دایره المعارف اسلام پدیا » شهادت حمزه سید الشهداء
منوی اصلی

شهادت حمزه سید الشهداء

تاریخ: ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ در باب: جنگ احد

عمرو بن امیه ضمرى‏ می گوید: من و عبید اللّه بن عدى در زمان معاویه به شام می رفتیم گذارمان به شهر حمص افتاد، به آن جا که رسیدیم یادمان افتاد که وحشى قاتل حمزه در آن جا سکونت دارد، عبید اللّه بن عدى به من گفت: میل دارى به دیدن وحشى برویم و جریان قتل حمزه را از او بپرسیم؟

گفتم: آرى و با هم به راه افتادیم، از چند نفر سراغ او را گرفتیم تا بالاخره مردى در پاسخ ما گفت: او معمولا پشت دیوار خانه‏اش در فلان جا نشسته و مردى است دائم الخمر که غالباً مست است اکنون به نزدش بروید اگر دیدید در حال هشیارى است هر چه خواهید از او بپرسید که پاسخ شما را خواهد داد و اگر مشاهده کردید که سرش از باده گرم است چیزى از او نپرسید و به دنبال کار خود بروید.

ضمرى می گوید: ما طبق نشانى آن مرد به پشت دیوار خانه‏اش رفتیم و او را که پیرى فرتوت و به شکل مرغ سیاهى درآمده بود دیدیم که فرشى گسترده و روى آن نشسته است و از رفتارش معلوم بود که در حال هشیارى است.

ما هر دو پیش رفته بر او سلام کردیم، وحشى سرش را بلند کرده نگاهى به عبید اللّه بن عدى کرد و گفت: تو فرزند عدى بن خیار نیستى؟ عبید اللّه گفت: چرا.

ما پهلویش نشستیم و از او خواستیم تا کیفیت قتل حمزه را براى ما تعریف کند.

وحشى گفت: کیفیت آن را همان طور که براى رسول خدا (ص) تعریف کردم براى شما هم تعریف می کنم:

من در آن زمان غلام جبیر بن مطعم بودم و عموى او طعیمه بن عدى در جنگ بدر به دست مسلمانان کشته شد بود. همین که جنگ احد پیش آمد و سپاه قریش به سوى مدینه حرکت کرد جبیر به من گفت: اگر تو بتوانى حمزه بن عبد المطلب عموى محمّد را در عوض عموى من طعیمه بکشى تو را آزاد خواهم کرد.

من که بزرگ شده حبشه بودم و در پرتاب کردن حربه مانند حبشیان دیگر، مهارتى داشتم به همراه قریش به مدینه آمدم، جنگ که شروع شد سراغ حمزه را گرفتم و چون او را به من نشان دادند مانند سایه همه جا او را تعقیب می کردم و مراقب بودم تا فرصتى به دست آورم و زوبینى[۱] را که همراه داشتم به سوى او پرتاب کنم.

حمله‏هاى حمزه بسیار سخت بود و به هر سو که حمله می کرد صفوف منظم قریش را از هم می درید و کسى نمى‏توانست در برابر او مقاومت کند، من نیز که در کمینش بودم گاهى ناچار می شدم در پشت درخت و یا سنگى مخفى شوم تا مبادا چشمش به من افتاده و مرا بکشد.

تا هنگامى که سباع بن عبد العزى در پیش روى من درآمد حمزه او را دید و او را به مبارزه دعوت کرد، و به دنبال آن به جلو رفته شمشیرى حواله او کرد که سرش را پرتاب کرد، من در این هنگام که او را سرگرم کشتن سباع دیدم حرکتى به زوبین داده و به سوى او پرتاب کردم، تیر پای حمزه را شکافت به گونه ای که از میان دو رانش خارج شد.

حمزه برگشت تا خود را به من برساند و ضربت انتقامى خود را به من بزند ولى نتوانست و روى زمین افتاد، من همچنان ایستادم تا هنگامى که جان سپرد پیش رفتم و زوبین خود را از پاهای او بیرون آوردم و چون مقصودم حاصل شده بود به میان لشگرگاه رفتم و در آن جا آسوده خاطر نشستم، زیرا هدفم تنها کشتن حمزه و آزاد شدن بود که آن را انجام داده بودم، و چون به مکه باز گشتم جبیر مرا آزاد کرد و هم چنان تا روزى که رسول خدا (ص) مکه را فتح کرد در آن جا بودم از آن‏ پس چون نمى‏توانستم در مکه بمانم به طائف فرار کردم در آن جا هم چیزى نمانده بودم که مردم آن جا به نزد رسول خدا (ص) رفتند و اسلام اختیار کردند، در آن موقع بود که راه چاره بر من بسته شد و نمی دانستم چه کنم و در فکر بودم که به شام بروم یا به سوى یمن رهسپار گردم یا راه سایر بلاد را در پیش گیرم که مردى به من گفت: بی چاره چرا نگرانى؟! به خدا پیغمبر اسلام (ص) مردى است که هر که در دین او داخل شود و شهادتین را بر زبان جارى سازد (گناهان گذشته‏اش را عفو می کند و) او را نخواهد کشت.

من که این سخن را از آن مرد شنیدم خود را به مدینه رساندم و پیش از آن که کسى مرا بشناسد خود را بالاى سر رسول خدا (ص) رساندم و بلا درنگ شهادتین را بر زبان جارى کرده مسلمان شدم. آن حضرت که مرا دید فرمود: وحشى هستى؟

عرض کردم: آرى اى رسول خدا.

فرمود: بنشین و جریان کشتن حمزه را برایم تعریف کن.

من به همین نحو که اکنون براى شما تعریف کردم جریان را براى آن حضرت نیز تعریف کردم.

حرف من که تمام شد رسول خدا (ص) فرمود: برخیز و از نزد من دور شو که دیگر تو را نبینم.

از آن پس من همیشه خود را از آن حضرت مخفى نگاه می داشتم تا این که از دنیا رفت و هنگامى که مسلمانان براى جنگ با مسیلمه کذاب می رفتند من نیز با آنها بیرون رفتم و همان حربه که حمزه را با آن کشته بودم همراه برداشتم، و چون جنگ شروع شد آن را در دست خود حرکتى داده و به سوى مسیلمه پرتاب کردم، و در همان حال نیز مردى از انصار بر او حمله کرد و با شمشیر کارش را ساخت و خدا می داند که آیا به حربه من کشته شد یا به شمشیر آن مرد انصارى.

و اگر مسیلمه به وسیله حربه من کشته شده باشد هم چنان که من یکی از بهترین مردم را پس از رسول خدا (ص)  کشتم بدترین آنها نیز به دست من کشته شد.

ابن اسحاق می گوید: عبد اللّه بن عمر که خود در آن جنگ حاضر بوده گفته است که چون مسیلمه کشته شد شنیدم کسى فریاد می زد: سیاه حبشى او را کشت.

و ابن هشام می گوید: وحشى را در اثر شرب خمر چندین بار حدّ زدند تا بالاخره نامش را از دفتر مسلمانان قلم زدند و عمر بن خطاب گفت: من می دانستم که خداى تعالى قاتل حمزه را به حال خود نخواهد گذارد.[۲]


[۱]. زوبین نیزه کوتاهى را می گویند که در قدیم هنگام جنگ به طرف دشمن پرتاب می کرده‏اند.

[۲]. ابن هشام، زندگانى محمد(ص) پیامبر اسلام، ترجمه، رسولى، سید هاشم، ج ‏۲، ص ۹۸-۱۰۱، انتشارات کتابچى، تهران، چاپ پنجم، ۱۳۷۵ش. زندگانى محمد(ص) ،ج ‏۲،ص ۹۸-۱۰۱٫




کلیدواژه ها:



ثبت نظر


6 + 3 =