دایره المعارف اسلام پدیا » سفرهای امام صادق (ع)
منوی اصلی

سفرهای امام صادق (ع)

تاریخ: ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ در باب: امام صادق(ع)

برخی از سفرهای معصومان (ع) از مهم‌ترین فرازهای درخشان زندگی و تاریخ اهل بیت (ع) است. این سفرها در بردارنده حوادث تاریخی و معارف الهی مهمی هستند.

امام صادق (ع) در دوره خلفای بنی امیه و در عهد امامت پدرش همراه وی از طرف هشام بن عبدالملک اموی از مدینه به شام احضار شد.

در عهد خلفای بنی عباس یکی از مهم ترین ظلم ها و آزارهای آنان نسبت به ائمه (ع)، اجبار ائمه (ع) به سفر از مدینه به مراکز حکومت، به منظور اذیت آن ها بود.

سفرهای اجباری ائمه (ع) از عصر امام صادق (ع) شروع شد و تا شهادت امام حسن عسکری (ع) تداوم یافت و زمینه ساز غیبت امام زمان (ع) گردید.

اهداف سفرها

محمد بن عبدالله اسکندری، از ندیمان خاص منصور دوانقی می گوید:

روزی از منصور که غرق غم و تفکر بود، پرسیدم چرا ناراحتی؟ گفت: از اولاد فاطمه حدود صد نفر و یا بیشتر را کشتم، اما هنوز سید و پیشوای آنان، جعفر بن محمد (ع) زنده است. گفتم: عبادت جعفر بن محمد او را از توجه به خلافت و سلطنت باز داشته است.

منصور گفت: اما ملک عقیم و نازا است و تا از او خلاص نشوم، احساس راحتی نمی کنم.[۱] همین احساس خطر از موقعیت دینی، علمی و اجتماعی امام صادق (ع) باعث شد که وی بارها به سفرهای اجباری به مراکز حکومتی برود. گرچه تعداد این سفرها و احضارها زیاد بود ولی از جزئیات آن‌ها اطلاعات دقیق در دسترس نیست. بر این اساس به بررسی برخی از سفرهای امام می پردازیم:

الف سفرهای امام صادق (ع) در دوران خلافت سفاح

سفاح اولین خلیفه عباسی است که شهر حیره واقع در نزدیکی کوفه را پایتخت قرار داد. او چهار سال بیشتر حکومت نکرد. سفاح بیشتر دوران حکومتش را به پاکسازی مخالفان و جنگ های پراکنده با امویان پرداخت. او به شدّت از امام صادق (ع) بیم داشت. لذا در اواخر حکومت خود، آن حضرت را به حیره احضار کرد.

کوفه پایگاه تاریخی تشیع بود. حدود ۹۰۰ راوی حدیث در مسجد کوفه سرود حدثنی جعفر بن محمد[۲] می سرودند. کوفه پایگاه اصحاب خاص امام صادق (ع) و پدرش همچون زراره، جابر جعفی، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب و … بود. امام صادق (ع) هنگام ورود به کوفه با استقبال عظیم مردم مواجه شد. یکی از اصحاب آن حضرت در این باره می گوید: به خاطر شدّت ازدحام مردم نتوانستم خدمت آن حضرت شرفیاب شوم تا این که در روز چهارم ورود آن حضرت به کوفه، ایشان مرا در میان جمعیت دید و مرا به نزد خود فراخواند.[۳]

سفر امام صادق (ع) به درازا کشید. آن حضرت در آغاز سفر در فضای آزادتری بودند؛ به گونه ای که ملاقات مسلمانان با آن حضرت اوضاع را کاملاً به ضرر حکومت نوپای عباسیان پایان بخشید. متأسفانه اطلاعاتی از این سفر به دست ما نرسیده است. منصور در مجلس سفاح از امام صادق (ع) پرسید: ای ابو عبدالله، چرا شیعیان به راحتی در بین مردم شناخته می شوند؟ امام فرمود: به خاطر حلاوت و شیرینی ایمانی که در سینه‌های آن ها است، آن را آشکار ساخته، زود شناخته می شوند.[۴]

از ویژگی های این سفر این است که: امام صادق (ع) در دوره سفاح با این که خفقان کم تر بود، نیز در تقیه بسیار شدید قرار داشتند. حضرت فرمود: مرا نزد سفاح در حیره بردند او از من پرسید: در باره روزه امروز چه می گویی؟ گفتم: شما پیشوای جامعه هستید، اگر روزه بگیری ما هم روزه می گیریم و اگر افطار کنی ما هم افطار می کنیم.

پس او افطار کرد و من هم مجبور به افطار شدم، با این که به خدا قسم! می دانستم آن روز، رمضان بود آن افطار و قضای آن برایم سهل تر بود از این که گردنم زده شود و خدا عبادت نگردد.[۵] [منظور سخن امام این است که در صورت عدم تقیه، عبادت خدا صورت نمی گرفت چرا که تقیه از واجبات مسلّم است که در صورت فراهم شدن شرایط آن لازم الاجراء و مصداق بارز عبادت الهی است.]

سفاح در اواخر حکومتش امام صادق (ع) را تحت نظر شدید قرار داد.

یکی از شیعیان به حیره آمده بود تا پاسخ سؤالی شرعی را از آن حضرت بپرسد، اما امام تحت نظر شدید بود. و او درمانده بود که از چه راهی نزد آن حضرت برود. ناگهان چشمش به خیار فروش پشمینه پوش افتاد. با مبلغی قابل توجه همه خیارها را خرید و لباسش را امانت گرفت و بدین ترتیب نزد امام صادق (ع) رفت.[۶]

سفرهای زیاتی امام صادق (ع)

امام صادق (ع) بارها همراه برخی از اصحاب خاص خود به زیارت مرقد مطهر امیرالمؤمنین علی (ع) مشرف شد.[۷]

در گذشته اشاره شد که: سید بن طاووس می گوید: صفوان جمال روایت کرده است! «چون با حضرت صادق (ع) وارد کوفه شدیم آنگاه که آن حضرت نزد منصور دوانیقی می رفتند، فرمود که ای صفوان شتر را بخوابان که این نزدیک قبر جدم امیرالمؤمنین (ع) است. پس فرود آمدند و غسل کردند و جامه را تغییر دادند و پاها را برهنه کردند و فرمودند: تو نیز چنین کن. پس به جانب نجف روانه شدند و فرمودند که گام ها را کوتاه بردار و سر را به زیر انداز که حق تعالی برای تو به عدد هر گامی که بر می داری صد هزار حسنه می نویسد و صد هزار گناه محو می کند و. . . پس آن حضرت می رفتند و من می رفتم همراه آن حضرت، با آرامش دل و بدن و تسبیح و تنزیه و تهلیل خدا، تا رسیدیم به تل ها (تپه های مورد نظر) پس ایشان به جانب راست و چپ نظر کردند و با چوبی که در دست داشتند خطی کشیدند. پس فرمودند: جست‌وجو نما. پس طلب کردم اثر قبری یافتم.

پس آب دیده بر روی مبارکش جاری شد و گفت: انا لله و انا الیه راجعون و گفت: السلام علیک ایها الوصی. . . سپس خود را به قبر چسبانیده و گفت: بأبی أنت و أمّی یا أمیرالمؤمنین و . . . پس برخاست و بالای سر آن حضرت چند رکعت نماز خواند …

صفوان می گوید: به آن حضرت گفتم: اجازه می دهید اصحاب خود را خبردهم از اهل کوفه و این قبر را به آنها نشان دهم. فرمودند: بلی و درهمی چند هم دادند که من قبر را مرمّت و اصلاح کردم.

همچنین سیف بن عمیره می گوید: پس از خروج امام صادق (ع) از حیره به جانب مدینه، همراه صفوان بن مهران و جمعی دیگر از شیعیان به سوی نجف رفتیم. پس از این‌که از زیارت امیرالمؤمنین (ع) فارغ شدیم، صفوان صورت خود را به کربلا برگرداند و گفت: از کنار سرمقدس امیرالمؤمنین زیارت کنید حسین (ع) را که این گونه با ایما و اشاره امام صادق زیارت کرد او را. پس صفوان همان زیارت عاشورا را که علقمه از امام باقر (ع) روایت کرده بود، با نمازش خواند و سپس با امیرالمؤمنین (ع) وداع کرد و سپس به جانب قبر حسین (ع) اشاره کرد و ایشان را هم وداع کرد به دعاء بعد از زیارت عاشورا.

پس از ختم دعا به صفوان گفتیم: اما علقمه دیگر این را روایت نکرده بود. صفوان گفت: هر چه انجام دادم و خواندم چیزی است که امام صادق (ع) انجام داده بود و مرا به آن سفارش کرده بود.[۸]

سفرهای امام صادق (ع) در دوران خلافت منصور

منصور چند بار امام صادق (ع) را به کوفه و بغداد احضار کرد. اینک چندمورد از آن ها را ذکر می کنیم:

پس از شهادت محمد و ابراهیم، فرزندان عبدالله بن حسن (عبدالله محض)، مردی قریشی به بغداد رفت و به منصور گفت: جعفر بن محمد غلامش، معلی بن خنیس را برای جمع آوری اموال نزد شیعیانش فرستاده است، تا با آن ها به یاری محمد بن عبدالله (نفس زکیه) بشتابد. منصور از شدّت غضب، به حاکم مدینه دستور داد که به سرعت امام را به مرکز بفرستد و هیچ ملاحظه مقام یا نسب او را نکند. حاکم مدینه با تهدید امام را مجبور به سفر کرد. صفوان جمال می گوید: «امام مرا طلبیده، فرمود: وسایل سفر را آماده کن که فردا عازم می شویم و همان ساعت برخاست در حالی که همراهش بودم به مسجدالنبی (ص) رفت، چند رکعت نمازخواند و دست به دعا بلند کرد که: یا من لیس له ابتداء و انقضاء. . . ، و فردایش عازم عراق شدیم و[۹]. . . »

امام صادق (ع) درباره این سفر فرمود: پس از شهادت ابراهیم بن عبدالله بن حسن، تمام افراد بالغ از اهل بیت را مجبور به سفر به کوفه کردند. آن ها را یک ماه آن جا به گونه ای نگه داشتند که هر روز منتظر قتل خود بودند، تا این که روزی به آنها گفتند: دو نفر از شما به نمایندگی از بقیه به دیدن خلیفه بیاید، پس من و حسن بن زید رفتیم و. . . [۱۰]

دربار منصور

در برخی از احضارهای امام، مأموری در کنار منصور یا در راهروی قصر آماده بودند تا با دیدن علامت منصور و یا قبل از رسیدن امام به مجلس او، آن حضرت را بکشد. [۱۱] این نقشه هیچ‌گاه پیاده نشد. علت آن را چنین نوشته اند:

ربیع خادم می گوید: روزی منصور مرا مأمور آوردن جعفر بن محمد کرد. من نزد آن حضرت رفته، گفتم: اگر وصیتی یا عهدی داری انجام بده. منصور تو را برای قتل طلبیده است. ایشان را به مجلس منصور بردم. جعفر بن محمد قبل از مواجهه با منصور مشغول ذکر گفتن بود. تا منصور ایشان را دید، بلند شد و احترام عجیبی کرد. آن حضرت را کنار خود نشاند و پس از اندکی صحبت، با احترام ایشان را مرخص نمود. در بازگشت از جعفر بن محمد سرّ این تحول را پرسیدم او فرمود: دعایی خواندم. از ایشان خواستم که آن دعا را به من هم بیاموزد. آن حضرت هم یاد داد.[۱۲]

آن حضرت در هر مرتبه احضار، ابتدا به درگاه خداوند متوسل می شد و آن‌گاه نزد منصور می رفت. این توسل یا در خانه، قبل از حرکت به سوی دربار بود و یا در مسیر راه و یا در راهرو قصر. در همین زمینه دعاهای کوتاه و بلند و متنوّعی از آن حضرت در دفع بلایا و شرور رسیده است که یک نمونه از آن‌ها را که به فرموده جدش، امام حسین (ع) در شدائد خوانده می شود، نقل می کنیم:

یَا عُدَّتِی عِنْدَ شِدَّتِی وَ یَا غَوْثِی عِنْدَ کُرْبَتِی احْرُسْنِی بِعَیْنِکَ الَّتِی لَا تَنَامُ وَ اکْنُفْنِی بِرُکْنِکَ الَّذِی لَا یُرَامُ.[۱۳] سید بن طاووس در مهج الدعوات تمام این دعاها را آورده است.

منصور بارها امام صادق (ع) را به قصرش احضار کرد و اتهاماتی به آن حضرت وارد آورد، همانند این که غائله و فتنه به پامی کند،[۱۴] از مردم برای خود بیعت می گیرد تا خروج کند،[۱۵] علیه منصور توطئه چینی می کند،[۱۶] مدعی است علم غیب می داند و… . [۱۷]

منصور در موارد متعددی افراد گوناگونی که مأمور سعایت یا خبرچینی بودند، را در ضمن اتهاماتش به عنوان شاهد معرفی می کرد.

بعضی از آن ها مأمور رسمی خلیفه بودند و برخی نیز برای تقرب به منصور خبرچینی می کردند. امام صادق (ع) همیشه منکر اتهام ها می شدند. امام برای این که حق را اظهار کرده و باطل را معرفی کرده باشد، در این موارد شیوه ای بدیع داشتند. امام به مدعی که قسم خورده بود می فرمود: این قسم کافی نیست. در قسم خود ابتدا قسم بخور که بیرون هستی از حول و قوه الهی و متکی هستی به حول و قوه خود، اگر حرفت دروغ باشد.

سعایت‌گران از قسم خوردن امتناع می کردند اما با تهدید منصور،مجبور به قسم خوردن می شدند. پایان قسم پایان عمر طبیعی آن ها بود (خود به خود می مردند) و آغاز ترس و وحشت منصور و عذرخواهی از امام که او را ببخشد.[۱۸]

در تمام موارد احضار، منصور سرانجام از قتل امام منصرف می شد.

منصور پس از شکست شیوه های فوق به راه دیگر متوسل شد. او یک بار ۷۰ ساحر را از منطقه بابل فراخواند تا از راه سحر حیوانی را تصویر و تصور کنند. سپس امام صادق (ع) را دعوت کرد تا او را مسخره و رسوا کند اما امام صادق (ع) تمام سحرها را باطل ساخت.[۱۹] منصور یک بار ابوحنیفه، فقیه معروف اهل سنت را دعوت کرد و از او خواست تا سؤال های مشکلی را از امام صادق (ع) بپرسد.

ابوحنیفه ۴۰ مسئله مشکل طرح کرده بود، اما در لحظه نخست رویارویی با امام صادق (ع) از هیبت امام برخود لرزید. منصور به امام گفت: ای ابوعبدالله! این مرد ابوحنیفه است. امام گفت: او گهگاه نزد ما می آید. (بدین گونه منصور و ابوحنیفه رسوا شدند.) منصور به ابوحینفه دستور داد تا سئوالات را از امام بپرسد. امام به یکایک آن سؤال ها این گونه جواب می داد:

شما (اهل سنت عراق) چنین می گویید: اهل مدینه (اهل سنت حجاز) چنین می گویند: و ما چنین می گوییم. آن حضرت در پایان به ابوحنیفه می فرمود: آیا از ما نشنیده ای که داناترین مردم کسی است که داناترین فرد به اختلاف (اقوال) مردم باشد.[۲۰]

منصور بارها امام صادق (ع) را مجبور به سفر طولانی به عراق کرد، به او اتهام زد و اذیت ها و اهانت ها روا داشت اما هیچ گاه نتوانست نور الهی را خاموش کند.

او بارها قصد قتل امام را در سر می پروراند. اما هیبت امام مانع می شد. او سرانجام سعی کرد که مردم را از محضر آن بزرگوار دورکند و مجلس درس او را تعطیل نماید اما باز هم ناموفق بود و به ناچار اجازه تدریس به آن حضرت داد؛ به شرط این که تدریس وی در پایتخت حکومت نباشد و فقط برای شیعه باشد (نه جمیع فرقه ها).[۲۱]

سفرهای امام صادق (ع) را با داستانی از آنچه که در مسیر بازگشت آن حضرت از بغداد به مدینه، در کوفه روی داد به پایان می بریم:

سید حمیری، از شعرا و مدیحه سرایان اهل بیت (ع) اما پیرو فرقه کیسانیه (امامت محمدبن حنفیه) بود. او در بستر بیماری افتاده زبانش بند آمده، چهره اش سیاه، چشمانش بی فروغ و. . . شده بود. امام صادق (ع) تازه وارد کوفه شده بود و خود را برای عزیمت به مدینه آماده می کرد. یکی از اصحاب امام صادق (ع) شرح حال سید حمیری را به آن حضرت گفت؛ امام به بالین سید آمد، در حالی که جماعتی هم آن‌جا گرد آمده بودند. امام سید حمیری را صدا زد. سید چشمانش را باز کرد، اما نتوانست، حرفی بزند، درحالی که به شدت سیمایش سیاه شده بود. حمیری گریه اش گرفت. التماس گرایانه به امام صادق (ع) نگاه می کرد. امام زیر لب دعائی می خواند. سید حمیری گفت: خدا مرا فدایتان گرداند. آیا با دوستداران این گونه رفتار می نمایند؟ امام فرمود: سید! پیرو حق باش تا خداوند بلا را رفع کند و داخل بهشتی که به اولیائش وعده داده است، شوی.  او اقرار به ولایت امام صادق (ع) نمود و همان لحظه از بیماری شفا یافت.[۲۲]



[۱]. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج ‏۴۷، ص ۲۰۱٫

[۲]. نجاشی، احمد بن علی، رجال نجاشی، ص ۲۸٫

[۳]. قزوینی، محمد کاظم، موسوعه الإمام الصادق (ع) ، ج ‏۳، ص ۲۳۱٫

[۴]. بحارالانوار، ج ‏۴۷، ص‏۱۶۶٫

[۵]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۴، ص ۸۲، ح ‏۷٫

[۶]. بحارالانوار، ج ‏۴۷ ص ۱۷۱٫

[۷]. کافی، ج ‏۶، ص ‏۳۴۷٫

[۸]. قمی، عباس، مفاتیح الجنان، زیارت سوم مطلقه امیرالمؤمنین و ذیل زیارت عاشورا.

[۹]. کافی، ج ‏۶، ص ۴۴۵ و ۴۴۶٫

[۱۰]. اصفهانی، علی بن حسن، مقاتل الطالبیین، ص ۲۳۲٫

[۱۱]. بحارالانوار، ج ‏۴۷، ص ۱۷۰٫

[۱۲]. راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص‏۷۶۳٫

[۱۳]. مفید، الإرشاد، ج ۲، ص ۱۸۲٫

[۱۴]. همان.

[۱۵]. الخرائج و الجرائح ، ج ۲، ص‏۷۶۳٫

[۱۶]. کافی، ج ۲، ص‏۴۴۶٫

[۱۷]. طوسی، الأمالی، ص ۴۶۱٫

[۱۸]. الخرائج و الجرائح ، ج ۲، ص‏۷۶۳؛ بحارالانوار، ج ‏۴۷، ص ۲۰۱ و ۱۶۴٫

[۱۹]. طبری، محمد بن جریر بن رستم، دلائل الامامه، ص ‏۲۹۹؛ مفید، الإختصاص، ص‏۲۴۶٫

[۲۰]. حافظ مزی، یوسف بن عبدالرحمن، تهذیب الکمال، ج ۵، ص ‏۷۹ ؛ ابن عدی، عبدالله بن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال،ج ۲، ص‏۵۵۶٫

[۲۱]. ابن عدی، عبدالله بن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال، ج ‏۴۷، ص ۱۸۰٫

[۲۲]. همان، ص‏۳۲۷٫




کلیدواژه ها: , , ,



ثبت نظر


8 + 5 =