دایره المعارف اسلام پدیا » امام کاظم (ع) و بشرحافی
منوی اصلی

امام کاظم (ع) و بشرحافی

تاریخ: ۱۸ آبان ۱۳۹۱ در باب: امام موسی کاظم (ع)

روزى امام از کوچه‏هاى بغداد مى‏گذشت. از یک خانه‏اى سروصدا و صداى تار و تنبور بلند بود، مى‏زدند و مى‏رقصیدند و صداى پایکوبى مى‏آمد. اتفاقا کنیزى از منزل بیرون آمد درحالى ‏که آشغال­هایى همراهش بود که مى‏خواست بیرون بریزد. امام به او فرمود: صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ سؤال عجیبى بود. گفت: این خانه «بشر» است، یکى از رجال، یکى از اشراف، یکى از اعیان، معلوم است که آزاد است. فرمود: بله، آزاد است، اگر بنده مى‏بود  که این سروصداها از خانه‏اش بلند نبود. حال، چه جمله‏هاى دیگرى ردوبدل شده است دیگر ننوشته‏اند، همین قدر نوشته‏اند که اندکى طول کشید و مکثى شد. آقا رفتند. بشر متوجه‏ شد که چند دقیقه‏اى طول کشید. آمد نزد او و گفت: چرا معطل کردى؟ گفت: یک­نفر مرا به حرف گرفت. گفت: چه گفت؟ گفت: یک سؤال عجیبى از من کرد. چه سؤال کرد؟ از من پرسید که صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ گفتم البته که آزاد است. بعد هم گفت:

بله، آزاد است، اگر بنده مى‏بود که این سروصداها بیرون نمى‏آمد. گفت: آن مرد چه نشانه‏هایى داشت؟ علائم و نشانه‏ها را که گفت، فهمید که موسى بن جعفر(ع) است. گفت: کجا رفت؟ از این طرف رفت. بشر در حالی که پایش لخت بود، به خود فرصت نداد که برود کفش هایش را بپوشد، براى این­که ممکن است آقا را پیدا نکند. پاى برهنه بیرون دوید. (همین جمله در او انقلاب ایجاد کرد.) دوید، به آقا رسید خودش را به دامن امام انداخت و عرض کرد: شما چه گفتید؟ امام فرمود: من این را گفتم. فهمید که مقصود چیست. گفت: آقا! من از همین ساعت مى‏خواهم بنده خدا باشم، و واقعاً هم راست گفت. از آن ساعت دیگر بنده خدا شد.[۱]



[۱]. حلی، منهاج الکرامه فی معرفه الإمامه، ص ۵۹٫




کلیدواژه ها:



ثبت نظر


3 + = 5