دایره المعارف اسلام پدیا » برخورد امام کاظم (ع)با مخالفان خود
منوی اصلی

برخورد امام کاظم (ع)با مخالفان خود

تاریخ: ۱۸ آبان ۱۳۹۱ در باب: امام موسی کاظم (ع)

روزى خالد برمکى به برخى از نزدیکان خود گفت: آیا مردى از خاندان ابى طالب‏ مى‏شناسید که تنگدست باشد و من آنچه می خواهم به وسیله او تحقیق کنم؟ او را به على بن اسماعیل بن جعفر، برادرزاده موسى جعفر (ع) راهنمائى کردند، یحیى بن خالد، مالى براى على بن اسماعیل فرستاد، و او را به آمدن نزد هارون در بغداد ترغیب کرده وعده احسان بیشترى در بغداد به او داد، و موسى بن جعفر (ع) به على بن اسماعیل بسیار احسان و نیکى می نمود، پس على بن اسماعیل آماده رفتن به بغداد شد، حضرت کاظم (ع) جریان را فهمیده او را طلبید و به او فرمود: اى برادر زاده می­خواهىد به کجا بروىد؟ گفت: به بغداد، فرمود: براى چه می خواهى به بغداد بروى؟ گفت: قرض و بدهى دارم و دستنگ هستم (و نمى‏توانم قرضم را ادا کنم، می خواهم به بغداد بروم شاید از هارون پولى گرفته بدهى خود را بدهم)! حضرت فرمود: من بدهى تو را می دهم و زیاده بر آن در باره تو نیکى خواهم کرد؟! على بن اسماعیل توجهى به فرمایش آن جناب نکرده تصمیم به رفتن گرفت، بار دوم حضرت او را طلبیده فرمود: تو خواهى رفت؟ گفت: آرى جز رفتن چاره ندارم، فرمود: اى فرزند برادر نیک بیندیش و از خدا بترس و فرزندان مرا یتیم نکن! و دستور فرمود سیصد دینار و چهار هزار درهم پول به او بدهند و چون از پیش آن حضرت برخاست آن بزرگوار رو به حاضرین مجلس خود کرده فرمود: به خدا در ریختن خون من سعایت خواهد کرد و فرزندان مرا یتیم خواهد نمود! آنان عرض کردند: قربانت شویم تو با این­که این جریان را می دانى باز هم در باره او نیکى می­کنى و احسان می­فرمائى؟ حضرت فرمود: آرى پدرم از پدرانش از رسول خدا (ص) حدیث فرمود: که رحم و خویشاوندى هر گاه بریده شد و دوباره پیوند شد آن گاه دوباره بریده شد خدا او را خواهد برید، و من می­خواهم، پس از این که او از من برید من آن را پیوند دهم تا اگر دیگر باره او از من برید خدا از او ببرد.

می­گویند: پس علی بن اسماعیل بن جعفر بیامد تا به نزد یحیى بن خالد رسید و یحیى آنچه در باره کار موسى بن جعفر (ع) می خواست از او پرسید و آنچه از علی بن اسماعیل شنیده بود مقدارى هم بر آن می­افزود و به هارون گزارش می­داد، آن­گاه خود اسماعیل را به نزد هارون برد، هارون از حال عمویش موسى بن جعفر(ع) از او پرسید علی بن اسماعیل شروع به سعایت و بدگوئى کرده گفت: پول­ها و اموال است که از شرق و غرب براى او مى‏آوردند، و (تازگى) مزرعه در مدینه به سى هزار دینار خرید که نامش یسیره است، صاحب آن مزرعه وقتى پول را برایش بردند گفت: من از این دینارها نمى‏خواهم و دینارهاى من باید چنین و چنان باشد (و یک قسم دیگرى از پول نقد را نام برد) عمویم موسى بن جعفر (ع) فوراً دستور داد آن پول را برگردانده و سى هزار دینار دیگر از همان نوع پول نقدى که صاحب مزرعه معین کرده بود براى او آوردند! هارون این جریان را از او شنید و دستور داد دویست هزار درهم به علی بن اسماعیل بدهند که به سوى برخى از اطراف برود و به وسیله آن پول به زندگى خود ادامه دهد، اسماعیل جایى از مشرق بغداد را براى سکونت اختیار کرد، و فرستادگان او براى تحویل گرفتن آن پول به دربار هارون رفتند و او در آن­جا چشم به راه رسیدن پول بود، و در همان روزها (که منتظر رسیدن آن پول بود) روزى براى تخلیه بیت الخلا رفت ناگهان به اسهالى دچار شد که همه دل و روده او بیرون آمد و در افتاد، ملازمانش جریان را فهمیده آمدند و هر چه کردند آنها را به جاى خود بازگردانند نشد، به ناچار او را به­همان حال برداشته بیرون آوردند، و او در حال جان کندن بود که پول را برایش آوردند، گفت: من در حال مردن این پول را براى چه کار می خواهم؟!.

از آن سو هارون در همان سال به حج رفت و ابتداء به مدینه طیبه آمده و حضرت موسى بن جعفر (ع) با گروهى از اشراف و بزرگان مدینه به استقبال او آمدند، سپس حضرت چنانچه معمول او بود به مسجد رفت، پس هارون شبانه به نزد قبر رسول خدا (ص) رفته گفت: اى رسول خدا من از تو پوزش می­خواهم از کارى که می­خواهم انجام دهم، می­خواهم موسى بن جعفر(ع) را به زندان اندازم، زیرا او می­خواهد میان امت تو دودستگى اندازد و خون آنان را بریزد، سپس دستور داد آن حضرت را در مسجد گرفتند و به نزد او بردند، پس آن حضرت را به زنجیر بسته و دو محمل ترتیب داد و آن حضرت را در یکى از آنها نهاده بر استرى بست و محمل دیگر را بر استرى دیگر گذارده، و هر دو محمل را که اطرافش پوشیده بود از خانه او بیرون بردند، و همراه هر دوى آنها سوارانى فرستاد، (همین که از شهر بیرون رفتند) سواران دو دسته شدند دسته ای با یک محمل به سوى بصره رفتند، و دسته دیگر با محمل دیگر راه کوفه را پیش گرفتند، و موسى بن جعفر (ع) در آن محملى بود که به بصره بردند، و این­که هارون این کار را کرد (و دو محمل ترتیب داد) براى آن بود که مردم ندانند موسى بن جعفر (ع) را به کجا مى‏برند و به آن دسته از سواران که همراه موسى بن جعفر (ع) بودند دستور داد آن حضرت را در بصره به عیسى بن جعفر بن منصور که در آن زمان فرماندار بصره بود بسپارند، پس آن جناب را در بصره به او سپردند و عیسى یک سال آن بزرگوار را در بصره زندان کرد، تا این که هارون نامه به او نوشت که حضرت را بکشد.[۱]



[۱]. مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج ‏۲، ص ۲۳۷ (برخی نیز این مطلب را به محمد بن اسماعیل نسبت دادند که در زیر موضوع «سبب شهادت امام موسی کاظم (ع)» بیان شد).




کلیدواژه ها: ,



ثبت نظر


+ 2 = 6