دایره المعارف اسلام پدیا » مناقب حضرت عسكرى (ع)
منوی اصلی

مناقب حضرت عسکرى (ع)

تاریخ: ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ در باب: امام حسن عسکری (ع)

مرحوم کلینى از مشایخ خود روایت می کند که: احمد بن عبد اللَّه بن خاقان متصدى مالیات و اموال حکومتى در شهرستان قم بودند، این مرد بسیار متعصب و شدید النصب و نسبت به اهل بیت (ع) دشمنى داشت، یکى از روزها که در مجلس وى صحبت علویان پیش آمد، گفت: من در میان علویان مانند حسن بن على بن محمد بن الرضا کسى را مشاهده نکردم، حسن بن على در عفت و کرم و عقل و فضیلت در میان خاندانش و هم چنین بنى هاشم مانند ندارد، بنى هاشم او را با اینکه سن وى کم است بر افراد مسن خود فضیلت میدهند و در مجالس و محافل خود او را بر همگان مقدم میدارند، و هم چنین است حال او در نزد امراء و فرماندهان و شخصیت‏هاى برجسته و عموم طبقات مختلف مردم.

یکى از روزها من در خدمت پدر خود نشسته بودم ناگهان دربانان گفتند: ابو محمد بن الرضا در منزل است، پدرم فورا با صداى بلندى گفت: راهش دهید بیاید من از جسارت دربانان تعجب کردم که چگونه آنان از هیبت و جلال پدرم نترسیدند و او را با کنیه ذکر کردند، و حال اینکه در نزد پدرم جز خلیفه و یا ولیعهد و یا کسانى را که خلیفه اجازه داده بود حق نداشتند احدى را با کنیه یاد کنند.

در این هنگام مردى گندم‏گون و زیبا اندام و خوش صورت که جلال و شکوه از هیئتش نمایان بود وارد شد، هنگامى که چشم پدرم بر وى افتاد از جاى خود حرکت کرد و به طرف وى براه افتاد، و من ندیده بودم پدرم از کسى این اندازه احترام بگذارد، هنگامى که نزد پدرم رسید وى با او معانقه کرد و از چهره‏اش بوسید و به صدر مجلس و در مصلاى خود جاى داد و خود در مقابلش نشست و با وى به سخن گفتن پرداخت و اظهار خشوع و خضوع میکرد.

من از این جریان سخت در تعجب افتادم، که ناگهان حاجب رسید و گفت: اینک موفق مى‏آید، هنگامى که موفق نزد پدرم مى‏آمد ابتداء نگهبانان و امراء وارد می شدند، در این موقع همگان قیام کردند و بین پدرم تا درب منزل دو صف از مردم بسته شد و اینان در این جا توقف می کردند تا موفق وارد شود و پس از مدتى که از مجلس بیرون می شد آنها هم می رفتند.

پدرم در این هنگام با حسن بن على گرم صحبت بود تا آنگاه که غلامان مخصوص موفق آمدند و معلوم شد که اکنون خودش هم وارد خواهد شد، پدرم گفت: فدایت گردم اگر میل دارى شما هم برخیز، پس از این به نگهبانش گفت: این را ببرید پشت صفها تا موفق او را نبیند، حسن بن على و پدرم از جاى خود حرکت کردند و او از پدرم خداحافظى کرد و رفت، من از این جریان سخت در فکر افتادم و از رفتار پدرم با وى متعجب شدم تا آن گاه که شب رسید.

هنگامى که پدرم شب نماز خود را خواند و نشست، من هم مقابلش نشستم و کسى هم در آنجا نبود، پدرم گفت: اى احمد آیا حاجتى دارى؟ گفتم آرى اى پدر، این مردی که صبح این جا آمد و شما از وى احترام و تجلیل کردى که بود؟ پدرم گفت: آن امام رافضیان حسن بن على معروف به ابن الرضا است، پدرم بعد از این جمله سکوت کرد و چیزى نگفت. بعد از چندى گفت: اگر خلافت از اولاد عباس زائل گردد در میان بنى هاشم جز این کسى شایسته مقام خلافت نخواهد بود زیرا وى در علم و فضیلت و زهد و عبادت و مکارم اخلاق از همگان برتر است، تو اگر پدر وى را دیده بودى که در جلالت قدر و کرامت و منقبت و عقل و حکمت بر همگان برترى داشت و کسى را یاراى برابرى با وى نبود.

من از این کلمات پدرم بسیار ناراحت شدم و در اندیشه فرو رفتم، پس از این در باره این مرد به تحقیق پرداختم و از بنى هاشم و سایر فضلاء و فقهاء از وى پرسیدم، دیدم همه طبقات از وى تجلیل و تکریم می کنند، در این هنگام مقام و منزلت او در نزدم بیشتر شد زیرا مشاهده کردم دوست و دشمن و عالم و جاهل از وى به عظمت یاد میکنند.

یکى از حاضرین گفت: پس از جعفر برادر او چه اطلاعى دارى؟ گفت: جعفر کیست تا از وى صحبت شود، جعفر ظاهر الفسق چه ارتباطى با حسن دارد، جعفر مردى فاجر و خمار است که خود را در بین مردم رسوا ساخته و من مردى حقیرتر از وى ندیده‏ام.

۲- محمد بن اسماعیل علوى گوید: حضرت ابو محمد (ع) را در نزد على بن اوتاش حبس کردند، این مرد با آل محمد دشمنى زیادى داشت، و با آل ابى طالب با درشتى رفتار میکرد، و به او گفته بودند: بر ابو محمد سخت‏گیرى کن، راوى گوید: ولى پس از یک روز که از زندانى حضرت عسکرى گذشت این مرد نسبت به آن جناب‏ خاضع و خاشع شد و همواره با نظر احترامات به امام (ع) می نگریست، بعد از این که حضرت عسکرى از زندان بیرون شدند این مرد هم به امامت وى معتقد شد و بصیرت کاملى پیدا کرد.

۳- محمد بن اسماعیل گوید: هنگامى که حضرت ابو محمد در زندان صالح ابن وصیف بودند گروهى از عباسیان نزد او آمدند و او را وادار کردند تا بر آن جناب سختگیرى کند، صالح گفت: من با او چه کار کنم دو نفر را که از بدترین مردم بودند بر وى گماشتم و لیکن آنان اکنون از عباد شده‏اند و همواره به نماز و عبادت اشتغال دارند. پس از این دستور داد که آن دو نفر موکل را حاضر کنند، صالح به آنان گفت:

واى بر شما این مرد با شما چه گفت که این طور تغییر حال پیدا کردید، گفتند: در باره مردى که شب‏ها نماز می خواند و روزها را روزه می گیرد چه بگوئیم، وى با کسى سخن نمی گوید و جز عبادت به چیز دیگرى خود را مشغول نمی سازد، ما هر گاه به وى نگاه مى کنیم شانه‏هاى ما می لرزد و حال ما تغییر می کند، هنگامى که عباسیان این مطلب را شنیدند مأیوسانه برگشتند.

گروهى از اصحاب ما گویند: حضرت ابو محمد (ع) را به نحریر سپردند، این مرد خبیث هم بر آن جناب سخت می گرفت و او را اذیت و آزار می رسانید، یکى از روزها زنش گفت: از خداوند بترس می دانى چه کسى را در منزلت زندانى کرده‏اى؟ زن در این هنگام شمه‏اى از عبادات و زهد آن حضرت را براى او ذکر کرد.

نحریر گفت: به خداوند سوگند او را بین درندگان خواهم افکند، و از ما فوق خود اذن گرفت و آنها هم او را آزاد گذاشتند، پس از این نیت شوم خود را به مرحله عمل رسانید و حضرت عسکرى (ع) را در میان درندگان خونخوار افکند، و یقین داشتند که درندگان وحشى او را پاره پاره می کنند، و لیکن بر خلاف نظریه آنان مشاهده کردند که حضرت در میان سباع نماز می خواند و درندگان هم پیرامون وى را گرفته‏اند، بعد از این امر کرد امام (ع) را از میان آنها بیرون کردند.[۱]


[۱]. عطاردى، عزیز الله، ‏زندگانى چهارده معصوم (ع)،‏ ص ۵۰۰،  ناشر،اسلامیه،‏ تهران، چاپ، اول،‏‏۱۳۹۰ ق‏.




کلیدواژه ها:



ثبت نظر


5 + = 9