دایره المعارف اسلام پدیا » مناظرات با خوارج
منوی اصلی

مناظرات با خوارج

تاریخ: ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ در باب: خوارج

با توجه به این که خوارج افرادی بودند که دنبال حقیقت بودند ولی حق را نشناختند و گمراه شدند، امیرالمؤمنین (ع) برای هدایت آنها تلاش زیادی کرد. از جمله تلاش های آن حضرت فرستادن عبد اللَّه بن عبّاس نزد خوارج برای مناظره  بود، به نوعى که خود آن حضرت مناظره را ببیند و بشنود.

وقتی که ابن عباس آنها را دعوت به حق می کرد، آنان در جواب ابن عبّاس گفتند:

ما در باره رفیقت اعتراضاتى داریم که تمامى آنها موجب کفر و هلاکت و عذاب او مى‏باشد.

أوّل این­که: او هنگام کتابت صلحنامه عنوان أمیر المؤمنین را از مقابل اسم خود محو کرد، و چون ما مؤمن مى‏باشیم و او این عنوان را از روى خود برداشته، پس او أمیر ما؛ که مؤمنیم نخواهد بود.

دوم این­که: وقتى او به حکمین گفت: «شما در این مدّت خوب دقّت کرده و ببینید که هر کدام از معاویه و من سزاوار خلافت هستیم همان را انتخاب و دیگرى را عزل کنید» در حقیقت در حقّ خود دچار تردید شده است، در این صورت ما به شک کردن در حقّ او اولى و احقّ هستیم.

و سوم: ما فکر مى‏کردیم او در مقام رأى و حکم از همه مقدّم است، و خود او دیگرى را انتخاب کرد.

چهارم: او در دین خدا دیگرى را حکم قرار داد و چنین حقّى نداشته است.

پنجم: او در جنگ جمل اموال مخالفین و اهل جمل را براى ما اباحه نمود ولى از اسارت زنان و اطفال ممانعت کرد.

ششم: او وصىّ پیامبر بود، و وصایت خود را ضایع و تباه ساخت.

ابن عبّاس به آن حضرت عرض کرد: شما حرف­هاى این مردم را شنیدید، و خود شما به پاسخ آنها سزاوارتر هستید.

سپس حضرت أمیر (ع) به ابن عبّاس فرمود: به ایشان بگو آیا به حکم خدا و به حکم پیامبر در این مورد راضى هستید؟ خوارج گفتند: آرى راضى هستیم.

فرمود: به همان ترتیب که سؤال کردند جواب مى‏گویم.

سپس فرمود: من در روز صلحنامه حدیبیه کاتب وحى و نویسنده احکام و امان و شرائط بودم، در آن روز کنار پیامبر(ص)، و أبو سفیان و سهیل بن عمرو چنین نوشتم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، این صلحنامه‏اى است میان محمّد رسول خدا و أبو سفیان‏ صخر بن حرب و سهیل بن عمرو.

سهیل گفت: ما رحمان و رحیم را نمى‏شناسیم، و قبول نداریم که تو رسول خدایى، ولى به جهت تجلیل و احترام از شما به این­که نام شما مقدّم بر اسامى ما باشد حرفى نزدیم، اگر چه سنّ ما و پدرانمان از سنّ تو و پدرانت بیشتر بود.

پس رسول خدا (ص) به من فرمود: به جاى «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» بنویس:

 «بسمک اللّهمّ» و به جاى‏  «محمّد رسول اللَّه» بنویس:

 «محمّد بن عبد اللَّه»

و من نیز اطاعت امر نمودم، سپس رسول خدا  به من فرمود: «براى تو نیز چنین جریانى پیش خواهد آمد و اجبارا موافقت خواهى کرد»!!.

و به همین منوال من نیز در صلح نامه میان خود و معاویه و عمرو عاص نوشتم: «این صلح نامه‏اى است میان أمیر المؤمنین و معاویه و عمرو عاص» و آن دو معترضانه گفتند: اگر ما با اعتقاد به این که تو أمیر المؤمنین هستى با تو بجنگیم در حقّ تو ظلم و ستم روا داشته‏ایم، پس لازم است به جاى کلمه «أمیر المؤمنین» بنویسى «علىّ بن ابى طالب» من نیز عنوان أمیر المؤمنین را پاک کرده و نام خود را نوشتم، همان طور که پیامبر (ص) براى خود کرد. پس هر وقت این را نپذیرید منکر جریان پیامبر شده عمل او را نیز قبول نخواهید کرد.

خوارج گفتند: این برهان در پاسخ به سؤال أوّل ما کافى است.

امّا پاسخ به اعتراض شما که چرا من هنگام خطاب به حکمین با تردید در حقّ خود گفته‏ام: «هر کدام از معاویه و من سزاوار خلافت هستیم همان را انتخاب کنید» این است که این تعبیر از نظر انصاف دادن در سخن است، چنان که خداوند متعال خود فرموده:

وَ إِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلى‏ هُدىً أَوْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ[۱] پس این گونه سخن نشان از شک و تردید ندارد با علم به این­که خداوند خود به حقّانیّت پیامبرش واقف بوده است.

خوارج گفتند: ما این پاسخ را نیز پذیرفتیم.

أمیر المؤمنین (ع) فرمود: و امّا اعتراض شما در باره حکم قرار دادن دیگرى، با این­که من خودم از دیگران سزاوارتر به حکم دادن هستم، این است که من در این مورد نیز از رسول خدا (ص) پیروى کرده‏ام که آن حضرت در جنگ با بنى قریظه حکمیّت را به سعد بن معاذ داده، و طرفین به حکومت و رأى او توافق کردند، حال این­که خود پیامبر از همه به حکم و رأى دادن سزاوارتر بود، خداوند مى‏فرماید: لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ[۲]، من نیز از رسول خدا (ص) سرمشق گرفتم.

گفتند: این پاسخ را نیز پذیرفتیم.

حضرت أمیر (ع) فرمود: و امّا جواب این اعتراض شما که چرا من دیگران را در دین خدا حکم قرار دادم این است که من أصلا کسى را حکم قرار ندادم و تنها کلام خدا؛ قرآن را حاکم قرار دادم، که کلام خود را میان مؤمنان حکم ساخته، و در آیه: «و هر که از شما شکار را به عمد بکشد کیفرى باید مانند آنچه کشته از جنس چهارپایان به گواهى و حکم دو مرد عادل از شما ».[۳]

رجال را در مورد جزاء و تصدیق مصداق کفّاره صید طائر از شخص؛ حاکم، معیّن فرموده است. بنا بر این آیه؛ رعایت خون مسلمانان بسى عظیم­تر و لازم­تر خواهد بود.

خوارج گفتند: ما در برابر این پاسخ نیز تسلیم شدیم.

أمیر المؤمنین (ع) فرمود: و امّا پاسخ اعتراض شما به این­که من پس از پیروزى در جنگ جمل اموال و اسلحه‏ها را تقسیم نمودم ولى از اسارت زنان و اطفال ممانعت نمودم، براى این بود که به مردم بصره نیکویى و منّت بگذارم، همان طور که رسول خدا (ص) در فتح مکّه با قریش چنین رفتار و معامله نمود، هر چند اهالى بصره در حقّ ما ستم کارى و ظلم کرده بودند، ولى زنان و اطفال که گناهى نداشتند، و ما را شایسته نبود که ایشان را به جرم ستم کاران مؤاخذه کنیم، و گذشته از این اگر من چنین اجازه‏اى مى‏دادم کدام یک از شماها قادر بود عایشه زوجه رسول خدا (ص) را به اسارت بگیرد؟ خوارج گفتند: ما این پاسخ شما را نیز پذیرفتیم.

حضرت أمیر (ع) فرمود: و امّا پاسخ به این اعتراض شما که با این که من خود وصىّ پیامبر (ص) بودم مقام وصایت را ضایع و تباه نمودم این است که باید دانست شما با من مخالفت نموده و دیگران را بر من مقدّم داشتید، و کار مرا تباه نمودید، و دعوت به سوى خود تنها وظیفه انبیاء است نه اوصیاء، و ایشان از جانب انبیاء معرّفى مى‏شوند، و احتیاجى به معرّفى کردن خود ندارند، وظیفه انبیاء معرّفى جانشینان خود و دعوت مردم به سوى ایشان مى‏باشد، و اهل ایمان به خدا و رسول قهرا اوصیاى انبیاء را خواهند شناخت. اوصیاء به منزله کعبه‏اند آن­جا که خداوند مى‏فرماید: وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا[۴] بنا بر این اگر مردم به خاطر انجام مناسک حجّ به سوى کعبه حرکت نکنند عیب و تقصیرى براى خانه کعبه ثابت نشده و کعبه کافر و مخالف شمرده نخواهد شد. بلکه کفر و تقصیر از آن مردمى است که زیارت خانه کعبه را ترک مى‏کنند؛ زیرا این عمل از وظائف و فرائض اهل اسلام به شمار رفته، و هم خانه کعبه براى مؤمنین معرّفى شده، و در مقابل آنان منصوب و مشخّص گردیده است، همچنین است حال من؛ زیرا رسول خدا در برابر انبوه جمعیّت مرا به مقام خلافت و وصایت منصوب نموده و فرموده:

«اى علىّ همچون کعبه‏اى که نزد تو آیند و تو نزد ایشان نروى».

خوارج گفتند: این حجّت تو نیز تمام و کمال بوده و ما آن را قبول نمودیم.

با شنیدن این کلمات شیوا و مدلّل جمعیّت زیادى از خوارج توبه کرده و بازگشتند و بقیه خوارج چهار هزار نفر شدند که از رأى سست و اندیشه فاسد و راه باطل خود دست نکشیدند. پس آن حضرت با ایشان به جنگ پرداخته و آنان را کشت.[۵]



[۱]. سباء، ۲۴٫

[۲]. احزاب، ۲۱٫

[۳]. مائده، ۹۵٫

[۴]. آل عمران، ۹۷٫

[۵]. طبرسى، احمد بن على، ‏الإحتجاج على أهل اللجاج‏، ج‏۱، ص ۱۸۷-۱۸۹، مرتضى‏، مشهد، چاپ اول، ۱۴۰۳ ق‏




کلیدواژه ها: , ,



ثبت نظر


7 + 9 =