) بود؛ حسن بن علی بن زیاد وشاء که از شاگردان امام رضا (ع) بوده، نقل‏ کرده که در مسجد کوفه نهصد نفر استاد حدیث مشاهده کردم که‏ همگی از جعفربن محمد (ع) حدیث نقل می‏کردند.[۱۲۷]

ب – رابطه عادی کلیه شیعیانی که توانستند خدمت امام صادق (ع) برسند و یا به نحوی با آن حضرت رابطه برقرار نمایند، زیرا تشیع در این عصر گسترش زیادی یافته و به اکثر قلمروهای اسلامی رسیده بود و شمار زیادی از مسلمانان از اهل‏بیت (ع) پیروی می‏کردند. با توجه به گزارش‌های رسیده ‏از آن عصر، روابط شیعیان با آن حضرت را می‏توان به روش‌های زیر بیان کرد:

۱ – از طریق سفر حج و عمره؛

سفر مردم به حج که بر توان‌گران واجب بود، وسیله خوبی به شمار می‏آمد، تا شیعیان بتوانند، در مدینه خدمت امام صادق (ع) برسند و از محضر ایشان بهره‏مند شوند. همچنین آن حضرت در موسم حج، در مسجدالحرام جلسه درس تشکیل و به سؤالات و مسائل شرعی پاسخ می‏دادند؛ شیخ مفید نقل می‏کند در یکی از این جلسات عده‏ای به ابن ‏ابی ‏العوجاء ملحد پیشنهاد کردند، از امام صادق (ع) که به قول ‏آنها علامه زمان و دانای روزگار است و مردم اطراف او را گرفته‏اند. سؤالاتی کند و آن حضرت را نزد مردم شرمنده و مفتضح‏ سازد که با پاسخ‌های عالمانه امام صادق (ع)، ابن ابی ‏العوجاء، ناامید و ناراحت نزد یاران خود برگشت.[۱۲۸]

۲ – سفر جهت تعلیم مسایل شرعی؛

اگر چه در روزگار قدیم، مسافرت برای تعلیم و یادگیری مسایل عادی‏ کاری دشوار بود، با این حال مواردی در دست است که نشان می‏دهد بعضی از مؤمنان برای اخذ یک مسئله فقهی، رنج و مشقت مسافرت‏ طولانی را بر خود هموار می‏کردند؛ چنان که مرحوم قطب الدین راوندی‏ نقل کرد: «شخصی زنش را سه بار طلاق داده بود و در مورد جواز رجوع، از مطلعین شیعه پرسیده بود، جوابش را داده بودند ولی‏ همسرش راضی نشده، مگر این که از امام صادق (ع) استفتا کند که دراین هنگام امام صادق (ع) به دستور خلیفه عباسی در حیره، تحت نظر به سر می‏برد و مانع ملاقات مردم، با او بودند. لذا آن شخص خود را به قیافه «خیار فروشی‏» در آورد و به در خانه امام صادق (ع) آمد و مسئله‏اش را پرسید و جواب گرفت».[۱۲۹]

۳ – برقراری رابطه توسط وکیلان؛

یکی از مهم‌ترین راه‌های ارتباط مردم با امام صادق (ع)، از طریق ‏وکیلان آن جناب بود که این روش از زمان امام صادق (ع) به جهت ‏گسترش مناطق شیعه‏نشین توسط ائمه اطهار (ع) مورد استفاده قرار می‏گرفت. شیعیان نیز توسط این وکیلان، وجوهات شرعی‏خویش را محضر ائمه اطهار (ع) می‏فرستادند و هم دستورات ‏و مسائل شرعی را از طریق آنان دریافت می‏نمودند.

فعالیت های سیاسی امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

خلفای معاصر امام صادق(ع)

امام صادق (ع) در سال ۱۱۴ به امامت رسید. دوران امامت او مصادف بود با اواخر حکومت امویان که در سال ۱۳۲ به عمر آن پایان داده شد و اوایل حکومت عباسیان که از این تاریخ آغاز گردید.

امام صادق (ع) از میان خلفای اموی با افراد زیر معاصر بود:

۱ – هشام بن عبدالملک (۱۰۵ – ۱۲۵هـ. ق).

۲ – ولید بن یزید بن عبدالملک (۱۲۵ – ۱۲۶ هـ. ق).

۳ – یزید بن ولید بن عبدالملک (۱۲۶ هـ. ق).

۴ – ابراهیم بن ولید بن عبدالملک (۷۰روز از سال ۱۲۶ هـ. ق).

۵ – مروان بن محمد مشهور به مروان حمار (۱۲۶ – ۱۳۲ هـ. ق).

و از میان خلفای عباسی نیز معاصر بود با:

۱ – عبداللّه بن محمد مشهور به سفاح (۱۳۲ – ۱۳۷ هـ. ق).

۲ – ابو جعفر مشهور به منصور دوانیقی (۱۳۷ – ۱۵۸ هـ. ق).[۱۳۰]

امام صادق (ع) و منصور دوانیقی

بخش پایانی زندگی امام صادق (ع) با دوران حکومت منصور مصادف بود. امام صادق (ع) در میان بنی هاشم به عنوان یک شخصیت معنوی منحصر به فرد مطرح بود.[۱۳۱] علاوه بر این ایشان در زمان منصور از شهرت علمی برخوردار بوده و مورد توجه بسیاری از فقیهان و محدثان اهل سنت بوده است. طبیعی بود که منصور با توجه به کینه شدیدی که نسبت به علویان داشت، آن حضرت را به شدّت زیر نظر گرفته و اجازه زندگی آزاد به او نمی‌داد. امام صادق (ع) نیز همانند پدرانش اعتقاد خود را دایر بر این که امامت حق منحصر به فرد او بوده و دیگران آن را غصب کرده‌اند، پنهان نمی‌داشت و برخورد بعضی از اصحاب او در موضوع مفترض الطاعه بودن آن حضرت، نشانگر اعتقاد راسخ شیعه به این امر است.

امام صادق (ع) در حدیثی می‌فرماید:

اسلام روی پنج اصل استوار است، نماز، زکات، حج، روزه و ولایت. زراره می‌گوید: پرسیدم: کدام یک از اینها از اهمیت بیشتری برخوردار است؟ فرمود: ولایت، زیرا ولایت کلید اصول دیگر است و والی است که مردم را به این مطالب هدایت می‌کند.[۱۳۲]

در این روایت، ولایت به عنوان اصلی مطرح شده که اجرای دیگر اصول، در گرو وجود آن است. این روش برای منصور بسیار خطرناک بود. به این جهت مترصد فرصتی بود تا به بهانه‌ای امام را به شهادت برساند. ابن عنبه می‌نویسد: منصور بارها تصمیم به قتل آن حضرت گرفت ولی خدا او را حفظ کرد.[۱۳۳]

فعالیت‌های امام به طور عمده در پنهانی انجام می‌گرفت و آن حضرت مکرر اصحاب خود را به کتمان و حفظ اسرار اهل بیت(ع) دستور می‌داد، چنان که روایات زیادی در این زمینه از آن حضرت نقل شده است.[۱۳۴] به این جهت، چگونگی کار امام در تاریخ، به طور دقیق گزارش نشده است، اما همان گونه که پیش از این گفتیم، رهبری شیعه به طور مسلم دارای برنامه‌ها و فعالیت‌های پنهانی در جهت انسجام امامی مذهبان بوده، چیزی که در دوره‌های بعد آثارش هویدا گشت.

امام معمولا از رفت و آمد به دربار منصور جز در مواردی، سرباز می‌زد و به همین سبب هم از طرف منصور مورد اعتراض قرار می‌گرفت.[۱۳۵] چنان که روزی به آن حضرت گفت: چرا مانند دیگران به دیدار او نمی‌رود؟ امام در جواب فرمود:

ما کاری نکرده‌ایم که به جهت آن از تو بترسیم؛ و از امر آخرت پیش تو چیزی نیست که به آن امیدوار باشیم؛ و این مقام تو در واقع نعمتی نیست که آن را به تو تبریک بگوییم و تو آن را مصیبتی برای خود نمی‌دانی که تو را دلداری بدهیم، پس پیش تو چکار داریم؟[۱۳۶]

بدین‌گونه بود که امام نارضایتی خود را نسبت به حکومت او ابراز می‌داشت، چنان که با توصیه‌های سیاسی به افراد مانند: «بر تو باد که از همنشینی پادشاهان دوری کنی»[۱۳۷] یاران خود را نیز از همنشینی سلاطین بر حذر می‌داشت. و نیز می‌فرمود: کفاره همکاری با سلطان، نیکی به برادران است. [۱۳۸]

آن حضرت عالمانی را که به دربار شاهان رفت و آمد داشتند، از این کار بیم داده و می‌فرمود: فقیهان امنای پیامبرانند، اگر فقیهی را ببینید که پیش سلاطین رفت و آمد دارد، او را متهم کنید. [۱۳۹]

روزی منصور از آن حضرت پرسید:

ای ابا عبدالله! خدا پشه را برای چه آفریده است؟ فرمود: برای این که دماغ زورگویان را به خاک بمالد.

در نقل دیگری آمده است که منصور به امام گفت: [۱۴۰]

نسبت ما و شما به رسول خدا (ص) برابر است. حضرت فرمود: اگر رسول خدا (ص) از دختران شما خواستگاری کند مجاز است، اما از ما نمی‌تواند. این دلیل آن است که ما از او هستیم و او از ما.[۱۴۱]

روایاتی که تحت عنوان: «لا تحاکموا الی الطاغوت»، «طغیانگران را به داوری انتخاب نکنید» از امام صادق (ع) نقل شده، نشانه طرز برخورد وی با قدرت حاکم است. آن حضرت در جواب سؤالی در این زمینه فرمود: هر کس داوری در امور خود اعم؛ از حق یا باطل را به آنان ـ حاکم یا قضات منصوب وی ـ واگذار کند، او طغیانگری را به داوری پذیرفته است. [۱۴۲]

کسانی چنین تصور کرده‌اند که امام لزوماً باید در صدد تحریک مردم برای قیام بر ضد حاکمیت بر می‌آمد. باید گفت این باور و عقیده زیدیان بود که در عین داشتن قیام های سخت بر ضد حکومت عباسی، دارای پشتوانه فقهی و فرهنگی محکم و ریشه نبودند. چنین امری در تاریخ شیعه بوده که مذهب امامیه بیشتر در پی تحکیم بنیادهای فکری خود بوده و شاید همین امر موجب شده تا از همان زمان، نام مذهب شیعه از نام امام صادق (ع) که در این جهت از سایر امامان ممتاز بودند، به عنوان مذهب جعفری شناخته شود.[۱۴۳]

امام (ع) هویّت جامعه شیعه را حفظ کرد و در برابر حاکمیت، امامت را بر جامعه استقرار بخشید و این خود عین سیاست و مبارزه بر ضد حکومت است. در این‌جا به عنوان یک شاهد، روایتی را نقل می‌کنیم: حسن بن صالح بن حی و یارانش نزد امام صادق (ع) آمدند. حسن خطاب به آن حضرت گفت:

ای فرزند رسول خدا! نظر شما درباره آیه «از خدا و رسول و اولی الامر اطاعت کنید» چیست؟ حضرت فرمود: مقصود علما است. آنها مقصود از علما را پرسیدند، حضرت فرمود: مقصود امامان از ما اهل بیت است.[۱۴۴]

وجهه سیاسی و اعتراضی مکتب جعفری

در موضوع تأسیس حوزه وسیع علمی و فقهی توسط امام صادق (ع) چیزی که از نظر بیشتر کاوشگران زندگی امام پوشیده مانده است، مفهوم سیاسی و معترضانه این اقدام بزرگ امام است. برای آن که جهات سیاسی این عمل نیز روشن گردد، مقدمتاً باید توجه داشت که: دستگاه خلافت در اسلام، از این جهت با همه دستگاه‌های دیگر حکومت متفاوت است که این فقط یک تشکیلات سیاسی نیست، بلکه یک رهبری سیاسی مذهبی است. عنوان «خلیفه» برای حاکم اسلامی نشان دهنده همین حقیقت است که وی پیش از آن‌که یک رهبر سیاسی و معمولی باشد، جانشین پیامبری است که آورنده دین و آموزنده اخلاق می باشد.

پس خلیفه در اسلام، به‌جز تصدّی شئون رایج سیاست، متکفل امور دینی مردم و پیشوای مذهبی آنان نیز هست. این حقیقت مسلم، موجب آن شد که پس از نخستین سلسله خلفای اسلامی، زمامداران بعدی که از آگاهی های دینی، بسیار کم نصیب و گاه به کلی بی نصیب بودند، در صدد برآیند که این کمبود را به وسیله رجال دینی وابسته به خود تأمین کنند و با الحاق فقها و مفسران و محدثان مزدور به دستگاه حکومت خود، این دستگاه را باز هم ترکیبی از دین و سیاست سازند. فایده دیگری که به کارگیری این گونه افراد برای خلفای وقت در برداشت، آن بود که اینان طبق میل و فرمان زمامداران ستم پیشه و مستبد، به سهولت می‏توانستند احکام دین را به بهانه «مصالح روز» تغییر و تبدیل داده و پوششی از استنباط و اجتهاد – که برای مردم عادی و عامی قابل تشخیص نیست – حکم خدا را به خاطر مطامع خدایگان دگرگون سازند. مؤلفان و مورخان قرن های پیشین، نمونه‏های وحشت انگیزی از جعل حدیث و تفسیر به رأی را که غالباً دست قدرت های سیاسی در آن نمایان است، ذکر کرده‏اند. عیناً همین عمل درباره تفسیر قرآن نیز انجام می‏گرفت: تفسیر قرآن بر طبق رأی و نظر مفسر، از جمله کارهایی بود که می‏توانست به آسانی حکم خدا را در نظر مردم دگرگون سازد و آنها را به آنچه مفسر خواسته است – که اکثر اوقات همان را می‏خواست که حاکم خواسته بود – معتقد کند. بدین گونه بود که از قدیم‌ترین ادوار اسلامی، فقه و حدیث و تفسیر به دو جریان کلی تقسیم شد: یکی؛ جریان وابسته به دستگاه های حکومت های غاصب که در موارد بسیاری حقیقت ها را فدای مصلحت های آن دستگاه ها ساخته و به خاطر دست یابی به متاع دنیا حکم خدا را تحریف می‏کردند؛ و دیگری جریان اصیل و امین که هیچ مصلحتی را بر مصلحت تبیین درست احکام الهی، مقدم نمی‏داشت و قهراً در هر قدم، رویاروی دستگاه حکومت و فقاهت مزدورش قرار می‏گرفت، و از این رو، در غالب اوقات شکل قاچاق و غیر رسمی داشت.

مفهوم معترضانه مکتب امام

با توجه به آنچه گفته شد، به وضوح می‏توان دانست که «فقه جعفری» در برابر فقه فقیهان رسمی روزگار امام صادق (ع) تنها، تجلی بخش یک اختلاف عقیده دینی ساده نبود، بلکه در عین حال دو مضمون متعرضانه را نیز با خود حمل می‏کرد: نخستین و مهم‌ترین آن دو، اثبات بی نصیبی دستگاه حکومت از آگاهی های لازم دینی و ناتوانی آن از اداره امور فکری مردم – یعنی در واقع، عدم صلاحیتش برای تصدی مقام «خلافت» – بود.

و دیگری، مشخص ساختن موارد تحریف دین در فقه رسمی که ناشی از مصلحت اندیشی های غیر اسلامی فقیهان وابسته در بیان احکام فقهی و ملاحظه کاری آنان در برابر تحکم و خواست قدرت های حاکم بود. امام صادق (ع) با گستردن بساط علمی و بیان فقه و معارف اسلامی و تفسیر قرآن به شیوه‏ای غیر از شیوه عالمان وابسته به حکومت، عملاً به معارضه با آن دستگاه برخاسته بود. آن حضرت بدین وسیله تمام تشکیلات مذهبی و فقاهت رسمی را که یک ضلع مهم حکومت خلفا به شمار می‏آمد، تخطئه می‏کرد و دستگاه حکومت را از وجهه مذهبی اش تهی می‏ساخت. در مذاکرات و آموزش های امام به یاران و نزدیکانش، بهره‏گیری از عامل «بی نصیبی خلفا از دانش دین» به عنوان دلیلی بر این که از نظر اسلام، آنان را حق حکومت کردن نیست، به وضوح مشاهده می‏شود؛ یعنی این که امام همان مضمون متعرضانه‏ای را که درس فقه و قرآن او را دارا بوده، صریحاً نیز در میان می‏گذارده است. در حدیثی از آن حضرت چنین نقل شده است: :«ما کسانی هستیم که خداوند فرمانبری از آنان را فرض و لازم ساخته است، در حالی که شما از کسی تبعیت می‏کنید که مردم به خاطر جهالت او در نزد خدا معذور نیستند».[۱۴۵]

یعنی، مردم که بر اثر جهالت رهبران و زمامداران نااهل دچار انحراف گشته به راهی جز راه خدا رفته‏اند، نمی‏توانند در پیشگاه خدا به این عذر متوسل شوند که: «ما به تشخیص خود راه خطا را نپیمودیم، این پیشوایان و رهبران ما بودند که از روی جهالت، ما را به این راه کشاندند»! زیرا اطاعت از چنان رهبرانی، خود، کاری خلاف بوده است، پس نمی‏تواند کارهای خلاف بعدی را توجیه کند.[۱۴۶]

سفرهای امام صادق (ع)

برخی از سفرهای معصومان (ع) از مهم‌ترین فرازهای درخشان زندگی و تاریخ اهل بیت (ع) است. این سفرها در بردارنده حوادث تاریخی و معارف الهی مهمی هستند.

امام صادق (ع) در دوره خلفای بنی امیه و در عهد امامت پدرش همراه وی از طرف هشام بن عبدالملک اموی از مدینه به شام احضار شد.

در عهد خلفای بنی عباس یکی از مهم ترین ظلم ها و آزارهای آنان نسبت به ائمه (ع)، اجبار ائمه (ع) به سفر از مدینه به مراکز حکومت، به منظور اذیت آن ها بود.

سفرهای اجباری ائمه (ع) از عصر امام صادق (ع) شروع شد و تا شهادت امام حسن عسکری (ع) تداوم یافت و زمینه ساز غیبت امام زمان (ع) گردید.

اهداف سفرها

محمد بن عبدالله اسکندری، از ندیمان خاص منصور دوانقی می گوید:

روزی از منصور که غرق غم و تفکر بود، پرسیدم چرا ناراحتی؟ گفت: از اولاد فاطمه حدود صد نفر و یا بیشتر را کشتم، اما هنوز سید و پیشوای آنان، جعفر بن محمد (ع) زنده است. گفتم: عبادت جعفر بن محمد او را از توجه به خلافت و سلطنت باز داشته است.

منصور گفت: اما ملک عقیم و نازا است و تا از او خلاص نشوم، احساس راحتی نمی کنم.[۱۴۷] همین احساس خطر از موقعیت دینی، علمی و اجتماعی امام صادق (ع) باعث شد که وی بارها به سفرهای اجباری به مراکز حکومتی برود. گرچه تعداد این سفرها و احضارها زیاد بود ولی از جزئیات آن‌ها اطلاعات دقیق در دسترس نیست. بر این اساس به بررسی برخی از سفرهای امام می پردازیم:

الف سفرهای امام صادق (ع) در دوران خلافت سفاح

سفاح اولین خلیفه عباسی است که شهر حیره واقع در نزدیکی کوفه را پایتخت قرار داد. او چهار سال بیشتر حکومت نکرد. سفاح بیشتر دوران حکومتش را به پاکسازی مخالفان و جنگ های پراکنده با امویان پرداخت. او به شدّت از امام صادق (ع) بیم داشت. لذا در اواخر حکومت خود، آن حضرت را به حیره احضار کرد.

کوفه پایگاه تاریخی تشیع بود. حدود ۹۰۰ راوی حدیث در مسجد کوفه سرود حدثنی جعفر بن محمد[۱۴۸] می سرودند. کوفه پایگاه اصحاب خاص امام صادق (ع) و پدرش همچون زراره، جابر جعفی، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب و … بود. امام صادق (ع) هنگام ورود به کوفه با استقبال عظیم مردم مواجه شد. یکی از اصحاب آن حضرت در این باره می گوید: به خاطر شدّت ازدحام مردم نتوانستم خدمت آن حضرت شرفیاب شوم تا این که در روز چهارم ورود آن حضرت به کوفه، ایشان مرا در میان جمعیت دید و مرا به نزد خود فراخواند.[۱۴۹]

سفر امام صادق (ع) به درازا کشید. آن حضرت در آغاز سفر در فضای آزادتری بودند؛ به گونه ای که ملاقات مسلمانان با آن حضرت اوضاع را کاملاً به ضرر حکومت نوپای عباسیان پایان بخشید. متأسفانه اطلاعاتی از این سفر به دست ما نرسیده است. منصور در مجلس سفاح از امام صادق (ع) پرسید: ای ابو عبدالله، چرا شیعیان به راحتی در بین مردم شناخته می شوند؟ امام فرمود: به خاطر حلاوت و شیرینی ایمانی که در سینه‌های آن ها است، آن را آشکار ساخته، زود شناخته می شوند.[۱۵۰]

از ویژگی های این سفر این است که: امام صادق (ع) در دوره سفاح با این که خفقان کم تر بود، نیز در تقیه بسیار شدید قرار داشتند. حضرت فرمود: مرا نزد سفاح در حیره بردند او از من پرسید: در باره روزه امروز چه می گویی؟ گفتم: شما پیشوای جامعه هستید، اگر روزه بگیری ما هم روزه می گیریم و اگر افطار کنی ما هم افطار می کنیم.

پس او افطار کرد و من هم مجبور به افطار شدم، با این که به خدا قسم! می دانستم آن روز، رمضان بود آن افطار و قضای آن برایم سهل تر بود از این که گردنم زده شود و خدا عبادت نگردد.[۱۵۱] [منظور سخن امام این است که در صورت عدم تقیه، عبادت خدا صورت نمی گرفت چرا که تقیه از واجبات مسلّم است که در صورت فراهم شدن شرایط آن لازم الاجراء و مصداق بارز عبادت الهی است.]

سفاح در اواخر حکومتش امام صادق (ع) را تحت نظر شدید قرار داد.

یکی از شیعیان به حیره آمده بود تا پاسخ سؤالی شرعی را از آن حضرت بپرسد، اما امام تحت نظر شدید بود. و او درمانده بود که از چه راهی نزد آن حضرت برود. ناگهان چشمش به خیار فروش پشمینه پوش افتاد. با مبلغی قابل توجه همه خیارها را خرید و لباسش را امانت گرفت و بدین ترتیب نزد امام صادق (ع) رفت.[۱۵۲]

سفرهای زیاتی امام صادق (ع)

امام صادق (ع) بارها همراه برخی از اصحاب خاص خود به زیارت مرقد مطهر امیرالمؤمنین علی (ع) مشرف شد.[۱۵۳]

در گذشته اشاره شد که: سید بن طاووس می گوید: صفوان جمال روایت کرده است! «چون با حضرت صادق (ع) وارد کوفه شدیم آنگاه که آن حضرت نزد منصور دوانیقی می رفتند، فرمود که ای صفوان شتر را بخوابان که این نزدیک قبر جدم امیرالمؤمنین (ع) است. پس فرود آمدند و غسل کردند و جامه را تغییر دادند و پاها را برهنه کردند و فرمودند: تو نیز چنین کن. پس به جانب نجف روانه شدند و فرمودند که گام ها را کوتاه بردار و سر را به زیر انداز که حق تعالی برای تو به عدد هر گامی که بر می داری صد هزار حسنه می نویسد و صد هزار گناه محو می کند و. . . پس آن حضرت می رفتند و من می رفتم همراه آن حضرت، با آرامش دل و بدن و تسبیح و تنزیه و تهلیل خدا، تا رسیدیم به تل ها (تپه های مورد نظر) پس ایشان به جانب راست و چپ نظر کردند و با چوبی که در دست داشتند خطی کشیدند. پس فرمودند: جست‌وجو نما. پس طلب کردم اثر قبری یافتم.

پس آب دیده بر روی مبارکش جاری شد و گفت: انا لله و انا الیه راجعون و گفت: السلام علیک ایها الوصی. . . سپس خود را به قبر چسبانیده و گفت: بأبی أنت و أمّی یا أمیرالمؤمنین و . . . پس برخاست و بالای سر آن حضرت چند رکعت نماز خواند …

صفوان می گوید: به آن حضرت گفتم: اجازه می دهید اصحاب خود را خبردهم از اهل کوفه و این قبر را به آنها نشان دهم. فرمودند: بلی و درهمی چند هم دادند که من قبر را مرمّت و اصلاح کردم.

همچنین سیف بن عمیره می گوید: پس از خروج امام صادق (ع) از حیره به جانب مدینه، همراه صفوان بن مهران و جمعی دیگر از شیعیان به سوی نجف رفتیم. پس از این‌که از زیارت امیرالمؤمنین (ع) فارغ شدیم، صفوان صورت خود را به کربلا برگرداند و گفت: از کنار سرمقدس امیرالمؤمنین زیارت کنید حسین (ع) را که این گونه با ایما و اشاره امام صادق زیارت کرد او را. پس صفوان همان زیارت عاشورا را که علقمه از امام باقر (ع) روایت کرده بود، با نمازش خواند و سپس با امیرالمؤمنین (ع) وداع کرد و سپس به جانب قبر حسین (ع) اشاره کرد و ایشان را هم وداع کرد به دعاء بعد از زیارت عاشورا.

پس از ختم دعا به صفوان گفتیم: اما علقمه دیگر این را روایت نکرده بود. صفوان گفت: هر چه انجام دادم و خواندم چیزی است که امام صادق (ع) انجام داده بود و مرا به آن سفارش کرده بود.[۱۵۴]

سفرهای امام صادق (ع) در دوران خلافت منصور

منصور چند بار امام صادق (ع) را به کوفه و بغداد احضار کرد. اینک چندمورد از آن ها را ذکر می کنیم:

پس از شهادت محمد و ابراهیم، فرزندان عبدالله بن حسن (عبدالله محض)، مردی قریشی به بغداد رفت و به منصور گفت: جعفر بن محمد غلامش، معلی بن خنیس را برای جمع آوری اموال نزد شیعیانش فرستاده است، تا با آن ها به یاری محمد بن عبدالله (نفس زکیه) بشتابد. منصور از شدّت غضب، به حاکم مدینه دستور داد که به سرعت امام را به مرکز بفرستد و هیچ ملاحظه مقام یا نسب او را نکند. حاکم مدینه با تهدید امام را مجبور به سفر کرد. صفوان جمال می گوید: «امام مرا طلبیده، فرمود: وسایل سفر را آماده کن که فردا عازم می شویم و همان ساعت برخاست در حالی که همراهش بودم به مسجدالنبی (ص) رفت، چند رکعت نمازخواند و دست به دعا بلند کرد که: یا من لیس له ابتداء و انقضاء. . . ، و فردایش عازم عراق شدیم و[۱۵۵]. . . »

امام صادق (ع) درباره این سفر فرمود: پس از شهادت ابراهیم بن عبدالله بن حسن، تمام افراد بالغ از اهل بیت را مجبور به سفر به کوفه کردند. آن ها را یک ماه آن جا به گونه ای نگه داشتند که هر روز منتظر قتل خود بودند، تا این که روزی به آنها گفتند: دو نفر از شما به نمایندگی از بقیه به دیدن خلیفه بیاید، پس من و حسن بن زید رفتیم و. . . [۱۵۶]

دربار منصور

در برخی از احضارهای امام، مأموری در کنار منصور یا در راهروی قصر آماده بودند تا با دیدن علامت منصور و یا قبل از رسیدن امام به مجلس او، آن حضرت را بکشد. [۱۵۷] این نقشه هیچ‌گاه پیاده نشد. علت آن را چنین نوشته اند:

ربیع خادم می گوید: روزی منصور مرا مأمور آوردن جعفر بن محمد کرد. من نزد آن حضرت رفته، گفتم: اگر وصیتی یا عهدی داری انجام بده. منصور تو را برای قتل طلبیده است. ایشان را به مجلس منصور بردم. جعفر بن محمد قبل از مواجهه با منصور مشغول ذکر گفتن بود. تا منصور ایشان را دید، بلند شد و احترام عجیبی کرد. آن حضرت را کنار خود نشاند و پس از اندکی صحبت، با احترام ایشان را مرخص نمود. در بازگشت از جعفر بن محمد سرّ این تحول را پرسیدم او فرمود: دعایی خواندم. از ایشان خواستم که آن دعا را به من هم بیاموزد. آن حضرت هم یاد داد.[۱۵۸]

آن حضرت در هر مرتبه احضار، ابتدا به درگاه خداوند متوسل می شد و آن‌گاه نزد منصور می رفت. این توسل یا در خانه، قبل از حرکت به سوی دربار بود و یا در مسیر راه و یا در راهرو قصر. در همین زمینه دعاهای کوتاه و بلند و متنوّعی از آن حضرت در دفع بلایا و شرور رسیده است که یک نمونه از آن‌ها را که به فرموده جدش، امام حسین (ع) در شدائد خوانده می شود، نقل می کنیم:

یَا عُدَّتِی عِنْدَ شِدَّتِی وَ یَا غَوْثِی عِنْدَ کُرْبَتِی احْرُسْنِی بِعَیْنِکَ الَّتِی لَا تَنَامُ وَ اکْنُفْنِی بِرُکْنِکَ الَّذِی لَا یُرَامُ.[۱۵۹] سید بن طاووس در مهج الدعوات تمام این دعاها را آورده است.

منصور بارها امام صادق (ع) را به قصرش احضار کرد و اتهاماتی به آن حضرت وارد آورد، همانند این که غائله و فتنه به پامی کند،[۱۶۰] از مردم برای خود بیعت می گیرد تا خروج کند،[۱۶۱] علیه منصور توطئه چینی می کند،[۱۶۲] مدعی است علم غیب می داند و… . [۱۶۳]

منصور در موارد متعددی افراد گوناگونی که مأمور سعایت یا خبرچینی بودند، را در ضمن اتهاماتش به عنوان شاهد معرفی می کرد.

بعضی از آن ها مأمور رسمی خلیفه بودند و برخی نیز برای تقرب به منصور خبرچینی می کردند. امام صادق (ع) همیشه منکر اتهام ها می شدند. امام برای این که حق را اظهار کرده و باطل را معرفی کرده باشد، در این موارد شیوه ای بدیع داشتند. امام به مدعی که قسم خورده بود می فرمود: این قسم کافی نیست. در قسم خود ابتدا قسم بخور که بیرون هستی از حول و قوه الهی و متکی هستی به حول و قوه خود، اگر حرفت دروغ باشد.

سعایت‌گران از قسم خوردن امتناع می کردند اما با تهدید منصور،مجبور به قسم خوردن می شدند. پایان قسم پایان عمر طبیعی آن ها بود (خود به خود می مردند) و آغاز ترس و وحشت منصور و عذرخواهی از امام که او را ببخشد.[۱۶۴]

در تمام موارد احضار، منصور سرانجام از قتل امام منصرف می شد.

منصور پس از شکست شیوه های فوق به راه دیگر متوسل شد. او یک بار ۷۰ ساحر را از منطقه بابل فراخواند تا از راه سحر حیوانی را تصویر و تصور کنند. سپس امام صادق (ع) را دعوت کرد تا او را مسخره و رسوا کند اما امام صادق (ع) تمام سحرها را باطل ساخت.[۱۶۵] منصور یک بار ابوحنیفه، فقیه معروف اهل سنت را دعوت کرد و از او خواست تا سؤال های مشکلی را از امام صادق (ع) بپرسد.

ابوحنیفه ۴۰ مسئله مشکل طرح کرده بود، اما در لحظه نخست رویارویی با امام صادق (ع) از هیبت امام برخود لرزید. منصور به امام گفت: ای ابوعبدالله! این مرد ابوحنیفه است. امام گفت: او گهگاه نزد ما می آید. (بدین گونه منصور و ابوحنیفه رسوا شدند.) منصور به ابوحینفه دستور داد تا سئوالات را از امام بپرسد. امام به یکایک آن سؤال ها این گونه جواب می داد:

شما (اهل سنت عراق) چنین می گویید: اهل مدینه (اهل سنت حجاز) چنین می گویند: و ما چنین می گوییم. آن حضرت در پایان به ابوحنیفه می فرمود: آیا از ما نشنیده ای که داناترین مردم کسی است که داناترین فرد به اختلاف (اقوال) مردم باشد.[۱۶۶]

منصور بارها امام صادق (ع) را مجبور به سفر طولانی به عراق کرد، به او اتهام زد و اذیت ها و اهانت ها روا داشت اما هیچ گاه نتوانست نور الهی را خاموش کند.

او بارها قصد قتل امام را در سر می پروراند. اما هیبت امام مانع می شد. او سرانجام سعی کرد که مردم را از محضر آن بزرگوار دورکند و مجلس درس او را تعطیل نماید اما باز هم ناموفق بود و به ناچار اجازه تدریس به آن حضرت داد؛ به شرط این که تدریس وی در پایتخت حکومت نباشد و فقط برای شیعه باشد (نه جمیع فرقه ها).[۱۶۷]

سفرهای امام صادق (ع) را با داستانی از آنچه که در مسیر بازگشت آن حضرت از بغداد به مدینه، در کوفه روی داد به پایان می بریم:

سید حمیری، از شعرا و مدیحه سرایان اهل بیت (ع) اما پیرو فرقه کیسانیه (امامت محمدبن حنفیه) بود. او در بستر بیماری افتاده زبانش بند آمده، چهره اش سیاه، چشمانش بی فروغ و. . . شده بود. امام صادق (ع) تازه وارد کوفه شده بود و خود را برای عزیمت به مدینه آماده می کرد. یکی از اصحاب امام صادق (ع) شرح حال سید حمیری را به آن حضرت گفت؛ امام به بالین سید آمد، در حالی که جماعتی هم آن‌جا گرد آمده بودند. امام سید حمیری را صدا زد. سید چشمانش را باز کرد، اما نتوانست، حرفی بزند، درحالی که به شدت سیمایش سیاه شده بود. حمیری گریه اش گرفت. التماس گرایانه به امام صادق (ع) نگاه می کرد. امام زیر لب دعائی می خواند. سید حمیری گفت: خدا مرا فدایتان گرداند. آیا با دوستداران این گونه رفتار می نمایند؟ امام فرمود: سید! پیرو حق باش تا خداوند بلا را رفع کند و داخل بهشتی که به اولیائش وعده داده است، شوی. او اقرار به ولایت امام صادق (ع) نمود و همان لحظه از بیماری شفا یافت.[۱۶۸]

سیره سیاسی امام صادق (ع)

با توجه به موقعیت زمانی امام صادق (ع)، عمده فعالیت آن حضرت، علمی و در عرصه فرهنگ و دانش و تربیت شاگردان در علوم مختلف بوده است، به همین دلیل فقه شیعه به فقه امام جعفر صادق و مذهب شیعه به مذهب جعفری شهرت یافته است، امّا این مسأله موجب نشد تا ایشان از وضعیت اجتماعی و سیاسی زمانشان بی تفاوت باشند.

فعالیت های امام صادق (ع) در عرصه سیاست

آن حضرت علاوه بر تلاش های علمی و فرهنگی در عرصه سیاسی نیز فعالیت داشتند و یکی از بزرگ‌ترین دلایل فعالیت سیاسی ایشان تهدیدهای مکرّر دستگاه حکومتی است. «شهادت امام جعفر بن محمد (ع) پس از گذشت دوازده سال از حکومت سیاه منصور عباسی رخ داد و طی این مدّت با این‌که امام دور از مرکز حکومت (عراق)، در مدینه می زیست؛ با این حال از دست خلیفه امان و راحتی نداشت…

سید ابن طاووس در کتاب مهج الدعوات چنین می نویسد: منصور در دوران حکومتش هفت بار امام صادق (ع) را نزد خود احضار کرده است گاهی در مدینه و در ربذه به هنگام عزیمت حج و دیگر بار در کوفه و بغداد و در همه این جریانات تصمیم بر قتل امام (ع) داشته است.[۱۶۹]

الف. اعزام نماینده به منظور تبلیغ امامت

از جمله فعالیت های سیاسی آن حضرت (ع) فرستادن نمایندگانی است که به مناطق مختلف اعزام نمودند. از آن جمله شخصی از اهل کوفه به نمایندگی از طرف امام به خراسان رفت و مردم را به ولایت او دعوت کرد. جمعی پاسخ مثبت دادند و اطاعت کردند و گروهی سرباز زدند و منکر شدند و دسته ای به عنوان احتیاط و پرهیز از فتنه دست نگه داشتند… در این قضیه، فرستاده امام، اهل کوفه و منطقه مأموریت خراسان بوده، در حالی که امام در مدینه اقامت داشته است که این وسعت حوزه فعالیت سیاسی امام را نشان می دهد.[۱۷۰]

ب. منع همکاری یاران و شیعیان با حکومت جور؛

امام صادق «ع» می فرماید: در ولایت والى جائر هر چه حق است پایمال مى‏شود و از یاد مى‏رود، و هر چه باطل است زنده مى‏شود، و ستم و تباهى و جور ظهور پیدا مى‏کند، و کتاب‌هاى آسمانى کنار گذارده مى‏شود، و پیامبران و مؤمنان به قتل مى‏رسند، و مساجد ویران مى‏شود، و سنّت خدا و شرایع او دگرگون مى‏گردد. به همین جهت است که کار کردن با حاکمان جائر، و کمک رساندن به آنان، و کسب کردن با ایشان حرام است، مگر به مقدار ضرورت، همچون ضرورتى که خوردن خون و مردار را حلال مى‏سازد.[۱۷۱]

ج. برخورد لفظی با منصور عباسی.

منصور دوانیقى در مجلسى که پر از جمعیت بود امام صادق (ع) را احضار نمود وقتى امام وارد شد اجازه جلوس داد. مدّتى منصور سر به فکر فرو برده بود سپس سر برداشت و گفت یا جعفر! پیامبر اکرم (ص) روزى به پدرت على بن ابى طالب (ع) فرمود: اگر گروهى از امت حرفى که نصرانیان در باره عیسى گفتند برایت نمى‏گفتند سخنى در باره‏ات مى‏گفتم که هر دسته‏اى که به تو برخورد مى‏کردند از خاک پاهایت براى شفا برمى‏داشتند و خود على (ع) فرمود: دو دسته در رابطه با من هلاک شده‏اند یکى دوست افراطى و دیگرى کینه‏توز افراطى او از عقیده افراطى‏ها در باره خود عذر مى‏خواهد. سوگند به جان خود یاد مى‏کنم که اگر عیسى بن مریم سکوت کند در باره آنچه نصرانیان به او نسبت مى‏دهند خدا عذابش خواهد کرد. ما مى‏بینیم آنچه در باره تو مردم معتقدند که مشتى یاوه و بهتان است. این‌که تو در مقابل آنها سکوت کرده‏اى و راضى به حرف آنها هستى خشم خدا را برمى‏انگیزاند. نادانان شام و اوباش کوفه مدّعى هستند که تو عالم دهر و ناموس دوران و حجت خدا و نماینده او و خزینه علم خدائى و ترازوى عدالت و چراغ راهنماى راه تاریکى به سوى فضاى روشنى و خداوند عمل هیچ کس را قبول‏ نمى‏کند که جاهل به حق تو باشد و نه روز قیامت برایش ارزشى قائل شوند تو را مقامى مى‏دهند که شایسته آن نیستى و آنچه سزاوار تو نیست به تو نسبت مى‏دهند اینک مى‏دانى اولین کسى که حق و حقیقت را گفته است جدّ تو و اولین کسى که تصدیقش نموده بر این حقیقت پدر تو است تو شایسته‏ترى که پیرو آنها باشى و راه آنها را بپیمائى.

حضرت صادق (ع) فرمود: من شاخه‏اى از شاخه‏هاى زیتونم و چراغى از چراغ‌هاى خاندان نبوت و عترت پیامبر و تربیت شده سفیران خدا و دست پرورده رادمردان پاک و چراغى از چراغ‌هاى مشکات نورم که در آن نور نور است و برگزیده پایدار در نهاد رهبران برجسته پروردگارم. منصور نگاهى به اطرافیان خود نموده گفت مرا در دریائى بیکران و مواج سرگردان کرد که هیچ ساحلش نمودار نیست دریائى ژرف که شناگران غرق مى‏شوند و دانشمندان سرگردان و شنونده را در تنگناى اندیشه قرار مى‏دهد این همان استخوانى است که در گلوى خلفاء گیر کرده نمى‏توان او را کشت و نه تبعیدش نمود اگر من و او از درختى مبارک بودیم که ریشه‏اى پاک دارد و شاخه‏اى بلند و میوه‏اى شیرین که در عالم ذرّ برجسته بودند و در کتاب‌هاى آسمانى مقدس هر آینه با او برخوردى مى‏کردم که عاقبت پسندیده‏اى نداشته باشد به واسطه عیب‏جوئی‌هائى که از ما مى‏کند و حرف‏هاى ناستوده‏اى که در باره ما مى‏گوید.

امام صادق (ع) فرمود: قبول نکن در مورد خویشاوندان خود و کسانى که آسایش را مى‏خواهند از بستگانت. سخن کسى را که محروم از بهشت و اهل جهنم است زیرا سخن چین گواهى به دروغ مى‏دهد و شریک شیطان است در اختلاف انداختن بین مردم خداوند در این آیه مى‏فرماید یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ ما یاور و کمک کار تو هستیم و از ارکان مملکت و قدرت توایم تا موقعى که امر به معروف و نیکى کنى و اجراى احکام قرآن در میان مردم بنمائى و به اطاعت از خدا دماغ شیطان را به خاک بمالى. گرچه با هوشیارى و بردبارى و اطلاعاتى که از آداب و سنن الهى دارى بر تو لازم است پیوند نمائى با خویشاوندى که قطع نموده و

عطا کنى به کسى که محرومت کرده و ببخشى کسى را که به تو ستم روا داشته چون مقام کسى که جبران نیکى را مى‏کند مانند کسى که صله رحم مى‏نماید نیست.

واصل کسى است که اگر کسى قطع رحم نموده او پیوند نماید. اینک صله رحم کن تا خداوند بر عمرت بیفزاید و روز قیامت تخفیف در حسابت بخشد..[۱۷۲]

سئوالی دیگر شاید به ذهن خطور نماید مبنی بر این که سیره امام صادق (ع) در مسائل سیاسی روز انفعالی بوده است یا تهاجمی؟ برای جواب این پرسش باید به رفتار امام در برخورد با حاکمان زمان نگاهی همه جانبه داشت.

برخورد به ظاهر منفعلانه سیاسی امام صادق (ع)

رفتار حضرت از طرفی منفعلانه است بدین معنی که ایشان در برابر حاکمان جور زمان خویش کوتاه آمده و متعرض آنها نمی شدند. اگر تأییدشان نمی کردند با آنها مخالفت هم نمی نمودند و لااقل سکوت اختیار می کردند. در برخی گزارشات تاریخی نمونه هایی از این نوع برخورد منفعلانه از حضرت به چشم می خورد. در جایی که منصور عباسی امام را بازخواست کرده و متهم به اقدام بر علیه حکومتش می کند، امام این مطلب را ردّ می کنند. شهید مطهری در این زمینه می گوید: «به طور کلی این مطلب روشن است که امام صادق (ع) از نظر تصدی امر حکومت و خلافت خیلی حالت کناره گیری به خود گرفت و هیچ گونه اقدامی که نشانه ای از تمایل امام به این که زعامت را در دست گیرد وجود نداشت. این به چه علت بوده و چه جهتی در کار بوده است؟ البته در این جهت شک نیست که اگر فرض کنیم که زمینه، زمینه مساعدی برای امام بود که اگر اقدام می کرد حکومت را در دست می گرفت، اما می بایست اقدام می کرد».[۱۷۳]

هر چند همین فعالیت های علمی فکری امام بزرگ‌ترین مبارزه ریشه ای با مخالفان ولایت اهل بیت و شیعیان بود.

«در عین حال‌که امام صادق متعرض امر حکومت و خلافت نشد ولی همه می دانند که امام صادق (ع) با خلفا کنار هم نیامد، مبارزه مخفی ایشان نوعی جنگ سرد بود. معایب و مثالب و مظالم خلفا همه به وسیله امام صادق (ع) در دنیا پخش شد و لهذا منصور تعبیر عجیبی درباره ایشان دارد. می گوید: جعفر بن محمد مثل یک استخوان است در گلوی من، نه می توانم بیرونش بیاورم و نه می توانم فرویش ببرم؛ نه می توانم یک مدرکی از او به دست آورده کلکش را بکنم و نه می توانم تحملش کنم، چون واقعا اطلاع دارم که این مکتب بی طرفی که او انتخاب کرده علیه ما هستند».[۱۷۴]

برخورد تهاجمی سیاسی امام صادق (ع)

از طرفی دیگر در برخی گزارشات امام (ع) برخورد جدی تند و جسورانه و کاملاً تهاجمی با خلفای جور همچون منصور داشتند. امام یاران خود را از نزدیکی و همکاری با دربار خلافت باز می داشت. روزی یکی از یاران امام رسید و عرض کرد: برخی از ما شیعیان گاهی دچار تنگدستی و سختی معیشت می گردد و به او پیشنهاد می شود که برای اینها (بنی عباس) خانه بسازد، نهر بکند؛ این کار از نظر شما چگونه است؟ امام فرمود: من دوست ندارم که برای آنها گرهی بزنم یا در مشکی را ببندم، هرچند در برابر آن، پول بسیاری بدهند؛ زیرا کسانی که به ستمگران کمک کنند در روز قیامت در سراپرده ای از آتش قرار داده می شوند تا خدا میان بندگان حکم کند.

امام، شیعیان را از ارجاع مرافعه به قضات دستگاه بنی عباس نهی می کرد و احکام صادر شده از محکمه آنها را شرعاً لازم الإجرا نمی شمرد. امام به فقیهان و محدثان هشدار می داد که به دستگاه حکومت وابسته نشوند و می فرمود: فقیهان امنای پیامبرانند، اگر دیدید به سلاطین روی آوردند به آنان بدگمان شوید و اطمینان نداشته باشید».[۱۷۵]

امام از رفت و آمد به دربار منصور جز در مواردی سرباز می زد و به همین سبب هم از طرف منصور مورد اعتراض قرار می گرفت. چنانچه روزی به آن حضرت گفت: چرا مانند دیگران به دیدار او نمی رود؟ امام در جواب فرمود: ما کاری نکردیم که به جهت آن از تو بترسیم و از امر آخرت پیش تو چیزی نیست که به آن امیدوار باشیم و این مقام تو در واقع نعمتی نیست که آن را به تو تبریک بگوییم و تو آن را مصیبتی برای خود نمی دانی که تو را دلداری بدهیم پس پیش تو چکار داریم؟ این گونه بود که امام نارضایتی خود را نسبت به حکومت او ابراز می داشت چنانچه با توصیه های سیاسی به افراد مانند: بر تو باد که از همنشینی پادشاهان دوری کنی . یاران خود را نیز از همنشینی سلاطین برحذر می داشت. و نیز می فرمود: کفاره همکاری با سلطان نیکی به برادران است. آن حضرت عالمانی را که به دربار شاهان رفت و آمد داشتند از این کار بیم داده و می فرمود: الفقاء أمناء الرسل… فقیهان امنای پیامبرانند اگر فقیهی را ببینید که پیش سلاطین رفت و آمد دارد او را متهم کنید. روزی منصور از آن حضرت پرسید: ای اباعبدالله خدا پشه را یرای چه آفریده است؟ فرمود: برای این که دماغ زورگویان را به خاک بمالد».[۱۷۶]

از این ها گذشته چنین نباید تصور شود که فعالیت سیاسی امام منحصر در مبارزه مستقیم و قیام مسلحانه بوده باشد تا گفته شود چون امام قیام نکرد و به مبارزه مستقیم با امویان و عباسیان برنخاست پس حضرت کار سیاسی را کنار گذاشته بودند و تنها به کار علمی فرهنگی صرف مشغول بودند هر چند همین فعالیت های علمی فکری امام بزرگ‌ترین مبارزه ریشه ای با مخالفان ولایت اهل بیت و شیعیان بود.

وقایع تاریخی زمان امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

قیام زید

در دوران حیات امام صادق (ع) حوادث سیاسی مهمّی رخ داد که از جمله آنها جنبش علویان (قیام زید بن علی در سال ۱۲۲ و قیام محمد بن عبدالله بن حسن و برادرش ابراهیم در سال های ۱۴۵ و ۱۴۶ هجری) و جنبش عباسیان بود که به دنبال آن حکومت اموی سقوط کرده و عباسیان روی کار آمدند. جدایی عباسیان و علویان نیز که زمینه‌های آن قبل از به حکومت رسیدن آل عباس آماده شده بود، از جمله حوادثی است که در زمان آن حضرت به وقوع پیوست.

در این‌جا نمی‌توان مسائل سیاسی و دینی مهمّی را که از اوائل قرن اول هجری به دست علویان و عباسیان (مجموعا بنی هاشم) به وجود آمده به طور مفصل و کامل مطرح کرد، اما کوشش خواهد شد آن مقدار از مسائل مزبور را که به نوعی ارتباط با امام صادق (ع) دارد توضیح داده شود.

محبوبیتی که علویان ـ به ویژه فاطمیان ـ در میان دوست‌داران اهل بیت داشتند، آل عباس نداشتند. این وضعیت دلائل متعدّدی داشت که برخوردهای شخص پیامبر و قرابت نزدیک آن حضرت (ص) با آنان از مهم ترین آنها بود. افزون بر این، مسأله امامت امیر مؤمنان و فرزندانش که حداقل برای شیعیان، مسأله بسیار با اهمیتی بود، میزان این محبوبیت را بالا می‌برد. فاطمیان تنها بقایای نسل رسول خدا (ص) بودند که این امر نیز می‌توانست ارزش و موقعیت ویژه‌ای به آنها بدهد.

پس از شهادت امام حسین (ع) محمد بن حنفیه بود که برای مدّتی، از موقعیت اجتماعی ـ سیاسی قابل توجهی برخوردار بود، اما شخصیت علمی و اخلاقی امام سجاد (ع) کم‌کم جای خود را در جامعه باز کرد و به صورت تنها شخصیت مورد توجه در میان اهل بیت رسول خدا (ص) درآمد. او تنها پسر از فرزندان حسین بن علی (ع) بود که از حادثه هولناک کربلا جان سالم بدر برد و با بقای خود مانع از آن شد که سلسله نسل فاطمه دختر رسول خدا (ص) از طریق امام حسین (ع) در تاریخ از میان برود.

عبدالله بن عباس از شخصیت‌های علمی معروف صدر اسلام بود که مصاحبت رسول خدا (ص) را درک کرد و یکی از بزرگ‌ترین و موثّق‌ترین محدثان عصر خود به شمار می‌آمد. تا زمانی که زنده بود (سال ۶۸) اختلافی میان علویان و بنی عباس وجود نداشت، اما پس از او به تدریج اختلاف آغاز شد. گو این که نه تنها او، بلکه هیچ یک از عباسیان در کربلا حاضر نشدند. در اوائل قرن دوم، عباسیان به فکر استقلال از علویان افتاده و در خفا مردم را به سوی خود دعوت می‌کردند؛ اما امید چندانی به پیروزی خود نداشتند. علت این امر هم آن بود که از نظر مردم، آل علی تنها بازماندگان نسل پیامبر (ص) به شمار می‌آمدند. مظلومیت این خانواده به خصوص پس از حادثه جان‌گداز کربلا، حیثیت اجتماعی آنان را میان مردم به طور شگفتی بالا برده بود.

حرکتی که زید بن علی بن الحسین (ع) آغاز کرد، تأکیدی بر اهمیت علویان در میان مردم عراق بود. زید بن علی، برادر امام باقر (ع) بود و با توجه به اهمیت زیادی که امام باقر از لحاظ علمی در جامعه داشت، موقعیت چشم‌گیری برای زید و حرکت انقلابی او به وجود نیامد، گرچه در شمار محدثان بود و به سبب علوی بودنش مورد توجه فراوان مردم عراق قرار داشت.

امام باقر (ع) در سال ۱۱۴ یا ۱۱۷ رحلت فرمود و پس از وی، امام صادق (ع) به عنوان ششمین امام از امامان شیعه (ع) نظرها را به سوی خود جلب کرد. اواخر دهه دوم قرن دوم، زید پس از پشت سر گذاشتن یک سلسله اختلافات و مشاجرات لفظی با هشام بن عبدالملک، تصمیم به اعتراض علیه قدرت حاکم گرفت و در صفر (سال ۱۲۲) در کوفه دست به یک حرکت انقلابی زده و پس از دو روز درگیری نظامی به شهادت رسید. آنچه در این‌جا برای ما اهمیت دارد، مسئله برخورد امام صادق (ع) با خروج زید و با فرقه‌ای به نام زیدیه ـ که پس از شهادت زید موجودیت خود را در عراق آغاز کرده بود ـ می‌باشد.

در برخی از روایات شیعه آمده است که زید از معتقدان به امامت امامان شیعه از جمله امام باقر و صادق (ع) بوده است، چنانکه از او نقل شده که می‌گفت: جعفر امامنا فی الحلال و الحرام.[۱۷۷] جعفر، امام ما در حلال و حرام است.

و در روایتی از امام صادق (ع) درباره زید چنین آمده است:

خدا او را رحمت کند، مرد مؤمن و عارف و عالم و راست‌گویی بود، که اگر پیروز می‌شد وفا می‌کرد و اگر زمام امور را به دست می‌گرفت، می‌دانست آن را به دست چه کسی بسپارد. [۱۷۸]

در این زمینه، روایات زیادی نقل شده، چنان که روایات دیگری هم، که با مضمون این روایات تعارض دارد، نقل شده است.

در جمع بین این روایات باید گفت: ممکن است زید امامت علمی امام صادق (ع) را پذیرفته باشد، اما امامت سیاسی آن حضرت را که مقام الهی است، نپذیرفته و درباره قیام نیز، بدون اذن صریح آن حضرت دست به این اقدام زده باشد. به هر روی، در این حرکت شورشی را علیه امویان ـ که از نظر وی سمبل جاهلیت بودند ـ رهبری کرد که نزدیک به هشتاد سال میان خانواده او و آنها بر سر خلافت اسلامی جنگ و جدال هایی در جریان بود. در روایاتی چند از امام صادق (ع) خبر شهادت زید در محله کناسه کوفه از قبل خبر داده شده است.[۱۷۹]

در نقل دیگری آن حضرت در برابر کسانی از شیعیان که از زید تبرّی می‌جستند، او را تأیید فرموده است. هر دو قسم این روایات در مصادر اهل سنت نقل شده است، اما به طور کل رضایت امام را از اصل قیام نشان نمی‌دهد؛ به ویژه که در کافی و برخی دیگر از جوامع حدیثی شیعه، انتقادهایی علیه قیام زید صورت گرفته است. با این همه، مسلم است که حضرت به قیام زید، به عنوان «قیامی بر ضد ستمگری» می‌نگریستند، چنانکه شخصیت اخلاقی زید را نیز تأیید می‌فرمودند و حاضر نبودند کسی به ایشان جسارت کند. در نقلی آمده است که حکیم بن عیاش کلبی که عثمانی مذهب بود در شعری گفت:

صَلَبًنا لکم زیدا علی جِذْع نخلهٍ و لم أرُ مهدیَا علی الجِذْع یُصْلب

و قِستُم بِعْثمان علیَا سفاهه‏ً و عثمانْ خیر‏‎ٌ من علی و أطیب

ما زید را بر شاخه‌های نخل به دار آویختیم و مهدی‌ای دیده نشده که به شاخ نخل به دار آویخته شود. شما از روی سفاهت علی را با عثمان مقایسه کردید در حالی که عثمان بهتر و پاک‌تر از علی است.

زمانی که این شعر به امام صادق (ع) رسید، حضرت در حالی که دستانشان لرزان بود به آسمان بلند کردند و فرمودند: خداوندا! اگر دروغگوست، سگ خود را بر او مسلط فرما.

گفته شده که بنی امیه او را برای کاری به کوفه فرستادند که در راه شیری او را کشت. وقتی خبر به امام صادق (ع) رسید، آن حضرت به سجده افتاد و گفت: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنْجَزَنَا مَا وَعَدَنَا.[۱۸۰]

در نقل دیگری آمده که حضرت از ابو ولاد کاهلی درباره زید سؤال کردند. او گفت: او را در حالی که مصلوب بود دیدم. کسانی او را شماتت می‌کردند و افرادی ستایشش می‌نمودند. حضرت فرمود: ستایش کنندگان با او در بهشتند و شماتت کنندگان شریک خون او.[۱۸۱]

پس از قیام زید و به خصوص به دنبال روی کار آمدن بنی عباس، بنی الحسن از بنی الحسین جدا شدند و به بهانه زید و فرزندش یحیی، روی کار آوردن یکی از بنی الحسن به نام محمد بن عبدالله بن الحسین بن حسن بن علی (ع) را وجهه همت خود قرار دادند. اینها به تدریج گروهی از شیعیان را نیز به دور خویش جمع کردند که عنوان زیدیه بر آنان اطلاق گردید. در میان جعفری‌ها و زیدی‌ها اختلافات شدید و مبارزات داغی آغاز شد که در جریان آن، زیدی‌ها، امام صادق (ع) را آماج ایراد اتهاماتی قرار دادند. در حدیثی آمده است: زیدیان امام صادق را متهم می‌کردند که ایشان اعتقاد به جهاد در راه خدا ندارد. امام این اتهام را از خود رد کرده، فرمود: ولی من نمی‌خواهم علم خود را در کنار جهل آنان بگذارم. [۱۸۲]

امام صادق (ع) و نفس زکیه

اختلاف میان فرزندان امام حسن و امام حسین (ع) از آن‌جا پدید آمد که عبدالله بن حسن بن حسن فرزندش محمد را به عنوان قائم آل محمد[۱۸۳] معرفی کرد. پس از آن بود که این اختلاف شدّت گرفت و البته عباسیان نیز در طول زمان، در تشدید این اختلاف فعالیت می‌کردند. بعد از قیام و شهادت زید، بنی هاشم، از علوی و عباسی ـ به جز امام صادق (ع) و چند نفر دیگرـ بر بیعت محمد بن عبدالله گردن نهادند.

می توان گفت که در آن زمان هنوز امید آن که به قدرت مستقلی برسند نداشتند و به همین مقدار که در جنبش نفس زکیه به نوایی برسند، راضی بودند. جریان بیعت علویان و عباسیان با نفس زکیه را، ابوالفرج اصفهانی به تفصیل نقل کرده است. بنا به نقل او، از عباسیان، داود بن علی، ابراهیم امام، صالح بن علی، منصور و سفاح در این بیعت حاضر بودند. زمانی که در آن محفل از امام صادق (ع) سخن به میان آمد، عبدالله بن حسن پدر نفس زکیه گفت: حضور جعفر در این‌جا لزومی ندارد؛ زیرا او کار شما را خراب می‌کند. زمانی هم که امام مخالفت خود را با قیام آنها اعلام کرد، عبدالله بن حسن این عمل او را حمل بر حسادت کرد.[۱۸۴] بیعت مزبور به جایی نرسید و عباسیان به قدرت رسیدند. بعدها، نفس زکیه فعالیت خود را آغاز کرد و در سال ۱۴۵ در مدینه شورید اما اندکی بعد به دست نیروهای منصور به قتل رسید. برادرش ابراهیم هم در سال ۱۴۶ در بصره شورید که او نیز کشته شد. در جریان شورش نفس زکیه در مدینه، امام صادق (ع) از مدینه خارج شده و به منطقه فُر‎‏ْع در راه مدینه به مکه رفتند و پس از پایان ماجرا به مدینه بازگشتند.[۱۸۵] پیش از آن هم منصور از امام صادق به خاطر فتنه انگیزی عبدالله بن حسن و فرزندانش گله کرد. حضرت اختلاف میان خود و آنها را به وی یادآور شد و با اشاره به آیه دوازده سوره حشر[۱۸۶] اشاره کردند که این حرکتی مورد حمایت عامه مردم نیست.[۱۸۷]

بسیاری از وابستگان به بنی الحسن هم در زندان منصور درگذشتند که فهرست نام آنها را ابوالفرج آورده است. این قیام ها و شکست ها، سرآغاز قیام های بعدی بود که به طور عمده با شکست مواجه شد. نخستین قیام پیروز در شرق اسلامی، در طبرستان رخ داد که منجر به تأسیس دولت زیدی در این دیار شد.

این شکست سرآغاز شکست های دیگری برای زیدی ها بود که در عراق و ایران دست به شورش نظامی زدند، گرچه یکی از این قیام ها ـ قیام حسن بن زید ـ در طبرستان به پیروزی نسبی نائل آمد و برای مدتی ـ نزدیک به نیم قرن (نیمه دوم قرن سوم) دوام آورد.

امام صادق (ع) و دعوت ابوسلمه

سیاست نخست امام صادق (ع) یک سیاست فرهنگی و در جهت پرورش اصحابی بود که از نظر فقهی و روایی از بنیان‌گذاران تشیع جعفری به شمار آمده‌اند. تلاش های سیاسی امام در برابر قدرت حاکمه در آن وضعیت، در محدوده نارضایی از حکومت موجود، عدم مشروعیت آن و ادعای امامت و رهبری اسلام در خانواده رسول خدا (ص) بود. از نظر امام صادق (ع) تعرّض نظامی علیه حاکمیت، بدون فراهم آوردن مقدمات لازم ـ که مهم‌ترینش کار فرهنگی بود ـ جز شکست و نابودی نتیجه دیگر نداشت. برای این کار به راه انداختن یک جریان شیعی فراگیر با اعتقاد به امامت، لازم بود تا بر اساس آن قیامی علیه حاکمیت آغاز و حصول به پیروزی از آن ممکن باشد وگرنه یک اقدام ساده و شتابزده نه تنها دوام نمی‌آورد بلکه فرصت‌طلبان از آن بهره‌برداری می‌کردند.

چنان که در جریان حرکتی که زید بن علی و پس از آن یحیی بن زید در خراسان به آن دست زدند، بنی عباس بیش‌ترین بهره را برده و در عمل، خود را به عنوان مصداق شعار «الرضا من آل محمد» تبلیغ کردند. همراه با این تلاش‌ها آن عده از طالبیان که بنا به نقل برخی، به طرفداری از جانشینی ابوهاشم بن محمد بن حنفیه فعال بودند، را به قتل رساندند.

نتیجه کار بعدها معلوم شد؛ زیرا فقه جعفری، بنیان‌گذار تشیع نیرومندی گشت که روز به روز اوج بیشتری گرفت، اما زیدیه و خوارج که منحصراً در خط سیاست کار می‌کردند، طولی نکشید که دچار محدودیت فرهنگی شده و کم‌کم موضع نسبتاً نیرومند خود را از دست دادند و رو به افول گذاشتند. در نتیجه بنی عباس به پیروزی سیاسی ـ نظامی رسیده و زمام امور کشور پهناور اسلامی را به دست گرفتند. این در حالی بود که کاندیدای بنی هاشم، یک نفر از فرزندان امام حسن (ع) به نام محمد بن عبدالله بود.

در این‌جا از رابطه امام صادق (ع) با قیام بنی عباس بحث می‌کنیم:

کار اصلی دعوت بنی عباس به دست دو نفر یکی ابوسلمه خلال که به عنوان وزیر آل محمد شهرت داشت[۱۸۸] و دیگری ابومسلم خراسانی انجام شد. در ابتدا شعار اصلی نهضت دعوت به «الرضا من آل محمد» بود. آنچه که مردم از این شعار در می‌یافتند این بود که قرار است شخصی از خاندان رسول خدا (ص) که طبعاً جز علویان کسی نمی‌توانست باشد، باید به خلافت برسد. ولی ضعف سیاسی علویان و تلاش بی وقفه بنی عباس، مسائل پشت پرده را به نفع دسته دوم تغییر داد. در عین حال تا آخرین روزها، در عراق کلید کار در دست ابوسلمه خلال بود که در کوفه، سفاح و منصور را تحت نظر داشت تا آن که به محض سقوط امویان از مردم برای سفاح بیعت گرفت. اما چندی بعد به اتهام دعوت برای علویان و این که تلاش می‌کرده علویان را جایگزین عباسیان نماید، کشته شد. ماجرا از این قرار بود که ابوسلمه نامه‌ای به امام صادق (ع) و دو نفر دیگر از علویان نوشت و ابراز تمایل کرد تا در صورت قبول آنها، برای ایشان بیعت بگیرد. امام صادق (ع) آگاه بود که چنین دعوتی پایه‌ای ندارد. حتی اگر پایه‌ای هم می‌داشت، امام وضعیت را برای رهبری یک امام شیعه مناسب نمی‌دید.

از نظر امام صادق (ع) دعوت ابوسلمه نمی‌توانست جدّی تلقی شود. از این رو در پاسخ نامه او، حضرت به فرستاده او فرمود: «ابو سلمه، شیعه شخص دیگری است».[۱۸۹] در نقل های دیگری آمده است که ابومسلم نیز در این باره نامه‌ای به امام صادق (ع) نوشته بود که امام در پاسخ او مرقوم داشت:

نه تو از داعیان من هستی و نه زمان، زمان من است. [۱۹۰]

در هر صورت، عکس‌العمل امام در برابر این حرکت، احتیاط و عدم موافقت با مفاد دعوت بود. چنان که اتخاذ همین مواضع را با عبدالله بن حسن درباره فرزندش محمد ـ نفس زکیه ـ نیز توصیه فرمود. وفاداری ابوسلمه به بنی عباس و تثبیت خلافت در خاندان آنها، نشان از جدی نبودن دعوت او است.

حتی اگر فرض شود که او در دعوت خود مصمم بوده ولی به کرسی نشاندن چنین امری با وجود اشخاصی چون ابومسلم و عباسیان عملی نبوده و پذیرفتن آن، افتادن در ورطه نابودی بود. شاید قتل ابوسلمه و ابومسلم به دست عباسیان، بهترین شاهد بر این امر باشد.

غلو در عصر امام صادق (ع)

عصر امام صادق (ع) عصر برخورد اندیشه‏ها و پیدایش فرق و مذاهب مختلف نیز بود. در اثر برخورد مسلمانان با عقاید و آرای اهل کتاب و نیز دانشمندان یونان، شبهات و اشکالات گوناگونی پدید آمده بود.

در آن زمان فرقه هایی همچون: معتزله، جبریه، مرجئه، غلات[۱۹۱]، زنادقه،[۱۹۲] مشبهه، متصوّفه، مجسمه، تناسخیه و امثال اینها پدید آمده بودند که هر کدام عقاید خود را ترویج می‏کردند.

از این گذشته در زمینه هر یک از علوم اسلامی نیز در میان دانشمندان آن علم اختلاف نظر پدید می‏آمد، مثلاً در علم قرائت قرآن، تفسیر، حدیث، فقه، و علم کلام[۱۹۳] بحث ها و مناقشات داغی در می‏گرفت و هر کس به نحوی نظر می‏داد و از عقیده‏ای طرفداری می‏کرد.

امام صادق (ع) همانند سایر امامان، به شدّت در برابر انحراف غلوّ ایستادگی کردند. باید گفت در طی سال ها تلاش، از زمان امام علی (ع) تا امام باقر (ع) محبوبیتی برای اهل بیت (ع) پدید آمد و نفوذ تشیّع در عراق و برخی از نقاط دیگر، تعمیق یافته بود. جریان غالی از جهاتی خطرناک بود، زیرا نه تنها از درون سبب ایجاد آشفتگی در عقاید شیعه شده و آن را منزوی می‌کرد، بلکه شیعه را در نظر دیگران انسان های بی قید و بند نسبت به فروعات دینی نشان داده و بدبینی همگانی را نسبت به شیعیان به وجود می‌آورد.[۱۹۴]

با نگاهی ساده به کتاب های فرق، این حقیقت آشکار می‌شود که گرچه از لحاظ تقسیم‌بندی فرقه‌ای تشیع، غالی را جداگانه یاد می‌کنند، اما نه تنها بیشتر ارباب فرق و مذاهب بلکه عموم رجالیون اهل سنت تفاوت چندان روشنی بین دسته‌های شیعه نگذاشته و مردم را از پذیرفتن احادیث آنان پرهیز می‌دهند. دست کم یکی از دلایل این بدبینی رسوخ اندیشه‌های غالی در میان شیعیان بوده که با همه تلاش امامان شیعه و بعداً دانشمندان شیعه، آثار آن کمابیش برجای مانده است. نمونه آن رسوخ روایاتی است که در باب تحریف قرآن در برخی از کتاب های حدیثی شیعه موجود بوده و اصل آن از غلات می‌باشد.[۱۹۵]

به هر روی، قیام علمی امام برای تهذیب شیعه و حرکت در جهت نفی غلو و دور کردن شیعیان از جریان غلو، از مهم ترین اقدامات امام صادق (ع) برای حفظ فرهنگ اصیل اسلامی است که امامان مبلغ آن بودند.

در این‌جا مروری بر اقدامات امام در جهت طرد و نفی غالیان، رد دیدگاه های آنها و نیز تکفیر این گروه خواهیم نمود.

از جمله اقدامات امام(ع)، دور کردن شیعیان اصیل از غالیان منحرف بود. بدیهی است وجود ارتباط میان شیعه و غالیان با جاذبه‌های احتمالی موجود در غلات، می‌توانست کسانی از شیعیان را به سوی غلوّ بکشاند، به ویژه که غالیان به دروغ خود را مرتبط با امامان (ع) معرفی کرده و در برابر تکذیب امامان، اظهار می‌کردند که این تکذیب صرفاً از روی تقیه است. این امر در فریب شیعیان ساده دل مؤثر بود.

اعتقاد به نبوت ائمه

اعتقاد به نبوت برخی از امامان معصوم (ع) در میان غلات وجود داشت. امام صادق (ع) در برابر آن می‌فرمود: من قال: من قال إنا أنبیاء فعلیه لعنه الله، و من شک فی ذلک فعلیه لعنه الله‏؛[۱۹۶] کسی که بگوید ما (اهل بیت) نبی هستیم، لعنت خدا بر او باد و کسی که در این امر تردید کند بر او هم لعنت خدا باد.

برخی از غالیان لفظ «اله» را با «امام» یکی گرفته در تأویل آیه: «هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله» اظهار می‌کردند که مقصود از اله زمین، همان امام است. این سخنان بود که سبب شد تا امام صادق (ع) آنها را بدتر از مجوس و یهود و نصارا و مشرکان بخواند.

در روایتی مستند از قول امام صادق (ع) آمده که حضرت با اشاره به اصحاب ابوالخطاب و دیگر غالیان، به «مفضل» فرمودند:

ای مفضل! با غلات نشست و برخاست نکنید، با آنان هم غذا نباشید و همراهشان چیزی ننوشید و با آنان مصافحه نکنید. [۱۹۷]

در روایتی دیگر امام بار دیگر همین مسئله را تأکید کرده فرمود:

ابوالخطاب و اصحابش ملعونند، با معتقدین به مرام او همنشین نشوید، من و پدرانم از او بیزاریم. [۱۹۸]

امام به ویژه نسبت به جوانان شیعه حساسیت زیادتری داشته و می‌فرمودند:

درباره جوانان خویش از این که غلات آنان را فاسد کنند بترسید. غلات بدترین دشمنان خدا هستند، عظمت خدا را کوچک کرده و برای بندگان خداوند ادعای ربوبیت می‌کنند. [۱۹۹]

توصیه به عدم همنشینی، تنها با غلات نبود بلکه امام صادق (ع) شیعیان را از نشست و برخاست با هر اهل بدعتی، بر حذر می‌داشت: ایشان می فرمودند:

از همنشینی با اهل بدعت پرهیز کن؛ زیرا باعث رشد و نمو کفر و گمراهی آشکار در قلب می‌شود. [۲۰۰]

امام برای طرد غلات از جامعه شیعه، عقاید آنان را مورد انکار قرار داده و با میزان قرار دادن «کتاب الله» برای سنجش نقل ها و گفته‌های خود، از شیعیان می‌خواست ادعاهای نادرست غلات را نپذیرند.

بنا به نقل شهرستانی، سدیر صیرفی نزد امام (ع) آمد و گفت: جانم به فدای تو باد! شیعیان شما درباره شما اختلاف کرده‌اند، بعضی اظهار می‌کنند که در گوش شما سخن گفته می‌شود؛ بعضی گویند به شما وحی می‌شود؛ بعضی گویند به قلب شما الهام می‌شود؛ بعضی گویند در خواب می‌بینید؛ بعضی گویند به کتب آباء خویش فتوا می دهید. کدام یک را باید اخذ نمود؟

امام فرمود: لا تأخذ بشیء مما یقولون، نحن حجه الله و أمناءه علی خلقه، حلالنا من کتاب الله و حرامنا منه[۲۰۱] آنچه را که گفته شده رها کن، ما حجت خداوند و امین او بر خلق او هستیم، حرام و حلال ما از کتاب خداوند است.

این روایت نشان می‌دهد که به سبب القائات نادرست غالیان، این تصور برای برخی پیش آمده که آیا به راستی ائمه (ع) دین جدیدی آورده و وحی تازه‌ای به آنان می‌شود یا مسئله به گونه دیگری است؟ امام با تأکید بر این که آنان هر چه دارند همان مطالب کتاب الله است از شیعیان می‌خواستند تا از پیروی و پذیرش این عقاید نادرست خودداری کنند.

در روایت دیگری نیز که شهرستانی آورده، فیض بن مختار نزد امام صادق (ع) آمده، می‌گوید: فدایت شوم! این چه اختلافی است که میان شیعیان شما به وجود آمده. من گاه در جمع آنان در کوفه حاضر شده و نزدیک است که به تردید افتم. به مفضل رجوع کرده و آنچه را که سبب آرامش من است نزد او می‌یابم امام فرمودند:

ای عیص ببین! همان طور که گفتی مردم فریفته دروغ بستن بر ما شده‌اند، گویا خداوند این را بر آنان فرض کرده و جز این از آنان نمی‌خواهد. من حدیث برای یکی از آنان می‌گویم، اما او از پیش من نمی‌رود جز آن که آن را بر تأویلی بر خلاف تأویل واقعی معنا می‌کند. ‏[۲۰۲]

این امکان هست که راویان این قبیل اخبار، به ویژه آنها که بر مذاق مذهب سنت بوده‌اند، مطالبی از خود بر آنها افزوده باشند؛ اما به هر روی نشان می‌دهد که نفوذ غلات وجهه امامان (ع) را در جامعه اسلامی آسیب پذیر کرده و برای شمار زیادی این قبیل پرسش ها مطرح شده است.

اعتقاد به مهدویت ائمه

اعتقاد به مهدویت امام باقر (ع) از جمله اعتقاد برخی از غالیان بود که از سوی امام صادق (ع) مورد انکار قرار گرفت.[۲۰۳]

اعتقاد به الوهیت ائمه

لبه تیز برخورد امام با غالیان عقایدی بود که ضمن آنها، کوشش می‌شد تا جنبه‌ای از «الوهیت» به امامان نسبت داده شود. آن حضرت می‌فرمود: لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَالَ فِینَا مَا لَا نَقُولُهُ فِی أَنْفُسِنَا وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ أَزَالَنَا عَنِ الْعُبُودِیَّهِ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَنَا وَ إِلَیْهِ مَآبُنَا وَ مَعَادُنَا وَ بِیَدِهِ نَوَاصِینَا؛[۲۰۴] لعنت خداوند بر کسی که چیزی در حق ما بگوید که ما خود نگفته‌ایم، لعنت خداوند بر کسی که ما را از عبودیت برای خدایی که ما را خلق کرده و بازگشت ما به سوی او و سرنوشت ما در ید قدرت او است، جدا سازد.

آنچه را که از ما روایت می‌کنند جز آن که موافق قول خدا و رسول بوده و یا شاهدی از سخنان پیشین ما بر آنها داشته باشید نپذیرید. مغیره بن سعید که خداوند او را لعنت کند، در کتب پدرم احادیثی را وارد کرد که هرگز از پدرم نبود. از خداوند بترسید و آنچه را که از ما نقل کرده و مخالف قول خدا و پیامبر ما است نپذیرید. ما وقتی حدیثی نقل می کنیم می‌گوییم: خداوند یا رسول او فرموده است.

در مواردی دیگری نیز از این حرکت زشت غلات که در روایت فوق آمده، یاد شده و مقصود از کتاب ها که در روایت بالا آمده روشن شده است. امام صادق (ع) می‌فرماید: مغیره کتاب‌هایی که اصحاب امام باقر (ع) می‌نوشتند، به بهانه خواندن، آنها را به خانه خویش می‌برده..

در روایت دیگری آمده که حضرت فرمودند:

خداوند غلات و مفوضه را لعنت کند. آنها عصیان پروردگار را کوچک شمردند، به خدا کافر شدند و شرک ورزیدند و گمراه شدند و گمراه کردند، تا از اجرای احکام الهی و ادای حقوق فرار کنند. [۲۰۵]

تکفیر افراد بر اساس انکار امور بدیهی و ضروری اسلام، مورد قبول فقهای اسلام بوده است. این امر، به شرط آن که در مجرای طبیعی خود به کار گرفته شود، می‌تواند با بخشی از انحرافات مقابله کند. امام کوشید تا با تکفیر غلات آنان را از جامعه مسلمانان طرد کرده و حوزه فکری شیعه را از آلودگی‌های آنان به طور کامل رهایی بخشد.

نمادین کردن مفاهیم دینی

یکی از اقدامات تأویل گرایانه غالیان، نمادین کردن مفاهیم دینی بود، به طوری که آن مفاهیم از معانی اصلی خویش جدا شده و در حول و حوش یک معنای دیگری اصالت خویش را از دست می‌داد. امام صادق (ع) ضمن نامه‌ای به ابوالخطاب که از جمله رؤسای غلات بود، نوشتند: شنیده‌ام که گفته‌ای زنا، خمر، نماز، روزه، فواحش، مردانی به این نام ها هستند. این گونه نیست که تو می‌گویی، ما اصل حق بوده و فروع حق طاعت خدا است، دشمنان ما اصل شر، و فروع آنها همان فواحش و زشتی ها است. [۲۰۶]

در روایت دیگری امام فرمود: … لعنت خدا و ملائکه و تمامی مردم بر ابوالخطاب باد. من شهادت می‌دهم که او کافر، فاسق و مشرک است.[۲۰۷] در جای دیگری امام به غلات فرمود: به‌ درگاه باری تعالی توبه کنید شما فاسق، کافر و مشرک هستید. [۲۰۸] تکفیر صریح امام نسبت به غلات، راه را بر هر گونه ادعای دروغینی که غلات داشتند و اظهار می‌کردند که امام صادق (ع) تنها با تقیه با آنان رفتار می‌کند، می‌بست. چنین برخوردی، آن هم با این صراحت، سبب می‌شد تا شیعیان مراوده خویش را به کلی با غلات قطع کنند.

از جمله زمینه‌هایی که سبب نشر افکار غالیان شد، این بود که پیروان خود را به سوی رهایی از بند «عمل به فروعات فقهی» و احیاناً «محرمات شرعی» دعوت می‌کردند. آنها از قول امام صادق (ع) نقل می‌کردند که: «هر کس امام را شناخت هر کاری که بخواهد می‌تواند انجام دهد». امام در پاسخ به این شبهه فرمود:

من گفتم: وقتی (امام را) شناختی، آنچه از اعمال نیک، کم و زیاد، می‌خواهی انجام بده.[۲۰۹] این معرفت است که سبب قبولی اعمال تو می‌شود. منظور امام، بیان اصل مهمی بود که شیعیان به آن معتقد بودند و آن این که احکام تابع امر ولایت است و اگر ولایت نباشد انجام آن اعمال نیز بدون ولایت ثمری ندارد. غالیان این عقیده را بر غیر معنای اصلی آن تأویل کرده بودند. بی عملی غالیان سبب شده بود تا شیعیان در شناخت آنان همین رعایت احکام فقهی را ملاک قرار داده و فرد غالی را از غیر آن تشخیص دهند.[۲۱۰] تأکید امامان (ع) بر عمل به احکام شرعی در روایات، به نوعی تکذیب غالیان است. تعبیرهایی نظیر « إِنَّمَا شِیعَتُنَا مَنْ أَطَاعَ اللَّه‏» و یا « لَا تُنَالُ وَلَایَتُنَا إِلَّا بِالْوَرَع‏»[۲۱۱] از این قبیل است.

تأثیر حماقت را نیز در پیدایش غلات نباید نادیده گرفت.[۲۱۲] این در حالی است که دنیا طلبی و جذب مرید برای کسانی از غلات که مدعی نیابت از ائمه بودند و آنان را به مقام الوهیت می‌رسانند تا خود را نبی آنان معرفی کنند، تأثیر مهمی در پیدایش غلات داشته است. امام صادق (ع) می‌فرمود:

مردم ولع در دروغ بستن بر ما دارند… من برای یکی از آنها حدیث نقل می‌کنم و او از نزد من بیرون نرفته آن را بر غیر معنای اصلی آن تأویل می‌کند. آنها در طلب حدیث و دوستی ما، طالب چیزی که نزد خداوند است نیستند، بلکه در پی دنیا طلبی خویش‌اند. [۲۱۳]

امام برای آن که شیعیان بتوانند قدرت نقد احادیث متعارض را، که بسیاری از آنها ساخته غالیان بود، پیدا کنند، قرآن را به عنوان ملاک معین کردند. از جمله فرمودند:

آنچه را که از ما روایت می‌کنند جز آن که موافق قول خدا و رسول بوده و یا شاهدی از سخنان پیشین ما بر آنها داشته باشید نپذیرید. مغیره بن سعید که خداوند او را لعنت کند، در کتب پدرم احادیثی را وارد کرد که هرگز از پدرم نبود. از خداوند بترسید و آنچه را که از ما نقل کرده ومخالف قول خدا و پیامبر ماست نپذیرید. ما وقتی حدیثی نقل می کنیم می‌گوییم: خداوند یا رسول او فرموده است. [۲۱۴]

در مواردی دیگری نیز از این حرکت زشت غلات که در روایت فوق آمده، یاد شده و مقصود از کتاب‌ها که در روایت بالا آمده روشن شده است. امام صادق (ع) می‌فرماید: مغیره کتاب‌هایی که اصحاب امام باقر (ع) می‌نوشتند، به بهانه خواندن، آنها رابه خانه خویش می‌برده… او احادیثی در کفر و زندقه: به این کتاب ها وارد می‌کرد و به پدرم نسبت می‌داد و آن کتاب ها را به اصحاب باز می‌گرداند. امام می‌فرمود: آنچه از غلو در کتابهای اصحاب پدرم هست، مطالبی است که مغیره وارد آن کتابها کرده است. [۲۱۵] با این حرکت صحیح امام صادق (ع) شیعیان اصیل از غلو رهایی یافتند. اما متأسفانه اثرات نامطلوب آن در جلوگیری از رشد بیشتر شیعه باقی ماند. ابوحنیفه به خاطر وجود غلو، به اصحابش گفته بود که حدیث غدیر را نقل نکنند.[۲۱۶] گرچه این کار بسیار ناپسندی در عالم نقل حدیث است، اما نشان می‌دهد که جریان غلو چه ضرری حتی بر نقل صحیح‌ترین روایات فضائل امیرالمؤمنین (ع) داشته است.

وقایع و اثرات پس از امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

امامت پس از امام صادق (ع)

اختلافی که معمولاً میان شیعیان پدید می‌آمد، ناشی از تعیین امامت امام بعدی بود. گاهی بنا به دلایل سیاسی، از جمله به دلیل وحشتی که از حاکمیت عباسیان وجود داشت، امام برای بسیاری از شیعیان خود ناشناخته می‌ماند؛ زیرا امکان آن بود که اگر به صورت صریح، امامت امامی معیّن می‌شد، از ناحیه خلفا تحت فشار قرار گیرد. شدّت اختناق منصور دربارۀ علویان، به ویژه امام صادق (ع) که عظمت فراوانی در جامعه کسب کرده بود سبب شد تا سردرگمی خاصی میان برخی از شیعیان، نسبت به رهبری آینده، به وجود آید. دعوت و جذب شیعیان آن حضرت از طرف بعضی از فرزندان امام صادق (ع) (که به ناحق داعیه امامت داشتند) و بهره‌گیری آنان از این فرصت، مزید بر علت می‌شد. پراکندگی شیعیان نیز خود مشکل دیگری بود؛ زیرا آنها در شهرهای دور و نزدیک زندگی می‌کردند و کسب اطمینان درباره امام واقعی برای آنان کار دشواری بود. امام صادق (ع) برای این که جانشینش مشخص نشود، افزون بر دو فرزند خود، امام کاظم (ع) و عبدالله، منصور عباسی را نیز وصی خود قرار داد.[۲۱۷]

این عوامل دست به دست هم می داد و در ایجاد انشعاب میان شیعیان پس از شهادت هر امامی تأثیر زیادی بر جای می گذاشت. به همین ترتیب، این انشعاب پس از رحلت امام صادق (ع) نیز رخ داد.[۲۱۸]

نکته دیگری که در زمان امام صادق (ع) وجود داشت و کسانی از آن بهره بردند، مسئله اسماعیل بن جعفر بن محمد (ع) بود. از آن‌جا که او فرزند بزرگ‌تر امام صادق (ع) بود، بسیاری از شیعیان گمان می‌کردند که رهبری آینده شیعه از آن او خواهد بود. وی در حیات پدر وفات کرد و به طوری که در روایت آمده، امام صادق (ع) اصرار داشتند تا شیعیان با دیدن جنازه او به مرگش یقین کنند. با این حال عده‌ای، پس از آن حضرت با داعیه مهدویت اسماعیل و یا بهانه‌ای دیگر، فرقه‌ای به ‌نام خطابیه، باطنیّه یا اسماعیلیّه در شیعه به وجود آوردند. درباره اسماعیل، نکته مهم این است که ـ به احتمال ـ مطرح شدن او به عنوان رهبر و امام شیعیان پس از پدر، جنبه سیاسی داشته و طبعاً بزرگ‌تر بودن او نیز در این امر مؤثر بوده است؛ به ویژه که امام صادق (ع) تا آخرین روزهای زندگی خویش از تعیین صریح جانشین خودداری می‌کرد. باید گفت که این امر با نقل هایی که در آنها آمده است که امام صادق (ع) از آغاز امام کاظم (ع) را به برخی از خواص اصحاب، به عنوان جانشین خود معرفی کرد[۲۱۹] منافاتی ندارد.

این روایات از طرق مختلف نقل شده است. به عنوان نمونه در روایتی از فیض بن مختار آمده است که روزی نزد امام صادق (ع) بوده و آن حضرت در ضمن برخوردی که پیش آمد به وی تصریح کرد که اسماعیل جانشین او نیست. فیض می‌گوید: عرض کردم: ما شکی نداشتیم که مردم (شیعه) پس از شما به سراغ او خواهند رفت. آن‌گاه در ادامه روایت آمده است که امام، فرزندش موسی را به عنوان جانشین خود به وی معرفی کرد.[۲۲۰]

اسحاق بن عمّار صَیرَفی نیز می‌گوید: نزد امام صادق (ع) اشاره به امامت اسماعیل پس از آن حضرت نمودم و امام انکار فرمودند.[۲۲۱] در روایت دیگری آمده: ولید بن صبیح به امام صادق (ع) عرض کرد: عبدالجلیل به من گفته که شما اسماعیل را وصی خود قرار داده‌اید. امام این مطلب را انکار کرده و امام کاظم را به او معرفی فرمود.[۲۲۲]

به همین دلیل بود که امام صادق (ع) پس از آن که اسماعیل درگذشت، اصرار داشت که شیعیان مرگ او را با اطمینان خاطر بپذیرند؛ زیرا تصور زنده بودن وی ـ با توجه به سوابق اعتقاد به مهدویت که در میان برخی از غلات شیعه ترویج شده بود ـ خطر پیدایش فرقه جدید را در میان شیعه به دنبال داشت و اصرار امام صادق (ع) بر مرگ اسماعیل نیز برای جلوگیری از همین انحراف بود.

در روایت دیگری از زراره نقل شده که، در خانه امام صادق (ع) بودم که حضرت به من دستور داد تا داود بن کثیر رقّی، حَمران، ابوبصیر و مُفَضَّل بن عمر را پیش آن حضرت حاضر کنم. پس از آن که نامبردگان حاضر شدند، پشت سر آنان افراد دیگری هم به تدریج وارد شدند. بعد از آن که تعداد حاضران به سی نفر رسید امام فرمود: «ای داود روانداز را از روی اسماعیل بردار.» او روانداز را از روی اسماعیل کنار زد. امام پرسید: «ای داود آیا او زنده است یا مرده»؟ داود گفت: او مرده است. سپس حاضران به دستور امام، یکی پس از دیگری جسد او را دیده و اعتراف به مرگ وی نمودند. امام بار دیگر این کار را تکرار فرموده تا این که او را به قبرستان آوردند و موقعی که می‌خواستند او را در لحد بگذارند، امام افراد را واداشت تا به مرگ او شهادت دهند؛ آن‌گاه به موسی بن جعفر (ع) به عنوان امام پس از خود تأکید فرمود.[۲۲۳]

شیخ مفید می‌نویسد:

روایت شده که امام صادق (ع) در مرگ اسماعیل به شدت گریست و اندوه عظیمی او را فرا گرفت و بدون کفش و رداء جلو تابوت او راه افتاد و چندین بار دستور داد تابوت را بر زمین بگذارند و هر مرتبه صورت او را می‌گشود و به آن نگاه می‌کرد؛ منظورش از این کار آن بود که حتمیت در گذشت او را برای کسانی که اسماعیل را جانشین پدرش می‌دانستند ثابت کرده و در عین حال، در حیات خود این شبهه را از میان بردارد.[۲۲۴] از روایاتی که سردرگمی برخی از شیعیان را در این باره نشان می‌دهد، روایتی است از هشام بن سالم که می‌گوید: همراه مؤمن الطاق در مدینه بودیم که دیدیم شماری بر در خانه عبدالله بن جعفر بن محمد گرد آمده‌اند. ما مسائلی از عبدالله درباره زکات پرسیدیم؛ ولی او جواب صحیحی به ما نداد. آن‌گاه بیرون آمدیم و نمی‌دانستیم از فرقه‌های مُرجِئه، قَدَریه، زیدیه، معتزله، خوارج کدام یک را قبول کنیم. در این حال شیخی را دیدیم که او را نمی‌شناختیم. فکر کردیم جاسوسی از جاسوسان منصور است ـ که در مدینه به منظور شناسایی شیعیان جعفر بن محمد در میان آنها نفوذ کرده بودند ـ ولی بر خلاف این احتمال، او ما را به خانه ابوالحسن موسی بن جعفر (ع) برد. هنوز در آن‌جا بودیم که فُضَیل و ابوبصیر وارد شده، پرسش‌هایی نمودند و بر امامت وی یقین حاصل کردند. آن‌گاه مردم از هر سو دسته دسته می‌آمدند، جز گروه عمار ساباطی و نیز شمار بسیار اندکی که عبدالله بن جعفر را قبول داشتند.[۲۲۵]

آنچه در روایت بالا جلب توجه می‌کند این است که شیعیان کسانی نبودند که بدون تحقیق، هر کسی را که داعیه وصایت و امامت داشت، بپذیرند بلکه با طرح سؤالات خاصی، دانش او را ارزیابی می‌کردند و آن‌گاه که در امامت وی از ناحیه علمی به یقین می‌رسیدند، او را به وصایت می‌پذیرفتند. روایت بالا این دقّت و کنجکاوی را، هم درباره هشام و هم درباره فُضَیل و ابوبصیر نشان می‌دهد. همچنین به تهدیدهایی اشاره دارد که از سوی منصور متوجه شیعیان امام صادق (ع) بود.

نوبختی نیز در فِرَق الشیعه[۲۲۶] آورده است؛ شیعیان، عبدالله بن جعفر را ـ که مشهور به عبدالله افطح بود و به همین سبب گروندگان به او را فطحیه نامیده‌اند[۲۲۷]- به وسیله طرح بعضی از مسائل حلال و حرام درباره نماز و زکات و جز آن آزموده و چون دانشی پیش وی نیافتند از او روی برتافتند.. در این نقل و روایات دیگری، اشاره به گرایش عبدالله، از نظر عقیدتی، به مرجئه شده است.[۲۲۸]

نوبختی انشعاب شیعه را پس از رحلت امام صادق (ع) به شش فرقه بدین ترتیب بر می‌شمارد:

۱٫ کسانی که معتقد بر مهدویت امام صادق (ع) بودند.

۲٫ اسماعیلیه خالصه که هنوز بر زنده بودن اسماعیل اصرار می‌ورزیدند.

۳٫ آنان که به امامت محمد فرزند اسماعیل اعتقاد داشتند.[۲۲۹]

۴٫ دسته‌ای که به امامت محمد بن جعفر معروف به دیباج معتقد بودند.

۵٫ گروهی که امامت عبدالله افطح را قبول داشتند.

نوبختی در تعلیل گرایش به سوی عبدالله افطح می‌گوید: شیعیان به استناد حدیثی که به امام صادق (ع) استناد می دادند: «امامت برای بزرگترین فرزند امام قبلی است»[۲۳۰]به سراغ او رفتند اما وقتی از پاسخ به پرسش هایشان بر نیامد رهایش کردند. وی می‌نویسد: در ابتدا بسیاری از مشایخ شیعه به سراغ او رفتند. عبدالله حدود ۷۰ روز پس از وفات امام صادق (ع) بدرود حیات گفت و هیچ فرزند پسری از خود باقی نگذاشت و پیروان او ناچار همگی از اعتقاد به امامت وی برگشته و به امامت موسی بن جعفر (ع) گرویدند. گرچه شماری از آنان در همان دوران حیات عبدالله به سوی امام موسی کاظم (ع) بازگشته بودند.

۶٫ کسانی که به امامت موسی بن جعفر (ع) اعتقاد داشتند.

از میان شیعیان افرادی چون هِشام بن سالم، عبدالله بن ابی یَعفور،[۲۳۱] عمربن یزید بَیّاع السابِری، محمدبن نُعمان، مؤمن طاق، عُبیدبن زراره، جَمیل بن درّ‏ّاج، ابان بن تَغْلِب و هشام بن حَکَم که از بزرگان آنان و اهل علم و نظر و از فقهای شیعه به حساب می‌آمدند، امامت موسی بن جعفر (ع) را پذیرفتند. تنها کسانی که به امامت وی نگرویدند تنها عبدالله بن بُکَیر بن اَعیَن و دیگری عمار بن موسی ساباطی بود.[۲۳۲]مرحوم طَبرسی در اعلام الوری، انشعابات پیدا شده در میان شیعیان امام صادق (ع) پس از آن حضرت را آورده و دلایل گرایش آنان را نیز ذکر کرده است.[۲۳۳]

جانشین امام صادق (ع)

برای تبیین موضوع، نخست باید بدانیم که تمام شیعیان، امامت را مختص به اهل بیت پیامبر اکرم (ص) دانسته و با توجه به قراین و شواهدی که در رأس آنها، نص امام قبلی و نیز اطلاعات علمی گستردۀ امام و برآمدن از عهده پرسش های مردم بود، امام زمان خویش را شناسایی کردند. با توجه به این که حاکمان ستمکار، امامان معصوم را، همواره در فشارها و تنگناها قرار داده و برای از بین بردن آنان، تلاش می نمودند، طبیعی بود که ائمه معصوم نتوانند، منویات و سفارش های خود را کاملاً علنی و بدون پرده در اختیار عموم قرار داده و در برخی زمان ها، حتی مسئله امام بعد از خود را صریحا آشکار نمایند که همین موضوع، موجب پدیدار شدن برخی اختلافات و انشعابات در جامعه شیعه شد که البته به مرور زمان، حقیقت برای آنانی که در جست‌وجوی آن بودند، پدیدار می شد.

شرایط خاص زمان امام صادق (ع)

بنی عباس از طرفی، با شعار حمایت از اهل بیت پیامبر (ص)، قدرت را به دست گرفته بودند و نمی توانستند برخورد بسیار خشنی با ائمه داشته باشند و از طرفی با توجه به این که در صدد تحکیم پایه های حکومت خویش بوده و حضور فعالانه امامان را در جامعه، مطابق امیال و اهداف خود نمی یافتند، رفتار دو پهلویی نسبت به این بزرگواران در پیش گرفتند، به نحوی که در ظاهر، احترام آنان را تا حدودی نگه داشته، امّا همواره در صدد ریشه کن نمودن آنان بودند، در این موقعیت زمانی، اگر جانشین امام ششم (ع)، رسماً و به طور علنی به شیعیان اعلام می شد، خطر تهدید جانی ایشان، از جانب خلافت نوظهور عباسیان، دور از انتظار نبود. بدین ترتیب؛ همان گونه که پیامبری حضرت موسی (ع)، در زمان حضور در دربار فرعون مخفی ماند؛ امامت امام هفتم نیز ابتدا در پرده ای از ابهام باقی مانده و به دلیل همین مخفی کاری بود که گروهی از شیعیان، با توجه به برخی قرائن، یکی از فرزندان امام صادق (ع) را امام بعدی پنداشتند، بدون آن که نصّ خاصی از جانب آن حضرت، در ارتباط با آن فرزند ایشان شنیده باشند.

شیعیان احتمال می دادند که امام هفتم، یکی از این سه فرزند امام صادق (ع) باشند:[۲۳۴]

۱٫ اسماعیل

۲٫ عبدالله افطح

۳٫ امام موسی کاظم (ع)

و همین اختلاف نظر، موجب بروز جریاناتی در شیعه شد که اکنون به آن می پردازیم:

۱٫ جریانی با محوریت اسماعیل، بزرگ ترین فرزند امام صادق (ع) بود و بسیاری از شیعیان، گمان می بردند که طبق روال معمول که فرزند بزرگ‌تر به جای پدر می نشیند، او نیز جانشین پدرش خواهد شد!

بر همین اساس، پرسش هایی نیز از امام صادق (ع) انجام می شد که ایشان به دلیل همان شرایطی که بیان شد؛ پاسخ صریحی ارائه نمی فرمودند، بلکه با اشاره و کنایه مطالبی را اظهار می داشتند که به یک مورد آن اشاره می نماییم: مفضل بن مرثد روایت می نماید: هنگامی که اسماعیل هنوز زنده بود، از امام صادق (ع) پرسیدم: آیا خداوند، اطاعت از اسماعیل را همانند پدرانش بر ما واجب نموده است (یعنی او امام بعدی ماست)؟! ایشان پاسخ دادند که کار به این جا نمی رسد! من گمان نمودم که امام ششم از من تقیه نموده که پاسخ دقیق را به من نداده، اما مدّتی نگذشت که اسماعیل از دنیا رفت و متوجه منظور امام شدم.[۲۳۵]

بعد از رحلت اسماعیل، امام صادق (ع) تلاش نمودند که هرگونه شک و شبهه ای را در مورد وفات او از بین ببرند،[۲۳۶] اما جمعی از شیعیان جاهل و تعدادی از دشمنان دوست نما؛ نمی پذیرفتند که ممکن است سلسله امامت، از طریق فرزند دیگری غیر از اسماعیل، ادامه یابد و به همین دلیل، بعد از وفات امام ششم (ع)، نظرات متفاوتی را در این زمینه، ابراز نمودند، بدین ترتیب:

۱–۱٫ گروهی معتقد بودند که اسماعیل وفات ننموده، بلکه پدرشان به دلیل حفظ جان او، صحنه سازی نموده، تا او را از گزند دشمنان مصون نگه دارد.

۲–۱٫ عده ای نیز معتقد بودند که اسماعیل واقعا از دنیا رفته، امّا قبل از وفاتش، فرزند خود محمد بن اسماعیل را به جانشینی خود انتخاب نموده است! این گروه که در آن زمان، “مبارکیه” نام داشتند و سپس “قرامطه” که یکی از جریان های قدرتمند سیاسی در قرن های بعد بودند، به دلایلی، این مذهب را مبنای کار خود قرار دادند و عملاً همان ها بودند که اعتقاد به امامت اسماعیل را بعد از این که دیگر طرفداری نداشت، بار دیگر در جامعه، احیا نمودند.

۳–۱٫ برخی از اسماعیلیه نیز، محمد بن اسماعیل را امام هفتم در نظر گرفتند، اما با توجه به این که وصیت اسماعیل به امامت او با توجه به زنده بودن امام ششم (ع)؛ معنایی نداشت، امامت او را بر طبق وصیتی از پدر بزرگش امام صادق (ع) و نه سفارشی از جانب پدرش اسماعیل می دانستند.[۲۳۷]

بعد از آشنایی مختصر با چگونگی ایجاد فرقۀ اسماعیلیه، باید بیان داشت که بعد از محمد بن اسماعیل، تا یک قرن بعد از آن، هیچ فعالیتی از این فرقه مشاهده نشده است،[۲۳۸] و تنها با ظهور قرامطه کوفه و بحرین که بیش از آن که گروهی مذهبی باشند، جمعیتی سیاسی ارزیابی می شدند، بار دیگر نام محمد بن اسماعیل بر سر زبان ها افتاده و عنوان “قائم” برای او به کار برده می شد و در زمان های بعد، گروه هایی؛ مانند فاطمیان مصر و دروزیان نیز به این عقیده متمایل شده اند. بر این اساس، شکل گیری مذهب “اسماعیلیه” از مبانی مشخصی برخوردار نبوده و از تداوم و انسجام نیز برخوردار نیست که در این زمینه می توان به کتب تفصیلی نگاشته شده در این زمینه مراجعه نمود.

۲٫ جریان دوم؛ محور عبدالله افطح؛ فرزند بعدی امام صادق (ع)؛ که از اسماعیل کوچک تر و از امام کاظم (ع) بزرگ تر بود، شکل گرفت. ممکن است همان ذهنیتی که در میان شیعیان وجود داشت مبنی بر این که بعد از رحلت یک امام، فرزند بزرگ تر او، جانشین پدرش خواهد شد، در شکل گیری این جریان که به “فطحیه” نامیده می شد، تأثیر گذار بود! خود عبدالله نیز چندان بی میل نبود که به عنوان امام هفتم شناخته شود،[۲۳۹] اما بعد از طرح پرسش هایی دینی از او که نتوانست از عهدۀ پاسخ گویی آنها برآید و نیز دیدن رفتارهایی از ایشان که سزاوار مقام امامت نبود و داشتن عیبی که امام باید از آن مبرّا باشد، گروه بسیاری از آن شیعیانی که گرد او جمع شده بودند، از اعتقاد خود نسبت به امامتش دست کشیده و با توجه به روایاتی که بیان می نمود؛ امامت بعد از امام حسن (ع) و امام حسین (ع)، دیگر به دو برادر نخواهد رسید، تنها به امامت امام موسی کاظم (ع) گردن نهاده و متوجه اشتباه قبلی خود شدند. دیری نپایید که بعد از هفتاد روز، عبدالله دار فانی را وداع گفته و تعداد اندکی نیز که هنوز معتقد به امامتش بودند، به جمع دیگر شیعیان پیوستند. امام صادق (ع)، با پیش بینی این وقایع، خطاب به فرزندش؛ امام هفتم (ع) توصیه ای فرمودند مبنی بر این که برادرت بعد از من، خود را جانشین من معرفی خواهد نمود و ادعای امامت خود را مطرح خواهد ساخت! فرزندم! تو در این زمینه، با او کوچک ترین گفت و گو و درگیری نداشته باش؛ زیرا او اولین شخصی است که از خانواده ام رحلت نموده و به من خواهد پیوست.[۲۴۰] همان گونه که مشاهده شد، عبدالله طی این هفتاد روز، امام نبوده، بلکه تنها ادعای امامت کرده که آن هم با مرگ زود هنگام او، خود به خود منتفی شد و اکنون نیز دیگر کسی پیرو این مکتب نبوده و معتقد به امامت عبدالله نیست و طبیعتاً بحث در ارتباط با آن نیز بی فایده خواهد بود.

۳٫ جریان سوم و یا همان جریان اصیل شیعه، از ابتدا و یا در نهایت، پیرامون امام کاظم (ع) گردهم آمدند و دلیلش آن بود که هر چند امام صادق (ع) موضوع جانشینی خود را برای تمام شیعیان علنی نفرموده بودند و به گونه ای عمل نمودند که دشمنان دچار تردید شده و نتوانند اقدامی به عمل آورند، اما سفارشات مخصوص و سرّی امام صادق (ع) به برخی از شیعیان، پیرامون امامت امام کاظم (ع)[۲۴۱] و نیز قرائن و شواهدی که بعد از رحلتشان پدیدار شد، برای بیشتر شیعیان شکی باقی نگذاشت که امام هفتم، همان امام کاظم (ع) هستند و نکتۀ اساسی ابهامات به وجود آمده، شرایط موجود آن زمان بوده است.

اکنون برای شناخت بهتر آن دوره و توطئه های خلیفه وقت (منصور دوانیقی)؛ برای به قتل رساندن امام هفتم، به دو روایت اشاره می نماییم که از دلایل امامت امام کاظم (ع) نیز به شمار می آید:

اول: ابو ایوب نحوی که یکی از درباریان منصور حاکم وقت بنی عباس بود، نقل می نماید که نیمه شبی، منصور مرا نزد خود فراخواند. من هم روانه شده و او را دیدم که بر صندلی نشسته و نامه ای را با استفاده از نور شمع می خواند و هنگامی که به او سلام نمودم، در حالی که می گریست!، نامه را به سمت من انداخته و به من گفت که این نامه محمد بن سلیمان (حاکم مدینه) است که خبر وفات جعفر بن محمد (ع) را به من داده است … آیا دیگر، می توان شخصی همانند او را یافت؟! (اما با این وجود و با این که بسیار ابراز ناراحتی می نمود)، به من گفت که جواب نامه حاکم مدینه را این گونه بنگارم:

“اگر او (امام ششم) فرد مشخصی را به عنوان وصی خود قرار داده، او را نزد خویش بخوان و گردنش را بزن!” اما مجدّداً جواب نامه از طرف حاکم مدینه برگشت که “ایشان پنج نفر را وصی خود قرار داده است که یکی از آنها خود شما، خلیفه عباسی بوده و یکی دیگر هم من هستم! و سه نفر دیگر عبارت اند از: همسرش حمیده و دو فرزندش عبدالله و موسی![۲۴۲]

دوم: این روایت نیز فضای اختناق آمیز آن زمان را بیشتر مشخص می نماید: هشام بن سالم نقل می کند که بعد از رحلت امام ششم (ع)، من و مؤمن طاق[۲۴۳] در مدینه بودیم و مشاهده نمودیم که بیشتر شیعیان، به دلیل روایتی که بیان می داشت: اگر فرزند بزرگ امامی، مشکل نداشته باشد،[۲۴۴] جانشین پدر خویش خواهد شد، عبدالله را به عنوان امام هفتم شناخته بودند! من به همراه رفیقم بر او وارد شده و نمونه ای از پرسش هایی که قبلاً پاسخ آن را از امام صادق (ع) دریافت نموده بودیم، نزد او مطرح ساختیم، ولی او پاسخی بر خلاف پاسخ پدر بزرگوارش ارائه نمود! ما که به شدّت نگران و افسرده شده بودیم، از خانه او بیرون رفته و نمی دانستیم که باید به چه شخص دیگری مراجعه نموده و اندکی نیز در شیعه ماندن خود دچار تردید شدیم و با توجه به وجود اندیشه های مختلف مذهبی، همانند مرجئه، قدریه، معتزله، زیدیه و خوارج و … نمی دانستیم که کدامشان را به عنوان مذهب جدید بپذیریم؟! همین طور حیران و گریان در یکی از کوچه های مدینه نشسته بودیم که پیرمرد ناشناسی، با اشاره دستان خود، مرا به سمت خویش فرا خواند! با توجه به این که خلیفه عباسی منصور دوانیقی؛ جاسوسانی در مدینه گماشته بود تا اطلاع یابند که شیعیان، بعد از امام ششم (ع)، گرد چه شخصی اجتماع می نمایند و سپس با شناختن امام بعدی، او را به قتل برسانند.! من ترسیدم که نکند این پیرمرد ناشناس هم یکی از آن جاسوس ها باشد! به همین دلیل، به رفیق خود گفتم که او تنها به من اشاره نمود و با تو کاری نداشت، پس بهتر است از من فاصله گرفته و خود را بیهوده به کشتن ندهی! رفیقم نیز مقداری از من دور شد و من چون برای خودم راه نجاتی نمی دیدم، به همراه آن پیرمرد، روانه شدم و در طول مسیر، همواره مرگ را روبروی چشمانم می دیدم، تا این که او مرا در کنار خانه امام موسی کاظم (ع) رها نموده و خود به سمتی دیگر روانه شد!

در همین حال، خادمی از منزل امام بیرون آمده و مرا به داخل خانه هدایت نمود و به ناگاه با امام کاظم (ع) مواجه شدم و ایشان بدون مقدمه، تمام آن اندیشه های دینی منحرف که به ذهنم متبادر شده بود را برشمرده و فرمود: به نزد خودم بیا و نیازی نیست که تمایل به آن عقیده های انحرافی پیدا نمایی! پرسیدم: واقعا پدرتان رحلت نموده؟ فرمود: بلی! عرض کردم: امام بعد از او کیست؟ فرمود: اگر خداوند بخواهد تو را به امامت راهنمایی نماید، یقیناً این کار را خواهد کرد! پرسیدم که برادرت عبدالله گمان می نماید که جانشین پدرتان است! فرمود: او با این کار خود تصمیم گرفته که از بندگی خداوند خارج شود! … پرسیدم: شما امام هستید؟ فرمود: من این را نگفتم! پیش خود گفتم که پرسش خود را به شیوه ای دیگر مطرح سازم و عرض نمودم: آیا اکنون امامی بر شما ولایت دارد؟! فرمود: خیر! با شنیدن این حرف و اطمینان به امامت ایشان، بزرگی و هیبتی از او ناگهان به دلم نشست که حتی نسبت به امام ششم (ع) نیز چنین چیزی را احساس ننموده بودم! سپس به ایشان عرض داشتم که آیا می توانم پرسش هایی که نزد پدرتان مطرح می ساختم، از شما نیز بپرسم؟ ایشان جواب مثبت داد، ولی فرمود که خبر آن را پخش نکن؛ زیرا پخش این گونه اخبار، کشته شدن مرا در پی خواهد داشت! سپس از او سؤالاتی پرسیدم و او را همانند دریایی یافتم که هیچ گاه خشک نخواهد شد. عرض نمودم که اکنون، شیعیان با سردرگمی مواجه بوده و در موضوع امامت متحیّرند! شما هم که فرمودید این خبر را پخش نکنم! چگونه می توانم آنان را به سوی شما راهنمایی نمایم؟! ایشان فرمودند که ابتدا می توانی تنها با افراد مطمئن، این موضوع را در میان گذاشته و رازداری را خاطر نشان آنها نمایی و بدان که اگر این موضوع (بدون پشت سر گذاشتن مقدمات لازم) منتشر شود، باعث بریده شدن سرم می گردد و به گلوی خودشان اشاره فرمودند! با شنیدن این سخنان، رفیق خود و افراد برجسته ای همانند فضیل و ابو بصیر را از این ماجرا مطلع نموده و بعد از مدّتی، توجه تمام شیعیان به امام کاظم (ع) معطوف گشت و اطراف عبدالله خالی شد. عبدالله که مرا در این ماجرا مقصّر می دانست، افرادی را اجیر نمود تا به ضرب و شتم من بپردازند … .[۲۴۵]

با توجه به دو روایت فوق و نیز سایر شواهد تاریخی، اعتقاد ما این است که امام صادق (ع) از ابتدا جانشین خویش را می شناختند، اما به دلیل شرایط موجود، شیوه ای را پیش رو قرار دادند که امام هفتم (ع) را از گزند دشمنان محفوظ دارند، دشمنانی که هر لحظه در کمین بودند تا به محض شناخته شدن آن امام، او را از پای درآورند. با تدبیر الهی که امام ششم (ع) مجری آن بودند، این توطئه دشمنان خنثی شد و خلفای عباسی مدّت ها سرگردان بودند که وصی ایشان و امام هفتم کیست و زمانی به خود آمده و متوجه واقعیت شدند که کار از کار گذشته و موقعیت امام کاظم (ع) در میان شیعیان تثبیت شده بود و کشتن ایشان در آن زمان می توانست خطرات مهمی را متوجه حکومت نماید! هرچند که آنان باز هم از اذیت و آزار آن امام دست برنداشته و دائم ایشان را از این زندان به آن زندان منتقل می نموده و در مأموریت الهی ایشان اخلال به عمل می آوردند، اما شیوه ای که امام ششم (ع) اتّخاذ فرمودند، موجب شد که شیعیان، مدّت زمان بیشتری، از توفیق استفاده از امام موسی بن جعفر (ع) برخوردار باشند.

منابعی در این زمینه:

۱٫ شیخ مفید، در کتاب “الفصول المختاره” خود به فرقه های منشعب از شیعه پرداخته و بطلان عقاید آنان را مستدلاً بیان نموده است.[۲۴۶]

۲٫ علامه مجلسی نیز در جلد ۳۷ “بحار الانوار” چنین مباحثی را مطرح نموده است

۳٫ در زمان معاصر، کتاب “بحوث فی الملل و النحل” استاد جعفر سبحانی نیز فرقه های اسلامی، از جمله دو فرقه اسماعیلیه و فطحیه را مورد نقد و بررسی قرار داده است.

۴٫ همچنین در کتاب “دائره المعارف تشیع”[۲۴۷] نیز می توان مطالب مفیدی در ارتباط با انشعابات شیعیان یافت.

لازم به ذکر است؛ به دلیل آن که مذهب فطحیه از همان ابتدا منقرض شده و دیگر هوادارانی برای او وجود ندارد، کمتر کتابی به صورت مستقل بدان پرداخته است، اما به دلیل نقش سیاسی هواداران اسماعیلیه در طول تاریخ و نیز وجود افرادی با این مذهب در حال حاضر، منابع بیشتری را؛ علاوه بر آن چه گفته شد؛ برای تحقیق در خصوص این مذهب می توان یافت که کتاب “تاریخ و عقاید اسماعیلیه”[۲۴۸] یکی از آنها است.

زیارت امام صادق (ع)

(در حال تکمیل)

کتاب شناسی امام صادق (ع)

۱٫ اصحاب امام صادق

علی محدث زاده (۱۳۴۰ـ ۱۳۹۶ق), تهران, کتابخانه مدرسه چهلستون مسجد جامع تهران, ۱۳۷۳, وزیری, ۵۱۲ ص.

۲٫ امام صادق

عبدالمنتظر قدوسیان, تهران, ۱۳۵۳, رقعی, ۵۳ ص.

۳٫ امام صادق

[حسن سعید (۱۳۳۷ـ ۱۴۱۶ق)], تهران, کتابخانه مدرسه چهلستون ۱۳۵۱,جیبی, ۱۶ص.

۴٫ امام صادق مؤسس مذهب جعفری

گروه نویسندگان, تهران, کتابخانه دوشیزگان اسلامی, ۱۳۵۱, رقعی, ۳۰ ص.

۵٫ امام صادق یا قهرمان علم

احمد خدایی, مرودشت, انتشارات ولی عصر, ۱۳۵۰, رقعی, ۲۵ص.

۶ . امام صادق و مذاهب چهارگانه

شیخ اسد حیدر (م۱۴۰۸ق), ترجمه حسن یوسفی اشکوری, تهران, شرکت سهامی انتشار, ۱۳۶۹ش, وزیری, ۴۵۵ ص(ج۱).

۷٫ امام صادق یک شخصیت تاریخی

حسین قاضی, تهران, ۱۳۵۹, ۴۳۲ص.

۸٫ امام جعفر صادق رئیس مذهب شیعه

عبدالامیر فولادزاده, تهران, انتشارات اعلمی, ۱۳۵۹, وزیری, ۳۶ص (مصور, ویژه کودکان).

۹٫ امام جعفر صادق پیشوا و رئیس مذهب

عبدالرحیم عقیقی بخشایشی, قم, انتشارات نسل جوان, ۱۳۶۱, جیبی, ۳۱۹ص.

۱۰٫ امام جعفر صادق

سید کاظم ارفع, تهران, مؤسسه انتشاراتی فیض کاشانی, ۱۳۷۰, رقعی, ۸۹ ص (از سری سیره عملی اهلبیت).

۱۱٫ امام جعفر صادق

گروه نویسندگان مؤسسه البلاغ, ترجمه واحد تدوین و ترجمه, تهران, سازمان تبلیغات اسلامی, ۱۳۶۶, جیبی, ۶۷ص (از سری سرچشمه‌های نور).

۱۲٫ بحر اللئالی (زندگانی حضرت صادق )

میرزا علی اکبر نواب شیرازی, چاپ سوم, شیراز, ۱۳۸۱ق, وزیری, ۵۲۰ص.

۱۳٫ پیشوای ششم امام جعفر صادق

گروه نویسندگان, چاپ مکرر, قم, مؤسسه در راه حق, ۱۳۶۹, رقعی, ۷۸ص (این کتاب به عربی و اردو ترجمه شده است).

۱۴٫ پیشوای صادق

سید علی خامنه ای, چاپ دوم, تهران, انتشارات سید جمال, ۱۳۶۱٫

۱۵٫ تاریخ عصر جعفری, (پیرامون زندگی امام صادق )

ابوالقاسم سحاب (۱۳۰۴ ـ ۱۳۷۶ق), تهران, کتابفروشی اسلامیه, ۱۳۷۴ق, ۲ج.

۱۶٫ ترجمه جلد یازدهم بحار الانوار (قسم دوم) (زنـدگـانی امام صـادق )

محمد باقر مجلسی (۱۰۳۷ـ۱۱۱۰ق), ترجمه موسی خسروی, تهران, کتابفروشی اسلامیه, ۱۳۵۵ش/۱۳۹۶ق, وزیری, ۳۰۰ص.

۱۷٫ حضرت صادق

فضل اللّه کمپانی (م۱۴۱۴ق), تهران, دارالکتب الاسلامیه, ۱۳۵۱, وزیری, ۲۷۱ص.

۱۸٫ حقایق علمی در اسلام (از فرمایشات حضرت امام جعفر صادق)

دورود, شرکت سهامی سیمان فارس و خوزستان, ۱۳۵۳, جیبی, ۲۴ص.

۱۹٫ حکمت صادق (سخنان امام جعفر صادق)

سید محمد باقر برقعی, تهران, کتابفروشی معرفت, ۱۳۳۱٫

۲۰٫ حیاه الصادق یا زندگانی جعفر بن محمد

شیخ محمد محدث خراسانی, مشهد,۱۳۷۹ق, وزیری, ۲۸۰ص.

۲۱٫ خورشید نمی‌میرد (داستان زندگی امام صادق )

رضا شیرازی, چاپ پنجم, تهران, انتشارات پیام آزادی, ۱۳۷۶ش۱۴۱۸/ق, رقعی, ۱۳۶ص (مصوّر, ویژه نوجوانان).

۲۲٫ داستانهایی از امام جعفر صادق

سید عبدالرسول مجیدی, قم, کانون نشر اندیشه‌های اسلامی, ۱۳۷۰ش/۱۴۱۲ق, رقعی, ۱۶۰ص.

۲۳٫ در پیشگاه امام صادق

سید محمد صحفی, دورود, شرکت سیمان فارسیت, ۱۳۵۶, جیبی, ۱۷۶ص (بخشی از این کتاب اقتباس از مغز متفکر جهان شیعه است).

۲۴٫ درسهایی از مکتب امام صادق

سید محمد تقی حکیم, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامی, ۱۳۶۹, رقعی, ۲۱۶ص.

۲۵٫ زندگانی حضرت امام جعفر صادق

حسین عماد زاده (۱۳۲۵ ـ ۱۴۱۰ق), تهران, شرکت سهامی طبع کتاب, ۱۳۳۹, وزیری, ۲ج.

۲۶٫ زندگانی جعفر بن محمد الامام الصادق

عبدالعزیز سیّد الاهل, ترجمه حسین وجدانی, تهران, انتشارات محمدی, ۱۳۳۶, رقعی, ۲۱۶ص.

۲۷٫ زندگی و سیمای امام جعفر صادق

سید محمد تقی مدرسی, ترجمه محمد صادق شریعت, تهران, مؤسسه انصارالحسین ۱۳۷۰, وزیری, ۷۰ص.

۲۸٫ شخصیت حضرت صادق

احمد مغنیه, ترجمه سید جعفر غضبان, چاپ سوّم, تهران, انتشارات اردیبهشت, ۱۳۶۰, رقعی, ۲۲۳ص.

۲۹٫ شرح زندگانی و سخنان ششمین امام شیعیان, جعفر بن محمد الصادق

تهیه و تدوین: علی پناه, تهران, انتشارات فروغی, ۱۳۵۸, رقعی, ۲۰۸ص.

۳۰٫ شیوه خداشناسی از دیدگاه امام صادق

تهران, واحد فرهنگی بنیاد شهید, ۱۳۶۱, رقعی, ۶۷ص.

۳۱٫ صادق آل محمد

محمود منشی, چاپ دوم, تهران, انتشارات اشرفی, ۱۳۵۷, وزیری, ۳۷۷ص.

۳۲٫ صفحاتی از زندگانی امام جعفر صادق

محمد حسین مظفر (۱۳۱۲ـ ۱۳۸۹ق), ترجمه سید ابراهیم سیدعلوی, تهران, انتشارات رسالت قلم, ۱۳۶۸, وزیری, ۴۵۲ص.

۳۳٫ طبّ الصادق

محمد خلیلی, ترجمه نصیرالدین امیر صادقی تهرانی, چاپ پنجم, تهران, انتشارات عطایی, ۱۳۴۹, وزیری, ۱۸۳ص.

۳۴٫ کتابنامه امام صادق

رضا استادی, تهران, جامعه الامام الصادق, ۱۴۰۳ق, رقعی, ۷۹ص.

۳۵٫ گنج حقایق (پانصد سخن از امام صادق)

سید ابوالفضل رضوی قمی, تهران, شرکت سهامی طبع کتاب, ۱۳۷۸ق, جیبی, ۲۸۸ص.

۳۶٫ گوشه‌ای از چهره درخشان امام صادق

گروه نویسندگان, ترجمه محمدرضا انصاری, تهران, انتشارات محمدی, ۱۳۵۷, رقعی, ۱۸۰ص.

۳۷٫ مردان پاک از نظر امام جعفر صادق

شیخ محمد جواد مغنیه (م۱۴۰۰ق) ترجمه مصطفی زمانی (۱۳۵۶ ـ ۱۴۱۰ق), قم, انتشارات پیام اسلام, ۱۳۵۸, جیبی, ۱۶۸ص.

۳۸ . مشعلهای شعله ور (پیام امام صادق به عبداللّه بن جندب)

ترجمه تقی متقی, قم, موسسه دارالحدیث, ۱۳۷۵, رقعی, ۴۱ص.

۳۹٫ معصوم هشتم, حضرت امام جعفر صادق

احمد سیاح, تهران, انتشارات اسلام, جیبی, ۱۳۰ص.

۴۰٫ معصوم هشتم, حضرت امام جعفر صادق

سید مهدی آیت اللهی (دادور), نقاشی, علی مظاهری, تهران, انتشارات جهان آرا, ۱۳۶۸, وزیری, ۳۴ص (مصور, ویژه نوجوانان) (این کتاب به عربی, اردو, ترکی, انگلیسی, فرانسه و تاجیکی ترجمه شده است).

۴۱٫ مغز متفکر جهان شیعه

مرکز مطالعات اسلامی استراسبورک, ترجمه و اقتباس: ذبیح اللّه منصوری (م ۱۴۱۰ق), چاپ ششم, تهران, انتشارات جاویدان, ۱۳۵۹ش۱۴۰۰/ق, وزیری, ۴۷۶ص.

۴۲٫ مفاهیم انسانی از دیدگاه امام صادق

شیخ محمد جواد مغنیه (م۱۴۰۰ق), ترجمه محمد رسول دریایی, تهران, انتشارات اسلامی, ۱۳۵۸, رقعی, ۱۷۴ص.

۴۳٫ منهج الیقین (شرح وصیت امام صادق )

سید علاء الدین محمد حسینی گلستانه اصفهانی (م ۱۱۱۰ق), بمبئی, ۱۳۱۳ق.

۴۴٫ نامه امام جعفر صادق (به عامل اهواز: عبداللّه نجاشی)

ترجمه م.ع, دزفول, کتابفروشی تدین, جیبی, ۴۳ص.

۴۵٫ نامه حضرت صادق به استاندار اهواز

علیرضا مدرس غروی, چاپ دوم, مشهد, ۱۳۵۲, رقعی, ۱۹۹ص.

۴۶٫ نگاهی بر زندگی امام صادق

محمد محمدی اشتهاردی, تهران, نشر مطهر, ۱۳۷۴, رقعی, ۱۴۴ص.

۴۷٫ نور درخشان (پیرامون زندگانی حضرت صادق )

شیخ قوام الدین محمد وشنوی قمی (م۱۴۱۸ق) ترجمه و اضافات: اسماعیل نوروزی, قم, چاپخانه مهر,

۱۳۵۷ش۱۳۹۸/ق, رقعی, ۱۸۴ص.

۴۸٫ وصایای جعفر بن محمد الصادق

بمبئی, ۱۳۰۳ق, ۲۶۸ص. الذریعه, ج۲۵, ص۹۷٫

کتاب‌های خطی فارسی

۱٫ ترجمه (عوالم العلوم): زندگی امام صادق

ملاعبداللّه بن نوراللّه بحرانی اصفهانی, ترجمه سید احمد بن محمد حسینی اردکانی (۱۱۷۵ـ بعد ۱۲۴۲ق).

۲٫ حدایق الجنان (در تاریخ امام جعفر صادق )

محمد حسن بن محمد ابراهیم . رک: نسخه‌های خطی فارسی, ص۴۴۵۲٫

۳٫ زندگانی امام صادق

شیخ ولی اللّه بابلی (۱۲۹۷ـ ۱۳۷۴ق).

۴٫ اللآلی السنیه و الصحیفه الجعفریه

جمع و تألیف و ترجمه: شیخ محمد حسین شریعتمدار تبریزی (م۱۳۲۰ق) (نسخه خطی آن در ۲۲۲ ورقه, در کتابخانه آیت اللّه مرعشی به ش۵۲۲۳ موجود است). فهرست کتابخانه مرعشی, ج۱۴, ص۲۲٫

۵٫ مختصری از زندگانی حضرت صادق

سید محمد رادمنش, رساله فوق لیسانس دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران, ۱۳۳۲, ۷۹ص.

۶٫ منتخب رساله امام جعفر صادق (در چهل فصل و شامل مطالب عرفانی)

حمید غریب (نسخه خطی آن در ۲۸صفحه در یکی از کتابخانه‌های مصر موجود است).

۷٫ نظریات امام جعفر صادق در تعلیم و تربیت

محمد شریفی تهرانی, رساله فوق لیسانس دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران, ۱۳۱۴٫

سایر کتب منتشر شده

ـ گفتار علمی امام جعفر صادق علیه السلام/ علیرضا حسینی معصوم/ هاتف ۱۳۸۱

ـ حضرت امام جعفر صادق(ع)/ سیدمهدی آیت اللهی، علی مظاهری/ جهان آرا ۱۳۸۱

ـ زندگانی چهارده معصوم(ع)، امام جعفر صادق(ع)/ علی نوری/ جهانتاب ۱۳۸۲

ـ حسنیه در مکتب امام جعفر صادق(ع)/ عصمت دانش، محمد سلیمی نیا/ گلشن اندیشه/ ۱۳۸۲

ـ زندگانی حضرت امام جعفر صادق(ع)/ احمد مغنیه، سیدجعفر غضبان/ دنیای کتاب/ ۱۳۸۳

ـ زندگانی حضرت امام جعفر صادق(ع)/ حمیدرضا کفاش – عابد/ ۱۳۸۳

ـ تعبیر خواب ابن سیرین و امام جعفر صادق(ع)/ حبیش بن ابراهیم تفلیسی/ با ترجمه منیژه امیریان/ فرهنگ ماهرخ/ ۱۳۸۳

ـ آخرین بازمانده، مجموعه دوازده قصه از زندگی امام جعفر صادق(ع)/ مسلم ناصری و مرتضی امین/ پیام آزادی/ ۱۳۸۳

ـ داستان زندگی امام جعفر صادق(ع)/ محمدحسین صلواتیان، امیرمهدی مرادحاصل و رضا شیرازی/ پیام نور/ ۱۳۸۳

ـ سیری در زندگانی امام جعفر صادق(ع) صادق الامین/ سیدمحمد صالحی/ معیار اندیشه/ ۱۳۸۴

ـ یکصد و ده حدیث از امام جعفر صادق(ع)/ محمدحسین مجاهد/ فقه/ ۱۳۸۴

ـ مجموعه مقالات منتخب همایش سراسری علم، معرفت و تضارب آرا در مکتب جعفری/ کارور/ ۱۳۸۴

ـ مرد صادق، حضرت امام جعفر صادق(ع)/ مهدی مرادحاصل، شهرام عظیمی/ منادی تربیت ۱۳۸۴

ـ در مکتب احیاگر تشیع امام جعفر صادق(ع)/ علی قائمی امیری/ پیام مقدس/ ۱۳۸۵

ـ امام جعفر صادق(ع)/ فرشته منعمی/ اکرام/ ۱۳۸۵

ـ پیراهن بلند ماه؛ زندگینامه امام جعفر صادق(ع)/ شهرام شفیعی/ مدرسه/ ۱۳۸۵

ـ تعبیر خواب ابن سیرین، امام جعفر صادق(ع)/ دانیال پیغمبر/ حبیش بن ابراهیم تفلیسی، کاظم مطلق/ ارمغان طوبی/ ۱۳۸۵

ـ داستان‌هایی از اخلاق و رفتار امام جعفر صادق(ع)/ علی میرخلف‌زاده/ محمد و آل محمد (ص)/ ۱۳۸۵

ـ برگزیدگان؛ سیری کوتاه در زندگی معصومین، حضرت امام جعفر صادق(ع) تا حضرت امام مهدی(عج)/ مهدی رحیمی/ بنیاد بعثت، مرکز چاپ و نشر/ ۱۳۸۵

ـ مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه منسوب به امام جعفر صادق(ع)/ عبدالرزاق بن محمدهاشم گیلانی با تصحیح رضا مرندی/ پیام حق/ ۱۳۸۵

ـ کتاب توحید مفضل یا خداشناسی از زبان امام جعفر صادق(ع)/ محمد باقر مجلسی/ فقیه/ ۱۳۸۶

ـ چهل حدیث از امام جعفر صادق(ع)؛ گهرهای صادقی/ سیداحمد علوی/ معروف/ ۱۳۸۶

ـ کرامات و مقامات عرفانی امام جعفر صادق(ع)/ سیدعلی حسینی قمی/ نبوغ/ ۱۳۸۶

ـ دریای علوم و معارف؛ امام جعفر صادق(ع)/ سعید قانعی/ چلچله/ ۱۳۸۶

ـ از مدینه تا ملکوت …؛ زندگانی امام جعفر صادق(ع)/ محسن پارسا/ سپیده/ ۱۳۸۶

ـ پرتوی از زندگانی امام صادق(ع)/ نورالله علیدوست خراسانی/ با مقدمه جعفر سبحانی تبریزی/ دفتر نشر فرهنگ اسلامی/ ۱۳۸۶

ـ امام جعفر صادق(ع)/ مهدی وحیدی صدر/ مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)/ ۱۳۸۶

ـ امام جعفر صادق(ع)/ سیدکاظم ارفع، قارونی/ تربت ۱۳۸۶

ـ حضرت امام جعفر صادق(ع)/ احسان قنبری، علی محمدی/ همکلاسی ۱۳۸۶

ـ در مکتب امام جعفر صادق علیه السلام/ محمدحسین نوحه خوان/ مدین ۱۳۸۶

ـ امام جعفر صادق(ع)/ اسماعیل هنرمندنیا، مرجان نیک جاه/ سایه گستر ۱۳۸۷

ـ چهل داستان و چهل حدیث از امام جعفر صادق(ع) / عبدالله صالحی/ مهدی یار/ ۱۳۸۷

ـ مکاتبات امام جعفر صادق (ع) با فرماندار اهواز/ محمدحسین هدایت اهوازی/ روح/ ۱۳۸۷

ـ مجموعه با علی یا علی؛ امام جعفر صادق(ع)/ فریبا کلهر، علیرضا گلدوزیان/ به نشر/ ۱۳۸۷

کتاب‌نامه مدخل امام صادق (ع)

  1. قرآن کریم
  2. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، کتابخانه آیت الله مرعشی، قم، ۱۴۰۴ هـ ق.
  3. شرح نهج البلاغه، دار احیاء الکتب العربیه، قاهره، ۱۹۶۱م.
  4. ابن أبی زینب (نعمانی)، محمد بن ابراهیم، الغیبه، محقق و مصحح غفاری، علی اکبر، نشر صدوق، چاپ اول، تهران، ۱۳۹۷ق.
  5. ابن حیون، نعمان بن محمد، شرح الاخبار فی فضائل الائمه الاطهار(ع)، دارالثقلین، بی جا، ۱۴۱۴ق.
  6. ابن خلکان، احمد بن محمد، وفیات الاعیان، تحقیق دکتر احسان عباس، منشورات الشریف الرضی، چاپ دوم، قم، ۱۳۶۴ ش.
  7. ابن شاکر کتبی، محمد بن شاکر، فوات الوفیات و الذیل علیها، محقق احسان عباس، دارالثقافه، بیروت، ۱۳۵۱ش=۱۹۷۳م.
  8. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‏طالب، دارالاضواء، بیروت، ۱۴۰۵ ق.
  9. ابن عدی، عبدالله بن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال، دارالفکر، بیروت، بی تا.
  10. ابن عماد حنبلی، عبد الحی بن أحمد بن محمد، شذرات الذهب فی أخبار من ذهب، المحقق عبد القادر الأرناؤوط و محمود الأرناؤوط، دار ابن کثیر، بیروت، ۱۴۰۶ق= ۱۹۸۶م.
  11. مفضل بن عمر جعفى کوفى‏، توحید مفضل، ترجمه مجلسی، محمد باقر، کتابخانه صدر، تهران، بی تا.
  12. ابن عنبه، احمد بن علی، عمده الطالب فی انساب آل ابی طالب، مصحح، آل طالقانی، محمد حسن، الحیدریه، نجف اشرف، ۱۳۴۰ق.
  13. ابن ندیم، الفهرست، المکتبه التجاریه الکبری، قاهره، بی تا.
  14. ابو الفرج الأصفهانى، على بن الحسین، تحقیق سید احمد صقر، مقاتل الطالبیین، دار المعرفه، بیروت، بى تا.
  15. إربلى، على بن عیسى، کشف الغمه، چاپ مکتبه بنى هاشمى، تبریز، ۱۳۸۱ ق.
  16. اسد، حیدر، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دارالکتاب العربى، چاپ دوم، بیروت، ۱۳۹۰ق.
  17. یوسفى اشکورى‏، حسن، امام صادق و مذاهب چهارگانه‏، شرکت سهامى انتشار، تهران‏، ۱۳۶۹ ش‏.
  18. امین عاملی، سید محسن، اعیان الشیعه، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۶ق.
  19. امین عاملى،‏ سید محسن،‏ سیره معصومان، ترجمه حجتی کرمانی، علی ، سروش، چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۶ش.
  20. الآبی، نثر الدر، موقع الوراق، بی جا، بی تا.
  21. بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، منشورات مؤسسه الاعلمی‏ للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۴ ق.
  22. کلینی، ‏گزیده کافى، بهبودى،‏ محمد، مرکز انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ اول، تهران، ۱۳۶۳ ش.
  23. پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان، مؤسسه تحقیقاتی و تعلیماتی امام صادق (ع)، چاپ سوم، قم، ۱۳۷۵ ش.
  24. مولانا شیخ حسن کاشی، تاریخ محمّدی، به کوشش رسول جعفریان، کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران، قم، ۱۳۷۷٫
  25. تستری، محمد تقی، قاموس الرجال، مرکز نشر کتاب، تهران، بی تا.
  26. تستری، محمد تقی، قاموس الرجال، دفتر انتشارات اسلامی، قم، ۱۳۶۸ش.
  27. تمیمى مغربى، نعمان بن محمد، دعائم الإسلام، مصر، دار المعارف، ۱۳۸۵ ق.
  28. جعفریان، رسول، اکذوبه تحریف القرآن بین الشیعه و السنه، مترجم شریفی، محمود، تهران، معاونت فرهنگی سازمان تبلیغات اسلامی، ۱۳۶۷ش.
  29. جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، انتشارات انصاریان، چاپ دهم، قم ، ۱۳۸۶ش.
  30. جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(ع)، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۱ ش.
  31. جمعی از دانشمندان، نامه دانشوران ناصری، مطبعه علی قلیخان قاجار، بی جا، ۱۳۵۷ش=۱۲۹۶ق.
  32. جمعى از مؤلفان، مجله فقه اهل بیت علیهم السلام، مؤسسه دائره المعارف فقه اسلامى بر مذهب اهل بیت علیهم السلام، چاپ اول، قم، بی تا.
  33. جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزرا و الکتاب، ترجمه طباطبائی، ابوالفضل، با تحقیقات مصطفی السقا، عبدالحفیظ شلبی، ابراهیم الابیاری؛ مقدمه به قلم زین العابدین رهنما، نشر تابان، بی‌جا، ۱۳۴۸ش.
  34. حافظ مزی، یوسف بن عبدالرحمن، تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، محقق، معروف، بشار عواد، مؤسسه الرساله، بیروت، ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۳ش.
  35. حجازى، سید مهدى، حجازى، سید على رضا و عیدى خسروشاهى، محمد، ترجمه درر الأخبار، دفتر مطاالعات تاریخ و معارف اسلامى‏، چاپ اول، قم، ۱۴۱۹ ق.
  36. حر عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، چاپ اول، قم، ۱۴۰۹ق.
  37. حلّی (محقق)، نجم الدین جعفر بن حسن‌، المعتبر فی شرح المختصر‌، مؤسسه سید الشهداء علیه السلام، چاپ اول، ‌ قم- ایران،‌ ‌۱۴۰۷ ق‌.
  38. حلى (علامه)، حسن بن یوسف، رجال العلامه الحلی، دار الذخائر، چاپ دوم، قم، ۱۴۱۱ ق.
  39. خامنه‏ای، سیدعلی، پیشوای صادق، انتشارات سید جمال، تهران، بی تا.
  40. خزاز قمى، على بن محمد، کفایه الأثر، انتشارات بیدار قم، قم، ۱۴۰۱ ق.
  41. خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث‏ و تفضیل طبقات الرواه، مرکز نشر آثار شیعه، قم، ۱۴۱۰ ق =۱۳۶۹ ش.
  42. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدره ای، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۵ ش.
  43. ذهبی، شمس الدین محمد، تذکره الحفاظ، دار احیاء التراث العربی، بیروت، بی تا.
  44. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، محاضرات الادباء و محاورات الشعراء البلغاء، تذهیب گر، زیدان، ابراهیم، دارالجیل، بیروت، ‎ ۱۳۶۴ش=۱۴۰۶ق.
  45. الخرائج و الجرائح، ترجمه محرمی، غلام‌حسن‏، انتشارات جامعه مدرسین، قم، بی تا.
  46. راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، مؤسسه امام مهدی عج، چاپ اول، قم، ۱۴۰۹ ق.
  47. زیر نظر احمد صدر حاج سید جوادی، کامران فانی و بهاء الدین خرمشاهی، دائره المعارف تشیع، نشر شهید سعید مجتبی، تهران، بی تا.
  48. سبحانی، جعفر، بحوث فی الملل و النحل، بیروت، الدار الاسلامیه، ۱۹۹۱٫
  49. السخاوی، ابن الحسین نورالدین علی‌بن احمد، تحفه الاحباب و بغیه الطلاب فی الخطط و المزارات و التراجم والبقاع المبارکات، مکتبه‌الکلیات الازهریه، قاهره، ۱۴۰۶ق.
  50. شریف قرشى‏، باقر، حیاه الإمام موسى بن جعفر علیهما السلام‏، دار البلاغه، چاپ اوّل، بیروت‏،۱۴۱۳ ق‏.
  51. شریف قرشى‏، باقر، حیاه الإمام الرضا علیه السلام‏، ناشر سعید بن جبیر، چاپ دوم، قم، ۱۳۸۰ش.
  52. شوشتری، محمدتقی، رساله فی تواریخ النبی و الآل علیهم السلام، مؤسسه النشر الاسلامی التابعه المدرسین بقم، قم، بی تا.
  53. شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، المکتبه العصریه، چاپ دوم، بیروت، ۱۳۸۰ش.
  54. شهیدی، سید جعفر، زندگانی امام صادق (ع)، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، بی تا.
  55. صدوق، محمد بن علی بن بابویه، الأمالی، یک جلد، انتشارات کتابخانه اسلامیه، تهران، ۱۳۶۲ ش.
  56. ­­­­­­­­­­­­­­­ صدوق، علل الشرائع، یک جلد، انتشارات مکتبه الداورى، قم، بی تا.
  57. صدوق، عیون اخبار الرضا، ترجمه آقا نجفی اصفهانی، محمد تقی، انتشارات علمیه اسلامیه، چاپ اول، تهران، بی تا.
  58. صدوق، من لا یحضره الفقیه، ۴ جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، قم، ۱۴۱۳ ق.
  59. صفائی، سید احمد، هشام بن حکم مدافع حریم ولایت، نشر آفاق، چاپ دوم، تهران، ۱۳۵۹ ش.
  60. طباطبایى، سید عباس، ارشاد القلوب، ترجمه طباطبایى، جامعه مدرسین، چاپ پنجم، قم، ۱۳۷۶ ش‏.
  61. طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، مصحح محمد باقر خرسان، موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، بی تا.
  62. طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری باعلام الهدی، منشورات المکتبه الاسلامیه، چاپ سوم، بی جا، بی تا.
  63. طبرسی، فضل بن حسن، إعلام الورى، دار الکتب الإسلامیه، تهران، بی تا.
  64. طبرسی، فضل بن حسن، زندگانى چهارده معصوم علیهم السلام (ترجمۀ إعلام الورى بأعلام الهدى)، عطاردى‏، عزیز الله، ‏اسلامیه، چاپ اوّل، ‏تهران،‏۱۳۹۰ ق‏.
  65. طبری، محمد بن جریر بن رستم، دلائل الإمامه، یک جلد، دار الذخائر للمطبوعات، قم، بی تا.
  66. طبری، محمد بن جریر بن رستم، دلائل الإمامه، بعثت، چاپ اول‏، قم، ۱۴۱۳ ق.
  67. طوسی، اختیار معرفه الرجال (معروف به رجال کشی)، تحقیق مصطفوی، حسن، دانشگاه مشهد، مشهد، ۱۳۴۸ ش.
  68. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه‏الرجال، معروف به رجال کشی، موسسه ‏آل‏ البیت (ع) لاحیاء و التراث، قم، ۱۴۰۴ق.
  69. طوسی، محمد بن حسن، الأمالی، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۱ق=۱۳۵۹ش.
  70. طوسی، محمد بن حسن، الغیبه، محقق و مصحح تهرانی، عباد الله، ناصح، علی احمد، دار المعارف الإسلامیه، چاپ اول، قم، ۱۴۱۱ق.
  71. طوسی، محمد بن حسن، التهذیب، ۱۰ جلد، دار الکتب الإسلامیه، تهران، ۱۳۶۵ ش.
  72. عسقلانی، ابن حجر، تهذیب التهذیب، دارالفکر، چاپ اول، بیروت، ۱۴۰۴ ق.
  73. عاملى نباطى، على من محمد بن على بن محمد بن یونس‏، الصراط المستقیم إلى مستحقی التقدیم‏،‌محقق / مصحح: رمضان، میخائیل‏، ناشر: المکتبه الحیدریه، چاپ: اول‏، مکان چاپ: نجف‏، سال چاپ: ۱۳۸۴ ق‏.
  74. عطاردی، عزیز الله، مسند الإمام الکاظم أبى الحسن موسى بن جعفر علیهما السلام‏، آستان قدس رضوی، چاپ اول، مشهد، ۱۴۰۹ ق.
  75. عطائى، محمد رضا، مجموعه ورام، آداب و اخلاق در اسلام، آستان قدس، چاپ اول، مشهد، ۱۳۶۹ ش.
  76. علی، سید امیر، مختصر تاریخ العرب، تعریب عفیف البعلبکی، دارالعلم للملایین، چاپ دوم، بیروت، ۱۹۶۷ م.
  77. صدوق، ثواب الاعمال، ترجمه غفارى، على اکبر، ناشر، کتاب فروشى صدوق‏، چاپ اول، تهران، بی تا.
  78. فتال نیشابوری، روضه الواعظین، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، چاپ اول، بیروت، ۱۴۰۶ ق.
  79. قزوینی، محمد کاظم، موسوعه الامام الصادق، مؤسسه امام صادق، قم، بی تا.
  80. قمی، شیخ عباس، سفینه البحار و مدینه الحکم و الآثار، دار المرتضی، بیروت، بی تا.
  81. قمی، شیخ عباس، مفاتیح الجنان.
  82. قمی، شیخ عباس، منتهى الآمال فی تواریخ النبی و الآل‏، دلیل ما، قم‏، چاپ اول، ۱۳۷۹ ش‏.
  83. کریمان، حسین، سیره و قیام زید بن علی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، تهران، ۱۳۶۴ ش.
  84. کشی، محمد بن عمر، رجال کشی، انتشارات دانشگاه مشهد، مشهد، ۱۳۴۸ ش.
  85. کلینى، محمد بن یعقوب، کافی، دار الکتب الإسلامیه تهران، ۱۳۶۵ هـ ش.
  86. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، دار الحدیث، چاپ اول، قم، ‏۱۴۲۹ ق.
  87. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، مکتبه الصدوق، تهران، ۱۳۸۱ ق.
  88. کمپانی، فضل‌الله، حضرت صادق علیه السّلام، دار الکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۷۸ش.
  89. کوفی، محمد بن سلیمان، مناقب الامام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهما السلام، مجمع إحیاء الثقافه الإسلامیه، چاپ اول، قم، ۱۴۱۲ق.
  90. امام صادق (منسوب به آن حضرت)، پیام حق(ترجمه مصباح الشریعه)، گیلانى، عبد الرزاق، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۷ ش.
  91. لیثی، سمیره مختار، جهاد الشیعه فی العصر العباسی الاول، شبستری، بی جا، ۱۳۶۳ش.
  92. مامقانی، عبدالله بن حسن، تنقیح المقال، چاپ سه جلدی، بی نا، بی تا، بی جا.
  93. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، مؤسسه الوفاء، بیروت، لبنان، ۱۴۰۴ هـ ق.
  94. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، المکتبه الاسلامیه، تهران، چاپ دوم، ۱۳۹۵ ق.
  95. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، مؤسسه الطبع و النشر، چاپ اول، بیروت، ۱۴۱۰ق.
  96. ­­­­­­­­ مجلسی، محمد باقر، زندگانى امام جعفر صادق(ع)، ترجمه خسروی، موسی، اسلامیه، چاپ دوم، تهران، ۱۳۹۸ ق.
  97. محمدی ری شهری، محمد، مناظره درباره مسائل ایدئولوژیکی، انتشارات دارالفکر، قم، بی تا.
  98. محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، مکتب الاعلام الاسلامی، تهران، بی تا.
  99. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، دار الاندلس، بی جا، ۱۳۴۴ش=۱۹۶۵م.
  100. کلینی، محمد بن یعقوب، ترجمه اصول کافى، مصطفوى‏، سید جواد، کتاب فروشى علمیه اسلامیه، چاپ اول، تهران، بی تا.
  101. مطهری، مرتضی، سیری در سیره ائمه اطهار علیهم السلام، انتشارات صدرا، قم، چاپ بیست و چهارم، بی تا.
  102. مظفر، محمد حسین، الامام الصادق علیه السلام، انتشارات جامعه مدرسین قم، چاپ دوم، قم، ۱۴۲۱ق.
  103. مظفر، محمد حسین، صفحاتی از زندگانی امام جعفر صادق علیه السلام، ترجمه سیدعلوی، سید ابراهیم، انتشارات قلم، چاپ اول، تهران، بی تا.
  104. مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الإرشاد، انتشارات کنگره جهانى شیخ مفید قم، قم، ۱۴۱۳ ق.
  105. مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد، ترجمه محمدباقر ساعدی خراسانی، کتابفروشی اسلامیه، تهران، بی تا.
  106. مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الإرشاد، مکتبه بصیرتی، قم، بی تا.
  107. مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الفصول المختاره، محقق و مصحح میر شریفی، علی، کنگره شیخ مفید، چاپ اول، قم، ۱۴۱۳ق.
  108. مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الإختصاص، انتشارات کنگره جهانى شیخ مفید، قم، ۱۴۱۳ ق.
  109. مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الأمالی، انتشارات کنگره جهانى شیخ مفید، قم، ۱۴۱۳ق.
  110. مقریزی، احمد بن علی، المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الاثار المعروف بالخطط المقریزیه، دار صادر،قاهره مصر ، بی تا.
  111. مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، دار الکتب الإسلامیه، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۴ش.
  112. نائیجى، محمد حسین، آداب راز و نیاز به درگاه بى نیاز، انتشارات کیا، چاپ اول، تهران، ۱۳۸۱ ش.
  113. نجاشی، احمد بن علی، فهرست مصنفی الشیعه، تحقیق شبیری زنجانی، سید موسی، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، بی تا.
  114. نجاشی، احمد بن علی، رجال النجاشی، انتشارات جامعه مدرسین قم، قم، ۱۴۰۷ ق.
  115. نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، ترجمه محمد جواد مشکور، انتشارات علمی فرهنگی، تهران، ۱۳۸۱٫
  116. نورى، حسین بن محمد تقى، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، مؤسسه آل البیت (ع)، قم، ۱۴۰۸ ق‏.
  117. حلى‏ (علامه) الفین، ترجمه وجدانى، جعفر، ناشر، سعدى و محمودى، چاپ اول، تهران‏، بی تا.
  118. وجدی، محمد فرید، دائرهالمعارف القرن الرابع عشرالعشرین، دار المعرفه، بیروت، بی تا.
  119. هیثمی، ابن حجر، الصواعق المحرقه، مکتبه القاهره، قاهره، ۱۳۸۵ ق.
  120. یافعی، عبد الله بن اسعد، مرآه الجنان و عبره الیقظان فی معرفه ما یعتبر من حوادث الزمان، دار الکتب العلمیه، بیروت، بی تا.
  121. احمدى میانجى، على، مکاتیب الأئمه علیهم السلام،‏ دار الحدیث، چاپ اول، قم، ۱۴۲۶ ق.

[۱]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۱، ص ۴۷۲٫

[۲]. امین، سید محسن، اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۶۵۹٫

[۳]. اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمّه فی معرفه الأئمه، ج ۲، ص ۱۵۵٫

[۴]. اسد حیدر، یوسفی اشکوری، حسن، امام صادق و مذاهب چهارگانه، ص ۵۵٫

[۵]. مفید، محمد بن محمد بن نعمان، ارشاد، ج ۲، ص ۱۷۴٫

[۶]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۱، ص ۴۷۲٫

[۷]. ر.ک قمی، شیخ عباس، منتهی الآمال، ج ۲، ص ۱۳۴۴ به بعد.

[۸]. کنیه شریف امام صادق(ع).

[۹]. یعنی ۶۰۱ دینار.

[۱۰]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج۱، ص ۴۷۶ و ۴۷۷؛ مامقانی، عبدالله بن حسن، تنقیح المقال، ج ۳، قسم ۲، ص ۷۶؛ قمی، شیخ عباس، منتهی الامال، ج ۲، ص ۳۳۶٫

[۱۱]. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ج ۱، ص ۴۷۷٫

[۱۲]. ابن شهر آشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابی طالب، ج ۳، ص ۴۰۰؛ امین عاملى، سید محسن، سیره معصومان ، ج ۶، ص ۴۹٫

[۱۳]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۲-۱٫

[۱۴]. ابن شهر آشوب، المناقب، ج ۴، ص ۲۸۰٫

[۱۵]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۱، ص ۳۱۰٫

[۱۶]. سپس این کتاب (آسمانى) را به گروهى از بندگان برگزیده خود به میراث دادی، فاطر، ۳۲٫

[۱۷]. یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب (ابن واضح)، تاریخ یعقوبی، ج ۳، ص ۱۱۷٫

[۱۸]. صدوق، محمد بن علی بن بابویه، ثواب الاعمال، ص ۲۰۵؛ بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۲٫

[۱۹]. دهی در مصر که در آن چنان پارچه ای را می بافتند.

[۲۰]. کافی، ج ۱، ص ۴۷۶٫

[۲۱]. صدوق، محمد بن علی بن بابویه، عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۴۰٫

[۲۲]. قصص، ۵ «وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ».

[۲۳]. منظور یادگارهاى پیامبر از اسلحه و انگشتر و سایر چیزها است.

[۲۴]. بقره، ۱۳۲، «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ».

[۲۵]. خزاز قمی، علی بن محمد، کفایه الاثر، ص ۳۲۱٫

[۲۶]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، زندگانى امام جعفر صادق(ع)، ترجمه خسروی، موسی، ص ۹-۱۱٫

[۲۷]. إربلی، علی بن عیسی، کشف الغمّه، ج ۲، ص ۱۵۵٫

[۲۸]. راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، ج ۱، ص ۲۶۸؛ مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج ۴۶، ص ۲۳۰؛ طبری، محمد بن جریر بن رستم، دلائل الإمامه، ص ۱۱۲٫

[۲۹]. کلینى، کافی، ج ۴، ص ۸٫

[۳۰]. حرعاملی، محمد بن حسن، وسایل الشیعه، ج ۹، ص ۴۰۸٫

[۳۱]. محدث نوری، مستدرک، ج۲، ص ۱۶۲٫

[۳۲]. همان، «الْقُطْبُ الرَّاوَنْدِیُّ فِی لُبِّ اللُّبَابِ، کَانَ الصَّادِقُ (ع) فِی مَرَضِهِ یَقُولُ اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلَّهَ أَدَبٍ لَا عِلَّهَ غَضَبٍ».

[۳۳]. مجلسی، بحارالانوار، ج ۹۰، ص ۳۹۴٫

[۳۴]. وسایل الشیعه، ج ۵، ص ۳۶۶، «کَانَ الصَّادِقُ (ع) لَا یَسْجُدُ إِلَّا عَلَى تُرْبَهِ الْحُسَیْنِ (ع) تَذَلُّلًا لِلَّهِ وَ اسْتِکَانَهً إِلَیْهِ»

[۳۵]. صدوق، محمد بن بابویه، امالی، ص ۴۳۸، «إِلَهِی کَیْفَ أَدْعُوکَ وَ قَدْ عَصَیْتُکَ وَ کَیْفَ لَا أَدْعُوکَ وَ قَدْ عَرَفْتُ حُبَّکَ فِی قَلْبِی‏…»

[۳۶]. وسایل الشیعه، ج ۷، ص ۶۷؛ صدوق، محمد بن بابویه، من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص ۱۱۴، «إِذَا صَامَ لَا یَشَمُّ الرَّیْحَانَ فَسُئِلَ عَنْ ذَلِکَ فَقَالَ أَکْرَهُ أَنْ أُخَلِّطَ صَوْمِی بِلَذَّهٍ»

[۳۷]. صدوق، من لایحضره الفقیه، ج ۲، ص ۲۷۱٫

[۳۸]. کلینی، محمد ین یعقوب، کافی، ج ۲، ص ۹۵٫

[۳۹]. همان، ص ۵۵۹٫

[۴۰]. وسایل الشیعه، ج ۹، ص ۴۷۱٫

[۴۱]. مجله کوثر، شماره ۲۶، ص ۲۶٫

[۴۲]. وسایل الشیعه، ج ۱۴، ص ۵۹۳٫

[۴۳]. ابن طاووس، علی بن موسی، فلاح السائل و نجاح المسائل،ص ۱۶۲٫ «کَانَ أَبُو جَعْفَرٍ وَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِذَا قَامَا إِلَى الصَّلَاهِ تَغَیَّرَتْ أَلْوَانُهُمَا حُمْرَهً وَ مَرَّهً صُفْرَهً کَأَنَّمَا یُنَاجِیَانِ شَیْئاً یَرَیَانِهِ».

[۴۴]. بحارالانوار، ج ۸۱، ص ۲۴۸

[۴۵]. همان، ص ۱۹٫

[۴۶]. ذهبی، شمس الدین محمد، تذکره الحفاظ، ج ۱، ص ۱۶۶٫

[۴۷]. مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۲۱۷؛ حیدر، اسد، الإمام الصادق و المذاهب الاربعه، ج ۴، ص ۳۳۵٫

[۴۸]. ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج ۱، ص ۸۸٫

[۴۹]. الإمام الصادق و المذاهب الاربعه، ج ۱، ص ۵۳٫

[۵۰]. مفید، الارشاد، ص ۲۷۰٫

[۵۱]. هیثمی، ابن حجر، الصواعق المحرقه، ص ۲۰۱٫

[۵۲]. الإمام الصادق و المذاهب الاربعه، ج ۱، ص ۵۵٫

[۵۳]. ابن خلکان، احمد بن محمد، وفیات الاعیان، ج ۱، ص ۳۲۷٫

[۵۴]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج ‏۴۷، ص ۳۳۳٫

[۵۵]. همان، ص ۲۶٫

[۵۷]. در مجله «پاسدار اسلام»، آبان ۱۳۸۶، در شمارۀ ۳۱۱، اسامی شاگردان امام صادق (ع) از اهل سنت را با ذکر منابعی از خود آنان نقل کرده است. برای دسترسی به این مجله، به سایت پایگاه حوزه نت http://www.hawzah.net و پایگاه مجلات تخصّصی نور http://www.noormags.com مراجعه نمایید.

[۵۸]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۱، ص ۴۶۹ و ۴۷۰

[۵۹]. مفید، الارشاد، ص ۲۷۱؛ حیدر، اسد، الإمام الصادق و المذاهب الأربعه، ج ۱، ص ۶۹٫

[۶۰]. صفائی، سید احمد، هشام بن حکم مدافع حریم ولایت، ص ۱۹؛ فتال نیشابوری، روضه الواعظین، ص ۲۲۹؛ طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری باعلام الهدی، ص ۲۸۴٫

[۶۱]. ابن ندیم در کتاب «الفهرست» بیش از دویست و بیست جلد کتاب به جابر نسبت داده است. (الفهرست، ص ۵۱۲ – ۵۱۷٫)

[۶۲]. مفضل، توحید مفضل، ص ۷ – ۱۱ ؛ ر.ک: مؤسسه در راه حق، پیشوای ششم حضرت امام جعفر صادق (ع)، ص ۴۷ – ۵۸٫

[۶۳]. الإمام الصادق و المذاهب الأربعه ، ج ۱، ص۷۰٫

[۶۴]. همان، ص ۳۸٫

[۶۵]. نجاشی، احمد بن علی، فهرست مصنفی الشیعه (رجال نجاشی)، ص ۳۹ و ۴۰٫

[۶۶]. ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج‏۱، ص ۸۸٫

[۶۷]. یافعی، عبد الله بن اسعد، مرآه الجنان، ج ۲، ص ۳۰۴٫

[۶۸]. طوسی، اختیار معرفه الرجال (معروف به رجال کشی)، ص ۲۷۵ – ۲۷۸؛ تستری، محمد تقی، قاموس الرجال، ج ۳، ص ۴۱۶٫

[۶۹]. کشی، محمد بن عمر، رجال الکشی، ص ۲۳۸٫

[۷۰]. همان، ص ۱۳۳٫

[۷۱]. مفید، الاختصاص، ص ۶۶٫

[۷۲]. رجال الکشی، ص ۱۳۵؛ مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج ۲، ص ۲۴۶٫

[۷۳]. رجال الکشی، ص ۱۲۶٫

[۷۴]. همان، ۱۳۸٫

[۷۵]. کشی، محمد بن عمر، رجال الکشی، ص ۱۶۱ به بعد (ذیل محمد بن مسلم).

[۷۶]. «هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و یده».

[۷۷]. «افهمت یا هشام فهما تدفع به اعدائنا الحدین مع‌ الله قال هشام نعم قال ابو عبدالله (ع) نفعک الله عزّوجلّ به ثبّتک».

[۷۸]. قمی، شیخ عباس، سفینه البحار و مدینه الحکم و الاثار، ج ۲ ص ۷۱۹٫

[۷۹]. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ج ۱، ص ۱۶۹؛ طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج ۲، ص ۱۲۶٫

[۸۰]. نجاشی، احمد بن علی، رجال نجاشی، ص ۸۳٫

[۸۱]. حلى (علامه)، حسن بن یوسف، رجال علاّمه حلّی، ص ۲۹٫

[۸۲]. قمی، شیخ عباس، منتهی‌الامال، ج۲، ص۱۹۰٫

[۸۳]. خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، ج ۳، ص ۳۸۷، «فقال یا ابا حمزه و افق الدعاء الرّضا فاستجبیب لک فی أسرع من طرفه عین».

[۸۴]. احمد میانجی، علی، مکاتیب الأئمه (ع)، ج ‏۳، ص ۱۸۶ .

[۸۵]. قمی، شیخ عباس، سفینه البحار، ج ۱، ص ۶۸، «بشّر المخبتین بالجنه بریدبن معاویه العجلی و ابو بصیر لیث بن البختری المرادی و محمد بن مسلم و زوراره امناء الله علی حلاله و حرامه لولا هولاء لانقطعت آثار النبّوه و اندرست».

[۸۶]. حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج ۲۷، ص ۱۴۴، «مَا أَجِدُ أَحَداً أَحْیَا ذِکْرَنَا وَ أَحَادِیثَ أَبِی ع إِلَّا زُرَارَهُ وَ أَبُو بَصِیرٍ لَیْثٌ الْمُرَادِیُّ وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَ بُرَیْدُ بْنُ مُعَاوِیَهَ الْعِجْلِیُّ وَ لَوْ لَا هَؤُلَاءِ مَا کَانَ أَحَدٌ یَسْتَنْبِطُ هَذَا هَؤُلَاءِ حُفَّاظُ الدِّینِ وَ أُمَنَاءُ أَبِی ع عَلَى حَلَالِ اللَّهِ وَ حَرَامِهِ وَ هُمُ السَّابِقُونَ إِلَیْنَا فِی الدُّنْیَا وَ السَّابِقُونَ إِلَیْنَا فِی الْآخِرَه».

[۸۷]. خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، ج ۱۴، ص ۱۴۲٫

[۸۸]. همان، ص ۱۴۵٫

[۸۹]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۴۰۵، «لکن امامک من المنظرین الی یوم الوقت المعلوم».

[۹۰]. مریم، ۸۳ ؛ بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۴۰۵٫

[۹۱]. « .. إِلَیَّ یَا مُفَضَّلُ فَوَ رَبِّی إِنِّی لَأُحِبُّکَ وَ أُحِبُّ مَنْ یُحِبُّکَ یَا مُفَضَّلُ لَوْ عَرَفَ جَمِیعُ أَصْحَابِی مَا تَعْرِفُ مَا اخْتَلَفَ اثْنَان‏

…»

[۹۲]. خوئی، سید ابو القاسم، معجم رجال الحدیث، ج ۱۸، ص ۳۰۲٫

[۹۳]. همان.

[۹۴]. السخاوی، ابن الحسین نورالدین علی ‌بن احمد، تحفه الاحباب الاحباب(تحفه الاحباب وبغیه الطلاب فی الخطط والمزارات)، ص ۳۷۶٫

[۹۵]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۱۲۹٫

[۹۶]. همان.

[۹۷]. کمپانی، فضل‌الله، حضرت صادق علیه السّلام، ص۲۶۲٫

[۹۸]. وجدی، محمد فرید، دائرهالمعارف القرن الرابع عشر – العشرین، ج ۳، ص ۱۰۹٫

[۹۹]. خوئی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، ج ۴، ص ۱۵۱؛ قمی، شیخ عباس، سفینه البحار، ج ۱، ص ۸۰٫

[۱۰۰]. قمی، شیخ عباس، منتهی الآمال، ج ۲، ص ۱۹۷٫

[۱۰۱]. قیاس عبارت است از این که حکمی را خداوند برای موردی بیان نموده باشد و بدون اینکه وجود علت آن حکم در مورد دیگری شناخته گردد، در مورد دوم هم جاری گردد.

[۱۰۲]. تکاثر، ۸، «لتسئلن یومئذ عن النعیم».

[۱۰۳]. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۲۲٫

[۱۰۴]. البته حساب نواصب و خوارج که درصد بسیار محدودی از جامعه اسلامی را تشکیل داده و با ایشان دشمن بودند جدا است.

[۱۰۵]. کشی، محمد بن عمر، رجال کشی، ص ۴۱٫

[۱۰۶]. ر.ک: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۰۴٫

[۱۰۷]. ر.ک: مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۱۶۲، باب ۶٫

[۱۰۸]. این مؤلف محترم در مورد سایر امامان معصوم(ع) نیز چنین استخراجی را انجام داده است.

[۱۰۹]. ر.ک: نورى، حسین بن محمد تقى، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج ۱، ص ۱۹۶‏؛ (البته در این مورد عده ای دیگر از علما، مانند علامه مجلسی، صاحب ریاض، صاحب وسایل و … بر این کتاب اعتماد نکردند).

[۱۱۰] . متن عربی حدیث: «أَقُولُ وَجَدْتُ بِخَطِّ شَیْخِنَا الْبَهَائِیِّ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ مَا هَذَا لَفْظُهُ قَالَ الشَّیْخُ شَمْسُ الدِّینِ مُحَمَّدُ بْنُ مَکِّیٍّ نَقَلْتُ مِنْ خَطِّ الشَّیْخِ أَحْمَدَ الْفَرَاهَانِیِّ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ عُنْوَانَ الْبَصْرِیِّ وَ کَانَ شَیْخاً کَبِیراً قَدْ أَتَى عَلَیْهِ أَرْبَعٌ وَ تِسْعُونَ سَنَهً قَالَ کُنْتُ أَخْتَلِفُ إِلَى مَالِکِ بْنِ أَنَسٍ سِنِینَ فَلَمَّا قَدِمَ جَعْفَرٌ الصَّادِقُ ع الْمَدِینَهَ اخْتَلَفْتُ إِلَیْهِ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ آخُذَ عَنْهُ کَمَا أَخَذْتُ عَنْ مَالِکٍ فَقَالَ لِی یَوْماً إِنِّی رَجُلٌ مَطْلُوبٌ وَ مَعَ ذَلِکَ لِی أَوْرَادٌ فِی کُلِّ سَاعَهٍ مِنْ آنَاءِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ فَلَا تَشْغَلْنِی عَنْ وِرْدِی وَ خُذْ عَنْ مَالِکٍ وَ اخْتَلِفْ‏ إِلَیْهِ کَمَا کُنْتَ تَخْتَلِفُ إِلَیْهِ فَاغْتَمَمْتُ مِنْ ذَلِکَ وَ خَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ وَ قُلْتُ فِی نَفْسِی لَوْ تَفَرَّسَ فِیَّ خَیْراً لَمَا زَجَرَنِی عَنِ الِاخْتِلَافِ إِلَیْهِ وَ الْأَخْذِ عَنْهُ فَدَخَلْتُ مَسْجِدَ الرَّسُولِ ص وَ سَلَّمْتُ عَلَیْهِ ثُمَّ رَجَعْتُ مِنَ الْغَدِ إِلَى الرَّوْضَهِ وَ صَلَّیْتُ فِیهَا رَکْعَتَیْنِ وَ قُلْتُ أَسْأَلُکَ یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ أَنْ تَعْطِفَ عَلَیَّ قَلْبَ جَعْفَرٍ وَ تَرْزُقَنِی مِنْ عِلْمِهِ مَا أَهْتَدِی بِهِ إِلَى صِرَاطِکَ الْمُسْتَقِیمِ وَ رَجَعْتُ إِلَى دَارِی مُغْتَمّاً وَ لَمْ أَخْتَلِفْ إِلَى مَالِکِ بْنِ أَنَسٍ لِمَا أُشْرِبَ قَلْبِی مِنْ حُبِّ جَعْفَرٍ فَمَا خَرَجْتُ مِنْ دَارِی إِلَّا إِلَى الصَّلَاهِ الْمَکْتُوبَهِ حَتَّى عِیلَ صَبْرِی فَلَمَّا ضَاقَ صَدْرِی تَنَعَّلْتُ وَ تَرَدَّیْتُ وَ قَصَدْتُ جَعْفَراً وَ کَانَ بَعْدَ مَا صَلَّیْتُ الْعَصْرَ فَلَمَّا حَضَرْتُ بَابَ دَارِهِ اسْتَأْذَنْتُ عَلَیْهِ فَخَرَجَ خَادِمٌ لَهُ فَقَالَ مَا حَاجَتُکَ فَقُلْتُ السَّلَامُ عَلَى الشَّرِیفِ فَقَالَ هُوَ قَائِمٌ فِی مُصَلَّاهُ فَجَلَسْتُ بِحِذَاءِ بَابِهِ فَمَا لَبِثْتُ إِلَّا یَسِیراً إِذْ خَرَجَ خَادِمٌ فَقَالَ ادْخُلْ عَلَى بَرَکَهِ اللَّهِ فَدَخَلْتُ وَ سَلَّمْتُ عَلَیْهِ فَرَدَّ السَّلَامَ وَ قَالَ اجْلِسْ غَفَرَ اللَّهُ لَکَ فَجَلَسْتُ فَأَطْرَقَ مَلِیّاً ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَ قَالَ أَبُو مَنْ قُلْتُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ قَالَ ثَبَّتَ اللَّهُ کُنْیَتَکَ وَ وَفَّقَکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا مَسْأَلَتُکَ فَقُلْتُ فِی نَفْسِی لَوْ لَمْ یَکُنْ لِی مِنْ زِیَارَتِهِ وَ التَّسْلِیمِ غَیْرُ هَذَا الدُّعَاءِ لَکَانَ کَثِیراً ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ ثُمَّ قَالَ مَا مَسْأَلَتُکَ فَقُلْتُ سَأَلْتُ اللَّهَ أَنْ یَعْطِفَ قَلْبَکَ عَلَیَّ وَ یَرْزُقَنِی مِنْ عِلْمِکَ وَ أَرْجُو أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَجَابَنِی فِی الشَّرِیفِ مَا سَأَلْتُهُ فَقَالَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ لَیْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ یَقَعُ فِی قَلْبِ مَنْ یُرِیدُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَنْ یَهْدِیَهُ فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِی نَفْسِکَ حَقِیقَهَ الْعُبُودِیَّهِ وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ یُفْهِمْکَ قُلْتُ یَا شَرِیفُ فَقَالَ قُلْ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ قُلْتُ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا حَقِیقَهُ الْعُبُودِیَّهِ قَالَ ثَلَاثَهُ أَشْیَاءَ أَنْ لَا یَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِیمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ مِلْکاً لِأَنَّ الْعَبِیدَ لَا یَکُونُ لَهُمْ مِلْکٌ یَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَّهِ یَضَعُونَهُ حَیْثُ أَمَرَهُمُ اللَّهُ بِهِ وَ لَا یُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِیراً وَ جُمْلَهُ اشْتِغَالِهِ فِیمَا أَمَرَهُ تَعَالَى بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ فَإِذَا لَمْ یَرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِیمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِلْکاً هَانَ عَلَیْهِ الْإِنْفَاقُ فِیمَا أَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى أَنْ یُنْفِقَ فِیهِ وَ إِذَا فَوَّضَ الْعَبْدُ تَدْبِیرَ نَفْسِهِ عَلَى مُدَبِّرِهِ هَانَ عَلَیْهِ مَصَائِبُ الدُّنْیَا وَ إِذَا اشْتَغَلَ الْعَبْدُ بِمَا أَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى وَ نَهَاهُ لَا یَتَفَرَّغُ مِنْهُمَا إِلَى الْمِرَاءِ وَ الْمُبَاهَاهِ مَعَ النَّاسِ فَإِذَا أَکْرَمَ اللَّهُ الْعَبْدَ بِهَذِهِ الثَّلَاثَهِ هَان عَلَیْهِ الدُّنْیَا وَ إِبْلِیسُ وَ الْخَلْقُ وَ لَا یَطْلُبُ الدُّنْیَا تَکَاثُراً وَ تَفَاخُراً وَ لَا یَطْلُبُ مَا عِنْدَ النَّاسِ عِزّاً وَ عُلُوّاً وَ لَا یَدَعُ أَیَّامَهُ بَاطِلًا فَهَذَا أَوَّلُ دَرَجَهِ التُّقَى قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ قُلْتُ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ أَوْصِنِی قَالَ أُوصِیکَ بِتِسْعَهِ أَشْیَاءَ فَإِنَّهَا وَصِیَّتِی لِمُرِیدِی الطَّرِیقِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى وَ اللَّهَ أَسْأَلُ أَنْ یُوَفِّقَکَ لِاسْتِعْمَالِهِ ثَلَاثَهٌ مِنْهَا فِی رِیَاضَهِ النَّفْسِ وَ ثَلَاثَهٌ مِنْهَا فِی الْحِلْمِ وَ ثَلَاثَهٌ مِنْهَا فِی الْعِلْمِ فَاحْفَظْهَا وَ إِیَّاکَ وَ التَّهَاوُنَ بِهَا قَالَ عُنْوَانُ فَفَرَّغْتُ قَلْبِی لَهُ فَقَالَ أَمَّا اللَّوَاتِی فِی الرِّیَاضَهِ فَإِیَّاکَ أَنْ تَأْکُلَ مَا لَا تَشْتَهِیهِ فَإِنَّهُ یُورِثُ الْحِمَاقَهَ وَ الْبُلْهَ وَ لَا تَأْکُلْ إِلَّا عِنْدَ الْجُوعِ وَ إِذَا أَکَلْتَ فَکُلْ حَلَالًا وَ سَمِّ اللَّهَ وَ اذْکُرْ حَدِیثَ الرَّسُولِ ص مَا مَلَأَ آدَمِیٌّ وِعَاءً شَرّاً مِنْ بَطْنِهِ فَإِنْ کَانَ وَ لَا بُدَّ فَثُلُثٌ لِطَعَامِهِ وَ ثُلُثٌ لِشَرَابِهِ وَ ثُلُثٌ لِنَفَسِهِ وَ أَمَّا اللَّوَاتِی فِی الْحِلْمِ فَمَنْ قَالَ لَکَ إِنْ قُلْتَ وَاحِدَهً سَمِعْتَ عَشْراً فَقُلْ إِنْ قُلْتَ عَشْراً لَمْ تَسْمَعْ وَاحِدَهً وَ مَنْ شَتَمَکَ فَقُلْ لَهُ إِنْ کُنْتَ صَادِقاً فِیمَا تَقُولُ فَأَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ یَغْفِرَ لِی وَ إِنْ کُنْتَ کَاذِباً فِیمَا تَقُولُ فَاللَّهَ أَسْأَلُ أَنْ یَغْفِرَ لَکَ وَ مَنْ وَعَدَکَ بِالْخَنَا فَعِدْهُ بِالنَّصِیحَهِ وَ الرِّعَاءِ وَ أَمَّا اللَّوَاتِی فِی الْعِلْمِ فَاسْأَلِ الْعُلَمَاءَ مَا جَهِلْتَ وَ إِیَّاکَ أَنْ تَسْأَلَهُمْ تَعَنُّتاً وَ تَجْرِبَهً وَ إِیَّاکَ أَنْ تَعْمَلَ بِرَأْیِکَ شَیْئاً وَ خُذْ بِالِاحْتِیَاطِ فِی جَمِیعِ مَا تَجِدُ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَ اهْرُبْ مِنَ الْفُتْیَا هَرَبَکَ مِنَ الْأَسَدِ وَ لَا تَجْعَلْ رَقَبَتَکَ لِلنَّاسِ جِسْراً قُمْ عَنِّی یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ فَقَدْ نَصَحْتُ لَکَ وَ لَا تُفْسِدْ عَلَیَّ وِرْدِی فَإِنِّی امْرُؤٌ ضَنِینٌ بِنَفْسِی وَ السَّلامُ عَلى‏ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى‏»، مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج۱، ص ۲۲۴٫

[۱۱۱] . قصص، ۸۳٫

[۱۱۲]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۶، ص ۴۴۲٫

[۱۱۳]. با استفاده از مقاله صائب عبدالحمید، ترجمه عبدالله امینی، بی تا، بی جا

[۱۱۴]. پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان، ص۳۷۷ به بعد؛ جعفریان، رسول،حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(ع)، ص۳۶۱ به بعد.

[۱۱۵]. بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، ج ‏۳، ص ۱۱۵٫

[۱۱۶]. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی‏طالب، ج ‏۳، ص ‏۷۷ و ۷۸٫

[۱۱۷]. ابن ابی‏الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ‏۴۳ ۴۵٫

[۱۱۸]. طوسی، اختیار معرفه‏الرجال، معروف به رجال کشی، ج ۱، ص ۳۳۲٫

[۱۱۹]. همان، ص ۳۳۵٫

[۱۲۰]. حلّی (محقق)، جعفر بن حسن، المعتبر، ج ۱، ص‏۲۶٫

[۱۲۱]. فتال نیشابوری، روضه‏الواعظین، ص‏۲۲۹؛ طبرسی، اعلام الوری باعلام الهدی، ص ۲۸۴٫

[۱۲۲]. ابن ندیم، الفهرست ص‏۵۱۷-۵۱۲٫

[۱۲۳]. اسد حیدر، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج ۱، ص ۵۵٫

[۱۲۴]. همان، ص ۷۰٫

[۱۲۵]. همان، ص ‏۳۷٫

[۱۲۶]. ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج ۱، ص ‏۸۸٫

[۱۲۷]. نجاشی، احمد بن علی، رجال نجاشی، ص ‏۳۹ و ۴۰٫

[۱۲۸]. مفید، الارشاد، ص ۵۴۵٫

[۱۲۹]. راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۶۴۲٫

[۱۳۰]. پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان، ص ۳۴۹ و ۳۵۰٫

[۱۳۱]. ابن عماد حنبلی، عبد الحی بن أحمد، شذرات الذهب فی أخبار من ذهب، ج ۱، ص ۲۲۰؛ لیثی، سمیره مختار، جهاد الشیعه فی العصر العباسی الاول، ص ۱۰۴٫

[۱۳۲]. حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج ۱، ص ۸ـ ۷، «بْنِی الاسلام علی الخمس، علی الصلاه و الزکاه و الحج و الصوم والولایه، قال زراره: فقلت: أی شیء من ذلک أفضل؟ فقال: الولایه أفضل لأنها مفتاحْهْنُّ والوالی هو الدلیل علیهن».

[۱۳۳]. ابن عنبه، احمد بن علی، آل طالقانی، محمد حسن، عمده الطالب فی انساب آل ابی طالب، ص ۱۹۵٫

[۱۳۴]. نوری، حسین، مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۲۰۳ـ ۲۹۱٫

[۱۳۵]. همان، ص ۳۰۷٫

[۱۳۶]. إربلى، على بن عیسى، کشف الغمه، ج ۲، ص ۲۰۹- ۲۰۸؛ مظفر، محمد حسین، الامام الصادق علیه السلام ، ص ۱۴۱، «لیس لنا ما نخافک من أجله و لا عندک من أمر الآخره مانرجوک له ولا أنت فی نعمه فنهنّیک و لا تراها نقمه فنعزّیک بها، فما نصنع عندک؟»

[۱۳۷]. مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۳۱۰، «ایاک و مجالسه الملوک».

[۱۳۸]. الآبی، ابی منصور، نثر الدر، ج ۱٫ ص ۳۵۴٫

[۱۳۹]. کشف الغمه، ج ۲، ص ۱۸۴؛ حافظ مزی، یوسف بن عبدالرحمن، تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج ۵، ص ۸۸ و ج ۶، ص ۲۶۲٫

[۱۴۰]. کشف الغمه، ج ۲، ص ۱۵۸؛ تهذیب الکمال، ج ۵٫ ص ۹۲، ۹۳٫

[۱۴۱]. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، محاضرات الادباء و محاورات الشعراء البلغاء ، ج ۱، ص ۳۴۴٫

[۱۴۲]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۷، ص ۴۱؛ وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۴۵۳٫

[۱۴۳]. رجال کشی، ص ۲۵۵٫

[۱۴۴]. ابن حیون، نعمان بن محمد، شرح الاخبار فی فضائل الائمه الاطهار(ع)، ج ۳، ص ۲۹۹ـ ۳۰۰، یابن رسول الله ما تقول فی قول الله تعالی: «أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أُولِی الأمًر منکم»؟ قال: العلماء، فسألوه عن العلماء فقال: الائمه منّا أهل البیت».

[۱۴۵]. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ج ۱، ص ۱۸۶، «نحن قوم فرض الله طاعتنا و انتم تاتمّون بمن لایعذر الناس بجهالته».

[۱۴۶]. خامنه‏ای، سیدعلی، پیشوای صادق، ص ۸۷-۹۱٫

[۱۴۷]. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج ‏۴۷، ص ۲۰۱٫

[۱۴۸]. نجاشی، احمد بن علی، رجال نجاشی، ص ۲۸٫

[۱۴۹]. قزوینی، محمد کاظم، موسوعه الإمام الصادق (ع) ، ج ‏۳، ص ۲۳۱٫

[۱۵۰]. بحارالانوار، ج ‏۴۷، ص‏۱۶۶٫

[۱۵۱]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۴، ص ۸۲، ح ‏۷٫

[۱۵۲]. بحارالانوار، ج ‏۴۷ ص ۱۷۱٫

[۱۵۳]. کافی، ج ‏۶، ص ‏۳۴۷٫

[۱۵۴]. قمی، عباس، مفاتیح الجنان، زیارت سوم مطلقه امیرالمؤمنین و ذیل زیارت عاشورا.

[۱۵۵]. کافی، ج ‏۶، ص ۴۴۵ و ۴۴۶٫

[۱۵۶]. اصفهانی، علی بن حسن، مقاتل الطالبیین، ص ۲۳۲٫

[۱۵۷]. بحارالانوار، ج ‏۴۷، ص ۱۷۰٫

[۱۵۸]. راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص‏۷۶۳٫

[۱۵۹]. مفید، الإرشاد، ج ۲، ص ۱۸۲٫

[۱۶۰]. همان.

[۱۶۱]. الخرائج و الجرائح ، ج ۲، ص‏۷۶۳٫

[۱۶۲]. کافی، ج ۲، ص‏۴۴۶٫

[۱۶۳]. طوسی، الأمالی، ص ۴۶۱٫

[۱۶۴]. الخرائج و الجرائح ، ج ۲، ص‏۷۶۳؛ بحارالانوار، ج ‏۴۷، ص ۲۰۱ و ۱۶۴٫

[۱۶۵]. طبری، محمد بن جریر بن رستم، دلائل الامامه، ص ‏۲۹۹؛ مفید، الإختصاص، ص‏۲۴۶٫

[۱۶۶]. حافظ مزی، یوسف بن عبدالرحمن، تهذیب الکمال، ج ۵، ص ‏۷۹ ؛ ابن عدی، عبدالله بن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال،ج ۲، ص‏۵۵۶٫

[۱۶۷]. ابن عدی، عبدالله بن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال، ج ‏۴۷، ص ۱۸۰٫

[۱۶۸]. همان، ص‏۳۲۷٫

[۱۶۹]. مظفر، محمد حسین، صفحاتی از زندگانی امام جعفر صادق علیه السلام، ص ۱۶۷٫

[۱۷۰]. سیره پیشوایان، ص ۳۷۸

[۱۷۱]حرانى، حسن بن شعبه، تحف العقول، ص ۳۳۲٫

[۱۷۲]مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج‏۱۰، ص ۲۱۶ – ۲۱۹٫

[۱۷۳]. مطهری، مرتضی سیری در سیره ائمه اطهار علیهم السلام ، ص ۱۲۴٫

[۱۷۴]. همان، ص ۱۳۹٫

[۱۷۵]. سیره پیشوایان، ص ۳۹۹

[۱۷۶]. جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص ۳۶۹٫

[۱۷۷]. نجاشى، احمد بن على، رجال النجاشی، ص ۱۳۰؛ خزاز قمى، على بن محمد، کفایه الأثر، ص ۳۲۷ ؛ کریمان، حسین، سیره و قیام زیدبن علی، ص ۴۹ به بعد.

[۱۷۸]. رجال النجاشی، ص ۲۸۵، رحمه الله، اما أنَّه کان مؤمناً و کان عالما و کان صدوقاً، اما أنّه لو ظفر لوفی، اما أنَّه لو ملک یعرف کیف یُضَعْها.

[۱۷۹]. صدوق، محمد بن علی بن بابویه، عیون اخبار الرضا، ج ۱، باب ۲۵؛ صدوق، الأمالی، مجلس ۱۰، ص ۴۰؛ مامقانی، عبدالله بن حسن، تنقیح المقال، ج ۱، ص ۴۶۸؛ سیره و قیام زید بن علی، ص ۱۶۸٫

[۱۸۰]. مقریزی، احمد بن علی، المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الاثار المعروف بالخطط المقریزیه ، ج ۴، ص ۳۰۷٫جمعی از دانشمندان، نامه دانشوران ناصری، ج ۵، ص ۹۲؛ ابن شاکر کتبی، محمد بن شاکر ، فوات الوفیات و الذیل علیها، ج ۱، ص ۲۱۰٫

[۱۸۱]. الآبی، ابی منصور، نثر الدر، ج ۱، ص ۳۵۳٫

[۱۸۲]. طوسی، التهذیب، ج ۲، ص ۴۳؛ حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج ۲، ص ۳۲٫

[۱۸۳]. ابو الفرج الاصفهانی، علی بن حسین، مقاتل الطالبیین، ص ۱۴۱٫

[۱۸۴]. همان، ص ۴۱ـ ۴۰؛ کریمان، حسین، سیره و قیام زید بن علی، ص ۷۵ به نقل از الارشاد، ص ۲۷۷ـ ۲۷۶؛ مظفر، محمد حسین، الامام الصادق _ علیه السلام _، ص ۵۶ ؛ ۴۳؛ إربلى، على بن عیسى، کشف الغمه، ج ۲، ص ۱۷۳ـ ۱۷۲٫

[۱۸۵]. کشف الغمه، ج ۲، ص ۱۶۲٫

[۱۸۶]. لئن اخرجوا لایخرجون معهم…

[۱۸۷]. الآبی، ابی منصور، نثرالدر، ج ۱، ص ۳۵۵٫

[۱۸۸]. جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص ۸۴؛ او و ابومسلم هر دو از موالی به حساب می‌آمدند.

[۱۸۹]. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۳، ص ۲۶۹؛ الوزراء و الکتاب، ص ۸۶٫

[۱۹۰]. شریف قرشى‏، باقر، حیاه الإمام الرضا (ع)، ص ۴۹، «ما أنت من رجالی و لا الزَّمان زمانی».

[۱۹۱] حیدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج ۲، ص ۱۱۳-۱۲۶٫

[۱۹۲] زنادقه منکران خدا و ادیان بودند و با علوم و زبان هاى زنده آن روز نیز ناآشنا نبودند.

[۱۹۳] مقصود از علم کلام، علم اصول عقاید است. این علم از علوم بسیار رایج و پرطرفدار آن زمان بود و متکلمان بزرگ آن عصر در زمینه‏هاى مختلف عقیدتى بحث و گفت‌وگو مى‏کردند.

[۱۹۴] به طوری که از یکی از خوارج، شیعه را متهم کرده بود که آنها گمان کرده‌اند به جهت دوستی اهل بیت مستغنی از انجام اعمال صالح بوده و از عذاب، به خاطر اعمال بدشان، نجات می‌یابند نک: ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، الاغانی، ج ۲۰، ص ۱۰۷٫

[۱۹۵] نک: جعفریان، رسول، اکذوبه تحریف القرآن بین الشیعه و السنه، ص ۶۶٫

[۱۹۶]. کشی، محمد بن عمر، رجال کشی، ص ۳۰۱، ح ۵۴۰٫

[۱۹۷]رجال کشی، ح ۵۲۵؛ نوری، حسین، مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۳۱۵، «یَا مُفَضَّلُ لَا تُقَاعِدُوهُمْ وَ لَا تُؤَاکِلُوهُمْ وَ لَا تُشَارِبُوهُمْ وَ لَا تُصَافِحُوهُمْ وَ لَا تُوَارِثُوهُمْ».

[۱۹۸] طوسی، الغیبه، ص ۱۷۷؛ مستدرک الوسایل، ج ۱۲، ص ۳۱۵٫

[۱۹۹] طوسی، الأمالی ، ج ۲، ص ۲۶۴٫

[۲۰۰] مستدرک الوسائل، ج ۱۲ ص ۳۱۵٫

[۲۰۱] تمیمى مغربى، نعمان بن محمد، دعائم الإسلام، ج ۱، ص ۵۰٫

[۲۰۲] همان.

[۲۰۳]رجال کشی، ص ۳۰۰٫

[۲۰۴] مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج۲۵، ص۲۹۷٫

[۲۰۵] صدوق، علل الشرائع، ج۱، ص۱۲۷؛ بحارالانوار، ج۴۴، ص۲۷۰٫

[۲۰۶] همان، ص ۲۱۹٫

[۲۰۷] همان، ص ۲۹۷٫

[۲۰۸] همان، ص ۲۹۷٫

[۲۰۹] کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج ۴، ص ۴۶۴٫

[۲۱۰] رجال کشی، ص ۵۳۰٫

[۲۱۱] الکوفی، محمد بن سلیمان، مناقب الامام امیرالمؤمنین، ج ۲، ص ۲۸۶٫

[۲۱۲] همان، ص ۲۹۵٫

[۲۱۳] همان، ص ۱۳۵٫

[۲۱۴] همان، ص ۲۲۴٫

[۲۱۵] همان، ص ۲۲۵٫

[۲۱۶] مفید، الامالی، ص ۲۷٫

[۲۱۷]. راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، ص ۲۹۳٫

[۲۱۸]. صدوق، محمد بن علی بن بابویه، عیون اخبار الرضا، ترجمه آقا نجفی اصفهانی، محمد تقی، ج ۱، ص ۳۱، « ذَهب الناسْ بعد اَبی عبدِالله (ع) یمیناً و شِمالاً».

[۲۱۹]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۱، ص ۳۰۹ـ ۳۰۷٫

[۲۲۰]. کشی، محمد بن عمر، رجال الکشی، ص ۳۵۵، ش ۶۶۳؛ ابن أبی زینب (نعمانی)، محمد بن ابراهیم، الغیبه، ص ۳۲۴،محقق و مصحح، غفاری، علی اکبر.

[۲۲۱]. طوسی، الغیبه، محقق و مصحح تهرانی، عباد الله/ ناصح، علی احمد ، ص ۳۲۶٫

[۲۲۲]. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۲۲٫

[۲۲۳]. الغیبه، ص ۳۲۸٫

[۲۲۴]. مفید، محمد بن نعمان، الارشاد، ص ۲۶۷٫

[۲۲۵]. کافی، ج ۱، ص ۳۵۲ـ ۳۵۱؛ الخرائج و الجرائح، ص ۲۹۷٫

[۲۲۶]. همان، ص ۷۸ ـ ۷۷٫

[۲۲۷]. درباره این نام نک؛ نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، ص ۷۷٫

[۲۲۸]. مفید، محمد بن نعمان، الفصول المختاره، ص ۲۵۳٫

[۲۲۹]. شیخ مفید تعداد کسانی را که به امامت او قائل شدند بسیار اندک می‌داند، نک: همان، ص ۲۵۲٫ با این حال بعدها، همین گروه بود که به نام اسماعیلیه شهرت یافت.

[۲۳۰]. الإمامه فی الأَکبرِ من وُلْدِ الِإمامِ. این روایت در کلام امام صادق (ع) مقید به این بود که در وی مرض و عیبی نباشد (بما لم یکن فی الأکبر عاهه). عاملى نباطى، على‏، الصراط المستقیم إلى مستحقی التقدیم، ج ‏۲، ص ۲۷۴٫

[۲۳۱]. در برخی منابع به درگذشت او پیش از این قضایا اشاره شده است.

[۲۳۲]. فرق الشیعه، ص ۷۹٫

[۲۳۳]. طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری، ص ۲۸۸٫

[۲۳۴]. البته گروهی به نام “ناووسیه” معتقد به عدم وفات امام ششم (ع) بودند و گروه دیگری نیز به نام “سبطیه” معتقد به امامت محمد بن جعفر شدند که به دلیل انقراض این دو گروه، از بیان آنها صرف نظر می شود، در این مورد، صفحات ۹ و ۱۰ جلد ۳۷ بحار الانوار برای مطالعه معرفی می شود.

[۲۳۵]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۲۵۱ و ۲۵۰٫

[۲۳۶]. همان، ص ۲۵۴٫

[۲۳۷]. همان، ج ۳۷، ص ۱۰و ۹٫

[۲۳۸]. اسماعیلیان از این دوره زمانی، با نام “دوره ستر” یاد می کنند.

[۲۳۹]. این موضوع را می توان از تعبیر امام کاظم (ع) دریافت که “یرید عبدالله ان لا یعبد الله”، کافی، ج ۱، ص ۳۵۱٫

[۲۴۰]. کشی، رجال کشی، ص ۲۵۵ و ۲۵۴٫

[۲۴۱]. ر.ک: کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۱، باب الاشاره و النص علی ابی الحسن موسی (ع) ص ۳۱۱ – ۳۰۸ ، با ۱۶ روایت.

[۲۴۲]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۱، ص ۳۱۰، روایت ۱۳٫

[۲۴۳]. هشام بن سالم و مؤمن الطاق دو نفر از صحابه امام صادق (ع) بودند که در دانش کلام و مناظره برجستگی خاصی داشتند.

[۲۴۴]. شیعیان اثنا عشری نیز این روایت را می پذیرند که فرزند بزرگ تر امام، جانشین او باشد، اما با رعایت شرطی که در انتهای همان روایت بیان شده مبنی بر این که “ما لم تکن به عاهه” یعنی اگر فرزند بزرگ دارای مشکلی نباشد و بر همین اساس، عبدالله با این که فرزند بزرگ تر بود، اما به دلیل پاره ای از مشکلات، صلاحیت جانشینی را نداشت. در این زمینه، ر.ک: شیخ مفید، الفصول المختاره، ص ۳۱۲٫

[۲۴۵]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۱، ص ۳۵۲ و ۳۵۱، روایت ۷٫

[۲۴۶]. این کتاب در سال ۱۴۱۳ هـ ق، توسط کنگره شیخ مفید به چاپ رسیده و صفحات ۳۰۸ و ۳۱۲ آن به ترتیب در ارتباط با اسماعیلیه و فطحیه می باشد.

[۲۴۷]. زیر نظر احمد صدر حاج سید جوادی، کامران فانی و بهاء الدین خرمشاهی، نشر شهید سعید مجتبی، تهران.

[۲۴۸] . دفتری، فرهاد، ترجمه فریدون بدره ای، نشر و پژوهش فرزان روز، تهران، ۱۳۷۵، هـ ش.




کلیدواژه ها: ,



ثبت نظر


+ 8 = 16