دایره المعارف اسلام پدیا » کرامات و معجزات امام کاظم (ع)
منوی اصلی

کرامات و معجزات امام کاظم (ع)

تاریخ: ۱۸ آبان ۱۳۹۱ در باب: امام موسی کاظم (ع)

نظر به این که همه معصومان (ع) دارای کرامات و معجزات هستند امام موسی کاظم(ع) نیز از این قاعده مستثنی نیست چنان که برای آن حضرت کراماتی نقل شده که در این جا به گوشه ای از آنها اشاره می شود:

الف.  زکریا بن آدم گفت: از حضرت رضا (ع) شنیدم، می فرمود: پدرم از کسانى بود که در گهواره سخن می گفت.

ب. اصبغ بن موسى گفت: مردى از دوستان به وسیله من صد دینار براى موسى بن جعفر (ع) فرستاد، خودم نیز سرمایه‏اى به همراه داشتم وقتى وارد مدینه شدم دینارهاى آن مرد را با دینارهاى خودم شست و شو دادم و با مشک آنها را معطر کردم بعد پول­هاى دوستم را شمردم و نود و نه دینار بود، یک دینار از خودم شستم و به روى آنها گذاشتم و مشک بر آن پاشیدم آن را در یک کیسه گذاشتم.

شب خدمت موسى بن جعفر (ع) رسیدم عرض کردم: فدایت شوم من مختصرى پول آورده‏ام تا بدین وسیله عرض ارادت به شما و انجام وظیفه نموده باشم، فرمود: بده، دینارهاى خود را تقدیم کردم، سپس گفتم: فلانى که از ارادتمندان شما است مبلغى به وسیله من فرستاده. فرمود: بده، کیسه را تقدیم کردم فرمود: روى زمین بریز. آن را روى زمین ریختم با دست آنها را از هم پاشید و دینار مرا جدا نموده فرمود: او صد دینار با وزن به تو داده نه صد عدد (که تو یک دینار از خود روى آن نهادى).

ج. هشام بن حکم گفت: در بین راه مکه تصمیم داشتم شترى بخرم برخورد به موسى بن جعفر(ع) کردم همین که آن جناب را دیدم در یک کاغذ نوشتم آقا تصمیم به خریدن این شتر را دارم چه صلاح می دانى؟ نگاهى به شتر نمود فرمود اشکالى ندارد اگر احساس ضعف در او نمودى چند لقمه‏اى خوراک به او بده.

شتر را خریدم و از او ناراحتى ندیدم تا نزدیک کوفه رسیدیم در یکى از منزل­ها که بار سنگینى داشت خود را به زمین انداخت و دست پا می­زد نزدیک به مرگ بود غلام‏ها رفتند که بارهایش را بردارند یادم از فرمایش امام آمد مقدارى خوراک خواستم هنوز بیش از هفت لقمه به او نداده بودند که با بار از جاى حرکت کرد.

د. ابن بطائنى از پدرش نقل کرد که گفت وارد مدینه شدم سخت مریض بودم به طورى که هر کس مى‏آمد نمی­شناختم به علت تب شدیدى که داشتم حواس خود را از دست داده بودم اسحاق بن عمار گفت سه روز در مدینه ماندم یقین داشتم که تو می­میرى خواستم در نماز و دفنت شرکت کنم ولى بعد از رفتن او من به هوش آمدم به دوستانم گفتم کیسه پولم را بگشائید و صد دینار بیرون آورید بین دوستان تقسیم کنید حضرت موسى بن جعفر(ع) برایم ظرف آبى فرستاد. آورنده ظرف گفت حضرت موسى بن جعفر(ع)  فرموده این آب شفاى تو است ان شاء اللَّه بیاشام همین که آب را آشامیدم حالم خوب شد و آن ناراحتى معده که داشتم برطرف گردید. خدمت موسى بن جعفر (ع) رفتم فرمود على چند مرتبه اجل تو را فرا رسید.

به جانب مکه رفتم در آن حال اسحاق بن عمار را دیدم گفت به خدا قسم سه روز در مدینه ماندم یقین داشتم تو خواهى مرد بگو ببینم چه شد من کار خود را به او گفتم و توضیح دادم که حضرت موسى بن جعفر (ع) فرمود خداوند چند مرتبه به من عمر تازه داده و گرفتار این ناراحتى شده‏ام گفتم اسحاق او امام پسر امام است با این دلیل‏ها می توان امام را شناخت.

هـ. اسماعیل بن سلام و فلان بن حمید گفتند: على بن یقطین از پى ما فرستاده گفت دو شتر بخرید این پول­ها و نامه‏ها را در مدینه به موسى بن جعفر (ع) برسانید سعى کنید از جاده کناره بگیرید تا کسى متوجه شما نشود.

گفت وارد کوفه شدیم دو شتر خریدیم و زاد و توشه تهیه نموده به راه افتادیم پیوسته از جاده فاصله داشتیم بالاخره به بطن الرمه (منزلى است از بصره به طرف مدینه) رسیدیم.

شترها را بستیم براى آنها علوفه ریختیم و برای غذا خوردن نشستیم در همین بین سوارى رسید که به همراه او غلامى بود تا نزدیک شد دیدیم موسى بن جعفر (ع) است حرکت کرده سلام نمودیم شتر‏ها و پول ها را تقدیم نمودیم از آستین خود چند نامه خارج نموده به ما داد. فرمود: این جواب نامه‏هاى شما است.

عرض کردیم: آقا زاد و توشه ما کم است اگر اجازه دهى وارد مدینه شویم حضرت رسول (ص) را زیارت کنیم و توشه نیز برداریم. فرمود: خوراکى شما را ببینم هر چه داشتیم نشان دادیم با دست آنها را زیر و رو نموده فرمود: این خوراکى، شما را به کوفه می رساند و پیغمبر را هم زیارت کردید من نماز صبح را با آنها در مدینه خوانده‏ام تصمیم دارم نماز ظهر را با آنها در مدینه بخوانم در پناه خدا برگردید.

و. شعیب عقرقوفى گفت: قبل از این که چیزى بگویم حضرت موسى بن جعفر(ع) فرمود: فردا یک نفر از اهالى مغرب تو را خواهد دید و از من می­پرسد به او بگو به خدا قسم موسى بن جعفر(ع) امامى است که حضرت صادق(ع) تعیین نموده وقتى از مسائل حلال و حرام پرسید از طرف من جواب بده.

عرض کردم: آقا چه نشانه‏اى دارد؟ فرمود: مردى بلند قد و تنومند به نام یعقوب است وقتى ترا دید هر چه پرسید جوابش را بده او بزرگ فامیل خود محسوب مى‏شود، اگر علاقه داشت مرا ببیند او را بیاور.

شعیب گفت: من مشغول طواف بودم که مردى بلند قد و تنومند گفت: می خواهم از تو سؤالى در باره امامت بکنم. گفتم: چه کسى؟ گفت: فلانى پرسیدم اسم تو چیست؟ گفت: یعقوب. گفتم: اهل کجا هستى؟ گفت: مردى از اهالى مغربم پرسیدم از کجا مرا شناختى؟

گفت: در خواب به من گفتند شعیب را ملاقات کن و هر چه مایلى از او بپرس پیوسته جویاى تو بودم تا نشانت دادند گفتم: همین جا بنشین تا طوافم تمام شود پس‏ از طواف آمدم با او صحبت کردم مردى فهمیده بود.

گفت: مرا خدمت موسى بن جعفر(ع) ببر دستش را گرفته از امام اجازه خواستم اجازه فرمود: همین که چشمش به او افتاد فرمود: یعقوب دیروز وارد شدى بین تو و برادرت در فلان محل اختلاف شد به طورى که به یک دیگر ناسزا گفتید ولى متوجه باش این روش من و پدران ارجمندم نیست، و هرگز کسى را به چنین کارى دستور نمی دهم، از خداى یکتا بترس بین شما دو نفر با مرگ جدائى نیفتد برادرت قبل از این که به وطن برسد در همین سفر خواهد مرد. تو نیز از کارى که کردى پشیمان خواهى شد، به واسطه این قطع خویشاوندى که کردید خدا عمر شما را کوتاه کرد.

یعقوب عرض کرد: آقا مرگ من چه وقت است؟ فرمود: اجل تو نیز فرا رسیده بود ولى مهربانى که در فلان محل نسبت به عمه‏ات روا داشتى بیست سال بر عمر تو افزود.

یعقوب بعدها به مکه آمده بود مرا دید. گفت: برادرم در همان سفر به خانواده خود نرسید در بین راه مرد او را دفن کردیم.

ز. سلیمان بن عبد اللَّه گفت: در خدمت موسى بن جعفر(ع) نشسته بودم که زنى را آوردند صورتش به پشت برگشته بود حضرت (ع) یک دست را روى پیشانى او گذاشت و دست دیگر را به پشت سرش آن گاه فرمود: در حقیقت، خدا وضع و موقعیت هیچ ملتى را دگرگون نمی سازد، تا زمانى که خود آن ملت وضع و راه و روش خود را (بر خلاف احکام خدا) تغییر دهند،[۱] صورتش را به حالت اول برگرداند فرمود: مبادا چنین کارى را دو مرتبه بکنى.

عرض کردند: آقا مگر چه کرده؟ فرمود: باید خودش بگوید. از خودش پرسیدند گفت: من هوو داشتم مشغول نماز بودم خیال کردم شوهرم با او است صورت برگرداندم تا آنها را تماشا کنم دیدم آن زن تنها نشسته شوهرم آنجا نیست صورتم به همان حالت ماند.

حـ. على بن جعفر گفت: یکى از کنیزان موسى بن جعفر (ع) که آب براى وضوى آن جناب ترتیب می داد و زنى راست­گو و پاک­نهاد بود گفت: در قدید که محلى است نزدیک مکه براى وضو آب روى دست آن حضرت (ع) می ریختم امام (ع) روى یک منبر بود. آب در ناودان جارى شد: ناگاه چشمم بدو گوشواره طلا افتاد که نگینى از درّ داشت که مانند آن را ندیده بودم.

امام (ع) سر به جانب من بلند نموده فرمود: دیدى، عرض کردم: بلى.

فرمود: روى او را با خاک بپوشان و به هیچ کس نگو این کار را کردم و به کسى نگفتم تا از دنیا رفت.

ط. موسى بن بکر گفت: حضرت موسى بن جعفر (ع) نامه‏اى به من داد که در آن چیزهائى خواسته بود برایش تهیه کنم. من نامه را زیر جا نماز گذاشتم کوتاهى کردم وقتى رفتم خدمت آقا دیدم نامه دست خود امام است: از نامه پرسید گفتم در خانه است، فرمود: موسى وقتى کارى به تو می گویم انجام بده تا بر تو خشم نگیرم. ابن بکیر می­گوید فهمیدم که مأموران جنّی آن نامه را به امام داده‏اند.[۲]

ی. عبدالله بن سنان می­گوید: برای هارون الرشید لباس­های ارزشمند و زیبایی آورده بودند. هارون آنها را به علی بن یقطین وزیر خود بخشید و از جمله آن لباس­ها، لباسی بود که از خز و طلا بافته شده بود که به لباس پادشاهان شباهت داشت.

علی بن یقیطین لباس­ها را به اضافه اموال دیگر برای مولایش موسی بن جعفر (ع) فرستاد.

امام (ع) همه را پذیرفت ولی آن لباس مخصوص را توسط شخص دیگری برای علی بن یقطین فرستاد، سپس برایش نامه ای نوشت که این لباس را از منزل خارج مکن یک وقت مورد احتیاج تو واقع می شود. پس از چند روز علی بن یقطین بر یکی از غلامان خود خشم کرد و او را از خدمت عزل کرد. همان غلام پیش هارون الرشید سخن چینی نمود که علی بن یقیطین قائل به امامت موسی بن جعفر (ع) است و خمس اموال خود را همه ساله برای او می فرستد و همان لباسی را که شما به او بخشیدید برای موسی بن جعفر (ع) در فلان روز فرستاده است.

هارون بسیار خشمگین شد و گفت باید این کار را کشف کنم. فوراً شخصی را فرستاد تا علی بن یقیطین به نزد او آید به محض ورود پرسید لباس مخصوصی که به تو دادم چه کرده ای؟

گفت: در خانه است و آن را در پارچه ای پیچیده ام و هر صبح و شام باز می کنم و نگاه می نمایم و از لحاظ تبرک آن را می بوسم. هارون گفت هم اکنون آن را بیاور.

علی بن یقیطین یکی از خدام خود را فرستاد و گفت در فلان اتاق داخل فلان صندوق در پارچه ای پیچیده است فوراً بیاور. غلام رفت و آورد.

هارون دید لباس در میان پارچه ای گذاشته شده و معطر است خشمش فرو نشست و گفت: آن را به منزل خود برگردان دیگر سخن کسی را درباره تو قبول نمی کنم و جایزه زیادی به او بخشید.

دستور داد غلامی را که سخن چینی کرد بود هزار تازیانه بزنند هنوز بیش از پانصد تازیانه نزده بودند که مرد.[۳]

ک. یک روز علی بن یقطین نامه ای به امام موسی بن جعفر (ع) نوشت که ای پسر رسول خدا (ص) بین مسلمانان در مسح پا اختلاف وجود دارد اگر به خط شریف خود چیزی بنویسید تا بر آن عمل کنیم بسیار خوب است. جواب رسید که ای علی بن یقطین باید این طور وضو بگیری.

سه مرتبه مضمضه می کنی و سه مرتبه استنشاق و سه مرتبه صورت را شست­وشو می دهی و آب را به داخل محاص خود می رسانی بعد تمام سر و روی و گوش و داخل آن را مسح می کنی و سه مرتبه دو پایت را تا ساق می شویی مبادا با دستوری که دادم مخالفت بنمایی. همین که نامه به علی بن یقطین رسید از فرمایش امام (ع) در شگفت شد؛ زیرا مخالف طریقه مشهور در میان شیعه بود، ولی گفت امام پیشوای من است هر چه بفرماید وظیفه من خواهد بود و به همان طریق عمل می کرد تا این که از او پیش هارون الرشید سخن چینی کردند.

هارون به یکی از خواص خود گفت درباره علی بن یقطین خیلی حرف می زنند و من چندین مرتبه او را آزمایش کرده­ام و خلاف آن ظاهر شده است آن شخص گفت: چون رافضیان در وضو با ما اختلاف دارند و پاها را نمی شویند خوب است جناب خلیفه به طوری که او مطلع نشود از محلی ببینید چگونه وضو می گیرد با این آزمایش کشف واقع خواهد شد. هارون مدّتی صبر کرد تا این که روزی علی بن یقطین را به کاری در منزل واداشت و وقت نماز رسید.

علی بن یقطین در اتاق مخصوصی وضو می گرفت و نماز می خواند. همین که موقع نماز شد هارون در محلی که علی بن یقطین او را نمی­دید ایستاده و مشاهده می کرد. علی آب خواست و به طوری که امام (ع) دستور داده بود وضو گرفت. هارون دیگر نتوانست صبر کند از محل خود بیرون آمد و گفت بعد از این سخن هیچ کس را درباره تو قبول نمی کنم از این رو علی بن یقطین در نزد هارون به مقام ارجمندی رسید.

پس ازاین جریان نامه موسی بن جعفر (ع) به او رسید و در آن نامه نوشته بود یا علی بعد از این به طوری که خداوند واجب کرده وضو بگیر. صورتت را یک مرتبه از جهت وجوب بشوی ومرتبه دوم از جهت آن که شاداب شود و دست هایت را از مرفق همان طور شست­وشو ده و با بقیه رطوبت دست­ها سر و پاهایت را از انگشتان تا ساق مسح کن آنچه بر تو می ترسیدم برطرف شد.[۴]



[۱]. إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ، رعد، ۱۱٫

[۲]. ر ک: مجلسی، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۲۹ –  ۴۹٫

[۳]. طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۳۰۲٫

[۴]. همان، ص ۳۰۳٫




کلیدواژه ها:



ثبت نظر


+ 6 = 10