دایره المعارف اسلام پدیا » تاریخچه فلسفه غرب
منوی اصلی

تاریخچه فلسفه غرب

تاریخ: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ در باب: فلسفه

از آن‌جایی که منظور از فلسفه غرب، فلسفه ای است که در جهان غرب به وجود آمده، تاریخ فلسفه غرب؛ یعنی تاریخ فلسفه و سیر و تحول اندیشه ها و آراء فلسفی که در این قسمت از کره زمین ایجاد شده است. در تاریخ فلسفه، آنچه در خارج از آسیا و آفریقا پدید آمده باشد، در حیطه فلسفه غرب قرار گرفته و تاریخ آن، تاریخ فلسفه غرب محسوب می گردد. در این مورد فقط یک استثنا وجود دارد: فلاسفه ای را که در دوران آغازین فلسفه، در بخش آسیای صغیر متولد شدند، با این که در قسمت اروپایی نبوده اند، جزو فیلسوفان غربی و فلسفه آن ها را جزو فلسفه غربی به شمار می آورند.  به طور کلی تاریخ فلسفه غرب را می توان به چهار دوره اصلی تقسیم نمود. معیار برای این تقسیم، محتوا و روح کلی اندیشه ها و ارتباط آن ها با تاریخ آن دوره است؛ به عبارت دیگر، تاریخ فلسفه غرب رابطه مستقیمی با تاریخ جهان غرب دارد. این دوره ها عبارتند از:

۱-                  تاریخ فلسفه باستان.

۲-                  تاریخ فلسفه قرون وسطی.

۳-                  تاریخ فلسفه جدید.

۴-                  تاریخ فلسفه معاصر.

روند فلسفه غرب، از یونانیان آغاز مى‏شود. فلسفه یونانى پس از آن که در آسیاى صغیر طلوع کرد، مشى تکاملى خود را ادامه داد تا این که در دوران دو فیلسوف بزرگ؛ یعنى افلاطون و ارسطو شکوفا شد. پس از آن دو، حوزه‏هاى گوناگون فلسفه؛ مانند حوزه رواقى، حوزه ایپگورى، حوزه نوفیثاغورى، نوافلاطونى و… پدید آمدند و تفکر ویژه‏اى از خود به نمایش گذاشتند. این فلسفه در قرون وسطى با دین مسیحیت درآمیخت. ابتدا فلسفه افلاطونى و نوافلاطونى در تفکر فلسفى آگوستین و سپس با یارى فلسفه مشائى اسلامى، فلسفه ارسطویى از اندیشه فلسفى توماس آکوئیناس اما اندک اندک فلسفه قرون وسطى و فلسفه با گرایش هستى‏شناسى کنار گذاشته شد و فلسفه معرفت‏شناسى و شکاکیت معرفتى با تولد فکرى دکارت نمایان شد و با روش عقلى تفکرات فلسفى خود را بنیان نهاد. تا این که فلاسفه تجربه‏گرا؛ مانند جان لاک و هیوم، قدم در عرصه فلسفه گذاشتند و ملاک و حجیت شناخت را به تجربه حسى دانستند و در پى این دیدگاهِ تجربه‏گرایانه، به ویژه هیوم و انکار مابعدالطبیعه و دین، از طرف وى و با توجه به تعارض دین و علم، فلسفه دین شکل گرفت و بزرگانى چون شلایرماخر، بحث تجربه دینى را راه انداختند. پس از هیوم، کانت شهیرترین فیلسوف معرفت‏شناسى با نقد خرد ناب و عقل نظرى، عقل نظرى را از گردونه فلسفه خارج کرد و تنها به اخلاق و عقل عملى اهمیّت داد. پس از کانت، هگل، شوپنهاور و نیچه با اندیشه‏هاى فلسفى خاصى جلوه کردند. تا این که هوسرل، پدیدارشناسى را بنیان نهاد و هایدگر نیز فلسفه وجودى را پایه‏ریزى کرد و با نداى «اى فلاسفه! آن قدر در جهان درونى غوطه‏ور نشوید و از آن بیرون بیایید و کمى به جهان خارج و هستى برونى توجه کنید»، به همراه این فلسفه وجودى، علم هرمنوتیک و فهم متن را راه انداخت. شاگردان برجسته وى؛ مانند دلتا و پس از او گادامر هرمنوتیک را به اوج خود رساندند و در این بین بحث فهم متون دین داغ شد. امّا در آمریکا نیز اصالت عمل و پراگماتیسم راه افتاد و بزرگانى چون ویلیام جیمز و دیویى ظاهر شدند و با ظهور فرگه و راسل منطق جدید پدیدار شد و شاگرد راسل؛ یعنى ویتگنشتاین با تفکرى ژرف، فلسفه زبان را به وجود آورد. در قرن بیستم نیز بزرگانى چون برگسن اصالت روح و شهود عقلى را قائل شدند و در کنار وى فلسفه عرفان و تجربه‏هاى عرفانى، نمایان شد که امروزه یکى از پرطرفدارترین تفکّر و دیدگاه، فلسفه عرفان و بلکه خود عرفان است که سخت متکى به شهود عارفان پیشین و حال جهان است و این خود خبر از هویت فرهنگى و انقلاب فرهنگى جهان مى‏دهد.[۱]



[۱]. ر.ک فلاسفه بزرگ (براین مگى) و تاریخ فلسفه کاپلستون (برگرفته از سایت معارف، پرسمان دانشجویی

http://maaref.porsemani.ir/node/1716)




کلیدواژه ها:



ثبت نظر


+ 2 = 4