دایره المعارف اسلام پدیا » ‏سفر ذو القرنین به ظلمات
منوی اصلی

‏سفر ذو القرنین به ظلمات

تاریخ: ۲۳ فروردین ۱۳۹۳ در باب: ذو القرنین

از دیر باز انسان ها بر آن بوده اند که به عمر جاودانه ای که در پی آن مرگی نباشد، دست پیدا کنند؛ لذا هر زمان که سخن از اموری؛ مانند آب حیات که موجب عمر جاودانی است به میان آمده، افراد زیادی آرزوی دست یابی به آن را در سر پرورانده اند.

یکی از کسانی که دنبال آب حیات بوده جناب ذو القرنین است. در این زمینه از میان احادیث بسیاری که نقل شده تنها به نقل یک حدیث بسنده می شود:.

عیاشى از اصبغ بن نباته از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل مى‏کند که فرمودند: … زمانى که او (ذو القرنین) مالک شرق و غرب عالم شد، از میان فرشتگان دوستى داشت به نام «رفائیل» که بر او نازل مى‏شد و با او گفت و گو و نجوى مى‏نمود. روزى ذو القرنین از او پرسید: عبادت اهل آسمان نسبت به اهل زمین در چه جایگاهى قرار دارد؟ او گفت: در آسمان هیچ قدمگاهى نیست، جز آن­ که فرشته اى در آن­جا ایستاده که هرگز نمى‏نشیند، یا در حال رکوع است و هرگز سجده نمى‏کند، یا در حال سجود است و هرگز سر بر نمى‏دارد. ذو القرنین به گریه افتاد و گفت: دوست مى‏دارم آن ­قدر زندگى کنم تا بتوانم پروردگارم را آن طور که شایسته او است عبادت کنم. رفائیل گفت: اى ذو القرنین روى زمین چشمه‏اى هست که به آن آب حیات مى‏گویند و هر کس از آب آن بیاشامد، نمى‏میرد، مگر زمانى که خود درخواست مرگ نماید، پس اگر به آن دست یابى، مى‏توانى هر چقدر بخواهى عمر کنى. ذو القرنین گفت: آن چشمه کجا است و آیا تو آن را مى‏شناسى؟ رفائیل گفت: نه، ما فقط در آسمان شنیده‏ایم که خداوند در زمین، تاریکی هایى آفریده که پاى هیچ جنّ و انسى به آن نرسیده است و آن چشمه در میان آن ظلمات است. ذو القرنین گفت: آن ظلمات کجا است؟ رفائیل گفت: من نمى‏دانم، سپس به آسمان رفت. ذو القرنین از گفته او دچار اندوه شدیدى شد؛ چون علاقه‏مند بود که چشمه آب حیات را بیابد، پس همه دانشمندان اهل مملکت خود و فقها را جمع کرد و به آنها گفت: آیا در کتب آسمانى که مطالعه کرده‏اید نامى از چشمه حیات برده شده است؟ گفتند: خیر، گفت: آیا ندیده‏اید که صحبت از ظلماتى شده باشد که پاى هیچ انس و جنّى به آن نرسیده است؟ گفتند: خیر، ذو القرنین پس از شنیدن این مطلب بسیار ناراحت شد و گریست. یکى از غلامانى که نزد او بود و از فرزندان انبیاء (علیهم السلام) بود،  به وی  گفت: دانش آن چیزى که مى‏خواهى نزد من است. ذو القرنین بسیار شادمان شد. غلام گفت: من در کتاب آدم (علیه السلام) دیده‏ام که خداوند در روى زمین، ظلماتى خلق کرده که در میان آن چشمه حیات قرار دارد و آن ظلمات در محل طلوع خورشید (مشرق زمین) قرار دارد. ذو القرنین بسیار خوشحال شد. آن وقت تمام اشراف و علماى مملکت خود را فرا خواند، هزار دانشمند و حکیم نزد او آمدند و همگى به راه افتادند تا به طرف محل طلوع خورشید حرکت کنند.

از کوه­ها و دریاها گذشتند، دوازده سال گذشت تا به جایى رسیدند که در آن ­جا نه تاریکى شب بود و نه دود، پس بزرگان لشکر او جمع شدند و ذو القرنین به آنها گفت: مى‏خواهم چیزى را طلب کنم که قبل از من هیچ پیامبر و پادشاهى طلب نکرده است و من حتماً طالب آن امر هستم. آنها گفتند: ما مى‏دانیم که تو اگر وارد این ظلمات شوى به آرزو و درخواست خود نایل مى‏شوى، ولى ما نگرانیم که جانت را در این راه از دست بدهی، ذو القرنین گفت: به هر حال من باید بروم. سپس گفت: تیزبین‏ ترین چهارپایان کدام است؟ گفتند: مادیان. در آن وقت در لشکر او شش هزار مادیان وجود داشت. او  از میان دانشمندان، شش هزار مرد انتخاب کرد و به هر یک اسبى داد و خضر (علیه السلام) در پیشاپیش او با دو هزار سوار به راه افتاد و همگى به امر ذو القرنین وارد ظلمات شدند و ذو القرنین نیز با چهار هزار نفر دیگر به دنبال آنها حرکت کرد و به بقیه لشکر دستور داد: همین جا منتظر ما بمانید، اگر تا دوازده سال دیگر مراجعت نکردیم، شما به شهرهاى خود برگردید. خضر گفت: ای پادشاه ، اگر ما در تاریکى حرکت کنیم یک دیگر را نمى‏بینیم، اگر گم شدیم چه کنیم؟ ذو القرنین به او مهره‏هایى سرخ رنگ داد که در مواقع لزوم در اثر برخورد به زمین و ایجاد انفجار، تولید نور و صدا مى‏کرد، پس خضر آنها را گرفت. پس از آن ذو القرنین به استراحت پرداخت، امّا خضر به راه ادامه داد تا به یک وادى رسید که بسیار تاریک بود، به همراهانش گفت: شما همین جا بمانید و خود به تنهایى از اسب پیاده شد و به راه افتاد و براى دیدن جلوى خود مهره‏اى از آن مهره‏ها را به زمین زد و به واسطه نور آن راه را شناخت و به جلو رفت، ناگهان چشمه‏اى دید که آب آن سفیدتر از شیر و نورانى‏تر از یاقوت و شیرین‏تر از عسل بود، از آن آشامید و سپس لباس خود را کند و در آن، بدن خود را شست­وشو داد و بعد لباس خود را پوشید و آن­گاه یک مهره دیگر را پرتاب کرد تا یارانش را بیابد و در نور آن به راه افتاد تا به یارانش رسید، سوار بر اسب شد و آنها را به ادامه راه فرمان داد. پس از او ذو القرنین با سپاهش به آن وادى رسید، امّا راه را گم کرد و چهل شبانه روز در تاریکى سرگردان شد، سپس با نورى که نه نور ماه بود و نه نور خورشید، از آن تاریکى خارج شدند و به زمینى شنى و سرخ رنگ رسیدند که سنگ ریزه‏هاى آن مروارید بود، آن­ گاه به قصرى رسیدند که طول آن یک فرسخ بود. او و همراهانش به درب قصر رسیده و ایستادند، ولى ذو القرنین به‏ تنهایى به درون قصر رفت، ناگهان پرنده‏اى بزرگ و تکّه آهنى عظیم را مشاهده کرد که دو طرف آن بر دو جانب قصر قرار داشت و پرنده سیاه در میان آن؛ مانند قلابى آویزان بود، وقتى آن پرنده صداى خشخش ورود ذى القرنین را شنید، گفت: این کیست؟ او گفت: من ذو القرنین هستم، پرنده گفت: اى ذو القرنین مترس و به سؤالات من پاسخ بده، ذو القرنین گفت: بپرس، پرنده پرسید: آیا در روى زمین خانه‏هاى گچى و آجرى زیاد شده؟ گفت: آرى، پرنده پر و بالى زد و ثلث بدنش مبدّل به آهن شد، ذو القرنین از او ترسید، پرنده گفت: نترس و پاسخ مرا بده، آیا استفاده از ساز و ضرب موسیقى رایج شده است؟ ذو القرنین گفت: آرى، پرنده تکانى خورد و دو سوّم از بدنش مبدّل به آهن شد، ذو القرنین به وحشت افتاد، امّا پرنده باز از او خواست که نترسد و به سؤالاتش پاسخ دهد، آن وقت پرسید: آیا مردم در روى زمین شهادت دروغ مى‏دهند؟ ذو القرنین گفت: آرى، در این وقت پرنده تماماً به آهن مبدّل شد و تمام دیوارهاى قصر را در بر گرفت و ذو القرنین سراسر وجودش را وحشت فرا گرفت، باز هم گفت: نترس و مرا خبر بده، آیا مردم شهادت لا اله الّا اللَّه را ترک کرده‏اند؟ ذو القرنین گفت: خیر، در این وقت یک سوّم بدن پرنده به حالت اوّل بازگشت، بعد پرسید: آیا مردم نماز را ترک کرده‏اند؟ ذو القرنین گفت: خیر، در این وقت دو سوّم بدنش به حال اوّل برگشت، سپس گفت: اى ذو القرنین آیا مردم در روى زمین غسل جنابت را ترک نموده‏اند؟ ذو القرنین گفت: نه، در این موقع تمام بدنش به صورت اوّل در آمد و به بالاترین قسمت قصر صعود کرد و به ذو القرنین گفت: بیا بالا، ذو القرنین بالا رفت، در حالى که بسیار مى‏ترسید، تا وقتى که به بام قصر رسید و آن ­جا سطح بسیار وسیعى را دید که تا چشم کار مى‏کرد ادامه داشت. در آن­ هنگام، ناگهان مرد جوان سفیدرویى را دید که صورتى درخشان و لباسى سفید داشت و رو به سوى آسمان کرده بود و دست بر دهان داشت، با شنیدن صداى ذو القرنین روى گرداند و پرسید: تو کیستى و چگونه توانستى به این­جا بیایى؟ ذو القرنین گفت: من ذو القرنین هستم، به من بگو چرا دست خود را بر دهانت نهاده بودى؟ گفت: من صاحب صور (اسرافیل) هستم و ساعت قیامت نزدیک است و من منتظر هستم که به من دستور دمیدن در صور داده شود و در آن بدمم، سپس به دست خود زد و سنگى برداشت و آن را به ذو القرنین داد و گفت: آن را بگیر که گرسنگى و سیرى تو به این سنگ بستگى دارد، حال باز گرد.

ذو القرنین بازگشت و آن سنگ را به نزد اصحاب خود آورد و با آنها در باره آن پرنده و آن مرد صاحب صور سخن گفت، سپس آن سنگ را به آنها نشان داد و گفت: هر کس مى‏تواند، راز این سنگ را به من بگوید. آن وقت ترازویى قرار داد و آن سنگ را در یک کفّه آن نهاد، بعد در کفه دیگر سنگ­ هاى دیگرى قرار دادند، امّا آن سنگ آن ­قدر سنگین بود که حتّى با گذاشتن هزار سنگ در کفه دیگر، ترازو متعادل نشد. همه گفتند: اى پادشاه ما نمی­دانیم این چگونه سنگى است، امّا خضر گفت: من ماجراى این سنگ را مى‏دانم. ذو القرنین گفت: ما را از آن باخبر ساز. آن وقت خضر در حضور آنها ترازو را قرار داد و آن سنگ را در یک کفّه قرار داد و سنگ دیگرى را در کفّه دیگر نهاد، سپس یک مشت خاک بر آن سنگ مخصوص ریخت، به ناگاه ترازو متعادل شد.

یاران ذو القرنین گفتند: اى پادشاه این چه امر عجیبى است، ما هزار سنگ قرار دادیم و ترازو میزان نشد، امّا خضر یک مشت خاک  به آن سنگ افزود،  ترازو متعادل شد، ماجراى این سنگ چیست؟ ذو القرنین گفت: اى خضر ماجرا را براى ما بیان کن. خضر گفت: ای پادشاه  امر خداوند در باره بندگانش نافذ است و او بر آنها تسلّط دارد و او است که دانشمندى را با دانشمند دیگر آزمایش مى‏کند و اینک مرا به تو و تو را به من مى‏آزماید. ذو القرنین گفت: خدا تو را رحمت کند، اى خضر! تو مى‏گویى خداوند با عالم تر  قرار دادن تو بر من و با مسلّط گرداندن من بر تو، ما را به وسیله هم آزموده است؟ اکنون مرا از امر این سنگ با خبر کن. آن وقت خضر گفت:

این سنگ، مَثَلى است که صاحب صور خواسته به وسیله آن تو را متوجّه کند که مَثَل بنى آدم؛ مانند این سنگ است، که سنگینى آن بر هزار سنگ غلبه داشت، امّا وقتى مشتى خاک بر آن ریخته شد سیر شد و مانند سنگ­هاى دیگر گردید. مَثَل تو هم همین است که خداوند ملک و سلطنت بسیار به تو بخشید، امّا راضى نشدى تا این­که در طلب امرى بر آمدى که قبل از تو هیچ کس طلب نکرده بود و به جایى قدم نهادى که پیش از تو هیچ کس قدم ننهاده بود. بنى آدم نیز چنین است سیر نمى‏شود تا وقتى که خاک گور بر او بریزند، در این وقت ذو القرنین به گریه افتاد و گفت: اى خضر، راست گفتى. بنابراین من پس از این دیگر به دنبال کشورگشایى نمى‏روم.

سپس در میان تاریکى و ظلمات تصمیم به بازگشت گرفتند. در میان راه، صدایى زیر سم اسبان خود شنیدند و گفتند: ای پادشاه  این صدا از چیست؟

ذو القرنین گفت: از آن برگیرید که هر کس برگیرد پشیمان مى‏شود و هر کس هم از آن بر ندارد باز هم پشیمان مى‏شود؛ لذا بعضى از آنها مقدارى برداشتند و بعضى برنداشتند، وقتى از تاریکى خارج شدند، دیدند زبرجد بوده است، در این وقت آنها که برنداشته بودند از بر نداشتن پشیمان شدند و آنها که برداشته بودند از این­که بیشتر بر نداشته‏اند نادم و پشیمان گشتند.

گفتنی است ذکر برخی از مطالب؛ مانند پرنده آهنین، که در بالا بیان شد، تأیید آنها به صورت کامل و سربسته نیست، بلکه ذکر این عبارت ها صرفا نقل مطالبی است که در بعضی از تواریخ وارد شده است.




کلیدواژه ها: , , , , ,



ثبت نظر


2 + = 10