دایره المعارف اسلام پدیا » معجزات امام حسن عسكرى (ع)
منوی اصلی

معجزات امام حسن عسکرى (ع)

تاریخ: ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ در باب: امام حسن عسکری (ع)

برای ائمه شیعیان اثنی عشری معجزات و کرامت متعددی درکتاب های معتبر تاریخی و کلامی ذکر شده است. یازدهیمن امام شیعیان دوارده امامی امام حسن عسکری (ع) است که در ادامه معجزا ایشان ذکر می شود.

۱- ابو هاشم جعفرى مى‏گوید: وقتى که امام على النقى (ع) رحلت نمود، امام حسن عسکرى (ع) به غسل و کفن و تدفین او مشغول شد. در این میان، خادمان از فرصت استفاده کرده، مقدارى از اشیاء، از قبیل لباس، درهم و غیره را برداشتند. هنگامى که حضرت از غسل و کفن و دفن پدرش فارغ شد، در جایى نشست و خادمان را طلبید و به آنها فرمود: اگر در جواب آنچه که مى‏پرسم راست گو باشید، شما را تنبیه نمى‏کنم. اما اگر انکار کنید، جاى تمام چیزهایى را که برده‏اید، نشان مى‏دهم و شما را تنبیه مى‏کنم.

آن گاه فرمود: تو اى فلانى! فلان چیز را برده‏اى، همین گونه است؟

گفت: آرى، یا ابن رسول اللَّه! فرمود: پس آن را برگردان.بعد رو به دیگرى کرد و همان رفتار را با او نمود. تا این که همه اشیاء را برگرداندند.

ابو هاشم مى‏گوید: روزى امام حسن عسکرى (ع) بر مرکبی سوار شد و به سوى صحرا رفت. من نیز با او سوار بر مرکبی شدم. او جلو مى‏رفت و من نیز پشت سر بودم. ناگهان قرض هایم به ذهنم رسید و در باره آن به فکر افتادم که وقتش رسیده اکنون چگونه باید آن را بپردازم.

آن گاه امام (ع) متوجه من شد و فرمود: اى ابو هاشم! خدا قرضت را ادا مى‏کند. سپس از زین اسب به طرفى خم شد و با تازیانه‏اش خطّى در زمین کشید و فرمود: پیاده شو پس بردار و کتمان کن.

پس پیاده شدم، دیدم شمش طلا است. برداشتم و در کفشم گذاشتم و به راه افتادیم. دوباره به فکر رفتم که آیا با این، تمام قرضم را مى‏توانم بپردازم و اگر به اندازه قرضم نشد، باید به طلبکار بگویم تا به همین مقدار راضى شود. و بعد در فکر خرج و پوشاک و غذاى زمستان افتادم که چگونه آن را تهیه نمایم. باز هم امام (ع) متوجه من شد. و دوباره به طرف زمین توجه نمود و مانند دفعه اوّل، خطى در آن کشید و فرمود: پیاده شو و بردار و به کسى نگو.

راوى مى‏گوید: پیاده شدم و دیدم شمش نقره‏اى است آن را برداشتم و در کفش دیگرم گذاشتم. کمى راه رفتن را ادامه دادیم سپس برگشتیم. و امام (ع) به منزل خود رفت و من هم به خانه خودم آمدم. نشستم و قرض هاى خود را حساب کردم و بعد طلا را وزن نمودم که به اندازه همان قرضم بود، نه کم و نه زیاد.

سپس ما یحتاج زمستان را حساب کردم که چه چیزهایى را باید تهیه کنم که نه اسراف باشد و نه سختى. نقره هم به همان اندازه بود. رفتم و قرضم را پرداختم و آنچه نیاز داشتم خریدم، نه کم آمد نه زیاد.

۲- مرعبدا که شخص مسیحی و بیشتر از صد سال داشت، مى‏گوید: شاگرد بختیشوع و پزشک متوکل بودم.  استادم خیلى به من عنایت داشت. امام حسن عسکرى (ع) از او خواسته بود که یکى از بهترین شاگردانش را براى «فصد»[۱] نزد او بفرستد. و او مرا انتخاب کرد و گفت: ابن الرضا از من خواسته است تا کسى را براى فصد، نزد او فرستم. نزدش برو و بدان که او داناترین شخص در زیر آسمان است. مبادا در آنچه به تو دستور مى‏دهد، اعتراض کنى و ایراد بگیرى.

پس به خانه او رفتم و مرا در اطاقى نشاند و فرمود: این جا باش تا احضارت کنم.

و وقتى که من نزد امام آمده بودم، به نظرم بهترین زمان فصد بود. اما امام وقتى مرا براى فصد فراخواند که به عقیده من، براى فصد مناسب نبود. طشت بزرگى را آورد و من هم رگ اکحل بازویش را بریدم و خون جارى گشت تا این که طشت پر شد.

آن گاه به من فرمود: خون را قطع کن. خون را قطع کردم. امام دستش را شست و جاى فصد را بست و مرا به اطاقم برگرداند. مقدار زیادى از غذاهاى سرد و گرم میل نمود. و نیز من تا عصر در آن جا ماندم.

باز صدایم کرد و فرمود: خون را جارى ساز. و همان طشت را خواست. من نیز خون را جارى ساختم تا این که طشت پر شد.

فرمود: خون را قطع کن. قطع کردم و جایش را بست. و مرا به اطاق بازگرداند.

و شب را در آن جا ماندم. هنگامى که صبح شد و آفتاب طلوع کرد، همان طشت را آورد و به من دستور داد تا خون را جارى سازم. من هم دستورش را اجرا کردم. این بار به جاى خون، از دستش شیر خارج شد و طشت پر گشت. سپس فرمود: قطع کن. قطع کردم و دستش را بست. و براى من یک جا لباسى و پنجاه دینار آورد و فرمود: بگیر و ما را ببخش و برو. من هم گرفتم و گفتم: سرورم! دیگر امرى ندارند؟

فرمود: چرا، با کسى که از دیر عاقول، همراه تو مى‏شود با او خوب رفتار کن.

پس نزد بختیشوع رفتم و قضیه را براى او نقل نمودم. بختیشوع گفت: دانشمندان اتّفاق دارند که در بدن انسان، بیشتر از هفت من خون وجود ندارد. و این طور که تو حکایت کردى، از چشمه هم خارج شود، جاى تعجب است. شگفت‏تر از آن خارج شدن شیر مى‏باشد.

بختیشوع، مدتى فکر کرد و من هم سه شبانه روز کتاب‏ها را مطالعه مى‏کردم تا شاید مطلبى در مورد این قضیه پیدا کنم ولى چیزى نیافتم. سپس بختیشوع به من گفت: در عالم مسیحیت، داناتر از راهب دیر عاقول، کسى در طب باقى نمانده است. نامه‏اى براى او نوشت و جریان را براى او شرح داد. و آن نامه را توسط من به سوى او روانه ساخت. من هم رفتم تا به دیر او رسیدم. وى را صدا زدم از پنجره نگاه کرد و گفت: چه کسى هستى؟

گفتم: شاگرد بختیشوع.

گفت: چیزى با خودت آورده‏اى؟

گفتم: آرى، زنبیلى را با طناب آویزان کرد و نامه را در آن گذاشتم سپس بالا کشید. و همین که نامه را خواند پایین آمد و گفت: تو آن مرد را فصد کردى؟

گفتم: آرى.

گفت: خوشا به حال مادرت! و سوار مرکبش شد و با هم آمدیم. هنگامى که به سامرّا رسیدیم، هنوز یک سوم از شب مانده بود. گفتم: دوست دارى به کجا بروى، خانه استاد ما یا خانه آن مرد؟

گفت: خانه آن مرد.

رفتیم تا به در خانه رسیدیم. قبل از اذان صبح بود. در باز شد و خادم سیاهى بیرون آمد و گفت: از شما دو نفر کدامیک راهب دیر عاقول مى‏باشد؟

او گفت: قربانت گردم! من هستم.

خادم گفت: پس پیاده شو. و به من هم گفت: از استرها مواظبت کن. و دست راهب را گرفت و وارد خانه شدند. من دم درب ماندم تا این که صبح شد و آفتاب بالا آمد.

آن گاه دیدم که راهب بیرون آمد اما در حالى که لباس راهبان را در آورده و لباس سفید (لباس مسلمانان) پوشیده و مسلمان شده است. به من گفت: اکنون مرا نزد استادت ببر. رفتیم تا به خانه بختیشوع رسیدیم. وقتى که راهب را با آن وضع دید، به طرف او دوید و گفت: چه چیز تو را از دینت خارج ساخته است؟

راهب گفت: مسیح را یافتم و به دست او مسلمان شدم.

استادم گفت: مسیح را یافتى!؟

راهب گفت: یا مثل و مانند مسیح را؛ چون در عالم این نوع فصد را کسى جز مسیح (ع) انجام نمى‏دهد. و او در نشانه‏ها و براهین مانند مسیح است.

سپس برگشت و پیوسته در خدمت امام (ع) بود تا این که از دنیا رفت.

۳- جعفر بن شریف جرجانى  مى‏گوید: سالى عازم حجّ شدم و در سامرّا نزد امام عسکرى (ع) رسیدم. و شیعیان، مال زیادى را توسط من براى آن حضرت، فرستاده بودند.

خواستم از حضرت بپرسم که آنها را به چه کسى بدهم، امّا قبل از این که چیزى بگویم، فرمود: آنچه با خود آورده‏اى به مبارک، خادم من بده.

مى‏گوید: من نیز چنان کردم. سپس گفتم در گرگان شیعیانت به تو سلام مى‏رسانند.

فرمود: آیا بعد از اتمام حجّت به آنجا برمى‏گردى؟

گفتم: آرى.

فرمود: تو بعد از صد و هفتاد روز، به گرگان مى‏رسى. و اوّل روز جمعه سه روز گذشته از ماه ربیع الآخر به آن جا وارد مى‏شوى. به آنها بگو که من هم آخر همان روز، آن جا مى‏آیم. برو، خدا تو و آنچه با خود دارى سالم نگهدارد. و بر خانواده‏ات وارد مى‏شوى و براى پسرت، فرزند شریفی متولد مى‏شود، اسمش را صلت بن شریف بن جعفر بن شریف بگذار. و خداوند او را بزرگ مى‏گرداند و از دوستان ما خواهد شد.

گفتم: یا بن رسول اللَّه! ابراهیم بن اسماعیل جرجانى از شیعیان تو است و بین دوستانت بسیار معروف است. و هر سال بیشتر از صد هزار درهم به آنها مى‏دهد.

فرمود: خدا از ابراهیم بن اسماعیل، به خاطر رفتارش با شیعیان ما، راضى است و گناهان او را بخشیده و فرزند سالمى به او روزى کرده است که حق را مى‏گوید.

به او بگو: که حسن بن على گفت: نام پسرت را «احمد» بگذار.

سپس از نزد آن حضرت بر گشتم و مناسک حج را انجام دادم. و خدا مرا سالم نگه داشت تا این که روز جمعه، اول ماه ربیع الآخر، در ابتداى روز همچنان که امام فرموده بود به گرگان رسیدم. و دوستان و آشنایان براى دیدار من آمدند. به آنها گفتم که امام حسن عسکرى (ع) وعده داده است که تا آخر همین روز، این جا بیاید، پس آماده شوید تا سؤال ها و حوایج خود را از او بخواهید.

همین که نماز ظهر و عصر را خواندند، در خانه من اجتماع کردند. به خدا قسم! چیزى نفهمیدیم مگر این که امام (ع) آمد و وارد خانه شد. و اوّل او بر ما سلام کرد، سپس ما به استقبالش رفتیم و دستش را بوسیدیم.

سپس فرمود: من به جعفر بن شریف وعده داده بودم که آخر همین روز به این جا بیایم. نماز ظهر و عصر را در سامرّا خوانده‏ام و به سوى شما آمدم تا تجدید عهد نمایم. و اکنون در خدمت شما هستم و حاضرم تمام سؤال ها و حوایج شما را برآورده سازم.

نخستین کسى که پرسش نمود «نضر بن جابر» بود. او گفت: یا ابن رسول اللَّه! چند ماه است که چشمان پسرم آسیب دیده است، از خدا بخواه تا بینایى را به او برگرداند.

حضرت فرمود: او را بیاور.

پس دست مبارکش را به چشمانش کشید، بینایى او به حالت اوّل برگشت آن گاه مردم یک به یک مى‏آمدند و نیازهاى خود را مطرح مى‏کردند. و حضرت نیز براى آنها دعا مى‏نمود و حوایجشان را بر آورده مى‏ساخت. سپس حضرت، همان روز هم به سامرّا برگشت.

۴- على بن زید از نواده‏گان امام سجّاد (ع) مى‏گوید: با امام عسکرى (ع) از دار الخلافه تا خانه‏اش همراه بودم. وقتى که به خانه‏اش رسید و من خواستم از او جدا شوم، فرمود: بایست، و ایستادم. حضرت وارد خانه شد و به من نیز اجازه داد تا وارد شوم. هنگامى که وارد شدم، صد دینار به من داد و فرمود: این ها را براى خرید کنیز، مصرف کن؛ چون فلان کنیز تو از دنیا رفت. و حال آن که وقتى از خانه بیرون آمدم، حال آن کنیز از همیشه بهتر بود. پس رفتم که ناگهان غلام پیش آمد و گفت: فلان کنیزت، همین ساعت مرد.

گفتم: چرا مرد؟ گفت: وقتى که آب خورد، فریاد کشید و مرد.

۵ على فرزند محمّد بن زیاد صیمرى مى‏گوید: بر احمد بن عبد اللَّه طاهر وارد شدم. در مقابلش نامه امام عسکرى (ع) را دیدم که در آن نوشته بود:

 «من در مورد این طاغوت (المستعین) از خدا مسألت نموده‏ام. تا سه روز دیگر کار او تمام است».

هنگامى که روز سوم شد، مستعین، از خلافت خلع شد و بعد از مدتى به قتل رسید.

۶- ابو هاشم جعفرى مى‏گوید: با امام حسن عسکرى (ع) در زندان مهتدى، پسر واثق، محبوس بودم. روزى به من فرمود: امشب این طاغوت مى‏خواهد با دین خدا بازى کند. و خداوند عمرش را تمام کرد و روزیش را برید.

وقتى که صبح شد، ترک ها بر مهتدى هجوم آورده و او را کشتند. و «معتمد» به جاى وى نشست. و به این ترتیب، خداوند ما را حفظ نمود.

۷- حسن بن ظریف مى‏گوید: دو مسأله مرا به خود مشغول کرده بود. لذا خواستم نامه‏اى بنویسم و آنها را از امام حسن عسکرى (ع) بپرسم. نامه را نوشتم و در باره قائم (ع) پرسیدم که چگونه قضاوت مى‏کند و کجا مى‏نشیند؟ و مى‏خواستم از تبى که دو روز در میان به سراغ آدم مى‏آید، بپرسم اما یادم رفت.

پاسخى که آمد این گونه بود: در مورد قائم (ع) پرسیده بودى، بدان که او مانند داود، به علم خود قضاوت مى‏کند و بیّنه نمى‏خواهد. و مى‏خواستى از تبى که دو روز در میان به سراغ آدم مى‏آید، سؤال کنى اما فراموش کردى. پس در کاغذ بنویس یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِیمَ و این را در گردن شخص تب‏دار بیاویز.

راوى مى‏گوید: همان گونه نمودم که امام (ع) فرموده بود، و شخص تب‏دار خوب شد.

 ۸- احمد بن حارث قزوینى مى‏گوید: با پدرم در سامرّا زندگى مى‏کردم. و پدرم عهده‏دار نعل کردن چهارپایان امام حسن عسکرى (ع) بود. و خلیفه «المستعین» قاطرى داشت که در زیبایى و بزرگى مانندش دیده نشده بود. ولى آن قاطر نمى‏گذاشت کسى سوارش شود و یا افسارش بزنند. خلیفه تمام رام‏کنندگان اسب را جمع کرد تا او را رام کنند اما هیچ کدام نتوانستند چاره کار نمایند.

یکى از اطرافیانش پیشنهاد کرد که چرا دنبال حسن بن رضا (ع) نمى‏فرستى که بیاید یا آن را رام کند و یا توسط آن کشته شود. از این رو دنبال امام (ع) فرستاد. و امام (ع) با پدرم رفتند.

وقتى که حضرت وارد شد من هم کنار پدرم بودم. حضرت، به قاطرى که در وسط حیاط ایستاده بود، نظر انداخت و سپس دستش را بر شانه آن گذاشت. آن حیوان آرام شد. سپس به جانب مستعین آمد و با او احوالپرسى کرد. مستعین گفت:

به این قاطر، افسار بزن.

امام (ع) به پدرم فرمود: افسارش بزن.                 

مستعین گفت: اى ابو محمّد! خودت افسارش بزن! حضرت برخاست و عبایش را برداشت و افسارش کرد و برگشت.

مستعین گفت: اى ابو محمّد! این حیوان را زین نما.

حضرت به پدرم فرمود: (قاطر را) زین کن.

مستعین گفت: اى ابو محمّد! تو خود زین نما.

امام (ع) دوباره برخاست و قاطر را زین کرد و برگشت.

باز مستعین گفت: مى‏خواهى سوارش بشوى؟

امام (ع) فرمود: آرى.

آنگاه امام بدون هیچ گونه مشکلى، سوارش شد و در حیاط، با بهترین سرعت دواند و بعد پیاده شد و نزد مستعین آمد.

مستعین گفت: آن را به تو بخشیدم.

سپس امام (ع) به پدرم فرمود: آن حیوان را بگیر. پدرم نیز افسارش را گرفت و آورد.

۹ ابو هاشم جعفرى مى‏گوید: در مورد تنگى زندان و سختى قید و بند، به امام (ع) شکایت کردم. حضرت، در جواب نوشت: نماز ظهر را در خانه خود خواهى خواند. پس نزدیک ظهر از زندان آزاد شدم و نماز را در خانه‏ام خواندم. در این حال، در تنگناى اقتصادى بودم لذا خواستم تا در نامه‏اى که به ایشان نوشته‏ام، از حضرت تقاضاى کمک مالى نیز بنمایم اما شرم نمودم.

وقتى که به خانه‏ام رسیدم، امام (ع) صد دینار براى من فرستاد. و در نامه‏اى برایم نوشت که: اگر نیازى داشتى، شرم نکن، آنچه را که مى‏خواهى از ما طلب کن، به آن خواهى رسید.

۱۰- نصیر خادم مى‏گوید: بارها امام عسکرى (ع) را مى‏دیدم که با غلامانش- که رومى، ترکى و از اهل سیسل بودند- به زبان هاى آنها سخن مى‏گوید.

از این مسأله خیلى تعجّب مى‏کردم و مى‏گفتم: کسى ندیده است که حضرت، به آن سرزمین ها برود. پس چگونه به زبان آنها سخن مى‏گوید.

ناگهان امام (ع) رو به من کرد و فرمود: خداوند حجّتش را از سایر مردم امتیاز داده، و معرفت و شناخت هر چیز را به وى عطا نموده، و او تمام زبان ها و تمام اسباب و حوادث را مى‏داند. و اگر این گونه نمى‏شد، میان حجّت خدا و سایر مردم، فرقى وجود نداشت.

امام حسن عسکرى (ع) را به «نحریر» سپردند. همسرش بدو گفت: از خدا بترس! چون تو نمى‏دانى چه کسى در خانه تو زندانى است؟ و عبادات و راز و نیازهاى امام (ع) را به یاد او آورد و گفت: از تو در مورد او مى‏ترسم.

نحریر گفت: او را در میان درندگان مى‏اندازم. سپس براى اجراى تصمیم خود، اجازه گرفت. آنها نیز به او اجازه دادند. و او حضرت را در میان درندگان رها نمود.

و یقین کرد که دیگر کار امام (ع) تمام است و  حیوانات وحشی او را خواهند درید. هنگام صبح آمدند تا شاهد دریده شدن بدن مبارک امام (ع) باشند اما با کمال تعجّب دیدند که آن حضرت، نماز مى‏خواند. و درندگان نیز اطراف آن حضرت، نشسته‏اند. از این رو امام (ع) را آزاد نمودند.

ابن فرات مى‏گوید: در یکى از خیابان هاى سامرّا نشسته بودم. و خیلى علاقه داشتم تا فرزندى براى من متولد شود. ناگهان امام حسن عسکرى (ع) سوار بر اسب آمد.

پس رو به حضرت کردم و گفتم: آیا من صاحب فرزندى مى‏شوم؟

امام (ع) با اشاره سر فرمود: آرى.

گفتم: پسر است؟

باز با اشاره سر فرمود: نه. از این رو، براى من فرزندى که دختر بود، متولد شد.

۱۱- زید بن على مشهور به «ابن رمش» مى‏گوید: پسرم بیمار شد در حالى که من در سامرّا و او در بغداد بود. لذا نامه‏اى به امام حسن عسکرى (ع) نوشتم و از او تقاضاى دعا نمودم.

امام (ع) در جواب مرقوم فرمودند: «آیا من علم ندارم که مدت عمر هر کسى نوشته شده است». بعد از آن، پسرم از دنیا رفت.

ابو سلیمان، از محمودى نقل مى‏کند که: نامه‏اى به امام عسکرى (ع) نوشتم. و از او تقاضا نمودم تا دعا کند که خداوند متعال براى من فرزندى مرحمت کند.

امام (ع) در جواب مرقوم فرمودند: «خداوند به تو فرزندى روزى مى‏کند، و در باره او تو را صبر دهد» سپس پسرى براى من متولد شد اما بعد از مدتى از دنیا رفت.

محمّد بن على پسر ابراهیم همدانى مى‏گوید: به حضرت ابو محمّد (ع) نامه‏اى نوشتم و از او خواستم که دعا کند تا خداوند از دختر عمویم، فرزند پسرى براى من روزى نماید.

حضرت، در پاسخ نوشتند: «خدا پسرانى به تو عطا نماید» و در اثر دعاى امام (ع) صاحب چهار پسر شدم.

۱۲- یحیى بن مرزبان مى‏گوید: با شخصى از اهل سیب  مشهور به «خیر» ملاقات کردم. به من گفت: پسر عمویى دارد که در مورد امامت با او منازعه مى‏کند. و به امامت ابو محمّد (ع) قائل است.

گفتم: تا نشانه‏اى از او نبینم، امامتش را نمى‏پذیرم. پس براى کارى به سامرّا رفتم که با ابو محمّد (ع) برخورد کردم. با خودم گفتم: اگر مقابل من رسید دستش را بر سر کشید و آن را مکشوف ساخت و سپس به سوى من نظر نمود، بعد دوباره آنچه از سر برداشته بود به جاى خود نهاد، آن وقت به امامت او قائل خواهم شد.

آنگاه امام (ع) هنگامى که مقابل من رسید، همان کرد که من در نظر داشتم. سپس به من نگاه کرد و بعد فرمود: اى یحیى! پسر عمویت- که در باره امامت با او منازعه مى‏کردى- چه مى‏کند؟

گفتم: صحیح و سالم ترکش کردم.

فرمود: دیگر با او منازعه نکن. سپس حضرت رفت.

۱۳- ابن فرات مى‏گوید: پسر عمویم ده هزار درهم به من بدهکار بود. اما آن را پرداخت نمى‏کرد. لذا به امام حسن عسکرى (ع) نامه‏اى نوشتم و از او خواستم تا دعا کند خداوند آن را به من برگرداند.

حضرت، در پاسخ نوشت: «او مال تو را باز مى‏گرداند و او بعد از جمعه خواهد مرد».

ابن فرات مى‏گوید: پسر عمویم مال مرا پرداخت نمود به او گفتم: چه باعث شد که این مال را به من برگرداندى، در حالى که قبلا نمى‏دادى؟

گفت: در عالم رؤیا، امام حسن عسکرى (ع) را دیدم که به من گفت: اجلت نزدیک شده، مال پسر عمویت را پرداخت کن.

على بن زید مى‏گوید: روزى خدمت امام حسن عسکرى(ع) رسیدم و نشستم. ناگاه به یاد آوردم دستمالى را که در آن پنجاه دینار نهاده بودم.

بدین خاطر، ناراحت شدم امام چیزى بر زبان نیاوردم.

حضرت فرمود: خوف نداشته باش. آن دستمال نزد برادر بزرگ تو مى‏باشد.

هنگامى که برخاستى، آن دستمال از جیب تو افتاد و او برداشت. ان شاء اللَّه جایش محفوظ است. وقتى به خانه آمدم برادرم آن دستمال را به من داد.

۱۴- ابى العیناء مى‏گوید: خدمت امام حسن عسکرى (ع) مى‏رسیدم. گاهى که تشنه مى‏شدم، خجالت مى‏کشیدم از آن حضرت، آب طلب کنم. اما امام (ع) مى‏فرمود: «اى غلام! به او آب بده» و گاهى هم با خود مى‏گفتم برخیزم و بروم. و در این مورد فکر مى‏کردم که باز امام (ع) مى‏فرمود: «اى غلام! مرکبش را حاضر کن».

۱۵- محمّد بن عبد العزیز بلخى مى‏گوید: روزى هنگام صبح در خیابان «غنم» نشستم. هنگامى که ابو محمّد (ع) از منزل خارج شد و به طرف دار الخلافه مى‏رفت، با خودم گفتم: اگر فریاد کنم و بگویم: اى مردم! بشناسید این حجّت خدا بر شماست، آیا مرا مى‏کشند؟

وقتى که حضرت نزدیک رسید، با انگشت سبابه به دهانشان اشاره فرمود، یعنى ساکت باش و چیزى نگو، هنگام شب حضرت را دیدم، فرمود: یا کتمان مى‏کنى و یا کشته مى‏شوى. خودت را حفظ کن.

حجاج بن سفیان عبدى مى‏گوید: در بصره فرزند مریضم را ترک کرده و بیرون آمدم. سپس نامه‏اى به ابو محمّد (ع) نوشته و از او تقاضا نمودم تا براى پسرم دعا کند.

حضرت در پاسخ نوشت: خدا پسرت را رحمت کند که مؤمن بود.

مى‏گوید: نامه‏اى از بصره رسید که معلوم شد، فرزندم در همان روزى که امام (ع) در نامه، فوت او را نوشته، وفات کرده است و او به خاطر اختلافى که میان شیعیان رخ داد، در امامت شک نموده بود.[۲]


[۱]. رضا، مهیار ، فرهنگ ابجدى عربى- فارسى، ص ۱۰۵؛ ( رگ زدن)

[۲]. محرمى‏ غلام حسن جلوه‏هاى اعجاز معصومین، ص ۳۴۳-۳۳۳، دفتر انتشارات اسلامى‏، قم‏، چاپ دوم،۱۳۷۸ ش‏.




کلیدواژه ها:



ثبت نظر


+ 9 = 16