دایره المعارف اسلام پدیا » امام کاظم (ع) از منظر دیگران
منوی اصلی

امام کاظم (ع) از منظر دیگران

تاریخ: ۲۰ آبان ۱۳۹۱ در باب: امام موسی کاظم (ع)

روش و گفتار امامان معصوم (ع) به گونه­ای بوده که دوست و دشمن به اخلاق نیک آن بزرگواران اعتراف کرده­اند چنان­که سفیان بن نزار می­گوید: روزى بالاى سر مأمون ایستاده بودم، مأمون گفت: آیا مى‏دانید چه کسى شیعه بودن را به من آموخت؟ حاضران همگى‏ گفتند: نه، به خدا! نمی­دانیم، گفت: هارون الرّشید آن را به من آموخت، حاضران پرسیدند: چگونه چنین چیزى ممکن است و حال آن­که هارون الرّشید این خاندان را مى‏کشت؟ مأمون گفت: آنها را براى بقاء ملک و پادشاهى خود مى‏کشت؛ زیرا حکومت و ملک عقیم است. (یعنى فامیل و فرزند نمى‏شناسد).

مأمون ادامه داد: سالى همراه پدرم به حجّ رفتم وقتى به مدینه رسیدیم، به دربان­هایش دستور داد که هر کس از اهل مکّه و مدینه، از نسل مهاجران و انصار و نیز از بنى هاشم و سائر قبائل قریش وارد شود باید اصل و نسب و شجره‏نامه خود را بیان کند. و هر کس که وارد مى‏شد مى‏گفت: من فلانى، فرزند فلانى، فرزند فلانى هستم، و نسب خود را ذکر مى‏کرد تا به جدّ اعلاى خود که هاشمى یا قرشى یا از مهاجر و یا انصار بود برسد. و هارون نیز از دویست دینار تا پنج هزار دینار به اندازه شرافت او و سابقه پدرانش در هجرت (و خدمت به اسلام) به او صله و انعام مى‏داد، من نیز روزى در مجلس حاضر بودم که فضل بن ربیع داخل‏ شد و گفت: یا أمیر المؤمنین! در پشت درب مردى ایستاده است و ادّعا مى‏کند که موسى بن جعفر بن محمّد بن علىّ بن حسین بن علىّ بن أبى طالب (ع) است. هارون به محض شنیدن این مطلب به من و امین و مؤتمن و سایر فرماندهان رو کرد و گفت: خود را «ضبط و ربط» کنید سپس به دربانى که اجازه ورود مى‏داد گفت: به او اجازه ورود بده و مواظب باش بر غیر جایگاه مخصوص من ننشیند.

در این هنگام شیخى بر ما وارد شد که از کثرت شب‏زنده‏دارى چهره‏اش زرد و متورم شده و عبادت، او را ضعیف و لاغر کرده بود، … و سجود، صورت و بینى‏اش را مجروح ساخته بود، وقتى هارون را دید، خواست از روى حیوانى که بر آن سوار بود پیاده شود که هارون در این موقع فریاد زد: نه به خدا سوگند باید روى فرش (یا تخت) من بنشینى و مأموران نگذاشتند او پیاده شود. ما همگى با اجلال و احترام و بزرگداشت به او مى‏نگریستیم، او همین طور، سوار بر الاغ به جلو مى‏آمد تا به بساط و جایگاه مخصوص رسید، دربان ها و فرماندهان همگى دور او حلقه زده بودند، در این موقع‏ پیاده شد و هارون الرشید تا انتهاى جایگاه جلو آمده، او را استقبال کرد و صورت و چشمان او را بوسید و با خود به صدر مجلس برد و همان جا نزد خود نشاند و با او شروع به صحبت کرد. در خلال صحبت کاملا رو به سوى او مى‏نمود و در باره اوضاع و احوال وى از او مطالبى مى‏پرسید.

سپس سؤال کرد: یا أبا الحسن، افراد تحت تکفّل شما چند نفر هستند؟

حضرت فرمود: بیش از پانصد نفر. هارون سؤال کرد: همگى اولاد شما هستند؟! فرمود: نه، بیشترشان غلام و حشم هستند. ولى در مورد فرزند (که سؤال کردید) بیش از سى فرزند دارم. فلان قدر پسر و فلان قدر دختر. هارون گفت: چرا دخترها را به عموزادگان و سایر افراد مناسب آنها، تزویج نمى‏کنید؟ حضرت فرمود: دستم خالى است. هارون گفت: وضع زمین چطور است؟ فرمود: بعضى از اوقات محصول دارد و بعضى از اوقات ندارد. هارون پرسید: آیا مقروض هستید؟ فرمود: بله. گفت: چقدر؟ فرمود: حدود ده هزار دینار. هارون گفت: اى عموزاده! من آن­قدر به شما مال خواهم داد که بتوانى براى پسران و دختران عروسى بگیرى و قرضت را بدهى و زمینت را آباد کنى. حضرت فرمود: اى عموزاده! امیدوارم خویشاوندان نیز حقّ خویش و قومى را در مورد شما به جا آورند، و خداوند این نیّت پاک شما را جزاى خیر دهد! این خویشاوندى ما و شما، کاملا گرم و صمیمى و مستحکم است، نسب ما یکى است، عبّاس عموى پیغمبر است و با پدر آن حضرت همچون دو تنه درخت هستند که از ریشه به هم متّصل هستند، و نیز عموى علىّ بن أبى طالب است و با پدر آن حضرت همچون دو تنه درخت هستند که از ریشه به هم چسبیده‏اند و امیدوارم خداوند از این کارى که مى‏خواهى بکنى منصرفت نکند و حال آن­که بسط ید و قدرت به شما داده، و شما را از خانواده و أصل و نسبى اصیل و بزرگوار قرار داده است هارون گفت: با کمال افتخار، این کار را خواهم کرد.

سپس امام کاظم (ع) فرمود: یا أمیر المؤمنین! خداوند بر والیان و حاکمان واجب فرموده است که به داد فقراء برسند، قرض بدهکاران را پرداخت نمایند، برهنگان را بپوشانند و به زندانیان و اسیران نیکى کنند و شما بهترین و مناسب‏ترین کسى هستید که مى‏تواند این کارها را انجام دهد. هارون گفت: همین طور رفتار خواهم‏ نمود یا ابا الحسن، سپس حضرت برخاست، و هارون نیز به احترام او به­پاخاست و صورت و چشم­هایش را بوسید، سپس به من و امین و مؤتمن رو کرد و گفت: اى عبد اللَّه و اى محمّد و اى ابراهیم، پیشاپیش عمو و سرورتان حرکت کنید. براى او رکاب بگیرید، لباس ایشان را مرتّب کنید و تا منزل، ایشان را بدرقه کنید.

بعد موسى بن جعفر (ع) پنهانى به من بشارت داد که خلیفه خواهم شد و گفت: وقتى کارها را به دست گرفتى به فرزندان من نیکى کن، سپس (به نزد هارون) بازگشتیم،- و من در بین برادرانم، نسبت به پدرم از همه جسورتر و جرى‏تر بودم- وقتى مجلس خلوت شد گفتم: یا أمیر المؤمنین! این مرد که بود که آن­قدر به او عزّت و احترام گذاشتى، در مقابل او از جا برخاستى و به استقبالش رفتى، او را در بالاى مجلس نشاندى و خود پایین‏تر نشستى و به ما دستور دادى برایش رکاب بگیریم؟ گفت: او امام مردم و حجّت خدا بر خلقش و خلیفه‏اش در بین بندگانش است، گفتم: مگر این صفات منحصراً در تو و براى تو نیست؟

گفت: من در ظاهر و از روى قهر و غلبه امام مردم هستم و موسى بن جعفر(ع) امام حقّ است. به خدا سوگند- پسرم- او از من و از همه مردم به جانشینى حضرت رسول (ص) سزاوارتر است، و قسم به خدا که اگر تو نیز بخواهى حکومت را از من بگیرى، گردنت را مى‏زنم، زیرا حکومت و پادشاهى عقیم است (و فرزند و غیر فرزند نمى‏شناسد) و زمانى که (هارون) تصمیم گرفت از مدینه به مکّه برود، دستور داد دویست دینار در کیسه‏اى سیاه بریزند و سپس به فضل بن ربیع گفت: این پول را به نزد موسى بن جعفر ببر و به او بگو: أمیر المؤمنین مى‏گوید: فعلا دستمان تنگ است و بعداً، صله و احسان ما به شما خواهد رسید.

من به او اعتراض کردم و گفتم: یا أمیر المؤمنین! به فرزندان مهاجران و أنصار و سایر قریش و بنى هاشم و کسانى که اصلا حسب و نسبشان را نمى‏شناسى، پنج هزار دینار و کمتر انعام مى‏دهى و به موسى بن جعفر که این طور عزّت و احترام گذاشتى دویست دینار- که کمترین انعام شما بوده است- مى‏دهى؟! هارون گفت: خفه شو! بى‏مادر! اگر آنچه را برایش ضمانت کردم به او بدهم، دیگر هیچ تضمینى وجود ندارد که فردا با صد هزار شمشیر (زن) از شیعیان و دوستانش رودرروى من نایستد و فقر این مرد و خانواده‏اش براى من و شما اطمینان‏آورتر از بسط ید و توانمندى آنان است.[۱]



[۱]. صدوق، عیون أخبار الرضا (ع)، مترجم، مستفید، حمید رضا – غفارى‏، على اکبر، ج‏۱، ص ۱۷۶-۱۸۳٫




کلیدواژه ها:



ثبت نظر


+ 5 = 8