دایره المعارف اسلام پدیا » عبدالله افطح و امامت امام موسی کاظم (ع)
منوی اصلی

عبدالله افطح و امامت امام موسی کاظم (ع)

تاریخ: ۱۸ آبان ۱۳۹۱ در باب: امام موسی کاظم (ع)

پس از آن که امام جعفر صادق (ع) به شهادت رسید، یکی از فرزندانش به نام عبداللّه که در آن زمان بزرگ­ترین فرزند امام بود، ادّعای امامت کرد. امام موسی کاظم (ع) دستور داد تا مقدار زیادی هیزم وسط حیاط منزلش جمع کنند؛ و سپس شخصی را به دنبال برادرش عبداللّه فرستاد تا او را نزد حضرت احضار نماید. چون عبداللّه وارد شد، دید که جمعی از اصحاب و شیعیان سرشناس نیز در آن مجلس حضور دارند. و چون عبداللّه کنار برادر خود امام کاظم (ع) نشست ، حضرت دستور داد تا هیزم ها را آتش بزنند؛ با سوختن هیزم ها، آتش زیادی تهیه گردید. تمامی افراد حاضر در مجلس، در حیرت و تعجّب فرو رفته بودند و از یک دیگر می پرسیدند که چرا امام موسی کاظم (ع) چنین کاری را در آن محلّ و مجلس انجام می دهد. آن گاه حضرت از جای خود برخاست و جلو آمد و در وسط آتش نشست؛ و با افراد حاضر مشغول صحبت و مذاکره گردید. پس از گذشت مدّتی بلند شد و لباس های خود را تکان داد و آمد در جایگاه اوّلیه خود نشست و به برادرش عبداللّه فرمود: اگر گمان داری بر این که تو بعد از پدرت امام جعفر صادق (ع) امام و خلیفه هستی، بلند شو و همانند من در میان آتش بنشین. عبداللّه چون چنان صحنه ای را دید و چنین سخنی را شنید، رنگ چهره اش ‍ دگرگون شد و بدون آن­که پاسخی دهد با ناراحتی برخاست و مجلس را ترک کرد.[۱]

ابو على پسر راشد و دیگران در ضمن یک خبر طولانى گفتند که گروهى از شیعیان نیشابور اجتماع کردند و محمّد بن على نیشابورى را انتخاب نمودند که به مدینه برود. سى هزار دینار و پنجاه هزار درهم و دو هزار قطعه پارچه در اختیار او گذاشتند شطیطه نیشابورى یک درهم با تکه پارچه‏اى ابریشمى که خودش رشته و بافته بود و چهار درهم ارزش داشت آورد و گفت: خدا از حق شرم ندارد (إنّ اللَّه لا یستحیى من الحق) درهم او را کج کردم. ورقه‏هائى آوردند در حدود هفتاد عدد که در هر کدام یک مسئله بود سر صفحه مسئله را نوشته بودند و پائین صفحه سفید بود تا جواب نوشته شود من دو تا دو تا آن کاغذها را به هم پیچیدم و روى هر دو کاغذ سه نخ بستم روى هر نخى یک مهر زدند، گفتند: یک شب در اختیار امام می­گذارى و صبح جواب آن‏ها را دریافت می­کنى اگر دیدى پاکت‏ها سالم است و مهر آن به­هم نخورده پنج عدد را باز کن در صورتى که بدون باز کردن نامه‏ها و به­هم زدن مهرها جواب داده بود بقیه را باز نکن آن شخص امام است پول­ها را به او بسپار اگر چنان نبود پول­ها را برگردان.

محمّد بن على در مدینه وارد خانه عبد اللَّه افطح پسر حضرت صادق(ع)  شد او را آزمایش نمود ولى سرگردان بیرون آمده، می گفت: خدایا مرا به امامم راهنمائى کن. وی می گوید: در همان بین که سرگردان ایستاده بودم غلامى به من گفت: بیا برویم پیش کسى که جست­وجو می­کنى مرا به خانه موسى بن جعفر (ع) برد چشم امام که به من افتاد فرمود: چرا ناامید شدى و چرا پناه به یهود و نصارى بردى بیا پیش من، من حجّت و ولىّ خدا هستم مگر ابو حمزه جلو در مسجد جدم مرا به تو معرفى نکرد من دیروز جواب تمام مسائلى را که همراه آورده‏اى داده‏ام.

آن مسائل را با یک درهم شطیطه که وزن آن یک درهم و دو دانگ است که تو گذاشتى در کیسه‏اى که چهارصد درهم دارد و متعلق به وازورى است بیاور ضمناً پارچه ابریشمى شطیطه را که در بسته‏بندى آن دو برادر بلخى هست، به من بده.

محمّد بن على گفت: از گفتار امام عقل از سرم پرید هر چه دستور داده بود آوردم و در مقابلش گذاشتم یک درهم شطیطه و پارچه او را برداشت به من فرمود:  (ان اللَّه لا یستحیى من الحق)، خدا از حق شرم ندارد، سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه پول را به او بده چهل درهم بود. پارچه‏اى هم از کفن خود به او هدیه می­­­کنم که از پنبه روستای صیداء متعلق به فاطمه زهرا (س) است و به دست خواهرم حلیمه دختر حضرت صادق (ع) بافته شده است. به او بگو پس از وارد شدن تو به نیشابور نوزده روز زنده است که شانزده درهم را خرج می­کند و بقیه که بیست و چهار درهم است براى مخارج ضرورى و کمک به مستمندان نگه می­دارد، خودم بر او نماز خواهم خواند وقتى مرا دیدى، این امر را پنهان کن؛ زیرا به صلاح تو است، بقیه پول­ها و اموالى که آورده‏اى به صاحبان آن برگردان، در ضمن مهر این نامه‏ها را باز کن ببین قبل از این­که پیش من بیائى جواب داده‏ام یا نه به پاکت‏ها نگاه کردم دیدم سالم است.[۲]



[۱]. قطب الدین راوندی، سعید بن عبدالله، الخرائج ‏و الجرائح، ج ۱، ص ۳۰۸ و ۳۰۹٫

[۲]. ابن شهر آشوب، مناقب آل أبی طالب (ع)،  ج ۴، ص ۲۹۱ و ۲۹۲٫




کلیدواژه ها: ,



ثبت نظر


6 + 5 =