دایره المعارف اسلام پدیا » معجزات و کرامات امام حسین (علیه السلام)
منوی اصلی

معجزات و کرامات امام حسین (علیه السلام)

تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۳۹۲ در باب: امام حسین (ع)

یکی از ابعاد شخصیت امام حسین (علیه السلام) بُعد کرامات و معجزات آن حضرت است. تعداد کرامات و معجزات ایشان در زمان حیات و بعد از شهادتشان به‌قدری زیاد است که می‌شود گفت قابل شمارش نیست، اما در این گفتار کوتاه تنها به چند نمونه از کرامات آن امام بزرگوار اشاره می‌شود:

۱٫ یحیى بن امّ طویل مى‏گوید: خدمت امام حسین (علیه السلام) بودیم که جوانى بر آن حضرت وارد شد در حالى که مى‏گریست. حضرت به او فرمود: براى چه گریه مى‏کنى؟ پاسخ داد: هم اکنون مادرم بدون وصیت، وفات نمود، در حالى که ثروتى داشت و به من امر کرده بود تا کارى نکنم، مگر این‌که شما را از آن باخبر نمایم.

امام (علیه السلام) به اصحاب خود فرمود: برخیزید تا نزد آن زن برویم. راوى مى‏گوید: پس به اتفاق ایشان به آن خانه‏اى که زن را در آن خوابانیده بودند، رفتیم. امام حسین (علیه السلام) دعا کرد و از خدا خواست او را زنده کند، تا وصیّت نماید. در آن هنگام خداوند متعال او را زنده کرد. پس، آن زن نشست و شهادتین گفت و متوجه حضرت شد و عرضه داشت: اى مولاى من! بفرمایید داخل خانه. حضرت داخل شده و نزدیک او نشست و به او فرمود: خدا تو را رحمت کند! وصیّت کن.

زن گفت: اى پسر پیامبر، من فلان مقدار مال در فلان محل دارم؛ یک سوم آن را براى شما قرار دادم تا آن را در هر کجا که مى‏خواهید، مصرف کنید و دو سوّم دیگر آن، براى پسرم باشد، البته اگر از دوستان شما است و اگر از مخالفان شما باشد، حقّى در آن ندارد و همه اموال، مال شما است. سپس آن زن از امام حسین (علیه السلام) تقاضا کرد که بر او نمازگزارده و متولى کارهاى او بشود و بعد از دنیا رفت همان طور که اوّل مرده بود.[۱]

۲٫ هنگامى که امام حسین (علیه السلام) از مدینه قصد خروج به سمت عراق نمود، ام سلمه به او گفت: به طرف عراق نرو؛ چون از رسول خدا (صلی الله علیه و  آله) شنیدم که فرمود: پسرم حسین (علیه السلام) در زمینى به نام «کربلا» شهید مى‏شود و مقدارى از خاک آن‌جا را در شیشه‏اى کرد و به من داد. حضرت فرمود: به خدا قسم! من این گونه کشته مى‏شوم و اگر به عراق هم نروم، مرا خواهند کشت. اگر مى‏خواهى، مقتل خود و یارانم را به تو نشان دهم. سپس دستش را بر صورت ام سلمه کشید، خداوند به او بصیرت داد تا این‌که همه آنها را دید. حضرت مقدارى از تربت آن‌جا را برداشت، در شیشه‏اى دیگر گذاشته به او داد و فرمود: هر وقت این دو شیشه، خونى گردید، بدان که من کشته شده‏ام.

ام سلمه مى‏گوید: وقتى روز عاشورا فرا رسید، بعد از ظهر به هر دو شیشه نگاه کردم و دیدم خونى شده‏اند. ام سلمه گریه و شیون نمود. در آن روز، هیچ سنگى را بلند نکردند مگر این‌که زیرش خون تازه یافتند.[۲]

۳٫ اصبغ بن نُباته می‌گوید: به امام حسین (علیه السلام) عرض کردم: اى آقاى من! من می‌خواهم راجع به موضوعى از شما جویا شوم که به آن یقین دارم و آن از اسرار خدا است و تو از آن آگاهى. امام فرمود: اى اصبغ! منظور تو این است که از آن گفت‌وگویى که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و  آله) نزد مسجد قبا با پدرم کرد آگاه شوى؟ گفتم: آرى. فرمود: برخیز! وقتى برخاستم ناگاه دیدم با آن حضرت در کوفه هستم و مسجد را مشاهده نمودم. امام حسین (علیه السلام) پس از این‌که لبخندى به صورت من زد، فرمود: اى اصبغ! خدا باد را در اختیار حضرت سلیمان پیامبر (علیه السلام) قرار داد که صبحگاه به قدر یک ماه و شبانگاه هم به قدر یک ماه راه طى می کرد. به من بیشتر از آن که به سلیمان داده شده بود، عطا شده. گفتم: یا بن رسول اللَّه! راست می‌گویى. امام حسین (علیه السلام) فرمود: ماییم که علم و بیان قرآن نزد ما است، آن‌چه که نزد ما می‌باشد، نزد احدى از خلق نیست؛ چون که ما اهل بیت، اهلیت اسرار خدا را داریم. سپس به صورت من خندید و فرمود: ما آل اللَّه و وارثان رسول او مى‏باشیم. گفتم: خداى را سپاس‏گزارم. آنگاه به‌من فرمود: داخل مسجد شو! وقتى داخل شدم، دیدم پیامبر خدا (صلی الله علیه و  آله) رداء خود را جمع کرده و در میان محراب نشسته. همچنین نگاه کردم دیدم حضرت على بن ابى طالب (علیه السلام) دامن اولى را گرفته و … .[۳]

۴٫ صفوان بن مهران می‌گوید: از امام جعفر صادق (علیه السلام) شنیدم می‌فرمود: دو نفر مرد در زمان امام حسین (علیه السلام) راجع به یک زن و فرزند او مخاصمه می‌کردند. یکی از آن دو مرد ادعا می‌کرد: اینها از من هستند و دیگرى نیز همین ادعا را داشت. امام حسین (علیه السلام) نزد ایشان تشریف برد و فرمود: این قیل و قال براى چیست؟ یکى از آنان گفت: این زن مال من است و دیگرى گفت: این پسر من است.

امام (علیه السلام) به مدعى اول فرمود: بنشین! وى نشست. آن کودک شیر خوار بود. امام (علیه السلام) به‌آن زن فرمود: قبل از این‌که خدا تو را رسوا کند حقیقت مطلب را بگو! آن زن گفت: این مرد شوهر من است و این پسر از او است. ولى آن مرد را نمى‏شناسم. امام (علیه السلام) به‌آن کودک شیر خوار فرمود: تو چه می‌گویى؟ به اجازه خدا سخن بگو! آن کودک گفت: من از این دو نفر مرد نیستم، بلکه پدرم چوپان قبیله فلان است. پس از این جریان (اثبات عمل نامشروع زنا)، امام (علیه السلام) دستور داد تا آن زن را سنگسار نمودند. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: بعد از این جریان، احدى سخن گفتن آن کودک را نشنید.[۴]


[۱]. راوندى‏، قطب الدین سعید، الخرائج و الجرائح، ج ۱، ص ۲۴۵ و ۲۴۶٫

[۲]. همان، ص ۲۰۰ و ۲۰۱٫

[۳]. مجلسى‏، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ۴۴، ص ۱۸۴٫

[۴]. همان.




کلیدواژه ها: , , ,



ثبت نظر


+ 4 = 9