دایره المعارف اسلام پدیا » امام رضا (علیه السلام) در عصر مأمون عباسی
منوی اصلی

امام رضا (علیه السلام) در عصر مأمون عباسی

تاریخ: ۲۰ دی ۱۳۹۱ در باب: امام رضا (ع)

شخصیت مأمون:

مأمون در سال ۱۷۰ هجرى؛ یعنى در همان شبى که پدرش به خلافت رسید، متولد شد. مادر مأمون کنیزى خراسانى به نام «مراجل» بود که در روزهاى پس از تولّد مأمون از دنیا رفت و مأمون به صورت نوزادى یتیم و بى ‏مادر پرورش یافت. مورخان نوشته‏اند: مادر وى زشت‏ترین و کثیف‏ترین کنیز در آشپزخانه هارون بود، و این خود مؤیّد داستانى است که علت حامله شدن وى را بازگو مى‏کند.[۱]

مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى‏ برمکى»[۲] سپرد تا او را در دامان خود بپروراند. مربى وى «فضل بن سهل» بود که به «ذو الریاستین» شهرت یافت و بعد هم وزیر خود مأمون گردید. فرمانده کل قوایش نیز «طاهر بن حسین ذو الیمینین» بود.

زندگى مأمون سراسر کوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش آن چنانى بود، درست برعکس برادرش امین که در آغوش زبیده پرورش یافته بود. هرکس زبیده را بشناسد درمى‏یابد که تا چه حد باید زندگى امین غرق در خوش­گذرانى و تفریح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالت چندانى براى خود احساس نمى‏کرد و نه تنها به آینده خود مطمئن نبود، بلکه برعکس، این نکته را مسلم مى‏پنداشت که عباسیان به خلافت و حکومت او تن در نخواهند داد، از این رو خود را فاقد هرگونه پایگاهى که بدان تکیه کند مى‏دید، و به همین دلیل آستین همت بالا زد و براى آینده خود به برنامه‏ریزى پرداخت. مأمون خطوط آینده خود را از لحظه‏اى تعیین کرد که به موقعیت خود پى برد و دانست که برادرش امین از مزایایى برخوردار است که دست وى از آنها کوتاه است.

او از اشتباهات امین نیز پند آموخت: مثلاً «فضل» با مشاهده امین که خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مى‏گفت که تو، پارسایى و دیندارى و رفتار نیکو از خود بروز بده. مأمون نیز همین­گونه مى‏کرد. هربار که امین کارى را با سستى آغاز مى‏کرد، مأمون همان را با جدیت در پیش مى‏گرفت.

در هرحال مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر یافت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان، برترى یافت.[۳]

برخى مى‏گفتند: در میان عباسیان کسى دانشمندتر از مأمون نبود.[۴]

پدر مأمون نیز خود به برترى وى بر برادرش امین شهادت داده و گفته بود:«…تصمیم گرفته‏ام ولایتعهد را تصحیح کنم و به دست کسى بسپارم که رفتارش را بیشتر مى‏پسندم، خط مشیش را مى‏ستایم، به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف و سستیش آسوده خاطرم، و او کسى جز «عبداللّه» نمى‏باشد، اما بنى‏عباس به پیروى از هواى نفس خویش، محمد را مى‏طلبند؛ چه او یکپارچه به دنبال خواهش­هاى نفسانى است، دستش به اسراف باز است، زنان و کنیزکان در رأى او شریک و مؤثر واقع مى‏شوند، درحالى که عبداللّه شیوه‏اى پسندیده و رأیى اصیل دارد و براى تصدى چنین امرى بزرگ، شخصى قابل اطمینان است…».[۵]

امام رضا (علیه السلام) در عصر مأمون:

با استقرار مأمون بر سریر خلافت، کتاب زندگانى امام (علیه ‏السلام) ورق خورد و صفحه تازه‏اى در آن گشوده شد؛ صفحه‏اى که در آن امام على بن موسى الرضا (علیهما السلام) سال هایى را با اندوه و ناملایمات بسیار به سر برد.

غاصبین خلافت – چه آنها که از بنى امیه بودند و چه بنى عباس – بیشترین وحشت و نگرانى را از جانب خاندان على (علیهم‏السلام) داشتند؛ کسانى که مردم (و لا اقل توده انبوهى از آنها) خلافت را حق مسلّم آنان مى‏دانستند و علاوه بر این هرگونه فضیلتى را نیز در وجود آنان مى‏یافتند. این بود که فرزندان بزرگوار امام على (علیهم‏السلام) همواره مورد شکنجه و آزار خلفاى وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مى‏رسیدند.

امّا مأمون احیانا اظهار علاقه به تشیع مى کرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ایرانیان بودند که نسبت به آل على و امامان شیعه (علیهم السلام) علاقه و محبتى خاص داشتند و لذا نمى توانست همچون پدران خود، هارون و منصور، امام (علیه السلام) را به زندان بیفکند و مورد شکنجه و آزار قرار دهد؛ از این رو روش تازه­اى اندیشید که گرچه چندان بى سابقه نبود و در زمان خلفاى گذشته هم تجربه شده بود، اما در هر حال خوش نماتر و کم محذورتر بود و به همین جهت روش خلفاى بعد نیز بر همان مبنا قرار گرفت.

مأمون تصمیم گرفت امام (علیه السلام) را به مرو، مقر حکومت خود، بیاورد و با آن حضرت طرح دوستى و محبت بریزد و ضمن استفاده از موقعیت علمى و اجتماعى آن حضرت، کارهاى او را تحت نظارت کامل قرار دهد.[۶]

او با اجبار، امام (علیه السلام) را به مرو آورد، سپس مسئله ولایتعهدی را برای فریب افکار عمومی بر امام تحمیل کرد. وی همچنین با برپایی مناظره­های علمی مختلف سعی نمود شخصیّت محبوب علمی و موقعیّت والای اجتماعی حضرت را بی­رنگ سازد که در هر بار جز رسوایی طَرفی نبست. سرانجام وی تصمیم گرفت که آن حضرت را به گونه ای از میان ببرد، ولی کاملاً مراقب بود که این عمل به طور کاملاً محرمانه انجام گیرد تا مسئله جدیدی برای حکومتش پیش نیاید؛ لذا با مسموم کردن آن حضرت به هدف خود رسید. امام (علیه السلام) در ماه صفر سال ۲۰۳ق (بنابر مشهور) در سن ۵۵ سالگی به دست مأمون با زهر، مسموم و به اجداد پاکش پیوست.



[۱]. این داستان چنین نقل شده است: زبیده با هارون الرشید، بازى شطرنج مى کرد و چون رشید بازى را باخت، زبیده به او حکم کرد که باید با زشت­ترین و کثیف­ترین کنیز آشـپـزخـانـه­اش همبستر شود. رشید که از این امر بسى کراهت داشت، حاضر شد مالیات­هاى سـراسـر مصر و عراق را به زبیده ببخشد تا او را از اجراى این حکم منصرف سازد، ولى زبـیـده نـپـذیـرفـت. رشـیـد به نـاچـار کـنـیـزى بـه نـام «مـراجـل» را یـافـت کـه واجـد هـمـه این صفات تنفرآمیز بود. با او همبستر شد و مامون مـتـولد گـردیـد. ر.ک: دمیرى، کمال الدین، حیاه الحیوان الکبرى، ج ‏۱، ص ۱۱۵؛ پیشوایی، مهدی، سیرۀ پیشوایان، ص ۴۷۳٫

[۲]. وزیر هارون الرشید.

[۳]. برگرفته از: سیرۀ پیشوایان، ص ۴۷۳ و ۴۷۴٫

[۴]. ر.ک: حیاه الحیوان الکبرى، ج ‏۱، ص ۱۱۶٫

[۵]. ر.ک: سیرۀ پیشوایان، ص ۴۷۵٫

[۶]. همان، ص ۴۷۵ و ۴۷۶٫




کلیدواژه ها: , , ,



ثبت نظر


9 + = 13