دایره المعارف اسلام پدیا » امام موسی کاظم (ع)
منوی اصلی

امام موسی کاظم (ع)

تاریخ: ۲۰ آبان ۱۳۹۱ در باب: معصومین
  1. چکیده مقاله امام موسی کاظم (ع)
  2. زندگینامه امام موسى کاظم (ع)
  3. ولادت امام موسی کاظم (علیه السلام)
  4. نام، کنیه و القاب امام موسی کاظم (علیه السلام)
  5. کاظم لقب امام موسی بن جعفر(ع)
  6. کودکی امام موسی کاظم (علیه السلام)
  7. والدین امام موسی کاظم (ع)
  8. همسران امام موسی کاظم(ع)
  9. فرزندان امام کاظم(ع)
  10. شهادت امام کاظم(ع)
  11. زندانی شدن امام کاظم(ع)
  12. سبب زندانی شدن و شهادت امام کاظم (ع)
  13. تاریخ شهادت امام کاظم (ع)
  14. تجهیز جنازه امام کاظم (ع)
  15. انکارشهادت امام کاظم (ع)
  16. مرقد امام کاظم (ع)
  17. ثواب زیارت امام کاظم (ع)
  18. امامت امام کاظم (ع)
  19. دلائل امامت موسى بن جعفر (ع)‏
  20. امام کاظم و نصوص معصومان(ع)
  21. کرامات و معجزات امام کاظم (ع)
  22. فارسی صحبت کردن امام کاظم (ع)
  23. مدعیان امامت دورۀ امامت امام کاظم (ع)
  24. عبدالله افطح و امامت امام موسی کاظم (ع)
  25. امام موسی بن جعفر(ع) و اسماعیل و محمد بن اسماعیل
  26. سیرۀ امام موسی کاظم (ع)
  27. سیرۀ علمی امام کاظم  (ع)
  28. مناظرات امام کاظم (ع)
  29. توحید در کلام امام کاظم (ع)
  30. امام کاظم (ع) مرجع پاسخ گویی
  31. شاگردان و اصجاب امام کاظم (ع)
  32. سیره عملی امام کاظم (ع)
  33. سیره فردی امام موسی بن جعفر (ع)
  34. برخورد امام کاظم (ع)با مخالفان خود
  35. نقش انگشتری امام موسی کاظم (ع)
  36. فعالیت های اجتماعی امام موسی کاظم (ع)
  37. امام کاظم (ع) و حقوق مؤمنان
  38. امام کاظم (ع) و بشرحافی
  39. امام کاظم (ع) و صفوان جمال
  40. سیره سیاسی امام کاظم (ع)
  41. امام کاظم (ع) و خلفای بنی عباس
  42. امام کاظم(ع) و منصور عباسی
  43. امام کاظم(ع) و مهدی عباسی
  44. امام کاظم (ع) و هادی عباسی
  45. موضع گیری امام (ع) در مقابل هارون الرشید
  46. امام کاظم(ع) و حسین بن علی رهبرشهدای فخ
  47. جایگاه امام موسی کاظم (ع)
  48. امام موسی کاظم (ع) از نگاه معصومان (ع)
  49. امام کاظم (ع) از منظر دیگران
  50. امام کاظم (ع) و فرقه ها
  51. امام کاظم (ع) و فرقه واقفیه
  52. امام کاظم (ع) و فطحیه
  53. امام کاظم (ع) و فرقه خطابیه‏
  54. کتاب­نامه

چکیده مقاله امام موسی کاظم (ع)

ابو الحسن موسى بن جعفر(ع)، امام هفتم از امامان دوازده گانه (ع) شیعه و نهمین معصوم از چهارده معصوم(ع) است. آن حضرت در ابواء (منزلى میان مکه و مدینه) در روز یکشنبه هفتم صفر سال ۱۲۸ یا ۱۲۹ هـ.ق. متولد شد. به جهت کثرت زهد و عبادتش معروف به «عبد صالح» و به جهت حلم و فرو خوردن خشم و صبر بر مشقات و آلام زمانه مشهور به «کاظم» گردید.

مهدى خلیفه عباسى، امام را در بغداد بازداشت کرد، امّا بر اثر خوابى که دید و نیز تحت تأثیر شخصیت امام از او عذرخواهى نمود و به مدینه‏اش بازگرداند.

زمخشرى در ربیع الابرار آورده است که هارون فرزند مهدى در یکى از ملاقات ها به امام (ع) پیشنهاد نمود فدک را تحویل بگیرد و حضرت نپذیرفت، وقتى اصرار زیاد کرد فرمود مى‏پذیرم به شرط آن که تمام آن ملک را با حدودى که تعیین مى‏کنم به من واگذارى. هارون گفت حدود آن چیست؟ امام فرمود یک حدّ آن به عدن است حدّ دیگرش به سمرقند و حدّ سوّمش به افریقیه و حدّ چهارمش کناره دریا تا ارمینیه و خزر است. هارون از شنیدن این سخن سخت برآشفت و گفت: پس براى ما چه چیز باقى مى‏ماند؟ امام فرمود: مى‏دانستم که اگر حدود فدک را تعیین کنم آن را به ما مسترد نخواهى کرد (یعنى خلافت و اداره سراسر کشور اسلام حق من است). از آن روز هارون کمر به قتل موسى بن جعفر(ع)بست.

بنا به گفته شیخ مفید در ارشاد امام موسى کاظم (ع) سى و هفت فرزند داشت که هجده تن از آنها پسر بودند و على بن موسى الرضا(ع) امام هشتم افضل ایشان بود. از جمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسى و محمد بن موسى و ابراهیم بن موسى بودند. یکى از دختران آن حضرت فاطمه معروف به معصومه (س) است که قبرش در قم مزار شیعیان جهان است. عدد فرزندان آن حضرت را کمتر و بیشتر نیز گفته‏اند. تاریخ شهادت آن حضرت را جمعه هفتم صفر یا پنجم یا بیست و پنجم رجب سال ۱۸۳ و ۱۸۲ هـ.ق گفته‏اند

زندگینامه امام موسى کاظم (ع)

نام: موسى.

شهرت: کاظم، باب الحوائج، عبد صالح.

پدر: امام صادق (ع).

مادر: حمیده مصفّاه، (از مردم اندلس یا مغرب).

کنیه: ابو الحسن، ابو ابراهیم.

زمان تولّد: سحرگاه روز یک شنبه ۷ صفر سال ۱۲۸ یا ۱۲۹ هجرى قمرى.

محلّ تولّد: روستاى ابواء واقع در بین مکّه و مدینه.

شهادت: ۲۵ رجب سال ۱۸۲ یا ۱۸۳ هجرى قمرى، در زندان هارون الرشید در شهر بغداد در سن ۵۵ سالگى، به دستور هارون مسموم و به شهادت رسیدند.

مرقد شریف: شهر کاظمین عراق.

دوران امامت: ۳۵ سال که معاصر با منصور، مهدى، هادى و هارون الرّشید عباسى بود.[۱]

ولادت امام موسی کاظم (علیه السلام)

حضرت موسى بن جعفر (ع) روز هفتم ماه صفر سال یک صد و بیست و هشت در ابواء[۲] که‏ نام‏ منزلى‏ بین‏ مکه‏ و مدینه‏ است متولد شده است‏. ابو بصیر گفت‏: سالى‏ که‏ موسى‏ بن‏ جعفر (ع) متولد شد من در خدمت حضرت صادق (ع) بودم، وارد ابواء که شدیم امام براى ما و اصحاب سفره‏اى مرتب و عالى ترتیب داد مشغول غذا خوردن بودیم که حمیده پیغام داد حالت زایمان به من دست داده طبق دستور شما که فرموده بودى در هنگام تولد این فرزند شما را مطلع کنم اینک اطلاع دادم.

حضرت صادق (ع) با شادى و خوشحالى از جاى حرکت کرد طولى نکشید که با خنده و خوشحالى تمام آستین بالا زده بود برگشت. گفتم: خدا شما را خندان داشته باشد و چشمتان روشن باد، بالاخره چه شد کار حمیده؟ فرمود: خدا به من پسرى عنایت فرمود که بهترین موجود روى زمین است. جریانى را حمیده برایم نقل کرد که من خود از او بهتر می دانستم.

عرض کردم: آقا، حمیده چه گفت؟ فرمود: حمیده می گفت: هنگام تولد با دو دست روى زمین آمد و سر به سوى آسمان بلند نمود به او گفتم این نشانه پیامبر و جانشینان بعد از او است.

عرض کردم: چطور این علامت امام مى‏شود؟ فرمود: در شبى که نطفه پدر بزرگم (امام سجاد (ع)) بسته شد هنگام خواب شخصى پیش پدر بزرگ پدرم (امام حسین (ع)) آمد و ظرفى زلال تر از آب و سفیدتر از شیر و نرمتر از کره و شیرین‏تر از عسل و سردتر از یخ آورده به ایشان داد، گفت: پس از آشامیدن با همسر خود همبستر شو. پدر بزرگ پدرم با شادى از جاى حرکت کرد و آمیزش نمود در آن شب نطفه جدم بسته شد.

در شبى که نطفه پدرم بسته شد نیز شخصى آمد همان شربت را براى جدم آورد و او را امر به همبستر شدن نمود با شادى همبستر شد نطفه پدرم منعقد گردید در شب انعقاد نطفه من نیز شخصى همان شربت را براى پدرم آورد و او را مأمور به آمیزش نمود، پدرم با شادى و سرور همبستر شد نطفه من منعقد گردید. شبى که خودم نطفه این فرزند را بستم شخصى آمد همان طور که به پدر و جد و پدر بزرگ پدرم شربت داده بود به من نیز داد و مرا به آمیزش مأمور کرد با شادى و سرور که می دانستم خداوند چه نعمتى به من عنایت می فرماید همبستر شدم و نطفه این فرزندم‏ منعقد شد، اینک به شما اطلاع می دهم به خدا قسم او امام شما بعد از من است.[۳]

نام، کنیه و القاب امام موسی کاظم (علیه السلام)

در طی حیات پر برکت امام موسی کاظم (ع) القاب متعدد و متنوعی به آن حضرت اختصاص داده شد که هر کدام بنا بر مناسبتی و براساس ضوابط و شرایطی، تحقق یافت. این القاب هر یک نشانگر جلوه ای از فضایل و کرامات بی شمار آن حضرت است و گواه دیگری بر عظمت بی انتهای شخصیت الهی ایشان می باشد که در این جا به تعدادی از  آن ها اشاره می شود:

کنیه آن جناب ابو الحسن اول و ابو الحسن ماضى و ابو ابراهیم و ابو على بود. همچنین معروف به عبد صالح و نفس زکیه و زین المجتهدین و وفى و صابر و امین و زاهر و کاظم شد، لقب زاهر را از آن جهت یافت که اخلاق پسندیده و بخشش فراوانش درخشید.[۴]

کاظم لقب امام موسی بن جعفر(ع)

ربیع بن عبد الرحمن گفت: به خدا قسم موسى بن جعفر (ع) از کسانى بود که آثار جلالت و کمال دانش و اطلاع از حقایق عالم در چهره‏اش دیده مى‏شد، و می دانست چه کسى ادعاى مقامش را خواهد کرد و منکر امامت و جانشینش می گردد ولى این خشم را فرو می خورد و آن چه می دانست اظهار نمی کرد از همین جهت لقب کاظم یافت.[۵]

همچنین آن حضرت‏ ‏ را از این‏ جهت‏ کاظم‏ می گفتند که‏ آن‏ جناب در برابر ستم هاى‏ ظالمین‏ و گفتار حاسدین صبر می فرمود و ‏ کظم‏ غیظ می کرد تا آن گاه که در حبس همین ستمگاران از دنیا رفت.[۶]

کودکی امام موسی کاظم (علیه السلام)

درمورد نبوغ امام موسی کاظم (ع) در کودکی معاویه بن وهب  می گوید. به خدمت امام صادق (ع) رسیدم، ابا الحسن موسى (ع) را دیدم که آن روز سه ساله بود و بزغاله ماده‏اى از بزغاله‏هاى مکّه به همراه داشت که طناب گردنش را گرفته و به آن می گفت به آن خدائى که تو را آفریده است سجده کن، آن هم سه بار این کار را کرد. کودکى به او گفت: اى آقاى من به او بگو بمیرد موسى (ع) به کودک فرمود: واى بر تو من زنده کنم و بمیرانم؟ خداوند زنده می کند و می میراند.[۷]

ابو حنیفه نعمان بن ثابت می گوید: من وارد مدینه شدم و نزد حضرت صادق (ع) رفتم، پس از این که سلام کردم و از منزلش بیرون شدم، پسرش موسى را دیدم که در راهرو خانه نشسته و هنوز کودک بود، گفتم: مرد غریب هنگامى که نزد شما باشد در کجا قضاى حاجت می کند؟ وى به من نگریست و سپس گفت: از میان آب ها، زیر درختان میوه‏دار، پشت دیوار خانه‏ها، راه­هاى کاروان رو و مسجدها اجتناب کن و بعد از این مکان‏ها در هر کجا میل دارى قضاى حاجت کن.

هنگامى که این سخن را شنیدم وى را باهوش یافته و در دلم عظمت پیدا کرد، گفتم: قربانت گردم، معصیت از کدام ناحیه است؟ وى به من نگریست و بعد گفت: بنشین تا شما را مطلع کنم، من هم نشستم، فرمود: معصیت اگر از ناحیه خداوند باشد وى عادل‏تر است از این که بندگان خود را مؤاخذه کند از گناهانى که آنان مرتکب نشده‏اند.

و اگر چنان که از ناحیه خداوند و بنده باشد در این صورت خداوند با وى شریک است، و خداوند قوى اولى است که بنده ضعیف خود را ملاحظه کند، و اگر چنانچه معصیت از طرف عبد است به تنهائى بنا بر این امر و نهى بر او مترتب است و ثواب و عقاب متوجه او خواهد بود و بهشت و دوزخ هم براى این آفریده شده، هنگامى که این مطالب را از وى شنیدم با خود گفتم « فرزندانى که برخى از نسل برخى دیگرند (همه یک دست در فضائل و برگزیدگى هستند)، و خداوند شنوا و دانا است.‏[۸]

والدین امام موسی کاظم (ع)

پدر امام موسی کاظم(ع) جعفر بن محمد (امام جعفر صادق) (ع) و نام مادرش حمیده المصفاه که ام ولد بود می باشد[۹]

مادر امام موسی کاظم (ع)

امام باقر (ع) در مورد ایشان فرمود: «حمیده فی الدنیا محموده فی الاخره»؛ در دنیا پسندیده و در آخرت ستایش شده ای. [۱۰]

حضرت حمیده به واسطه آن­که فرشتگان الهی او را حفاظت می کردند، به درجه ای از تکامل روحی و معنوی رسیده بود که خداوند او را لایق همسری و مادری امامان معصوم قرار داده بود. وی همچنین در پرتو عنایات حق توانست به بارگاه کرامت الهی راه پیدا کند. در روایتی از امام باقر(ع) آمده است: «حمیده سید الاماء مصفاه من الارجاس کسبیکه الذهب فما زالت الاملاک تحرسها حتی اذنت الی کرامه اللّه »؛[۱۱] حمیده، بزرگ کنیزان و سرور آنان است مانند شمش طلا، پاک و وارسته از پلیدی­ها است. همواره فرشتگان او را حفاظت می کردند تا اجازه راهیابی به کرامت الهی را پیدا کند.

ظاهراً مقصود از کرامت الهی، این است که به بیت عصمت و طهارت راه یافت و از دامان پاک و مطهرش نوری از انوار الهی متولد شد.

همسران امام موسی کاظم(ع)

به طور مسلم امام موسی کاظم (ع) بیش از یک همسر داشتند،[۱۲] امّا در مورد تعداد آنان، به منبعی که مورد اعتماد باشد دست نیافتیم.

یکی از همسران امام کاظم (ع) مادر امام رضا (ع) است که وی کنیزی از شمال آفریقا یا جنوب اروپا بود که به مدینه النبی انتقال یافت و او را تکتم مرسیه می نامیدند. یاقوت حموی، مرسی را از شهرهای جزیره سیسیل می داند؛[۱۳] ولی برخی گفته اند: این ناحیه همان بندر مارسی واقع در جنوب فرانسه است،[۱۴] البته مادر امام هفتم وی را که عروسش بود، طاهره نامید و گفته اند لقبش نجمه بود.

هاشم معروف حسنی می گوید: امام رضا (ع) از مادری به نام خیزران زاده شد و اضافه می کند این زن، کنیزی از نوبیه (از نواحی سودان کنونی واقع در شمال آفریقا) به نام اروی ملقّب به شقراء بوده است.[۱۵] و در پاره ای منابع این بانو با کنیه امّ البنین (مادر فرزندان) معروف گردید و نامش را به استناد سروده ای تکتم ذکر کرده اند که ترجمه اش چنین است: «برترین مردم از نظر شخصیت، پدر، قبیله، و اجداد، همانا علی (حضرت امام رضا) (ع) بزرگوار است. او را تکتم، به عنوان هشتمین سمبل دانش و بردباری و به عنوان امامی که حجت حق است برایمان به ارمغان آورد».[۱۶]

هنگامی که امام هفتم (ع) آن کنیز را خریداری نمود، اصحاب خویش را فراخواند و به ایشان فرمود: وی را جز به فرمان خداوند متعال خریداری ننموده است و چون از حضرت چگونگی ماجرا را جویا شدند، فرمودند: در رؤیایی راستین، ناگهان جدّم رسول خدا (ص) و پدرم که سلام خداوند بر آنان باد، در حالی که قطعه حریری با ایشان بود، به سویم آمدند و چون آن را گشودند، پیراهنی بود که تصویر این کنیز بر آن نقش گردیده بود. پس گفتند: ای موسی، بهترین مردمان روی زمین پس از تو، از این کنیز برایت خواهد بود، آن گاه فرمان دادند نامش را علی بگذارم … .[۱۷] تکتم برترین زنان در عصر خود، در دانش، دیانت، پرهیزکاری و متانت بود.

آن­گاه که حمیده مصفاه؛ (مادر امام کاظم(ع) وی را مالک گردید، تکتم به علامت تکریم حمیده، هرگز در مقابلش بر زمین ننشست. از نمونه های شگفت انگیزی که حمیده برای فرزندش امام کاظم (ع) بیان داشت، این بود که من شکی در پاکی او و نسلش ندارم و این کنیز را به شما بخشیدم، همانا من در عالم رؤیا، رسول اکرم (ص) را مشاهده نمودم که خطاب به من فرمودند: ای حمیده، نجمه را به فرزندت موسی (ع) ببخش که به زودی برایش بهترین مردمان زمین را به دنیا می آورد.[۱۸]

در خصوص فضایل و عبادت همسر امام موسی کاظم (ع) نقل کرده اند: در ایام شیرخوارگی امام رضا (ع)، یادآور شد، کس دیگری را که شیر دارد مشخص کنند تا او را در این زمینه کمک کند، پرسیدند مگر شیر تو کم است؟ جواب داد، نه از این بابت مشکلی ندارم؛ ولی در اثر اشتغال به شیردادن، از انجام نوافل و ذکرهای مستحبی باز می مانم؛ بدین جهت نیروی کمکی می خواهم تا از این امور بازنمانم. [۱۹]

فرزندان امام کاظم(ع)

همان‌گونه که در ابتدای این نوشتار بیان شد، دربارۀ زندگی امام کاظم(ع)، فرزندان و… نیاز به تدوین چندین جلد کتاب است، ولی در این‌جا فقط اسامی پسران و دختران آن حضرت را بیان می‌کنیم و بیش از این‌را حواله می‌دهیم به کتاب‌های انساب.

الف. اسامی فرزندان پسر امام موسی بن جعفر(ع):

بنابر مشهور؛ حضرت موسى بن جعفر(ع) سى و هفت فرزند از دختر و پسر داشتند؛ حضرت رضا(ع)، ابراهیم، عباس و قاسم هر کدام مادرهاى جداگانه‌اى داشتند.

احمد، محمد، حمزه مادرشان ام ولد بودند.

اسماعیل، جعفر، هارون، و حسن هم مادرشان ام ولد بودند.

عبد اللَّه، اسحاق، عبید اللَّه، زید، حسن، فضل، سلیمان هر یک از مادرى بودند.

فاطمه کبرى، فاطمه صغرى، رقیه، حکیمه، ام ابیها، رقیه صغرى، کلثم، ام جعفر، لبانه، زینب، خدیجه، علیه، آمنه، حسنه، بُریهه، عائشه، ام سلمه، میمونه، ام کلثوم، این افراد هم هر کدام از مادرى بودند.[۲۰]

بعضی دیگر از مورّخان، اسامی دیگری را به این اسامی اضافه کرده اند[۲۱] که به جهت اختصار از ذکر آنها صرف نظر می‌کنیم.

شهادت امام کاظم(ع)

امام کاظم (ع) در عصر قدرت بنى عباس زندگى مى‏کرد، خلیفه معاصر او هارون بسیار جاه طلب و عیاش بود، او امام کاظم را همواره تحت نظر داشت و افرادى که در مجلس درس و بحث او شرکت داشتند زیر نظر مأموران وى بودند، هارون وجود آن حضرت را تحمل نکرد و از مدینه به بغداد برد و به زندان افکند و بعد هم او را به شهادت رسانید.[۲۲]

زندانی شدن امام کاظم(ع)

حضرت امام موسى کاظم (ع) ایَّام امامتش را در میان دو نوع زندان سپرى نمود: زندان خانه‏اش که دور از تماس با مردم از خوف بنى عباس بود، و زندان بنى عباس که شدید الظُّلم و الظُّلمه بوده است.

این محدودیّت و تنگنائى تا به جائى رسیده است که چون راوى حدیث‏ می خواست روایتى را به او نسبت و استناد دهد با نام صریح او نمى‏توانسته است دهد، بلکه گاهى به کنیه او مثل ابو ابراهیم، و ابو الحسن و گاهى با القاب او مثل عَبْدِ صَالِح، و یا عَالِم و أمثالها إسناد مى‏داده است. و گاهى با اشاره مثل عَنِ الرَّجُلِ «از آن مرد».

به دلیل آن که تضییق بر آن حضرت از جانب خلفای  عبّاسیّ همچون منصور، و مهدى، و هادى بسیار بوده بنابر این تقیّه در آن ایّام بسیار شدید بود از این رو می بینیم که نام مبارک آن حضرت بسیار اندک در حدیث به میان آمده است، هنوز هارون الرّشید بر تخت سلطنت استقرار نیافته بود که آن حضرت را زندانى نمود. آن حضرت سال های بسیاری[۲۳] را بدین منوال سپرى کرد که گاهى او را به زندان مى‏بردند، و گاهى از آن آزاد مى‏نمودند. و این مدّت، حدود تمام زمانى مى‏باشد که وى با امارت هارون الرّشید در حیات بوده است.[۲۴]

هارون آن حضرت را در بیستم ماه شوال سال ۱۷۹ از مدینه به بغداد آورد، هارون در ماه رمضان از سفر عمره خود به مدینه برگشت و آهنگ حج نمود و آن حضرت را با خود برد و از بصره برگشت و او را نزد عیسى بن جعفر زندانى کرد و سپس او را به بغداد روانه کرد و نزد سندى بن شاهک زندانى ساخت و در زندان او وفات کرد[۲۵]

سبب زندانی شدن و شهادت امام کاظم (ع)

با توجه به این که خلفا نوعاً از یک طرف به جایگاه غصبی خودشان آگاه بوده و از طرفی نیز می دانستند چه کسانی صاحبان واقعی امر خلافت هستند؛ از این رو برای حفظ جایگاه و موقعیتشان، امامان معصوم را که رقیب خود می دانستند تحت نظر داشته و گاهی نیز در زندان افکنده و در نهایت به شهادت می رساندند و در این رابطه بهانه هایی نیز پیدا می کردند که در مورد شهادت امام موسی کاظم (ع) به دو مورد اشاره می کنیم.

الف. هارون الرشید از حضرت موسى بن جعفر (ع) خواست که حدود فدک را شرح دهد، به این هدف که آن را به امام (ع) پس بدهد، امام از بیان حدود فدک ابا کرد تا آن که هارون الرشید اصرار نمود فرمود: اگر حدود آن را بگویم به صاحبش ردّ نمى‏کنى. هارون گفت: «بحقّ جدّک الّا فعلت».

امام فرمود: حدّ اول آن عریش مصر و حدّ دوم دومه الجندل و حدّ سوم تیما (سیف البحر) و حدّ چهارم کوه­هاى احد از مدینه.

خلیفه عباسى با تعجب گفت: همه اینها؟! فرمود: آرى همه اینها، زیرا همه از زمین هائى است که رسول خدا اسب و شتر بر آن نرانده است مهدى گفت: مقدار زیادى است و در باره آن تأمل مى‏کنم.

طبق نقل ابن شهرآشوب، هارون رنگش دگرگون شد و دستور داد امام کاظم (ع) را زندانى کنند، حضرت فرمود: مى‏دانستم که اگر حدود فدک را بگویم مرا خواهد کشت.[۲۶]

ب. … محمّد بن اسماعیل فرزند امام جعفر صادق (ع)(پسر برادر امام کاظم(ع))به عراق به طرف در خانه هارون رفت با همان لباس هاى سفر قبل از آن که در محلى فرود آید اجازه ورود خواست. گفت: بگو محمّد بن اسماعیل بن جعفر بر در خانه اجازه می خواهد. دربان گفت: برو اول لباس هاى سفرت را تغییر بده بیا تا بدون اجازه ترا وارد کنم حالا امیر المؤمنین خوابیده است گفت: به امیر المؤمنین خواهم گفت که من آمدم ولى تو اجازه ندادى.

دربان پیش هارون رفت و جریان را گفت. هارون اجازه ورود داد محمّد وارد شد به محض ورود گفت یا امیر المؤمنین دو خلیفه در روى زمین وجود دارد موسى بن جعفر در مدینه هست که برایش خراج مى‏آورند و تو در عراق خراج می گیرى هارون گفت: ترا به خدا قسم راست می گوئى.

گفت: به خدا راست می گویم دستور داد صد هزار درهم به او بدهند همین که پول ها را دریافت کرد همان شب دردى بر او مستولى گشت که نیمه شب از دنیا رفت مال را دو مرتبه به بیت المال برگرداندند.[۲۷]

رشید در همان سال به حجّ رفت، و چون وارد مدینه شد موسى بن جعفر (ع) را دستگیر کرد، و در هودجى نشانده او را به بغداد آورد، در نزد سندى بن شاهک زندانى کرد. در این وقت رشید در رقّه بود، و از آن جا فرمان قتل وى را صادر کرد، و موسى بن جعفر (ع) پنهانى به قتل رسید.[۲۸]

تاریخ شهادت امام کاظم (ع)

امام کاظم در بیست و پنجم ماه رجب سال یک صد و هشتاد و سه[۲۹] و یا به نقل مرحوم کلینی در ششم ماه رجب سال ۱۸۲[۳۰]‏ در زندان سندى بن شاهک در شهر بغداد دیده از جهان بست امام موسى بن جعفر (ع) در هنگام وفات پنجاه و پنج یا پنجاه و چهار سال از عمر شریفش گذشته شده بود.

تجهیز جنازه امام کاظم (ع)

در مورد غسل دادن بدن امام کاظم (ع) دو دسته روایات وجود دارد که به نقل هر دو گروه می­پردازیم.

الف. هنگامى که وفات موسى بن جعفر (ع) نزدیک شد به سندى بن شاهک فرمود یکى از غلامان وى را حاضر کند تا حضرت را غسل و کفن نماید سندى درخواست آن جناب را اجابت کرد، سندى بن شاهک می­گفت: من از وى خواهش کردم تا اجازه دهد من او را غسل دهم و کفن کنم ولی وى امتناع کرد و فرمود: ما خاندان مهریه زنان و مخارج مکه و کفن‏هاى مردگان را از اموال خالص و طاهر خود خارج می­کنیم اکنون کفن من در نزدم محفوظ است، و اینک میل دارم غلام من این موضوع را انجام دهد گفته شده سلیمان بن منصور جنازه موسى بن جعفر(ع)  را از دست عمال دولتى گرفت و بدنش را غسل داد و او را با کفن مخصوص که پانصد دینار ارزش داشت و قرآن را بر وى نوشته بود کفن کرد، و با پاى پیاده در دنبال جنازه حرکت می­کرد و جلوی پیراهنش را هم شکافت و با جنازه تا مقابر قریش آمد و حضرت را در آن جا به خاک سپرد.[۳۱]

ب. بر خلاف روایت بالا در روایات دیگری آمده؛ احمد بن عمر حلال می­گوید: به امام رضا (ع) گفتم: که آنها (یعنى واقفیه که منکر امامت امام رضا و منکر مرگ امام کاظم (ع) بودند ما را محاکمه نموده و مى‏گویند امام را جز امام غسل نمی­دهد (یعنى امام کاظم که مرده است امام رضا در مدینه بوده و از کجا او را غسل داده) می­گوید: امام (ع) به من فرمود: آنها چه مى‏دانند که چه کسى او را غسل داده است، تو در جواب آنها چه گفتى؟ می­گوید: گفتم: قربانت به آنها گفتم که اگر مولاى من بگوید او را زیر عرش پروردگار غسل دادم محققاً راست گفته و اگر بگوید او را در دل زمین غسل دادم محققاً راست گفته، فرمود: این چنین نه. می­گوید گفتم: پس چه جوابى به آن بگویم؟ فرمود: صریح بگو که من او را غسل دادم، گفتم: بگویم که شما او را غسل دادید؟ فرمود: آرى.[۳۲]

گفتنی است که بین این دو روایت تعارضی وجود ندارد، زیرا ممکن است در ظاهر سلیمان بن منصور مراسم تجهیز را به عهده گرفته باشد و امام (ع) نیز خودشان را رسانده باشند و غسل داده باشند.

انکارشهادت امام کاظم (ع)

چون حضرت از دنیا رفت سندى بن شاهک فقهاء و بزرگان اهل بغداد (که در میان ایشان بود هیثم بن عدى و دیگران بودند) را به نزد آن بزرگوار گرد آورده پس همگى جنازه موسى بن جعفر (ع) را نگریستند و دیدند اثرى از زخم یا خفگى در بدن آن بزرگوار نیست، و همه را گواه گرفت که او به مرگ طبیعى از دنیا رفته و آنان همگى به این مطلب گواهى دادند، پس جنازه آن حضرت را از زندان بیرون آورده کنار پل بغداد گذاردند، و جار زدند این موسى بن جعفر است که مرده است او را بنگرید، مردم مى‏آمدند و چهره آن جناب را به دقت مى‏نگریستند و می­رفتند، در زمان حضرت موسى بن جعفر (ع) گروهى به نام واقفیه بودند که گمان می­کردند آن حضرت همان قائم منتظر و مهدى موعود است، و حبس و زندان او را همان غیبتى می­دانستند که براى امام قائم ذکر شده؛ از این رو پس از شهادت آن حضرت یحیى بن خالد دستور داد جار بزنند: این موسى بن جعفر است که رافضیان گمان مى‏کردند امام قائم است و نخواهد مرد پس او را بنگرید، و مردم نگاه می­کرده می­دیدند که آن حضرت مرده است.[۳۳]

مرقد امام کاظم (ع)

بعد از این که امام کاظم (ع) توسط سندی بن شاهک به شهادت رسید در مدینه السلام (کاظمین)[۳۴] در قبرستان معروف به قبرستان قریش دفن شد.[۳۵]

ثواب زیارت امام کاظم (ع)

زیارت بزرگان و اولیای نعمت در زمان حیات و بعد از مردن، به نحوی شکرگزاری و قدردانی و انجام وظیفه است، امّا با این حال خداوند تبارک و تعالی از باب تفضّل ثوابی نیز برای این نوع زیارت در نظر گرفته است از جمله برای زیارت امام کاظم (ع) که در این جا به دو حدیث اشاره می­کنیم.

الف. راوى مى‏گوید خدمت امام رضا (ع) عرض کردم: کسى که قبر یکى از امامان (ع) را زیارت نماید چه ثوابى دارد؟ حضرت فرمود: ثواب زیارت قبر امام حسین (ع) را دارد. عرض کردم: کسى که قبر امام کاظم (ع) را زیارت نماید، چه ثوابى دارد؟ فرمودند: ثواب زیارت قبر امام حسین علیه السّلام را دارد.[۳۶]

ب. یکی از یاران امام رضا (ع) به نام  محمّد بن الحسن، می­گوید: محضر امام رضا (ع) عرض کردم: فدایت شوم زیارت قبر حضرت ابى الحسن (ع) در بغداد بر ما مشقت دارد، ثواب کسى که ایشان را زیارت کند چیست؟ حضرت فرمودند: ثوابش مثل ثواب کسى است که قبر حسین (ع) را زیارت کند.[۳۷]

امامت امام کاظم (ع)

با توجه به این که برای تشخیص و اثبات امامت هر امامی، از راه های متعددی، مانند نصوص معصومان (ع) و تصریح امام پیشین استفاده شده

و دربارۀ امامت امام موسی بن جعفر (ع) نیز از همین راه ها بهره برده شده است، امّا با وجود این، برخی از شیعیان، معتقد به امامت آن حضرت نشده بلکه به امامت عبد الله افطح و یا اسماعیل از فرزندان امام جعفر صادق (ع) باور پیدا کردند که در مباحث آینده به آن پرداخته می­شود.

دلائل امامت موسى بن جعفر (ع)‏

برای تشخیص و اثبات امامت هر امامی، راه های متعددی وجود دارد، مانند نصوص معصومان (ع) به طور اعم، تصریح امام پیشین، از راه های سؤالاتی که انسان های عادی غیر امام از عهدۀ پاسخ آن بر نمی­آیند، کرامات و معجزات.

دربارۀ امامت امام موسی بن جعفر (ع) نیز همین راه ها وجود دارد که در مباحث آینده به آن پرداخته می­شود.

امام کاظم و نصوص معصومان(ع)

با توجه به این که یکی از راه های شناخت امام، معرفی معصوم و امام پیشین است؛ از این رو در این مقال به برخی از سخنان امام صادق (ع) پیرامون امامت امام موسی کاظم (ع) اشاره می کنیم.

الف. فیض بن مختار ضمن حدیث مفصّلى می­گوید: حضرت صادق (ع) در باره موسى بن جعفر (ع) فرمود: او امام شما است که از وى پرسیدى، اکنون برخیز و به امامت‏ وى اقرار کن من برخاستم و دست و پیشانى او را بوسیدم و براى وى در پیش­گاه خداوند دعا کردم.

حضرت صادق (ع) فرمود: مرا در آشکار کردن این موضوع اذن نداده‏اند، عرض کردم: قربانت گردم این مطلب را جاى دیگر هم ذکر کنم؟ فرمود: آرى به خاندان و فرزندان و دوستانت می­توانى بگوئى، من هم به یونس بن ظبیان که از دوستان من بود جریان را گفتم وى خوشحال شد و خداوند را سپاس‏گزارى کرد، بعد گفت: نه، به خداوند سوگند من این مطلب را باید از خودش بشنوم و او با عجله بیرون شد و من هم از دنبال او راه افتادم، هنگامى که جلوی منزل امام رسیدم شنیدم حضرت می­فرماید: اى یونس مطلب همان است که فیض به تو گفت، یونس عرض کرد: شنیدم و اطاعت کردم، امام (ع) فرمود: این قضیه را دیگر در جاى دیگرى نقل نکن.[۳۸]

ب. صفوان جمال می­گوید: از حضرت صادق (ع) پرسیدم امام بعد از شما کیست؟

فرمود: امام بازى نمی­کند و کارهاى بیهوده انجام نمی­دهد، در این هنگام موسى بن جعفر (ع) وارد شد، در حالى که کودک بود و بز کوچکى را هم با خود همراه داشت، او را مخاطب ساخته و می­گفت: براى خداوند سجده کن، امام صادق (ع) او را به خود چسبانید و گفت: پدر و مادرم فداى آن کس باد که لهو و لعب ندارد و کار بیهوده انجام نمی­دهد.[۳۹]

ج. على بن جعفر می­گفت پدر بزرگوارم به گروهى از خواص و نزدیکان خود توصیه می­فرمود تا می­توانید دست از نیکى به فرزندم موسى (ع) بر مدارید زیرا او از همه فرزندان من برتر و بالاتر است و او خلیفه پس از من و جانشین من و حجت خدا بر همه آفریدگان است.[۴۰]

د. یزید بن سلیط زیدى گفت: در راه مکه با گروهى خدمت حضرت صادق (ع)‏ رسیدیم، عرض کردم پدر و مادرم فدایت، شما پیشوایان پاک نهاد هستید هیچ کس را از مرگ گریزى نیست مرا مفتخر به شناختن امام بعد از خود بنما تا به بازماندگان خود سفارش کنم.

حضرت فرمود: بسیار خوب اینها فرزندان من هستند این (اشاره به موسى بن جعفر (ع)‏ نمود) سرور آنها است، در مورد آنچه مردم نیاز داشته باشند، او گنجینه علم و درک و معرفت است و در اختلافات دینى، او داراى امتیاز حسن خلق و خوش معاشرتى است و یکى از واسطه­های بین مردم و خدا است، در او یک امتیاز دیگرى است که از همه اینها بهتر است.

پدرم گفت: آقا بفرمائید آن امتیاز چیست؟ فرمود: فریادرس و پناه این امت و گنجینه علم و نور و درک و حکمت، از او به وجود مى‏آید. بهترین فرزندى است که سبب جلوگیرى از خونریزى مى‏شود و اختلاف به وسیله او رفع می گردد باعث اتّحاد و اجتماع مى‏شود. خدا به وسیله او برهنگان را می پوشاند و گرسنگان را سیر می کند و وحشت‏زده‏ها ایمن می­شوند سبب نزول باران می­گردد بهترین موجودى است که خداوند بستگان او را قبل از بالغ شدن او بشارت می­دهد. راهنماى مردم است سخنش حکمت و خاموشى او علم است، جواب‏گوى تمام مسائل اختلافى مردم است پدرم گفت: آقا بعد از خود فرزندى خواهد داشت فرمود بلى.[۴۱]

هـ. از داود بن کثیر روایت شده است که گفت: «به امام صادق (ع) عرض کردم: قربانت گردم، فدایت شوم، اگر (براى شما) اتّفاقى بیفتد، به چه کسى رجوع کنم، فرمود: به فرزندم موسى». داود بن کثیر ادامه مى‏دهد: «سپس آن اتّفاق افتاد، و من- به خدا قسم- در مورد حضرت موسى بن جعفر (ع) ذرّه‏اى شکّ به خود راه ندادم.[۴۲]

و. مفضل بن عمر گفت: خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم عرض‏ کردم آقا اگر ما را آشنا به خلف و جانشین خود می کردى خوب بود. فرمود: مفضل امام بعد از من پسرم موسى ولى خلف منتظر که آرزوى ظهورش هست م ح م د پسر حسن بن على بن محمّد بن على بن موسى (ع) است.[۴۳]

ز. ابراهیم کرخى گفت: خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم آن جا نشسته بودم که حضرت موسى بن جعفر (ع) وارد شد، پسر بچه‏اى بود از جاى حرکت کرده او را بوسیدم و نشستم امام صادق (ع) فرمود ابراهیم این پسرم بعد از من امام تو است گروهى در باره شناسائى او گمراه می­شوند و گروهى به سعادت می رسند خداوند قاتلان او را لعنت کند و عذابشان را دو چندان نماید از این فرزندم پسرى به وجود مى‏آید که بهترین فرد روى زمین است هم نام با جد بزرگوارش و وارث علم و احکام و فضائل اوست گنجینه امامت و حکمت است او را ستمگرى از فلان خانواده می­کشد پس از وقایع شنیدنى به واسطه حسادت، خداوند خواسته خود را اجرا مى‏کند گرچه کافران مایل نباشند از نژاد او بقیه دوازده امامى که خداوند آنها را به لطف خویش امتیاز بخشید و در فردوس برین جاى دارند خارج می­کند کسى که اقرار به دوازدهمى داشته باشد مانند کسى است که با شمشیر برهنه دفاع از پیغمبر اکرم(ص) نماید.

گفت در این موقع یکى از غلامان بنى امیه وارد شد سخن امام قطع گردید یازده مرتبه خدمت آن جناب رسیدم تا شاید دنباله فرمایش خود را تکمیل کند ولى ممکن نشد، دو سال بعد خدمت آن آقا نشسته بودم فرمود: ابراهیم، او برطرف‏کننده ناراحتى است از شیعیانش پس از گرفتارى شدید و بلاى طولانى و ترس و اندوه زیاد، خوشا به حال کسى که آن زمان را درک کند، همین قدر ترا کافى است ابراهیم! آن قدر خوشحال شدم که سابقه نداشت.[۴۴]

حـ. مفضل بن عمر می گوید: خدمت حضرت صادق (ع) بودیم که ابو ابراهیم (موسی بن جعفر) در حالى که کودک بود وارد شد، حضرت فرمود: او را به یاران مورد اعتمادت وصیت کن و امر او را براى آنان اظهار نما.[۴۵]

ط. فیض بن مختار می­گوید: به حضرت صادق (ع) عرض کردم: دستم را بگیر و از آتش بیرونم کن، پس از تو کدام کس بر ما امام است؟ در این هنگام ابو ابراهیم (موسی بن جعفر) بر ما وارد شد، فرمود: امام شما این است اکنون به وى چنگ بزن.[۴۶]

ی. عیسى بن عبد اللَّه می گوید: به حضرت صادق (ع) عرض کردم: اگر حادثه‏اى پیش آمد کرد و خداوند این طور حادثه‏اى پیش نیاورد، من به امامت کدام شخص معتقد گردم؟ حضرت در این وقت به طرف پسرش موسى اشاره کردند، عرض کردم: اگر براى وى حادثه‏اى پیش آمد کرد به چه کسی رجوع کنم؟ فرمود: به فرزندش، عرض کردم: اگر براى وى پیش آمدى بشود و از وى پسر کوچک و برادر بزرگ ترى بماند؟

فرمود: به فرزندش رجوع کن، و بعد از این همان طور عمل نما. عرض کردم: اگر او را نشناختم و جاى او را هم ندانستم چه کنم؟ فرمود: می­گوئى: «اللهمّ إنی أتولّى من بقى من حججک من ولد الامام الماضى»[۴۷]  همین اندازه برایت ان شاء اللَّه کفایت می­کند.[۴۸]

ک. سلیمان بن خالد می­گوید: حضرت صادق (ع) فرزندش ابو الحسن موسى (ع) را نزد خود طلبید در حالى که ما در خدمت وى بودیم، فرمودند: پس از من به این چنگ بزنید، قسم به خداوند این بعد از من امام شما است.[۴۹]

کرامات و معجزات امام کاظم (ع)

نظر به این که همه معصومان (ع) دارای کرامات و معجزات هستند امام موسی کاظم(ع) نیز از این قاعده مستثنی نیست چنان که برای آن حضرت کراماتی نقل شده که در این جا به گوشه ای از آنها اشاره می شود:

الف.  زکریا بن آدم گفت: از حضرت رضا (ع) شنیدم، می فرمود: پدرم از کسانى بود که در گهواره سخن می گفت.

ب. اصبغ بن موسى گفت: مردى از دوستان به وسیله من صد دینار براى موسى بن جعفر (ع) فرستاد، خودم نیز سرمایه‏اى به همراه داشتم وقتى وارد مدینه شدم دینارهاى آن مرد را با دینارهاى خودم شست و شو دادم و با مشک آنها را معطر کردم بعد پول­هاى دوستم را شمردم و نود و نه دینار بود، یک دینار از خودم شستم و به روى آنها گذاشتم و مشک بر آن پاشیدم آن را در یک کیسه گذاشتم.

شب خدمت موسى بن جعفر (ع) رسیدم عرض کردم: فدایت شوم من مختصرى پول آورده‏ام تا بدین وسیله عرض ارادت به شما و انجام وظیفه نموده باشم، فرمود: بده، دینارهاى خود را تقدیم کردم، سپس گفتم: فلانى که از ارادتمندان شما است مبلغى به وسیله من فرستاده. فرمود: بده، کیسه را تقدیم کردم فرمود: روى زمین بریز. آن را روى زمین ریختم با دست آنها را از هم پاشید و دینار مرا جدا نموده فرمود: او صد دینار با وزن به تو داده نه صد عدد (که تو یک دینار از خود روى آن نهادى).

ج. هشام بن حکم گفت: در بین راه مکه تصمیم داشتم شترى بخرم برخورد به موسى بن جعفر(ع) کردم همین که آن جناب را دیدم در یک کاغذ نوشتم آقا تصمیم به خریدن این شتر را دارم چه صلاح می دانى؟ نگاهى به شتر نمود فرمود اشکالى ندارد اگر احساس ضعف در او نمودى چند لقمه‏اى خوراک به او بده.

شتر را خریدم و از او ناراحتى ندیدم تا نزدیک کوفه رسیدیم در یکى از منزل­ها که بار سنگینى داشت خود را به زمین انداخت و دست پا می­زد نزدیک به مرگ بود غلام‏ها رفتند که بارهایش را بردارند یادم از فرمایش امام آمد مقدارى خوراک خواستم هنوز بیش از هفت لقمه به او نداده بودند که با بار از جاى حرکت کرد.

د. ابن بطائنى از پدرش نقل کرد که گفت وارد مدینه شدم سخت مریض بودم به طورى که هر کس مى‏آمد نمی­شناختم به علت تب شدیدى که داشتم حواس خود را از دست داده بودم اسحاق بن عمار گفت سه روز در مدینه ماندم یقین داشتم که تو می­میرى خواستم در نماز و دفنت شرکت کنم ولى بعد از رفتن او من به هوش آمدم به دوستانم گفتم کیسه پولم را بگشائید و صد دینار بیرون آورید بین دوستان تقسیم کنید حضرت موسى بن جعفر(ع) برایم ظرف آبى فرستاد. آورنده ظرف گفت حضرت موسى بن جعفر(ع)  فرموده این آب شفاى تو است ان شاء اللَّه بیاشام همین که آب را آشامیدم حالم خوب شد و آن ناراحتى معده که داشتم برطرف گردید. خدمت موسى بن جعفر (ع) رفتم فرمود على چند مرتبه اجل تو را فرا رسید.

به جانب مکه رفتم در آن حال اسحاق بن عمار را دیدم گفت به خدا قسم سه روز در مدینه ماندم یقین داشتم تو خواهى مرد بگو ببینم چه شد من کار خود را به او گفتم و توضیح دادم که حضرت موسى بن جعفر (ع) فرمود خداوند چند مرتبه به من عمر تازه داده و گرفتار این ناراحتى شده‏ام گفتم اسحاق او امام پسر امام است با این دلیل‏ها می توان امام را شناخت.

هـ. اسماعیل بن سلام و فلان بن حمید گفتند: على بن یقطین از پى ما فرستاده گفت دو شتر بخرید این پول­ها و نامه‏ها را در مدینه به موسى بن جعفر (ع) برسانید سعى کنید از جاده کناره بگیرید تا کسى متوجه شما نشود.

گفت وارد کوفه شدیم دو شتر خریدیم و زاد و توشه تهیه نموده به راه افتادیم پیوسته از جاده فاصله داشتیم بالاخره به بطن الرمه (منزلى است از بصره به طرف مدینه) رسیدیم.

شترها را بستیم براى آنها علوفه ریختیم و برای غذا خوردن نشستیم در همین بین سوارى رسید که به همراه او غلامى بود تا نزدیک شد دیدیم موسى بن جعفر (ع) است حرکت کرده سلام نمودیم شتر‏ها و پول ها را تقدیم نمودیم از آستین خود چند نامه خارج نموده به ما داد. فرمود: این جواب نامه‏هاى شما است.

عرض کردیم: آقا زاد و توشه ما کم است اگر اجازه دهى وارد مدینه شویم حضرت رسول (ص) را زیارت کنیم و توشه نیز برداریم. فرمود: خوراکى شما را ببینم هر چه داشتیم نشان دادیم با دست آنها را زیر و رو نموده فرمود: این خوراکى، شما را به کوفه می رساند و پیغمبر را هم زیارت کردید من نماز صبح را با آنها در مدینه خوانده‏ام تصمیم دارم نماز ظهر را با آنها در مدینه بخوانم در پناه خدا برگردید.

و. شعیب عقرقوفى گفت: قبل از این که چیزى بگویم حضرت موسى بن جعفر(ع) فرمود: فردا یک نفر از اهالى مغرب تو را خواهد دید و از من می­پرسد به او بگو به خدا قسم موسى بن جعفر(ع) امامى است که حضرت صادق(ع) تعیین نموده وقتى از مسائل حلال و حرام پرسید از طرف من جواب بده.

عرض کردم: آقا چه نشانه‏اى دارد؟ فرمود: مردى بلند قد و تنومند به نام یعقوب است وقتى ترا دید هر چه پرسید جوابش را بده او بزرگ فامیل خود محسوب مى‏شود، اگر علاقه داشت مرا ببیند او را بیاور.

شعیب گفت: من مشغول طواف بودم که مردى بلند قد و تنومند گفت: می خواهم از تو سؤالى در باره امامت بکنم. گفتم: چه کسى؟ گفت: فلانى پرسیدم اسم تو چیست؟ گفت: یعقوب. گفتم: اهل کجا هستى؟ گفت: مردى از اهالى مغربم پرسیدم از کجا مرا شناختى؟

گفت: در خواب به من گفتند شعیب را ملاقات کن و هر چه مایلى از او بپرس پیوسته جویاى تو بودم تا نشانت دادند گفتم: همین جا بنشین تا طوافم تمام شود پس‏ از طواف آمدم با او صحبت کردم مردى فهمیده بود.

گفت: مرا خدمت موسى بن جعفر(ع) ببر دستش را گرفته از امام اجازه خواستم اجازه فرمود: همین که چشمش به او افتاد فرمود: یعقوب دیروز وارد شدى بین تو و برادرت در فلان محل اختلاف شد به طورى که به یک دیگر ناسزا گفتید ولى متوجه باش این روش من و پدران ارجمندم نیست، و هرگز کسى را به چنین کارى دستور نمی دهم، از خداى یکتا بترس بین شما دو نفر با مرگ جدائى نیفتد برادرت قبل از این که به وطن برسد در همین سفر خواهد مرد. تو نیز از کارى که کردى پشیمان خواهى شد، به واسطه این قطع خویشاوندى که کردید خدا عمر شما را کوتاه کرد.

یعقوب عرض کرد: آقا مرگ من چه وقت است؟ فرمود: اجل تو نیز فرا رسیده بود ولى مهربانى که در فلان محل نسبت به عمه‏ات روا داشتى بیست سال بر عمر تو افزود.

یعقوب بعدها به مکه آمده بود مرا دید. گفت: برادرم در همان سفر به خانواده خود نرسید در بین راه مرد او را دفن کردیم.

ز. سلیمان بن عبد اللَّه گفت: در خدمت موسى بن جعفر(ع) نشسته بودم که زنى را آوردند صورتش به پشت برگشته بود حضرت (ع) یک دست را روى پیشانى او گذاشت و دست دیگر را به پشت سرش آن گاه فرمود: در حقیقت، خدا وضع و موقعیت هیچ ملتى را دگرگون نمی سازد، تا زمانى که خود آن ملت وضع و راه و روش خود را (بر خلاف احکام خدا) تغییر دهند،[۵۰] صورتش را به حالت اول برگرداند فرمود: مبادا چنین کارى را دو مرتبه بکنى.

عرض کردند: آقا مگر چه کرده؟ فرمود: باید خودش بگوید. از خودش پرسیدند گفت: من هوو داشتم مشغول نماز بودم خیال کردم شوهرم با او است صورت برگرداندم تا آنها را تماشا کنم دیدم آن زن تنها نشسته شوهرم آنجا نیست صورتم به همان حالت ماند.

حـ. على بن جعفر گفت: یکى از کنیزان موسى بن جعفر (ع) که آب براى وضوى آن جناب ترتیب می داد و زنى راست­گو و پاک­نهاد بود گفت: در قدید که محلى است نزدیک مکه براى وضو آب روى دست آن حضرت (ع) می ریختم امام (ع) روى یک منبر بود. آب در ناودان جارى شد: ناگاه چشمم بدو گوشواره طلا افتاد که نگینى از درّ داشت که مانند آن را ندیده بودم.

امام (ع) سر به جانب من بلند نموده فرمود: دیدى، عرض کردم: بلى.

فرمود: روى او را با خاک بپوشان و به هیچ کس نگو این کار را کردم و به کسى نگفتم تا از دنیا رفت.

ط. موسى بن بکر گفت: حضرت موسى بن جعفر (ع) نامه‏اى به من داد که در آن چیزهائى خواسته بود برایش تهیه کنم. من نامه را زیر جا نماز گذاشتم کوتاهى کردم وقتى رفتم خدمت آقا دیدم نامه دست خود امام است: از نامه پرسید گفتم در خانه است، فرمود: موسى وقتى کارى به تو می گویم انجام بده تا بر تو خشم نگیرم. ابن بکیر می­گوید فهمیدم که مأموران جنّی آن نامه را به امام داده‏اند.[۵۱]

ی. عبدالله بن سنان می­گوید: برای هارون الرشید لباس­های ارزشمند و زیبایی آورده بودند. هارون آنها را به علی بن یقطین وزیر خود بخشید و از جمله آن لباس­ها، لباسی بود که از خز و طلا بافته شده بود که به لباس پادشاهان شباهت داشت.

علی بن یقیطین لباس­ها را به اضافه اموال دیگر برای مولایش موسی بن جعفر (ع) فرستاد.

امام (ع) همه را پذیرفت ولی آن لباس مخصوص را توسط شخص دیگری برای علی بن یقطین فرستاد، سپس برایش نامه ای نوشت که این لباس را از منزل خارج مکن یک وقت مورد احتیاج تو واقع می شود. پس از چند روز علی بن یقطین بر یکی از غلامان خود خشم کرد و او را از خدمت عزل کرد. همان غلام پیش هارون الرشید سخن چینی نمود که علی بن یقیطین قائل به امامت موسی بن جعفر (ع) است و خمس اموال خود را همه ساله برای او می فرستد و همان لباسی را که شما به او بخشیدید برای موسی بن جعفر (ع) در فلان روز فرستاده است.

هارون بسیار خشمگین شد و گفت باید این کار را کشف کنم. فوراً شخصی را فرستاد تا علی بن یقیطین به نزد او آید به محض ورود پرسید لباس مخصوصی که به تو دادم چه کرده ای؟

گفت: در خانه است و آن را در پارچه ای پیچیده ام و هر صبح و شام باز می کنم و نگاه می نمایم و از لحاظ تبرک آن را می بوسم. هارون گفت هم اکنون آن را بیاور.

علی بن یقیطین یکی از خدام خود را فرستاد و گفت در فلان اتاق داخل فلان صندوق در پارچه ای پیچیده است فوراً بیاور. غلام رفت و آورد.

هارون دید لباس در میان پارچه ای گذاشته شده و معطر است خشمش فرو نشست و گفت: آن را به منزل خود برگردان دیگر سخن کسی را درباره تو قبول نمی کنم و جایزه زیادی به او بخشید.

دستور داد غلامی را که سخن چینی کرد بود هزار تازیانه بزنند هنوز بیش از پانصد تازیانه نزده بودند که مرد.[۵۲]

ک. یک روز علی بن یقطین نامه ای به امام موسی بن جعفر (ع) نوشت که ای پسر رسول خدا (ص) بین مسلمانان در مسح پا اختلاف وجود دارد اگر به خط شریف خود چیزی بنویسید تا بر آن عمل کنیم بسیار خوب است. جواب رسید که ای علی بن یقطین باید این طور وضو بگیری.

سه مرتبه مضمضه می کنی و سه مرتبه استنشاق و سه مرتبه صورت را شست­وشو می دهی و آب را به داخل محاص خود می رسانی بعد تمام سر و روی و گوش و داخل آن را مسح می کنی و سه مرتبه دو پایت را تا ساق می شویی مبادا با دستوری که دادم مخالفت بنمایی. همین که نامه به علی بن یقطین رسید از فرمایش امام (ع) در شگفت شد؛ زیرا مخالف طریقه مشهور در میان شیعه بود، ولی گفت امام پیشوای من است هر چه بفرماید وظیفه من خواهد بود و به همان طریق عمل می کرد تا این که از او پیش هارون الرشید سخن چینی کردند.

هارون به یکی از خواص خود گفت درباره علی بن یقطین خیلی حرف می زنند و من چندین مرتبه او را آزمایش کرده­ام و خلاف آن ظاهر شده است آن شخص گفت: چون رافضیان در وضو با ما اختلاف دارند و پاها را نمی شویند خوب است جناب خلیفه به طوری که او مطلع نشود از محلی ببینید چگونه وضو می گیرد با این آزمایش کشف واقع خواهد شد. هارون مدّتی صبر کرد تا این که روزی علی بن یقطین را به کاری در منزل واداشت و وقت نماز رسید.

علی بن یقطین در اتاق مخصوصی وضو می گرفت و نماز می خواند. همین که موقع نماز شد هارون در محلی که علی بن یقطین او را نمی­دید ایستاده و مشاهده می کرد. علی آب خواست و به طوری که امام (ع) دستور داده بود وضو گرفت. هارون دیگر نتوانست صبر کند از محل خود بیرون آمد و گفت بعد از این سخن هیچ کس را درباره تو قبول نمی کنم از این رو علی بن یقطین در نزد هارون به مقام ارجمندی رسید.

پس ازاین جریان نامه موسی بن جعفر (ع) به او رسید و در آن نامه نوشته بود یا علی بعد از این به طوری که خداوند واجب کرده وضو بگیر. صورتت را یک مرتبه از جهت وجوب بشوی ومرتبه دوم از جهت آن که شاداب شود و دست هایت را از مرفق همان طور شست­وشو ده و با بقیه رطوبت دست­ها سر و پاهایت را از انگشتان تا ساق مسح کن آنچه بر تو می ترسیدم برطرف شد.[۵۳]

فارسی صحبت کردن امام کاظم (ع)

ابو بصیر مى‏گوید: به موسى بن جعفر (ع) گفتم: فدایت گردم، امام به چه چیزى شناخته مى‏شود؟ فرمود: به چند چیز،… با مردم با همه زبان­ها سخن بگوید. امام کاظم (ع) آن­گاه به من فرمود: اى ابو محمد! پیش از آن­که از این جا برخیزى نشانه و آیتى به تو نشان خواهم داد. چیزى نگذشت که مردى خراسانى به حضور ایشان آمد و با زبان عربى سخن گفت و موسى بن جعفر (ع) به فارسى پاسخ او را داد.

مرد خراسانى گفت: به خدا سوگند تنها چیزى که موجب شد عربى سخن بگویم، این بود که گمان مى‏کردم شما زبان فارسى را خوب نمى‏دانید. امام فرمود: سبحان الله‏ اگر نتوانم به خوبى پاسخ ترا به فارسى بدهم چه فضیلتى بر تو دارم که سزاوار امامت باشد. سپس به من فرمود: اى ابا محمد! سخن هیچ یک از مردم و آواى پرندگان و سخن هر چیزى که جان داشته باشد، بر امام پوشیده نمى‏ماند.[۵۴]

مدعیان امامت دورۀ امامت امام کاظم (ع)

در هر دوره ای تعدادی از فرصت طلب­ها وجود دارند که با سوء استفاده از باورها و مقدسات مردم، تلاش می کنند تا آنان را فریب داده و حق را ناحق و ناحق را حق جلوه دهند، امّا خداوند از دانشمندان عهد گرفته که موجبات روشنگری مردم را فراهم نمایند.

با وجود خفقان شدید دورۀ پس از امام صادق (ع) برخی از فرزندان آن حضرت (ع)، با تحریک عده ای از دنیا طلبان ادعای امامت نمودند که با فریب مردم آنان را دور خود جمع نمودند که در مباحث آینده با تفصیل به آن خواهیم پرداخت.

عبدالله افطح و امامت امام موسی کاظم (ع)

پس از آن که امام جعفر صادق (ع) به شهادت رسید، یکی از فرزندانش به نام عبداللّه که در آن زمان بزرگ­ترین فرزند امام بود، ادّعای امامت کرد. امام موسی کاظم (ع) دستور داد تا مقدار زیادی هیزم وسط حیاط منزلش جمع کنند؛ و سپس شخصی را به دنبال برادرش عبداللّه فرستاد تا او را نزد حضرت احضار نماید. چون عبداللّه وارد شد، دید که جمعی از اصحاب و شیعیان سرشناس نیز در آن مجلس حضور دارند. و چون عبداللّه کنار برادر خود امام کاظم (ع) نشست ، حضرت دستور داد تا هیزم ها را آتش بزنند؛ با سوختن هیزم ها، آتش زیادی تهیه گردید. تمامی افراد حاضر در مجلس، در حیرت و تعجّب فرو رفته بودند و از یک دیگر می پرسیدند که چرا امام موسی کاظم (ع) چنین کاری را در آن محلّ و مجلس انجام می دهد. آن گاه حضرت از جای خود برخاست و جلو آمد و در وسط آتش نشست؛ و با افراد حاضر مشغول صحبت و مذاکره گردید. پس از گذشت مدّتی بلند شد و لباس های خود را تکان داد و آمد در جایگاه اوّلیه خود نشست و به برادرش عبداللّه فرمود: اگر گمان داری بر این که تو بعد از پدرت امام جعفر صادق (ع) امام و خلیفه هستی، بلند شو و همانند من در میان آتش بنشین. عبداللّه چون چنان صحنه ای را دید و چنین سخنی را شنید، رنگ چهره اش ‍ دگرگون شد و بدون آن­که پاسخی دهد با ناراحتی برخاست و مجلس را ترک کرد.[۵۵]

ابو على پسر راشد و دیگران در ضمن یک خبر طولانى گفتند که گروهى از شیعیان نیشابور اجتماع کردند و محمّد بن على نیشابورى را انتخاب نمودند که به مدینه برود. سى هزار دینار و پنجاه هزار درهم و دو هزار قطعه پارچه در اختیار او گذاشتند شطیطه نیشابورى یک درهم با تکه پارچه‏اى ابریشمى که خودش رشته و بافته بود و چهار درهم ارزش داشت آورد و گفت: خدا از حق شرم ندارد (إنّ اللَّه لا یستحیى من الحق) درهم او را کج کردم. ورقه‏هائى آوردند در حدود هفتاد عدد که در هر کدام یک مسئله بود سر صفحه مسئله را نوشته بودند و پائین صفحه سفید بود تا جواب نوشته شود من دو تا دو تا آن کاغذها را به هم پیچیدم و روى هر دو کاغذ سه نخ بستم روى هر نخى یک مهر زدند، گفتند: یک شب در اختیار امام می­گذارى و صبح جواب آن‏ها را دریافت می­کنى اگر دیدى پاکت‏ها سالم است و مهر آن به­هم نخورده پنج عدد را باز کن در صورتى که بدون باز کردن نامه‏ها و به­هم زدن مهرها جواب داده بود بقیه را باز نکن آن شخص امام است پول­ها را به او بسپار اگر چنان نبود پول­ها را برگردان.

محمّد بن على در مدینه وارد خانه عبد اللَّه افطح پسر حضرت صادق(ع)  شد او را آزمایش نمود ولى سرگردان بیرون آمده، می گفت: خدایا مرا به امامم راهنمائى کن. وی می گوید: در همان بین که سرگردان ایستاده بودم غلامى به من گفت: بیا برویم پیش کسى که جست­وجو می­کنى مرا به خانه موسى بن جعفر (ع) برد چشم امام که به من افتاد فرمود: چرا ناامید شدى و چرا پناه به یهود و نصارى بردى بیا پیش من، من حجّت و ولىّ خدا هستم مگر ابو حمزه جلو در مسجد جدم مرا به تو معرفى نکرد من دیروز جواب تمام مسائلى را که همراه آورده‏اى داده‏ام.

آن مسائل را با یک درهم شطیطه که وزن آن یک درهم و دو دانگ است که تو گذاشتى در کیسه‏اى که چهارصد درهم دارد و متعلق به وازورى است بیاور ضمناً پارچه ابریشمى شطیطه را که در بسته‏بندى آن دو برادر بلخى هست، به من بده.

محمّد بن على گفت: از گفتار امام عقل از سرم پرید هر چه دستور داده بود آوردم و در مقابلش گذاشتم یک درهم شطیطه و پارچه او را برداشت به من فرمود:  (ان اللَّه لا یستحیى من الحق)، خدا از حق شرم ندارد، سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه پول را به او بده چهل درهم بود. پارچه‏اى هم از کفن خود به او هدیه می­­­کنم که از پنبه روستای صیداء متعلق به فاطمه زهرا (س) است و به دست خواهرم حلیمه دختر حضرت صادق (ع) بافته شده است. به او بگو پس از وارد شدن تو به نیشابور نوزده روز زنده است که شانزده درهم را خرج می­کند و بقیه که بیست و چهار درهم است براى مخارج ضرورى و کمک به مستمندان نگه می­دارد، خودم بر او نماز خواهم خواند وقتى مرا دیدى، این امر را پنهان کن؛ زیرا به صلاح تو است، بقیه پول­ها و اموالى که آورده‏اى به صاحبان آن برگردان، در ضمن مهر این نامه‏ها را باز کن ببین قبل از این­که پیش من بیائى جواب داده‏ام یا نه به پاکت‏ها نگاه کردم دیدم سالم است.[۵۶]

امام موسی بن جعفر(ع) و اسماعیل و محمد بن اسماعیل

فرفه اسماعیلیه منسوب به اسماعیل بزرگ­ترین برادر امام موسى کاظم (ع) و محمد بن اسماعیل می­باشد، حضرت صادق (ع) بسیار اسماعیل را دوست می­داشت و مورد محبت و لطف خویش قرار می­داد گروهى از شیعه خیال مى‏کردند او امام و جانشین پدرش است بعد از حضرت صادق (ع) چون از همه برادران سنش زیادتر بود و امام هم او را خیلى دوست داشت و احترام مى‏کرد در زمان حیات پدر در محلى نزدیک مدینه به نام عریض از دنیا رفت از همان جا بر روى دوش مردم جنازه را به مدینه پیش حضرت صادق(ع)  آوردند و در بقیع دفن شد.

روایت شده که حضرت صادق (ع) در فوت او بسیار بى‏تابى کرد و خیلى محزون و اندوهناک شد بدون کفش و رداء جلوی جنازه فرزندش آمد چندین مرتبه دستور داد جنازه را به زمین بگذارند روپوش از روى صورتش بر مى‏داشت و او را می­دید منظورش این بود براى آنهائى که گمان می­کردند او بعد از پدرش امام است، ثابت کند پسرش از دنیا رفته . و این شبهه از میان برود.

پس از فوت اسماعیل، کسانى که از اصحاب حضرت صادق (ع) چنان گمانى را داشتند دست از این اعتقاد کشیدند مگر گروه کمى که معتقد به زنده بودن اسماعیل شدند و آنها از اصحاب خاص یا راویان امام صادق(ع)  محسوب نمى‏شدند اشخاصى دور از امام و با فاصله بودند پس از درگذشت امام صادق (ع) بعضى از همین اشخاص معتقد به امامت حضرت موسى بن جعفر (ع) شدند.[۵۷]

اسماعیل فرزندی داشت به نام محمد که برخی از اسماعیلیه پس از امام جعفر صادق (ع) امامت او را پذیرفتند در این جا با استفاده از روایتی به بحث پیرامون وی می­پردازیم.

على بن جعفر بن محمّد (عموی محمد بن اسماعیل) می­گوید: محمّد بن اسماعیل بن جعفر (ع) از من خواست تا از موسى بن جعفر(ع)  برای رفتن او به عراق اجازه بگیرم و امام سفارشى نیز به او بفرماید و از او راضى شود گفت: من کنار رفتم تا امام (ع) وارد وضوخانه شد و بیرون آمد موقع مناسبى بود که من می توانستم در خلوت با او صحبت کنم.

وقتى خارج شد گفتم: پسر برادرت محمّد بن اسماعیل اجازه می­خواهد که به عراق سفر کند و شما به او سفارشى بفرمائید. امام (ع) اجازه داد. وقتى امام (ع) به مجلس خود بازگشت محمّد بن اسماعیل از جاى حرکت کرده گفت: عمو جان مایلم سفارشى به من بفرمائید.

حضرت فرمود: به تو سفارش می­کنم از خدا بترس و شرکت در خون من مکن.

گفت: خدا لعنت کند کسى را که سعى در ریختن خون شما بنماید، باز گفت عموجان مرا وصیتى بفرما. فرمود: سفارش می­کنم که از شرکت در خون من بپرهیزى آن گاه حضرت موسى بن جعفر (ع) کیسه‏اى که محتوى صد و پنجاه دینار بود به او داد، محمّد گرفت باز کیسه دیگرى که محتوى صد و پنجاه دینار بود داد گرفت براى مرتبه سوم کیسه صد و پنجاه دینارى دیگرى را به او داد. سپس دستور داد هزار و پانصد درهمى که موجود داشت به او بدهند من این همه پول را زیاد انگاشتم و به موسى بن جعفر (ع) عرض کردم فرمود این قدر دادم تا بیشتر دلیل داشته باشم که من صله رحم کردم و او قطع نمود.

محمّد بن اسماعیل به طرف عراق رفت به در خانه هارون آمد با همان لباس هاى سفر قبل از آن که در محلى فرود آید، اجازه ورود خواست. گفت: بگو محمّد بن اسماعیل بن جعفر بر در خانه اجازه می­خواهد. دربان گفت: برو اوّل لباس­هاى سفرت را عوض کن بیا تا بدون اجازه ترا وارد کنم حالا امیر المؤمنین خوابیده است گفت: به امیر المؤمنین خواهم گفت که من آمدم ولى تو اجازه ندادى.

دربان پیش هارون رفت و جریان را گفت اجازه ورود داد محمّد وارد شد به محض ورود گفت یا امیر المؤمنین دو خلیفه در روى زمین وجود دارد موسى بن جعفر در مدینه است که برایش خراج مى‏آورند و تو در عراق خراج می­گیرى هارون گفت: ترا به خدا قسم راست می­گوئى.

گفت: به خدا راست می­گویم دستور داد صد هزار درهم به او بدهند همین که پول ها را دریافت کرد همان شب دردى بر او مستولى گشت که نیمه شب از دنیا رفت مال را دو مرتبه به بیت المال برگرداندند.[۵۸]

سیرۀ امام موسی کاظم (ع)

نظر به این که امامان (ع) یکی از دو یادگار ماندگار پیامبر اسلام (ص) برای این امـّت، حجت­های خدا بر روی زمین و دارای مقام عصمت هستند؛ از این رو اعمال، سخنان و حتی در برخی از موارد سکوتشان برای ما حجت و الگو می­باشد؛ بنابر این در مباحث آینده به برخی از ویژگی­های امام موسی بن جعفر (ع) می­پردازیم.

سیرۀ علمی امام کاظم  (ع)

دربارۀ گسترۀ علم امام (ع) در علوم مختلف، روایات فراوانی وجود دارد. چگونه آن حضرت جامع علوم مختلف نباشد، در حالی که پرورش یافته خانۀ نبوت، معدن رسالت و مهبط ملائکه و  وارث علم پیامبر است.

روایات در این زمینه فراوان است، در این جا تنها به یک نمونه از آنها اشاره می شود:

۱٫ ابوحنیفه می گوید: در زمان امام صادق (ع) به حج رفته بودم، زمانی که وارد مدینه شدم، به منزل آن حضرت رفتم. دم در به انتظار نشستم تا حضرت اجازۀ ورود دهد، در این هنگام پسر بچه ای از منزل خارج شد، از او پرسیدم دستشویی کجاست؟ گفت صبر کن، سپس به دیوار تکیه داد و نشست و گفت: “بپرهیز از این که در کنار جوی آب، زیر درختان میوه، حیاط مساجد و در مسیر راه ها، ادرار و قضای حاجت کنی. برو پشت دیوار، از پشت به قبله و رو به قبله نشستن بپرهیز…”.

ابوحنیفه می گوید: از شنیدن این سخنان از این بچه به تعجب آمدم، از او پرسیدم نامت چیست؟ گفت: من موسی بن جعفر (ع) هستم. پرسیدم ای جوان گناه و معصیت چیست؟

در جواب گفت: برای گناه و معصیت سه حالت تصور می شود:

۱٫ این که گناه از طرف خداوند باشد، نه از جانب بنده، در این صورت سزاوار نیست که خداوند بنده را به چیزی که مرتکب نشده است عذاب کند.

۲٫ این که گناه از طرف خدا و بنده مشترکاً باشد، در این صورت هم سزاوار نیست که شریک قوی تر نسبت به شریک ضعیف ظلم کند.

۳٫ این که گناه از سوی بنده باشد که درست این است. در این صورت اگر خداوند بر بنده ببخشاید، نشانۀ جود و کرم اوست و اگر عقاب کند، به سبب گناه عبد و نافرمانی بنده است.

ابو حنیفه می گوید: با شنیدن این سخنان از این پسر بچه (موسی بن جعفر)، جوابم را دریافت کردم و از دیدن امام صادق (ع) منصرف شدم.

ابن شهر آشوب در کتاب مناقب، قسمت پایانی حدیث را این گونه نقل می کند: زمانی که این سخنان را از او (موسی بن جعفر) شنیدم، او در نظرم بزرگ شد و به دلم نشست و بعد این آیه را خواند: “ذریه بعضها من بعض”.[۵۹]

علما در فنون مختلف علم و دانش از آن حضرت فراوان روایت کرده اند که متون دینی ما مملو از این علوم است.[۶۰]

مناظرات امام کاظم (ع)

امام کاظم(ع) در طول حیاتشان مناظره­های زیادی داشتند که به نمونه هایی در این­جا اشاره می­شود:

الف. امام کاظم (ع) در حالى که به سبب گزارشات واهى و بى‏اساسى که به هارون­الرشید رسیده بود از این جهت هارون، دستور بازداشت و توقیف آن جناب را داده بود، آن حضرت بر وی وارد شد پس هارون طومارى دراز که در آن عقائد زشتى به شیعیان آن حضرت نسبت داده بودند را به آن حضرت داد، و امام (ع) پس از خواندن آن رو به هارون کرده و فرمود: اى امیر، ما خاندانى هستیم که پیوسته گرفتار دروغ و افتراى دشمنان بر خود هستیم، و پروردگار ما بسیار آمرزنده و پرده پوش است، و جز به روز حساب (قیامت) از افشاى اسرار بندگانش امتناع دارد [که فرموده:] «روزى که نه مال سود بخشد و به درد خورد و نه فرزندان مگر کسى که با دلى پاک و رسته [از شرک و کفر و گناه‏] به نزد خدا آید».[۶۱]

سپس افزود: پدرم به واسطه پدرانش از علىّ، و او از پیامبر- که درود خدا بر تمامشان باد- برایم این چنین نقل کردند که رسول خدا (ص) فرمودند: «هر گاه دو شخص از یک فامیل، یک دیگر را لمس کنند حسّ خویشاوندى به جوش و خروش می­آید و سپس آرام شود» و چنانچه امیر بپذیرد؛ مرا لمس کند و با من دست دهد، در این هنگام هارون از تخت خود به­زیر آمد و با دراز کردن دست راست خود به سوى آن حضرت دست راستش را گرفت و او را به سینه‏اش چسبانید و در آغوش کشید، سپس در جانب راست خود نشانید، و گفت: گواهى می­دهم که تو راست­گوئى، و هم پدرت راست­گو بود و هم جدّت صادق بود و هم رسول خدا راست گفته، تو وارد شدى در حالى که به سبب گزارشاتى که در باره‏ات به من رسیده بود بیش از همگان نسبت به شما کینه و خشم داشتم، و چون لب بدان سخنان گشودى و با من دست دادى خشمم فرو نشست و تبدیل به رضایت و خشنودى از تو شد. سپس لختى سکوت کرده و به امام (ع) گفت: مى‏خواهم در باره علىّ و عبّاس از تو بپرسم: چرا علىّ به میراث پیامبر بر عبّاس مقدّم است؛ در حالى که عبّاس عموى پیامبر و برادر پدرش بود؟! حضرت (ع) فرمود: مرا معاف دار، گفت: به خدا سوگند که معافت نمی­دارم، جوابم را بده، فرمود: اگر معافم نمی­دارى پس به من امان ده، گفت: به تو امان دادم، حضرت کاظم (ع) فرمود: به درستى که پیامبر [میان هر یک نفر از مهاجرین و یک نفر از انصار پیمان اخوّت و برادرى دینى برقرار نمود و مقرّر داشت که هر دو ایشان برادر دینى هستند و هر چند با هم فامیل نباشند از یک دیگر ارث ببرند و] کسانى که قادر بر هجرت بودند و با این حال در مکّه باقى ماندند را از ارث محروم داشت، به تحقیق عبّاس؛ نیا و جدّ شما ایمان آورد ولى هجرت نکرد، و علىّ، هم ایمان آورد و هم هجرت کرد، و خداوند فرموده: «کسانى که ایمان آوردند و هجرت نکردند شما را از دوستى و پیوند با آنان هیچ نیست تا هجرت کنند.[۶۲] پس از شنیدن این سخنان‏ رنگ از رخسار هارون پرید و دگرگون شد، و گفت: چرا شما خود را به علىّ که پدر شما است منسوب نمی­دارید و خود را به پیامبر که جدّ شما است منتسب مى‏کنید؟! فرمود: به درستى که خداوند عیسى مسیح را به واسطه مادرش مریم- که دوشیزه بود و شوهرى ندیده و دست هیچ بشرى به دامانش نرسیده بود- به خلیل خود ابراهیم منسوب و منتسب داشته، آن­جا که فرمود: «و از فرزندان او داود و سلیمان و أیّوب و یوسف و موسى و هارون را [راه نمودیم‏] و نیکوکاران را این چنین پاداش مى‏دهیم و زکریّا و یحیى و عیسى و إلیاس را [راه نمودیم‏] که همه از شایستگان بودند[۶۳]، پس تنها به واسطه مادرش او را به خلیل خود ابراهیم منسوب داشت، همچنان که داود و سلیمان و ایّوب و موسى و هارون را به واسطه پدران و مادران آن حضرات به خلیل خود منتسب داشته. و این برترى و مقام رفیع براى حضرت عیسى تنها به واسطه مادر گرامیش بود.

و این همان فرمایش خداوند در داستان مریم (س) است که: « [و آن­گاه که فرشتگان گفتند: اى مریم‏] خدا تو را برگزید و پاک گردانید و بر تمام زنان جهانیان (زنان زمانه‏اش) برگزید[۶۴] این فضیلت‏ به واسطه تولّد مسیح بى‏وساطت‏ بشرى بوده، و بدینسان پروردگارمان فاطمه را برگزید و پاک گردانید و بر زنان جهانیان به واسطه حسن و حسین دو آقاى جوانان بهشتى برترى و مزیّت بخشید.

و هارون- در حالى که بر آشفته و سخن امام (ع) محزونش ساخته بود- به او گفت: شما از کجا قائل به این گفتارید که انسان چون خمس را به اهلش نرساند از ناحیه مادران و پدران [نطفه‏اش‏] فاسد مى‏شود؟! امام (ع) فرمود: این مسأله‏اى است که هیچ یک از حاکمان جز تو اى امیر از آن پرسش نکرده‏اند، و نه تیم و عدى و نه بنو أمیّه. و نیز هیچ کدام از پدران من در باره این موضوع سؤال نشده‏اند، تو نیز افشاى آن را از من مخواه، گفت: پس اگر به من خبر رسید که این مطلب را فاش ساخته‏اى از امانى که به تو داده‏ام منصرف خواهم شد، فرمود: این حقّ براى تو است، گفت: راستى زنادقه در اسلام و در میان مسلمانان افزون گشته‏اند، و این افراد زندیق بنا بر گزارشاتى که به ما رسیده وابستگان شما هستند، بنا بر این زندیق در نزد شما خاندان چه کسى است؟ فرمود: زندیق افراد منکر خدا و رسول هستند، همان­ها که با خدا و رسولش دشمنى و مخالفت مى‏کنند، خداوند فرموده: «نیابى مردمى را که به خداى و روز واپسین ایمان آورده‏اند با افرادى که با خداى و رسولش دشمنى و مخالفت کرده‏اند دوستى کنند اگر چه پدران یا پسران یا برادران یا خویشانشان باشند[۶۵]، و ایشان همان افراد ملحد هستند که از یکتاپرستى به الحاد گرائیده‏اند.

هارون الرّشید گفت: به من بگو نخستین فردى که به الحاد گرائید و زندیق شد چه کسى بود؟ فرمود: ابلیس ملعون در عالم بالا نخستین کسى بود که به الحاد گرائیده و زندیق شد، خود را بزرگ یافت و بر حضرت آدم (ع) برگزیده و همراز خدا- با این سخنان به خود بالید و مباهات کرد که «مرا از آتش آفریدى و او را از گل[۶۶] پس با این سخنان‏ از فرمان پروردگارش سرپیچید و ملحد شد، و نژادش الحاد را تا روز رستاخیز به ارث بردند، هارون گفت: مگر ابلیس؛ نژادى هم داشت؟ فرمود: آرى، مگر این سخن خدا را نشنیده‏اى که فرموده: و آن­گاه که فرشتگان را گفتیم که آدم را سجده کنید، پس همه سجده کردند مگر ابلیس که از پریان و جنّ بود و از فرمان پروردگارش بیرون شد، پس آیا او و نژادش را به جاى من دوستان و سرپرستان [خود] مى‏گیرید و حال آن­که شما را دشمن هستند؟ او (ابلیس) ستمکاران را بد بدلى به جاى خداوند است من آنان (ابلیس و نژادش) را هنگام آفرینش آسمان­ها و زمین حاضر و گواه نساختم و نه به هنگام آفرینش خودشان، و من هرگز گمراه‏کنندگان را یار و مددکار نگرفتم»[۶۷] آنان را گمراه‏کننده خواند زیرا نژاد و فرزندان آدم را با گفتار فریبنده و دروغشان گمراه و منحرف مى‏سازند، و آنان شهادت به وحدانیّت خدا مى‏دهند، همچنان که خدا وصفشان فرموده که: «و چون از ایشان بپرسى چه کسى آسمان­ها و زمین را بیافرید با اطمینان می­گویند خدا، بگو: سپاس و ستایش خداى راست بلکه بیشترشان نمى‏دانند که این اقرار بر علیه آنان است»[۶۸]، یعنى ایشان این سخن را نگویند مگر از روى تلقین و عادت و به زبان، و هر کس از سر جهل و نادانى اقرار کند و گواهى دهد، تردید دارد و حسود است و معاند، و به همین خاطر است که عرب می­گوید: «کسى که چیزى را نداند با آن دشمنى ورزد، و چون بدان دست نیابد بر آن خرده گیرد و انتقاد کند، و از آن برگردد و منحرف شود» چرا که او نادان و جاهل است نه دانا و آگاه.

سپس هارون به امام (ع) گفت: تو را به حقّ پدرانت سوگند مى‏دهم که سخنانى جامع در کمال اختصار براى امور جارى ما بیان کن، فرمود: بسیار خوب، و دوات و کاغذى برایش آوردند و نوشت:

بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم تمامى امور ادیان به چهار قسمت تقسیم مى‏شود:

۱- آن امور که فاقد اختلاف مى‏باشد و مورد إجماع امّت است که بنا بر ضرورتى ناگزیر از آن هستند.

 ۲- اخبار مورد إجماع و اتّفاقى که سرانجام هرگونه شبهه‏اى بر آن عرضه مى‏گردد، و استنباط هر موضوع تازه و جدیدى از آنها مى‏شود، و آن مورد اتّفاق و اجماع امّت است.

 ۳- امرى که توأم با تردید و انکار است، و راهش این است که براى افرادى که جویاى دلیل آن هستند- در پرتو آیاتى که تفسیرش مورد اجماع است و سنّتى که همه قبولش دارند و عارى از هر اختلاف است- از کسانى که اهلیّت آن را دارند توضیح خواسته شود.

 ۴- یا قانونى است که عقول، حقّیتش را بپذیرند، و تمامى امّت- خاصّه و عامّه- نه بدان شک کنند و نه انکارش نمایند، و این دو امر؛ از امر توحید و یکتاپرستى و پائین‏تر آن، تا دیه یک خراش در بدن و آنچه بالاتر است جارى مى‏باشد، این است میزانى که امر دین بر آن عرضه مى‏گردد، بنا بر این آن­چه برهان و دلیلش برایت به ثبوت رسید آن را بپذیر، و آن­چه صحّتش برایت مشخّص نگشت آن را ردّ کن، در نتیجه هر کس یکى از این سه را (قرآن، سنّت، قانون عقلى) [براى ثابت کردن یک امر و حکم دینى‏] آورد، آن همان حجّت رسائى است که خداوند در کلامش به پیامبرش فرموده که: قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّهُ الْبالِغَهُ فَلَوْ شاءَ لَهَداکُمْ أَجْمَعِینَ: «بگو: حجت بالغه و دلیل قاطع از آن خداست. اگر او بخواهد همه شما را (از طریق اجبار) هدایت می­کند»[۶۹] آن حجّت رسا به فرد نادان مى‏رسد، پس آن را از سر جهلش درک مى‏کند همچنان که فرد آگاه در پرتو علم و آگاهیش آن را در مى‏یابد، چرا که خداوند عادل است و زور نمى‏گوید، با مردمان به آنچه مى‏دانند احتجاج مى‏نماید، و ایشان را بدان چه مى‏فهمند فرا مى‏خواند نه به چیزى که نمى‏دانند و نمى‏فهمند. در این هنگام هارون الرّشید آن حضرت را جایزه‏اى بخشید و باز گرداند.[۷۰]

ب. عده‏اى از یهودی­ها به امام صادق(ع) گفتند: معجزه نبوّت محمّد(ص) چیست؟ حضرت فرمود: «کتاب او، علاوه بر حلال و حرامى که در آن ذکر شده، فصاحتش عقل مردم را حیران کرده است».

یهودی­ها گفتند: چگونه بدانیم این را پیامبر شما آورده است؟

حضرت موسى بن جعفر(ع) که در آن وقت کودک خردسالى بود، حضور داشت، فرمود: «ما چگونه بدانیم که این تورات شما را موسى(ع) آورده است؟».

یهودی­ها گفتند: اشخاص راست­گو آن را نقل کرده‏اند.

امام موسى(ع) فرمود: «بدانید آنچه را که بچه کوچکى که هیچ تعلیم ندیده و درس نخوانده مى‏گوید، راست است».

در این هنگام، تمام یهودی­ها مسلمان شدند. و شهادتین را گفتند و به امامت‏ ائمه اطهار نیز اقرار کردند.

در این هنگام امام صادق (ع) برخاست و پیشانى پسرش را بوسید. بعد فرمود: «تو جانشین و قائم بعد از من هستى».[۷۱]

توحید در کلام امام کاظم (ع)

محمد بن ابى عمیر مى‏گوید به حضور سرور خودم موسى بن جعفر (ع) رسیدم و گفتم: اى پسر رسول خدا! توحید به من بیاموز. فرمود: اى ابو احمد! در مورد توحید از آنچه خداوند تبارک و تعالى در کتاب خود فرموده است تجاوز مکن که هلاک مى شوى و بدان که خداوند متعال واحد، احد، و صمد است. نه فرزندى مى‏زاید که از او ارث ببرد و نه زاییده است که شریکى داشته باشد و نه همسر مى‏گیرد و نه فرزند و شریک. او آن زنده‏ایى است که هرگز نمى‏میرد و توانایى است که ناتوان نمى‏شود و چیره­ا‏یى است که مغلوب نمى‏شود و بردبارى است که شتاب نمى‏کند و جاودانه‏ایى است که نابود نمى‏شود و باقى‏ایى است که فانى نمى‏شود و پایدارى است که زایل نمى‏گردد و توانگرى است که نیازمند نمى‏شود و نیرومندى است که زبون نمى‏گردد و دانایى است که نادان نیست و دادگرى است که ستم نمى‏کند و بخشنده‏ایى است که بخل نمى‏ورزد. عقل­ها و اوهام را یاراى درک او نیست. چیزی در عالم به او احاطه نمى‏یابد.

مکانى او را در بر نمى‏گیرد. دیدگان او را در نمى‏یابند و او دیدگان را در مى‏یابد و او لطیف آگاه است و هیچ چیز مانند او نیست و او شنواى بینا است. نیست راز گفتن سه کس، مگر او چهارم ایشان است و نه راز گفتن پنج کس، مگر این که او ششم ایشان است و نه کمتر از این و نه بیشتر، مگر این که او با ایشان است هر کجا باشند، و او آن نخستىن است که هیچ چیز پیش از او نبوده است و آخرى است که هیچ چیز پس از او نیست. او قدیم است و هر چه غیر اوست حادث است. او از صفات آفریده‏شدگان برتر است، برترى بزرگ.[۷۲]

امام کاظم (ع) مرجع پاسخ گویی

نظر به این که امامان (ع) گنجینۀ علوم پیامبر (ع)، مخزن اسرار الهی، و واسطه فیض ربوبی هستند؛ از این رو همیشه ملجأ و پناهگاه افراد بودند و مردمی که آن بزرگان را می­شناختند پاسخ سؤالاتشان را نزد آنان جست­وجو می­کردند.

در موارد بسیاری، دوستان و اصحاب امام کاظم (ع) برای پرسش خدمت آن حضرت می­رسیدند و یا محضر امام صادق (ع) شرفیاب می­شدند، امّا حضرت، آنان را به فرزندشان امام کاظم (ع) ارجاع می داد که در ذیل به بک مورد از آنها اشاره می­کنیم.

امام رضا (ع) از پدر بزرگوارش امام کاظم (ع) روایت مى‏کند که فرمود: روزى در حالى که پنج سال داشتم خدمت پدرم بودم. عده‏اى از یهودیان بر آن حضرت وارد شدند و از دلایل رسول خدا (ص) پرسیدند.

پدرم به آنان فرمود: از او (پسرم موسی) بپرسید.

یکى از آنان گفت: خدا چه دلایل و نشانه‏هایى را به پیامبر شما داد تا شک و تردید را بر طرف کند؟

گفتم: آن دلایل و نشانه‏ها بسیار است. بشنوید و آگاه باشید:

الف- شما مى‏دانید که اجنّه قبل از بعثت پیامبر اکرم (ص) استراق سمع مى‏کردند. ولى در اوایل رسالت پیامبر اسلام با رجم و سنگسار شدن، از این کار منع شدند.

ب- سحر و کهانت، تضعیف شد.

ج- ابو جهل در حالى که پیامبر در خواب بود از پشت دیوارى آمد و سنگى در دست داشت و مى‏خواست آن را بر سر حضرت بکوبد، ولى آن سنگ به دستش چسبید.

د- از آن جمله است، سخن گفتن گرگ و شتر با آن حضرت.

هـ- زن عبد اللَّه بن مشکم، گوسفندى را بریان و مسموم نمود و سپس آن را نزد پیامبر اکرم (ص) آورد. بشر بن براء نیز با آن حضرت بود. پیامبر(ص) دست گوسفند را برداشت و بشر، پاچه آن را. وقتى که حضرت آن را به دندان زد، دور انداخت و فرمود: این دست به من مى‏گوید که مسموم است. ولى بشر آن را جوید و فرو برد که در اثر آن، از دنیا رفت.

رسول اکرم (ص) به دنبال آن زن فرستاد، او آمد و به کار ناپسند خود اقرار نمود.

پیغمبر اکرم (ص) پرسید: چه چیز تو را وادار نمود که این کار را انجام دهى؟

آن زن گفت: همسر و بزرگان قوم مرا کشتى، لذا با خود گفتم: اگر تو پادشاه باشى، این زهر تو را خواهد کشت و اگر پیامبر باشى، خداوند تو را از آن آگاه خواهد ساخت.

سپس امام کاظم (ع) نشانه‏ها و دلایل فراوان دیگرى براى یهودیان، اقامه نمود که آنان اسلام آوردند. و امام صادق(ع) به آنها خلعت داد و احسان نمود.[۷۳]

شاگردان و اصجاب امام کاظم (ع)

با آن که صدها نفر از محضر پر فیض امامان شیعه (ع) و امام موسی کاظم(ع) بهره برده و اخبار و احادیث آنان را نقل می‏کردند، اما در میان اصحاب، حدیث هیجده نفر به صدق و امانت مشهور گردیده و منقولات آنان مهر اعتبار و اطمینان خورده و همگان بر صدق گفته‏هایشان اعتراف کرده‏اند. از میان آن هیجده نفر شش نفرشان شاگرد امام باقر(ع)، شش نفر از اصحاب امام صادق(ع) و بقیه هم که شش نفر هستند از خواص تربیت‏یافتگان حضرت امام کاظم(ع) بوده‏اند که اسامی آنان به این شرح است:

یونس بن ‏عبدالرحمن، صفوان بن‏یحیی، محمد بن‏ابی‏عمیر، عبدالله بن‏المغیره، حسن بن‏محبوب السراد، احمد بن‏ابی‏نصر بزنطی.

به این افراد اصحاب اجماع می‏گفتند. شاگردان زبده دیگری در مکتب علمی – تربیتی و سرشار از معنویت هفتمین امام پرورش یافتند از جمله; محمد بن‏خلاد، عبدالرحمن بجلی، علی بن‏جعفر، اسحاق بن‏عمار صیرفی، اسماعیل بن‏موسی بن‏جعفر، حسین بن‏علی بن‏فضال، داود رقی، عبدالسلام بن‏صالح حصروی، موسی بن‏بکیر و اسماعیل بن‏مهران.[۷۴]

سیره عملی امام کاظم (ع)

سیره عملی امام کاظم (ع) پر از صحنه هایی است که در هر زمان و عصری، برای بشریت علاوه بر این­که درس گذشت، صبر و شکیبایی، استقامت، آزادگی، عبودیت و بندگی خدا و… را می دهد، چراغ فروزانی است که در ظلمات و تاریکی هایی که شیاطین انس و جن زمینه­ساز آنها هستند، راهگشا خواهد بود.

 در مباحث بعدی به تفصیل به آن پرداخته خواهد شد.

سیره فردی امام موسی بن جعفر (ع)

روشن است کسی که در خانۀ نبوت، معدن رسالت و مهبط ملائکه پرورش یافته است طبعاً دارای کمالات و فضایل اخلاقی و معنوی باشد.

روایاتی که در این زمینه به ما رسیده فراوان است. در این جا به دو نمونه از آنها اشاره می کنیم:

۱٫ ابوالفرج اصفهانی می گوید: یحیی بن حسن برایم نقل کرد: موسی بن جعفر (ع) این گونه بود که اگر به آن حضرت خبر می رسید که مردی با آن حضرت خوب نیست و پشت سرش بدگویی می­کند، برایش کیسه ای پر از دینار می فرستاد و کیسه اش بین دویست تا سیصد دینار در آن وجود داشت، این کار حضرت ضرب المثل شده بود.

همو می­گوید: یکی از نوه های خلیفۀ دوم هنگامی که موسی بن جعفر (ع) را می­دید، شروع می­کرد به دشنام دادن حضرت علی (ع) و بدرفتاری با موسی بن جعفر (ع) تا این که بعضی از شیعیانآن حضرت به وی گفتند اجازه بده تا او را بکشیم، امام (ع) فرمود: نه؛ روزی حضرت در حالی که بر مرکب سوار بود، وارد مزرعۀ این شخص شد، آن شخص صدا زد، زراعت و محصول مرا از بین بردی! حضرت به او اعتنایی نکرد، هم چنان می رفت تا این که به نزدیک او رسید، پیاده شد، در کنارش نشست و شروع کرد با او به صحبت و شوخی کردن و گفت: غرامت محصولت چقدر است؟ آن مرد گفت: صد درهم، امام فرمود: چقدر سود آن می شود؟ گفت: نمی دانم، حضرت (ع) فرمود: من پرسیدم چقدر حدس می زنی؟ گفت: صد درهم، امام (ع) سیصد درهم به او داد. پس آن شخص از جا برخاست و سر حضرت را بوسید.از این به بعد هر وقت امام وارد مسجد می شد. آن مرد از جایش بلند می شد، بر حضرت سلام می داد و می گفت: ” اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ”[۷۵]. امام (ع) به شیعیانش که خواهان کشتن آن شخص بودند، فرمود: کدام یک از این دو کار بهتر بود، آن که شما می خواستید، یا این کاری که من انجام دادم؟![۷۶]

۲٫ امام موسی بن جعفر (ع) در انجام عبادات مستحبی و نافلۀ شب به گونه ای بود که نافلۀ شب را به نماز صبح متصل می کرد. پس از نماز صبح تعقیباتش تا طلوع صبح به درازا می کشید، در حال سجده و دعا بود تا نزدیک طلوع خورشید.

حضرت فروان این دعا را می خواند: “اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ الرَّاحَهَ عِنْدَ الْمَوْتِ وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسَابِ “.

یکی از دعاهایش این بود: “عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِکَ فَلْیَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِکَ”.

از ترس خداوند چنان گریه می کرد که ریش مبارکش از اشک خیس می شد.

امام (ع) در انجام صلۀ رحم سرآمد بود. شب­ها از فقرای مدینه سرکشی می کرد، برای آنان پول، نان و خرما می برد، در حالی که مردم متوجه حضرتش نمی شدند و نمی دانستند این پول و غذا از طرف موسی بن جعفر (ع) است.[۷۷]

برخورد امام کاظم (ع)با مخالفان خود

روزى خالد برمکى به برخى از نزدیکان خود گفت: آیا مردى از خاندان ابى طالب‏ مى‏شناسید که تنگدست باشد و من آنچه می خواهم به وسیله او تحقیق کنم؟ او را به على بن اسماعیل بن جعفر، برادرزاده موسى جعفر (ع) راهنمائى کردند، یحیى بن خالد، مالى براى على بن اسماعیل فرستاد، و او را به آمدن نزد هارون در بغداد ترغیب کرده وعده احسان بیشترى در بغداد به او داد، و موسى بن جعفر (ع) به على بن اسماعیل بسیار احسان و نیکى می نمود، پس على بن اسماعیل آماده رفتن به بغداد شد، حضرت کاظم (ع) جریان را فهمیده او را طلبید و به او فرمود: اى برادر زاده می­خواهىد به کجا بروىد؟ گفت: به بغداد، فرمود: براى چه می خواهى به بغداد بروى؟ گفت: قرض و بدهى دارم و دستنگ هستم (و نمى‏توانم قرضم را ادا کنم، می خواهم به بغداد بروم شاید از هارون پولى گرفته بدهى خود را بدهم)! حضرت فرمود: من بدهى تو را می دهم و زیاده بر آن در باره تو نیکى خواهم کرد؟! على بن اسماعیل توجهى به فرمایش آن جناب نکرده تصمیم به رفتن گرفت، بار دوم حضرت او را طلبیده فرمود: تو خواهى رفت؟ گفت: آرى جز رفتن چاره ندارم، فرمود: اى فرزند برادر نیک بیندیش و از خدا بترس و فرزندان مرا یتیم نکن! و دستور فرمود سیصد دینار و چهار هزار درهم پول به او بدهند و چون از پیش آن حضرت برخاست آن بزرگوار رو به حاضرین مجلس خود کرده فرمود: به خدا در ریختن خون من سعایت خواهد کرد و فرزندان مرا یتیم خواهد نمود! آنان عرض کردند: قربانت شویم تو با این­که این جریان را می دانى باز هم در باره او نیکى می­کنى و احسان می­فرمائى؟ حضرت فرمود: آرى پدرم از پدرانش از رسول خدا (ص) حدیث فرمود: که رحم و خویشاوندى هر گاه بریده شد و دوباره پیوند شد آن گاه دوباره بریده شد خدا او را خواهد برید، و من می­خواهم، پس از این که او از من برید من آن را پیوند دهم تا اگر دیگر باره او از من برید خدا از او ببرد.

می­گویند: پس علی بن اسماعیل بن جعفر بیامد تا به نزد یحیى بن خالد رسید و یحیى آنچه در باره کار موسى بن جعفر (ع) می خواست از او پرسید و آنچه از علی بن اسماعیل شنیده بود مقدارى هم بر آن می­افزود و به هارون گزارش می­داد، آن­گاه خود اسماعیل را به نزد هارون برد، هارون از حال عمویش موسى بن جعفر(ع) از او پرسید علی بن اسماعیل شروع به سعایت و بدگوئى کرده گفت: پول­ها و اموال است که از شرق و غرب براى او مى‏آوردند، و (تازگى) مزرعه در مدینه به سى هزار دینار خرید که نامش یسیره است، صاحب آن مزرعه وقتى پول را برایش بردند گفت: من از این دینارها نمى‏خواهم و دینارهاى من باید چنین و چنان باشد (و یک قسم دیگرى از پول نقد را نام برد) عمویم موسى بن جعفر (ع) فوراً دستور داد آن پول را برگردانده و سى هزار دینار دیگر از همان نوع پول نقدى که صاحب مزرعه معین کرده بود براى او آوردند! هارون این جریان را از او شنید و دستور داد دویست هزار درهم به علی بن اسماعیل بدهند که به سوى برخى از اطراف برود و به وسیله آن پول به زندگى خود ادامه دهد، اسماعیل جایى از مشرق بغداد را براى سکونت اختیار کرد، و فرستادگان او براى تحویل گرفتن آن پول به دربار هارون رفتند و او در آن­جا چشم به راه رسیدن پول بود، و در همان روزها (که منتظر رسیدن آن پول بود) روزى براى تخلیه بیت الخلا رفت ناگهان به اسهالى دچار شد که همه دل و روده او بیرون آمد و در افتاد، ملازمانش جریان را فهمیده آمدند و هر چه کردند آنها را به جاى خود بازگردانند نشد، به ناچار او را به­همان حال برداشته بیرون آوردند، و او در حال جان کندن بود که پول را برایش آوردند، گفت: من در حال مردن این پول را براى چه کار می خواهم؟!.

از آن سو هارون در همان سال به حج رفت و ابتداء به مدینه طیبه آمده و حضرت موسى بن جعفر (ع) با گروهى از اشراف و بزرگان مدینه به استقبال او آمدند، سپس حضرت چنانچه معمول او بود به مسجد رفت، پس هارون شبانه به نزد قبر رسول خدا (ص) رفته گفت: اى رسول خدا من از تو پوزش می­خواهم از کارى که می­خواهم انجام دهم، می­خواهم موسى بن جعفر(ع) را به زندان اندازم، زیرا او می­خواهد میان امت تو دودستگى اندازد و خون آنان را بریزد، سپس دستور داد آن حضرت را در مسجد گرفتند و به نزد او بردند، پس آن حضرت را به زنجیر بسته و دو محمل ترتیب داد و آن حضرت را در یکى از آنها نهاده بر استرى بست و محمل دیگر را بر استرى دیگر گذارده، و هر دو محمل را که اطرافش پوشیده بود از خانه او بیرون بردند، و همراه هر دوى آنها سوارانى فرستاد، (همین که از شهر بیرون رفتند) سواران دو دسته شدند دسته ای با یک محمل به سوى بصره رفتند، و دسته دیگر با محمل دیگر راه کوفه را پیش گرفتند، و موسى بن جعفر (ع) در آن محملى بود که به بصره بردند، و این­که هارون این کار را کرد (و دو محمل ترتیب داد) براى آن بود که مردم ندانند موسى بن جعفر (ع) را به کجا مى‏برند و به آن دسته از سواران که همراه موسى بن جعفر (ع) بودند دستور داد آن حضرت را در بصره به عیسى بن جعفر بن منصور که در آن زمان فرماندار بصره بود بسپارند، پس آن جناب را در بصره به او سپردند و عیسى یک سال آن بزرگوار را در بصره زندان کرد، تا این که هارون نامه به او نوشت که حضرت را بکشد.[۷۸]

نقش انگشتری امام موسی کاظم (ع)

امامان معصوم (ع) دارای انگشتری بودند که بر روی نگین آنها مطالبی نقش بسته بود از جمله امام موسی کاظم (ع) که بر روی نگین انگشتری آن حضرت عبارت «حسبى الله»‏ نقش بسته بود.

حسین بن خالد می­گوید: حضرت رضا (ع) کف دست مبارکش را باز نمود و انگشتر پدر بزرگوارش (امام کاظم (ع)) در دستش بود و نقش‏ «حسبى الله»‏ را به من نمایاند.[۷۹]

فعالیت های اجتماعی امام موسی کاظم (ع)

اسلام صرفاً مجموعه ای از کارها و امور فردی نیست که شخص با انجام آن به تکالیف دینی خود عمل کرده باشد بلکه همان طور که از احکام جامع و عمومی آن پیدا است، علاوه بر فردی بودن، یک دین اجتماعی است که در این راستا برنامه هایی نیز در اسلام تعبیه شده است؛ از این رو بسیاری از فعالیت های رهبران دینی نیز با این ملاک ارزیابی می شود که در مباحث آینده مطرح خواهد شد.

امام کاظم (ع) و حقوق مؤمنان

عبدالمؤمن انصاری می­گوید: به محضر امام کاظم (ع) رسیدم و محمد بن عبداللّه جعفری هم نزد آن حضرت بود من با محمد تبسمی کردم امام که مشاهده می­کرد فرمود: او را دوست داری؟ عرض کردم: بله، البته به خاطر شما او را دوست دارم . امام (ع) فرمود: او برادر توست و مؤمن برادر مادری و پدری مؤمن است اگر چه از یک پدر نباشند (همه فرزند آدم و حوا هستند). ملعون است کسی که به برادرش تهمت زند. ملعون است کسی که به برادرش خیانت کند. ملعون است کسی که برادرش را (از کجروی) پند و اندرز ندهد.

ملعون است کسی که از برادرش غیبت کند.[۸۰]

امام کاظم (ع) و بشرحافی

روزى امام از کوچه‏هاى بغداد مى‏گذشت. از یک خانه‏اى سروصدا و صداى تار و تنبور بلند بود، مى‏زدند و مى‏رقصیدند و صداى پایکوبى مى‏آمد. اتفاقا کنیزى از منزل بیرون آمد درحالى ‏که آشغال­هایى همراهش بود که مى‏خواست بیرون بریزد. امام به او فرمود: صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ سؤال عجیبى بود. گفت: این خانه «بشر» است، یکى از رجال، یکى از اشراف، یکى از اعیان، معلوم است که آزاد است. فرمود: بله، آزاد است، اگر بنده مى‏بود  که این سروصداها از خانه‏اش بلند نبود. حال، چه جمله‏هاى دیگرى ردوبدل شده است دیگر ننوشته‏اند، همین قدر نوشته‏اند که اندکى طول کشید و مکثى شد. آقا رفتند. بشر متوجه‏ شد که چند دقیقه‏اى طول کشید. آمد نزد او و گفت: چرا معطل کردى؟ گفت: یک­نفر مرا به حرف گرفت. گفت: چه گفت؟ گفت: یک سؤال عجیبى از من کرد. چه سؤال کرد؟ از من پرسید که صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ گفتم البته که آزاد است. بعد هم گفت:

بله، آزاد است، اگر بنده مى‏بود که این سروصداها بیرون نمى‏آمد. گفت: آن مرد چه نشانه‏هایى داشت؟ علائم و نشانه‏ها را که گفت، فهمید که موسى بن جعفر(ع) است. گفت: کجا رفت؟ از این طرف رفت. بشر در حالی که پایش لخت بود، به خود فرصت نداد که برود کفش هایش را بپوشد، براى این­که ممکن است آقا را پیدا نکند. پاى برهنه بیرون دوید. (همین جمله در او انقلاب ایجاد کرد.) دوید، به آقا رسید خودش را به دامن امام انداخت و عرض کرد: شما چه گفتید؟ امام فرمود: من این را گفتم. فهمید که مقصود چیست. گفت: آقا! من از همین ساعت مى‏خواهم بنده خدا باشم، و واقعاً هم راست گفت. از آن ساعت دیگر بنده خدا شد.[۸۱]

امام کاظم (ع) و صفوان جمال

صفوان مردى بود که- به اصطلاح امروز- یک بنگاه کرایه وسائل حمل و نقل داشت که آن زمان بیشتر شتر بود، وی به قدرى متشخص و وسائلش زیاد بود که گاهى دستگاه خلافت، او را براى حمل و نقل بارها مى‏خواست. روزى هارون براى یک سفرى که مى‏خواست به مکه برود، لوازم حمل و نقل او را خواست و براى کرایه لوازم قراردادى با او بست. ولى صفوان، شیعه و از اصحاب امام کاظم (ع) است. روزى به امام  (ع) عرض کرد که من چنین کارى کرده‏ام. حضرت فرمود: چرا شترهایت را به این مرد ظالم ستمگر کرایه دادى؟ گفت: من که براى سفر معصیت به او کرایه ندادم، چون سفر، سفر حج و سفر طاعت بود کرایه دادم و الّا کرایه نمى‏دادم. حضرت فرمود: پول هایت را گرفته‏اى یا نه؟ یا لااقل پس کرایه‏هایت مانده یا نه؟ گفت: بله، مانده. حضرت فرمود: به دل خودت مراجعه کن، الآن که شترهایت را به او کرایه داده‏اى، آیا ته دلت علاقه‏مند است که لااقل هارون این قدر در دنیا زنده بماند که برگردد و پس کرایه تو را بدهد؟

گفت: بله. حضرت فرمود: تو همین مقدار راضى به بقاى ظالم هستى و همین گناه است. صفوان بیرون آمد. او سوابق زیادى با هارون داشت. یک وقت خبردار شدند که صفوان تمام این کاروان را یک­جا فروخته است. اصلًا دست از این کارش برداشت. بعد که فروخت رفت [نزد طرف قرارداد] و گفت: ما این قرارداد را فسخ مى‏کنیم چون من دیگر بعد از این نمى‏خواهم این کار را بکنم، و خواست یک عذرهایى بیاورد. خبر به هارون دادند.

گفت: حاضرش کنید. او را حاضر کردند. گفت: قضیه از چه قرار است؟ گفت من پیر شده‏ام، دیگر این کار از من ساخته نیست، فکر کردم اگر کار هم مى‏خواهم بکنم کار دیگرى باشد. هارون خبردار شد. گفت: راستش را بگو، چرا فروختى؟ گفت: راستش همین است. گفت: نه، من مى‏دانم قضیه چیست. موسى بن جعفر خبردار(ع) شده که تو شترها را به من کرایه داده‏اى، و به تو گفته این کار، خلاف شرع است. انکار هم نکن، به خدا قسم اگر نبود آن سوابق زیادى که ما از سالیان دراز با خاندان تو داریم دستور مى‏دادم همین جا اعدامت کنند.[۸۲]

سیره سیاسی امام کاظم (ع)

دورانی که امام کاظم (ع) در آن زندگی می‌کرد، مصادف با نخستین مرحله استبداد و ستم­گری حکام عباسی بود. آنها تا چندی پس از آن­که زمام حکومت را به نام علویان در دست گرفتند، با مردم و به خصوص با علویان برخورد نسبتاً ملایمی داشتند؛ اما به محض این که در حکومت استقرار یافته و پایه‌های سلطه خود را مستحکم کردند و از طرف دیگر با بروز قیام های پراکنده‌ای که به طرفداری از علویان پدید آمد، آنها را سخت نگران کرد، بنا را بر ستم­گری گذاشته و مخالفان خود را زیر شدیدترین فشارها قرار دادند امام کاظم ِ(ع) از هر فرصتی استفاده می کردند تا شیعیان را از فشارهایی که عمال حاکم بر آنها روا می داشتند نجات دهد  که در این جا به یک نمونه از تلاش های امام اشاره می شود:

یکی از برخوردهای امام کاظم (ع) حرکتی بود که امام در برخورد با علی بن یقطین داشت و از وی خواست تا در دربار عباسی بماند و بکوشد تا شیعیان را از گرفتاری نجات دهد. علی بن یقطین در شمار اصحاب خاص امام کاظم (ع) بود که در دستگاه خلافت عباسی دارای نفوذ بود. او در دوره مهدی و هارون نفوذ فراوانی داشت و از آن به نفع شیعیان بهره­برداری می‌کرد. زمانی که او از امام خواست اجازه دهد تا خدمت دستگاه خلافت را ترک کند امام از دادن چنین اجازه‌ای خودداری کرده و فرمود: این کار را نکن که ما به تو در آن­جا انس گرفته‌ایم و تو مایه عزت برادرانت (شیعه) هستی و شاید خدا به وسیله تو شکستی از دوستانش را جبران نموده و توطئه‌های مخالفان را درباره آنها بشکند. ای علی! کفاره گناهان شما همانا نیکی به برادرانتان است. در روایت دیگری آمده است که امام در جواب او چنین فرمود: تو را چاره‌ای جز ادامه کارت نیست، از خدا بترس.

 و در نقل دیگری آمده که وقتی امام به عراق آمد، علی بن یقطین از این که امام را در چنین حالی می‌بیند اظهار تأسف کرد. امام به او فرمود: ای علی بن یقطین! خدا را دوستانی در صفوف ستمکاران هست که به وسیله آنها از دوستانش دفع شرّ می‌کنند و تو از آنها هستی.[۸۳]

امام کاظم (ع) و خلفای بنی عباس

شروع امامت و ولایت امام کاظم(ع) همزمان با استقرار و ثبات خلافت عباسی‌ها بود. امام(ع) در برهه‌ای به امامت رسید که ظالم‌ترین و جبارترین حاکمان بر مسند حکومت بودند. دولت و حکومت آنها از نظر داخلی در آرامش بود و هیچ مخالفت و درگیری داخلی وجود نداشت. این ثبات و آرامش باعث شد تا حاکمان و زمام‌داران بتوانند به راحتی بر مخالفان خود تسلط پیدا کنند و اعمال، رفتار و حرکات آنان را زیر نظر داشته باشند.

حُکام و سلاطین ظالم و ستم­گر عباسی دورهٔ امام کاظم(ع) عبارتند از:

۱٫ منصور دوانیقی:[۸۴] وی دومین حاکم دولت عباسی بعد از برادرش ابوعباس سفاح است.[۸۵] وی به بُخل و حسادت معروف بود و به همین جهت لقب دوانیقی به وی دادند.[۸۶]

۲٫ مهدی عباسی:[۸۷] تمایل بیش از حد به لهو و لعب، زن و … از معروف‌ترین خصایص این خلیفهٔ عباسی بود.[۸۸] شدّت علاقهٔ وی به این‌گونه مسائل باعث آن شد که پسرش ابراهیم رئیس آواز خوان‌ها و خواننده‌ها و دخترش علیّه جزو گروه خواننده‌ها، نوازنده‌ها و رقاص‌های بغداد شود.

۳٫ هادی عباسی:[۸۹] وی در سن ۲۵ سالگی به حکومت رسید،[۹۰] در حالی‌که مخالف سرسخت و دشمن اهل بیت(ع) و حاکم شرور بود. چنان‌که شرارت از سر و رویش می‌بارید. زندگی اش سراسر غرور و تکبر و ناپختگی و بی تجربگی جوانی بود. دورۀ حکومت او از دوران‌های سخت اهل بیت (ع) و شیعیان بود.[۹۱]

مسعودی مورّخ مشهور در کتاب «مروج الذهب» دربارۀ هادی عباسی می‌گوید: «… قسی القلب، بد اخلاق و زشت خوی بود».[۹۲] شروع قیام‌ها و نهضت‌ها به رهبری بنی‌هاشم و علوی‌ها در زمان خلافت هادی عباسی بود. واقعهٔ «فخ» به رهبری حسین بن علی یکی از قیام‌های معروف آن دوره است.[۹۳] این نهضت مورد تأیید امام کاظم(ع) بود به گونه‌ای که امام(ع) رهبری این قیام (حسین بن علی) را به شهادت بشارت داد و او را سفارش به تقویت، مقاوت و صبر کرد. آن حضرت به وی چنین فرمود: «تو کشته می‌شوی، خوب جنگ کن؛ زیرا قوم و لشکری که در مقابل تو است، از فاسقان هستند…».[۹۴] بدیهی است این موضع امام(ع) در قبال نهضت آنها نشانهٔ مشروعیت آن است.

۴٫ هارون الرشید:[۹۵] وی در ثروت اندوزی، اسراف، داشتن حرم سرا، زنان آواز خوان و رقاص معروف بود.[۹۶] نسبت به ائمه و سادات بنی هاشم نهایت خصومت و دشمنی را روا می داشت و در از بین بردن آنها تلاش می‌کرد.[۹۷] زندانی نمودن موسی بن جعفر(ع) بارها و بارها و شهادت آن حضرت در زندان به دست سندی بن شاهک نمونه‌ای از این دشمنی‌هاست.[۹۸]

امام کاظم(ع) و منصور عباسی

در زمان امامت امام موسی بن جعفر و خلافت منصور دوانیقی برخوردهایی بین امام و منصور رخ داد که دراین جا تنها به یک مورد بسنده می­کنیم.

منصور دوانیقى از امام موسى بن جعفر (ع) درخواست کرد که در عید نوروز براى تبریک و تهنیت و گرفتن پیشکشى‏هائى که مى‏آورند، جلوس نماید، حضرت فرمود:

من تمام اخبار جدّم پیامبر را جست­وجو کردم خبرى راجع به این عید نیافتم این سنت ایرانى است که اسلام آن را از بین برده هرگز چیزى را که اسلام از بین برده باشد من دو مرتبه آن را زنده نمی کنم.

منصور پیغام داد که ما این کار را از نظر سیاست لشکرى می کنیم شما را به خداى بزرگ قسم می­دهم که جلوس بفرمائید. امام (ع) نشست امراء و وزراء و فرمانروایان و سپهداران براى عرض تبریک مى‏آمدند و هر کدام هدیه و تحفه‏اى پیشکش می­کردند.

خادم منصور بالاى سر موسى بن جعفر (ع) بود هر چه مى‏آوردند او صورت بر می­داشت از همه آخرتر پیرمرد کهنسالى وارد شد عرض کرد: من مرد فقیرى هستم که وضع مالى‏ام خوب نبود تا براى شما هدیه بیاورم.

امّا جد من سه شعر در باره جد شما حسین بن على (ع) سروده که همان‏ها را به عنوان هدیه به شما تقدیم می­کنم، اشعار به این کیفیت خواند:

تعجب می­کنم از شمشیرهاى آبدار چگونه بر پیکر تو فرود آمدند با این­که غبار غریبى چهره عزیزت را گرفته بود و در شگفتم از تیرها در مقابل چشم بانوان حریمت که با اشک­هاى جارى جدّ خود را به مدد مى‏خواستند چگونه نشکستند و چرا بزرگوارى و عظمت تو مانع از فرو رفتن آنها نشد. حضرت فرمود: هدیه ترا پذیرفتم بنشین خدا ترا به خیر و برکت رهنمون گردد.

در این موقع توجه به خادم نموده فرمود: برو پیش امیر المؤمنین و صورت هدیه‏ها را به او نشان ده بپرس آنها را چه باید کرد.

خادم رفت پس از مختصر زمانى برگشته گفت: امیر المؤمنین همه آنها را به شما بخشیده و گفته است هر چه مى‏خواهد بکند. امام (ع) به پیرمرد فرمود: تمام این مال را من به تو مى‏بخشم جمع کن و ببر.[۹۹]

امام کاظم(ع) و مهدی عباسی

نظر به این که حکام ستم­گر، امامان معصوم (ع) را مانع کار خود و دشمنان خویش محسوب می­کردند بنابر این دائماً در تلاش بودند تا آنان را از سر راه خود بردارند؛ از این رو می­بینیم وقتى مردم با محمّد مهدى خلیفه عباسى بیعت کردند نیمه شب از پى حمید بن قحطبه فرستاد به او گفت: اخلاص و هوادارى پدر و برادرت در باره ما کاملا آشکار است، اما تو به ما چگونه هستى.

حمید جواب داد، مال و جان خود را در راه شما فدا می­کنم. مهدى گفت:

این کار را براى سایر مردم هم می­کنند. گفت: مال و جان، زن و فرزندم را فدا می­کنم، باز مهدى نپذیرفت گفت: مال و جان، زن و فرزند و دینم را فدا مى‏کنم.

مهدى گفت: احسن بارک اللَّه. با او به همین شرط پیمان بست و دستور داد که موسى بن جعفر (ع) را مخفیانه و ناگهانى بکشد.

مهدى آن شب در خواب حضرت على (ع) را دید که به او اشاره می­کند و این آیه را می خواند: پس براى شما منافقان این احتمال وجود دارد که از فرمان خدا (و پیروى قرآن) سرپیچى کنید و اگر متولى مردم شوید (قدرت و اختیاراتى به­دست آوردید) هر آینه در زمین فتنه و فساد برپا کنید و صله ارحام را به کلى قطع نمائید.[۱۰۰] خلیفه با وحشت و ترس از خواب بیدار شد. به حمید بن قحطبه گفت: از کارى که دستور داده‏ام در مورد موسى بن جعفر (ع) خوددارى کن و نسبت به موسى بن جعفر (ع) احترام کرد و به او جایزه بخشید.[۱۰۱]

امام کاظم (ع) و هادی عباسی

هادی عباسی نیز مانند سایر خلفای ستم­گر از ابراز دشمنی با امامان (ع) دریغ نداشت و در این راستا می­بینیم وقتی حسین بن علی، از نوادگان امام حسن مجتبی (ع) در قیام خود شکست خورد و در سرزمین فخ با یارانش مظلومانه به شهادت رسید، اسیران و سرهای بریده را نزد هادی عباسی، سومین خلیفه معاصر حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام)، فرستادند. او همه اسیران آل علی را به قتل رساند و گفت:« همه اینها زیر سر موسی کاظم است. خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم» علی بن یقطین به سرعت تمام ماجرا را در نامه‌ای برای امام هفتم گزارش کرد. امام اصحاب و شیعیان و اهل بیت را جمع نمود و نامه علی بن یقطین را خواند و سپس پرسید: «نظر شما چیست؟» همه گفتند:« از دست این ظالم مخفی شوید. ما هم همیشه و همه جا شما را همراهی خواهیم کرد.» امام لبخندی زد و شعری به این مضمون خواند:« او خیال می‌کند که بر خدا هم پیروز می‌شود! نگران نباشید؛ اولین نامه‌ای که از عراق به مدینه برسد، خبر مرگ هادی را خواهد آورد.» گفتند: «از کجا می‌دانید؟» فرمود:« قسم به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هادی مرده است. من پس از نماز، رسول خدا را در خواب دیدم و شکایت هادی عباسی و قتل عام و شیعه‌کشی‌اش را به او کردم. رسول الله (صلی الله علیه و آله) به من فرمود :مطمئن باش که خداوند نمی‌گذارد دست هادی عباسی به تو برسد. سپس دست مرا گرفت و فرمود: «خداوند همین حالا دشمنت را هلاک کرد. پس شکر خدا را نیکو به جای آور. مدّتی نگذشت که خبر مرگ هادی از عراق رسید. ‏[۱۰۲]

موضع گیری امام (ع) در مقابل هارون الرشید

با این‌که هارون مشهور به جباریت، قساوت قلب و دشمنی، به ویژه با علوی‌ها بود، در عین حال در تاریخ شاهدیم که امام کاظم(ع) هیچ اهمیتی برای هارون قایل نبود و هیچ ترس و هراسی از وی نداشت و در مقابل هارون در نهایت عزّت و شجاعت می‌ایستاد و در راستای مسئولیتش کوچک‌ترین عقب‌نشینی و ضعفی از خود نشان نمی‌داد. تاریخ شاهد این مدعاست. در این‌جا به نمونه‌هایی از این برخورد امام(ع) در مقابل هارون الرشید می‌پردازیم:

۱٫ هارون الرشید و تظاهر انتساب به پیامبر اکرم(ص)

خطیب بغدادی در کتاب تاریخ خود نقل می‌کند که: هارون الرشید به حج و به زیارت مرقد پیامبر(ص) آمد. عده‌اى از قریش و سران قبایل و نیز موسى بن جعفر(ع) با وى همراه بودند. چون هارون به مزار پیامبر رسید گفت: سلام بر تو اى رسول خدا! اى پسر عمویم! وى می‌خواست با این عبارت به اطرافیان فخر بفروشد. در این هنگام موسى بن جعفر(ع) به قبر پیامبر نزدیک شد و گفت: «سلام بر تو اى پدر»! چهرهٔ رشید دگرگون شد و گفت: اى ابو الحسن! افتخار حقیقى همین است.[۱۰۳]

۲٫ ترسیم حد و مرز «فدک» از جانب امام کاظم(ع)

زمخشری می‌گوید: هارون الرشید به امام موسی بن جعفر(ع) عرض کرد: یا ابالحسن! حد و مرز فدک را مشخص کن تا آن را به شما برگردانم. حضرت از این کار ابا کرد، تا این‌که هارون اصرار ورزید، آن‌گاه امام(ع) فرمود: «من حد و مرز واقعی آن را مشخص می‌کنم. اگر این کار را بکنم تو آن را برنمی‌گردانی!» هارون گفت: مگر حدود آن کجاست! به حق جدّت مشخص کن. پس امام(ع) فرمود: «مرز اوّلش تا عدن است». در این هنگام رنگ هارون تغییر کرد، گفت: ادامه بده فرمود: «مرز دومش سمرقند است»، با شنیدن این حرف چهره‌اش تاریک شد. امام(ع) فرمود: «مرز سومش آفریقاست»، رنگش سیاه شد، گفت: ادامه بده. امام فرمود: «مرز چهارمش تا خزر و ارمنستان است». این‌جا بود که هارون گفت: بفرما جای من بنشین! بنابراین، چیزی برای ما باقی نمی‌ماند! امام(ع) فرمود: «به تو گفتم اگر حدّ فدک را مشخص کنم، تو آن‌را به ما باز پس نمی‌دهی. از این‌جا بود که هارون تصمیم به قتل حضرت گرفت».[۱۰۴]

۳٫ اثبات نسبت با رسول اکرم(ص)

روزی هارون الرشید از امام کاظم(ع) پرسید: چگونه شما می‌گویید فرزندان رسول الله(ص) هستید، در حالی‌که فرزندان علی(ع) هستید. چون مرد از طرف پدر منسوب به جدّ می‌شود، نه از طرف مادر. امام(ع) در جواب، این آیهٔ مبارکه را قرائت فرمود: «… و از فرزندان او، داوود و سلیمان و ایّوب و یوسف و موسى و هارون را (هدایت کردیم) این‌گونه نیکوکاران را پاداش مى‏دهیم! و (همچنین) زکریّا و یحیى و عیسى و الیاس را همه از صالحان بودند».[۱۰۵] در حالی‌که برای حضرت عیسی(ع) پدری نیست، همانا وی از طرف مادر به انبیا منتسب شد. این‌گونه ما ملحق به فرزندان پیامبر(ص) می‌شویم از طرف مادرمان حضرت زهرا(س). همچنین خدای متعال فرمود: «هر گاه بعد از علم و دانشى که (دربارهٔ مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانى با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود آن گاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم».[۱۰۶] پیامبر(ص) هنگام مباهلهٔ با نصاری هیچ‌کس را دعوت نکرد، مگر علی، فاطمه و حسن و حسین(ع) پس حسنین فرزندان پیامبر(ص) هستند.[۱۰۷]

امام کاظم(ع) و حسین بن علی رهبرشهدای فخ

عبد اللَّه بن مفضل غلام عبد اللَّه بن جعفر بن ابى طالب گفت: وقتى حسین بن على که در فخ[۱۰۸] شهید شد بر مدینه مسلط گردید موسى بن جعفر (ع) را دعوت به بیعت با خود کرد. موسى بن جعفر (ع) که آمد به او فرمود: پسر عمو مرا وادار به بیعت نکن چنانچه پسر عمویت حضرت صادق (ع) را اجبار کرد زیرا این کار تو موجب مى‏شود که کارى کنم که مایل نیستم چنانچه حضرت صادق (ع) کارى کرد که نمی خواست. حسین گفت من به شما یک پیشنهاد می کنم اگر مایل بودى مى‏پذیرى در صورتى که میل نداشته باشى اجبارى نیست، خدا کمک می کند، با حضرت موسى بن جعفر (ع) خداحافظى نمود.

در این موقع موسى بن جعفر(ع)  فرمود: پسر عمو ترا خواهند کشت نیکو جنگ‏ کن اینها مردمانى فاسق هستند، به ظاهر ادعاى ایمان می­کنند و در دل مشرک هستند «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» من اجر مصیبت شما فامیل خود را از خداوند می خواهم.

پس از این جریان حسین قیام کرد همان طورى که آن حضرت فرموده بود همه کشته شدند.[۱۰۹]

جایگاه امام موسی کاظم (ع)

نظر به این­که امام موسی کاظم (ع) امام معصوم، حجت خداوند بر خلق و واسطۀ فیض الهی است؛ مانند سایر امامان و حجت های خدا دارای جایگاه ویژه­ای در آموزه­های اسلامی است که در مباحث آینده به آن پرداخته خواهد شد.

امام موسی کاظم (ع) از نگاه معصومان (ع)

در این بخش تنها به دو حدیث از امام صادق (ع) بسنده می­کنیم.

الف. یاران امام  صادق (ع) به ایشان عرض کردند: محبّت شما نسبت به پسرت موسى (ع) تا چه حدّ است؟

فرمود: به آن مرتبه که دوست دارم که فرزندى غیر از او نداشتم که تمام محبّت من براى او باشد و دیگرى شریک او نشود.[۱۱۰]

ب. صفوان جمال گفت: از حضرت صادق (ع) راجع به امام پرسیدم، فرمود: صاحب مقام امامت اهل لهو و لعب نیست در این موقع موسى بن جعفر که پسر بچه‏ کوچکى بود آمد یک بزغاله مکى در دستش بود به او می­فرمود براى خدا سجده کن. حضرت صادق (ع) او را در آغوش گرفته فرمود: پدر و مادرم فدایت اى کسى که اهل لهو و لعب نیستى‏.[۱۱۱]

امام کاظم (ع) از منظر دیگران

روش و گفتار امامان معصوم (ع) به گونه­ای بوده که دوست و دشمن به اخلاق نیک آن بزرگواران اعتراف کرده­اند چنان­که سفیان بن نزار می­گوید: روزى بالاى سر مأمون ایستاده بودم، مأمون گفت: آیا مى‏دانید چه کسى شیعه بودن را به من آموخت؟ حاضران همگى‏ گفتند: نه، به خدا! نمی­دانیم، گفت: هارون الرّشید آن را به من آموخت، حاضران پرسیدند: چگونه چنین چیزى ممکن است و حال آن­که هارون الرّشید این خاندان را مى‏کشت؟ مأمون گفت: آنها را براى بقاء ملک و پادشاهى خود مى‏کشت؛ زیرا حکومت و ملک عقیم است. (یعنى فامیل و فرزند نمى‏شناسد).

مأمون ادامه داد: سالى همراه پدرم به حجّ رفتم وقتى به مدینه رسیدیم، به دربان­هایش دستور داد که هر کس از اهل مکّه و مدینه، از نسل مهاجران و انصار و نیز از بنى هاشم و سائر قبائل قریش وارد شود باید اصل و نسب و شجره‏نامه خود را بیان کند. و هر کس که وارد مى‏شد مى‏گفت: من فلانى، فرزند فلانى، فرزند فلانى هستم، و نسب خود را ذکر مى‏کرد تا به جدّ اعلاى خود که هاشمى یا قرشى یا از مهاجر و یا انصار بود برسد. و هارون نیز از دویست دینار تا پنج هزار دینار به اندازه شرافت او و سابقه پدرانش در هجرت (و خدمت به اسلام) به او صله و انعام مى‏داد، من نیز روزى در مجلس حاضر بودم که فضل بن ربیع داخل‏ شد و گفت: یا أمیر المؤمنین! در پشت درب مردى ایستاده است و ادّعا مى‏کند که موسى بن جعفر بن محمّد بن علىّ بن حسین بن علىّ بن أبى طالب (ع) است. هارون به محض شنیدن این مطلب به من و امین و مؤتمن و سایر فرماندهان رو کرد و گفت: خود را «ضبط و ربط» کنید سپس به دربانى که اجازه ورود مى‏داد گفت: به او اجازه ورود بده و مواظب باش بر غیر جایگاه مخصوص من ننشیند.

در این هنگام شیخى بر ما وارد شد که از کثرت شب‏زنده‏دارى چهره‏اش زرد و متورم شده و عبادت، او را ضعیف و لاغر کرده بود، … و سجود، صورت و بینى‏اش را مجروح ساخته بود، وقتى هارون را دید، خواست از روى حیوانى که بر آن سوار بود پیاده شود که هارون در این موقع فریاد زد: نه به خدا سوگند باید روى فرش (یا تخت) من بنشینى و مأموران نگذاشتند او پیاده شود. ما همگى با اجلال و احترام و بزرگداشت به او مى‏نگریستیم، او همین طور، سوار بر الاغ به جلو مى‏آمد تا به بساط و جایگاه مخصوص رسید، دربان ها و فرماندهان همگى دور او حلقه زده بودند، در این موقع‏ پیاده شد و هارون الرشید تا انتهاى جایگاه جلو آمده، او را استقبال کرد و صورت و چشمان او را بوسید و با خود به صدر مجلس برد و همان جا نزد خود نشاند و با او شروع به صحبت کرد. در خلال صحبت کاملا رو به سوى او مى‏نمود و در باره اوضاع و احوال وى از او مطالبى مى‏پرسید.

سپس سؤال کرد: یا أبا الحسن، افراد تحت تکفّل شما چند نفر هستند؟

حضرت فرمود: بیش از پانصد نفر. هارون سؤال کرد: همگى اولاد شما هستند؟! فرمود: نه، بیشترشان غلام و حشم هستند. ولى در مورد فرزند (که سؤال کردید) بیش از سى فرزند دارم. فلان قدر پسر و فلان قدر دختر. هارون گفت: چرا دخترها را به عموزادگان و سایر افراد مناسب آنها، تزویج نمى‏کنید؟ حضرت فرمود: دستم خالى است. هارون گفت: وضع زمین چطور است؟ فرمود: بعضى از اوقات محصول دارد و بعضى از اوقات ندارد. هارون پرسید: آیا مقروض هستید؟ فرمود: بله. گفت: چقدر؟ فرمود: حدود ده هزار دینار. هارون گفت: اى عموزاده! من آن­قدر به شما مال خواهم داد که بتوانى براى پسران و دختران عروسى بگیرى و قرضت را بدهى و زمینت را آباد کنى. حضرت فرمود: اى عموزاده! امیدوارم خویشاوندان نیز حقّ خویش و قومى را در مورد شما به جا آورند، و خداوند این نیّت پاک شما را جزاى خیر دهد! این خویشاوندى ما و شما، کاملا گرم و صمیمى و مستحکم است، نسب ما یکى است، عبّاس عموى پیغمبر است و با پدر آن حضرت همچون دو تنه درخت هستند که از ریشه به هم متّصل هستند، و نیز عموى علىّ بن أبى طالب است و با پدر آن حضرت همچون دو تنه درخت هستند که از ریشه به هم چسبیده‏اند و امیدوارم خداوند از این کارى که مى‏خواهى بکنى منصرفت نکند و حال آن­که بسط ید و قدرت به شما داده، و شما را از خانواده و أصل و نسبى اصیل و بزرگوار قرار داده است هارون گفت: با کمال افتخار، این کار را خواهم کرد.

سپس امام کاظم (ع) فرمود: یا أمیر المؤمنین! خداوند بر والیان و حاکمان واجب فرموده است که به داد فقراء برسند، قرض بدهکاران را پرداخت نمایند، برهنگان را بپوشانند و به زندانیان و اسیران نیکى کنند و شما بهترین و مناسب‏ترین کسى هستید که مى‏تواند این کارها را انجام دهد. هارون گفت: همین طور رفتار خواهم‏ نمود یا ابا الحسن، سپس حضرت برخاست، و هارون نیز به احترام او به­پاخاست و صورت و چشم­هایش را بوسید، سپس به من و امین و مؤتمن رو کرد و گفت: اى عبد اللَّه و اى محمّد و اى ابراهیم، پیشاپیش عمو و سرورتان حرکت کنید. براى او رکاب بگیرید، لباس ایشان را مرتّب کنید و تا منزل، ایشان را بدرقه کنید.

بعد موسى بن جعفر (ع) پنهانى به من بشارت داد که خلیفه خواهم شد و گفت: وقتى کارها را به دست گرفتى به فرزندان من نیکى کن، سپس (به نزد هارون) بازگشتیم،- و من در بین برادرانم، نسبت به پدرم از همه جسورتر و جرى‏تر بودم- وقتى مجلس خلوت شد گفتم: یا أمیر المؤمنین! این مرد که بود که آن­قدر به او عزّت و احترام گذاشتى، در مقابل او از جا برخاستى و به استقبالش رفتى، او را در بالاى مجلس نشاندى و خود پایین‏تر نشستى و به ما دستور دادى برایش رکاب بگیریم؟ گفت: او امام مردم و حجّت خدا بر خلقش و خلیفه‏اش در بین بندگانش است، گفتم: مگر این صفات منحصراً در تو و براى تو نیست؟

گفت: من در ظاهر و از روى قهر و غلبه امام مردم هستم و موسى بن جعفر(ع) امام حقّ است. به خدا سوگند- پسرم- او از من و از همه مردم به جانشینى حضرت رسول (ص) سزاوارتر است، و قسم به خدا که اگر تو نیز بخواهى حکومت را از من بگیرى، گردنت را مى‏زنم، زیرا حکومت و پادشاهى عقیم است (و فرزند و غیر فرزند نمى‏شناسد) و زمانى که (هارون) تصمیم گرفت از مدینه به مکّه برود، دستور داد دویست دینار در کیسه‏اى سیاه بریزند و سپس به فضل بن ربیع گفت: این پول را به نزد موسى بن جعفر ببر و به او بگو: أمیر المؤمنین مى‏گوید: فعلا دستمان تنگ است و بعداً، صله و احسان ما به شما خواهد رسید.

من به او اعتراض کردم و گفتم: یا أمیر المؤمنین! به فرزندان مهاجران و أنصار و سایر قریش و بنى هاشم و کسانى که اصلا حسب و نسبشان را نمى‏شناسى، پنج هزار دینار و کمتر انعام مى‏دهى و به موسى بن جعفر که این طور عزّت و احترام گذاشتى دویست دینار- که کمترین انعام شما بوده است- مى‏دهى؟! هارون گفت: خفه شو! بى‏مادر! اگر آنچه را برایش ضمانت کردم به او بدهم، دیگر هیچ تضمینى وجود ندارد که فردا با صد هزار شمشیر (زن) از شیعیان و دوستانش رودرروى من نایستد و فقر این مرد و خانواده‏اش براى من و شما اطمینان‏آورتر از بسط ید و توانمندى آنان است.[۱۱۲]

امام کاظم (ع) و فرقه ها

امام کاظم (ع) بعد از شهادت پدر بزرگوارش با چند گروه از مردم مواجه شدند:

گروه اول معتقد شدند که جعفر بن محمد (ع) زنده است و نمى‏میرد، زیرا او قائم آل محمد (ع) و همان مهدى‏اى است که پیامبر (ص) ظهورش را بشارت داده است، این گروه نزد شیعه «ناووسیّه» نامیده شوند.

گروه دوم معتقد بودند که امام پس از جعفر بن محمد (ع)، عبد الله است که بزرگ‏ترین فرزند به جاى مانده آن حضرت بود. آنان به نام «فطحیّه» شهرت یافتند، زیرا عبد الله بن جعفر به لقب «افطح» شناخته مى‏شد. [۱۱۳]

 گروه سوم معتقد به امامت اسماعیل بن جعفر (ع) شدند اگر چه در این باره اختلافاتى هم بین خود داشته‏اند، گروهى از این دسته وفات اسماعیل را در زمان حیات پدرش انکار کرده‏اند، و می گویند وى زنده بود، و پدرش به امامت وى تصریح کرده است، این عده بسیار اندک بودند.[۱۱۴]

برخی نیز معتقد بودند که امام پس از جعفر بن محمد (ع)، اسماعیل است؛ زیرا در زمان پدرش وصیت به نام او انجام گرفته است و این فرقه «خطّابیه» هستند، پیروان ابو الخطاب که در کوفه قیام کرد و [سرانجام‏] عیسى بن موسى بن على عباسى او را از پاى درآورد. [۱۱۵]

بعضى از آنان عقیده دارند که اسماعیل در زمان پدرش وفات کرد، جز این که وى قبل از وفاتش به امامت فرزندش محمد تصریح کرده و این محمد پس از وى امام است، این جمعیت را قرامطه می گویند، که نسب آنان را به مردی که نام او قرمطویه بود، می­رسانند و این جماعت را مبارکیه هم می گویند؛ زیرا که نسب آنان به مبارک غلام اسماعیل ابن جعفر (ع) می­رسد.[۱۱۶]

سپس پیروان محمد بن اسماعیل پس از مرگ او به دو گروه منشعب شدند: گروهى به پیشوایى محمد بن جعفر گردن نهادند که به «سمطیه» شهرت یافتند.

گروهى دیگر گفتند امامت از آن بزرگ‏ترین فرزندان [امام‏] جعفر بن محمد (ع) است که پس از او [زنده‏] ماند؛ و او عبد الله بن جعفر است. وقتى عبد اللّه وفات کرد، پیروانش به امامت موسى بن جعفر (ع) بازگشته و او را وصىّ عبد الله بن جعفر پنداشتند.

گروه چهارم امامت را پس از جعفر بن محمد (ع) از آن فرزندش موسى (ع) دانستند و در آن حضرت توقف نمودند که به «واقفیه» شهرت یافتند.[۱۱۷]

امام کاظم (ع) و فرقه واقفیه

شهادت‏ امام‏ کاظم‏ (ع‏) شکاف‏ دیگرى‏ را در میان‏ امامیه‏ به وجود آورد. نخستین‏ گروه‏ که‏ بخش‏ عظیمى‏ را تشکیل‏ مى‏داد واقفیه‏ خوانده‏ مى‏شوند.

این گروه را براى آن به این نام منسوب کرده‏اند که در امامت موسى بن جعفر (ع)، متوقف شدند و گفتند: او هفتمین امام است، زنده است، نمى‏میرد تا آن که شرق و غرب زمین را مالک شود.[۱۱۸]

ربیع بن عبد الرّحمن می گوید: به خدا سوگند موسى بن جعفر (ع) بسیار دقیق و تیزبین بود و کسانى را که بعد از مرگش، در امامت آن حضرت توقّف کرده و امام بعدى را قبول نکردند، مى‏شناخت، ولى خشم خود را فرو مى‏برد و آنچه را در باره آنها مى‏دانست، ابراز نمى‏کرد.[۱۱۹]

امام کاظم (ع) و فطحیه

فطحى‏ مذهبان‏ معتقد به امامت‏ عبد اللَّه‏ بن‏ جعفر بن‏ محمّد (ع)‏ هستند آن­ها را فطحى‏ گفته‏اند چون‏ می­گویند عبد اللَّه‏ سر بزرگى‏ داشت‏ بعضى‏ گفته‏اند پاهایش‏ دراز بود.

گروهى نیز  می­گویند این لقب به واسطه یکى از رئیس هاى آن ها در کوفه به نام عبد اللَّه بن فطیح است ابتدا گروهى از بزرگان صحابه و فقها به این مطلب اعتقاد داشتند چون گمان می­کردند که امامت در فرزند بزرگ­تر است؟

بعضى پس از امتحان که مسائلى از حلال و حرام پرسیدند و جواب صحیح نشنیدند از امامت او برگشتند، در ضمن عبد الله کارهائى  می­کرد که شایسته امام نبود.

عبد اللَّه هفتاد روز پس از درگذشت امام صادق (ع) از دنیا رفت عده ای از کسانی که به امامت او معتقد بودند جز تعداد کمی بقیه از امامت او برگشتند و معتقد به امامت موسى بن جعفر(ع) شدند و به این روایت استناد می کردند که امامت دو برادر جز از امام حسن و امام حسین (ع) نخواهد بود آن تعداد کمی هم که بر امامت عبد اللَّه باقی ماندند پس از مرگ عبد اللَّه به امامت حضرت موسى بن جعفر(ع) شدند.

از حضرت صادق (ع) روایت شده، که به پسرش موسى بن جعفر(ع) فرمود: پسرم برادرت ادعاى مقام مرا خواهد کرد با او منازعه مکن و حرفى به او مزن او اولین کسى است که به من ملحق مى‏شود.[۱۲۰]

امام کاظم (ع) و فرقه خطابیه‏

فرقه خطابیه از «غلاه» و پیرو ابو الخطاب محمد بن مقلاص بن راشد المنقرى بزّار برّاد اجدع اسدى کوفى بودند که اسماعیل یا ابو طیاب نیز کنیه داشت.

او در معرفی کردن اسماعیل بن جعفر به عنوان امام نقش داشت. وی نخست از اصحاب امام محمد باقر (ع) و امام جعفر صادق (ع) بود.

ابو الخطاب از غلاه شیعه بود او حتی ادعای نبوّت نیز مى‏کرد. در مورد او می­گویند: دختر وى درگذشت و او را به خاک سپردند، یونس بن ظبیان یکى از پیروان وى بر سر قبرش آمده و خطاب به صاحب قبر «دختر ابو الخطاب» گفت: السلام علیک یا بنت رسول اللّه، (اى دخت پیغمبر بر تو درود باد).

وى بر سر گزافه‏گوئی هاى خود سرانجام به قتل رسید، و عده‏اى از پیروان او کشته شدند.

عیسى شلقان گفت: خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم تصمیم داشتم راجع به ابو الخطاب از ایشان بپرسم قبل از سؤال فرمود: بنشین عیسى چرا هو سؤالى دارى از پسرم نمى‏پرسى، رفتم خدمت عبد صالح موسى بن جعفر او در مکتب بود و روى لب­هایش اثر مرکب معلوم مى‏شد قبل از سؤال فرمود: عیسى خداوند از پیغمبران به رسالت پیمان گرفته، نمى‏توانند آن را تغییر دهند و از اوصیاء به امامت پیمان گرفته که نمی­توانند تغییر دهند به بعضى ایمان عاریه داده که بعد از آنها می گیرد و ابو الخطاب از کسانى بود که ایمان عاریه داشت و خدا گرفت، من او را در آغوش گرفتم و پیشانى‏اش را بوسیدم.

گفتم: پدر و مادرم فدایت باد، از خانواده‏اى هستى که شایسته چنین مقامى هستند خداوند دانا و شنوا است.[۱۲۱]

کشّى روایت مى‏کند: امام جعفر صادق (ع) فرمود: خدا ابو الخطاب را لعنت کند و خدا لعنت کند هر که با او جنگ‏ کرده و هر کس از این گروه باقیمانده و خداوند لعنت کند هر کس در دل خود نسبت به آنها ترحمى احساس کند.[۱۲۲]

کتاب­نامه

  1. ابن اثیر جزرى؛ الکامل فی التاریخ؛ دار الصادر، بیروت، ۱۳۸۵ش.‏
  2. ابن الطقطقى، محمد بن على بن طباطبا؛ تاریخ فخری؛ ترجمه، گلپایگانى‏، محمد وحید؛ تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چ دوم، ۱۳۶۰ ش.
  3. ابن جوزی، أبو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد؛ المنتظم فى تاریخ الأمم و الملوک؛ تحقیق محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا؛ بیروت، دار الکتب العلمیه، ط الأولى، ۱۴۱۲/۱۹۹۲٫
  4. ابن شهرآشوب مازندرانى؛ مناقب آل أبی طالب (ع)؛ مؤسسه انتشارات علامه قم، ۱۳۷۹ هجرى قمری.
  5. ابن صباغ مالکى؛ الفصول المهمه فی معرفه الأئمه (ع)؛ دار الحدیث‏، قم، چاپ اول، ۱۴۲۲ق.
  6. ابن قولویه‏؛ کامل الزیارات‏؛ ناشر، مرتضوى‏، نجف‏؛ چاپ اول، ۱۳۵۶ ق‏‏.
  7. ابو الفرج اصفهانى، على بن الحسین؛  مقاتل الطالبیین؛ تحقیق، صقر، سید احمد؛ بیروت، دار المعرفه، بى تا.
  8. اربلى، علی بن عیسی؛ کشف الغمه فی معرفه الأئمه؛ ناشر، بنى هاشمى، تبریز، چاپ، اول، ۱۳۸۱ ق‏.
  9. اربلی، علی بن عیسی؛ کشف الغمه فی معرفه الائمه؛ ترجمه زواری، فخرالدین علی بن حسن؛ با عنوان ترجمه المناقب، انتشارات اسلامیه‏، چاپ سوم، تهران، ۱۳۸۲ ش‏.
  10. بلعمى، ابو على؛ تاریخنامه طبری؛ محقق و مصحح: روشن، محمد؛ سروش، البرز، تهران، چاپ دوم، چاپ سوم، ۱۳۷۳و ۱۳۷۸ش.
  11. جمال الدین یوسف؛ الدر النظیم فی مناقب الأئمه اللهامیم؛ دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ اول، ۱۴۲۰ق.
  12. حسینى تهرانى، سید محمد حسین؛ ‏ امام شناسى؛‏ ناشر، علامه طباطبایى‏، چاپ سوم، مشهد، ۱۴۲۶ ش‏.
  13. حلى؛ منهاج الکرامه فی معرفه الإمامه؛ ناشر: مؤسسه عاشورا، چاپ اول، مشهد، ۱۳۷۹ ش‏‏.
  14. خاتمى، ‏احمد؛ فرهنگ علم کلام؛ انتشارات صبا، چاپ اول، تهران،‏ ۱۳۷۰ ش‏.
  15. خواند میر، غیاث الدین بن همام الدین؛ تاریخ حبیب السیر؛ انتشارات خیام، تهران، چاپ چهارم، ‏۱۳۸۰ش.
  16. سبط ابن جوزى‏؛ تذکره الخواص من الأمه فی ذکر خصائص الأئمه؛ ناشر: منشورات الشریف الرضی‏، چاپ اول، قم، ۱۴۱۸ ق‏‏.
  17. سید بن طاووس حسنى؛ الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف؛ ترجمه، الهامى،‏ داوود؛ ناشر، نوید اسلام، چاپ دوم، قم،‏ ۱۳۷۴ ش‏.
  18. شرف الدین، سید عبد الحسین؛  ‏الفصول المهمه فی تألیف الأمه؛ ناشر، المجمع العالمی للتقریب، چاپ دوم، تهران، ۱۴۲۳ ق‏.
  19. شیعى سبزوارى‏، حسن بن حسین؛ راحه الأرواح در شرح زندگانى، فضائل و معجزات ائمه اطهار(ع)؛ اهل قلم‏، تهران، چاپ دوم، ۱۳۷۸ش.
  20. صدوق؛ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال؛ ناشر: دار الرضى‏، چاپ اول، قم، ۱۴۰۶ ق‏.
  21. صدوق؛ عیون أخبار الرضا علیه السلام؛ ناشر: نشر جهان‏، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۸ ق‏.
  22. صدوق‏؛ عیون أخبار الرضا؛ مترجم ، آقا نجفى اصفهانى،شیخ محمد تقى؛ انتشارات علمیه اسلامیه،‏ چاپ اول، تهران‏.
  23. صدوق؛ کمال الدین و تمام النعمه؛ ناشر: اسلامیه‏، چاپ دوم، تهران، ۱۳۹۵ ق‏ ‏.
  24. طبرسى، فضل بن حسن؛ إعلام الورى؛ مترجم، عطاردى، عزیز الله؛ ناشر اسلامیه، چاپ اوّل، تهران، ۱۳۹۰ ق‏.
  25. طبرسى؛ إعلام الورى بأعلام الهدى؛‏ ناشراسلامیه‏، چاپ سوم،‏ تهران‏،  ۱۳۹۰ ق‏.
  26. طبرسى؛ زندگانى چهارده معصوم (ع) (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى)؛ عطاردى‏، عزیز الله؛ ناشر، اسلامیه‏، چاپ اول ، تهران‏.
  27. طبرى‏، محمد بن جریر بن رستم؛ دلائل الإمامه؛ ناشر: بعثت، چاپ اول‏، قم، ۱۴۱۳ ق.
  28. طبری، حسن بن على عماد الدین؛ مناقب الطاهرین؛ سازمان چاپ و انتشارات‏، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۹ش.
  29. فتال نیشابورى؛  روضه الواعظین و بصیره المتعظین؛ ترجمه، دامغانى، مهدوى؛ نشر نى‏،چاپ اول، تهران‏، ۱۳۶۶ ش‏.
  30. قرشى، باقر شریف؛ حیاه الإمام موسى بن جعفر علیهما السلام؛ ناشر: دار البلاغه، چاپ اوّل‏، بیروت‏، ۱۴۱۳ ق‏.
  31. قطب الدین راوندى، سعید بن عبدالله؛ الخرائج و الجرائح؛ مؤسسه امام مهدى (عج) قم، ۱۴۰۹ هجرى قمرى.
  32. قمى، شیخ عباس؛ الأنوار البهیه؛ مترجم، محمدى اشتهاردى، محمد؛ انتشارات ناصر، قم، چاپ سوم، ۱۳۸۰ ش‏.
  33. کلینى؛ ‏الکافی؛ اسلامیه، تهران‏، چاپ دوم، ۱۳۶۲ ش.‏
  34. کلینی؛ اصول کافى؛ ترجمه، کمره‏اى،‏ محمد باقر؛ انتشارات اسوه، قم، چاپ سوم، ۱۳۷۵ ش‏.
  35. ‏مجلسى، محمد باقر؛ احتجاجات (ترجمه جلد چهارم بحار الانوار)؛ ترجمه، خسروى، موسى؛ انتشارات اسلامیه‏.
  36. مجلسى‏، محمد باقر؛ بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار؛ ناشر، اسلامیه، تهران‏.
  37. مجلسی، محمد باقر، ایمان و کفر (ترجمه الإیمان و الکفر بحار الانوار)؛ عطاردى، عزیز الله؛ انتشارات، عطارد، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۸ ش‏.
  38. مجلسی، محمد باقر؛ زندگانى حضرت امام جعفر صادق (ع) (ترجمه بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار ج ‏۴۷)؛ خسروى،‏ موسى؛ اسلامیه، چاپ دوم، تهران‏، ۱۳۹۸ ق‏.
  39. مجلسی، محمد باقر؛ ‏زندگانى حضرت امام موسى کاظم (ع) (ترجمه بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار ج ‏۴۸)؛ ناشر، اسلامیه، چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۷ ش.
  40. مجلسی، محمد باقر؛ بحارالأنوار؛ مؤسسه الوفا، بیروت، لبنان، ۱۴۰۴ هـ ق.
  41. محمد حسین جاسم؛ تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم (عج)؛‏ مترجم،  آیت‏اللهى، سید محمدتقى؛ ‏ناشر، امیر کبیر، نشر، چاپ سوم، تهران، ۱۳۸۵ ش‏.
  42. مسعودی، أبو الحسن على بن الحسین؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ تحقیق: داغر، اسعد؛ دار الهجره، چاپ دوم، قم، ۱۴۰۹ق.
  43. مشایخ، فاطمه؛ قصص الأنبیاء ( قصص قرآن) ؛ انتشارات فرحان‏، چاپ اول، تهران،‏ ۱۳۸۱ ش‏.
  44. معروف الحسنى، هاشم؛ زندگانى دوازده امام (ع)؛ ترجمه،‏ مقدس،‏ محمد؛ ناشر، امیر کبیر، تهران‏، ۱۳۸۲ ش‏.
  45. مفید؛ ارشاد؛ ترجمه، رسولى محلاتى‏، سید هاشم؛ ناشر، اسلامیه،‏ چاپ دوم، تهران‏.
  46. مفید؛ الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد؛ ناشر، کنگره شیخ مفید، چاپ اول، قم،‏ ۱۴۱۳ ق.
  47. منهاج سراج، قاضى ابو عمرو عثمان‏؛ طبقات ناصرى (تاریخ ایران و اسلام)؛ تحقیق: حبیبى، عبد الحى؛ دنیاى کتاب، چاپ اول، تهران، ۱۳۶۳ش.
  48. ناشئ، اکبر؛ فرقه‏هاى اسلامى و مسأله امامت‏؛ ترجمه، ایمانى‏، علیرضا؛ ناشر، مرکز مطالعات ادیان و مذاهب‏، چاپ اول‏، قم‏، ۱۳۸۶ ش‏.


[۱]. مشایخ، فاطمه، قصص الأنبیاء ( قصص قرآن)، ص ۷۹۶٫

[۲]. ابواء منزلى است بین مکه و مدینه از دهات اطراف مدینه است که آمنه مادر پیغمبر اسلام (ص) در آنجا دفن شده است.

[۳]. طبرسى، فضل بن حسن، إعلام الورى، مترجم، عطاردى، عزیز الله ‏، متن ۴۰۱ – ۴۰۵٫

[۴]. مجلسى‏، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۱٫

[۵]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۰٫

[۶]. طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۳۱۰٫

[۷]. نعمانى، محمد بن ابراهیم؛ الغیبه؛ ترجمه، غفاری، محمد جواد؛ ص، ۴۵۶٫  ‏

[۸]. آل عمران، ۳۴؛ طبرسى، زندگانى چهارده معصوم علیهم السلام (ترجمۀ إعلام الورى بأعلام الهدى)، عطاردى‏، عزیز الله، متن، ص ۴۱۷٫

[۹]. شیخ طبرسى، زندگانى چهارده معصوم علیهم السلام (ترجمۀ إعلام الورى بأعلام الهدى)، عطاردى‏، عزیز الله، متن ، ص ۴۰۱٫

[۱۰]. کلینی، کافی، ج ۱، ص ۴۷۶ و ۴۷۷؛ قمی، عباس، منتهی الامال، ج ۲، ص ۳۳۶٫

[۱۱]. طبرى‏، محمد بن جریر بن رستم، دلائل الإمامه، ص ۳۰۸٫

[۱۲]. در کتاب «عیون أخبار الرضا علیه السلام، ترجمه ،ج‏۱،ص ۶۶» در بخش وصیت امام کاظم (ع) از آن حضرن نقل می­کند که فرمود: آن همسرانم که «امّ ولد» هستند، هر کدام که در منزل باقى ماندند، داراى همان حقوق و مقرّرى خواهند بود که در زمان حیاتم از آن برخوردار بودند … .

[۱۳]. یاقوت حموی، معجم البلدان، ذیل مرسی،  بیروت، دار صادر، چاپ دوم، ۱۹۹۵٫

[۱۴]. فاضل، جواد، معصوم نهم، ص ۶۲٫

[۱۵]. معروف حسنی، هاشم، الائمه الاثنی عشر، مترجم مقدس، محمد ، ج ۲، ص ۳۵۹، ‏امیر کبیر، چاپ چهارم، تهران، ۱۳۸۲ ش.‏

[۱۶]. طبرسی، اعلام الوری، ص ۱۸۲٫

[۱۷]. مقرّم، سید عبدالرزاق، الامام الرضا(ع)، ص ۲۴ (نیاز به تکمیل دارد).

[۱۸]. اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه فی معرفه الائمه، با ترجمه فخرالدین علی بن حسن زواری، با عنوان ترجمه المناقب، ج ۳، ص ۱۳۱‏.

[۱۹]. ر.ک: صدوق، عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۱، ص ۱۵٫

[۲۰]. مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ج ۲، ص ۲۴۴؛ طبرسی، إعلام الوری بأعلام الهدی، ج ۲، ص ۳۶؛ ابن حاتم شامی، جمال الدین یوسف، الدر النظیم فی مناقب الأئمه اللهامیم‏، ص ۶۷۳ و ۶۷۴؛ طبری، حسن بن على عماد الدین، مناقب الطاهرین‏، ج ۲، ص ۷۳۳؛ شیعى سبزوارى‏، حسن بن حسین‏، راحه الأرواح در شرح زندگانى، فضائل و معجزات ائمه اطهار(ع)، ص ۲۰۹٫

[۲۱] نک: موسوی، سیدحسین ابوسعیده، المشجر الوافی، ج ۱، ص ۶۵- ۶۶٫

[۲۲]. مجلسی، محمد باقر، ایمان و کفر (ترجمه الإیمان و الکفر بحار الانوار)، عطاردى، عزیز الله، ج‏۱، ص ۲۴٫

[۲۳]. برخی تا مدّت چهارده سال را نیز گفته اند؛ حسینى تهرانى، سید محمد حسین، ‏ امام شناسى ، ج ‏۱۶-۱۷، ص ۲۰۰٫

[۲۴]. همان.

[۲۵]. کلینی، اصول کافى، ترجمه، کمره‏اى،‏ محمد باقر ، ج‏۳، ص، ۳۸۱

[۲۶]. سید بن طاووس حسنى، الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف، ترجمه الهامى، داوود، ص، ۴۰۸٫

[۲۷]. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، ج ‏۴۸، ص ۲۳۹٫

[۲۸]. ابن الطقطقى، محمد بن على بن طباطبا، تاریخ فخری،ترجمه، گلپایگانى‏ محمد وحید، ص، ۲۶۸٫

[۲۹]. طبرسی، زندگانى چهارده معصوم (ع) ترجمۀ إعلام الورى بأعلام الهدى‏، عطاردى‏، عزیز الله، ص ۴۰۱٫

[۳۰]. کلینی، اصول کافى، ترجمه، کمره‏اى،‏ محمد باقر، ج ‏۳، ص ۳۸۱٫

[۳۱]. طبرسى، فضل بن حسن، إعلام الورى، مترجم، عطاردى، عزیز الله ،ص، ۴۲۱٫

[۳۲]. کلینی، اصول کافى، ترجمه کمره‏اى، ج ‏۳، ص ۷۱٫

[۳۳]. مفید، ارشاد، ترجمه رسولى محلاتى، ج ‏۲، ص ۲۳۵٫

[۳۴]. این مکان در گذشتۀ دور به «قبرستان قریش» معروف بود، امّا به سبب دفن بدن مبارک امام موسی کاظم و امام محمد تقی (ع) به «کاظمین یا کاظمیه» شهرت یافت، کاظمین شهری کوچک و قدیمی در ۸ کیلومتری در شمال بغداد از کشور عراق و از زیارتگاه­های مهم شیعیان جهان است.

به دلیل وجود بارگاه دو امام معصوم  علاقمندان و شیعیانشان بیشتر به آن­جا رفتند و شهر، ارزش و اهمیت ویژه و خاصی پیدا کرد و مردم شیعه علاقه زیادی در ساختن خانه هایشان در جوار قبور ائمه پیدا کردند و به سرعت جمعیت شهر زیاد شد و پس از تحولات زیادی که در تاریخ ذکر شده، در یک برهه ای از تاریخ بعد از حمله (تاتار) از سال ۶۵۶ هـ ق، کاظمیه از بغداد جدا شد و خود استقلال پیدا کرد!(برگرفته از سایت طهور همراه با دخل و تصرفات).

 .[۳۵] کلینى، کافی، ج‏۱، ص ۴۷۶٫

[۳۶]. صدوق، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص ۹۸٫

[۳۷]. ابن قولویه‏؛ کامل الزیارات، ص ۳۰۰٫

[۳۸]. طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۹۷ و ۲۹۸٫

[۳۹]. همان، ص ۲۹۸٫

[۴۰]. مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج ‏۲، ص ۲۲۰ و ۲۲۱٫

[۴۱]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۲٫

[۴۲]. صدوق، عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏۱، ص ۲۲ و ۲۳٫

[۴۳]. صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج ‏۲، ص ۳۳۴٫

[۴۴]. بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار (زندگانى حضرت امام موسى کاظم (ع))، خسروى، موسى، ، ج ‏۴۸، ص ۱۲٫

[۴۵]. إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۹۶ و ۲۹۷٫

[۴۶] همان، ص ۲۹۷٫

[۴۷]. بگو بارخدایا من ولایت پذیر آنم که از حجت هاى تو از فرزندان امام گذشته باقی است.

[۴۸]. إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۹۷٫

[۴۹]. همان، ص ۲۹۸٫

[۵۰]. إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ، رعد، ۱۱٫

[۵۱]. ر ک: مجلسی، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۲۹ –  ۴۹٫

[۵۲]. طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۳۰۲٫

[۵۳]. همان، ص ۳۰۳٫

[۵۴]. کلینی، کافی، ج‏۱، ص، ۲۸۵٫

[۵۵]. قطب الدین راوندی، سعید بن عبدالله، الخرائج ‏و الجرائح، ج ۱، ص ۳۰۸ و ۳۰۹٫

[۵۶]. ابن شهر آشوب، مناقب آل أبی طالب (ع)،  ج ۴، ص ۲۹۱ و ۲۹۲٫

[۵۷]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج ‏۴۷، ص ۲۴۲٫

[۵۸]. همان، ج ‏۴۸، ص ۲۳۹ و ۲۴۰٫

[۵۹]. ابن شهرآشوب، المناقب، ج ۴، ص ۳۱۴٫

[۶۰]. اصفهانى، ابو الفرج على بن الحسین،  مقاتل الطالبیین، تحقیق، صقر، سید احمد ، ص ۴۹۹ و ۵۰۰٫

[۶۱]. شعرا، ۸۹ و ۹۰٫

[۶۲]. انفال، ۷۳٫

[۶۳]. شعرا، ۸۴ و ۸۵٫

[۶۴]. آل عمران، ۴۲٫

[۶۵]. مجادله، ۲۲٫

[۶۶]. اعراف، ۱۲٫

[۶۷]. کهف، ۵۰ و ۵۱٫

[۶۸]. لقمان، ۲۵٫

[۶۹]. انعام، ۱۴۹٫

[۷۰]. حرانى، ابن شعبه، تحف العقول، جعفرى، ص: ۳۸۴-۳۸۰٫

[۷۱]. مجلسى، احتجاجات (ترجمه جلد چهارم بحار الانوار)، ترجمه، خسروى موسى ، ج‏۲، ص، ۲۲۹-۲۳۳٫

[۷۲]. فتال نیشابورى‏، روضه الواعظین و بصیره المتعظین،‏ ترجمه، دامغانى، مهدوى، ج ۱، ص، ۳۵٫

[۷۳]. قطب راوندى؛ الخرائج و الجرائح، ج ‏۲، ص ۵۰۹٫

[۷۴]. ابن شهرآشوب،‏ المناقب، ج، ‏۴، ص ۳۲۵٫

[۷۵]. انعام، ۱۲۴٫

[۷۶]. مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد ص ۲۹۶٫

[۷۷]. همان، ص ۲۹۸؛ کلینی، کافی، ج۱، ص ۱۳ – ۲۰٫

[۷۸]. مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج ‏۲، ص ۲۳۷ (برخی نیز این مطلب را به محمد بن اسماعیل نسبت دادند که در زیر موضوع «سبب شهادت امام موسی کاظم (ع)» بیان شد).

[۷۹]. صدوق‏، عیون أخبار الرضا، آقا نجفى اصفهانى، شیخ محمد تقى‏، ج ‏۲، ص ۲۹۴٫

[۸۰]. مجلسى‏، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج‏۷۱، ص ۲۳۲٫

[۸۱]. حلی، منهاج الکرامه فی معرفه الإمامه، ص ۵۹٫

[۸۲]. صدوق، من لا یحضره الفقیه، ترجمه، غفارى، علی اکبر، ج ‏۶، ص ۴۱۰٫

[۸۳]. جعفریان، رسول؛حیات فکرى و سیاسى ائمه، ص ۴۰۷٫

[۸۴]. طبری، محمد بن جریر بن رستم‏، دلائل الإمامه، ص ۳۰۵؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۳۲۳؛ طبرسی، إعلام الوری بأعلام الهدی، ج ۲، ص ۶٫

[۸۵]. منهاج سراج، قاضى ابو عمرو عثمان‏، طبقات ناصرى (تاریخ ایران و اسلام)، تحقیق: حبیبى، عبد الحى، ج ۱، ص ۱۰۹٫

[۸۶]. بلعمى، ابو على، تاریخنامه طبری، محقق و مصحح: روشن، محمد، ج ۴، ص ۱۰۷۳؛ خواند میر، غیاث الدین بن همام الدین، تاریخ حبیب السیر، ج ۲، ص ۲۰۷٫

[۸۷]. دلائل الإمامه، ص ۳۰۵؛ مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۳۲۳؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ج ۲، ص ۶٫

[۸۸]. ر.ک: قرشى‏، باقر شریف، حیاه الإمام موسى بن جعفر(ع)، ج ۱، ص ۴۳۵ – ۴۴۶٫

[۸۹]. دلائل الإمامه، ص  ۳۰۶؛ مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۳۲۳؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ج ۲، ص ۶٫

[۹۰]. دلائل الإمامه، ص  ۳۰۶٫

[۹۱]. ر.ک: حیاه الإمام موسى بن جعفر(ع)، ج ۱، ص ۴۵۷ – ۴۵۹٫

[۹۲]. مسعودی، ابو الحسن على بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق: داغر، اسعد، ج ۳، ص ۳۲۵٫

[۹۳]. ابن اثیر جزرى، الکامل فی التاریخ‏، ج ۶، ص ۹۰٫‏

[۹۴]. ابو الفرج اصفهانی، على بن الحسین، مقاتل الطالبیین، تحقیق: صقر، سید احمد، ص ۳۷۶٫

[۹۵]. دلائل الإمامه، ص  ۳۰۶؛ مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۳۲۳؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ج ۲، ص ۶٫

[۹۶]. ر.ک: حیاه الإمام موسى بن جعفر(ع)، ج ۲، ص ۲۱٫

[۹۷]. همان، ص ۲۵٫

[۹۸]. ر.ک: مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ج ۲، ص ۲۴۱ – ۲۴۳٫

[۹۹]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۰۸ و ۱۰۹٫

[۱۰۰]. محمد،۲۲٫

[۱۰۱]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۳۹ و ۱۴۰٫

[۱۰۲].  مجلسى‏، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۵۰ – ۱۵۲، با کمی تصرف.

[۱۰۳]. ابن جوزی، أبو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد، المنتظم فى تاریخ الأمم و الملوک، تحقیق محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا، ج ‏۹، ص ۸۸٫

[۱۰۴]. زمخشری، محمود، ربیع الابرار، باب البلاد و الدیار و الابنیه  و ما یتصل بها من ذکر العماره والخراب وحب الوطن: «کان الرشید یقول لموسى الکاظم بن جعفر: یا أبا الحسن خذ فدک حتى أردها علیک، فیأبى، حتى ألح علیه فقال: لا آخذها إلا بحدودها، قال: و ما حدودها؟ قال: یا أمیر المؤمنین أن حددتها لم تردها، قال: بحق جدک إلا فعلت، قال: أما الحد الأول فعدن، فتغیر وجه الرشید و قال: هیه، قال: و الحد الثانی سمرقند، فاربد وجهه، قال: و الحد الثالث أفریقیه، فاسود وجهه و قال: هیه، قال: و الرابع سیف البحر مما یلی الخزر و أرمینیه، قال الرشید: فلم یبق لنا شیء فتحول فی مجلسى؛ قال موسى: قد أعلمتک أنی أن حددتها لم تردها فعند ذلک عزم على قتله»؛ سبط بن جوزی، تذکره الخواص من الأمه فی ذکر خصائص الأئمه، ص ۳۱۴٫

[۱۰۵]. انعام، ۸۴٫

[۱۰۶]. آل عمران، ۶۱٫

[۱۰۷]. ابن صباغ مالکی، الفصول المهمه فی معرفه الأئمه(ع)، ج ۲، ص ۹۵۰٫

[۱۰۸]. فخ چاهى است در یک فرسخى مکه.

[۱۰۹].مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۶۰ و ۱۶۱٫

[۱۱۰]. اربلى،؛ کشف الغمه فی معرفه الأئمه، ج‏ ۲، ص ۲۰۷٫

[۱۱۱]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۹٫

[۱۱۲]. صدوق، عیون أخبار الرضا (ع)، مترجم، مستفید، حمید رضا – غفارى‏، على اکبر، ج‏۱، ص ۱۷۶-۱۸۳٫

[۱۱۳]. ناشئ، اکبر، فرقه‏هاى اسلامى و مسأله امامت‏، ترجمه، ایمانى‏، علیرضا، ص ۷۲٫

[۱۱۴]. طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۹۵٫

[۱۱۵]. فرقه‏هاى اسلامى و مسأله امامت‏، ترجمه، ایمانى‏، علیرضا، ص ۷۲٫

[۱۱۶]. إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۹۵٫

[۱۱۷]. فرقه‏هاى اسلامى و مسأله امامت‏، ترجمه، ایمانى‏، علیرضا، ص ۷۲٫

[۱۱۸]. خاتمى، ‏احمد، فرهنگ علم کلام، ص ۳۴٫

[۱۱۹]. صدوق‏، عیون أخبار الرضا، آقا نجفى اصفهانى، شیخ محمد تقى، ج‏۱، ص، ۱۱۲٫

[۱۲۰]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۷، ص ۲۶۱٫

[۱۲۱]. مجلسى‏، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۲۴٫

[۱۲۲]. همان، ج ‏۲۵، ص ۲۷۹٫




کلیدواژه ها: , , ,



ثبت نظر


8 + 2 =