دایره المعارف اسلام پدیا » زمینه ها و انگیزه های اخباری گری
منوی اصلی

زمینه ها و انگیزه های اخباری گری

تاریخ: ۰۲ شهریور ۱۳۹۱ در باب: اخباری گری

علل و عواملی برای پیدایش و گسترش تفکّر اخباری گری در مکتب شیعه بیان شده است. در این قسمت، کوشش بر آن است تا به برخی از مهم ترین نظریه ها در این موضوع اشاره شود:

۱٫ احادیث امامان (علیهم السلام)، دربارۀ قیاس:

امامان معصوم (علیهم السلام) در احادیث بسیاری، اصحاب و شاگردان خود را از عمل به قیاس در امر دین و فتوا دادن از روی رأی شخصی برحذر داشته، کیفرهای دردناکی برای سرپیچی از این سفارش بیان کرده اند. این احادیث به رغم معنای روشنی که دارند، دستاویزی برای توجیه مسلک خِرَدستیزانه اخباریان شده است. از میان تمام علل و عواملی که برای منشأ گرایش خردستیزانه اخباریان برشمرده اند، استناد به این دسته از احادیث، بیش از همه مورد توجه خود اخباریان بوده است.[۱]

برخی از روایات عمل به قیاس به شدت نکوهش کرده و حتی سبب نابودی دین و هلاکت ابدی دانسته است: «سنت که به قیاس درآید، دین به نابودی گراید».[۲] «هر که به قیاس عمل کند، به طور قطع نابود می شود».[۳] «به درستی که دین خدا فقط از راه تسلیم و اطاعت (در برابر اولیاء) به دست می آید و نه به وسیله خِردهای خُرد و اندیشه های سست و قیاس های فاسد، پس کسی که خود را تسلیم ما کرد، سالم ماند و کسی که از ما هدایت جست، به مقصود رسید و کسی که از قیاس و رأی خود پیروی کرد، نابود شد».[۴]

اخباریان این دسته از احادیث را درباره نکوهش عقل و استدلال عقلانی پنداشته[۵] و قیاس منطقی و عقلی (برهان) را نیز بخشی از قیاس نکوهیده دانسته اند.

نقد دلیل «احادیث امامان (علیهم السلام) درباره قیاس»:

بررسی تک تک این احادیث و بیان معنا و مفهوم هر یک از آنها مجال گسترده تری می طلبد، اما در این جا صرفاً به بیان چند نکته بسنده می شود:

اولاً، باید توجه داشت که سخنان امامان (علیهم السلام) درباره عقل، به موارد یادشده منحصر نیست، بلکه در احادیث دیگری که به مراتب از احادیث یاد شده بیشترند، چنان ستایش هایی از عقل و تعقّل شده است که همتای آن را در هیچ جای دیگری نمی توان یافت. به عنوان نمونه: هشام بن حکم گوید: أبو الحسن موسى بن جعفر (علیهما السلام) به من فرمود: «اى هشام به راستى خداى تبارک و تعالى، اهل عقل و فهم را در کتاب خود مژده داده و فرموده: «پس بندگان مرا بشارت ده! همان کسانى که سخنان را مى‏شنوند و از نیکوترین آنها پیروى مى‏کنند؛ آنان کسانى هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند»،[۶] اى هشام به راستى خداى تبارک و تعالى حجت ها را به واسطه عقول بر مردم تمام کرده و پیغمبران را به وسیله بیان، یارى نموده و با دلیل به ربوبیت خود ره نموده‏ است…».[۷]

ثانیاً، با توجه به روح حاکم بر فرهنگ اهل بیت (علیهم السلام) و نیز با دقّت و تأمّل در شأن صدور احادیث یادشده، به روشنی فهمیده می شود که این دسته از احادیث درباره نکوهش تمسّک به قیاس فقهی [تمثیل منطقی] در استنباط حکم شرعی است. اغلب این احادیث در مقام ردّ شیوه اجتهادی افرادی، مانند ابوحنیفه وارد شده­اند که مهم ترین منبع استنباط احکام را قیاس می دانست.[۸]

ثالثاً، احادیثی که استفاده از رأی و نظر شخصی در امر دین را نکوهیده و همگان را به اطاعت از اولیای دین فراخوانده اند، به هیچ وجه درصدد بی ارزش دانستن تفکر عقلی و ابطال داده های عقلانی نیستند؛ در واقع، راه کسانی را نادرست می شمارند که حدس و گمان خود را عقل، و آن را وسیله ای برای استخراج احکام دینی می پندارند. به عبارت دیگر، اگر تفسیر و تعقّل و فتوایی با «معیارهای مفاهمه عرب» و «اصول و علوم متعارفه عقلی» و «خطوط کلّی قرآن و سنّت» مطابق باشد، نه تنها نکوهیده نیست، که ستوده و مطلوب نیز است.[۹]

علاّمه طباطبائی، درباره این دسته از روایات می گوید: «حق آن است که منظور از همه این روایات، نهی از پیروی استدلال های عقلی است که مستدِل، توانایی تشخیص مقدّمات درست از مقدّمات حق نمایِ نادرست را نداشته باشد».[۱۰]

۲٫ سخت‌گیرى در امر حدیث و توجّه زیاد به عقل:

بعضی از صاحب نظران معتقدند: «مهم‌ترین علّت پیدایش تفکر اخبارى‌گرى، سخت‌گیرى جمعى از فقها در امر حدیث و توجّه بیشتر به عقل و استدلالات عقلى بود. به واقع گرایش شدید به اخبار را مى‌توان عکس العمل شدید در برابر عقل‌گرایى مرحوم محقّق اردبیلى و شاگردان و پیروانش دانست.

در گذشته جمعى از فقها در استنباطات خویش فقط به کتاب و سنّت توجّه داشتند و از ورود عقل به مباحث فقهى- براى دورى جستن از عمل به قیاس و رأى- اجتناب مى‌کردند، ولى برخى دیگر از فقها، مانند ابن ابی عقیل عمّانى و ابن جنید اسکافى، از استنباط عقلى در مسائل شرعى و فقهى بهره‌ها مى‌گرفتند، تا این که شیخ مفید و شیخ طوسى با بهره‌گیرى از هر دو مکتب، تعادلى میان آن دو روش برقرار ساختند و این خط و مسیر، سال­ها ادامه داشت، ولى در قرن دهم رویکرد تازه‌اى به عقل و سخت‌گیرى در تمسّک به احادیث به وجود آمد که پرچمدار این نهضت محقّق اردبیلى بود.

پس از وى، صاحب مدارک، صاحب معالم و محقّق سبزوارى نیز، همین تفکر را تقویت کردند. در چنین فضایى «استرآبادى» که در حجاز و در محیط حدیثى اقامت گزیده بود، تفکر حدیثى و اخبارى بر وى سلطه افکند و با تصلّب در اخبار، به نفى عقل‌گرایى پرداخت؛ که نتیجۀ آن مخالفت با شیوۀ اصولی ها و عقل‌گرایان و ایجاد شیوه‌اى علمى در اخبارگرى شد».[۱۱]

۳٫ تأثیرپذیری از حس گرایی غرب:

بزرگانی همچون مرحوم آیه اللّه بروجردی[۱۲] و شهید صدر[۱۳] منشأ پیدایش این اندیشه را تأثیرپذیری از نهضت تجربه گرایی و حس گرایی مغرب زمین می دانند، با این توضیح که پیش قراول و سردمدار این جریان، ملاّمحمّدامین استرآبادی (م ۱۶۲۴ یا ۱۶۲۷ م)، تقریباً معاصر «فرانسیس بیکن» (م ۱۶۲۶ م) بوده است. «بیکن» از جمله نخستین متفکّرانی بود که اندیشه تجربه گرایی و حس گرایی را مطرح کرد و زمینه ظهور فلسفه حسّی و تجربی جان لاک (۱۶۳۲ ۱۷۰۴ م) و هیوم (۱۷۱۱ ۱۷۷۶ م) را فراهم نمود.

شهید مطهّری در تبیین چگونگی آشنایی استرآبادی با اندیشه های بیکن و امثال او، چنین حدسی را بیان می کند که چون وی مدت ها در شهرهای مکّه و مدینه سکونت داشت و افکار خویش را در آن جا پرورش داد، بعید نیست که از طریق حاجیان و زائران بیت اللّه، که از کشورهای غربی و اروپایی می آمدند، با افکار حس گرایانه فرانسیس بیکن آشنا شده باشد و اگر فرض کنیم که وی پیش از مسافرت به مکّه و زمان حضورش در ایران به این نتیجه رسید، بازهم ممکن است از طریق مسافران اروپایی با این فکر آشنا شده باشد؛ زیرا وی در زمانی می زیست که روابط میان پادشاهان صفوی و دولت های اروپایی به طور کامل برقرار بود.[۱۴]

به هر حال، وی نیز مانند حس گرایان، هیچ نقشی برای عقل در معرفت و شناخت نپذیرفته، حجّیت و اعتبار ادراکات عقلی را به طور کلی انکار می کند. استرآبادی علوم بشری را در یک تقسیم، به دو بخش می کند: علومی که به حس و تجربه منتهی می شوند و علومی که از دسترس حس دور بوده، به مباحث ماورای طبیعی مربوطند؛ مانند حکمت الاهی، علم کلام، اصول فقه، مسائل نظری فقهی و برخی از قواعد منطقی. او فقط قسم اول را ارزشمند و معرفت بخش می داند. البته علوم ریاضی را نیز به دلیل آن که در نهایت، به حسّیات برمی گردند، معرفت بخش و مفید می شمرد؛ اما دسته دوم، یعنی علومی را که در عقل ریشه دارند؛ چون به ماورای حس و تجربه مربوطند، فاقد هرگونه نتیجه قطعی و یقینی پنداشته، هیچ ارزشی برای آن ها قایل نمی شود. به همین دلیل، با فلسفه، علم اصول و علم کلام به شدت مخالفت می ورزد.[۱۵]

هرچند «تأثیرپذیری از حس گرایی غرب»، به عنوان یکی از عوامل پیدایش اخباری گری برشمرده شده، ولی با وجود اشتراکی که در پیش فرض های معرفت شناختی میان نهضت تجربه گرایی در اروپا و اخباری گری در اسلام وجود دارد، تفاوت مهم و چشم­گیری نیز میان این دو جریان مشاهده می شود و آن این که بی اعتنایی به عقل و اصالت دادن به حس و تجربه در اروپا به الحاد و بی دینی کشیده شد، اما همین رأی در اسلام و میان پیروان اندیشه اخباری، به هدف عمل به دین و برای احیای معارف دینی (!) پدید آمد.[۱۶] تجربه گرایی در اروپا، نهضتی ضد دینی بود، اما اخباری گری در جهان اسلام، خود را جنبشی به طور کامل، دینی و برخاسته از آموزه های واقعی دین می دانست. تجربه گرایان به نارسایی متون دینی و ناکارآمدی دین معتقد بودند، اما اخباری گری در جهان اسلام با پیش فرض کفایت متون و نصوص دینی و بی نیازی از براهین و استنباطات عقلی پدید آمد.

در عین حال، گویا این رأی هنوز در مرحله فرضیه و حدس باقی است و هیچ دلیل و قرینه مستند و قابل دفاعی برای اثبات آن وجود ندارد، اگرچه دلیلی هم بر ابطال آن نیست. بدین دلیل، هنوز جای بحث های تاریخی برای اثبات یا ابطال آن باقی است. باید توجه داشت که صرف مشابهت در براهین و ادلّه و مقارنت زمانیِ طرح یک اندیشه از سوی دو متفکر، دلیل تأثیرپذیری یکی از دیگری نیست. اصولاً تشابه ادلّه و تقارن زمان ها در مسائل عقلی و معرفت شناختی نمی تواند ملاک اقتباس یکی از دیگری باشد، به ویژه با توجه به این که اخباری گری در جهان اسلام از همان قرون نخستین رواج داشته است؛ یعنی قریب هفت قرن پیش از تولد «بیکن». در واقع، استرآبادی «احیاگر» اندیشه اخباری بود، نه مبدع و مبتکر آن.[۱۷]

۴٫ بدبینی به علم اصول:

عامل دیگری که برای پیدایش اندیشه اخباری برشمرده اند، بدبینی اخباریان به علم اصول فقه و بدگمانی به عالمان اصولی است.[۱۸] آنان چنین پنداشتند که از نظر تاریخی، علم اصول نخست میان اهل سنّت پدید آمد و عالمان شیعی نیز برای آن که از این قافله عقب نمانند و در ضمن از سرزنش سنّیان به سبب نداشتن چنین علمی در امان باشند، درصدد جبران این نقیصه برآمده، به تصنیف و تألیف در علم اصول دست زدند و آن را به رغم نهی امامان معصوم (علیهم السلام)، میان فقیهان مکتب اهل بیت نیز رواج دادند.[۱۹]

مرحوم استرآبادی می گوید: ابن جنید (م ۳۸۱ ق) و ابن ابی عقیل (م ۳۲۹ق) نخستین کسانی بودند که در اوایل غیبت کبرا به مطالعه کتاب های کلامی و اصولی معتزلیان پرداخته، در موارد بسیاری از اندیشه های آنان متأثّر شدند؛ برای مثال، ابن جنید نیز مانند برخی از عالمان عقل­گرای اهل سنّت، در مسائل فقهی از قیاس استفاده می کرد.[۲۰] سپس شیخ مفید در مجالس درسی خود و نزد شاگردانی؛ مانند سیّدمرتضی به ستایش از آنان و تحسین شیوه عقلی شان پرداخت و بدین سان، قواعد کلامی و اصولیِ مبتنی بر تفکّرات عقلی به وسیله شیخ مفید، سیّدمرتضی و امثال آنان پایه ریزی شد و میان عالمان بعدی رواج یافت تا آن که نوبت به علاّمه حلّی رسید. او در این راه، سنگ تمام گذاشته و از هیچ کوششی در عقلی کردن کلام و فقه شیعه فروگذار نکرد، غافل از این که اگر اهل سنّت در عقلانی کردن اعتقادات و اصول فقه موجّه بودند، این کار هیچ ضرورت و توجیهی برای شیعیان نداشت؛ زیرا پیروان مکتب اهل بیت با وجود برخورداری از نعمت ولایت امامان، از چنان قواعد و اصطلاحاتی بی نیاز بودند.[۲۱]

مسئله دیگری که به این توهّم آنان دامن می زد، تدوین علم اصول در عصر غیبت بود و در زمان امامان معصوم (علیهم السلام) به صورت علمی مدوّن و مبوّب وجود نداشت. اخباریان با استناد به این نکته، مدعی شدند: همان گونه که اصحاب امامان و فقیهان دهه های اول پس از غیبت، مانند صدوقین، کلینی و علی ابن ابراهیم،[۲۲] بدون به کارگیری قواعد علم اصول، احکام دین و معارف شرعی را استنباط کرده، در اختیار مردم قرار می دادند، ما نیز باید بدون توجه به این علم و صرفاً با تکیه بر ظواهر روایات اهل بیت (علیهم السلام)، احکام دین را فهمیده و آن را به کار گیریم.

نقد دلیل «بدبینی به علم اصول»:

این که بدبینی به علم اصول فقه و عدم آشنایی با تاریخ پیدایش آن، یکی از عوامل مبارزه اخباریان متأخّر با عقل و عقل گرایی بوده، سخنی درست است و همان گونه که پیدا است، مورد تصریح خود آنان نیز است، اما باید توجه داشت که اولاً، مخالفت آنان با عقل، به علم اصول فقه منحصر نیست، بلکه دست کم برخی از آنان؛ مانند استرآبادی، عقل را به طور کلی جزو منابع معرفتی ندانسته اند. بدین جهت، هیچ جایگاهی برای آن در مسائل دینی، اعم از فقه، کلام و اعتقادات، قایل نبودند؛ بنابراین، هرچند این عامل می تواند یکی از علل پیدایش این تفکر باشد، اما علت اصلی آن نیست. به عبارت دیگر، این مسئله را فقط می توان علت مخالفت اخباریان متأخّر با کاربرد عقل در اصول فقه دانست، اما برای منشأ مخالفت آنان با کاربرد عقل در مسائل اعتقادی و کلامی، باید ریشه دیگری جست.

ثانیا، این که اخباریان و عده­ای دیگر از سطحی نگران[۲۳] ریشه علم اصول را در عالمان اهل سنّت می جویند، سخت در اشتباهند؛ چرا که اسناد تاریخی و روایی، به طور کامل، عکس این ادعا را اثبات می کنند.[۲۴] اهل سنّت نه مبتکر مسائل این علم بودند و نه نخستین مؤلّفان آن. حقیقت آن است که مبانی این علم را نخستین بار امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام) با استفاده از آیات قرآن مطرح کرده، به شاگردان خویش آموختند و آنان نیز با اقتباس از سخنان امامان و به مدد تشویق های آن بزرگواران، نخستین کتاب ها را در این رشته تألیف کردند. هشام بن حکم، کتاب «الالفاظ و مباحثها»[۲۵] را درباره یکی از مهم ترین مباحث علم اصول، و یونس بن عبدالرحمن، کتاب «اختلاف الحدیث و مسائله»[۲۶] را، که به مبحث «تعارض روایات» و مسئله «تعادل و تراجیح» مربوط است، نوشتند.

شاهدی دیگر بر این مدعا، کتاب هایی است که روایات اهل بیت (علیهم السلام) را درباره مسائل علم اصول جمع آوری کرده اند؛ مانند کتاب «اصول آل الرسول» که به تصریح مؤلّفش (سید میرزا محمد هاشم موسوی خوانساری)، بر بیش از چهار هزار حدیث درباره مسائل اصول فقه مشتمل است،[۲۷] و کتاب «الأصول الأصلیه و القواعد المستنبطه من الآیات و الاخبار المرویّه» که ۱۳۴ آیه و ۱۹۰۳ حدیث را درباره مهم ترین مسائل علم اصول در بردارد.[۲۸]

۵٫ پیروی از اهل سنّت:

عده ای دیگر، برخلاف نظریه پیشین، که ریشه ضدّیت اخباریان با عقل گرایی اصولیان را در مخالفتشان با اهل سنّت می دانست، معتقدند: مسلک اخباری، خود در تفکرات و اعتقادات اهل سنّت ریشه دارد؛[۲۹] همان گونه که ظاهرگرایان و حنابله برای حفظ حرمت سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، به مبارزه با اندیشه سنّت ستیزانه معتزلیان و فقیهانی؛ مانند ابوحنیفه پرداختند، اخباریان نیز، که شیوه مجتهدان و عالمان اصولی را در اهمیت دادن به عقل و حجّت دانستن آن، معارض و مخالف با متون دینی و سبب قداست زدایی از احادیث اهل بیت (علیهم السلام) می پنداشتند، به پیروی از اهل حدیث و ظاهریان، به اقدامی مشابه دست زدند.[۳۰]



[۱]. ر.ک: حر عاملی، محمد بن حسن، الفوائد الطوسیه، ص ۳۵۰ـ ۳۵۵ و ۴۱۷ـ ۴۲۸٫

[۲]. کلینى، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۱، ص ۵۷، «إِنَّ السُّنَّهَ إِذَا قِیسَتْ مُحِقَ الدِّینُ».

[۳]. همان، ص ۴۳، «مَن عَمِلَ بالمقائیسَ فقد هَلَکَ».

[۴]. شیخ صدوق، کمال‏الدین، ج ۱، ص ۳۲۴، «اِنّ دینَ اللّه ِ لایُصابُ بالعقولِ الناقصهِ و الآراءِ الباطلهِ و المقائیسِ الفاسدهِ و لایُصابُ الاّبالتسلیمِ، فمَن سَلّم لنا سلّم و مَن اهتدی بِنا هُدی و مَن دانَ بالقیاسِ و الرأیِ هلک».

[۵]. برای مثال، علامه مجلسی در شرح حدیث «لا تقس ان اوّل من قاس ابلیس لعنه الله…» می‌فرماید: « ..المراد ان طریق العقل مما یقع فیه الخطأ کثیراً فلا یجوز الاتّکال علیه فی امور الدین بل یجب الرجوع فی جمیع ذلک الی اوصیاء سید المرسلین، صلوات الله علیهم اجمعین، و هذا هو الظاهر فی اکثر اخبار هذا الباب، فالمراد بالقیاس هنا، القیاس اللغوی» [و نه قیاس فقهی]، مجلسی، محمد باقر، مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، ج ۲، ص ۲۸۸٫

[۶]. زمر، ۱۷ و ۱۸٫

[۷]. کلینى، محمد بن یعقوب، کافی، ج‏۱، ص ۱۳، ح ۱۲٫

[۸]. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، ج ۲، ص ۲۸۶ ـ ۲۹۶، باب ۳۴٫

[۹]. برای توضیح بیشتر، ر.ک: جوادی آملی، عبدالله، تسنیم، ج ۱، ص ۱۷۵ ـ ۱۹۰٫

[۱۰]. بحار الانوار، ج ۲، ص ۳۱۴، پاورقی علامه طباطبائی: «فالحقُ اَنّ المرادَ مِن جمیعِ هذه الأخبارِ النهیُ عن اتّباعِ العقلیّاتِ فیما لایقدرُ الباحثُ علی تمییزِ المقدّماتِ الحقّهِ مِن المموّههِ الباطله».

[۱۱]. مکارم شیرازى، ناصر، دائره المعارف فقه مقارن، ص ۳۳‌.

[۱۲]. مطهری، مرتضی، تعلیم و تربیت در اسلام، ص ۳۱۱؛ شریفی، احمد، عقل از دیدگاه اخباریان شیعه، ص ۳۰٫

[۱۳]. صدر، محمد باقر، المجموعه الکامله لمؤلفات السید محمدباقر الصدر، ج ۳ (دروس فی علم الاصول)، ص ۵۰٫

[۱۴]. مطهری، مرتضی، اسلام و مقتضیات زمان، ج ۱، ص ۱۵۰٫

[۱۵]. استر آبادی، محمد امین و عاملى، سید نور الدین، الفوائد المدنیه- الشواهد المکیه‌، ص ۲۵۶٫

[۱۶]. الصدر، السید محمد باقر، المجموعه الکامله لمؤلفات السید محمد باقر الصدر، ج ۳ (دروس فی علم الاصول)، ص ۵۰ـ ۵۱٫

[۱۷]. شریفی، احمد، عقل از دیدگاه اخباریان شیعه، ص ۳۱٫

[۱۸]. همان، ص ۳۲٫

[۱۹]. همان، ص ۳۲ و ۳۳؛ استر آبادی، محمد امین و عاملى، سید نور الدین، الفوائد المدنیه- الشواهد المکیه‌، ص ۳۶۱ و ۳۶۸٫

[۲۰]. استر آبادی، محمد امین و عاملى، سید نور الدین، الفوائد المدنیه- الشواهد المکیه‌، ص ۱۲۳ و ۲۶۹؛ شیخ طوسى، محمد بن حسن‌، الفهرست،‌ ص ۱۳۴، ش ۵۹۰٫

[۲۱]. استر آبادی، محمد امین و عاملى، سید نور الدین، الفوائد المدنیه- الشواهد المکیه، ص ۱۲۳٫

[۲۲]. همان، ص ۹۱ و ۹۲٫

[۲۳]. السیوطی، جلال الدین، الوسائل الی معرفه الاوائل، محقق: العدوی، ابراهیم و عمر، علی محمد، ص ۱۱۷، مکتبه الخافجی، بی‌تا. سیوطی می‌گوید: «اوّل من صنّف فی اصول الفقه، الامام الشافعی؛ اول کسی که در اصول فقه، کتابی تصنیف نمود، امام شافعی بود».

[۲۴]. برای توضیح بیشتر، ر.ک: صدر، سید حسن، تأسیس الشیعه الکرام لعلوم الاسلام ، ص ۳۱۰ و ۳۱۱٫

[۲۵]. نجاشى، احمد بن على‌، رجال النجاشی (فهرست أسماء مصنفی الشیعه)‌، ص ۴۳۳٫

[۲۶]. نجاشی نام این کتاب را «علل الحدیث» می‌گوید. ر.ک: همان، ص ۴۴۷٫

[۲۷]. تهرانى، شیخ آقا بزرگ، الذریعه الی تصانیف الشیعه، ج۲، ص ۱۷۷، ش ۶۵۱٫

[۲۸]. همان، ص ۱۷۸، ش ۶۵۵٫

[۲۹]. شریفی، احمد، عقل از دیدگاه اخباریان شیعه، ص ۳۵، به نقل از خوانساری، محمدباقر، روضات‌ الجنات‌، ج ۱، ص ۱۳۰، او می‌گوید: این مسلک در اشاعره ریشه دارد.

[۳۰]. ر.ک: همان.




کلیدواژه ها: , , , ,



ثبت نظر


3 + = 7