خوارج

Print This Post ارسال به دوست
  1. مفهوم شناسی خوارج
  2. خوارج در لغت
  3. معنای اصطلاحی خوارج
  4. اسامی دیگر خوارج
  5. شراة نام دیگر خوارج
  6. حروریه نام دیگرخوارج
  7. مُحَکِّمه (خوارج)
  8. مارقین (خوارج)
  9. خوارج
  10. شاخصه های خوارج
  11. شاخصه های فکری خوارج
  12. تنگ نظری خوارج
  13. تهور و بی باکی
  14. جهل و کج فهمی خوارج
  15. شاخصه های ظاهری خوارج
  16. عوامل پیدایش خوارج
  17. تندروی و قرائت نادرست از دین
  18. ضعف بُنیان های عقیدتی عامل پیدایش خوارج
  19. تعصبات قبیله ای عامل پیدایش خوارج
  20. ترک صحنه سیاست توسط یاران نزدیک امام علی(ع)
  21. طولانی شدن جنگ و عدم کسب غنائم عامل پیدایش خوارج
  22. تردید و دودلی عامل پیدایش خوارج
  23. جنگ صفین زمینه ساز پیدایش خوارج
  24. حکمیت سبب پیدایش خوارج
  25. اعتقادات خوارج
  26. عقیده خوارج در مورد ارتباط ایمان و عمل
  27. عقیده خوارج در مورد امامت
  28. عقیده خوارج درباره خلفا
  29. عقیده خوارج در مورد خلافت
  30. عقیده خوارج در باره گناهان کبیره
  31. خوارج و امربه معروف و نهی از منکر
  32. شعار خوارج و نظر امام علی (ع) در مورد خوارج
  33. اقسام خوارج
  34. ازارقه
  35. اباضیه‏
  36. بیهسیه
  37. ثعالبه
  38.  زیادیه (صفریه)
  39. عجارده یکی از فرفه های خوارج
  40. نَجِدات یکی از فرقه های خوارج
  41. مرجئة خوارج
  42. شخصیت های خوارج
  43. ذوالخویصره پیشوای خوارج
  44. عبد الله بن وهب راسبى
  45. عبدالله بن کواء
  46. ذوالثدیه
  47. اقدامات خوارج
  48. جنگ نهروان و خوارج
  49. شهادت امام علی(ع)
  50. خوارج در کلام معصومین
  51. خوارج در کلام پیامبر گرامی اسلام (ص)
  52. خوارج در کلام امیرالمومنین (ع)
  53. سرنوشت خوارج
  54. راز انقراض خوارج در کلام شهید مطهری
  55. خوارج در کلام بزرگان اهل تسنن
  56. خوارج در تفسیر ثعلبی
  57. خوارج از دیدگاه ابن ابی الحدید
  58. مناظرات با خوارج

مفهوم شناسی خوارج

(در حال تکمیل)

خوارج در لغت

خوارج، جمع خارجى، از خروج به معناى سرکشى و طغیان گرفته شده و معادل فارسى آن شورشیان، جمع شورشى است.[۱] کلمه «خروج» اگر به «على‏» متعدى شود دو معناى نزدیک به یک دیگر دارد: یکى در مقام پیکار و جنگ برآمدن و دیگرى تمرّد و عصیان و شورش.‏[۲]

معنای اصطلاحی خوارج

واژه خوارج، جمع خارجى است، و آن در اصطلاح، فرقه‏یى اسلامى است که بر امام على بن ابى طالب (ع) در صفین خروج کردند. و توسّعا اقوام «قیام» کننده بر ضد حاکم را «خارجون» و «خوارج» هر دو مى‏گویند. بعدها نیز هرکس را که بر ضد امامى خروج مى‏کرده که جماعت بر امامت او اتفاق کرده بودند، خارجى مى‏گفتند، خواه این خروج در روزگار صحابه بر ضد ائمه راشدین باشد، خواه پس از آنها بر ضد تابعین یا سایر حکام اسلامى.[۳]

اسامی دیگر خوارج

(در حال تکمیل)

شراة نام دیگر خوارج

شراة یکى از نام های خوارج، مفرد آن شارى و به معناى فروشندگان مى‏باشد. برخی گفته اند: این عنوان را خوارج از این رو انتخاب کردند که (به گمان خودشان) جان خویش را براى پاداش اخروى فدا مى‏کردند.[۴]

بر این اساس این نام از آیه: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ …»[۵] گرفته شده است.

خوارج لقب شراة را به همان معنائی که در آیه ذکر شده  می‏گرفتند، اما مخالفان‏ آنها، شراة را جمع شاری و شاری را به معنای لجباز و عنود گرفته‏اند. ابن منظور هم گفته است که ‏« شری‏» به معنای‏ غضب و لجاجت آمده و این که به خوارج، شراة می‏گویند برای آن است که آنها لجاجت می‏کردند.[۶]

حروریه نام دیگرخوارج

حروریه نام دیگر خوارج است. چنان که شهرستانی در ملل و نحل می نویسد: اسماؤهم: حروریة، و محکمة، و مارقة.[۷] این لقب از آن جهت برخوارج اطلاق می‏شود که نخستین گروه انشعابی از سپاه‏ امیرالمومنین (ع) که دوازده هزار نفر بودند‏ پس از بازی حکمیت و توطئۀ‏سران خوارج، از آن حضرت جدا شدند و با محکوم‏ کردن قبول حکمیت به جای کوفه به[۸] حروراء رفتند و در آن جا اجتماع نمودند؛ از این رو به «حروریه» موسوم شدند.[۹] ‏به نظر می‏رسد که اطلاق حروریه به خوارج در همان روزهای نخست شایع بوده‏ است.‏[۱۰]

مُحَکِّمه (خوارج)

یکی از اسم های دیگر خوارج محکمه می باشد.

خوارج‏ را محکّمه‏ می خواندند. چون حکمیت را قبول نکرده و شعار لا حکم الا لله را سر دادند، و از سپاه امام علی (ع) خارج شدند.[۱۱]

مارقین (خوارج)

مرق در لغت عرب به معناى خروج است. چنانچه می گویند که «مرق السهم من القوس»؛ یعنى تیر از کمان‏ بیرون رفت. امّا مارقین جماعت خوارج را می گویند که در ایام خلافت آن حضرت (ع) از اطاعت ایشان بیرون رفتند.[۱۲]

مارقین جمع مارق و صفت فاعلى از مروق، به معناى جستن تیر از کمان است، خوارج را که از جمع مسلمانان بیرون شدند، مارقین می گویند.[۱۳] دلیل نام گذارى خوارج به مارقین گفتار پیامبر اکرم (ص) است که در باره ذو الثّدیه فرمود: از اصل و نسب این مرد، قومى برمى‏خیزند که از دین خارج مى‏شوند چنان که تیر از هدف انحراف مى‏یابد.[۱۴]

خوارج

فراگیر‏ترین نام برای این گروه، نام خوارج است. این نام از حدیث معروفی از پیامبر (ص) اقتباس شده که فرمود: سَیَخْرُجُ قَوْمٌ یَمْرُفُونَ مِنَ الدّین؛ به‌زودی قومی خروج می‌کنند که آنها از دین بیرون رفته‏اند. همچنین از این نظر که آنان بر امیرمؤمنان علی(ع) خروج کردند، به آنها خوارج گفته می‏شود.[۱۵]

شهرستانی در تعریف اصطلاحی خوارج می‏گوید: هر کسی که بر امام حق خروج کند آن هم امامی که مردم بر او اتفاق کرده‏اند، خارجی نامیده می‏شود، اعم از این که در زمان صحابه بر خلفای راشدین خروج کرده باشد و یا پس از آنها در عهد تابعین و یا هر امامی در هر زمانی باشد.[۱۶]

بی‌شک این تعریف، تعریف نادرستی است؛ زیرا خوارج اصطلاح خاصی است که شامل خروج‌کنندگان بر امیرمؤمنان علی(ع) آن هم در جریان جنگ صفین و پس از قبول حکمیت می‏شود. پس از آن هم، هر کسی اندیشه‏ های آنها را پذیرفته باشد، در اصطلاح جزو خوارج به شمار می‌آید و این درست نیست که ما هر کسی را که بر امامی خروج کرد خوارج بنامیم، بلکه آنها را در اصطلاح فقهی «باغی» و «بغاة» می‏نامند. حتی کسانی که پیش از جریان حکمیت بر حضرت علی(ع) خروج کردند، مانند سپاه معاویه و یا طلحه و زبیر و سپاه جمل، در اصطلاح، خوارج نامیده نمی‌شوند. البته اطلاق این نام به آنها از نظر لغوی اشکالی ندارد، ولی بحث درباره اصطلاح خاص خوارج است که در متون تاریخی و کلامی آمده است.

آقای نایف محمود نیز سخن شهرستانی را پذیرفته است و حتی در تأیید او عبارتی را از ابن‌کثیر نقل کرده که گفته است: انقلاب کنندگان بر ضدّ عثمان خوارج بودند.[۱۷]

این مطلب درست نیست و نباید معنای لغوی یک لفظ را با معنای اصطلاحی در هم آمیخت. این که ابن‌کثیر به انقلابیون علیه عثمان خوارج گفته است یا منظورش معنای لغوی کلمه است و یا خواسته است میان آنها و خوارج که در جنگ صفین به وجود آمدند، رابطه برقرار سازد و بگوید اینان همان‌ها بودند. این احتمال را آقای نایف محمود خود نیز بیان کرده است.

خود خوارج نیز این نام را می‌پسندند و در شعرهایی که از آنها برجای مانده است، کلمه خوارج را مرتب تکرار کرده‌اند. آنها خوارج را از همان مادّه خَرَجَ گرفته‏اند، ولی به معنای خروج علیه ستم و کفر دانسته‌اند و به آیه شریفه: «وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِرا اِلَی اللّه وَ رَسُولِه[۱۸]  استناد کرده‌اند[۱۹]

شاخصه های خوارج

(در حال تکمیل)

شاخصه های فکری خوارج

(در حال تکمیل)

تنگ نظری خوارج

خوارج مردمى تنگ نظر و کوته بین بوده و در افقى بسیار پست فکر مى‏کردند. اسلام و مسلمانى را در چهاردیوارى اندیشه‏هاى محدود خود محصور کرده بودند. مانند همه کوته نظران دیگر مدعى بودند که همه بد مى‏فهمند و یا اصلًا نمى‏فهمند و همگان راه خطا مى‏روند و همه جهنمى هستند. این گونه کوته نظران، اول کارى که مى‏کنند این است که تنگ نظرى خود را به صورت یک عقیده دینى درمى‏آورند، رحمت خدا را محدود مى‏کنند، خداوند را همواره بر کرسى غضب مى‏نشانند و منتظر این که از بنده‏اش لغزشى پیدا شود و به عذاب ابد کشیده شود.[۲۰]

تهور و بی باکی

(در حال تکمیل)

جهل و کج فهمی خوارج

یکی از ویژگی های خوارج، کج فهمی آنان بود. به دلیل همین کج فهمی بود که امام علی (ع) در زمان رحلت در وصیتشان به فرزندش حسن (ع) مى‏گوید: «و لا تقاتلوا الخوارج بعدى، فلیس من طلب الحقّ فأخطأه کمن طلب الباطل فأدرکه. بعد از من با خوارج نبرد نکنید؛ زیرا کسى که در جست­وجوى حق بوده و خطا کرد مانند کسى نیست که طالب باطل بوده و آن را یافته است.

سیّد رضىّ مى‏گوید: مقصود امام معاویه و اصحاب او است.[۲۱]

همچنین وقتی که جویریة بن ذراع یا ابن وداع یا دیگرى از خوارج خروج کردند، معاویه به امام حسن (ع) گفت: به سوى ایشان خارج شو و با آنها جنگ کن.

حضرت فرمودند: خداوند مرا از این کار منع فرموده است.

معاویه گفت: براى چه، آیا ایشان دشمنان شما و من نیستند؟

حضرت فرمودند: آرى اى معاویه ولى این طور نیست کسى که طالب حقّ بوده ولى به خطاء رود مانند کسى باشد که باطل را طلب کند و بیابد آن را.[۲۲]

شاخصه های ظاهری خوارج

همان طوری که خوارج در فکر و عقیده، خصوصیات و ممیزات ویژه ای داشتند در ظاهر هم دارای خصوصیاتی بودند. چنان که از سخنان پیغمبر (ص) در هنگامى که خوارج را وصف می فرمودند، معلوم مى‏شود. آن حضرت فرمود: ایشان از دین به در می روند همچنان که تیر از نشانه و علامت ایشان تسبید است به معناى سر تراشیدن و نشانه دیگر به کار نبردن روغن.[۲۳]

عوامل پیدایش خوارج

(در حال تکمیل)

تندروی و قرائت نادرست از دین

یکی از عوامل پیدایش فرقه خوارج، تندروی ها و قرائت نادرست آنها از دین بود. این عامل نقش به سزایی در پیدایش خوارج داشت. و گویا همین عوامل سبب شد که از پیروی امیرمؤمنان(ع) بیرون روند و به وادی گمراهی گام نهند؛ تا جایی که امام زمان خویش را کافر پنداشته، از وی خواستند تا از گناه ناکرده توبه کند.[۲۴]

در مقابل، آن حضرت با استدلال و منطق روشن با این کج اندیشی ها به مبارزه گفتاری برخاست، امّا این گروه که هیچ گونه دلیل و حجت روشنی نداشتند، ناآگاهانه و از سرتندروی دست به شمشیر بردند و سرانجام در جنگ نهروان از دم تیغ امام (ع) و یارانش گذشتند.[۲۵]

ضعف بُنیان های عقیدتی عامل پیدایش خوارج

با توجه به این که شرایط عراق، در زمان امیرالمومنین (ع) به گونه ای بود که مردم کمتر می توانستند از وجود امیرالمومنین (ع استفاده کنند و مجبور بودند که همیشه در جنگ باشند؛ ازاین رو از نظر اعتقادی و تقویت مبانی فکری، کار چندانی بر روی آنها صورت نگرفت؛ به طوری که غیر از احکام نماز، روزه و جنگ، از دیگر مبانی و آموزه های عقیدتی اطلاعات چندانی نداشتند.

در دوره خلفای گذشته با کمال تأسف، بیشتر به کشورگشایی اهتمام می شد؛ غافل از این که به موازات بازکردن دروازه های اسلام به روی ملت های دیگر، می بایست فرهنگ و معارف اسلامی را نیز به مسلمانان تعلیم داد. افزون بر این، مردم عراق از ابتدا دارای رهبری خاص و مشخص نبودند تا بنیان های فکری آنان را بر اساس اصولی صحیح تربیت کند؛ زیرا همواره با درخواست اهالی این دیار از طرف خلیفه وقت، حاکم این منطقه و به خصوص کوفه، تعویض می شد و اهل عراق به علت کنجکاوی و هوشیاری، به عدم اطاعت و ایجاد اختلاف با فرمانروایان خود معروف بودند و این خود در رشد و نمو عقیده خارجی گری و طغیان گری سهمی چشم گیر داشت؛ برخلاف مردم شام که پس از فتح این سرزمین، یزید بن ابی سفیان و سپس برادرش معاویة بن ابی سفیان، مسلک اموی را به نام اسلام حقیقی به مردم آن دیار باورانده بودند و آنان نیز کورکورانه تقلید می کردند.[۲۶]

تعصبات قبیله ای عامل پیدایش خوارج

با توجه به این که اسلام در جزیره العرب وارد شده بود و همه برتری ها به جز برتری تقوا را از میان برداشته بود، و اکثر مردم نیز مسلمان شده بودند، ولی متاسفانه عرب های آن زمان به عادات زشت قبل از اسلام پای بند بوده و نسبت به آن تعصبات زیادی داشتند و همین تعصب باعث می شد که از پذیرش حرف حق، شانه خالی کنند چنان که در جریان جنگ صفین، تعصبات قبیله ای که میان عرب ها رایج بود، در ظهور خوارج نقشی به سزا داشت؛ بسیاری از رهبران خوارج از قبیله «بنی تمیم» و «بنی ربیعه» بودند؛ چنان که نافع بن ازرق حنظلى و عبد الله بن صفار سعدى و عبد الله بن اباضى و حنظلة بن بیهس. و بنى ماحوز عبد الله. و عبید الله و زبیر از بنى سلیط بن یربوع‏، همگی از قبیله بنی تمیم[۲۷] و أبو بلال مرداس بن أدیّة و پدرش حدیر بن عمرو بن عبید بن کعب از‏ بنی ربیعه بودند.[۲۸] گرچه از قبایل دیگر، کم و بیش، در میان آنان یافت می شد، ولی بیشتر رهبران خوارج و هسته مرکزی آنان را قبیله بنی تمیم تشکیل می داد و از طایفه «قریش» کسی در میان آنان نبود و اکثر سربازان خارجی نیز از قبیله بنی تمیم بودند.

قبیله بنی تمیم در زمان جاهلیت با قبیله «مُضَر» خصوصا با تیره قریش، دشمنی و ستیز داشتند؛ به طوری که پس از اسلام که به ظاهر مسلمان شده بودند، گاه و بیگاه دشمنی خویش را ابراز می کردند و از این که پیامبر(ص) از قریش است ناراحت بوده، رشک می ورزیدند.

این پیشینه سوء تفاخر و تعصبات قبیله ای، نقشی به سزا در جدایی آنان از مسیر اسلام راستین داشته است که نخستین نشانه های آن در ماجرای سقیفه، بعد از رحلت رسول اکرم (ص) رخ نمود و سرنوشت امت اسلام را برخلاف خواست خدا و رسولش رقم زد و امت پیامبر (ص) را به مسیری بیراهه سوق داد و از مسیر حق منحرف ساخت.

در دوران حکومت عثمان، عصبیت ها، سنت های قبیله ای و تموّل گرایی بار دیگر زنده شد و کارهای مخالف سنت پیامبر(ص) گسترش یافت. این کارها، در نهایت، قیام مردم و قتل خلیفه را به دنبال داشت؛ طیف وسیعی که در این قتل شرکت داشتند. عده زیادی از آنها بعدها هسته مرکزی خوارج را تشکیل دادند. پس از کشتن خلیفه، نزد امام علی(ع) آمدند وبا وی دستِ بیعت دادند؛ از جمله این که هفتصد تن از مهاجران و هشتصد نفر از انصار با حضرت بیعت کردند.[۲۹]

دیری نپایید که گروهی نقض بیعت کردند؛ برای نمونه طلحة بن عُبیدالله و زُبیر بن عوام، جزو اولین نفراتی بودند که با امام علی(ع) بیعت کردند،[۳۰] ولی به همراهی عایشه، جنگ جمل را بر امام (ع) تحمیل نمودند؛ حضرت امیرمؤمنان(ع) ضمن بررسی انحرافات و کینه توزی های طلحه و زبیر، به پیشگاه الهی چنین شکوه کردند: «اللُّهمَّ إنّهما قَطَعانی و ظَلَمانِی و نَکَثا بَیْعَتی و ألبّا النّاسَ عَلَیّ [۳۱] خدایا! آن دو، پیوند مرا گسستند و بر من ستم کردند و بیعتم را شکستند و مردم را برای جنگ با من گرد آوردند».

در پی جنگ جمل که با پیروزی قاطع امام علی(ع) پایان یافت، دومین جنگ توسط معاویه بر امام(ع) تحمیل شد. سپاهیان حضرت امیر(ع) که از قبایل مختلف و با انگیزه های گوناگون مانند تعصبات قبیله ای در صحنه «صفین» حضور پیدا کرده بودند، با حیله عمروعاص روبه رو شدند و در اندک زمانی شمشیر برزمین نهادند و حضرت را به داوری کتاب الهی و در نهایت پذیرش حکمیت واداشتند، ولی در این میان، تعصبات قبیله ای پدیدار گشت و این جریان انحرافی هنگام انتخاب حکمین، بروز بیشتری پیدا کرد.

بدین شرح که وقتی امام(ع) عبداللّه بن عباس را برای داوری برگزیدند و فرمودند که هر گرهی عمروعاص ببندد، ابن عباس باز خواهد کرد و هر گرهی را که عمرو باز کند، او خواهد بست، در این میان صدای اشعث بن قیس بلند شد که نباید دو حَکَم از قبیله مُضَر باشند؛ ما از طرف خود باید فردی از اهالی یمن را انتخاب کنیم؛ وی گفت: اگر دو حَکم به ضرر ما حُکم کنند ولی یمنی باشند، بهتر است تا به نفع ما حُکم کنند و از قبیله مُضَر و قریش باشند! این غائله، سرانجام با انتخاب ابوموسی اشعری یمنی ختم گردید.[۳۲]

چنان که مشاهده می شود، این گروه متعصب و نژادپرست، ضرر احتمالی خویش را در نتیجه حَکَمیت، بر انتخاب فردی قریشی ترجیح دادند و این نشانه ای از شدت تعصبات قبیله ای در میان آنان بود؛ حتی هنگامی که امام علی(ع)، ابن عباس را جهت مذاکره نزد آنان به اردوگاه حروراء فرستاد، آنها وقتی خود را در مقابل استدلال های قوی و منطقی او خلع سلاح یافتند، در نهایت به یک­دیگر گفتند: احتجاج قریش را برای خود حجت قرار ندهید؛ زیرا آنان قومی هستند که خداوند درباره آنها فرمود: «بَل هُم قَومٌ خَصِمُون»[۳۳]بنابر این، همگی از کنار ابن عباس دور شدند.

تاریخ اسلام همواره از این دست تعصبات قبیله ای پر بوده که همگی نشان گرِ روح نژاد پرستی خوارج است که علی رغم تظاهرشان به اسلام، زهد و تقوا، تعصب های قبیله ای در اعمال آنها آشکار بود. نکته درخور تأمل در سیره عملی و نظری آنان این است که در ورای سیمای فریبنده خود، این گونه تعصبات را نیز داشتند که با اندکی درنگ به روشنی مشاهده می شود. این نژاد پرستی چنان شدت یافت که روح ناسازگاری را در آنان برتافت؛ به گونه ای که در برهه ای از زمان، فرمانروایی بر جامعه را انکار و نوعی آنارشیسم را در اندیشه ها تبلیغ می کردند؛ اگرچه عملاً، در «حروراء» برای خود فرمانده و امیر برگزیدند و با عبداللّه بن وهب راسبی دست بیعت دادند.

بنابراین، باید در مواردی ریشه های دشمنی سران خوارج با امیرمؤمنان، علی(ع) را در تعصبات قبیلگی آنها جست­وجو کرد و چنین می نماید که آنان از مدت ها پیش، در صدد ضربه زدن به حضرت بودند و جریان حکمیت را بستر مناسبی برای اجرای منویات خود یافتند، ولی باید حساب اکثریت نادانی را که به نام «قُراء»، جاهلانه و با حماقت، از شعارهای فریبنده سران خوارج پیروی کردند، از حساب این گروه متعصب، مغرض و فتنه گر جدا دانست.[۳۴]

ترک صحنه سیاست توسط یاران نزدیک امام علی(ع)

یکی از عوامل مهم در پیدایش گروه خوارج، ترک صحنه سیاست از سوی خواص بود؛ به طوری که گروهی از صحابه از روی کج فهمی و سوء برداشت، از صحنه سیاسی اجتماعی کناره گیری کردند و بعضی حتی از بیعت با امیرمؤمنان(ع) سرباز زدند و در جریان جنگ های جمل و صفین، خویش را از حوادث جاری جامعه اسلامی کنار کشیدند.

این عامل توانست در ایجاد روزنه های شک و تردید در میان توده مردم مؤثر واقع شود و به مخالفت ها و شورش هایی ضد حاکم اسلامی بینجامد؛ چنان که در جنگ جمل، سعدبن أبی وقّاص، عبداللّه بن عمر بن خطّاب، محمد بن مُسلَمُه و اسامة بن زید به حضور امیرمومنان(ع) رسیدند و به بهانه شرکت نکردن در جنگ با مسلمانان، حضرت علی(ع) را در این جنگ همراهی نکردند.[۳۵] حتّی سعد بن أبی وقّاص به امام عرض کرد: «اگر شمشیری به من بدهی که مؤمن را از کافر تشخیص دهد، با تو همراه خواهم شد».[۳۶]

بنابراین، برخی، به علت عدم درک صحیح از حساسیت های سیاسیِ آن روز، از صحنه سیاست شانه خالی کرده و آن را به روی یکه تازی انسان های کج اندیش و کم فکر گشودند. در چنین موقعیتی زمینه رشد خوارج و تفکر خارجی گری مهیا شد و به دنبال آن، حکومت اسلامی نو پای امام علی(ع) با انبوه سؤالات و شبهات انتقادی روبه رو شد.[۳۷]

طولانی شدن جنگ و عدم کسب غنائم عامل پیدایش خوارج

از عواملی که در پیدایش خوارج، باید به آن توجه کرد، طولانی شدن جنگ های جمل، صفین و تحمل تلفات فراوان و عدم کسب غنیمت های جنگی است. سرزمین عراق، خصوصا دو مرکز اصلی آن یعنی بصره و کوفه، نقطه هجوم مسلمانان به کشورهای دیگر از جمله ایران بود، در این دو شهر، مردمی زندگی می کردند که همگی اهل جبهه و جنگ بوده، پیوسته پیروزمندانه و همراه غنائم بسیاری به خانه هایشان باز می گشتند، ولی در نبردهای جمل و صفّین با مسلمانان درگیر شدند و نیز کشته های فراوانی دادند که بنابه بعضی از گفته ها فقط در جنگ جمل، نزدیک ده تا چهارده هزار نفر از طرفین کشته شدند.[۳۸] همچنین ضمن طولانی شدن این جنگ ها، غنیمتی هم به دست نیاوردند.[۳۹] و این عامل باعث شد که مردم  در پذیرفتن دستورات امیرالمومنین (ع) سست شده و از لشکر آن حضرت جدا شوند و مؤسس فرقه ای به نام خوارج باشند.

تردید و دودلی عامل پیدایش خوارج

عامل دیگری که در پیدایش خوارج نقشی مؤثر داشت، تردید و شکی بود که در سربازان حضرت علی(ع) رسوخ کرده بود؛ جنگ جمل شکاف عمیقی در جامعه اسلامی به وجود آورد و تردیدهای بسیاری در توده مردم برانگیخت، به طوری که گروهی از یاران امام در جنگ با اهل شام، (دشمنان اصلی اسلام و مسلمانان)، دچار دودلی و تردید شدند.

برای نمونه، عبدالله بن مسعود، عْبیده سلمانی و رَبیعة بن خُثَیم، همراه چهارصد تن از قاریان قرآن به حضور حضرت امیر(ع) رسیدند و گفتند: ای امیرالمؤمنین! با آن که به فضل شما معترف هستیم، ولی درباره این جنگ گرفتار شک و تردیدیم؛ ما را برای نگهداری یکی از مرزها گسیل فرما تا در آن جا انجام وظیفه نماییم و از جنگ با مسلمانان معاف بدار. حضرت علی(ع) نیز آنان را برای مرزبانی سرزمین های ری و قزوین فرستاد.[۴۰]

جنگ صفین زمینه ساز پیدایش خوارج

سرزمین شام، در سال «۱۷هـ.ق» در عهد خلافت خلیفه دوم فتح شد؛ او یزید بن ابی سفیان و بعد از مرگ وی برادرش معاویة بن ابی سفیان را به فرمانروایی آن جا منصوب کرد. معاویه در حکومت خود، به تقلید از حکومت امپراطوری روم شرقی، دستگاهی مفصل فراهم کرد و خدم و حشم انبوهی را به کار گرفت؛ به طوری که از طرف خلیفه دوم، به او اعتراض شد، ولی وی در زمان خلافت عثمان به مقصود خود نزدیک تر شد؛ زیرا در این زمان حمیت و تعصبات قبیله ای و مال اندوزی شدت یافت؛ از این رو فرزند ابوسفیان در شام برای خود حکومت خاصی، شبیه حکومت های شاهان ایران و روم ترتیب داد.

هنگام شورش مردم برضد عثمان و محاصره خانه او، معاویه به نامه و درخواست کمک خلیفه[۴۱] اعتنایی نکرد و هیچ گونه کمکی به مدینه (پایتخت حکومت اسلامی) نرساند، ولی با کشته شدن عثمان، وی پیراهن خون آلود او و انگشتان بریده “نائله” همسر خلیفه را روی منبر دمشق آویخت و شامیان دسته دسته به نظاره می نشستند و بر مظلومیت خلیفه مقتول اشک ماتم می ریختند.

سرانجام معاویه با دسیسه هایی فراوان، در میان مردم شام و قبایل اطراف، امام علی (ع) را کشنده عثمان و خود را ولیّ خون خلیفه مقتول معرفی کرد و با وجود نامه صریح امام[۴۲] (ع) به وی برای گرفتن بیعت از اهالی شام، او پرچم مخالفت برافراشت و از گردن نهادن به فرمان حکومت نوپای امام (ع) سرباز زد.

از سویی، امیرمؤمنان (ع) پس از به دست گرفتن قدرت سیاسی، فرمانداران و کارگزاران عثمان را از کار برکنارکرد؛ مثلاً علی رغم سفارش های افرادی چون مغیرة بن شعبه و ابن عباس بر ابقای معاویه، امام (ع) وی را از فرمانداری شام خلع نمود.[۴۳]

به هر روی، با پیروزی قاطع حضرت امیر (ع) در جنگ جمل که توسط عایشه، طلحه، زبیر و گروهی از ناکثین بر امام تحمیل شده بود، بر شدت بغض و کینه فرزند ابوسفیان به امیرمؤمنان، علی (ع) افزوده شد و امام (ع) پس از پیروزی در این نبرد راهی کوفه شد و آن جا را مرکز خلافت خویش قرار داد. اهالی کوفه، نخستین کسانی بودند که با هدایت امام حسن مجتبی (ع)، عمار بن یاسر، حجر بن عدی و مالک اشتر با امام علی (ع) بیعت کردند و در جنگ جمل قاطعانه از امام حمایت نمودند.[۴۴]

در بدو ورود امام علی (ع) به کوفه، اشراف، قُراء و اهالی کوفه به استقبال رهبر و مقتدای خویش شتافتند و حضرت امیر (ع) پس از ورود به مسجد اعظم کوفه و خواندن دو رکعت نمازِ تحیت، برای مردم سخنرانی کرده، آنان را از پیروی هوای نفس برحذر داشت و به تقوای الهی سفارش نمود.[۴۵]

به طور طبیعی، حمایت سراسری مردم کوفه از امام (ع) تهدیدی جدی علیه معاویه محسوب می شد و از طرفی، بیعت نکردن معاویه با امیرمؤمنان علی (ع)، رهبران شیعی کوفه را برآن داشت تا امام (ع) را به جنگ با وی ترغیب کنند، ولی حضرت که روش مسالمت آمیز را بر جنگ و خون ریزی ترجیح می دادند، با ارسال نامه های بسیاری نزد معاویه از وی خواست که به حکومت او تن در دهد و تحت رهبری خلیفه مسلمانان درآید، امّا معاویه با ترفند خاصِ خود، با پیش کشیدن بهانه واهی خون خواهی عثمان، عملاً از دستور امام علی (ع) سرپیچی کرد و از اطاعت امام (ع) شانه خالی نمود.

بنابراین، امام (ع) مصلحت را برآن دید که فردی را جهت بیعت گرفتن نزد معاویه بفرستد تا در صورت عدم پذیرش، با اقدام نظامی او را به اطاعت وا دارد.

بدین ترتیب حضرت امیر (ع) جریر بن عبدالله بجلی را همراه نامه ای[۴۶] به شام فرستاد و در ضمن آن از معاویه خواست مانند حاضران در مدینه و سایر مناطق اسلامی که با او بیعت کردند، وی نیز تحت امر خلیفه مسلمانان در آید.

جریر رهسپار شام شد و معاویه را از بیعت مهاجر و انصار با حضرت امیرمؤمنان (ع) با خبر ساخت و گفت: تنها سرزمین های تحت امر شما در این امر سرپیچی کردند؛ بهتر است شما نیز به راه راست هدایت شوی و با علی (ع) بیعت کنی،[۴۷] ولی معاویه با بهانه های گوناگون نماینده امام را در دمشق معطل کرد و در این میان با ایراد خطبه هایی مردم شام و قبایل اطراف را تحریک و خود را خون خواه عثمان معرفی می کرد.

در این گیرودار، معاویه در نامه ای به عمروعاص که آن روز در فلسطین بود، او را به شام فرا خواند. عمرو نیز به دعوت معاویه پاسخ مثبت داد و رهسپار شام شد و به دیدار پسر ابوسفیان شتافت و با او به گفت وگو و مشورت پرداخت؛ معاویه ضمن معطل ساختن او از وی کمک خواست و به او قول داد در صورت پیروزی بر علی (ع) امارت مصر را به وی واگذار نماید.[۴۸]

از طرفی در کوفه، یاران امام (ع) با فشار آوردن بر او خواستار مبارزه با معاویه بودند، ولی حضرت امیر (ع) در پاسخ فرمودند: «مهیا شدنم برای جنگ با شامیان، درحالی که جریر را به سویشان فرستاده ام، به معنای این است که راه را به روی آنها بسته ام و اگر بخواهند به کار نیکی اقدام کنند، آنها را منصرف ساخته ام؛ من مدتِ اقامت وی را در شام معین کردم که اگر تأخیر کند، روشن می شود یا فریبش داده اند یا از اطاعتم سرپیچی کرده است؛ به عقیده من صبر کنید، ولی در عین حال آمادگی خود را برای پیکار حفظ نمایید…».[۴۹]

در این میان، جریر به امام (ع) نوشت که معاویه تقاضای حکومت بر مصر و شام را دارد، ولی حضرت پاسخ داد که او با این پیشنهاد می خواهد تو را سرگرم کند تا وضع شام برایش مشخص شود.[۵۰]

با طولانی شدن مدت اقامت جریر در شام و سرگردانی وی، معاویه به اهداف شومِ خود نزدیک تر می شد؛ به طوری که در مدت اقامت فرستاده امام در شام، مردم را برای انتقام گرفتن خون عثمان آماده ساخت؛ حتی بچه ها در کوچه و بازار شعارهایی هیجان آور درباره مظلومیت خلیفه مقتول و انتقام گرفتن خون وی سرمی دادند. سرانجام، معاویه با ارسال نامه ای توسط جریر، از نیت پلید خود پرده برداشت و آشکارا امام (ع) را به جنگ و مبارزه فرا خواند و فرستاده امام مأیوسانه به کوفه باز گشت.[۵۱]

حضرت امیر (ع) که جهت تدارک نیرو و آگاهی از نتیجه مذاکرات با معاویه چهار ماه در کوفه مانده بود، اکنون با دریافت نامه تهدید آمیز او، به نبرد با شامیان مصمم گشت و در اولین فرصت با مهاجر و انصار جهت مقابله با اهل شام به مشورت پرداخت.[۵۲] سپس با نیرویی عظیم به سوی شام حرکت کرد تا به سرزمین “رقه[۵۳]” رسید.

از طرفی، معاویه نیز با مشورت عمروعاص به سوی “صفین” حرکت کرد و زودتر از سپاه کوفه در کنار فرات اردو زد و با اقدامی ناجوانمردانه در اولین مرحله، آب را بر لشکریان امام بست. حضرت علی (ع) با ارسال پیامی برای معاویه، وی را از این کار برحذرداشت، ولی او نپذیرفت، در این هنگام، امام (ع) خطاب به سپاهیان خویش فرمود:

قَدِ اسْتَطْعَمُوکُمُ الْقِتَالَ، فَأقَرُّوا عَلَی مَذَلَّة، وَ تَأخِیرِ مَحَلَّة؛ أوْ رَوُّوا السُّیُوفَ مِن الدِّمَاء تَرْوَوا مِن الماء؛ فَالْمَوْتُ فِی حَیَاتِکُمْ مَقْهُورِینَ، وَالْحَیاةُ فِی مَوْتِکُم قَاهِرینَ. ألا إنَّ مُعَاویَةَ قَادَ لُمَةً منَ الْغُوَاةِ، وَ عَمَّسَ عَلَیْهمُ الْخَبَرَ، حَتَّی جَعَلُوا نُحُورَهُمْ أغْراضَ الْمَنِیَّةِ؛[۵۴] شامیان با بستن آب، شما را به پیکار دعوت کردند. اکنون بر سر دو راهی قرار دارید؛ یا به ذلت و خواری بر جای خود بنشینید یا شمشیرها را از خون آنها تر نمایید تا از آب سیراب شوید. پس بدانید که مرگ در زندگی توأم با شکست و زندگی جاویدان در مرگ پیروزمندانه شماست. آگاه باشید! معاویه گروهی از گمراهان را همراه آورده و حقیقت را از آنان پوشیده داشته، تا کورکورانه گلوهاشان را آماج تیر و شمشیر کنند.

در نهایت، لشکریان امام (ع) با رشادت هایی چشم گیر بر شریعه، سلطه یافتند و پس از دست یابی بر فرات، گروهی خواستار مقابله به مثل و بستن آب بر روی سپاهیان شام شدند، ولی حضرت آنها را از این کارِ دور از منطق و انسانیت برحذر داشت؛ به گونه ای که سپاهیان شام آزادانه با برداشتن از آب فرات، خود و حیواناتشان را سیراب می کردند.

سپس دو لشکر به تثبیت مواضع خویش پرداخته و گهگاهی مانورهایی را به اجرا در می آوردند. در طول مدت صف آرایی دو سپاه در مقابل یک­دیگر، سفیران و نامه هایی میان آنها مبادله می شد؛ در حالی که درگیری های پراکنده ای در طول شبانه روز آرامش را از اردوی دو طرف می ربود. در این میان، معاویه همچنان بر ادعای دروغین خویش مبنی بر خون خواهی عثمان پافشاری می کرد؛ بلکه کم کم پا را از این فراتر گذاشته، در مواردی به سفیران امام (ع) می گفت: از نزد من دور شوید که جز شمشیر میان من و شما چیز دیگری حکمفرما نیست.

در جریان پیکار صفین ابتدا از صلح گفت وگو می شد و هیئت هایی میان دو طرف رفت و آمد می کرد، ولی برخی از کسانی که در کشته شدن عثمان دخالت داشتند و الان در سپاه امام علی (ع) بودند، از پذیرش صلح از سوی امام (ع) مخالفت می ورزیدند؛ زیرا ممکن بود روزی عوامل پنهان در قتل عثمان آشکار گردد و با تحویل قاتلان عثمان از سوی حضرت امیر (ع) آنها خود را در معرض خطر جدی ببینند؛ حتی بعضی از این سفیران همانند شبث بن رِبعی، جدایی و اختلاف را بین دو لشکر می افزودند و زمینه شروع جنگ و آتش نبرد را شعله ور می کردند.[۵۵]

رفت و آمد سفیران و تبادل نظر و ردوبدل کردن نامه ها سودی نبخشید وسرانجام پس از”محرم الحرامِ” سال ۳۷ هـ .ق طبل جنگ نواخته شد و سپاهیان دو طرف با تمام قدرت مشغول کارزار شدند.

در طول جنگ، مراجعات فراوانی به امیرمؤمنان (ع) و اصحاب خاصش می شد و برخی در مورد مشروعیت پیکار با دیگر مسلمانان از امام سؤالاتی داشتند و حضرت هم با استدلال های قرآنی به این گونه شبهات پاسخی قاطع می دادند.[۵۶]

در این میان، نباید از نقش کسانی که کینه و حسد امیرمؤمنان، علی (ع) را در دل داشتند ولی ناچار در سپاه آن حضرت قرار گرفته بودند به سادگی گذشت. این افراد همواره در پی فرصتی بودند تا به امام (ع) ضربه ای وارد و آنچه را مدت ها پنهان کرده بودند، آشکار سازند و چنین فرصتی را بهترین زمان برای آغاز پرخاش گری و طغیان خود و هم فکرانشان می دیدند؛ از این رو با ترسیم نقشه های شوم و ترفندهای زیرکانه، عملاً صحنه جنگ را برای رشد تفکر خارجی گری و پیدایش فرقه نوظهور خوارج فراهم کردند.[۵۷]

حکمیت سبب پیدایش خوارج

فرقه خوارج در سال ۳۷ هجرى در جریان جنگ صفین و مسئله حکمیت پدید آمد. آنان عده‏اى از سپاهیان حضرت على (ع) بودند که در آغاز از معاویه و عمرو عاص فریب خورده و با پیشنهاد حکمیت از طرف معاویه موافقت کردند، و امام (ع) را به قبول آن وادار کردند. ولى پس از آن که قرار داد آتش بس و آیین نامه حکمیت ‏به امضاى طرفین رسید، آنان که تازه به اشتباه خود پى برده بودند، به جاى آن که خود را نکوهش کنند و از امام (ع) عذر بخواهند، مرتکب اشتباه بزرگ­ترى شده و حکمیت را از اساساً مردود دانسته و آن را مخالف با حکم خدا انگاشته، ارتکاب آن را مایه شرک و کفر اعلان کردند؛ از این رو از امام (ع) خواستند که از کرده خود توبه کند و عهد نامه آتش بس را نقض کرده، جنگ با معاویه را از سر گیرد

امام (ع) در برابر آنان ایستاد و یادآور شد که اولا: برداشت آنان از حکمیت نادرست است؛ زیرا آن­چه حکم قرار داده شده افراد نیستند، بلکه قرآن کریم است، و خداوند دستور داده است که در منازعات به قرآن و پیامبر رجوع شود، رجوع به قرآن به این است که به حکم آن گردن نهاده شود. و رجوع به پیامبر (ص) به این است که به سنت او عمل کنیم. هر گاه طبق قرآن و سنت پیامبر داورى شود، حق با ما خواهد بود.

ثانیاً: حکمیت از اساس مخالفت ‏با قرآن نیست. اشتباهى که رخ داده این بوده است، در شرایطى که سپاهیان امام (ع) در چند قدمى فتح و پیروزى بودند، طرح آتش بس و حکمیت، واقع بینانه نبود، و آن حضرت نیز مخالفت خود را با آن اعلان کرد،[۵۸] و این خوارج بودند که قبول آن را به امام (ع) تحمیل کردند.[۵۹]

ثالثاً: شکستن عهد و میثاق با نص قرآن کریم و تعالیم اسلامى مخالف است، و تا طرف مقابل آن را نقض نکرده است، شکستن آن روا نیست.[۶۰]

لکن آنان همچنان بر درخواست و رأى خود پافشارى کردند و امر تحکیم را بر خلاف حکم خداوند، و قبول آن را گناهى بزرگ و مایه شرک مى‏دانستند، و آن­گاه که امام (ع) با سپاهیان خود از صفین رهسپار کوفه گردید، آنان در مکانى به نام حروراء اقامت گزیده، وارد کوفه نشدند، و شبث‏بن ربعى را به عنوان فرمانده جنگ و عبد الله بن کواء را به عنوان امام جماعت انتخاب نموده، توافق کردند که کارها به صورت شورایى انجام شود، و امر به معروف و نهى از منکر را شعار خود ساختند.[۶۱]

اعتقادات خوارج

(در حال تکمیل)

عقیده خوارج در مورد ارتباط ایمان و عمل

خوارج  عمل را جزء ایمان می دانند؛ زیرا از نظر آن‏ها ماهیت ایمان عبارت است از قول و معرفت و عمل.[۶۲] آنان اعمال را جزء ایمان دانسته و  ارتکاب هر گناه کبیره‏ای را موجب کفر و بیرون شدن از اسلام می‏دانند؛ از این جهت مرتکب گناه کبیره را کافر می‏شمارند.. همچنین فاسقان را جزو کفار به شمار می‏آورند. بدین‏سان قلمرو مؤمنان یعنی امت اسلامی را تا حد ممکن مضیق ساخته‏اند.و معتقدند، کسب مراتب گوناگون ایمان، بر پایه اعمال استوار است.[۶۳]

عقیده خوارج در مورد امامت

تمامى خوارج به امامت فاضل [برتر] عقیده داشته، امامت مفضول [فروتر] را روا نمى‏دانند. آنان معتقدند که بهترین امامان کسى است که خود را براى قیام مهیّا سازد و مردم را به جهاد فراخواند. پس هرگاه کسى از آنان به این امر مبادرت ورزید، برترین آنان و شایسته‏ترین شخص براى امامت‏ است. آنان عقیده دارند که امام مى‏تواند شخصى از دیگر اقوام عرب و یا عجم باشد و همه قبایل از دید آنان یکسان‏اند. آنان چنین عقیده دارند که فخرفروشى به قومیّت‏ها و برتر دانستن گروهى از گروه دیگر کفر است و از نظر آنان فضیلت فقط به تقوا است.[۶۴]

راوی[۶۵] می گوید: من و محمد بن مسلم و ابو الخطاب با هم بودیم، ابو الخطاب به ما گفت: در باره کسى که امر امامت را نمی شناسد چه می گوئید؟ من گفتم: هر که امر امامت را نشناسد، کافر است، ابو الخطاب گفت: کافر نیست تا حجّت بر او تمام شود و چون حجت بر او اقامه شود و آن را نپذیرد پس او کافر است، محمد بن مسلم گفت: سبحان اللَّه! اگر نپذیرد، انکار هم نکند، چرا کافر باشد؟ هر گاه انکار نکند کافر نیست، می گوید: به حج رفتم خدمت امام صادق (ع) رسیدم و این موضوع را به او گزارش دادم، فرمود: تو حاضرى و آن طرف غایبند، موعد شما امشب نزد جمره وسطى در منى باشد (که در حضور همه مسئله مطرح شود)، چون شب شد همه نزد او گرد آمدیم، ابو الخطاب و محمد بن مسلم هم بودند و آن حضرت بالشى گرفت و به سینه نهاد (به رسم عرب که بالش بر سینه نهند و بر آن تکیه دهند) سپس به ما فرمود: در باره خدمتکاران و زنان و خاندان خود چه می گوئید؟ آیا اقرار به یگانگى خدا ندارند؟ گفتم: چرا، فرمود: محمد (ص) را رسول خدا نمی دانند؟

گفتم: چرا، فرمود: نماز نمى‏خوانند و روزه نمى‏گیرند و حج نمى‏کنند؟ گفتم: چرا، فرمود: آنچه را شما عقیده دارید مى‏فهمند و معتقدند؟ گفتم: نه، فرمود: آنها در نزد شما چه وضعى دارند؟

گفتم: هر که امر امامت را نشناسد کافر است، فرمود: سبحان اللَّه!

آیا این مردمى که در راه ها و سر آب ها هستند دیدى؟ گفتم: آرى، فرمود: نیست که نماز مى‏خوانند و روزه مى‏دارند و حج مى‏روند؟

نیست که خدا را یگانه مى‏دانند و محمد (ص) را رسول خدا مى‏دانند؟ گفتم: آرى، فرمود: مى‏فهمند آنچه را شما عقیده دارید؟

گفتم: نه، فرمود: آنها نزد شما چه حالى دارند؟ گفتم: هر که این امر امامت را نداند کافر است.

فرمود: سبحان اللَّه! تو خانه کعبه را، آن همه طواف‏کنندگان بر آن را و اهل یمن را و این که همه به پرده کعبه چسبیدند نمی بینی؟

گفتم: چرا، فرمود: همه نمى‏گویند: اشهد ان لا اله الّا اللَّه و اشهد ان محمداً رسول اللَّه و نماز مى‏خوانند و روزه مى‏دارند و به حج مى‏روند؟

گفتم: چرا، گفت: اینها مى‏دانند آنچه را شماها عقیده دارید؟ گفتم:

نه، فرمود: در باره آنها چه گوئى؟ گفتم: هر که این امر امامت را نداند کافر است، فرمود: سبحان اللَّه! این عقیده خوارج است، سپس فرمود: اگر بخواهید به شما خبر دهم، من گفتم: نه، پس فرمود: هلا براى شما بد است که چیزى را بگوئید تا از ما نشنوید.[۶۶]

عقیده خوارج درباره خلفا

خوارج با تمام اختلافی که در برخی از مسائل دارند، امّا در مورد کفر علی، عثمان، طلحة، زبیر، عایشه و سپاهیانشان و معاویه و یارانش در صفین، اتفاق نظر دارند. [۶۷]

شهرستانی نیز در این مورد می نویسد: همه خوارج با تمام اختلافاتی که بین فرقه هایشان وجود دارد، قائلند به این که حضرت علی (ع) ، عثمان، معاویه، طلحه ، زبیر، و لشکریان اینها کافرند. ولی  ابوبکر و عمر را تعظیم می کنند.[۶۸]

عقیده خوارج در مورد خلافت

«خوارج» حکمیّت را به عنوان خیانتى به خدا که داور یگانه است تلقّى کردند و گفتند: داورى یا حکمیت خدا را تنها از طریق انتخاب آزاد همه امت مى‏توان به دست آورد. آنها بر این عقیده بودند که هرکس، حتى یک سیاه حبشى اگر داراى خصوصیات لازم باشد، اهلیّت تصدّى ریاست امت اسلام را دارد، و تقوى و پاکى تنها ملاک اهلیت این کار است.[۶۹]

بر این اساس خوارج معتقدند:

۱- خلافت باید به انتخاب آزاد مسلمانان باشد.[۷۰]

۲٫ لازم نیست که خلیفه حتما از قریش باشد.

۳٫ واجب است که خلیفه به امر خدا خاضع باشد، و در حکم خدا باید تحکیم را نپذیرد، وگرنه عزلش واجب مى‏شود.

۴٫ در نظر ایشان، از حیث بر عهده گرفتن خلافت، زن نیز چون مرد است، یعنى مى‏تواند خلافت را عهده‏دار شود. مشروط بر این­که بتواند از آن و واجبات آن دفاع کند.[۷۱]

عقیده خوارج در باره گناهان کبیره

فرقه‏ها و مکاتب کلامى اسلامى درباره وضعیت ایمانى گناه کاران نظریّه‏هاى گوناگونى پیش کشیده‏اند. در این باره خوارج بر این عقیده اند: هر کس  گناه کبیره‏ انجام دهد یا اصرار بر صغیره کند کافر است و از اسلام بیرون رفته  و سزاوار کشتن است؛ از این رو آنان به کفر امیر المؤمنین (ع) در قصه حکمیت حکم می کنند، با این که خود آنها، حضرت را بر قبول حکمیت واداشتند، و او را مجبور بر قبول حکم کردند، با این که آن بزرگوار به طور مطلق به حکم آنان رضایت نداد، بلکه در صورتى که بر طبق کتاب و سنت حکم کنند رضایت داد، و آن دو بر خلاف کتاب و سنت حکم کردند.[۷۲]

خوارج و امربه معروف و نهی از منکر

خوارج در مورد امر به معروف و نهی از منکر معتقدند: شورش بر والى و امام ستم گر بدون هیچ  شرطی لازم است. آنان مى‏گفتند: امر به معروف و نهى از منکر، مشروط به چیزى نیست و در همه جا بدون استثنا باید این دستور الهى انجام گیرد.[۷۳] این جهت که اعمال بصیرت در امر به معروف و نهى از منکر واجب است مورد اتفاق جمیع فرق اسلامى است به استثناى خوارج. خوارج روى همان جمود و خشکى و تعصب خاصى که داشتند مى‏گفتند امر به معروف و نهى از منکر تعبد محض است، شرط احتمال اثر و عدم ترتب مفسده ندارد، نباید نشست در اطرافش حساب­گرى کرد، تکلیفى است باید چشم‏بسته انجام داد. خوارج طبق همین عقیده با علم به این­که کشته مى‏شوند و خونشان هدر مى‏رود و با علم به این­که هیچ اثر مفیدى بر قیامشان مترتب نیست قیام مى‏کردند، ترور مى‏کردند، شکم پاره مى‏کردند، از این رو اینها نه فقط در عمل بصیرت نداشتند بلکه منکر بصیرت در عمل در باب امر به معروف و نهى از منکر بودند و از این راه مصیبتى بزرگ براى عالم اسلام به وجود آوردند.[۷۴]

شعار خوارج و نظر امام علی (ع) در مورد خوارج

در جریان جنگ صفین وقتی قضیه حکمیت پیش آمد عده ای از یاران امام به تصمیمی که آن حضرت گرفته بود اعتراض داشتند و فریاد زدند: لا حکم الا لله. امام آن گاه که شعار خوارج را شنید، فرمودند: سخن حقّى است، که از آن اراده باطل شد! آرى درست است، فرمانى جز فرمان خدا نیست، ولى اینها مى‏گویند زمامدارى جز براى خدا نیست، در حالى که مردم به زمامدارى نیک یا بد، نیازمندند، تا مؤمنان در سایه حکومت، به کار خود مشغول و کافران هم بهرمند شوند، و مردم در استقرار حکومت، زندگى کنند، به وسیله حکومت، بیت المال جمع آورى مى‏گردد و به کمک آن با دشمنان مى‏توان مبارزه کرد.[۷۵]

برج از شاعران مشهور خوارج است، او به گونه‏اى که امیر مؤمنان (ع) بشنود شعار خوارج (لا حکم إلّا للّه) را سر داد، امام (ع) او را نهیب زد و تقبیح فرمود و براى این که او را سرافکنده و شرمنده کند وى را با ذکر نقصى که در او بود نام برد، و معمول این است که اگر بخواهند کسى را که داراى عیب و نقصى‏است اهانت کنند عیب او را بر زبان مى‏آورند، لاغرى و زبونى شخصیّت اجتماعى وى در دوران ظهور حقّ کنایه از حقارت و گمنامى اوست در زمانى که عدالت برقرار بوده است، و مقصود از آن دوران قوّت و شوکت اسلام و زمانى است که فتنه‏ها پدیدار نشده و باطل قدرت نیافته بود، مراد از خفاى صوت، زبونى وى و عدم توجّه مردم به گفته‏هاى اوست.[۷۶]

اقسام خوارج

(در حال تکمیل)

ازارقه

ازارقه فرقه‏اى از خوارج هستند که نام خود را از پیشواى خویش نافع بن ازرق (که ابو راشد کنیه داشت) گرفتند و می گویند: مخالفان ایشان از اهل قبله مشرکند و هر که به مذهب ایشان در نیاید ریختن خون او و زن و فرزندش جایز است.

پس از کشته شدن نافع، پیروان او با عبید اللّه بن ماحوز بیعت کردند و تا شوال سال ۶۶ هـ که در سلبرى کشته شد پیشواى ایشان بود.

پس از کشته شدن زبیر بن ماحوز، برادر عبید الله بن ماحوز که خوارج بعد از قتل برادرش، به فرماندهى خود برگزیده بودند،[۷۷] ازارقه با قطرى بن الفجأه که از دلیران زمان‏خویش بود بیعت کردند. بعد از قتل قطرى، ازارقه پراکنده شدند.

ازارقه سنگسار (رجم) کردن را منکر شدند و خیانت در امانت را روا دانستند و گفتند مخالفان ما مشرکند و اداى امانت ایشان جایز نیست و حدّ شرعى را درباره کسى که قذف مرد زن دار مى‏کرد روا ندانستند، ولى حدّ شرعى را بر کسانى که قذف زنان شوهردار مى‏نمودند جارى مى‏کردند.

دست دزد را در بیش و کم مى‏بریدند و اندازه‏اى در مال دزدى در نظر نمى‏گرفتند.

ازارقه چون با نافع بن ازرق بیعت کردند او را امیر المؤمنین خواندند و خوارج عمان و یمامه نیز به ایشان پیوستند.

حجاج بن یوسف، مهلّب بن ابى صفره را به جنگ ایشان فرستاد و از آنان کشتار بسیار کرد.

ازارقه، على (ع) را کافر شمردند و عبد الرحمن ملجم را در شهید کردن آن حضرت بر حق مى‏دانستند.

ایشان خوارجى را که از جنگ با مخالفان خوددارى مى‏کردند کافر شمردند و ریختن خون اطفال و زنان مخالفان را جایز مى‏دانستند و مى‏گفتند که اطفال مشرکان در دوزخند و نیز مى‏گفتند که جایز است خداوند پیامبرى بفرستد در حالى که مى‏داند پس از نبوتش کافر خواهد شد و جایز است که پیغمبرى بفرستد که پیش از نبوتش کافر بوده و از وى گناهان کبیره و صغیره صادر شده باشد و نیز می گویند که: مرتکبان کبیره جملگى کافرند و با دیگر کفّار به دوزخ وارد می شوند.[۷۸]

اباضیه‏

اباضیه به کسر همزه پیروان عبد اللّه بن اباض تمیمى‏اند که مردى خارجى بوده، و از دیگر خوارج انشعاب پذیرفت. پیدایش این فرقه هنگامى صورت گرفت که عبد اللّه بن اباض از خوارج افراطى کناره گرفت، و مانند فرقه «صفریه» راه اعتدال برگزید.

ابو بلال مرداس بن ادیّه تمیمى از پیشوایان نخستین این فرق بوده و در سال ۶۲هـ  کشته شد. پس از او عبد اللّه بن اباض ریاست آن فرقه را به دست گرفت.

وى در سال ۶۵هـ  به کلى از خوارج ازرقى جدا شد و در بصره بر ضد زبیریان خروج کرده و چون مردى فقیه بود در منابع اباضیه او را امام اهل التحقیق و امام القوم و امام المسلمین خواندند. سبب قعود و اعتدال عبد اللّه بن اباض ظاهرا سازش او با عبد الملک بن مروان خلیفه اموى و همراهى با وى بر ضد عبد اللّه بن زبیر بود.[۷۹]

عقاید اباضیه:

آنان بر خلاف ازارقه که از خوارج تندرو بودند، مخالفان خود از اهل قبله را کافر مى‏دانستند نه مشرک[۸۰]، حتى ازدواج با ایشان و میراث بردن از آنان را روا مى‏شمردند، و مى‏گفتند مرتکبان کبائر موحّدند نه مؤمن، استطاعت را عرضى از اعراض مى‏دانستند که با افعال عباد تحقق مى‏یابد. بر خلاف دیگر خوارج، امامشان را امیر المؤمنین و خودشان را «مهاجرین» نمى‏خواندند، و مى‏گفتند که هرگاه تکلیف ساقط شد عالم نیز فانى خواهد شد.[۸۱]

شهادت مخالفانشان را بر دوستانشان جایز مى‏دانستند، و مى‏گفتند هر که مرتکب «گناه کبیره» شود کافر نعمت است نه کافر ملّت.[۸۲]

مهم­ترین شاخه‏هاى مذهبى اباضى معروف به اباضیه حفصیه- حارثیه- یزیدیه  می باشد.[۸۳]

بیهسیه

این نام را بر پیروان ابوبیهس هیصم بن جابر نهاده اند. این اندازه درباره او پیداست که از افراد بنی سعد بن ضبیعة بن قیس بوده که در روزگار خلافت ولید، حجاج به تعقیب او پرداخت و وی نیز به مدینه گریخت. گفته شد که در مدینه عثمان بن حیان مزنی او را به چنگ آورد و به زندان افکند و پس از رسیدن فرمان ولید در خصوص او، دست و پایش را برید و او را به قتل رساند.[۸۴]

برخی از منابع فرقه شناختی، از بیهسیه به عنوان فرقه ای مستقل یاد می کنند و برخی نیز آن را دنباله یا انشعابی از اباضیه می دانند. از آنچه صاحب الاستقصاء به ابن خلدون نسبت می دهد پیداست که بیهسیه شاخه ای از اباضیه است و چنان که بغدادی و اسفراینی روایت می کنند ابراهیمیه شاخه ای از اباضیه بود و بیهسیه نیز از این شاخه پیروی کردند.[۸۵]

عقاید بیهسیه

ابوبیهس عقیده نافع بن ارزق را درباره دشمنان خوارج رد کرد و قتل کودکان و زنان را نمى پسندید. وى عقیده عبدالله بن اباض را مبنى بر این که مخالفان مشرک نیستند و کافر نعمت تلقى مى شوند، تقصیر مى دانست. ابوبیهس معتقد بود که مسئله خوارج همان مسئله پیامبر در دوران مکه است که در میان مشرکان زندگى مى کرد و با آنان مراوده و داد و ستد داشت؛ بنابراین اقامت خوارج در میان مسلمانان، جایز و ازدواج و توارث با ایشان مجاز است. دشمنان خوارج در ظاهر، مسلمان و در باطن، منافق هستند. در تفکر ابوبیهس مسئله تولى و تبرى، همچون معرفت خداوند و اقرار به رسالت پیامبر (ص) از ضروریات دین است. بیهسیه بر خلاف نجدات، جهل را موجب سقوط حد ندانسته، و مرتکب کبیره را جاهل کافر مى شمردند.

عقایدی که به بیهسیه نسبت داده اند عمدتاً از این قرار است:

۱- هیچ کس مسلمان نیست مگر آن که به شناخت خدا و پیامبر و کلیات آنچه پیامبر آورده است و نیز به ولایت اولیای خدا و بیزاری جستن از دشمنان خدا اقرار بدارد؛ بنابر این از دیدگاه این فرقه، اگر کسی گناهی انجام دهد به کفر او حکم نمی کنیم تا هنگامی که نزد والی برده شود و آن جا حد بخورد. چنین کسی را پیش از آن که وضعیتش نزد والی به داوری گذاشته شود نه مؤمن می نامیم و نه کافر می خوانیم.

۲- از دیدگاه این گروه، به سان قدریه، انسان در افعال خود مختار است و قدرت بر فعل به او داده شده است.

۳- این گروه، ابراهیمیه، میمونیه و واقفه را تکفیر می کردند. میمون را از آن رو کافر می دانستند که خرید کنیزان را در دارالتقیة از کافران قوم حرام دانسته است، ابراهیم را از آن رو که از واقفه تبری نجسته است و سرانجام واققه را بدان سبب که از نادرستی عقیده میمون و درستی عقیده ابراهیم آگاهی نیافته اند. برخی از عالمان خوارج را از این گروه دانسته اند، چنان­که درباره یمان بن رباب که از متکلمان خوارج بود گفته اند: نخست به ثعالبه گرایش داشت و سپس به بیهسیه گرایید.

سه فرقه یا انشعاب داخلی برای بیهسیه گزارش شده است و این سه عبارتند از:

الف- عوفیه یا عونیه:

در منابع فرقه شناختی از گروهی به نام عوفیه یا عونیه یاد می شود که از انشعاب های داخلی بیهسیه است و خود دو گروه را در بر می گیرد: گروهى گفتند: هر کس از دار هجرت و میدان جهاد بازگردد و دست از جنگ بکشد ما از او بیزارى می جوئیم.

‏گروهى دیگر گفتند: ما از ایشان بیزارى نمی جوئیم؛ زیرا ایشان از امرى که بر آنان روا بوده است بازگشتند.[۸۶]

ب-  اصحاب تفسیر:

اشعری از گروهی به نام «اصحاب تفسیر» نام می برد که پیروان حکم بن مروان کوفی و از گروه های بیهسیه بودند. آنان عقیده داشتند که هر کس بر ضد مسلمانان گواهی دهد شهادت او تنها در صورتی پذیرفته است که چگونگی انجام فعلی را که بر آن گواهی می دهد بیان دارد، اما در گزارش شهرستانی مقصود از عقیده اهل تفسیر آن است که هر کس شهادتی دهد موظف است کیفیت آن را بیان دارد و تفسیر کند.[۸۷]

ج-  اصحاب سؤال یا شبیبیه:

درباره شبیبیه و اصحاب سؤال نوعی اختلاف در روایت ها دیده می شود. در حالی که اشعری اصحاب سؤال را همان شبیبیه می داند، بغدادی از آن به عنوان فرقه ای مستقل یاد می کند و شهرستانی بر خلاف او شبیبیه را دنباله پیروان صالح بن مسرح معرفی می کند و از اصحاب سؤال به عنوان یکی از فرقه های بیهسیه جدای از پیروان صالح سخن به میان می آورد.[۸۸]

ثعالبه

ثعالبه پیروان ثعلبه بن مشکان یا به تعبیر برخی پیروان  ثعلبه بن عامر هستند که طایفه‌ای از عجارده می‌باشند و آنها هم طایفه‌ای از خوارج هستند.

ثعالبه طایفه‌ای از عجارده بودند منتها در جریان ازدواج دختر ثعلبه، ثعلبه با عبدالکریم عجرد اختلاف پیدا کرده و از آنها جدا شدند و قائل به امامت ثعلبه بن مشکان شدند.[۸۹]

 جریان پیدایش ثعالبه این گونه بود که مردی از عجارده دختر ثعلبه را خواستگاری کرد. ثعلبه گفت مهر او را معین کن. خواستگار، زنی را پیش مادر ثعلبه فرستاد که از او بپرسد: آیا دختر بالغ است یا نه؟ اگر بالغ شده به شرطی که در پیش عجارده معتبر است باید اسلام را توصیف کند تا هر چه مهر او باشد بدهد. مادر دختر گفت: او زنی مسلمان و در ولایت ماست خواه بالغ یا نابالغ باشد. چون این خبر به عبدالکریم عجرد و ثعلبه بن مشکان رسید، عبد الکریم گفت: کودکان تا بالغ نشده‌اند باید از آنها بیزاری جست. ثعلبه گفت: ما باید از ایشان خواه خُرد باشند و خواه بزرگ سرپرستی کرده و آنان را تا انکار حق نکرده‌اند دوست بداریم. چون سخن به این جا رسید عجارده از ثعلبه جدا شده و فرقه‌ای جدید به نام ثعالبه به وجود آمد.

اکثر عقاید ثعالبه همان عقاید خوارج می‌باشد. آنها بر خلاف عجارده قائلند: در برابر اطفال کافرین و همچنین مسلمین ساکت بوده و حکم به اسلام و یا کفر و نجاست آنها نمی شود تا بالغ شوند و بعد از بلوغ، تکلیف خود را مشخص کرده آن وقت حکم می‌شود که کافر یا مسلمانند.

تقسیمات ثعالبه:

 ثعالبه در ادامه کارشان از یک گروه واحد بیرون آمده و به شش گروه تقسیم گردیدند و بعد از وی به امامت هیچ کس دیگری قائل نشدند و آن شش گروه عبارتند از:

۱٫ اخنسیه: این گروه پیروان اخنس ابن قیس می‌باشند که در اعتقادات مشترک یکسان ولی در مسئله تقیه اعتقاد خاصی دارند و بر خلاف اباضیه می‌گویند قتل و هلاک کردن و سرقت در نهان حرام است و هیچ کدام از اهل قبله را نمی‌توان ابتداءً هلاک کرد مگر آن که او را به اسلام دعوت نمود. اگر پذیرفت که هیچ و اگر نپذیرفت فقط خود او کشته می‌شود و قائل به تزویج زنان مسلمان به کفار می‌باشد.[۹۰]

۲٫ معبدیه: پیروان معبد بن عبد الرحمن بوده و در مسئله تزویج زنان مسلمان به مشرکین با ثعلب اختلاف نظر داشت.[۹۱]

۳٫ شیبانیه: اینان پیروان شیبان بن سلمه بودند که در دولت بنی العباس قیام کرد و قائل به تشبیه خداوند و جبر بود.[۹۲]

۴٫ رشیدیه: منسوب به رشید است و قائل بود عشر گندم و… که در زکات باید پرداخت شود اگر زمین با آب رودخانه‌ها و چشمه‌ها آبیاری شود نصف آن یعنی یک بیستم است و اگر با آب باران آبیاری شود یک دهم می‌باشد.

۵٫ مکرمیه: آنها پیروان مکرم بن عبدالله العجلی بوده قائلند که تارک الصلوه کافر است. البته نه از جهت تارک الصلوه بودنش بلکه از جهت جهلی که به خدا دارد و همچنین اعتقاد دارند که گنهکاران به خدا جهل دارند و جهل به خدا موجب کفر است پس گنهکاران کافر هستند.[۹۳]

۶٫ معلومیه و مجهولیه: ایشان قائل بودند کسانی که به تمام اسماء و صفات خدا شناخت نداشته باشند جاهل هستند و بعد از شناخت کامل مؤمن به حساب می‌آیند.[۹۴]

۷٫ البدعیّة: ایشان‏ فرقه‏اى از «خوارج» هستند و از یاران یحیى بن اصرم، که خویشتن را قطعا از اهل بهشت می شمارند.[۹۵]

 زیادیه (صفریه)

زیادیه یا صفریه پیروان زیاد بن عبد الرحمن بودند که از خوارج «ثعلبیه» به شمار مى‏رفتند و شیبان بن سلمه خارجى را تکفیر کردند.

و الزِّیَادیَّةُ من الخوارِج: فِرقة، نُسِبوا إِلى زِیادِ بن الأَصفَر، و یقال لهم: الصُّفْریّة أَیضاً. [۹۶]

صفریه به ضم صاد و کسر را، گروهى از «حروریه» و خوارج، منسوب به عبد اللّه بن صفّار، و یا به رئیس خود، زیاد بن اصفرند و یا منسوب به صفره (رنگ زرد) هستند.

بعضى این اسم را به کسر صاد گرفته و این نسبت را به علّت بى‏دینى ایشان دانسته‏اند.

اصمعى می گوید: مردى از «صفریه» با رفیقش در زندان مخاصمه مى‏کرد و به وى گفت: «انت و اللّه صفر من الدین» به خدا سوگند تو از دین هیچ ندارى.

به قول عبد القاهر بغدادى: اینان از پیروان زیاد بن اصفرند و گفتارشان چون ازارقه است و گناهکاران را مشرک می دانند و در کشتن کودکان و زنان مخالف خود همداستان نیستند.

گروهى از «صفریه» می پنداشتند: گناهانى را که در شرع براى آنها حدى معین شده مرتکب آنها را جز به موضوع آن گناه مانند: زانى، قاذف و سارق نمى‏توان نامید و آنان را مشرک نتوان شمرد و هر گناهى که در شرع برایش حدى معین نشده کفر است … .

گروهى از «صفریه» با بیهسیه هم داستان شده و گفتند تا گناهکار را نزد قاضى نبرند و او را حد نزنند حکم به کفر او نتوان داد.

پس «صفریه» بر سر سه دسته شدند:

دسته‏اى مانند «ازارقه» هر گناهکارى را مشرک می دانند.

 گروهى گفتند: نام کفر بر هر گناهکارى که گناه او را حد شرعى نمى‏باشد اطلاق مى‏شود و آن‏کس را که  براى‏ ارتکاب گناه حد می خورد از ایمان بیرون است ولى کافر نیست.

عدّه‏اى گفتند: نام کفر بر گناهکارى که او را قاضى «حد» زند اطلاق مى‏شود.[۹۷]

عجارده یکی از فرفه های خوارج

عجارده یا عجردیه‏ از فرق خوارج و پیروان عبد الکریم بن عجرد بودند. او پیرو عطیه بن اسود حنفى بود.  بعد از او عجارده بر چند گروه شدند و همه معتقدند: که کودکان هرگاه بالغ گردیدند و بزرگ شدند باید به اسلام خوانده شوند و یا اسلام را توصیف نمایند و پیش از این باید از آن بیزارى جست.[۹۸]

عجارده با «ازارقه» در یک مورد اختلاف دارند و آن این است که: ازارقه بردن اموال مخالفان را روا می دانند، ولى عجارده می گویند: بردن مال هیچ یک از آنان روا نیست مگر این که او را کشته و مالشان را به یغما بریم.

برخى نوشته‏اند: عبد الکریم بن عجرد نخست از یاران ابى بیهس بود و سپس با وى مخالفت کرد و سرانجام به حبس افتاد و در زندان بود که دو تن از یارانش میمون و شعیب که با یک دیگر در باب «مشیت خداوند» اختلاف کرده بودند براى حکمیت به او نامه نوشتند ( شعیبیه) می گویند: عجارده منکر نسبت سوره یوسف به قرآن شدند و گفتند: آن داستان عشقی  است و نشاید که چنین داستانى در قرآن باشد.

شهرستانى چندین فرقه از خوارج را به «عجارده» نسبت مى‏دهد که در این جا به اسامی آنها اشاره می شود:

خلفیه، صلتیه، حمزیه، شعیبیه، میمونیه، اطرافیه، جازمیه، ثعالبه، شیبانیه.[۹۹]

نَجِدات یکی از فرقه های خوارج

نجدات[۱۰۰] یا نجدیه فرقه‏ای از خوارج هستند که تابع نجدة بن عامر حنفی‏ می‏باشند. نجده با نافع بن ازرق و دیگر سران خوارج با ابن زبیر همکاری داشتند و چون از او جدا شدند نجده به سوی یمامه رفت و در آن جا یارانی پیدا کرد او هنوز نافع بن ازرق را دوست می‏داشت و به همین جهت تصمیم گرفت که با یاران‏ خود به اهواز برود و به نافع ملحق شود، اما از طرفی چند تن از همراهان نافع‏ به سبب تندروی‏های او از وی جدا شدند و به سوی نجده آمدند و چون نجده از بدعت‏های نافع باخبر شد دیگر به سوی او نرفت و در یمامه مستقر شد و با او به عنوان امیر المومنین بیعت کردند و کسانی را که به امامت نافع رأی داده بودند تکفیر کردند.

نجده و گروه او حدود پنج سال در یمامه و بحرین و عمان حکومت داشتند و بارها با سپاه ابن زبیر جنگیدند و آنها را شکست دادند تا این که پیروان او ایرادهائی بر او گرفتند و به خاطر مسائلی او را بازخواست کردند و او را به ارتباط پنهانی با عبد الملک بن مروان متهم نمودند و لذا او را از رهبری خلع کردند نجده را در سال ۶۹ یاران خود او کشتند و گفته شده که اصحاب ابن زبیر به او دست یافتند. پس از کشته شدن نجده پیروان او سه دسته شدند جمعی به او و راه او وفادار ماندند و بعضی با ابوفدیک و بعضی با عطیه بیعت کردند.

یکی از بارزترین عقاید خوارج نجدات این است که آنها امامت را لازم‏ نمی‏دانند و معتقدند که مردم اصلا به امام احتیاج ندارند و فقط باید در میان‏ خودشان عدل و انصاف را رعایت کنند و اگر نتوانستند به ناچار وجود امام‏ لازم می‏شود.[۱۰۱]

یکی دیگر از عقاید گروه نجدات این بود که آنها بر خلاف ازارقه،تخلف کنندگان از هجرت و جهاد با آنها را کافر و مشرک نمی‏دانستند و همچنین کشتن‏ اطفال را اجازه نمی‏دادند.نجدة بن عامر درباره این مسائل نامه‏ای به نافع بن‏ ازرق نوشت و با استناد به آیات قرآنی خواست که او را قانع کند، اما نافع قانع‏ نشد. [۱۰۲]

مرجئة خوارج

شهرستانی در ملل و نحل می گوید: مرجئه به چهار بخش تقسیم می شوند: مرجئة خوارج، مرجئه قدریه، مرجئه جبریه و مرجئه خالصه.[۱۰۳] مرجئه خوارج به گروهى از خوارج‏ گفته مى‏شد که مى‏گفتند: ایمان به خدا و رسول خدا (ص) براى نجات آدمى کافى است و ترک واجبات و انجام محرّمات الهى هیچ زیانى به ایمان انسان نمى‏زند! این گروه که پس از جریان جنگ صفین و ماجراى حکمیّت‏ به وجود آمد اول حضرت على (ع) و معاویه را تکفیر کردند و گفتند چون به داورى تن در داده‏اند ایمانشان به کفر گرائیده است! ولى بعدها در این عقیده خود تجدید نظر کردند و گفتند اعمال آدمى هیچ زیانى به ایمان او نمى‏زند؛ بنا بر این حضرت على (ع) و معاویه به خاطر قبول داورى مرتکب گناه کبیره شده‏اند!! ولى این گناه کبیره به ایمان آنها صدمه‏اى نمى‏زند! پس آن دو مسلمانند و باید به انتظار قیامت نشست و دید که خداوند با آنها چه مى‏کند!.[۱۰۴]

شخصیت های خوارج

(در حال تکمیل)

ذوالخویصره پیشوای خوارج

رسول خدا (ص) در باره خوارج فرموده ، خوارج گروهى مارق هستند که از دین،  خارج خواهند شد که اول پیشواى آنان ذو الخویصره‏ و آخر آنان ذو الثدیه است‏.[۱۰۵]

ابو سعید خدرى می گوید: هنگامى که حضرت خاتم النبیین (ص) اموال را قسمت می کردند و ما هم در خدمت او بودیم، ناگهان ذو الخویصره تمیمى پیدا شد و گفت:

یا رسول اللَّه! در تقسیم اموال جانب عدالت را مراعات کن، حضرت فرمود: واى بر تو اگر من عدالت نداشته باشم پس کدام کس عادل خواهد بود، تو در اظهار این مطلب مرتکب زیان و ضرر شدى که این نسبت ناروا را به من دادى.

عمر بن خطاب عرض کرد: یا رسول اللَّه! اجازه فرما گردن این مرد را بزنیم پیغمبر (ص) فرمود: او را به حال خود واگذارید این مرد اصحاب و رفقائى دارد که در اداء نماز و داشتن روزه کوشش دارند، و شما نماز و روزه خود را در مقابل نماز و روزه آنان به حساب نخواهید آورد، این گروه قرآن را زیاد خواهند خواند، ولى از گردن‏هاى آنها تجاوز نخواهد کرد، این جماعت از اسلام بیرون می روند همچنان که تیر از کمان خارج می گردد.[۱۰۶]

عبد الله بن وهب راسبى

یکی از بزرگان خوارج، عبد الله بن وهب راسبى است: او کسى است که خوارج با او بیعت کردند و سرکردگى ایشان را به عهده گرفت، و در واقعه نهروان به قتل رسید.[۱۰۷]

«… او را ذو الثفنات مى‏گفتند، ثفنه پینه زانو و پا و سینه شتر است که از نشستن بر زمین حاصل مى‏شود و در این­جا داغ پیشانى مى‏باشد که از فزونى سجود و شدّت عبادت پدید مى‏آید»[۱۰۸]

در مورد انتخاب عبد الله بن وهب به امامت خوارج آمده است که «… پس، از یزید بن حصین که از پارسایان ایشان بود خواستند که امارت را بپذیرد، او از قبول آن امتناع کرد، پس از آن از ابن أبى أوفى عبسى تقاضاى قبول امارت کردند، وى نیز امتناع کرد. پس، این کار را بر عبد الله بن وهب راسبى عرضه کردند، گفت: مى‏پذیرم و به خدا سوگند که این امر را نه براى علاقه به دنیا یا فرار از مرگ مى‏پذیرم، بلکه به سبب اجر عظیمى که انتظار آن را دارم، این کار را قبول مى‏کنم …[۱۰۹]

عبدالله بن کواء

یکی از رهبران خوارج عبدالله بن کواء است که سایل ابن کواء نام دیگر او می باشد.

ابن کوّاء که از خوارج و از دشمنان سرسخت امیر المؤمنین علی (ع) بود، هر گاه موقعیّتى برایش پیش مى‏آمد على (ع) را اذیت می کرد. از جمله وقتى على (ع) به جماعت نماز مى‏خواند و مردم به او اقتدا کرده بودند، ابن کوّاء این آیه را با صداى بلند خواند: بى‏تردید به تو و به کسانى که پیش از تو بوده‏اند، وحى شده است که: اگر مشرک شوى، همه اعمالت تباه و بى‏اثر مى‏شود و از زیان کاران خواهى بود.[۱۱۰] و امیر المؤمنین (ع) به احترام قرآن سکوت کرد و تا خواست به قرائت ادامه دهد، دو باره همین آیه را خواند و تا سه بار تکرار نمود. آن گاه امیر المؤمنین (ع) آیه ۶۰ سوره روم را تلاوت فرمود: پس بر آزار و یاوه‏گویى این تیره‏بختان‏، شکیبایى کن که یقیناً وعده خدا در مورد یارى و پیروزى تو حق است، و مبادا آنان که یقین به وعده‏هاى حق و برپا شدن قیامت‏ ندارند تو را به ناشکیبایى و سبک‏سارى وادارند.[۱۱۱]

ذوالثدیه

یکی از بزرگان خوارج ذوالثدیه[۱۱۲] است، وی، پیشواى و بزرگ ایشان است، که آنان را گمراهى مى‏آموخته‏ ‏، پیامبر (ص) دستور داد تا او را در حال نماز بکشند، خلیفه اول و دوم از انجام این برنامه امتناع کردند و چون على (ض)  به دنبال او رفت او را ندید پس پیامبر (ص) به او فرمود اگر تو او را مى‏کشتى نخستین و آخرین آشوب‏ها بود و چون روز نهروان شد او را میان کشتگان یافتند و على (ع) گفت دست ناقص او را بیارید چون آوردند فرمود تا آن را آویختند.[۱۱۳]

همچنین در روایت دیگری رسول خدا (ص) به امیرالمومنین(ع) فرمود: «به زودى با پیمان شکنان (ناکثین) و ستمگران (قاسطین) و از دین بیرون رفتگان (مارقین) خواهى جنگید، هر کدامشان با تو بجنگند براى تو در برابر هر یک نفر از آنان شفاعت صد هزار نفر از شیعیانت خواهد بود».

گفتم: اى رسول خدا، پیمان شکنان کیستند؟

فرمود: «طلحه و زبیر به زودى در حجاز با تو بیعت مى‏کنند و در عراق پیمان مى‏شکنند، وقتى چنین کاری کردند با آن دو نبرد کن که در جنگ با آنان پاکى و طهارتى براى اهل زمین است».

گفتم: ستمگران کیستند؟

فرمود: «معاویه و یارانش».

گفتم: از دین بیرون رفتگان کیستند؟

فرمود: «یاران ذوالثدیه، و آنان از دین همچون تیر از کمان بیرون مى‏روند، آنان را بکش که در کشتن آنان فرج و گشایشى براى اهل زمین است، و عذابى شتابان بر آن از دین بیرون رفتگان، و اندوخته‏اى براى تو نزد خداى عزیز و جلیل در رستاخیز».[۱۱۴]

اقدامات خوارج

از جمله اقدامات خوارج، در دوران معاویه، این بود که بارها قیام کردند و هر بار سرکوب شدند. یکی از قیام‏های مهم خوارج در این دوران، قیام مستورد بن‏ علفه[۱۱۵] تمیمی است. وی در حیره به جمع‏آوری نیرو و سلاح پرداخت و در سال ۴۳ هجری خروج کرد. حاکم اموی کوفه، مغیرة بن‏ شعبه، معقل بن ‏قیس از یاران وفادار امام علی(ع) را ـ که البته به فرمان امام عمل نکرد و با خوارج جنگید ـ با سه هزار سپاهی به مصاف خوارج فرستاد. دیدگاه خوارج در نامه رهبر خوارج منعکس شده است. وی در نامه‏ای به یکی از فرماندهان جناح مقابل نوشت: «ما قومی هستیم که از تعطیلی احکام غمگین بوده، تو را به کتاب خدا و سنت پیامبر و ولایت ابوبکر و عمر و برائت از عثمان و علی[ع] دعوت می‏کنیم. اگر بپذیری به راه راست در آمده‏ای وگرنه، هیچ عذری نداری و باید آماده جنگ شوی.[۱۱۶]

جنگ نهروان و خوارج

بعد از آن که سپاه حضرت علی(ع) در اثر دسیسه‌های عمر و عاص در صفین دست از جنگ کشیده و حضرت امیرالمؤمنین (ع) را مجبور به پذیرش حکمیت کردند، درست همان زمان که اشعث ­بن­ قیس قرارنامه تحکیم را برای گروه‌های مختلف سپاه می‌خواند، گروهی از سپاهیان، در برابر او فریاد زدند: «لاحکم إلا الله». و گفتند: «حکمیت تنها سزاوار خداوند است». سؤال آنان این بود:‌ تکلیف کشتگان ما چیست؟ خداوند تکلیف معاویه را روشن کرده و حکم خدا چیزی جز سرکوب سپاه شام نیست.

آن‌ها از امام خواستند تا با رها کردن مسئله حکمیت که به پندار آنان منجر به کفر شده، توبه کند. امام با استناد به آیۀ «اوفوا بالعقود» فرمودند:

چاره‌ای جز صبر تا پایان مدت قرارنامه نیست. می‌بینید که بیشتر این جمعیت، موافق با جنگ نیست.

 در راه بازگشت از صفین، مردم به دو گروه تقسیم شدند، گروهی مخالف حکمیت و گروهی موافق آن بودند. تا این‌که در نزدیکی کوفه، کم‌کم‌ جماعتی از سپاه جدا شده و به منطقه “حروراء” رفتند.

اینان در کوفه نزد امام آمدند و از آن حضرت خواستند تا “ابوموسی” را برا ی حکمیت نفرستد. امام فرمود:

ما چیزی را که پذیرفته‌ایم نقض نمی‌کنیم. من از آغاز با این حکمیت مخالف بودم، و به اجبار مردم به آن تن دادم، و در اصل ما حکمیت قرآن را پذیرفته‌ایم نه حکمیت رجال را.

اعتراضات خوارج که شش ماه ادامه داشت، سبب شد تا امام “عبدالله­ بن­ عباس” و “صعصعة­ بن­ صوحان” را برای گفت وگو نزد آن‌ها بفرستد. آنان تسلیم خواسته این دو نفر برای بازگشتن به جماعت نشدند؛ زیرا که پذیرفتن حکمیت را کفر تلقی می‌کردند و بدین ترتیب از امام می‌خواستند تا بر کفر خود شهادت داده و از آن توبه کند، به هر حال صحبت‌های مکرر امام و اصحاب ، نتوانست خوارج را، بازگرداند.

 خوارج در شوال سال ۳۷ در منزل “زید­ بن ­حصین”، با انتخاب “عبدالله­ بن ­وهب راسبی” به رهبری خود، وضعیت سیاسی و نظامی خود را سامان بخشیدند. پس از حکمیت، آنها با ترک کوفه، به مدائن رفته و از آن جا هم فکران بصری خود را نیز به سوی خود دعوت کردند. برخی از آنها مدائن را به دلیل وجود شیعیان امام امیرالمؤمنین (ع) صلاح ندانسته و نهروان را برگزیدند. پس از اعلام نتیجه حکمیت، امام ­امیرالمؤمنین (ع) مخالفت خود را با نتیجه حکمیت اعلام کرده و از مردم خواستند تا برای جنگ با قاسطین اجتماع کنند. امام به خوارج فرمود:‌ کار این دو حکم بر خلاف قرآن بوده و من به سوی شام در حرکت هستم، شما نیز ما را همراهی کنید.

  آنها ضمن مخالفت با امام به سمت دمما حرکت کردند در مسیر خود به “عبدالله ­بن خباب” برخوردند. و از او درباره علی سؤال کردند. او گفت:‌ علی، امیرالمؤمنین است. آنها عبدالله و همسرش را که باردار بود به قتل رساندند. خوارج در طول راه به هر کسی برمی‌خوردند، درباره حکمیت سؤال می‌کردند. اگر با آنها موافق نبود او را می‌کشتند. این حرکت سبب شد تا امام تصمیم به مقابله با آن‌ها بگیرد. آن حضرت در نامه‌ای خوارج را به بازگشت دعوت کرد. عبدالله­ بن­ وهب، در پاسخ امام، همان سخن پیشین خود را دربارۀ لزوم توبه آن حضرت یادآور شد. قیس ­بن ­سعد و ابو ایوب انصاری از آنان خواستند تا برای جنگ با معاویه به آنان بپیوندند. خوارج گفتند در صورتی حاضرند که کسی چونان عمر آن‌ها را رهبری کند. زمانی که امام دریافت که اینان تسلیم پذیر نیستند، سپاه چهارده هزار نفری خویش را در برابر خوارج آراست. خوارج جنگ را آغاز کردند. آنها با سرعت بسیار زیادی مضمحل شده و رهبرانشان کشته شدند. از سپاه امام، کمتر از ده نفر کشته شدند.  این درگیری در نهم صفر سال ۳۸ بود.[۱۱۷]

شهادت امام علی(ع)

اگرچه در جنگ نهروان بسیاری از خوارج کشته شدند، تعدادی از آنها برای فرار از مرگ توبه کرده و به محض آن‏که به کوفه بازگشتند، دوباره نغمه خارجی زدند. این افراد به همراهی خوارج دیگر بلاد و بازماندگان مقتولان نهروان هسته اصلی خوارج پس از نهروان را ایجاد کردند. در طی سال‏های ۳۸ تا ۴۰ هجری گروه‏های کوچک خوارج هر از چند گاهی، به اطراف حمله کرده و با پیروی از نهروانیان، خویش را به تهلکه می‏انداختند. بلاذری و ابن‏اثیر از پنج دسته از ایشان یاد کرده‏اند. اینان در گروه‏های دویست تا سیصد نفری به شهرها حمله می‏کردند و البته همیشه با ارسال سپاهی از سوی حضرت امیر(ع) سرکوب می‏شدند. در سال ۴۰ هجری عده‏ای از خوارج در مکه جمع شده و نقشه قتل امام علی(ع)، معاویه و عمرو بن‏عاص را طراحی کردند و تعدادی داوطلب انجام این کار شدند. مطابق با این توطئه، امام علی(ع)  توسط ابن ملجم مرادی که از خوارج بود، به شهادت رسید؛ اما معاویه در نماز جماعت حاضر نشد و از ترور جان سالم به در برد و عمرو بن‏عاص نیز زخمی شد.[۱۱۸]

خوارج در کلام معصومین

(در حال تکمیل)

خوارج در کلام پیامبر گرامی اسلام (ص)

حضرت خاتم النبیین (ص) در باره خوارج فرمود: به زودى در امت من جماعتى خوش‏گفتار و بدکردار پیدا خواهند شد، اینان مردم را به کتاب خداوند دعوت می کنند و حال آن که خودشان هیچ خبرى از وى ندارند.

این گروه قرآن را می خوانند و لیکن از خواندن آن سودى نخواهند برد، آنان از دین بیرون می روند همان گونه که تیر از کمان خارج می گردد، و این جماعت به طرف دین نخواهند آمد، هم‏چنین که تیر به طرف تیرکش باز نمی گردد، اینها بدترین مخلوقات هستند، خوشا به حال آن کس که به دست این طائفه کشته گردد، و یا با آنان جنگ کند و آنها را بکشد، و کسى که این مردم را بکشد در نزد خداوند مقامش از آنها شایسته‏تر است.[۱۱۹]

همچنین احمد بن حنبل از محمّد بن ابراهیم روایت کرده است که گفت: شنیدم رسول‏ خدا (ص) می‏فرمود:«خروج می‏نمایند مردمی در میان شما که نمازهایتان را در مقابل نماز خودشان کوچک می‏شمارند و روزه‏هایتان را در برابر روزه‏های خود، ناچیز می‏دانند و کارهای شما را در مقابل کارهایشان،حقیر و ناچیز به شمار می‏آورند؛قرآن فراوان می‏خوانند، ولی از حنجره‏هایشان بالاتر نمی‏رود؛ از دین‏ خدا خارج می‏شوند،چنان‏که تیر از کمان خارج شود».[۱۲۰]

خوارج در کلام امیرالمومنین (ع)

خوارج‏ نهروان که اجتماع آنان براى مخالفت با امیر المؤمنین در صحراى حروراء نزدیک کوفه بوده، نماز شب مى‏گزاردند و قرآن مى‏خواندند، حضرت علی (ع) در بارۀ آنان بیاناتی دارند که به برخی از آن اشاره می شود.

۱- در باره سود نداشتن عبادت بدون شناختن امام زمانشان فرمود: خوابى که با یقین و باور به امام زمان و خلیفه‏ بر حقّ باشد بهتر است از نمازگزاردن با شک و تردید؛ زیرا مبدأ تعلیم عبادات و کیفیّت و چگونگى آنها و یکى از ارکان دین، امام وقت است و کسی که در او تردید داشته باشد نمازگزاردن و قرآن خواندنش درست نیست.[۱۲۱]

۲- امام علی (ع) چون روز نهروان به کشتگان خوارج گذشت فرمود: بدا به حال شما! این همه زیان را کسى به شما رساند که شما را فریب داد!» پرسیدند:چه کسى آنها را فریب داد؟ فرمود«شیطان و نفس امّاره که به سمت‏بدی­ها مى‏کشاند.[۱۲۲]

۳- امام علی (ع) به خوارج فرمودند: شما را از آن مى‏ترسانم! مبادا صبح کنید در حالى که جنازه‏هاى شما در اطراف رود نهروان و زمین‏هاى پست و بلند آن افتاده باشد، بدون آن که برهان روشنى از پروردگار، و حجّت و دلیل قاطعى داشته باشید. از خانه‏ها آواره گشته و به دام قضا گرفتار شده باشید. من شما را از این حکمیّت نهى کردم ولى با سرسختى مخالفت کردید، تا به دلخواه شما کشانده شدم.

شما اى بى‏خردان و … ، من که این فاجعه را به بار نیاوردم و هرگز زیان شما را نخواستم!.[۱۲۳]

سرنوشت خوارج

امیرالمومنین علی (ع) در مورد سرنوشت خوارج می فرماید: قتلگاه خوارج این سوى نهر است، به خدا سوگند از آنها جز ده نفر باقى نمى‏ماند، و از شما نیز ده نفر کشته نخواهد شد.

آن حضرت فرمود: و چون خوارج کشته شدند، گفتند، اى امیر مؤمنان! همگى کشته شدند. فرمود:

نه، سوگند به خدا هرگز! آنها نطفه‏هایى در پشت پدران و رحم مادران وجود خواهند داشت، هر گاه که شاخى از آنان سر برآورد قطع مى‏گردد تا این­که آخرینشان به راهزنى و دزدى تن در مى‏دهند..[۱۲۴]

راز انقراض خوارج در کلام شهید مطهری

(در حال تکمیل)

خوارج در کلام بزرگان اهل تسنن

(در حال تکمیل)

خوارج در تفسیر ثعلبی

در تفسیر ثعلبی که از علمای اهل سنّت است، آمده :«ابن کواء»،یکی از رهبران و گردانندگان شورش خوارج، از علی (ع) پرسید:تفسیر این آیات‏ چیست:

«ای رسول ما،به امّت بگو:می‏خواهید شما را به زیان­کارترین مردم آگاه‏ سازم؟ زیان­کارترین مردم،آنهایی هستند که عمرشان را در راه حیات دنیای فانی تباه‏ کردند و به خیال باطل،می‏پنداشتند نیکوکاری می‏کنند».[۱۲۵]

« آنان کسانى هستند که آیات پروردگارشان و دیدار [قیامت و محاسبه اعمال‏] را به وسیله او منکر شدند، و در نتیجه اعمالشان تباه و بى‏اثر شده است، و روز قیامت میزانى براى محاسبه اعمال آنان برپا نمى‏کنیم ».[۱۲۶]

امام (ع) فرمود:شما هستید،شما مردمی که در«حروراء»جمع‏ شده‏اید.[۱۲۷]

صاحب همین تفسیر می‏نویسد:«عبد اللّه بن شداد»می‏گوید:«ابو امامه»در نزدیک باب قلعه شهر شام، بر سر خوارج فریاد کرد:«کلاب،کلاب».چندبار این‏ جمله را گفت:سگان،سگان.سپس گفت:

«شر قتلی یظلّ السّماء و خیر قتلی قتلاهم».[۱۲۸]

«بدترین کشته‏شدگانی هستند که تاکنون آسمان بر سرشان سایه افکنده؛و کشته‏شدگان مقابلشان،بهترین کشته‏شدگان هستند».

مردی در آن مکان حاضر بود،از ابو امامة پرسید: ای ابا امامة، این سخن که‏ گفتی، از جانب خودت بود، یا از رسول خدا (ص) شنیده‏ای؟ ابو امامه گفت: من چگونه به خود اجازه می‏دهم سخنی را که از رسول خدا (ص) نشنیده‏ام بگویم؟! من اگر مطلبی را از پیامبر (ص)، یک بار یا دو بار نشنیده باشم،بر زبان‏ نمی‏آورم.

آن مرد گفت:دیدم اشک می‏ریختی. او گفت: به حالشان ترحم کردم،چون این‏ بیچارگان، مؤمن بودند و پس از ایمان، کفر ورزیدند. سپس این آیه را خواند:

«و شما مسلمانان، مانند مللی نباشید که پس از آن‏که آیات و ادلّۀ روشن از جانب خدا برای هدایت آنها آمد، باز راه تفرقه و اختلاف پیمودند که البتّه برای‏ چنین مردمی،عذاب سختی خواهد بود».[۱۲۹]

خوارج از دیدگاه ابن ابی الحدید

ابن ابی الحدید می‏گوید: از پیامبر اکرم (ص) روایات‏ زیادی دربارۀ خوارج رسیده است و برای کشندگان خوارج، از کتاب‏های صحاح، ثواب نقل می‏کند.

از ابو سعید خدری نقل می‏کند: در نزد رسول خدا (ص) بودیم که حضرت، مشغول تقسیم غنائم بود. «ذو الخویصره»که مردی از بنی تمیم بود، به نزد رسول‏ خدا (ص) آمد و گفت:ای رسول خدا،عدالت را مراعات کن. پیامبر(ص)فرمود: وای بر تو! اگر من عدالت نداشته باشم،کیست بتواند مراعات عدالت کند؟! تو با این سخنان خود، به زیان کاری افتاده‏ای!

عمر خلیفۀ دوّم در محضر رسول خدا (ص) بود،گفت: ای رسول خدا، فرمان بده تا به خاطر این جسارت ادبش کنم و گردن او را بزنم.

پیامبر (ص) فرمود: او را واگذار که برایش یارانی خواهد بود (آن‏قدر تظاهر به دین کنند) که شما عبادات و نماز و روزۀ خود را در کنار عبادات‏ آنها، ناچیز می‏شمارید! این گروه، قرآن می‏خوانند؛ امّا قرآن از گلویشان بالاتر نرود! این جماعت از دین خدا خارج شوند، چنان‏که تیر از کمان بیرون رود… .

آن جماعت را علامتی است که رهبرشان مردی سیاه‏چهره است،که در یکی‏ از بازوانش، برآمدگی چون پستان زن یا مانند تکّه گوشتی است و این گروه، در زمانی که مردم دچار پراکندگی و اختلاف شدند، خروج نمایند.

ابو سعید خدری گفته است: شهادت می‏دهم که این حدیث را از رسول خدا (ص) شنیدم و گواهی می‏دهم که علی (ع) با این‏ جماعت جنگید و در آن مصاف و جنگ، من در سپاه علی (ع) بودم و پس از پایان جنگ، علی (ع) دستور داد آن مرد را بیاورند؛ پس از تفحّص پیدایش‏ کردند و به نزد علی (ع) آوردند. من به آن مرد نگاه کردم و همان‏گونه که‏ پیامبر خدا (ص) فرموده بود،با همان اوصاف او را مشاهده‏ کردم و چنین یافتم.

ابن ابی الحدید از«مسروق»و از«عایشه»نقل می‏کند؛ وقتی که عایشه‏ دانست عمرو بن عاص به او دربارۀ «ذو الثّدیة»دروغ گفته است و برای عایشه نوشته‏ بود که ذو الثّدیه در اسکندریّۀ مصر کشته شده است، عایشه عمرو عاص را لعنت‏ کرد و آن­گاه گفت:

امروز هیچ منعی نمی‏بینم که حقّ را بگویم؛ من از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود:«ذو الثّدیة»را مردمی می‏کشند که از بهترین امّت من بعد از من خواهند بود.[۱۳۰]

مناظرات با خوارج

با توجه به این که خوارج افرادی بودند که دنبال حقیقت بودند ولی حق را نشناختند و گمراه شدند، امیرالمؤمنین (ع) برای هدایت آنها تلاش زیادی کرد. از جمله تلاش های آن حضرت فرستادن عبد اللَّه بن عبّاس نزد خوارج برای مناظره  بود، به نوعى که خود آن حضرت مناظره را ببیند و بشنود.

وقتی که ابن عباس آنها را دعوت به حق می کرد، آنان در جواب ابن عبّاس گفتند:

ما در باره رفیقت اعتراضاتى داریم که تمامى آنها موجب کفر و هلاکت و عذاب او مى‏باشد.

أوّل این­که: او هنگام کتابت صلحنامه عنوان أمیر المؤمنین را از مقابل اسم خود محو کرد، و چون ما مؤمن مى‏باشیم و او این عنوان را از روى خود برداشته، پس او أمیر ما؛ که مؤمنیم نخواهد بود.

دوم این­که: وقتى او به حکمین گفت: «شما در این مدّت خوب دقّت کرده و ببینید که هر کدام از معاویه و من سزاوار خلافت هستیم همان را انتخاب و دیگرى را عزل کنید» در حقیقت در حقّ خود دچار تردید شده است، در این صورت ما به شک کردن در حقّ او اولى و احقّ هستیم.

و سوم: ما فکر مى‏کردیم او در مقام رأى و حکم از همه مقدّم است، و خود او دیگرى را انتخاب کرد.

چهارم: او در دین خدا دیگرى را حکم قرار داد و چنین حقّى نداشته است.

پنجم: او در جنگ جمل اموال مخالفین و اهل جمل را براى ما اباحه نمود ولى از اسارت زنان و اطفال ممانعت کرد.

ششم: او وصىّ پیامبر بود، و وصایت خود را ضایع و تباه ساخت.

ابن عبّاس به آن حضرت عرض کرد: شما حرف­هاى این مردم را شنیدید، و خود شما به پاسخ آنها سزاوارتر هستید.

سپس حضرت أمیر (ع) به ابن عبّاس فرمود: به ایشان بگو آیا به حکم خدا و به حکم پیامبر در این مورد راضى هستید؟ خوارج گفتند: آرى راضى هستیم.

فرمود: به همان ترتیب که سؤال کردند جواب مى‏گویم.

سپس فرمود: من در روز صلحنامه حدیبیه کاتب وحى و نویسنده احکام و امان و شرائط بودم، در آن روز کنار پیامبر(ص)، و أبو سفیان و سهیل بن عمرو چنین نوشتم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، این صلحنامه‏اى است میان محمّد رسول خدا و أبو سفیان‏ صخر بن حرب و سهیل بن عمرو.

سهیل گفت: ما رحمان و رحیم را نمى‏شناسیم، و قبول نداریم که تو رسول خدایى، ولى به جهت تجلیل و احترام از شما به این­که نام شما مقدّم بر اسامى ما باشد حرفى نزدیم، اگر چه سنّ ما و پدرانمان از سنّ تو و پدرانت بیشتر بود.

پس رسول خدا (ص) به من فرمود: به جاى «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» بنویس:

 «بسمک اللّهمّ» و به جاى‏  «محمّد رسول اللَّه» بنویس:

 «محمّد بن عبد اللَّه»

و من نیز اطاعت امر نمودم، سپس رسول خدا  به من فرمود: «براى تو نیز چنین جریانى پیش خواهد آمد و اجبارا موافقت خواهى کرد»!!.

و به همین منوال من نیز در صلح نامه میان خود و معاویه و عمرو عاص نوشتم: «این صلح نامه‏اى است میان أمیر المؤمنین و معاویه و عمرو عاص» و آن دو معترضانه گفتند: اگر ما با اعتقاد به این که تو أمیر المؤمنین هستى با تو بجنگیم در حقّ تو ظلم و ستم روا داشته‏ایم، پس لازم است به جاى کلمه «أمیر المؤمنین» بنویسى «علىّ بن ابى طالب» من نیز عنوان أمیر المؤمنین را پاک کرده و نام خود را نوشتم، همان طور که پیامبر (ص) براى خود کرد. پس هر وقت این را نپذیرید منکر جریان پیامبر شده عمل او را نیز قبول نخواهید کرد.

خوارج گفتند: این برهان در پاسخ به سؤال أوّل ما کافى است.

امّا پاسخ به اعتراض شما که چرا من هنگام خطاب به حکمین با تردید در حقّ خود گفته‏ام: «هر کدام از معاویه و من سزاوار خلافت هستیم همان را انتخاب کنید» این است که این تعبیر از نظر انصاف دادن در سخن است، چنان که خداوند متعال خود فرموده:

وَ إِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلى‏ هُدىً أَوْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ[۱۳۱] پس این گونه سخن نشان از شک و تردید ندارد با علم به این­که خداوند خود به حقّانیّت پیامبرش واقف بوده است.

خوارج گفتند: ما این پاسخ را نیز پذیرفتیم.

أمیر المؤمنین (ع) فرمود: و امّا اعتراض شما در باره حکم قرار دادن دیگرى، با این­که من خودم از دیگران سزاوارتر به حکم دادن هستم، این است که من در این مورد نیز از رسول خدا (ص) پیروى کرده‏ام که آن حضرت در جنگ با بنى قریظه حکمیّت را به سعد بن معاذ داده، و طرفین به حکومت و رأى او توافق کردند، حال این­که خود پیامبر از همه به حکم و رأى دادن سزاوارتر بود، خداوند مى‏فرماید: لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ[۱۳۲]، من نیز از رسول خدا (ص) سرمشق گرفتم.

گفتند: این پاسخ را نیز پذیرفتیم.

حضرت أمیر (ع) فرمود: و امّا جواب این اعتراض شما که چرا من دیگران را در دین خدا حکم قرار دادم این است که من أصلا کسى را حکم قرار ندادم و تنها کلام خدا؛ قرآن را حاکم قرار دادم، که کلام خود را میان مؤمنان حکم ساخته، و در آیه: «و هر که از شما شکار را به عمد بکشد کیفرى باید مانند آنچه کشته از جنس چهارپایان به گواهى و حکم دو مرد عادل از شما ».[۱۳۳]

رجال را در مورد جزاء و تصدیق مصداق کفّاره صید طائر از شخص؛ حاکم، معیّن فرموده است. بنا بر این آیه؛ رعایت خون مسلمانان بسى عظیم­تر و لازم­تر خواهد بود.

خوارج گفتند: ما در برابر این پاسخ نیز تسلیم شدیم.

أمیر المؤمنین (ع) فرمود: و امّا پاسخ اعتراض شما به این­که من پس از پیروزى در جنگ جمل اموال و اسلحه‏ها را تقسیم نمودم ولى از اسارت زنان و اطفال ممانعت نمودم، براى این بود که به مردم بصره نیکویى و منّت بگذارم، همان طور که رسول خدا (ص) در فتح مکّه با قریش چنین رفتار و معامله نمود، هر چند اهالى بصره در حقّ ما ستم کارى و ظلم کرده بودند، ولى زنان و اطفال که گناهى نداشتند، و ما را شایسته نبود که ایشان را به جرم ستم کاران مؤاخذه کنیم، و گذشته از این اگر من چنین اجازه‏اى مى‏دادم کدام یک از شماها قادر بود عایشه زوجه رسول خدا (ص) را به اسارت بگیرد؟ خوارج گفتند: ما این پاسخ شما را نیز پذیرفتیم.

حضرت أمیر (ع) فرمود: و امّا پاسخ به این اعتراض شما که با این که من خود وصىّ پیامبر (ص) بودم مقام وصایت را ضایع و تباه نمودم این است که باید دانست شما با من مخالفت نموده و دیگران را بر من مقدّم داشتید، و کار مرا تباه نمودید، و دعوت به سوى خود تنها وظیفه انبیاء است نه اوصیاء، و ایشان از جانب انبیاء معرّفى مى‏شوند، و احتیاجى به معرّفى کردن خود ندارند، وظیفه انبیاء معرّفى جانشینان خود و دعوت مردم به سوى ایشان مى‏باشد، و اهل ایمان به خدا و رسول قهرا اوصیاى انبیاء را خواهند شناخت. اوصیاء به منزله کعبه‏اند آن­جا که خداوند مى‏فرماید: وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا[۱۳۴] بنا بر این اگر مردم به خاطر انجام مناسک حجّ به سوى کعبه حرکت نکنند عیب و تقصیرى براى خانه کعبه ثابت نشده و کعبه کافر و مخالف شمرده نخواهد شد. بلکه کفر و تقصیر از آن مردمى است که زیارت خانه کعبه را ترک مى‏کنند؛ زیرا این عمل از وظائف و فرائض اهل اسلام به شمار رفته، و هم خانه کعبه براى مؤمنین معرّفى شده، و در مقابل آنان منصوب و مشخّص گردیده است، همچنین است حال من؛ زیرا رسول خدا در برابر انبوه جمعیّت مرا به مقام خلافت و وصایت منصوب نموده و فرموده:

«اى علىّ همچون کعبه‏اى که نزد تو آیند و تو نزد ایشان نروى».

خوارج گفتند: این حجّت تو نیز تمام و کمال بوده و ما آن را قبول نمودیم.

با شنیدن این کلمات شیوا و مدلّل جمعیّت زیادى از خوارج توبه کرده و بازگشتند و بقیه خوارج چهار هزار نفر شدند که از رأى سست و اندیشه فاسد و راه باطل خود دست نکشیدند. پس آن حضرت با ایشان به جنگ پرداخته و آنان را کشت.[۱۳۵]

 


[1]. طریحى، فخر الدین، مجمع البحرین، ج ‏۲، ص ۲۹۱، کتابفروشى مرتضوى، تهران، چاپ سوم، ۱۳۷۵ ش.

[۲]. معلوف لویس، فرهنگ المنجد، (عربی به فارسی)، ترجمه، ریگی، محمد بندر، ص ۳۷۳، انتشارات هاتف، چاپ سوم، ۱۳۸۰ ش.

[۳]. حلبى، على اصغر ، ‏تاریخ علم کلام در ایران و جهان،‏ ص ۹۹، انتشارات اساطیر، تهران، چاپ، دوم، ۱۳۷۶ ش‏

[۴]. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج ‏۱۴، ص ۴۲۹، ناشر، دار صادر، بیروت، چاپ سوم،  ۱۴۱۴ ق.

[۵]. از مردم کسانى هستند که نفس خود را به جهت خشنودى خداوند می فروشند، بقره، ۲۰۷٫

[۶]. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج ۱۴، ص ۴۲۹٫

[۷]. شهرستانى، ‏الملل و النحل،‏ ص ۶۲، ناشر، الشریف الرضی، قم،‏ چاپ سوم، ۱۳۶۴ش.

[۸]. حروراء روستائی بود در بیرون کوفه و گویا با کوفه‏ دو میل فاصله داشته است.

[۹]. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج ‏۴، ص ۱۸۵، ناشر، دار صادر، بیروت، چاپ سوم،  ۱۴۱۴ ق.

[۱۰]. همان.

[۱۱]. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج ۱۲ ص ۱۴۲، ناشر، دار صادر، بیروت، چاپ سوم،  ۱۴۱۴ ق.

[۱۲]. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج ‏۱۰، ص ۳۴۱، ناشر، دار صادر، بیروت، چاپ سوم،  ۱۴۱۴ ق

[۱۳]. نهج البلاغة، ترجمه، شهیدى،‏ سید جعفر، متن، ص ۴۵۱، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى‏، تهران‏، چاپ چهاردهم، ۱۳۷۸ ش‏

[۱۴]. ابن میثم، شرح نهج البلاغه، محمدی مقدم، قربانعلی، نوایی یحیی زاده، علی اصغر، ج ‏۴، ص ۵۲۳، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، چاپ اول، ۱۳۷۵٫

[۱۵]. شیخ صدوق، ‏من لا یحضره الفقیه، ج‏۱، ص ۱۲۴، جامعه مدرسین‏، قم،‏ چاپ دوم، ۱۴۰۴ ق‏

[۱۶]. شهرستانى، ‏الملل و النحل،‏ ج ۱ ص ۱۳۲، ناشر، الشریف الرضی، قم،‏ چاپ سوم، ۱۳۶۴ ش‏

[۱۷]. ابن کثیر الدمشقى، البدایة و النهایة، ج ۷، ص ۱۸۰٫ بیروت، دار الفکر، ۱۴۰۷م.ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّ

[۱۸]. نساء،۱۰۰

[۱۹]. جهت مطالعه بیشتر به http://maarefeaqli.nashriyat.ir/node/461 مراجعه شود.

[۲۰].مطهرى،مرتضی، مجموعه ‏آثار، ج ‏۱۶، ص ۳۲۵ (کتاب نامه تکمیل شود).

[۲۱]. نهج البلاغة، خطبه ۶۱٫

[۲۲]. شیخ صدوق‏، علل الشرائع‏، ج‏۱، ص ۲۱۸، ناشر، داورى‏، قم‏، چاپ اول‏.

[۲۳]. شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه،ترجمه، غفارى،‏ على اکبر، ج‏۱، ص ۱۲۴، نشر صدوق‏، تهران‏،چاپ اول، ۱۳۶۷ ش‏.

فی قَوْلِ النَّبِیِّ ص حِینَ وَصَفَ الْخَوَارِجَ فَقَالَ إِنَّهُمْ یَمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ کَمَا یَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیَّةِ وَ عَلَامَتُهُمُ التَّسْبِیدُوَ هُوَ الْحَلْقُ وَ تَرْکُ التَّدَهُّن‏

[۲۴]. شهرستانى، ‏الملل و النحل، ص ۵۸‏، ناشر، الشریف الرضی، قم،‏ چاپ سوم، ۱۳۶۴ ش‏

[۲۵]. جهت مطالعه بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۲۶]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۳۴۳، انتشارات کتابخانه عمومی آیت الله مرعشی، قم، چاپ اول، ۱۳۳۷ قم، چاپ اول، ۱۳۳۷؛      جهت مطالعه بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۲۷]. ابن اثیر، الکامل، ترجمه، حالت، ابو القاسم، خلیلى، عباس، ج‏۱۲، ص ۶، مؤسسه مطبوعاتى علمى، تهران، ۱۳۷۱ش.

[۲۸]. البلاذرى، انساب الأشراف، ، تحقیق احسان عباس، ج‏ ۵، ص۱۸۰، بیروت، جمعیة المستشرقین الألمانیة، ۱۹۷۹/۱۴۰۰٫

[۲۹]. شیخ مفید، الجمل،‏ ص ۱۰۱، ناشر، المؤتمر العالمی للشیخ المفید، قم‏، چاپ اول، ۱۴۱۳ ق‏.

[۳۰]. همان، ص ۱۳۰٫

[۳۱]. نهج البلاغه، خطبه ۱۳۷٫

[۳۲]. المنقرى، نصر بن مزاحم، وقعة صفین،  تحقیق عبد السلام، محمد هارون، ص ۵۰۰، القاهرة، المؤسسة العربیة الحدیثة، الطبعة الثانیة، ۱۳۸۲، افست قم، منشورات مکتبة المرعشى النجفى، ۱۴۰۴٫

[۳۳]. سوره زخرف، آیه ۵۸، آنان (مشرکان قریش) گروهی کینه توز و پرخاش گر هستند

[۳۴]. جهت مطالعه بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۳۵]. شیخ مفید، الجمل، ص ۹۴‏، ناشر، المؤتمر العالمی للشیخ المفید، قم‏، چاپ اول، ۱۴۱۳ ق‏

[۳۶]. همان، ص ۹۵٫

[۳۷] جهت مطالعه بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۳۸]. شیخ مفید، الجمل،‏ ناشر، ص ۴۱۹، المؤتمر العالمی للشیخ المفید، قم‏، چاپ اول، ۱۴۱۳ ق‏.

[۳۹]. جهت مطالعه بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۴۰]. منقرى، نصر بن مزاحم، پیکار صفین، ترجمه، اتابکى، پرویز، ص۱۶۱-۱۶۲، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، چ دوم، ۱۳۷۰ش؛  المنقرى، نصر بن مزاحم، وقعة صفین،  تحقیق عبد السلام، ص ۱۱۴، محمد هارون، القاهرة، المؤسسة العربیة الحدیثة، الطبعة الثانیة، ۱۳۸۲، افست قم، منشورات مکتبة المرعشى النجفى، ۱۴۰۴٫ جهت مطالعه بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود

[۴۱]. شیخ مفید، الجمل،‏ ص ۱۹۵، المؤتمر العالمی للشیخ المفید، قم‏، چاپ اول، ۱۴۱۳ ق‏.

[۴۲]. نهج البلاغه، نامه ۷۵٫

[۴۳]. مروج الذهب، ج۲، ص ۲۶۳و ۲۶۴٫

[۴۴]. الجمل، ص ۲۵۴-۲۵۱ .

[۴۵]. المنقرى، نصر بن مزاحم، وقعة صفین،تحقیق عبد السلام، محمد هارون، ص۳ و ۴، القاهرة، المؤسسة العربیة الحدیثة، الطبعة الثانیة، ۱۳۸۲، افست قم، منشورات مکتبة المرعشى النجفى، ۱۴۰۴٫

[۴۶]. نهج البلاغه، نامه ۶؛ با اندکی اختلاف در متن نامه: وقعة صفین، ص۲۹٫

[۴۷]. وقعة صفین ، ص ۲۷ و۲۸ .

[۴۸]. همان، ص ۳۴٫

[۴۹]. نهج البلاغه،خطبه ۴۳٫

[۵۰]. وقعة صفین، ص ۵۲

[۵۱]. همان، ص ۵۶٫

[۵۲]. همان ،ص ۹۲٫

[۵۳]. رقه یا رافقه در مجاورت منطقه صفین درسرزمین شام قرار دارد. چون رود فرات در این قسمت گسترده می شود، بدین نام شهرت یافت و در اصطلاح به زمین های رملی کنارفرات گفته می شود.این منطقه در سال هفدهم هجری فتح شد، الحموى، معجم البلدان، ج ۳، ص۶۰، بیروت، دار صادر، ط الثانیة، ۱۹۹۵٫

[۵۴]. نهج البلاغه، خطبه۵۱٫

[۵۵]. وقعة صفین، ص ۱۸۸٫

[۵۶]. همان، ص۱۳۲،۱۳۱٫

[۵۷].جهت مطالعه بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود. الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۶۹٫

[۵۸]. نهج البلاغة، خطبه، ۱۲۵٫

[۵۹]. همان،  خطبه، ۳۶٫

[۶۰]. الطبری، أبو جعفر محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، تحقیق محمد أبو الفضل ابراهیم، ج ‏۵، ص ۷۲، بیروت، دار التراث ، چاپ دوم، ۱۳۸۷/۱۹۶۷٫ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّ و أوفوا بعهد الله إذا عاهدتم و لا تنقضوا الایمان بعد توکیدها و قد جعلتم الله علیکم کفیلا ان الله یعلم ما تفعلون‏

[۶۱]. ربانى گلپایگانى، على،  فرق و مذاهب کلامى، ص ۲۸۰٫ کتابنامه تکمیل شود.؛ جهت مطالعه بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۶۲]. علامه حلی، کشف المراد، شرح، محمدى‏، على، ص ۵۹۵، ناشر، دار الفکر، قم‏ چاپ چهارم، ۱۳۷۸ ش‏

[۶۳]. علوى عاملى، میر سید محمد، ‏لطائف غیبیه‏، متن، ص، ۵۳۹، ناشر، مکتب السید الداماد.

[۶۴]. ناشئ، اکبر، فرقه‏هاى اسلامى و مسأله امامت‏، ترجمه ایمانى‏، علیرضا، ص ۱۰۰، ناشر، مرکز مطالعات ادیان و مذاهب‏، قم‏ چاپ، اول‏، ۱۳۸۶ ش‏.

[۶۵]. هاشم صاحب البرید(پستچی).

[۶۶]. کلینی، اصول کافى، ترجمه، کمره‏اى،‏ محمد باقر، ج ‏۵، ص ۴۳۹، انتشارات اسوه، قم، چاپ سوم، ۱۳۷۵ ش‏.

[۶۷]. شهرستانى، ‏الملل و النحل،‏ ص  ۵۸، ناشر، الشریف الرضی، قم،‏ چاپ سوم، ۱۳۶۴ ش‏

[۶۸]. حنفى، حسن، ‏من العقیدة إلى الثورة، ج‏۵، ص ۲۵۰، ناشر، مکتبة مدبولی‏، قاهره‏

[۶۹]. حلبى، على اصغر ، ‏تاریخ علم کلام در ایران و جهان،‏ ص ۹۹، انتشارات اساطیر، تهران، چاپ، دوم، ۱۳۷۶ ش‏،

[۷۰]. همان، ص ۱۰۳٫

[۷۱]. همان.

[۷۲]. (شرح علامه مجلسی بر روایت)، کلینی، اصول کافى، ترجمه، مصطفوى،‏ سید جواد، ج ‏۴، ص ۱۲۲، ناشر، کتاب فروشى علمیه اسلامیه‏، تهران‏، چاپ اول‏؛ پژوهشکده تحقیقات اسلامى‏، فرهنگ شیعه‏، ص ۴۱۶، ناشر، زمزم هدایت‏، قم‏، چاپ دوم، ۱۳۸۶ ش‏

[۷۳]. جمعى از نویسندگان‏، امامت پژوهى( بررسى دیدگاههاى امامیه، معتزله واشاعره)، ص ۳۹۱، ناشر، دانشگاه علوم اسلامى رضوى‏، مشهد، چاپ اول‏، ۱۳۸۱ ش؛ سبحانى، جعفر، ‏بحوث فی الملل و النحل‏، ج ‏۵، ص ۴۷۵، ناشر، مؤسسة النشر الإسلامی، مؤسسة الإمام الصادق ع‏، قم‏

[۷۴]. مطهری، مرتضی، مجموعه ‏آثار، ج ‏۴، ص ۸۲۳٫

[۷۵]. نهج البلاغه، خطبه، ۴۰٫

[۷۶]. اسْکُتْ قَبَحَکَ اللَّهُ یَا أَثْرَمُ فَوَاللَّهِ لَقَدْ ظَهَرَ الْحَقُّ فَکُنْتَ فِیهِ ضَئِیلًا شَخْصُکَ خَفِیّاً صَوْتُکَ حَتَّى إِذَا نَعَرَ الْبَاطِلُ نَجَمْتَ نُجُومَ قَرْنِ الْمَاعِز، نهج البلاغة، ص ۲۶۸، کلام ۱۸۴؛ ‏ابن میثم، شرح نهج البلاغه، محمدی مقدم، قربانعلی، نوایی یحیی زاده، علی اصغر، ج ‏۳، ص ۷۴۴، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، چاپ اول، ۱۳۷۵ ش.

[۷۷]. ابن اثیر، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران،  ترجمه حالت، ابو القاسم، خلیلى، عباس ، ج‏۱۲،ص۱۶۰، مؤسسه مطبوعاتى علمى، تهران، ۱۳۷۱ش.

[۷۸]. بغدادى عبد القاهر ‏الفرق بین الفرق و بیان الفرقة الناجیة منهم‏، ص: ۶۲-۶۴، ناشر: دار الجیل- دار الآفاق‏، بیروت‏، ۱۴۰۸ ق؛ شهرستانى، ‏الملل و النحل،‏ ص ۶۳-۶۴، ناشر، الشریف الرضی، قم،‏ چاپ سوم، ۱۳۶۴ ش‏؛ ش‏؛  مشکور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامى، متن، ص۴۳-۴۴، ‏ناشر، آستان قدس رضوى،‏ مشهد چاپ دوم‏، ۱۳۷۲ ش‏

[۷۹]. شهرستانى، ‏الملل و النحل،‏ ص ۲۲، ناشر، الشریف الرضی، قم،‏ چاپ سوم، ۱۳۶۴ ش‏.

[۸۰]. همان، ج‏۱، ص ۱۵۶٫

[۸۱]. همان.

[۸۲]. بغدادى عبد القاهر، ‏الفرق بین الفرق و بیان الفرقة الناجیة منهم‏، ص ۸۲، ناشر: دار الجیل- دار الآفاق‏، بیروت‏، ۱۴۰۸ ق؛ مشکور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامى‏، متن، ص ۹، ناشر، آستان قدس رضوى‏، مشهد، چاپ دوم، ۱۳۷۲ ش‏

[۸۳]. الملل و النحل، ج‏۱، ص ۱۵۸؛ مشکور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامى، متن، ص ۷، ‏ناشر، آستان قدس رضوى،‏ مشهد چاپ دوم‏، ۱۳۷۲ ش‏.

[۸۴]. شهرستانى، ‏الملل و النحل ، ج ۱، ص ۱۲۵، ناشر، الشریف الرضی، قم،‏ چاپ سوم، ۱۳۶۴ ش؛ ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب،ج ۱، ص ۱۶۳، ناشر، دار صادر، بیروت، چاپ سوم،  ۱۴۱۴ ق

[۸۵]. بغدادى عبد القاهر ‏الفرق بین الفرق و بیان الفرقة الناجیة منهم‏، ص ۱۰۷ و ۱۰۸، ناشر، دار الجیل- دار الآفاق‏، بیروت‏، ۱۴۰۸ ق‏.

[۸۶]. الملل والنحل، ج ۱، ص ۱۴۶٫

[۸۷] همان.

[۸۸] همان؛ جهت مطالعه بیشتر به سایت طهور دانش مراجعه شود.

[۸۹]. شهرستانى، ‏الملل و النحل،‏ ناشر، ج‏۱، ص ۱۵۲، الشریف الرضی، قم،‏ چاپ سوم، ۱۳۶۴ ش‏.

[۹۰]. همان.

[۹۱]. همان.

[۹۲]. همان، ج‏۱، ص ۱۵۴٫

[۹۳]. همان، ج‏۱، ص ۱۵۵٫

[۹۴]. همان.

[۹۵]. همان، ج‏۱، ص ۱۵۶، جهت مطالعه بیشتر به سایت پژوهشکده باقرالعلوم مراجعه شود

[۹۶]. حسینى واسطى، سید مرتضى، ‏تاج العروس من جواهر القاموس‏، ج‏۴، ص ۴۸۷، ناشر، دار الفکر، بیروت‏ چاپ: اول، ۱۴۱۴ ق‏. ‏

[۹۷]. شهرستانى، ‏الملل و النحل،‏ ناشر، ج‏۱، ص ۱۵۹، الشریف الرضی، قم،‏ چاپ سوم، ۱۳۶۴ ش‏؛  مشکور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامى، متن، ص۳۰۳- ۳۰۲، ‏ناشر، آستان قدس رضوى،‏ مشهد چاپ دوم‏، ۱۳۷۲ ش‏

[۹۸]. بغدادى عبد القاهر ‏الفرق بین الفرق و بیان الفرقة الناجیة منهم‏، ص ۷۲-۷۴، ناشر، دار الجیل- دار الآفاق‏، بیروت‏، ۱۴۰۸ ق‏.

[۹۹]. شهرستانى، ‏الملل و النحل،‏ ناشر، ج‏۱، ص ۱۴۸، الشریف الرضی، قم،‏ چاپ سوم، ۱۳۶۴ ش‏؛ الفرق بین الفرق و بیان الفرقة الناجیة منهم، النص، ص ۱۸٫؛  مشکور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامى، متن، ص۳۳۲، ‏ناشر، آستان قدس رضوى،‏ مشهد چاپ دوم‏، ۱۳۷۲ ش‏

[۱۰۰].  ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج ‏۳، ص۴۱۹، ناشر، دار صادر، بیروت، چاپ سوم،  ۱۴۱۴ ق

[۱۰۱]. شهرستانى، ‏الملل و النحل،‏ ‏ج ‏۱، ص ۱۴۱، ناشر، الشریف الرضی، قم،‏ چاپ سوم، ۱۳۶۴ ش

[۱۰۲]. آمدى، سیف الدین، ‏أبکار الأفکار فی أصول الدین، ‏، ج ‏۵، ص ۷۶، ناشر، دار الکتب‏، قاهره،۱۴۲۳ ق‏؛   الملل و النحل، ج ‏۱، ص ۱۴۱٫

[۱۰۳]. شهرستانى، ‏الملل و النحل،‏ ج ‏۱، ص ۱۶۲، الشریف الرضی، قم،‏ چاپ سوم، ۱۳۶۴ ش‏

[۱۰۴]. ابن بابویه، محمد بن على، پاداش نیکیها و کیفر گناهان (ترجمه ثواب الأعمال)، مترجم،‏ مجاهدى، محمد على، ص ۵۲۵ انتشارات سرور، قم،‏ چاپ اول‏، ۱۳۸۱ ش‏

[۱۰۵]. حسینى همدانى، درخشان، سید محمد، ‏ پرتوى از اصول کافى‏، ج ‏۲، ص ۲۵۴، چاپ خانه حوزه علمیه، قم‏، چاپ اول، ۱۳۶۳ ش‏

[۱۰۶]. مجلسى، محمد باقر، ‏بحار الأنوار، ج ‏۳۳، ص ۳۳۵، دار إحیاء التراث العربی‏، بیروت‏، چاپ، دوم، ۱۴۰۳ق‏؛حسینى واسطى، سید مرتضى، ‏تاج العروس من جواهر القاموس‏، ج ‏۶، ص ۳۴۷، دار الفکر، بیروت‏ چاپ: اول، ۱۴۱۴ ق‏. ‏

[۱۰۷]. ابن الطقطقى‏، الفخرى، ترجمه، گلپایگانى، محمد وحید ، متن، ص۹۲، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران چاپ دوم،۱۳۶۰ش.

[۱۰۸]. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج ‏۱۳، ص ۷۹، ناشر، دار صادر، بیروت، چاپ سوم،  ۱۴۱۴ ق.

[۱۰۹]. ابن اعثم‏، الفتوح، ترجمه، مستوفى هروى، محمد بن احمد ، متن، ص ۱۰۳۹، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، تهران، ۱۳۷۲ش.

[۱۱۰]. زمر، ۶۵٫

[۱۱۱]. شیخ صدوق، معانی الأخبار، ترجمه، محمدى شاهرودى، ‏عبد العلى، ج‏۱، ص ۲۸۱، ناشر، دار الکتب الإسلامیة، تهران‏، چاپ دوم،۱۳۷۷ ش‏

[۱۱۲]. ذو الثُّدَیَّةِ” لقب رجل من الخوارج، اسمه ثرملة قتل یوم النهروان.

[۱۱۳]. امینى الغدیر، ترجمه، جمعى از نویسندگان‏، ج ‏۱۴، ص ۸۳، بنیاد بعثت‏، تهران‏

[۱۱۴]. جنتى، احمد، ‏نصایح، ص ۴۲۶، ناشر، الهادى،‏ قم‏، چاپ بیست و چهارم، ۱۳۸۲ ش؛ طریحى، فخر الدین، مجمع البحرین، ج ‏۱، ص ۷۲، کتابفروشى مرتضوى، تهران، چاپ، سوم ۱۳۷۵ ش

[۱۱۵] یا علقمه.

[۱۱۶]. طبری، أبو جعفر محمد بن جریر تاریخ الأمم و الملوک، تحقیق محمد أبو الفضل ابراهیم، ج‏۵، ص۱۸۱، بیروت، دارالتراث ، ط الثانیة، ۱۳۸۷/۱۹۶۷٫ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّ

[۱۱۷]. جعفریان، رسول، تاریخ خلفاء، ص ۳۰۷٫

[۱۱۸]. محدث اربلى‏، کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج ‏۱، ص ۴۳۹، بنى هاشمى‏، چاپ اول، ۱۳۸۱ ق؛ طبری، أبو جعفر محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، تحقیق محمد أبو الفضل ابراهیم، ج ‏۵، ص ۱۴۴، بیروت، دارالتراث ، چاپ دوم، ۱۳۸۷/۱۹۶۷٫ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّ

[۱۱۹]. شیخ طبرسى، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۳۲‏،‏ ناشراسلامیه‏، تهران‏، چاپ سوم،‏ ۱۳۹۰ ق‏.

[۱۲۰]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ‏۲، ص ۲۶۷، انتشارات کتابخانه عمومی آیت الله مرعشی، قم، چاپ اول، ۱۳۳۷ قم، چاپ اول، ۱۳۳۷٫

[۱۲۱]. نهج البلاغة، نامه ۹۳٫

[۱۲۲]. نهج البلاغة، ترجمه شهیدى‏، سید جعفر، متن، ص ۴۲۰، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى‏، تهران‏، چاپ چهاردهم، ۱۳۷۸ ش‏

[۱۲۳]. نهج البلاغة، ترجمه دشتى‏، محمد، ص ۹۱، ناشر، مشهور، قم‏، چاپ اول‏، ۱۳۷۹ ش‏

[۱۲۴]. نهج البلاغة، خطبه، ۵۹٫

[۱۲۵]. کهف، ۱۰۴٫

[۱۲۶]. کهف، ۱۰۵٫

[۱۲۷]. الثعالبی، أبو زید عبدالرحمن بن محمد بن مخلوف ، الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن، ج۲، ص۴۳۷٫

[۱۲۸]. مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، ‏بحار الأنوار، ج‏۳۳، ص ۳۳۷، ناشر، دار إحیاء التراث العربی‏، بیروت‏، چاپ، دوم، ۱۴۰۳ق.

[۱۲۹]. آل عمران، ۱۰۵٫

[۱۳۰]. ابن‏أبی‏الحدید، شرح‏ نهج‏البلاغة، ج ۲، ص ۲۶۸، کتابخانه عمومی آیت الله مرعشی، قم، چاپ اول، ۱۳۳۷؛ جهت مطالعه بیشتر به سایت نورمگز مراجعه شود.

[۱۳۱]. سباء، ۲۴٫

[۱۳۲]. احزاب، ۲۱٫

[۱۳۳]. مائده، ۹۵٫

[۱۳۴]. آل عمران، ۹۷٫

[۱۳۵]. طبرسى، احمد بن على، ‏الإحتجاج على أهل اللجاج‏، ج‏۱، ص ۱۸۷-۱۸۹، مرتضى‏، مشهد، چاپ اول، ۱۴۰۳ ق‏






- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
مطالب مرتبط :
  • مارقین (خوارج)
  • شراة نام دیگر خوارج
  • ثعالبه
  • جنگ صفین زمینه ساز پیدایش خوارج
  • مُحَکِّمه (خوارج)
  • - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

    نوشتن نظر

    ایمیل شما منتشر نخواهد شد. *

    نام

    ایمیل

    وب سایت