دایره المعارف اسلام پدیا » حضرت علی (علیه السلام) در کربلا
منوی اصلی

حضرت علی (علیه السلام) در کربلا

تاریخ: ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ در باب: واقعه کربلا

زمانی که اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) در جریان دعوت کوفیان از امام حسین (علیه السلام)، وارد کربلا شدند، ام کلثوم عرض کرد: ای برادر! این بادیه هولناکی است که از آن، ترس بزرگی بر دلم جای گرفته است! امام حسین (علیه السلام) فرمود: من در وقت برگشت از جنگ صفین با پدرم امیرالمؤمنین (علیه السلام) وارد این سرزمین شدم. پدرم کنار آب فرات رفت و چند درخت خرما را که آن جا بود، دید. ناگهان رنگ روى مبارکشان ‏متغیّر شد و برافروخت و رو به عبدالله بن عبّاس نموده، فرمود‎ :‎مى‏ دانى این جا چه جایگاهى است؟‎ عرض کرد: یا امیر المؤمنین، این موضع را نمى‏ شناسم.‎ فرمود: اى برادر، اگر تو هم این مکان را می شناختى که چه موضعی است، مانند من مى‏ گریستى. آن گاه، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به قدری گریست که محاسن مبارکشان از آب چشم، تر شد و آه سرد از سینه برآورد و گفت: آه! مرا با آل ابى سفیان چکار؟ پس، مرا نزدیک خود خواند و گفت‎:‎ اى فرزند، تو باید بر بلاها و محنت ها صبر کنی؛ چرا که هر چه پدر تو از آل سفیان مى ‏بیند، فردا تو هم مثل آن را از ایشان ‏می بینى‎. ‎پس، ]پدرم[ نشست و بعد از مدتى در اطراف زمین کربلا دور می زد و دنبال چیزى مى‏ گشت؛ مانند کسی که چیزى گم کرده ای را بجوید. بعد آن، ‏فرود آمد و آب طلبید و وضو ساخت و چند رکعت چند نماز گزارد. بعد از ساعتى سر را بر زمین گذاشت و به خواب رفت و لحظاتی بعد از خواب بیدار شد (در حالی که هراسان بود)؛ مانند کسى که از ‏چیزى ترسیده باشد. در همان حال، عبد الله بن عبّاس را پیش خود خواند و گفت‎ :‎عجب خوابى دیدم‎. ‎عبد الله گفت: خیر باد اى امیر المؤمنین! خوابت را بفرما‎.‎ گفت: در این ساعت که سر در بالین نهادم و به خواب رفتم، چنان دیدم که جماعتى از مردان سپید روى از آسمان ‏مى‏ آمدند، در حالی که شمشیرهای خود را حمایل کرده و علم هاى سفید به دست گرفته و گرد این زمین خطّى می کشیدند. پس، این ‏درختان خرما را دیدم که شاخه‏ هاى خویش را بر زمین مى ‏زدند و جویى دیدم که پر از خون تازه بود و مى‏ رفت و حسین پسر ‏خود را دیدم در میان جوى خون افتاده و فریادرس‏ مى ‏خواست، (اما) کسى به فریاد او نمى‏رسید و مدد ‏مى ‏جست، (اما) کسى او را یاری نمى ‏کرد. سپس، آن مردان سپید روى را دیدم که ندا مى‏ کردند و مى ‏گفتند: اى ‏فرزندان رسول خدا، صبر کنید و بدانید که به دست بدترین خلق کشته مى ‏شوید و بهشت رضوان، مشتاق دیدار شما است. پس، ]آن مردان سپید روى[ نزدیک من آمدند و مرا تعزیت دادند و گفتند: بشارت باد بر تو اى ابا الحسن، که خداى تعالى روز ‏قیامت، چشم تو را به دیدار پسرت حسین (علیه السلام) روشن گرداند. این خوابی بود که دیدم و از هول آن بیدار شدم. سوگند به آن ‏خداىی که جان على در قبضه قدرت او است، این خواب را آن چنان دیدم که آن راستگوى صادق و آن رسول بر حقّ؛ ‏ابو القاسم‏‎ ‎محمّد مصطفى (صلّی الله علیه و آله) به من، به صورت حضوری فرموده بود که تو در راه رفتن به جنگ اهل بغى (اهل ستم)، در دشت کربلا چنین خوابى خواهى ‏دید‎.‎

اى عبد الله، این زمین را کربلا می گویند؛ زمینی که حسین، پسر من، شیعه او و جماعتى از اولاد فاطمه (سلام الله علیها)؛ دختر محمّد مصطفى ‏‏(صلّی الله علیه و آله) را در این خاک، دفن خواهند کرد و اهل آسمان این بقعه را زمین کرب و بلا می گویند که روز قیامت از این زمین ‏جماعتى برانگیزند که ایشان را بى‏حساب و بى‏ عذاب به بهشت برند.‏[۱]


[۱]. کوفى، ابن اعثم، الفتوح، تحقیق: طباطبائى مجد، غلامرضا، ترجمه: مستوفى هروى، محمد بن احمد، ص ۵۰۵٫




کلیدواژه ها: , ,



ثبت نظر


3 + 4 =