دایره المعارف اسلام پدیا » شرط پای بندى آمر و ناهى به گفته‏ هاى خود
منوی اصلی

شرط پای بندى آمر و ناهى به گفته‏ هاى خود

تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۳۹۱ در باب: امر به معروف و نهی از منکر

عده ای از فقها قائل شده ‏اند که یکى‏ دیگر از شرایط امر به معروف و نهى از منکر آن است که، آمر به معروف و ناهى از منکر، خود باید به گفته ‏هایش پایبند باشد و گفتارش از کردارش فراتر نرود. شیخ بهایى با استناد به آیاتى مانند: «آیا در حالى که کتاب را مى‏خوانید، مردم را به نیکى فرمان مى‏دهید و خود را فراموش مى‏کنید؟ آیا به عقل درنمى‏یابید»؟[۱] و «اى کسانى که ایمان آورده‏اید، چرا سخنانى مى‏گویید که به ‏کار نمى‏بندید؟ خداوند سخت به خشم مى ‏آید که چیزى بگویید و به آن عمل نکنید»[۲] و  همچنین روایات بسیارى قریب به مضمون این آیات، این شرط را جزو شرایط وجوب امر به معروف و نهى از منکر شمرده است، ولی صاحب جواهر نظر او را رد و دلایلش را یکایک نقد مى‏کند و استدلال مى‏کند که مقصود این آیات و روایات، این نیست که امر به معروف و نهى از منکر بر کسى که پایبند گفته ‏هایش نیست، واجب نمى‏باشد، بلکه اینها در مقام نکوهش کسانى است که خود از دانسته ‏هاى خویش بهره نمى‏گیرند و مانند نابینایان مشعل ‏دارند که راه را بر دیگران روشن مى‏کنند، اما خود همواره در تاریکى به ‏سر مى‏برند.[۳] بدین‏ترتیب این شرط، شرط تأثیر است، نه شرط وجوب. با توجه به همین نکته است که عمده فقیهان، این شرط را جزو شرایط وجوب امر به معروف و نهى از منکر ندانسته و گفته‏اند که، چون این فریضه، واجب توصلى است و قصد قربت در آن شرط نیست، حتى بر تارکان معروف و مرتکبان منکر نیز واجب است.[۴] اما، این داورى تنها یک جنبه قضیه را حلّ مى‏کند و نشان مى‏دهد که به لحاظ فقهى، همه مکلفان مخاطب این فریضه ‏اند و تارکان معروف و فاسقان، همان‏ قدر موظف به اجراى این فریضه‏ اند، که عاملان به معروف و صالحان. اما این فریضه بار اجتماعى نیز دارد و جنبه تربیتى و اصلاحى آن فراتر از ساقط شدن تکلیف است؛ بنابراین به سادگى نمى‏توان مسئله را حل ‏شده دانست. سعدى داستانى در این باب دارد که بعد اجتماعى این فریضه و نقش این شرط را در آن خوب به نمایش مى‏گذارد. به روایت سعدى: فقیهى به پدرش گفت: هیچ از (این) سخنان (رنگین و دلاویز) متکلمان (گویندگان) در من اثر نمى‏کند. سبب (ش) آن (است) که از ایشان کردار(ى‏ که) موافق گفتار (شان باشد) نمى‏بینم. نظر سعدى این است که انسان باید بتواند گفته را از گوینده جدا کند و اگر گفته درست بود، بى‏توجه به صاحب آن، به جان بپذیرد و آن را به کار بندد. حق آن است که اگر آدمى به این حد از رشد و کمال برسد که بتواند فارغ از دغدغه ‏هاى گوناگون، گوهر را از خلاب (گِل و لای) بیرون بکشد و سخنان حق را از اهل باطل بپذیرد و حکمت را گمشده خویش بداند که آن را هرجا یافت، مملوک خود بشناسد و این سعادت و کمال است.

این یکى از آموزه ‏هاى بزرگ معصومان (ع) است که هر کس حقیقت را از هر کس بود، بپذیرد و آن را آویزه گوش خود سازد. امام على‏ (ع) در این باب مى‏فرماید: «حکمت، گمشده مؤمن است. حکمت را فراگیر، هر چند از منافقان باشد».[۵] همچنین ایشان مى‏فرماید: «حکمت را هرجا باشد، فراگیر که حکمت (گاه) در سینه منافق است، پس در سینه‏ اش بجنبد تا بیرون رود و با همسان ‏هاى خود در سینه مؤمن بیارمد».[۶] اما دریغ که عملا اکثر افراد، ارزش و درستى هر گفته را با گوینده‏ اش مى‏سنجند و نخست تکلیف خود را با گوینده روشن مى‏کنند و اگر مشروعیت و صلاحیت او را تشخیص دادند، آن ‏گاه به گفته ‏اش عمل خواهند کرد و یا آن را خواهند پذیرفت. این مسئله در مباحث ارتباطات انسانى جایگاه ویژه‏ اى دارد و براساس تحقیقات متعدد، ثابت شده است. «هر اندازه صداقت در رفتار فرستنده پیام مشهود باشد، به همان میزان به اعتبار او نزد دیگران افزوده مى‏شود…؛ از این ‏رو افراد صادق، اعتبار بیش‏ترى پیدا مى‏کنند»؛[۷] یعنى مردم نخست به گوینده مى‏ نگرند و او را به‏ گونه ‏اى ارزیابى مى‏کنند و سپس براساس درجه مشروعیت و صلاحیتى که برایش قائل شده‏ اند، سخنانش را مى‏پذیرند. پس نمى‏توان گویندگان را همچون ماشینى فرض کرد که شنوندگان نسبت به آنها احساس خاصى ندارند. بى‏گمان در این‏جا حب و بعض‏ ها و دلبستگى‏ ها نقش عمده‏ اى دارد. این مسئله در امور تربیتى بسیار حادتر و جدى‏تر است. مردمان از کسى که آنان را به صلاح دعوت مى‏کنند و از بدى بازمى‏ دارند، انتظار دارند که خود پیشاپیش مظهر صلاح و پرهیز از فساد باشند. این همه تأکید در باب این که علم هر کس باید با عمل او برابر باشد و گفته‏ اش از کردارش بالاتر نباشد، ناظر به همین گرایش روحى افراد است. ما غالبا پیش از ارزیابى صحت و سقم سخنى، مى‏نگریم که گوینده آن کیست. با توجه به این نکته است که حساسیت این شرط در باب امر به معروف و نهى از منکر آشکارتر مى‏گردد. گنجینه امثال و حکم فارسى و عربى، سرشار از نقد و نکوهش دوگانگى کردار و گفتار و بى‏ اثرى چنین روشى است. تعبیراتى چون «رطب خورده، منع رطب چون کند»؟ و «کور خود مباش و بیناى مردم» و «اى فقیه، اول نصیحت‏ گوى نفس خویش باش» و «توبه‏ فرمایان چرا خود توبه کمتر مى‏کنند»؟ و «که راه بجوید ز کور بى‏بصرى»؟ و «غیر تقى یأمر الناس بالتقى»؛ یعنی انسان بی تقوایی که مردم را امر به داشتن تقوا می کند. «طبیب یداوى الناس وهو علیل»؛ یعنی طبیبی که مردم را مداوا می کند، در حالی که خودش مریض است، (از مداوای خود عاجز است)  و هزاران مثل از این دست، گویاى اهمیت این شرط است.

با توجه به اهمیت این شرط است که امام على‏ (ع)، بر آن تأکید بسیار دارد و اگر در باب شروط دیگر، چندان سخنى به تصریح نمى‏ گوید، بر این شرط بسیار پافشارى مى‏کند و آن را اساسى ‏ترین شرط امر به معروف و نهى از منکر مى ‏شمارد. بر فرض این که مقصودشان از شرط، شرط تأثیر باشد، نه وجوب، مگر نه این که هدف اساسى و فلسفه وجوب آن، همین تأثیر است؟ امام (‏ع) کسانى را که امر به معروف و نهى از منکر مى‏کنند، اما خود به گفته ‏هایشان عمل نمى‏کنند، لعنت مى‏کنند و مى‏ فرمایند: «خداوند آمران به معروف را که خود آن را وامى ‏گذارند و ناهیان از منکر را که خود بدان عمل مى‏کنند، لعنت کند».[۸] ایشان همچنین پیش ‏شرط امر و نهى را پایبندى آمر و ناهى مى‏دانند و مى‏فرمایند: «نهى از منکر کنید و خود از آن بازایستید؛ چرا که پس از بازایستادن، به بازداشتن فرمان یافته‏اید».[۹] ایشان خود را پیشاهنگ این روش و شیوه مى‏ داند و مى‏ فرماید: «اى مردم، به خدا سوگند من شما را به طاعتى ترغیب نمى‏ کنم، مگر آن که پیش از شما بدان روى مى ‏آورم و شما را از معصیتى بازنمى‏ دارم، مگر آن که پیش از شما خود از آن بازمى ‏ایستم».[۱۰] در تفسیر آیه شریفه: «رجال لاتلهیهم تجاره ولابیع عن ذکرالله»؛ «مردانى که تجارت و داد و ستدى آنان را از یاد خدا غافل نمى ‏سازد»،[۱۱] به وصف مردان خدایى مى‏پردازد که تجلى حق در زمین هستند. شاخصه کار اینان وحدت علم و عمل آنان است و هر آنچه بگویند، خود نیز بدان عمل مى‏کنند: «به عدالت فرمان مى‏دهند و خود بدان عمل مى‏کنند و از منکر بازمى‏دارند و خود از آن بازمى‏ ایستند».[۱۲] این نکته درباره مربیان مردم و کسانى که خود را در موضع رهبرى و راهنمایى نشانده ‏اند، مهم‏تر است. آنان باید با عمل نه گفتار، مردم را هدایت کنند و به جاى سخن از معروف، خود مصداق معروف و نماد آن باشند. به همین جهت، دیدگاه امام على‏ (ع) این است که، می فرماید: «آن‏که خود را پیشواى مردم سازد، پیش از تعلیم دیگرى باید به ادب کردن خویش بپردازد و پیش از آن‏که به گفتار تعلیم فرماید، باید به کردار ادب نماید و آن‏که خود را تعلیم دهد و ادب اندوزد، شایسته ‏تر به تعظیم است از آن‏که دیگرى را تعلیم دهد و ادب آموزد».[۱۳] بارى، از نظر امام اساسا امر به معروف و نهى از منکر به معناى سخن گفتن و دیگران را به زبان راهنمایى کردن نیست، بلکه مقصود ارائه الگوى عملى از معروف و دورى از منکر است. ایشان به هنگام یادکرد از یکى از یارانشان با شیفتگى او را وصف مى‏کند و یکى از اوصاف او را چنین باز مى‏گوید: «آنچه مى‏گفت، انجام می داد و آنچه نمى‏کرد، نمى‏گفت».[۱۴]

این همه تأکید، نشان از نقش پایبندى آمر و ناهى به گفته‏ هاى خود دارد؛ لذا امام اگر چندان به شروط دیگر اشاره نمى‏کند، اما بر این یک شرط، سخت پاى مى فشارد و آن را لازمه امر به معروف و نهى از منکر مى‏شمارد؛ زیرا که بدون این شرط، امر و نهى تنها فریادى در برهوت آن هم بدون ‏کم‏ترین اثرى خواهد بود. البته مقصود آن نیست که نباید به امر و نهى زبانى پرداخت، بلکه این هم نیز لازم است. اما اگر در پى تأثیر باشد، از باب «دوصد گفته چون نیم کردار نیست»، باید جلوه ‏اى از معروف‏ ها باشد. اگر به امر به معروف و نهى از منکر، از منظرى کلان و به عنوان اساس دعوت اسلام، بنگریم، آن ‏گاه اهمیت و موقعیت این شرط و لزوم آن آشکارتر مى‏گردد. به گفته مرحوم صاحب جواهر: بر کسى که به نصوص (آیات و روایات) احاطه یافته است، مخفى نماند که مقصود از امر به معروف و نهى از منکر، واداشتن به آن، از طریق ایجاد معروف و دورى گزیدن از منکر است، نه سخن تنها».[۱۵] پس اگر حقا شرطى را باید براى امر به معروف گذاشت، همین شرط است ولی باید توجه کرد که مقصود از این شرط، شرط تأثیر است.


[۱]. بقره ۴۴٫

[۲]. صف ۲ و ۳٫

[۳]. براى آشنایى با رویکرد فقهى به این شرط و نقض و ابرام ‏هاى ادله آن ر.ک: نجفی، محمد حسن، جواهرالکلام فى شرح شرائع‏الاسلام، ج ‏۲۱، ص ‏۳۷۳ و ۳۷۴٫

[۴]. براى مثال ر.ک: موسوی خمینی، سید روح الله، تحریر الوسیله، ج ‏۱، ص ‏۴۷۵، م،۲۰٫

[۵]. نهج‏البلاغه، حکمت ۸۰ (ترجمه شهیدى).

[۶]. همان، حکمت ۷۹٫

[۷]. ارتباطات انسانى، ص ۳۴۶، فصل دهم این کتاب با عنوان اعتبار یا مشروعیت در ارتباطات میان فردى، (ص ‏۳۴۱ ـ ۳۵۱)، انواع مشروعیت‏ ها و خاستگاه ‏هاى آنها را بر‏رسی می کند.

[۸]. نهج‏البلاغه، خطبه ۱۲۹٫

[۹]. همان، خطبه  ۱۰۵٫

[۱۰]. همان، خطبه ۱۷۵٫

[۱۱]. نور، ۳۷٫

[۱۲]. همان، خطبه ۲۲۲٫

[۱۳]. همان، حکمت ۷۳٫

[۱۴]. همان، حکمت ۲۸۹٫

[۱۵]. نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام فى شرح شرائع ‏الاسلام، ج ‏۲۱، ص‏ ۳۸۱٫




کلیدواژه ها:



ثبت نظر


3 + = 8