دایره المعارف اسلام پدیا » وفات فاطمه بنت اسد (علیها السلام)
منوی اصلی

وفات فاطمه بنت اسد (علیها السلام)

تاریخ: ۲۳ تیر ۱۳۹۲ در باب: فاطمه بنت اسد

امام صادق (علیه السلام) درباره قضایای مربوط به وفات فاطمه بنت اسد (علیها السلام)، چنین گزارش داده است:

«… فاطمه بنت اسد (علیها السلام) از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شنید که می­فرمود: بی­گمان مردم در روز قیامت، عریان، آن‌گونه که از مادر زاده شده‌اند، محشور می­شوند، پس فاطمه بنت اسد (علیها السلام) گفت: وای از رسوایی!، پیامبر­ خدا (صلی الله علیه و آله) به‌او فرمود: من از خدا می­خواهم که تو را پوشیده برانگیزد، و نیز شنید که پیامبر (صلی الله علیه و آله) از فشار قبر یاد می­کند، پس گفت: وای از ناتوانی، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به‌او فرمود: من از خدا می­خواهم که از این (فشار قبر)، کفایتت کند. روزى به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گفت: من مى‏خواهم این کنیز خود را آزاد کنم، آن حضرت در پاسخش فرمود: اگر چنین کنى خدا به‌ازای هر عضوى از او، عضوى از تو را از دوزخ آزاد کند. فاطمه بنت اسد (علیها السلام) وقتی بیمار شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) را وصی خود قرار داد و سفارش کرد که خادم او را آزاد کند و چون زبانش بند آمده بود، با اشاره، با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سخن مى‏گفت و پیامبر (صلی الله علیه و آله) وصیتش را قبول کرد. روزی پیامبر (صلی الله علیه و آله) نشسته بود که امیرالمؤمنین (علیه السلام) گریان نزدش آمد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: چه چیزی گریانت کرده است؟ عرض کرد: مادرم فاطمه درگذشت؛ پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «و نیز مادر من، به‌خدا سوگند!» و شتابان برخاست و درون خانه آمد، سپس به او نگریست و گریه کرد. آن‌گاه به زن‌ها دستور داد او را غسل دهند و فرمود: چون از غسل او فارغ شدید، کارى نکنید تا به من اعلام کنید، چون از غسل فارغ شدند، به‌ایشان اعلام کردند، پس آن‌حضرت یکى از پیراهن‌هاى خود را که مى‏پوشید، داد تا او را در آن کفن کنند و به مسلمانان فرمود: چون در کار (کفن و دفن) فاطمه مشاهده کردید من کارى مى‏کنم که پیش از آن با کسی نکرده‌ام، سبب آن را از من بپرسید!.

وقتی زنان از غسل و کفن او فارغ شدند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد و جنازه او را بر دوش گرفت و زیر جنازه او بود تا او را به قبرش رسانید و او را در کنار قبرش نهاد و خود وارد قبرش شد و در آن خوابید و سپس برخاست و با دست خود او را گرفت و در قبرش نهاد و مدتى طولانى با او راز ‏گفت و به او مى‏فرمود: پسرت، پسرت، (پسرت). سپس از قبرش خارج شد و خشت بر آن چید و آن را کامل ساخت، سپس روى قبرش افتاد و شنیدند که مى‏فرمود: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ، خدایا من او را به‌تو مى‏سپارم، سپس برگشت. مسلمانان به آن‌حضرت گفتند: ما دیدیم شما کارهایى کردید که پیش از امروز نکرده بودید، فرمود: امروز، ]آخرین قسمت[ احسان و نیکی ابوطالب را از دست دادم، فاطمه کسی بود که اگر نزد او چیزى بود، مرا نسبت بدان بر خود و فرزندانش مقدم مى‏داشت.

من روزى از قیامت یاد کردم و از این که مردم در آن برهنه محشور مى‏شوند، او گفت: واى از این رسوایى من، من ضمانت کردم که خدا او را با تن پوشیده محشور سازد، من از فشار قبر یاد کردم، او گفت: واى از ناتوانى من، و من ضمانت کردم که خدا او را آسوده‏ سازد، به همین جهت او را در پیراهنم کفن کردم و در قبرش خوابیدم و خود را بر آن انداختم تا به او تلقین کردم آن‌چه از او پرسش مى‏شد؛ زیرا از او از پروردگارش سؤال شد و او پاسخ گفت، و از رسولش سؤال شد و او جواب داد و و از ولىّ و امامش سؤال شد، زبانش بند آمد، من به او گفتم: پسرت، پسرت، (پسرت)». [۱]

در روایت دیگری نقل شده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «… اما این که به‌او گفتم (تلقین کردم): پسرت پسرت، نه جعفر و نه عقیل؛ برای این بود که… وقتی دو فرشته (مأمور سؤال در قبر) به‌او گفتند: امام و ولیّ تو کیست؟ او حیا کرد که بگوید: فرزندم، من به‌او گفتم بگو: فرزندم علی بن ابی‌طالب، پس خداوند چشمش را به‌این جواب روشن نمود (یعنی پاسخ صحیح را داد)».[۲]

ذکر این نکته لازم است که هر چند در زمان حیات فاطمه بنت اسد (علیه السلام)، وی به‌حسب ظاهر، مکلف به پذیرش امامت فرزند عزیزش امیرالمؤمنین (علیه السلام) نبوده تا بخواهد در عالم قبر نسبت به‌آن پاسخ‌گو باشد، ولی در باطن امر، مسئله امامت و ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) از چنان اهمیتی برخوردار بوده که خداوند سبحان و رسولش او را به‌این فضیلت مفتخر نمودند تا وی با اعتقادات کامل وارد عالم آخرت شود. علاوه بر این که مسئله وصایت و ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، از اوائل رسالت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) توسط آن حضرت و به مناسبت‌های مختلف مطرح می‌شد تا زمینه پذیرش آن در مردم، فراهم شود و کسی نسبت به‌آن ابراز عدم آگاهی نکند، پس حضرت فاطمه بنت اسد (علیها السلام) نسبت به‌این مسئله بیگانه نبوده است.

شیخ مفید در این‌باره می‌نویسد: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بعد از دفن فاطمه بنت اسد (علیها السلام) اقرار به ولایت فرزندش امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به‌او تلقین نمود تا وی بتواند به سؤال در این باره در قبر، پاسخ دهد، پس او به‌جهت منزلت و جایگاهی که در نزد پروردگار عالم و در نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) داشت، به‌این فضل بزرگ اختصاص پیدا نمود و این روایت، روایت مشهوری است».[۳]

مرحوم طبرسی و مرحوم اربلی نیز به شهرت این روایت تصریح نموده‌اند.[۴]


[۱]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۱، ص ۴۵۳ و ۴۵۴٫

[۲]. شاذان بن جبرئیل، الروضه فی فضائل أمیر المؤمنین على بن أبى طالب علیهما السلام، ص ۴۰ و ۴۱٫

[۳]. مفید، محمد بن نعمان، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج ۱، ص ۵ و ۶٫

[۴]. طبرسى، فضل بن حسن، إعلام الورى بأعلام الهدى، ج ۱، ص ۳۰۶؛ اربلى، على بن عیسى‏، کشف الغمه فی معرفه الأئمه، ج ‏۱، ص ۷۹٫




کلیدواژه ها: , , ,



ثبت نظر


1 + 2 =