دایره المعارف اسلام پدیا » امام حسن عسکری (ع)
منوی اصلی

امام حسن عسکری (ع)

تاریخ: ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ در باب: 4 مطلب صفحه اول سایت, معصومین
  1. زندگی نامه امام حسن عسکری (ع)
  2. ولادت امام حسن عسکری (ع)
  3. پیش گویی ولادت امام حسن عسکری (ع)
  4. نام، کنیه و القاب امام حسن عسکری (ع)
  5. امام حسن عسکری (ع) در تورات
  6. شمایل و خصوصیات ظاهری امام حسن عسکری (ع)
  7. ورود امام حسن عسکری (ع) به سامراء
  8. والدین امام حسن عسکری (ع)
  9. ازدواج امام حسن عسکری (ع)
  10. همسر امام حسن عسکری (ع)
  11. فرزندان امام حسن عسکری (ع)
  12. امام حسن عسکری (ع) در زمان امامت امام هادی (ع)
  13. امامت امام حسن عسکری (ع)
  14. نشانه های امامت امام حسن عسکری (ع)
  15. ادله امامت حضرت عسکرى (ع)
  16. شهادت امام حسن عسکری (ع)
  17. تاریخ شهادت امام حسن عسکری (ع)
  18. نماز بر جنازه امام حسن عسکری (ع)
  19. سبب شهادت امام حسن عسکری (ع)
  20. مرقد امام حسن عسکری (ع)
  21. معجزات امام حسن عسکرى (ع)
  22. مناقب حضرت عسکرى (ع)
  23. ویژگی های امام حسن عسکری (ع)
  24. نقش نگین انگشتری امام حسن عسکری (ع)
  25. سیره عملی امام حسن عسکری
  26. سیرۀ اجتماعی امام حسن عسکری (ع)
  27. رفتار امام حسن عسکری با خانواده و فرزندان
  28. امام حسن عسکری (ع) و رسیدگی به محرومان
  29. امام حسن عسکری (ع) و احترام به حقوق اجتماعی مؤمنان
  30. امام حسن عسکری (ع) و توجه به پیروان
  31. سیرۀ سیاسی امام حسن عسکری (ع)
  32. امام حسن عسکری (ع) و بنی عباس
  33. خلفای عباسی معاصر امام حسن عسکری (ع)
  34. امام حسن عسکری (ع) و فرقه ها انحرافی
  35. سیره فرهنگی امام حسن عسکری (ع)
  36. علم امام حسن عسکری(ع)
  37. امام حسن عسکری (ع) مرجع پاسخگویی
  38. امام حسن و تربیت شاگردان شایسته
  39. امام حسن عسکری (ع) و نوشتن کتاب
  40. مناظرات امام حسن عسکری (ع)
  41. امام حسن عسکری (ع) و تناقض قرآن
  42. امام حسن عسکری (ع) و علم خدا
  43. مخلوق‏ بودن‏ قرآن‏ کریم‏ در کلام امام حسن عسکری (ع)
  44. تفاوت شیعه و محب در کلام امام حسن عسکری (ع)
  45. امام حسن عسکری (ع) از نگاه اهل بیت (ع)
  46. امام حسن عسکری (ع) از نگاه اندیشمندان
  47. امام حسن عسکری (ع) و امام بعد از او

زندگی نامه امام حسن عسکری (ع)

نام: حسن

شهرت: عسکری

کنیه: ابو محمّد

پدر: امام هادى (ع)

مادر: سلیل یا (حدیث)

تولّد: هشتم ربیع الثّانى یا ۲۴ ربیع الاوّل سال ۲۳۲ هجرى قمرى.

محل تولد: مدینه

شهادت: هشتم ربیع الاوّل سال ۲۶۰ با دسیسه معتمد عباسى در سنّ ۲۸ سالگى مسموم و به شهادت رسید.

مرقد شریف: شهر سامرا در عراق.

دوران امامت: ۶ سال.[۱]

ولادت امام حسن عسکری (ع)

امام حسن عسکرى (ع) در روز جمعه هشتم ربیع الثانی[۲] سال دویست و سى و دو به دنیا آمد.[۳]

پیش گویی ولادت امام حسن عسکری (ع)

پیامبر گرامی اسلام (ص) در ضمن فرمایشی به امیرالمومنین (ع) از  ولادت امام حسن عسکری (ع) خبر می دهد و می فرماید: خداوند تبارک و تعالى در صلب امام هادی نطفه‏اى قرار داد که او را نزد خود حسن نامید و او را همچون نورى در شهرها قرار داد، در زمین خلیفه و مایه عزّت امّت جدّش نمود و هادى و راهنماى شیعیانش کرده نزد پروردگارش او را شفیع آنان نمود. خداوند او را مایه نقمت و عذاب مخالفین قرار داد و براى دوستانش و کسانى که او را امام خود بدانند، حجّت و برهان گرداند.[۴]

 

نام، کنیه و القاب امام حسن عسکری (ع)

نام: نام یازدهمین امام شیعیان حسن (ع) می باشد.

کنیه: ابن الرضا: امام حسن عسکری، پدر و جدش به ابن الرضا مشهور بودند.[۵]

ابوالخلف :[۶] الحسن الهادی …، أبو الخلف المکنّى أبو محمّد (ع)‏ .

المیمون، التقیّ، الطاهر، الناطق‏ عن‏ اللّه‏، و أبو حجّه اللّه‏ … .[۷]

ابو الحسن، أبا محمّد، و أبا الحسن‏.[۸]

ألقاب: الصامت، الهادی، الرفیق، الزکیّ، السراج، المضی‏ء، الشافی، المرضیّ، الحسن العسکریّ‏.[۹]

الحسن الهادی، ابن علیّ المتوکّل … .[۱۰]

الهادی، الأمین، الکریم الناصح، الثقه، العالم … .[۱۱]

فالخالص، و السراج، و العسکریّ‏.[۱۲]

أبو محمّد الحسن الخالص.[۱۳]

امام حسن عسکری (ع) در تورات

از امام حسن (ع) نقل شده است که یک نفر یهودی خدمت پیامبر اسلام (ص) آمد و گفت: از پنج موردی که در تورات آمده به من خبر بده، تا این که آن حضرت می فرماید: اول عبارت محمد رسول الله است که در زبان عبرانی “طاب” است سپس حضرت این آیه را تلاوت نمودند: یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراهِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ، بعد هم نام وصیّم علی بن ابی طالب به نام الیا است بعد از آن دو نوه ام حسن و حسین به نام های شبّر و شبیر و در مرحلۀ بعد مادرشان فاطمه سرور زنان عالم است که یهودی گفت: راست گفتی ای محمد. [۱۴]

در روایتی طولانی، شخصی نصرانی خطاب به علی (ع) در برگشت از صفین نام آن حضرت و امام حسن و امام حسین و اوصاف سایر امام از نسل امام حسین و این که آخرینشان کسی است که حضرت عیسی به او اقتدا می کند را نقل می کند.[۱۵]

در تورات کنونی نقل شده، حضرت ابراهیم (ع) به خدا گفت: کاش که اسماعیل در حضور تو زیست کند. خدا گفت: به تحقیق زوجه ات ساره برای تو پسری خواهد زایید، و او را اسحاق نام بنه، و عهد خود را با وی استوار خواهم داشت، تا با ذریت او بعد از او عهد ابدی باشد و اما در خصوص اسماعیل، تو را اجابت فرمودم، اینک او را برکت داده، بارور گردانم، و او را بسیار کثیر گردانم. دوازده رئیس از وی پدید آیند، و امتی عظیم از وی به وجود آورم.[۱۶]

روشن است که تعبیر به دوازده رئیس از نسل حضرت ابراهیم که نسل عظیم (سادات ذریۀ علی و فاطمه) از آنان جز بر دوازده امام معصوم شیعیان دلالت نمی کند که یازدهمینشان امام حسن عسکری است.

شمایل و خصوصیات ظاهری امام حسن عسکری (ع)

امام حسن عسکری (ع) دارای شمایل و خصوصیات ویژه ای بودند چنان که احمد بن عبید اللَّه می گوید: یک روز در مجلس عمومى پدرم پشت سر او ایستاده بودم که دربانان او دویدند و گفتند ابن الرّضا بر در خانه است و او به صداى بلند گفت او را وارد کنید. مردى گندمگون، گشاده چشم، خوش قامت، زیباروى، خوش ترکیب، جوان، با جلال و هیبت وارد شد، چون چشم پدرم به او افتاد برخاست و چند گام به استقبال او رفت و به یاد ندارم که به احدى از بنى هاشم و یا افسران و یا ولیعهدها چنین کرده باشد.[۱۷]

ورود امام حسن عسکری (ع) به سامراء

امام حسن عسکری (ع) در سال ۲۳۴ همراه پدر با فراخوان متوکل، به سامرا رفتند در آن هنگام و بنابه مشهورترین روایات امام حسن عسکرى، دو سال سن داشتند و تا هنگام حیات پدر همراه ایشان در سامرا ماند.[۱۸]

والدین امام حسن عسکری (ع)

پدر امام حسن عسکری (ع) امام دهم حضرت امام هادی (ع) است.

در مورد نام مادر آن حضرت که ام ولد[۱۹] نیز بوده گزارش های مختلفی وجود دارد. در برخی از مصادر، حدیث[۲۰] یا حدیثه و در برخی دیگر نام آن بانو سوسن، یا سلیل نقل شده است، ولى صحیح همان سلیل است که از بانوان عارف و صالح به شمار می رفت.[۲۱]

ازدواج امام حسن عسکری (ع)

شیخ طوسی در کتاب الغیبه از جماعتی، ایشان از ابی مفضّل شیبانی، او از محمّد بن بحر بن سهل شیبانی روایت کرده است که بشر بن سلیمان نخاس که از اولاد ابو ایّوب انصاری است، یکی از دوستان امام علی النّقی و امام حسن عسکری (ع) و همسایه ایشان در سامرا بود، نقل می کند که کافور خادم آن حضرت نزد من آمد و گفت: امام علی النقی (ع) تو را می طلبد، به خدمت آن حضرت رفتم و نشستم. به من فرمود که:شما مورد اعتماد اهل بیت هستید. به درستی که تو را به فضیلتی که احدی از شیعیان در مقام دوستی به آن سبقت نگرفته شرافت می بخشم و تو را از سرّی آگاه می کنم و به جهت خریدن کنیزی می فرستم.

آن حضرت نوشته ای در نهایت لطافت با خطّ رومی نوشت و مُهر شریف خود را بر آن زدند، و کیسه زردی بیرون آوردند که دویست و بیست دینار در آن بود. پس فرمود: این را بگیر، به بغداد برو و در فلان وقت در معبر فرات حاضر شو. زمانی که کشتی های اسیران به نزد تو می رسند و کنیزها را در کشتی ها می بینی، آن وقت خواهید دید که اکثر مشتری ها از نمایندگان بنی عباس و تعداد کمی از جوانان عرب هستند. وقتی که این را دیدی، مراقب عمر بن یزید نخاس باش، چون او کنیزی دارد که به مشتری ها نشان می دهد و دارای این صفات می باشد دو حریر پوشیده، از دیدن و دست مالیدن مشتری ها ابا می کند و از پس پرده نازکی صدای بلند رومی می شنوی، پس بدان که او چنین می گوید که: وای بر هتک آبروی من.

پس آن وقت یکی از مشتری ها می گوید، عفّت این کنیز رغبت مرا در خریدن وی زیاد کرد. این را به سیصد دینار به من بفروشید. پس آن کنیز می گوید: اگر تو در زیّ سلیمان بن داوود و حشمت و دبدبه او ظاهر شوی، مرا در تو رغبتی نمی باشد، پس از نابود کردن مال خود بترس. آن وقت نخاس می گوید که: حیله و چاره چیست و حال آن که ناچارم در فروختن تو؟ پس کنیز می گوید که: این تعجیل چیست و حال آن که من باید مشتری را اختیار نمایم که دلم به امانت و وفای وی اطمینان داشته باشد!

در این موقع نزد عمر بن یزید نخاس برو و بگو، در نزد من نوشته ای با خطّ و لغت رومیّ هست که یکی از  اشراف نوشته و کرم و وفا و سخای خود را در آن وصف کرده، آن نوشته را به آن کنیز بده. در او تامّل نماید و اخلاق صاحب او را ببیند. اگر به او راضی شد، من وکیل هستم تا این کنیز را برای صاحب این نامه بخرم.

بُشر بن سلیمان می گوید: هر چه که مولای من فرموده بود عمل کردم. کنیز وقتی که به نوشتۀ آن حضرت نگاه کرد، گریه شدید کرد و به عمر بن یزید گفت: مرا به صاحب این نوشته بفروش، و سوگند یاد نمود که اگر او را به صاحب نوشته نفروشد خود را هلاک نماید. پس من در تعیین قیمت با عمر بن یزید گفت و گو می کردم تا رأی هر دو بر دویست و بیست دینار که مولای من به من داده بود قرار گرفت. پس ثمن را به او تسلیم نموده، جاریه را در حالتی که خندان و شادان بود خریدم و به حجره خود آوردم.

از بی قراری بسیار، نامه امام (ع) را از جیبش در آورده می بوسید و بر چشم و مژگان می گذاشته و بر رو و بدنش می مالید. گفتم که: از تو تعجب دارم زیرا نامه ای را می بوسی که صاحب آن را نمی شناسی!

گفت: ای کسی که معرفتت نسبت به مرتبه و مقام فرزندان انبیاء ضعیف است، دلت را از شبهه  خالی گردان، من ملیکه دختر یشوعا، پسر قیصر رومم و مادرم از اولاد حواریّون است، نسبش به شمعون وصیّ حضرت عیسی می رسد. تو را از قصه عجیب خود خبر می دهم، به درستی که جد من قیصر اراده نمود که مرا به پسر برادرش تزویج نماید و من در حدّ سیزده سالگی بودم. پس در قصر خود سیصد نفر مرد، از قسّیس و رهبان و هفتصد نفر از اشراف، و چهار هزار نفر از امرا و نقبای لشکر و ملوک عشایر  را جمع نمود و تختی که به انواع جواهرات مزین شده بود آماده کرد، سپس پسر برادرش را روی آن تخت نشانید و بت ها را دور آن جمع نمودند و علمای نصارا، با احترام تمام پیش وی ایستادند و اسفار انجیل را باز کردند، ناگاه بت­ها همه به پایین ریخته و پایه های تخت شکسته، پسر برادرش با تخت به زیر افتاد و غش نمود.

پس همه بزرگان متحیر شدند و گفتند که: ای پادشاه! ما را از ملاقات این نحس ها معاف دار که این گونه احوال دلالت بر زوال و اضمحلال مذهب مسیحی دارد. پس جدّ من از این احوال متغیّر شده گفت که: ستون ها را اقامه نمایید و بت ها را بالای تخت بگذارید و این بدبخت پسر برادرم را به نزد من آرید تا این دختر را به او تزویج کنم، تا نحوست ها از شما رفع شود. زمانی که مجلس را دوباره آرایش دادند، باز حادثه اولی روی داد و مردم پراکنده گردیدند و جدّ من قیصر با ناراحتی و اندوه برخاست و داخل حرم سرا شد.

و در شبی بعد از آن روز در عالم خواب دیدم که حضرت مسیح با جمعی از حواریّیون در قصر قیصر در جایی که تخت نصب نموده بودند، منبری از نور نصب نموده اند، در آن حال محمّد (ص) و وصی او و جمعی از اولاد بزرگوار وی، به قصر داخل شدند. پس مسیح پیش رفته با محمّد (ص) معانقه کرد.

محمد (ص) فرمود: یا روح الله! آمده ام به خواستگاری ملیکه دختر وصّی تو شمعون برای پسرم، و اشاره به امام حسن عسکری (ع) نمود. پس حضرت مسیح به شمعون نگاه کرد فرمود: تو صاحب عزّت و شرف شدی، و با ازدواج فرزندت با امام حسن عسکری (ع) موافقت کن. شمعون گفت که: موافقت کردم. پس همگی به بالای منبر آمدند، محمد (ص) خطبه ای خواندند و مرا به پسرش عقد نمود. محمّد (ص) و فرزندان او و حواریّون به اجرای عقد شاهد بودند.

پس وقتی که بیدار شدم ترسیدم و حکایت خواب را اظهار نکردم که مبادا پدر و برادرم مرا بکشند. این سرّ را مخفی می داشتم و افشا نمی کردم تا این­که محبت امام حسن عسکری (ع) در سینه من جاگرفت و مرا از طعام و شراب باز داشت. پس بدنم لاغر شد و به شدّت به مرض و رنجی مبتلا گردیدم و در شهرها طبیبی نماند مگر این­که پدرم احضار نمود و از مداوای من سؤال کرد و معالجه نشد.

وقتی که پدرم مأیوس شد، به من گفت که: ای نور دیده! آیا خواسته ای داری تا من آن را مهیّا سازم؟ گفتم که: درهای فرج بر روی من بسته شده، اگر اسرای مسلمانان را از زندان بیرون کنی امید هست که مسیح و مادرش مرا عافیت دهند. پس پدرم خواهش مرا به عمل آورد، من زیرکی نموده اظهار صحّت کردم و کمی غذا خوردم و آب آشامیدم. پدرم خوشحال شد و به اکرام اسرا مایل گردید.

چهارده شب بعد از خواب قبل، در عالم خواب دیدم که فاطمه زهرا (ع) با حضرت مریم (ع) و هزار نفر از حوریان بهشتی به زیارت من آمدند. حضرت مریم (ع) به من گفت: این مادر شوهرت است. پس من دامن او را گرفته می گریستم و از نیامدن امام حس عسکری (ع) به دیدنم شکایت می کردم. پس جناب فاطمه (ع) فرمود: امام حسن عسکری (ع) تو را زیارت نمی کند؛ زیرا که مشرک و در مذهب نصارا هستی و این خواهر من مریم است که از مسیحیت تبرّی می کند، اگر به رضای الهی و رضای مسیح و مریم و زیارت امام حسن عسکری (ع) میل داری پس بگو: اشهد ان لا اله الا الله و ان ابی محمدا رسول الله (ص)! پس وقتی که کلمه طیبه به زبان جاری نمودم، مرا به سینه خود چسبانید و فرمود که: حالا منتظر زیارت امام حسن عسکری (ع) باش. من او را به نزد تو می فرستم.

پس از خواب بیدار شدم در حالی که می گفتم: وا شوقاه الی لقیا ابی محمّد، بعد از آن به زیارت من آمد، پس به او گفتم که: چرا بر من جفا کردی ای حبیب من و حال آن که صفحه دلم را از محبّت خود پر کرده ای؟! و او را در شب آینده باز دیدم و گفتم که: چرا بر من جفا می کنی و حال آن که نفس خود را در محبّت تلف کردم؟! گفت: تأخیر آمدنم شرک تو بود، حالا که اسلام قبول کردی، در همه شب به زیارت شما می آیم. پس از آن وقت تا به حال زیارت مرا ترک نکرده است.

بشر می گوید که: من به او گفتم که: چه طور در میان اسرا افتادی؟ گفت: امام حسن عسکری (ع) به من خبر داد، در شبی از شب ها که جدّت قیصر در فلان روز برای جنگ با مسلمانان لشکر  می فرستد، چهره و صورتت را تغییر بده و به ایشان ملحق شو و چند نفر کنیز با خود بردار. پس به فرموده او عمل نمودم ناگاه قراولان مسلمانان به ما برخوردند و ما را گرفتند و کسی نمی دانست که من دختر ملک رومم کسی که من را به غنیمت گرفت از نامم سؤال کرد، نامم را انکار نمودم و گفتم: نرجس. گفت: تعجب دارم تو رومیّه و زبانت عربی هست، گفتم: پدرم به تعلّم آداب حریص بود. زنی را که در زبان عربی مهارت داشت، دستور داد که هر صبح و شام به من عربی یاد دهد، تا این­که یاد گرفتم.

بشر می گوید: وقتی که او را به سامرا آوردم به خدمت امام علی النقّی (ع) مشرّف شدم. آن حضرت به او فرمود: چه طور دیدی عزّت اسلام و ذلّت نصرانیه را؟ عرض کرد که: یابن رسول الله! چگونه وصف کنم چیزی را که تو به آن از من داناتری؟ آن حضرت فرمود که: می­خواهم تو را اکرام نمایم، آیا ده هزار دینار به تو عطا نمایم یا به مژده، دلت را شاد سازم، نرجس عرض کرد که: مژده می خواهم.

آن حضرت فرمود که: تو را پسری متولد می شود که شرق و غرب عالم را می گیرد، و زمین را پر از عدل و قسط می کند چنان که پر از ظلم و جور گردیده است. نرجس عرض کرد: از کدام شوهر خواهد شد؟ فرمود: از کسی که محمّد (ص) تو را در فلان شب و فلان ماه و فلان سال به او خواستگاری نمود. آن حضرت از او پرسید: حضرت مسیح و وصّی او تو را به که تزویج نمود؟ نرجس گفت که: به پسرت امام حسن عسکری (ع).

حضرت فرمود: آیا می شناسی؟ گفت: از وقتی که به دست حضرت زهرا (س) به اسلام مشرّف شده ام، شبی نگذشته است که او به دیدن من نیامده باشد.

بشر می گوید که آن حضرت فرمود: یاکافور! خواهرم حکیمه را نزد من آر. پس حکیمه آمد، آن حضرت فرمود:  این همان است که گفته بودم  پس حکیمه با او معانقه نمود. آن حضرت به او فرمود: یا بنت رسول الله! نرجس را ببر  و به او واجبات و مستحبات را یاد بده که این کنیز، همسر امام حسن عسکری و مادر قائم (ع) است.[۲۲]

همسر امام حسن عسکری (ع)

تنها همسر آن بزرگوار، حضرت نرجس خاتون (ع) مادر گرامی امام زمان (عج) شریف می باشد. [۲۳]

فرزندان امام حسن عسکری (ع)

با مطالعه روایات و تاریخ زندگانی امامان روشن می شود که امام حسن عسکری (ع) فقط یک فرزند داشته است که حضرت مهدی و امام بعد از ایشان می باشد.[۲۴]

شیخ مفید می نویسد: امام پس از حضرت ابو محمد فرزندش حضرت امام زمان (ع) است که نام و کنیه‏اش مساوى با نام و کنیه رسول خدا (ص) بوده پدرش حضرت ابو محمد به غیر از او در باطن و ظاهر فرزندى نداشته ‏است.‏[۲۵]

امام حسن عسکری (ع) در زمان امامت امام هادی (ع)

امام حسن عسکری (ع) کودکی خود را در مدینه گذراند. ایشان در سال ۲۳۵ هـ ق که چهارساله بود، با پدر بزرگوارش به سکونت در سامرا مجبور شد و حدود نوزده سال با پدر خویش در این شهر ساکن بود.[۲۶]

امامت امام حسن عسکری (ع)

ابوبکر فهفکى می گوید: حضرت هادى (ع) به من نوشت ابو محمد فرزند من از نظر خلقت و آفرینش سالم­ترین افراد آل محمد، و حجتش از همه محکم­تر، و بزرگ­ترین فرزندان من بوده و او است جانشین من، و رشته امامت و احکام ما نزد او است، و تو آنچه از من می پرسیدى از او بپرس که هر چه بدان نیازمند باشى نزد او است.

 شاهویه بن عبد اللَّه بن جلاب می گوید: حضرت ابو الحسن (ع) براى من نوشتند که تو اراده نمودى از امام بعد از ابو جعفر پرسش کنى و از این موضوع در اضطراب هستى، و لیکن مضطرب نباش خداوند مردم را پس از هدایت سرگردان نمی کند تا حقائق را براى آنان روشن کند و ترس و اضطراب را از آنها دفع نماید، اینک امام شما بعد از من فرزندم ابو محمد است، و احتیاج شما در نزد او است. [۲۷]

نشانه های امامت امام حسن عسکری (ع)

امام هادی  فرزند خود امام حسن عسکرى را در حضور گروهى از اصحاب مورد اعتماد به منصب امامت تعیین نمود و نور و حکمت، سلاح و آن چه را از انبیاء به ارث برده بود به امام حسن عسکری تحویل داد.[۲۸]

ادله امامت حضرت عسکرى (ع)

على بن عمر نوفلى می گوید: در خدمت امام هادى (ع) بودم که ناگهان فرزندش محمّد در صحن حیاط حاضر شد، عرض کردم قربانت گردم امام بعد از شما این است؟ فرمود: نه بعد از من فرزندم حسن امام شما خواهد بود.

عبد اللَّه بن محمد اصفهانى می گوید: حضرت هادى (ع) فرمود: امام بعد از من کسى است که بر من نماز بخواند، راوى می گوید: ما تا این هنگام ابو محمد را نمى‏شناختیم، پس از این که حضرت هادى از دنیا رفتند ابو محمّد آمد و بر وى نماز خواند.

على بن جعفر می گوید: هنگامى که حضرت ابو الحسن وفات کردند من حاضر بودم، در حین وفات پسرش حسن را به طرف خود دعوت کردند و گفتند: اینک خداوند را شکرگزارى کن که امر تازه‏اى را بر عهده شما گذاشته است.

عبد اللَّه بن مروان انبارى می گوید: من در هنگام وفات ابو جعفر محمّد بن على (ع) حضور داشتم، در این هنگام ابو الحسن پیش آمد و کرسى براى آن جناب گذاشتند و روى آن نشت و اهل بیتش هم پیرامون وى را گرفتند، پسرش ابو محمد هم در آن جا حاضر بود، پس از این که از جریان غسل و کفن پدرش فارغ شد روى خود را به طرف ابو محمد کرد و فرمود: اى فرزندم! خداوند را شکرگزارى کن براى این امر تازه که به شما داده است.

على بن مهزیار می گوید: به حضرت ابو الحسن عرض کردم: اگر خدای نکرده براى شما اتفاقی بیفتد امر امامت در اختیار چه کسی  خواهد بود؟ فرمود: امامت بعد از من بر عهده فرزند بزرگ­تر من خواهد بود- و مقصودش از فرزند بزرگ­تر حسن (ع) بود.

 على بن عمرو عطار می گوید: خدمت حضرت ابو الحسن (ع) رسیدم در هنگامى که ابو جعفر- یعنى محمّد- فرزند آن حضرت هم زنده بودند، و من گمان می کردم وى امام است، عرض کردم: قربانت گردم کدام یک از فرزندان تو امام است؟

فرمود: سکوت کنید تا دستورم در این باره صادر گردد و به شما برسد، راوى می گوید:

بعد از این براى آن جناب نوشتم امامت بعد از شما در اختیار کیست؟ فرمود: فرزند بزرگ تر من امام است، راوى می گوید: ابو محمّد از جعفر بزرگ تر بود.

سعد بن عبد اللَّه از گروهى از بنى هاشم که یکى از آنها حسن بن حسن افطس است روایت می کند که در روز وفات محمّد[۲۹] بن على بن محمّد (ع) در منزل حضرت هادى (ع) حاضر شدیم تا آن حضرت را تسلیت و تعزیت بگوئیم، در وسط حیاط فرش پهن کرده‏ بودند و امام هادى (ع) روى آن نشسته بود و مردم هم پیرامون وى را گرفته بودند.

راوى می گوید: ما شمردیم در حدود یک صد و پنجاه مرد از آل ابى طالب و بنى عباس در خدمت آن حضرت بودند، جزو گروهى از موالیان و سایر طبقات مردم، در این هنگام حسن بن على فرزندش در حالى که پیراهنش را از جلو پاره کرده بود ظاهر شد، پدرش بر وى نگریست و فرمود: اى پسرم اینک خداوند را سپاسگزارى کن براى این امر تازه‏اى که در عهده شما گذاشته. پسر جوانش از شنیدن این کلام گریه کرد و کلمه استرجاع بر زبان راند، و فرمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ، و سن شریف او در این وقت بیست سال می شد، ما در این روز وى را شناختیم و یقین کردیم که پدرش با این اشاره وى را به عنوان امامت به مردم معرفى کردند.

ابو بکر فهفکى می گوید: حضرت ابو الحسن هادى براى من نوشتند: فرزندم ابو محمد پاکدل‏ترین و خالص‏ترین آل محمد است و برهان و حجت او از همه قوی تر می باشد، و او بزرگ ترین فرزند و جانشین من خواهد بود و داعی امامت و احکام آن به وى منتهى خواهد شد، هر چه میل دارى از وى سؤال کن؛ زیرا کلیه احتیاجات تو در نزد او موجود است، و آلات و ادوات امامت هم در نزد وى خواهد بود.

یحیى بن یسار قنبرى گوید: حضرت ابو الحسن (ع) قبل از چهار ماه از وفاتش به فرزندش وصیت کرد، و او را براى امامت معرفى نمود، مرا با گروهى از موالیان و خدمت‏گزاران بر این موضوع گواه گرفت.

ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى گوید: از حضرت ابو الحسن (ع) شنیدم‏، می فرمود: جانشین من پس از وفاتم حسن است، و شما با خلف و جانشین او چه خواهید کرد، عرض کردم: قربانت گردم: مگر داستان وى از چه قرار است؟ فرمود: براى این که شخص وى را نخواهید دید، و بردن نام او هم بر شما روا نخواهد بود، عرض کردم:

پس چگونه وى را یاد کنیم؟ فرمود: بگوئید حجت آل محمّد (ص).

یحیى بن دریاب می گوید: پس از فوت ابى جعفر (محمد پسر امام هادى) خدمت امام هادى رسیدم او را تسلیت دادم ابو محمد (امام حسن عسکرى) نشسته بود و گریست امام هادى (ع) به او رو کرد و فرمود: به راستى خدا تبارک و تعالى در وجود تو جانشینى براى او مقرر کرده است، خدا را حمد کن.

ابى بکر فهفکى می گوید: ابو الحسن (امام هادى ع) به من نوشت پسرم ابو محمد (امام عسکرى ع) از نظر آفرینش، خیر خواه ترین آل محمد است (نسبت به مردم و دیانت) و حجت او محکم‏تر است و پس از من بزرگ‏ترین اولاد من است، او است جانشین، و رشته امامت به دست او مى‏رسد و احکامش با او است. تو هر چه از من مى‏پرسى از او بپرس که نیازمندی ها نزد او است.[۳۰]

شهادت امام حسن عسکری (ع)

بیشتر علماى شیعه بر این اعتقاد هستند که حضرت مسموم شده و همچنین پدرش و جدش و همه امامان دیگر به شهادت رسیده‏اند و در این باره به آنچه از حضرت امام صادق (ع) روایت شده استدلال کرده‏اند که آن حضرت فرموده است: «به خدا سوگند هیچ کدام از ما نیست جز این که  شهید مى شود» و خدا به این حقیقت داناتر است.[۳۱]

تاریخ شهادت امام حسن عسکری (ع)

امام حسن عسکری (ع) در روز جمعه هشتم ماه ربیع الاول سال ۲۶۰ که ۲۸ سال داشته، وفات کرده است.‏[۳۲]

نماز بر جنازه امام حسن عسکری (ع)

وقتى که امام حسن عسکرى (ع) رحلت کرد، یارانش در خانه آن حضرت جمع شدند تا بر او نماز بخوانند، جعفر کذّاب هم آمد تا بر آن حضرت نماز بخواند و شیعیان حضور داشتند که ناگهان دیدند جوانى آمد و دامن جعفر را گرفت و او را از کنار پدرش دور کرد و بر پدرش نماز خواند و مردم نیز با او خواندند و جعفر مبهوت و حیران مانده بود و نمى‏توانست حرف بزند. وقتى که از نماز بر پدرش فارغ شد از میان مردم بیرون آمد و رفت و ناپدید شد و نفهمیدند که از کدام سو رفت.[۳۳]

سبب شهادت امام حسن عسکری (ع)

فرزند عبیدالله بن خاقان می گوید روزی برای پدرم ( که وزیر معتمد عباسی بود ) خبر آوردند که ابن الرضا – یعنی  حضرت امام حسن عسکری – رنجور شده ، پدرم به سرعت تمام نزد خلیفه رفت و خبر را به خلیفه داد . خلیفه پنج نفر از معتمدان و یاران مخصوص خود را با او همراه کرد. یکی از ایشان نحریر خادم بود که از محرمان خاص خلیفه بود ، خلیفه به آنها دستور داد که خانه حضرت را زیر نظر بگیرند، و بر احوال آن حضرت مطلع گردند. و طبیبی را مقرر کرد که هر بامداد و پسین نزد آن حضرت برود، و از احوال او آگاه شود. بعد از دو روز برای پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت شده است، و ضعف بر او مستولی گردیده. پدرم سوار بر مرکب شد و نزد آن حضرت رفت و اطبا را – که عموما اطبای مسیحی و یهودی در آن زمان بودند – امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضی القضات ( داور داوران ) را طلبید و گفت ده نفر از علمای مشهور را حاضر گردان که پیوسته نزد آن حضرت باشند. و این کارها را برای  آن می کردند که آن زهری  که به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند که آن حضرت به مرگ خود از دنیا رفته است.[۳۴]

مرقد امام حسن عسکری (ع)

 امام حسن عسکری (ع) بعد از شهادت در همان خانه‏اى که در سر من رأى[۳۵] پدرش در آن دفن شده بود دفن شده است.[۳۶]

معجزات امام حسن عسکرى (ع)

برای ائمه شیعیان اثنی عشری معجزات و کرامت متعددی درکتاب های معتبر تاریخی و کلامی ذکر شده است. یازدهیمن امام شیعیان دوارده امامی امام حسن عسکری (ع) است که در ادامه معجزا ایشان ذکر می شود.

۱- ابو هاشم جعفرى مى‏گوید: وقتى که امام على النقى (ع) رحلت نمود، امام حسن عسکرى (ع) به غسل و کفن و تدفین او مشغول شد. در این میان، خادمان از فرصت استفاده کرده، مقدارى از اشیاء، از قبیل لباس، درهم و غیره را برداشتند. هنگامى که حضرت از غسل و کفن و دفن پدرش فارغ شد، در جایى نشست و خادمان را طلبید و به آنها فرمود: اگر در جواب آنچه که مى‏پرسم راست گو باشید، شما را تنبیه نمى‏کنم. اما اگر انکار کنید، جاى تمام چیزهایى را که برده‏اید، نشان مى‏دهم و شما را تنبیه مى‏کنم.

آن گاه فرمود: تو اى فلانى! فلان چیز را برده‏اى، همین گونه است؟

گفت: آرى، یا ابن رسول اللَّه! فرمود: پس آن را برگردان.بعد رو به دیگرى کرد و همان رفتار را با او نمود. تا این که همه اشیاء را برگرداندند.

ابو هاشم مى‏گوید: روزى امام حسن عسکرى (ع) بر مرکبی سوار شد و به سوى صحرا رفت. من نیز با او سوار بر مرکبی شدم. او جلو مى‏رفت و من نیز پشت سر بودم. ناگهان قرض هایم به ذهنم رسید و در باره آن به فکر افتادم که وقتش رسیده اکنون چگونه باید آن را بپردازم.

آن گاه امام (ع) متوجه من شد و فرمود: اى ابو هاشم! خدا قرضت را ادا مى‏کند. سپس از زین اسب به طرفى خم شد و با تازیانه‏اش خطّى در زمین کشید و فرمود: پیاده شو پس بردار و کتمان کن.

پس پیاده شدم، دیدم شمش طلا است. برداشتم و در کفشم گذاشتم و به راه افتادیم. دوباره به فکر رفتم که آیا با این، تمام قرضم را مى‏توانم بپردازم و اگر به اندازه قرضم نشد، باید به طلبکار بگویم تا به همین مقدار راضى شود. و بعد در فکر خرج و پوشاک و غذاى زمستان افتادم که چگونه آن را تهیه نمایم. باز هم امام (ع) متوجه من شد. و دوباره به طرف زمین توجه نمود و مانند دفعه اوّل، خطى در آن کشید و فرمود: پیاده شو و بردار و به کسى نگو.

راوى مى‏گوید: پیاده شدم و دیدم شمش نقره‏اى است آن را برداشتم و در کفش دیگرم گذاشتم. کمى راه رفتن را ادامه دادیم سپس برگشتیم. و امام (ع) به منزل خود رفت و من هم به خانه خودم آمدم. نشستم و قرض هاى خود را حساب کردم و بعد طلا را وزن نمودم که به اندازه همان قرضم بود، نه کم و نه زیاد.

سپس ما یحتاج زمستان را حساب کردم که چه چیزهایى را باید تهیه کنم که نه اسراف باشد و نه سختى. نقره هم به همان اندازه بود. رفتم و قرضم را پرداختم و آنچه نیاز داشتم خریدم، نه کم آمد نه زیاد.

۲- مرعبدا که شخص مسیحی و بیشتر از صد سال داشت، مى‏گوید: شاگرد بختیشوع و پزشک متوکل بودم.  استادم خیلى به من عنایت داشت. امام حسن عسکرى (ع) از او خواسته بود که یکى از بهترین شاگردانش را براى «فصد»[۳۷] نزد او بفرستد. و او مرا انتخاب کرد و گفت: ابن الرضا از من خواسته است تا کسى را براى فصد، نزد او فرستم. نزدش برو و بدان که او داناترین شخص در زیر آسمان است. مبادا در آنچه به تو دستور مى‏دهد، اعتراض کنى و ایراد بگیرى.

پس به خانه او رفتم و مرا در اطاقى نشاند و فرمود: این جا باش تا احضارت کنم.

و وقتى که من نزد امام آمده بودم، به نظرم بهترین زمان فصد بود. اما امام وقتى مرا براى فصد فراخواند که به عقیده من، براى فصد مناسب نبود. طشت بزرگى را آورد و من هم رگ اکحل بازویش را بریدم و خون جارى گشت تا این که طشت پر شد.

آن گاه به من فرمود: خون را قطع کن. خون را قطع کردم. امام دستش را شست و جاى فصد را بست و مرا به اطاقم برگرداند. مقدار زیادى از غذاهاى سرد و گرم میل نمود. و نیز من تا عصر در آن جا ماندم.

باز صدایم کرد و فرمود: خون را جارى ساز. و همان طشت را خواست. من نیز خون را جارى ساختم تا این که طشت پر شد.

فرمود: خون را قطع کن. قطع کردم و جایش را بست. و مرا به اطاق بازگرداند.

و شب را در آن جا ماندم. هنگامى که صبح شد و آفتاب طلوع کرد، همان طشت را آورد و به من دستور داد تا خون را جارى سازم. من هم دستورش را اجرا کردم. این بار به جاى خون، از دستش شیر خارج شد و طشت پر گشت. سپس فرمود: قطع کن. قطع کردم و دستش را بست. و براى من یک جا لباسى و پنجاه دینار آورد و فرمود: بگیر و ما را ببخش و برو. من هم گرفتم و گفتم: سرورم! دیگر امرى ندارند؟

فرمود: چرا، با کسى که از دیر عاقول، همراه تو مى‏شود با او خوب رفتار کن.

پس نزد بختیشوع رفتم و قضیه را براى او نقل نمودم. بختیشوع گفت: دانشمندان اتّفاق دارند که در بدن انسان، بیشتر از هفت من خون وجود ندارد. و این طور که تو حکایت کردى، از چشمه هم خارج شود، جاى تعجب است. شگفت‏تر از آن خارج شدن شیر مى‏باشد.

بختیشوع، مدتى فکر کرد و من هم سه شبانه روز کتاب‏ها را مطالعه مى‏کردم تا شاید مطلبى در مورد این قضیه پیدا کنم ولى چیزى نیافتم. سپس بختیشوع به من گفت: در عالم مسیحیت، داناتر از راهب دیر عاقول، کسى در طب باقى نمانده است. نامه‏اى براى او نوشت و جریان را براى او شرح داد. و آن نامه را توسط من به سوى او روانه ساخت. من هم رفتم تا به دیر او رسیدم. وى را صدا زدم از پنجره نگاه کرد و گفت: چه کسى هستى؟

گفتم: شاگرد بختیشوع.

گفت: چیزى با خودت آورده‏اى؟

گفتم: آرى، زنبیلى را با طناب آویزان کرد و نامه را در آن گذاشتم سپس بالا کشید. و همین که نامه را خواند پایین آمد و گفت: تو آن مرد را فصد کردى؟

گفتم: آرى.

گفت: خوشا به حال مادرت! و سوار مرکبش شد و با هم آمدیم. هنگامى که به سامرّا رسیدیم، هنوز یک سوم از شب مانده بود. گفتم: دوست دارى به کجا بروى، خانه استاد ما یا خانه آن مرد؟

گفت: خانه آن مرد.

رفتیم تا به در خانه رسیدیم. قبل از اذان صبح بود. در باز شد و خادم سیاهى بیرون آمد و گفت: از شما دو نفر کدامیک راهب دیر عاقول مى‏باشد؟

او گفت: قربانت گردم! من هستم.

خادم گفت: پس پیاده شو. و به من هم گفت: از استرها مواظبت کن. و دست راهب را گرفت و وارد خانه شدند. من دم درب ماندم تا این که صبح شد و آفتاب بالا آمد.

آن گاه دیدم که راهب بیرون آمد اما در حالى که لباس راهبان را در آورده و لباس سفید (لباس مسلمانان) پوشیده و مسلمان شده است. به من گفت: اکنون مرا نزد استادت ببر. رفتیم تا به خانه بختیشوع رسیدیم. وقتى که راهب را با آن وضع دید، به طرف او دوید و گفت: چه چیز تو را از دینت خارج ساخته است؟

راهب گفت: مسیح را یافتم و به دست او مسلمان شدم.

استادم گفت: مسیح را یافتى!؟

راهب گفت: یا مثل و مانند مسیح را؛ چون در عالم این نوع فصد را کسى جز مسیح (ع) انجام نمى‏دهد. و او در نشانه‏ها و براهین مانند مسیح است.

سپس برگشت و پیوسته در خدمت امام (ع) بود تا این که از دنیا رفت.

۳- جعفر بن شریف جرجانى  مى‏گوید: سالى عازم حجّ شدم و در سامرّا نزد امام عسکرى (ع) رسیدم. و شیعیان، مال زیادى را توسط من براى آن حضرت، فرستاده بودند.

خواستم از حضرت بپرسم که آنها را به چه کسى بدهم، امّا قبل از این که چیزى بگویم، فرمود: آنچه با خود آورده‏اى به مبارک، خادم من بده.

مى‏گوید: من نیز چنان کردم. سپس گفتم در گرگان شیعیانت به تو سلام مى‏رسانند.

فرمود: آیا بعد از اتمام حجّت به آنجا برمى‏گردى؟

گفتم: آرى.

فرمود: تو بعد از صد و هفتاد روز، به گرگان مى‏رسى. و اوّل روز جمعه سه روز گذشته از ماه ربیع الآخر به آن جا وارد مى‏شوى. به آنها بگو که من هم آخر همان روز، آن جا مى‏آیم. برو، خدا تو و آنچه با خود دارى سالم نگهدارد. و بر خانواده‏ات وارد مى‏شوى و براى پسرت، فرزند شریفی متولد مى‏شود، اسمش را صلت بن شریف بن جعفر بن شریف بگذار. و خداوند او را بزرگ مى‏گرداند و از دوستان ما خواهد شد.

گفتم: یا بن رسول اللَّه! ابراهیم بن اسماعیل جرجانى از شیعیان تو است و بین دوستانت بسیار معروف است. و هر سال بیشتر از صد هزار درهم به آنها مى‏دهد.

فرمود: خدا از ابراهیم بن اسماعیل، به خاطر رفتارش با شیعیان ما، راضى است و گناهان او را بخشیده و فرزند سالمى به او روزى کرده است که حق را مى‏گوید.

به او بگو: که حسن بن على گفت: نام پسرت را «احمد» بگذار.

سپس از نزد آن حضرت بر گشتم و مناسک حج را انجام دادم. و خدا مرا سالم نگه داشت تا این که روز جمعه، اول ماه ربیع الآخر، در ابتداى روز همچنان که امام فرموده بود به گرگان رسیدم. و دوستان و آشنایان براى دیدار من آمدند. به آنها گفتم که امام حسن عسکرى (ع) وعده داده است که تا آخر همین روز، این جا بیاید، پس آماده شوید تا سؤال ها و حوایج خود را از او بخواهید.

همین که نماز ظهر و عصر را خواندند، در خانه من اجتماع کردند. به خدا قسم! چیزى نفهمیدیم مگر این که امام (ع) آمد و وارد خانه شد. و اوّل او بر ما سلام کرد، سپس ما به استقبالش رفتیم و دستش را بوسیدیم.

سپس فرمود: من به جعفر بن شریف وعده داده بودم که آخر همین روز به این جا بیایم. نماز ظهر و عصر را در سامرّا خوانده‏ام و به سوى شما آمدم تا تجدید عهد نمایم. و اکنون در خدمت شما هستم و حاضرم تمام سؤال ها و حوایج شما را برآورده سازم.

نخستین کسى که پرسش نمود «نضر بن جابر» بود. او گفت: یا ابن رسول اللَّه! چند ماه است که چشمان پسرم آسیب دیده است، از خدا بخواه تا بینایى را به او برگرداند.

حضرت فرمود: او را بیاور.

پس دست مبارکش را به چشمانش کشید، بینایى او به حالت اوّل برگشت آن گاه مردم یک به یک مى‏آمدند و نیازهاى خود را مطرح مى‏کردند. و حضرت نیز براى آنها دعا مى‏نمود و حوایجشان را بر آورده مى‏ساخت. سپس حضرت، همان روز هم به سامرّا برگشت.

۴- على بن زید از نواده‏گان امام سجّاد (ع) مى‏گوید: با امام عسکرى (ع) از دار الخلافه تا خانه‏اش همراه بودم. وقتى که به خانه‏اش رسید و من خواستم از او جدا شوم، فرمود: بایست، و ایستادم. حضرت وارد خانه شد و به من نیز اجازه داد تا وارد شوم. هنگامى که وارد شدم، صد دینار به من داد و فرمود: این ها را براى خرید کنیز، مصرف کن؛ چون فلان کنیز تو از دنیا رفت. و حال آن که وقتى از خانه بیرون آمدم، حال آن کنیز از همیشه بهتر بود. پس رفتم که ناگهان غلام پیش آمد و گفت: فلان کنیزت، همین ساعت مرد.

گفتم: چرا مرد؟ گفت: وقتى که آب خورد، فریاد کشید و مرد.

۵ على فرزند محمّد بن زیاد صیمرى مى‏گوید: بر احمد بن عبد اللَّه طاهر وارد شدم. در مقابلش نامه امام عسکرى (ع) را دیدم که در آن نوشته بود:

 «من در مورد این طاغوت (المستعین) از خدا مسألت نموده‏ام. تا سه روز دیگر کار او تمام است».

هنگامى که روز سوم شد، مستعین، از خلافت خلع شد و بعد از مدتى به قتل رسید.

۶- ابو هاشم جعفرى مى‏گوید: با امام حسن عسکرى (ع) در زندان مهتدى، پسر واثق، محبوس بودم. روزى به من فرمود: امشب این طاغوت مى‏خواهد با دین خدا بازى کند. و خداوند عمرش را تمام کرد و روزیش را برید.

وقتى که صبح شد، ترک ها بر مهتدى هجوم آورده و او را کشتند. و «معتمد» به جاى وى نشست. و به این ترتیب، خداوند ما را حفظ نمود.

۷- حسن بن ظریف مى‏گوید: دو مسأله مرا به خود مشغول کرده بود. لذا خواستم نامه‏اى بنویسم و آنها را از امام حسن عسکرى (ع) بپرسم. نامه را نوشتم و در باره قائم (ع) پرسیدم که چگونه قضاوت مى‏کند و کجا مى‏نشیند؟ و مى‏خواستم از تبى که دو روز در میان به سراغ آدم مى‏آید، بپرسم اما یادم رفت.

پاسخى که آمد این گونه بود: در مورد قائم (ع) پرسیده بودى، بدان که او مانند داود، به علم خود قضاوت مى‏کند و بیّنه نمى‏خواهد. و مى‏خواستى از تبى که دو روز در میان به سراغ آدم مى‏آید، سؤال کنى اما فراموش کردى. پس در کاغذ بنویس یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِیمَ و این را در گردن شخص تب‏دار بیاویز.

راوى مى‏گوید: همان گونه نمودم که امام (ع) فرموده بود، و شخص تب‏دار خوب شد.

 ۸- احمد بن حارث قزوینى مى‏گوید: با پدرم در سامرّا زندگى مى‏کردم. و پدرم عهده‏دار نعل کردن چهارپایان امام حسن عسکرى (ع) بود. و خلیفه «المستعین» قاطرى داشت که در زیبایى و بزرگى مانندش دیده نشده بود. ولى آن قاطر نمى‏گذاشت کسى سوارش شود و یا افسارش بزنند. خلیفه تمام رام‏کنندگان اسب را جمع کرد تا او را رام کنند اما هیچ کدام نتوانستند چاره کار نمایند.

یکى از اطرافیانش پیشنهاد کرد که چرا دنبال حسن بن رضا (ع) نمى‏فرستى که بیاید یا آن را رام کند و یا توسط آن کشته شود. از این رو دنبال امام (ع) فرستاد. و امام (ع) با پدرم رفتند.

وقتى که حضرت وارد شد من هم کنار پدرم بودم. حضرت، به قاطرى که در وسط حیاط ایستاده بود، نظر انداخت و سپس دستش را بر شانه آن گذاشت. آن حیوان آرام شد. سپس به جانب مستعین آمد و با او احوالپرسى کرد. مستعین گفت:

به این قاطر، افسار بزن.

امام (ع) به پدرم فرمود: افسارش بزن.

مستعین گفت: اى ابو محمّد! خودت افسارش بزن! حضرت برخاست و عبایش را برداشت و افسارش کرد و برگشت.

مستعین گفت: اى ابو محمّد! این حیوان را زین نما.

حضرت به پدرم فرمود: (قاطر را) زین کن.

مستعین گفت: اى ابو محمّد! تو خود زین نما.

امام (ع) دوباره برخاست و قاطر را زین کرد و برگشت.

باز مستعین گفت: مى‏خواهى سوارش بشوى؟

امام (ع) فرمود: آرى.

آنگاه امام بدون هیچ گونه مشکلى، سوارش شد و در حیاط، با بهترین سرعت دواند و بعد پیاده شد و نزد مستعین آمد.

مستعین گفت: آن را به تو بخشیدم.

سپس امام (ع) به پدرم فرمود: آن حیوان را بگیر. پدرم نیز افسارش را گرفت و آورد.

۹ ابو هاشم جعفرى مى‏گوید: در مورد تنگى زندان و سختى قید و بند، به امام (ع) شکایت کردم. حضرت، در جواب نوشت: نماز ظهر را در خانه خود خواهى خواند. پس نزدیک ظهر از زندان آزاد شدم و نماز را در خانه‏ام خواندم. در این حال، در تنگناى اقتصادى بودم لذا خواستم تا در نامه‏اى که به ایشان نوشته‏ام، از حضرت تقاضاى کمک مالى نیز بنمایم اما شرم نمودم.

وقتى که به خانه‏ام رسیدم، امام (ع) صد دینار براى من فرستاد. و در نامه‏اى برایم نوشت که: اگر نیازى داشتى، شرم نکن، آنچه را که مى‏خواهى از ما طلب کن، به آن خواهى رسید.

۱۰- نصیر خادم مى‏گوید: بارها امام عسکرى (ع) را مى‏دیدم که با غلامانش- که رومى، ترکى و از اهل سیسل بودند- به زبان هاى آنها سخن مى‏گوید.

از این مسأله خیلى تعجّب مى‏کردم و مى‏گفتم: کسى ندیده است که حضرت، به آن سرزمین ها برود. پس چگونه به زبان آنها سخن مى‏گوید.

ناگهان امام (ع) رو به من کرد و فرمود: خداوند حجّتش را از سایر مردم امتیاز داده، و معرفت و شناخت هر چیز را به وى عطا نموده، و او تمام زبان ها و تمام اسباب و حوادث را مى‏داند. و اگر این گونه نمى‏شد، میان حجّت خدا و سایر مردم، فرقى وجود نداشت.

امام حسن عسکرى (ع) را به «نحریر» سپردند. همسرش بدو گفت: از خدا بترس! چون تو نمى‏دانى چه کسى در خانه تو زندانى است؟ و عبادات و راز و نیازهاى امام (ع) را به یاد او آورد و گفت: از تو در مورد او مى‏ترسم.

نحریر گفت: او را در میان درندگان مى‏اندازم. سپس براى اجراى تصمیم خود، اجازه گرفت. آنها نیز به او اجازه دادند. و او حضرت را در میان درندگان رها نمود.

و یقین کرد که دیگر کار امام (ع) تمام است و  حیوانات وحشی او را خواهند درید. هنگام صبح آمدند تا شاهد دریده شدن بدن مبارک امام (ع) باشند اما با کمال تعجّب دیدند که آن حضرت، نماز مى‏خواند. و درندگان نیز اطراف آن حضرت، نشسته‏اند. از این رو امام (ع) را آزاد نمودند.

ابن فرات مى‏گوید: در یکى از خیابان هاى سامرّا نشسته بودم. و خیلى علاقه داشتم تا فرزندى براى من متولد شود. ناگهان امام حسن عسکرى (ع) سوار بر اسب آمد.

پس رو به حضرت کردم و گفتم: آیا من صاحب فرزندى مى‏شوم؟

امام (ع) با اشاره سر فرمود: آرى.

گفتم: پسر است؟

باز با اشاره سر فرمود: نه. از این رو، براى من فرزندى که دختر بود، متولد شد.

۱۱- زید بن على مشهور به «ابن رمش» مى‏گوید: پسرم بیمار شد در حالى که من در سامرّا و او در بغداد بود. لذا نامه‏اى به امام حسن عسکرى (ع) نوشتم و از او تقاضاى دعا نمودم.

امام (ع) در جواب مرقوم فرمودند: «آیا من علم ندارم که مدت عمر هر کسى نوشته شده است». بعد از آن، پسرم از دنیا رفت.

ابو سلیمان، از محمودى نقل مى‏کند که: نامه‏اى به امام عسکرى (ع) نوشتم. و از او تقاضا نمودم تا دعا کند که خداوند متعال براى من فرزندى مرحمت کند.

امام (ع) در جواب مرقوم فرمودند: «خداوند به تو فرزندى روزى مى‏کند، و در باره او تو را صبر دهد» سپس پسرى براى من متولد شد اما بعد از مدتى از دنیا رفت.

محمّد بن على پسر ابراهیم همدانى مى‏گوید: به حضرت ابو محمّد (ع) نامه‏اى نوشتم و از او خواستم که دعا کند تا خداوند از دختر عمویم، فرزند پسرى براى من روزى نماید.

حضرت، در پاسخ نوشتند: «خدا پسرانى به تو عطا نماید» و در اثر دعاى امام (ع) صاحب چهار پسر شدم.

۱۲- یحیى بن مرزبان مى‏گوید: با شخصى از اهل سیب  مشهور به «خیر» ملاقات کردم. به من گفت: پسر عمویى دارد که در مورد امامت با او منازعه مى‏کند. و به امامت ابو محمّد (ع) قائل است.

گفتم: تا نشانه‏اى از او نبینم، امامتش را نمى‏پذیرم. پس براى کارى به سامرّا رفتم که با ابو محمّد (ع) برخورد کردم. با خودم گفتم: اگر مقابل من رسید دستش را بر سر کشید و آن را مکشوف ساخت و سپس به سوى من نظر نمود، بعد دوباره آنچه از سر برداشته بود به جاى خود نهاد، آن وقت به امامت او قائل خواهم شد.

آنگاه امام (ع) هنگامى که مقابل من رسید، همان کرد که من در نظر داشتم. سپس به من نگاه کرد و بعد فرمود: اى یحیى! پسر عمویت- که در باره امامت با او منازعه مى‏کردى- چه مى‏کند؟

گفتم: صحیح و سالم ترکش کردم.

فرمود: دیگر با او منازعه نکن. سپس حضرت رفت.

۱۳- ابن فرات مى‏گوید: پسر عمویم ده هزار درهم به من بدهکار بود. اما آن را پرداخت نمى‏کرد. لذا به امام حسن عسکرى (ع) نامه‏اى نوشتم و از او خواستم تا دعا کند خداوند آن را به من برگرداند.

حضرت، در پاسخ نوشت: «او مال تو را باز مى‏گرداند و او بعد از جمعه خواهد مرد».

ابن فرات مى‏گوید: پسر عمویم مال مرا پرداخت نمود به او گفتم: چه باعث شد که این مال را به من برگرداندى، در حالى که قبلا نمى‏دادى؟

گفت: در عالم رؤیا، امام حسن عسکرى (ع) را دیدم که به من گفت: اجلت نزدیک شده، مال پسر عمویت را پرداخت کن.

على بن زید مى‏گوید: روزى خدمت امام حسن عسکرى(ع) رسیدم و نشستم. ناگاه به یاد آوردم دستمالى را که در آن پنجاه دینار نهاده بودم.

بدین خاطر، ناراحت شدم امام چیزى بر زبان نیاوردم.

حضرت فرمود: خوف نداشته باش. آن دستمال نزد برادر بزرگ تو مى‏باشد.

هنگامى که برخاستى، آن دستمال از جیب تو افتاد و او برداشت. ان شاء اللَّه جایش محفوظ است. وقتى به خانه آمدم برادرم آن دستمال را به من داد.

۱۴- ابى العیناء مى‏گوید: خدمت امام حسن عسکرى (ع) مى‏رسیدم. گاهى که تشنه مى‏شدم، خجالت مى‏کشیدم از آن حضرت، آب طلب کنم. اما امام (ع) مى‏فرمود: «اى غلام! به او آب بده» و گاهى هم با خود مى‏گفتم برخیزم و بروم. و در این مورد فکر مى‏کردم که باز امام (ع) مى‏فرمود: «اى غلام! مرکبش را حاضر کن».

۱۵- محمّد بن عبد العزیز بلخى مى‏گوید: روزى هنگام صبح در خیابان «غنم» نشستم. هنگامى که ابو محمّد (ع) از منزل خارج شد و به طرف دار الخلافه مى‏رفت، با خودم گفتم: اگر فریاد کنم و بگویم: اى مردم! بشناسید این حجّت خدا بر شماست، آیا مرا مى‏کشند؟

وقتى که حضرت نزدیک رسید، با انگشت سبابه به دهانشان اشاره فرمود، یعنى ساکت باش و چیزى نگو، هنگام شب حضرت را دیدم، فرمود: یا کتمان مى‏کنى و یا کشته مى‏شوى. خودت را حفظ کن.

حجاج بن سفیان عبدى مى‏گوید: در بصره فرزند مریضم را ترک کرده و بیرون آمدم. سپس نامه‏اى به ابو محمّد (ع) نوشته و از او تقاضا نمودم تا براى پسرم دعا کند.

حضرت در پاسخ نوشت: خدا پسرت را رحمت کند که مؤمن بود.

مى‏گوید: نامه‏اى از بصره رسید که معلوم شد، فرزندم در همان روزى که امام (ع) در نامه، فوت او را نوشته، وفات کرده است و او به خاطر اختلافى که میان شیعیان رخ داد، در امامت شک نموده بود.[۳۸]

مناقب حضرت عسکرى (ع)

مرحوم کلینى از مشایخ خود روایت می کند که: احمد بن عبد اللَّه بن خاقان متصدى مالیات و اموال حکومتى در شهرستان قم بودند، این مرد بسیار متعصب و شدید النصب و نسبت به اهل بیت (ع) دشمنى داشت، یکى از روزها که در مجلس وى صحبت علویان پیش آمد، گفت: من در میان علویان مانند حسن بن على بن محمد بن الرضا کسى را مشاهده نکردم، حسن بن على در عفت و کرم و عقل و فضیلت در میان خاندانش و هم چنین بنى هاشم مانند ندارد، بنى هاشم او را با اینکه سن وى کم است بر افراد مسن خود فضیلت میدهند و در مجالس و محافل خود او را بر همگان مقدم میدارند، و هم چنین است حال او در نزد امراء و فرماندهان و شخصیت‏هاى برجسته و عموم طبقات مختلف مردم.

یکى از روزها من در خدمت پدر خود نشسته بودم ناگهان دربانان گفتند: ابو محمد بن الرضا در منزل است، پدرم فورا با صداى بلندى گفت: راهش دهید بیاید من از جسارت دربانان تعجب کردم که چگونه آنان از هیبت و جلال پدرم نترسیدند و او را با کنیه ذکر کردند، و حال اینکه در نزد پدرم جز خلیفه و یا ولیعهد و یا کسانى را که خلیفه اجازه داده بود حق نداشتند احدى را با کنیه یاد کنند.

در این هنگام مردى گندم‏گون و زیبا اندام و خوش صورت که جلال و شکوه از هیئتش نمایان بود وارد شد، هنگامى که چشم پدرم بر وى افتاد از جاى خود حرکت کرد و به طرف وى براه افتاد، و من ندیده بودم پدرم از کسى این اندازه احترام بگذارد، هنگامى که نزد پدرم رسید وى با او معانقه کرد و از چهره‏اش بوسید و به صدر مجلس و در مصلاى خود جاى داد و خود در مقابلش نشست و با وى به سخن گفتن پرداخت و اظهار خشوع و خضوع میکرد.

من از این جریان سخت در تعجب افتادم، که ناگهان حاجب رسید و گفت: اینک موفق مى‏آید، هنگامى که موفق نزد پدرم مى‏آمد ابتداء نگهبانان و امراء وارد می شدند، در این موقع همگان قیام کردند و بین پدرم تا درب منزل دو صف از مردم بسته شد و اینان در این جا توقف می کردند تا موفق وارد شود و پس از مدتى که از مجلس بیرون می شد آنها هم می رفتند.

پدرم در این هنگام با حسن بن على گرم صحبت بود تا آنگاه که غلامان مخصوص موفق آمدند و معلوم شد که اکنون خودش هم وارد خواهد شد، پدرم گفت: فدایت گردم اگر میل دارى شما هم برخیز، پس از این به نگهبانش گفت: این را ببرید پشت صفها تا موفق او را نبیند، حسن بن على و پدرم از جاى خود حرکت کردند و او از پدرم خداحافظى کرد و رفت، من از این جریان سخت در فکر افتادم و از رفتار پدرم با وى متعجب شدم تا آن گاه که شب رسید.

هنگامى که پدرم شب نماز خود را خواند و نشست، من هم مقابلش نشستم و کسى هم در آنجا نبود، پدرم گفت: اى احمد آیا حاجتى دارى؟ گفتم آرى اى پدر، این مردی که صبح این جا آمد و شما از وى احترام و تجلیل کردى که بود؟ پدرم گفت: آن امام رافضیان حسن بن على معروف به ابن الرضا است، پدرم بعد از این جمله سکوت کرد و چیزى نگفت. بعد از چندى گفت: اگر خلافت از اولاد عباس زائل گردد در میان بنى هاشم جز این کسى شایسته مقام خلافت نخواهد بود زیرا وى در علم و فضیلت و زهد و عبادت و مکارم اخلاق از همگان برتر است، تو اگر پدر وى را دیده بودى که در جلالت قدر و کرامت و منقبت و عقل و حکمت بر همگان برترى داشت و کسى را یاراى برابرى با وى نبود.

من از این کلمات پدرم بسیار ناراحت شدم و در اندیشه فرو رفتم، پس از این در باره این مرد به تحقیق پرداختم و از بنى هاشم و سایر فضلاء و فقهاء از وى پرسیدم، دیدم همه طبقات از وى تجلیل و تکریم می کنند، در این هنگام مقام و منزلت او در نزدم بیشتر شد زیرا مشاهده کردم دوست و دشمن و عالم و جاهل از وى به عظمت یاد میکنند.

یکى از حاضرین گفت: پس از جعفر برادر او چه اطلاعى دارى؟ گفت: جعفر کیست تا از وى صحبت شود، جعفر ظاهر الفسق چه ارتباطى با حسن دارد، جعفر مردى فاجر و خمار است که خود را در بین مردم رسوا ساخته و من مردى حقیرتر از وى ندیده‏ام.

۲- محمد بن اسماعیل علوى گوید: حضرت ابو محمد (ع) را در نزد على بن اوتاش حبس کردند، این مرد با آل محمد دشمنى زیادى داشت، و با آل ابى طالب با درشتى رفتار میکرد، و به او گفته بودند: بر ابو محمد سخت‏گیرى کن، راوى گوید: ولى پس از یک روز که از زندانى حضرت عسکرى گذشت این مرد نسبت به آن جناب‏ خاضع و خاشع شد و همواره با نظر احترامات به امام (ع) می نگریست، بعد از این که حضرت عسکرى از زندان بیرون شدند این مرد هم به امامت وى معتقد شد و بصیرت کاملى پیدا کرد.

۳- محمد بن اسماعیل گوید: هنگامى که حضرت ابو محمد در زندان صالح ابن وصیف بودند گروهى از عباسیان نزد او آمدند و او را وادار کردند تا بر آن جناب سختگیرى کند، صالح گفت: من با او چه کار کنم دو نفر را که از بدترین مردم بودند بر وى گماشتم و لیکن آنان اکنون از عباد شده‏اند و همواره به نماز و عبادت اشتغال دارند. پس از این دستور داد که آن دو نفر موکل را حاضر کنند، صالح به آنان گفت:

واى بر شما این مرد با شما چه گفت که این طور تغییر حال پیدا کردید، گفتند: در باره مردى که شب‏ها نماز می خواند و روزها را روزه می گیرد چه بگوئیم، وى با کسى سخن نمی گوید و جز عبادت به چیز دیگرى خود را مشغول نمی سازد، ما هر گاه به وى نگاه مى کنیم شانه‏هاى ما می لرزد و حال ما تغییر می کند، هنگامى که عباسیان این مطلب را شنیدند مأیوسانه برگشتند.

گروهى از اصحاب ما گویند: حضرت ابو محمد (ع) را به نحریر سپردند، این مرد خبیث هم بر آن جناب سخت می گرفت و او را اذیت و آزار می رسانید، یکى از روزها زنش گفت: از خداوند بترس می دانى چه کسى را در منزلت زندانى کرده‏اى؟ زن در این هنگام شمه‏اى از عبادات و زهد آن حضرت را براى او ذکر کرد.

نحریر گفت: به خداوند سوگند او را بین درندگان خواهم افکند، و از ما فوق خود اذن گرفت و آنها هم او را آزاد گذاشتند، پس از این نیت شوم خود را به مرحله عمل رسانید و حضرت عسکرى (ع) را در میان درندگان خونخوار افکند، و یقین داشتند که درندگان وحشى او را پاره پاره می کنند، و لیکن بر خلاف نظریه آنان مشاهده کردند که حضرت در میان سباع نماز می خواند و درندگان هم پیرامون وى را گرفته‏اند، بعد از این امر کرد امام (ع) را از میان آنها بیرون کردند.[۳۹]

ویژگی های امام حسن عسکری (ع)

در کتب روایی ویژگی هایی را برای امام حسن عسکری نقل کرد ه اند که در این جا به چند مورد اشاره می شود:

۱- گریه کردن اهل آسمان ها و زمین بر امام حسن عسکری (ع)

شیخ صدوق از امام علی بن موس الرضا (ع) نقل می کند: دنیا فتنه‏اى در جلو دارد که آتش آن دامن خاص و عام را خواهد گرفت، و این در موقعى است که شیعیان ما فرزند سوم مرا از دست بدهند و اهل آسمان و زمین و مرد و زن دل سوخته و هر غم زده مصیبت رسیده‏اى به دلیل از دست دادن وى گریه کند.[۴۰]

۲- اختصاص داشتن ساعت یازده به امام حسن عسکری (ع).

ساعت یازدهم: پیش از زردى آفتاب است به اندک زمانى تا وقت زرد شدن آن، و این ساعت منسوب است به امام حسن عسکرى (ع)‏.[۴۱]

۳- صحبت کردن امام به زبان های مختلف

ابو حمزه نصیر خادم گفت: بارها شنیدم که حضرت امام‏ حسن عسکرى (ع) با غلامان خود به زبان محلى آنها صحبت می کرد، بعضى رومى و برخى ترک و بعضى از صقالبه بودند من از این جریان در شگفت بودم با خود می گفتم: این شخص در مدینه متولد شده چگونه به این زبان ها آشنا است این جریان را به کسى نگفتم تا حضرت امام على النقى (ع) از دنیا رفت من این جریان را در دل با خود همیشه می گفتم روزى آن جناب روى به من نموده فرمود: خداوند پیشوا و امام را از بین سایر مردم ممتاز و برجسته می نماید و به او هر چیزى عنایت مى‏کند به همین جهت تمام زبان ها و نژادها و اتفاق ها را می داند اگر غیر از این باشد فرقى بین امام و سایر مردم نخواهد بود.[۴۲]

نقش نگین انگشتری امام حسن عسکری (ع)

نقش نگین انگشتری امام حسن (ع)  «سبحان من له مقالید السموات و الارض» بوده است.[۴۳]

سیره عملی امام حسن عسکری

جوانمردی اهل بیت (ع) تا آن اندازه بود که علاوه بر پیروان خود، حتی به محرومان و نیازمندان مخالف خود نیز کمک می کردند. محمّد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر (ع) گفته است: زمانی به تهی دستی مبتلا شدم و زندگی برایم بسیار سخت شد. در این حال بودم که روزی پدرم گفت: نزد حضرت عسکری (ع) برویم؛ زیرا مردم او را به جوانمردی و کرم توصیف می کنند. محمّد می گوید به پدرم گفتم: او را می شناسی؟ گفت: نه! راه که می رفتیم، پدرم گفت: کاش حضرت عسکری (ع) پانصدر درهم برای من بدهد تا دویست درهم آن را صرف پوشاک و دویست درهم را صرف پرداخت بدهی ها و صد درهم دیگر را هم برای مخارج زندگی به مصرف برسانیم. من هم با خودم گفتم: کاش سیصد درهم نیز به من می دادند تا صد درهم را برای پوشاک و صد درهم را برای مخارج زندگی و با صد درهم دیگر مرکبی تهیه می کردم! وقتی به حضور امام عسکری (ع)، رسیدیم، از پدرم پرسیدند چرا تاکنون نزد ما نیامده ای؟ پدرم عرض کرد با این وضع خجالت می کشیدم خدمت برسم محمد می گوید: وقتی خواستیم مرخص شویم، همان مقدار پول که آروزیش را داشتیم، حضرت به ما دادند… به پدرم که «واقفی» بود و امامت حضرت عسکری (ع) را قبول نداشت گفتم آیا دلیلی روشن تر از این برای امامت حضرت عسکری (ع)  می خواهی؟ علی بن ابراهیم گفت، این آیینی است که من به آن عادت کردم و مثل گذشته «واقفی» ماند، امّا امام (ع) با این حال، از بخشیدن مال به او خودداری نفرمود.[۴۴]

گاه، برخی به طمع پول بیشتر نزد امامان معصوم به دروغ، اظهار فقر و نداری می کردند، اما با این حال، معصومان (ع) آن ها را محروم نمی کردند. اسماعیل بن محمد عباسی گفته: روزی بر سر راه حضرت عسکری (ع) نشستم. چون آن حضرت نزدیک شدند، از جای خود برخاستم و از فقر و تنگ دستی خود، به آن حضرت شکایت کردم و حتی قسم خوردم که مالی ندارم. امام (ع) فرمودند: چرا به خدا قسم دروغ می خوری، در حالی که خبر دارم دویست دینار در فلان جا ذخیره کرده ای؟ آن گاه امام (ع) فرمودند: البته این را نگفتم که از دادن پول به تو خودداری کنم و به غلام خود فرمودند: صد دینار پول از دارایی ما به این شخص بده! سپس به من فرمودند: ولی هنگامی که نیاز به آن دویست دینار پیدا کردی، خودت از آن محروم خواهی شد. وقتی سراغ آن دویست دینار رفتم، دیدم پیش از من، فرزندم آن پول ها را برداشته و خرج کرده است.[۴۵]

سیرۀ اجتماعی امام حسن عسکری (ع)

محمد بن حمزه سروری می گوید: توسط ابو هاشم جعفری – که با هم دوست بودیم – نامه ای به محضر امام عسکری (ع) نوشته و درخواست کردم که آن حضرت دعا کند تا خداوند متعال در زندگی من گشایشی ایجاد بفرماید. وقتی که جواب را توسط ابوهاشم دریافت کردم، آن حضرت نوشته بود: ; پسر عمویت یحیی بن حمزه از دنیا رفت و مبلغ صد هزار درهم ارث باقی گذاشت که این درهم ها به تو ارث می رسد، پس خدا را سپاسگزاری کن و بر تو باد به میانه روی، و از اسراف بپرهیز که اسراف از رفتارهای شیطانی است.

بعد از چند روزی، پیکی از شهر حران آمده و اسنادی را مربوط به دارایی پسر عمویم به من تحویل داد. من با خواندن نامه ای که بین آن اسناد وجود داشت، متوجه شدم که پسرعمویم یحیی بن حمزه دقیقا همان روزی فوت کرده است که امام (ع) آن خبر را به من داد

به این ترتیب از تنگدستی و فقر رهایی یافته و بعد از ادای حقوق الهی و احسان به برادرهای دینی ام، طبق دستور امام (ع) زندگی خود را بر اساس میانه روی تنظیم نموده و از اسراف و ولخرجی پرهیز نمودم و به این ترتیب زندگی ام سامان یافت در حالی که در گذشته فردی مبذر و اسراف کار بودم.[۴۶]

رفتار امام حسن عسکری با خانواده و فرزندان

(در حال تکمیل است)

 

امام حسن عسکری (ع) و رسیدگی به محرومان

امام عسکری (ع) در طول ۲۸ سال عمر پربار خویش، علاوه بر این که در تداوم راه نبوت و امامت، نهایت تلاش خود را به کار گرفت و با تربیت شاگردان ممتاز و رهنمودهای خردمندانه خویش شایسته ترین خدمات را به امت اسلامی عرضه نمود، به عنوان امام امت و غم خوار ملت نیز از هیچ کوششی در راه رفع گرفتاری ها و مشکلات مسلمانان به ویژه شیعیان فرو گذاری نکرد. در ذیل به نمونه هایی از تلاش ها و عنایات آن حضرت در این زمینه اشاره می شود:

ابوهاشم جعفری، از شاگردان آن حضرت می گوید: روزی از فشار زندگی و فقر مادی به آن حضرت شکایت کردم. امام (ع) با تازیانه اش خطی بر روی زمین کشید و یک شمش طلا از آن بیرون آورد که در حدود پانصد اشرفی بود. سپس آن را به من داد و فرمود: «ای ابوهاشم! بگیر و ما را معذور دار». [۴۷]

از محمد بن على … روایت است که گفت: ما تنگدست شدیم، پدرم به من گفت: باىد نزد این مرد؛ یعنى ابو محمد (ع) برویم؛ زیرا او معروف به جود و بخشش است. به پدرم گفتم: او را مى‏شناسى؟ گفت: نه او را مى‏شناسم و نه هرگز او را دیده‏ام. می گوید: ما آهنگ او کردیم و هم چنان که در راه می رفتیم، پدرم به من گفت: چه اندازه نیازمندیم؟ اگر پانصد درهم به ما بدهد، دویست درهم آن براى پوشاک، و دویست درهمش براى خرید آرد[۴۸] و صد درهمش براى خرجى. محمد بن على می گوید: من هم پیش خود گفتم: کاش سیصد درهم نیز به من بدهد، صد درهمش را الاغى بخرم، و صد درهمش براى خرجى، و صد درهم براى پوشاک که (با آن الاغ و خرجى و پوشاک) به کوهستان بروم. می گوید: همین که به در خانه آن حضرت رسیدیم، غلام او بیرون آمده و گفت: على بن ابراهیم و محمد، پسرش، وارد شوند، چون وارد شدیم و سلام کردیم، به پدرم فرمود: اى على! چرا تا کنون نزد ما نیامدى؟ گفت: خجالت می کشیدم با این وضع (فقر و تنگدستی) نزد شما بیایم. وقتی از خانه‏اش بیرون آمدیم غلام آن حضرت نزد ما آمد، و کیسه‏اى به پدرم داد و گفت: این پانصد درهم است، دویست درهم براى پوشاک، دویست درهم براى آرد (یا بدهى)، دویست درهم براى خرجى، و به من نیز کیسه‏اى داده گفت: این سیصد درهم است، صد درهم آن را الاغ بخر، و صد درهم براى پوشاک، و صد درهم براى خرجى، و به سوى کوهستان مرو، و به سوراء برو (سوراء، شهرى در اطراف حلّه و محلى در بغداد است). او نیز به سوراء رفت و در آن جا زنى گرفت، و امروز دو هزار دینار عایدى دارد، با این حال، معتقد به مذهب واقفى‏ها است؛ (یعنى هفت امامى است) و می گوید: حضرت موسى بن جعفر (ع) نمرده و غایب است. محمد بن ابراهیم کردى می گوید: به او گفتم: واى به حال تو، آیا برهانى بر امامت روشن‏تر از این می خواهى؟ گفت: راست می گویى، ولى این عقیده‏ای است که ما بر آن رفته‏ایم (و مذهب خانوادگى ما است)!.[۴۹]

امام حسن عسکری (ع) و احترام به حقوق اجتماعی مؤمنان

(در حال تکمیل است)

 

امام حسن عسکری (ع) و توجه به پیروان

حسن بن محمّد قمى از مشایخ و پیران قم روایت کرده ‏است که حسین بن حسن، از نوادگان امام جعفر صادق (ع)، در قم زندگى می کرد و آشکارا به شرب خمر مى‏پرداخت. یک روز براى احتیاجى که داشت به در خانه «احمد بن اسحاق اشعرى» که وکیل امام حسن عسکری (ع) در قم بود، رفت، ولى احمد بن اسحاق به او اجازه ورود نداد، به ناچار با اندوه و ناراحتى به خانه خود برگشت.

احمد بن اسحاق آن سال عازم حج شد. همین که به سامراء رسید برای زیارت و ملاقات با امام حسن عسکرى (ع) اقدام نمود، ابتدا اجازه ورود خواست، اما امام (ع) بر خلاف انتظارش به او اجازه نداد. او منقلب شده و شروع به گریه‏ کردن کرد و بسیار زارى و تضرع نمود تا بالاخره اجازه ورود یافت، وقتى وارد شد عرض کرد: ای فرزند رسول خدا (ص)، چرا به من اجازه نفرمودید خدمتتان برسم، من که از شیعیان و ارادتمندان شما هستم.

آن حضرت فرمود: چون پسر عموى مرا از در خانه‏ات راندى. احمد گریه‏اش گرفت و قسم یاد کرد که اجازه ندادن من به این جهت بود که شاید او از شراب خوارى توبه کند. فرمود: راست می گوئى، ولى چاره‏اى نیست باید آنها را گرامى بدارید و احترام کنید. در هر حال مبادا ایشان را تحقیر کنید و اهانت نمایید؛ چون به ما خاندان اهل بیت (ع) انتساب دارند که در این صورت زیانکار خواهید بود.

وقتى احمد به قم برگشت، بزرگان به دیدن او آمدند. حسین نیز از کسانى بود که به دیدن احمد شتافت، اما همین که احمد او را دید از جاى جست و به استقبالش شتافت و اکرامش نمود و در صدر مجلس او را نشانید. دیدن این همه احترام برای حسین بى‏سابقه بود و آن را دور از انتظار شمرد. پرسید: چه شده که این قدر به من احترام می کنى؟ احمد جریان خود را با امام عسکرى (ع) توضیح داد.

همین که حسین این قضیه را شنید، از کار زشت خود پشیمان شد و توبه کرد، آن گاه به خانه برگشت و تمام شراب‏هایى که داشت به زمین ریخت و اسباب و وسایل شراب را شکست و از پرهیزکاران و صالحین و اشخاص با ورع گردید. او پیوسته ملازم مسجد بود و اعتکاف مى‏کرد و شب زنده‏دار بود، تا آن که رحلت نمود و نزدیک قبر حضرت معصومه (س) دفن شد.[۵۰]

این داستان، از یک سو نشانۀ توجه ویژه امام (ع) به شیعیان و پیروان خود است که کوچکترین خطاهای آنها را گوشزد می نماید تا آنان متنبه شده و در طریق اصلاح خود قدم بردارند و از سوی دیگر علامت مهربانی و عنابت خاص آن حضرت به فرزندان حضرت زهرا (س) است که با لطافتی خاص، زمینه توبه و پرهیزگاری آنان را فراهم می آورد.

سیرۀ سیاسی امام حسن عسکری (ع)

امام عسکرى (ع) علی رغم تمامى محدودیت ها و کنترل هایى که از طرف دستگاه خلافت به عمل مى‏آمد، یک سلسله فعالیت هاى سرّى سیاسى را رهبرى مى‏کرد که با گزینش شیوه‏هاى بسیار ظریف پنهان کارى، از چشم بیدار و مراقب جاسوسان دربار، بدور مى‏ماند. در این زمینه نمونه‏هاى فراوانى به چشم مى‏خورد که به دو مورد اشاره می شود:

۱ – «عثمان بن سعید عَمرى» که از نزدیک ترین و صمیمى‏ترین یاران امام بود، زیر پوشش روغن فروشى، فعالیت مى‏کرد. شیعیان و پیروان حضرت عسکرى (ع) اموال و وجوهى را که مى‏خواستند به امام تحویل دهند، به او مى‏رساندند و او آنها را در ظرف ها و مشک هاى روغن قرار داده و به حضور امام مى‏رساند.

۲ – «داود بن اسود»، خدمتگزار امام که مأمور هیزم کشى و گرم کردن حمام خانه حضرت عسکرى (ع) بود، مى‏گوید: امام عسکری به من فرمود: این چوب را بگیر و نزد «عثمان بن سعید» ببر و به او بده، من چوب را گرفته روانه شدم، در راه به یک نفر سقّا برخوردم، قاطر او راه مرا بست. سقا از من خواست حیوان را کنار بزنم. من چوب را بلند کرده و به قاطر زدم. چوب شکست، وقتى محل شکستگى آن را نگاه کردم، چشمم به نامه هایى افتاد که در داخل چوب بود! به سرعت چوب را زیر بغل گرفته و برگشتم در حالی که سقا مرا به باد فحش و ناسزا گرفت.

وقتى به در خانه امام رسیدم، «عیسى» خدمتگزار امام، کنار در به استقبالم آمد و گفت: آقا و سرورت مى‏گوید: چرا قاطر را زدى و چوب را شکستى؟ گفتم: نمى‏دانستم داخل چوب چیست؟ امام فرمود: چرا کارى مى‏کنى که مجبور به عذر خواهى شوى؟ مبادا بعد از این چنین کارى کنى، اگر شنیدى کسى به ما ناسزا هم مى‏گوید، راه خود را بگیر و برو و با او مشاجره نکن. ما در شهر بد و دیار بدى به سر مى‏بریم، تو فقط کار خود را بکن و بدان گزارش کارهایت به ما مى‏رسد.

این قضیه نشان مى‏دهد که امام، اسناد، نامه‏ها و نوشته هایى را که سرّى بوده، در میان چوب، جاسازى کرده و براى «عثمان بن سعید»، که شخص بسیار مورد اعتماد و رازدارى بوده، فرستاده است و این کار را به عهده مأمور حمام که کارش هیزم آوردن و چوب شکستن و امثال اینها بوده و طبعاً سؤ ظن کسى را جلب نمى‏کرده واگذار کرده است، ولى بر اثر بى احتیاطى او، نزدیک بوده این راز فاش شود![۵۱]

امام حسن عسکری (ع) و بنی عباس

(در حال تکمیل است)

 

خلفای عباسی معاصر امام حسن عسکری (ع)

امام عسکرى (ع) در مدت کوتاه امامت خویش با سه نفر از خلفاى عباسى که هر یک از دیگرى ستمکارتر بودند، معاصر بود، این سه تن عبارتند از:

۱ – المعتزّ بالله (۲۵۲ – ۲۵۵)

۲ – المهتدى الله (۲۵۵ – ۲۵۶)

۳ – المعتمد بالله (۲۵۶ – ۲۷۹)

خلفاى عباسى که روز نخست به نام طرفدارى از علویان و به عنوان گرفتن انتقام آنان از بنى امیه قیام کردند، آن چه را که قبلاً به مردم وعده داده بودند، نادیده گرفته و مانند خلفاى بنى امیه و بلکه بدتر از آنان ستمگرى و خود کامگى را آغاز کردند.

به کارنامه سیاه خلفاى عباسى که با امام عسکرى (ع) معاصر بودند، اشاره می شود:

۱- معتزّ

وى فرزند متوکل عباسى است که پس از برکنارى مستعین در سال ۲۵۲ زمام امور را به دست گرفت و راه پیشینیان را تعقیب کرد.

پس از قتل متوکل، ترکان بر امور کشور مسلط شدند و به جاى این که خلیفه فرمانده آنان باشد، خلیفه را به زیر فرمان خود در آوردند، به گونه‏اى که اگر خلیفه به خواسته‏هاى آنان تن نمى‏داد، نقشه برکنارى یا قتل او را مى‏کشیدند. داستانى که ذکر می شود گواه این معنا است:

روزى «معتز» گروهى از همفکران و محرمان اسرار خود را در مجلسى گرد آورد سپس ستاره‏شناسى را احضار کردند تا مدت خلافت وى را تعیین کند. در این موقع ظریفى که در مجلس بود، گفت: من بیش از ستاره شناس، از مدت خلافت و عمر او آگاهم. آن گاه نظریه خود را چنین بیان کرد: تا روزى که ترکان هوادار خلیفه هستند و دوام حکومت او را بخواهند، او بر مسند خلافت مستقر خواهد بود و روزى که مورد خشم آنان قرار گیرد و علاقه آنان از او قطع شود، آن روز پایان حکومت او خواهد بود.

بر اثر نفوذ و تسلط ترکان در دربار خلافت، وضع به گونه‏اى بود که خلیفه یک مقام تشریفاتى بیش نبود و رتق و فتق امور عملاً در دست ترکان قرار داشت.

روزى گروهى از ترکان وارد قصر معتز شدند و او را کشان کشان به اتاقى بردند، آن گاه او را با چوب و چماق کتک زده و پیراهنش را سوزاندند و او را در حیاط قصر زیر آفتاب نگه داشتند. آفتاب آن روز به قدرى گرم بود که زمین مانند تنور داغ بود و هیچ کس نمى‏توانست دو پاى خود را بر روز زمین بگذارد و ناچار بود به اصطلاح پا به پا شود. در این موقع ترکان او را از مقام خلافت خلع کردند و گروهى را بر این خلع گواه گرفتند. سپس به منظور قتل خلیفه معزول تصمیم گرفتند او را به یک نفر بسپارند تا در اثر گرسنگى و تشنگى و شکنجه‏هاى فراوان به زندگى او خاتمه دهد. بدین گونه خلیفه را در حالى که نیمه جانى در بدن داشت، در سردابى جا دادند و درب سرداب را با خشت و گچ مسدود کردند و معتز به همان حالت زنده به گور شد.[۵۲]

۲ – مهتدى

«مهتدى»، دومین خلیفه معاصر امام یازدهم، و چهاردهمین خلیفه عباسى بود که پس از قتل برادرش «معتز» در سال ۲۵۵ هـ بر مسند خلافت تکیه زد.

مهتدى نیز بسان برادر، استقلالى در کارها نداشت و پیوسته بازیچه دست ترکان دربار عباسى بود. مهتدى، در قیاس با دیگر خلفاى عباسى، فردى معتدل بود، و از نظر اخلاق و رفتار بى شباهت به «عمر بن عبدالعزیز» در میان خلفاى بنى امیه نبود. او گاهى مى‏گفت: در میان خلفاى اموى حداقل یک فرد پاکدامن (عمر بن عبدالعزیز) وجود داشت، براى ما بسیار شرم آور است که در میان خلفاى عباسى کسى شبیه و مانند او نباشد؛ ازین رو او نیز همچون عمر بن عبدالعزیز تا حدودى به شکایات مردم رسیدگى مى‏کرد و در غذا و لباس و امور اقتصادى میانه روى را رعایت مى‏نمود. او پس از رسیدن به خلافت، دربار را از مظاهر تشریفات و اشرافی گرى پاکسازى و بساط می گسارى را جمع کرد. مورخان در این زمینه داد سخن داده او را به این مناسبت ستوده‏اند.

البته به نظر مى‏رسد که انگیزه مهتدى در این حرکت، ملاحظات اجتماعى و سیاسى بوده است. او این معنا را درک مى‏کرد که در جامعه اسلامى افرادى به مراتب از او بهتر و آگاهتر و شایسته‏تر وجود دارند و با وجود چنین شخصیت هایى او باید زمام کار مسلمانان را به آنان بسپارد و خود از صحنه سیاست و زمامدارى کنار برود و با این ژست­ها مى‏خواست پایگاه مردمى پیدا کند، وگرنه شخصى که به قول برخى از مورخان، روزها روزه مى‏گرفت و با نان و سرکه و نمک افطار مى‏کرد، باید آن چنان هوس­هاى نفسانى خویش را سرکوب کرده باشد که خلافت را به چیزى نخرد، در صورتى که مى‏بینیم او تا آخرین لحظه عمر و تا روزى که مانند برادر خود معتز کشته شد، بر مسند خلافت تکیه زده بود. تاریخ از این زمامداران زیاد دیده و بسیار بعید است که این نوع کارها انگیزه الهى داشته باشد. روشن ترین گواه بر دنیاطلبى و طغیانگرى مهتدى این است که وى امام عسکرى را به زندان فرستاد و در دوران حکومت او تا شبى که کشته شد امام در زندان به سر مى‏برد و حتى تصمیم داشت امام را به قتل برساند.[۵۳]

۳ – معتمد

سومین خلیفه معاصر امام عسکرى (ع) معتمد عباسى است. چهار سال از دوران امامت حضرت عسکرى (ع) در دوران حکومت او سپرى شده است.

معتمد در سال ۲۲۹ متولد شد و در سال ۲۵۶ به وسیله ترکان به خلافت رسید و در سال ۲۷۹ در گذشت.

اگر مورخان درباره مهتدى (پسر عموى معتمد)  مطالبى تمجیدآمیز نوشته و تا حدى او را ستوده‏اند، در مقابل، در بیان فساد اخلاق معتمد داد سخن داده‏اند و اتفاق نظر دارند که او شیفته عیاشى و خوشگذرانى بود و آنچه براى او مطرح نبود کار و گرفتاری هاى مردم بود. از این جهت مردم نیز از او روى گردان بودند و چشم امید به برادر او «موفق» (طلحه) دوخته بودند؛ زیرا به علت آن که او به شدت در فساد اخلاق و شهوات غوطه ور شده بود، برادرش «موفق» زمام امور را به دست گرفته بود.

مورخان در باب اقتدار «موفق» در عصر معتمد مى‏نویسند: گرچه زمام خلافت به ظاهر در دست «معتمد» بود، اما در واقع گرداننده خلافت «موفق» بود و براى معتمد از خلافت نامى بیش نبود.[۵۴]

امام حسن عسکری (ع) و فرقه ها انحرافی

واقفیه فرقه ای بودند که به هفت امام اعتقاد داشتند و امامت امامان بعد از امام کاظم (ع) را قبول نداشتند. غلات گروه دیگری از کژاندیشان و تندروها بودند که امامان را بیش از حد خود بالا می بردند، و در فکر و روش بر خلاف امامان (ع) حرکت می کردند. امام حسن (ع) با آنان برخورد شدید نمود، آنها را از خود طرد کرد، و شیعیان را از هرگونه گرایش و تمایل به آنها برحذر داشت، و با کمال صراحت از آنها بیزاری جست، در این رهگذر به دو حدیث اشاره می کنیم.

یکی از شیعیان که در قسمت غرب ایران [کرمانشاه و اطراف آن] می زیست برای امام حسن (ع) در ضمن نامه ای چنین نوشت: «نظر شما درباره واقفیه چیست؟ آیا آنها را از خود می دانید، یا از آنها بیزاری می جویید»؟

امام حسن (ع) در پاسخ او چنین نوشت: «آیا نسبت به عمویت (که از واقفیه است) ترحم می کنی؟ خدا او را رحمت نکند، از او بیزاری بجوی. من در پیشگاه خدا از گروه واقفیه بیزارم. آنها را به دوستی نگیر. از بیمارانشان عیادت نکن، و در تشییع جنازه آنها شرکت منمای، هرگز بر جنازه آنها نماز نخوان.[۵۵]

و در سرزنش غلات و تندروها در ضمن نامه ای نوشت: «من شما را افرادی افراطی می دانم که در پیشگاه خدا، دسته جدا کرده اید و در نتیجه در خسران و هلاکت افتاده اید. هلاکت و عذاب از آن کسی است که از اطاعت خداوند سرپیچی کند و نصیحت اولیای خدا را نپذیرد، با این که خداوند به شما فرمان داده که از خدا و رسول و اولی الامر، اطاعت کنید.[۵۶]

از محمّد بن احمد انصارى روایت شده که گفت: گروهى از مفوّضه و مقصره، کامل بن ابراهیم مدائنى را نزد امام  حسن عسکرى (ع) فرستادند تا با آن حضرت درباره امر مفوّضه مناظره و مباحثه کند، کامل می گوید: من با خودم گفتم: از امام عسکرى می پرسم: کسى داخل بهشت نمی شود مگر این که معرفت او نظیر معرفت من و مقاله او چون مقاله من باشد. وقتى که نزد امام عسکرى رفتم دیدم لباس هاى سفید و نازکى پوشیده. با خودم گفتم: ولى و حجت خدا لباس نازک مى‏پوشد و به ما دستور می دهد که برادران دینى خود را یارى کنیم و از پوشیدن این گونه لباس ها خوددارى نمائیم؟

امام عسکرى در حالى که لبخند می زد آستین هاى خود را بالا زد، من دیدم پلاس سیاهى که زبر و خشن بود زیر لباس هاى خود پوشیده به من فرمود: این پلاس سیاه را براى خدا و این لباس نازک را براى شما پوشیده‏ام، من خجل شدم و نزدیک دربى که پرده آن افتاده بود نشستم، باد آمد و یک طرف آن پرده را رد کرد، ناگاه جوان چهارساله یا نظیر چهار ساله‏اى را دیدم که گویا: یک پاره ماه بود، آن آقازاده به من فرمود: اى کامل بن ابراهیم! من از این معجزه به خود لرزیدم و خدا به من الهام کرد که گفتم: لبّیک اى مولاى من، فرمود: نزد ولى و حجت خدا آمدى تا پرسش کنى غیر از آن کسى که مثل تو معرفت پیدا کند و قائل به قول تو شود داخل بهشت نخواهد شد؟

گفتم: آرى به خدا قسم، فرمود: پس بنابراین یک عده کمى داخل بهشت خواهند شد؟.

به خدا قسم گروهى داخل بهشت می شوند که آنان را حقیه می گویند گفتم: اى مولاى من آنان کیانند؟ فرمود: گروهى هستند دوستدار على (ع) که به حق آن حضرت قسم می خورند ولى عظمت حق و فضیلت على را نمی دانند. پس آن حضرت به قدر یک ساعت ساکت شد، بعد از آن به من فرمود: تو آمدى که از مقاله مفوّضه بپرسى، مفوّضه دروغ می گویند، بلکه دل هاى ما جایگاه خدا هستند، موقعى که خدا بخواهد ما هم می خواهیم، معناى این آیه‏اى که خدا می فرماید: شما چیزى را نمى‏خواهید مگر این که خدا بخواهد همین است.

بعد از آن پرده افتاد من نتوانستم پرده را رد کنم، امام حسن عسکرى (ع) درحالى‏ که لبخند می زد به من توجهى کرد و فرمود: اى کامل براى چه نشستى در صورتى که حجت بعد از من حاجت تو را روا کرد؟ من بلند شده از حضور آن حضرت مرخص شدم و بعد از آن امام زمان را ندیدم. ابو نعیم می گوید: من کامل بن ابراهیم را دیدم و راجع به این روایت از او پرسیدم او براى من این حدیث را نقل کرد.[۵۷]

سیره فرهنگی امام حسن عسکری (ع)

حمایت ائمه اطهار (ع)  از دانشمندان راستین و متفکران متعهد، در گسترش فرهنگ غنی و مترقی اهل بیت (ع) نقش مهمی داشت.

امام عسکری (ع ) با قدردانی از چهره های فرهنگی شیعه، جرقه امید را در دل دانشوران و دانش دوستان پدید می آورد و آنان را برای تلاش هر چه بیشتر در راه گسترش فرهنگ شیعه امیدوارتر می ساخت.

ابوهاشم جعفری از یاران راستین امام عسکری (ع) و از نوادگان جعفر طیار (ع)  می گوید: روزی کتاب «یوم و لیله » از تألیفات یونس بن عبدالرحمن را به حضرت امام حسن عسکری (ع)  عرضه کردم. حضرت آن را مطالعه نموده و پرسید این کتاب تألیف کیست؟

گفتم: این از آثار یونس بن عبدالرحمن از منتسبین به آل یقطین است. امام (ع)  فرمود: «اعطاه الله بکل حرف نورا یوم القیامه، خداوند در مقابل هر حرف که در این کتاب نوشته،] نوری برای او در قیامت عطا فرماید.[۵۸]

همچنین امام عسکری (ع) در نامه ای به علی بن بابویه قمی – از دانشمندان برجسته شیعه در قم به نحو شایسته ای او را می ستاید. در بخشی از آن نامه آمده است: ای بزرگ مرد و مورد اعتماد و فقیه شیعیان من، ابوالحسن علی بن حسین قمی  خداوند متعال تو را بر اموری که مورد رضای او است موفق بگرداند و برای تو فرزندان صالح و شایسته عطا فرماید. ای مرد دانشمند و مورد اطمینان من، ابالحسن! صبرکن و شیعه مرا به صبر فرمان ده، همانا زمین از آن خداست که بندگانش را وارث آن می سازد. و سرانجام نیکو برای پرهیزگاران است و سلام و رحمت خدا و برکات او بر تو و بر همه شیعیانم باد.[۵۹]

علم امام حسن عسکری(ع)

على بن محمد نوفلى از امام عسکرى (ع) می گوید: از آن حضرت شنیدم مى‏فرمود: اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف است، آصف یک حرف داشت و به زبان آورد و زمین میان او تا سبأ (در یمن) را شکافت و تخت بلقیس را در بر گرفت و به سلیمان (ع) رسانید و سپس در کمتر از چشم به هم زدن باز شد و به حال خود برگشت، هفتاد و دو حرف آن نزد ما است و یک حرف مخصوص خدا است که در علم غیب آن را ویژه خود ساخته است.[۶۰]

امام حسن عسکری (ع) مرجع پاسخگویی

ابو عون‏ ابرش‏ خویشاوند نجاح‏ بن‏ سلمه‏ نامه‏اى‏ براى‏ امام حسن عسکری نوشت‏ که‏ مردم‏ این‏ کار شما را نپسندیدند که‏ در پشت‏ جنازه‏ پدرتان‏ حضرت‏ ابو الحسن‏ گریبان‏ پاره کردید. امام (ع) در جواب او فرمود: نادان این کار به تو مربوط نیست. حضرت موسى بر برادر خود هارون گریبان چاک زد. بعضى از مردم با ایمان متولّد مى شوند و زندگى را با همین عقیده به پایان می رسانند و در حال ایمان از دنیا می روند برخى نیز کافر متولد می شوند و با کفر زندگى می کنند و کافر از دنیا می روند. بعضی دیگر با ایمان متولد می شوند و با همین عقیده زندگى می کنند ولى کافر از دنیا می روند تو نیز از آنهائى هستى که کافر از دنیا خواهى رفت و دیوانه خواهى شد.

قبل از مرگ، پسرش او را در خانه نگهدارى می کرد تا مبادا مردم او را ببینند چون مبتلا به وسوسه و بى‏عقلى شده بود و حرف هاى یاوه می گفت و بر معتقدین به امامت و شیعه مذهب پیوسته ایراد تراشى می کرد بالاخره عقیده‏اى که داشت آشکار کرد.[۶۱]

یوسف‏ بن‏ محمد بن‏ زیاد و على‏ بن‏ محمد بن‏ سیار روایت‏ کرده‏ که‏ عده ای به‏ امام‏ حسن‏ عسکرى‏ (ع‏) گفتند: گروهى‏ بر این‏ گمانند که‏ هاروت‏ و ماروت‏ دو فرشته‏اند که‏ وقتى‏ عصیان‏ بنى‏ آدم‏ فزونى‏ گرفت‏، فرشتگان‏ آنها را برگزیدند و خداوند آنها را با فرشته‏ دیگرى‏ به‏ دنیا فرستاد و آن‏ دو «زهره» را تحریک کرده‏ مى‏خواستند با او زنا کنند و شراب‏ نوشیدند و قتل‏ نفسى‏ را که‏ حرام‏ است‏ مرتکب‏ شدند و این که‏ خداوند آنان‏ را در بابل‏، عذاب‏ مى‏دهد و ساحران‏، سحر از ایشان‏ مى‏آموزند و خداوند آن‏ زن‏ را به‏ صورت‏ همین‏ ستاره‏ زهره، مسخ‏ کرده‏ است‏. حضرت‏ (ع‏) فرمود: پناه‏ بر خدا فرشتگان‏ از هر کفر و کار زشتى‏ به‏ لطف‏ خداوند، معصوم هستند و هم‏ او درباره‏ آنها مى‏فرماید: در آنچه امر فرموده مخالفت نکرده و آنچه امر شوند انجام می دهند.[۶۲] و فرمود: مال خداست هر که در آسمان و زمین است، کسانى که نزد خدا هستند از عبادت او تکبر نمى‏کنند و خسته نمى‏شوند [۶۳] و در مورد ملائکه فرمود: « که در سخن به خدا سبقت نمى گیرند و به دستور خدا عمل مى‏کنند»[۶۴] و در ادامه فرمود: خداوند ملائکه را براى آن به زمین نمى‏فرستد که خود امام و حاکم باشند بلکه نزد پیامبران خدا فرستاده شده‏اند تا رسالت پروردگارشان را به آنان، ابلاغ نمایند. سؤال کننده‏اى ‏پرسید: بنابراین ابلیس، فرشته نبوده است.[۶۵]

فرمود: خیر او از جن بود آیا نشنیدى که خداوند متعال مى‏فرماید: سجده کردند مگر ابلیس که از طائفه جن بود‏.[۶۶]

داود بن قاسم جعفرى مى‏گوید: مردى از اهل قم از امام حسن عسکرى (ع) در مورد آیه: إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ[۶۷]‏ پرسید و من حاضر بودم.

حضرت فرمود: یوسف ندزدید، بلکه حضرت کمربندى داشت که از ابراهیم (ع) به ارث رسیده بود و هر کس این کمربند را مى‏دزدید غلام مى‏گشت، به این صورت که هر وقت آن را کسى مى‏دزدید جبرئیل فرود مى‏آمد و خبر مى‏داد و کمربند از او گرفته مى‏شد و به بندگى در مى‏آمد.

این کمربند نزد ساره دختر اسحاق بن ابراهیم  و سمیّه مادر اسحاق بود و این ساره، یوسف را دوست مى‏داشت و مى‏خواست براى خود فرزند قرار دهد از این رو کمربند را برداشت و به کمر یوسف بست. پیراهنش را روى آن کشید بعد به یعقوب گفت: کمربند دزدیده شده.

پس جبرئیل آمد و گفت: اى یعقوب! کمربند نزد یوسف است. ولى کار ساره را نگفت و این خواست خداوند بود. یعقوب برخاست و یوسف را تفتیش کرد و او در این هنگام نوجوان بود و کمربند را پیدا کرد. ساره دختر اسحاق گفت: یوسف آن را از من دزدیده پس من سزاوارترم به او.

یعقوب به او گفت: یوسف غلام توست به شرط این که او را نفروشى و به کسى نبخشى. ساره گفت: من قبول مى‏کنم به شرط این که او را از من نگیرى و السّاعه او را آزاد مى‏کنم. پس یعقوب یوسف را به او داد و او هم یوسف را آزاد کرد. به این خاطر، برادران یوسف گفتند: اگر او اکنون دزدى کرد، برادرش هم قبلا دزدى کرده بود! ابو هاشم مى‏گوید: در این مورد فکر مى‏کردم و از این کار تعجب مى‏نمودم؛ چون «یعقوب» خیلى به «یوسف» نزدیک بود و در فراق او غمگین شد و چشمانش گریست تا این که کور شد. در حالى که مسافت کم بود. در این هنگام امام حسن عسکرى (ع) رو به من کرد و فرمود: اى ابو هاشم! از آنچه در فکرت مى‏گذرد به خدا پناه ببر؛ چون اگر خدا مى‏خواست پرده‏هاى میان یعقوب و یوسف را برمى‏داشت که یک دیگر را ببینند ولى هدفى داشت و کسى به آن نمى‏رسید مگر این که این گونه باشد، پس خدا است که دوستان خود را برمى‏گزیند.[۶۸]

على‏ بن‏ حسن‏ بن‏ شاپور گفت‏: در زمان‏ حضرت‏ عسکرى‏ (ع) قحط سالى‏ شد خلیفه‏ دستور داد وزیر دربار و تمام‏ اهل‏ مملکت‏ براى‏ نماز استسقاء به صحرا بروند سه‏ روز پشت‏ سر هم‏ رفتند به مصلّى‏ و دعا کردند، امّا باران‏ نیامد.

روز چهارم جاثلیق عالم نصارى با نصرانیان و رهبانان به صحرا رفتند در میان آنها راهبى بود همین که دست خود را به دعا برداشت آسمان شروع کرد به باریدن مردم به شک افتادند و در شگفت شده تمایل به دین نصارى پیدا کردند.

خلیفه از پى امام حسن عسکرى (ع) فرستاد آن وقت زندانى بود بعد از این که از زندان خارجش کرد گفت به فریاد امت جدت برس که دارند از دست می روند فرمود من فردا به صحرا خواهم رفت و شک و تردید را ان شاء اللَّه از میان برمی دارم.

روز سوم جاثلیق با رهبانان خارج شد حضرت امام حسن (ع) نیز با گروهى از اصحاب بیرون آمد همین که دید راهب دست خود را بلند کرده به یکى از غلامان خویش فرمود دست راست او را بگیر و آنچه بین انگشتان خود پنهان کرده خارج کن غلام دستور را انجام داد از بین دو انگشت سبابه او استخوانى سیاه بیرون آورد حضرت امام حسن (ع) آن را در دست گرفت آن گاه فرمود حالا تقاضاى باران کن دعا کرد و طلب باران نمود آسمان که قبلا ابرى بود صاف شد و خورشید بیرون آمد.

خلیفه گفت این استخوان چیست؟ امام (ع) فرمود این مرد به قبر یکى از انبیاء گذشت این استخوان به دست او آمد استخوان پیامبرى را نمی گشایند مگر این که باران به شدت مى‏بارد.[۶۹]

ابو القاسم هروى مى‏گوید: نامه‏اى به امام حسن عسکرى (ع) نوشتم. و خبر دادم که دوستان شما اختلاف دارند. و از او خواستم تا دلیلى را ارائه دهد.

حضرت در پاسخ چنین مرقوم فرمود: خداوند متعال عاقل را مخاطب قرار مى‏دهد. و هیچ کس نمى‏تواند به اندازه خاتم پیامبران و سیّد مرسلین (ص) دلیل بیاورد و برهان اقامه کند. با وصف حال، او را- نعوذ باللَّه- ساحر، کاهن و دروغ­گو قلمداد نمودند. و هر کس طالب هدایت باشد، هدایت مى‏شود الّا این که اکثر مردم با دلایل و معجزات، آرام مى‏گیرند. و در این مورد، اگر خداوند به ما اجازه دهد، سخن مى‏گوییم و اگر مانع شود، ساکت مى‏شویم.

اگر خداوند مایل بود که حقّ ما ظاهر نشود، پیامبران را براى بشارت و بیم دادن ارسال نمى‏فرمود تا چه در حال ضعف و چه در حال قدرت، حق را اعلان نمایند و همیشه حق بگویند. تا این که خداوند کارش را به انجام رساند و حکمش را نافذ گرداند. و مردم چند گونه‏اند:

الف- برخى از مردم آگاه هستند و در راه نجات و رستگارى، قدم برمى‏دارند، به حق تمسک مى‏جویند، به جاى استوارى چسبیده‏اند، شک و تردیدى به خود راه نمى‏دهند و پناهگاهى جز ما نمى‏شناسند.

ب- و برخى دیگر، حق را از اهلش نمى‏گیرند و مانند کسى هستند که تلاطم دریا او را به این سو و آن سو مى‏برد. و هر وقت موج آرام گیرد و او نیز آرام مى‏شود (و از خود استقلالى ندارد).

ج- عده‏اى دیگر، کسانى هستند که شیطان بر آنها غلبه کرده و کار آنها رد کردن اهل حقّ است. و به وسیله باطل، حقیقت را دفع مى‏کنند. و این به خاطر حسادتى است که دارند. پس چپ و راست را رها کن. ما مانند چوپان هستیم که هر وقت بخواهد، گوسفندانش را گرد آورده با کمتر کوششى این کار را مى‏کند.

اما آن چه از اختلاف دوستان ما گفتى، بعد از این که پدرم به من وصیت کرد و من بزرگترین فرزندان او هستم، دیگر شک و شبهه‏اى باقى نخواهد ماند. و هر کس در مسند حکم، بنشیند و حال مردم را بهتر رعایت کند، او اولى به این کار است. و تو هم اسرار ما را فاش نکن. و دنبال ریاست نرو که این دو کار، مایه هلاکت هستند.[۷۰]

امام حسن و تربیت شاگردان شایسته

امام حسن عسکری (ع) همانند سایر امامان معصوم شیعه (ع) در زمینه تربیت شاگرد اهتمام خاصی داشت. آن حضرت شیعیان مخلص و انسان های شایسته و با استعداد را برای تبلیغ معارف عالی اسلام و نشر و گسترش فرهنگ امامت که امتداد رسالت الهی است انتخاب کرده و تربیت می نمود و آنان را برای مقابله با هجمه های فرهنگی مخالفین و مناظرات علمی و گسترش احادیث اهل بیت (ع) آماده می کرد.

شیعیان فداکار هم با شور و اشتیاق تمام در اطراف محور امامت گرد آمده، زمینه رشد علمی و تعالی معنوی خویش را فراهم می ساختند. آنان به صورت شفاهی و کتبی، راه های حل مشکلات فرهنگی، روحی و معنوی خود را از سرچشمه علم و دانش فرا گرفته و در اقصا نقاط ممالک اسلامی منتشر می کردند

شیخ طوسی (ره) نام ۱۰۳ نفر از اصحاب و شاگردان آن حضرت را ثبت نموده است،و بعضی از نویسندگان معاصر نام ۲۶۳ نفر از یاران و شاگردان آن حضرت را یاد کرده اند.

در این جا نام چند تن از مشاهیر و بزرگان آنان را ذکر می شود:

۱- احمد بن اسحاق قمی: او علاوه بر امام عسکری (ع) با سه تن دیگر از امامان معصوم (ع) نیز همنشین بوده است و از یاران راستین امام جواد، امام هادی و امام عسکری، حضرت مهدی (ع)به شمار می آید. او محدثی جلیل القدر، فقیهی پرهیزگار و نماینده و مورد اعتماد امام عسکری (ع) در شهر قم بود. بارها برای تحصیل دانش و کسب فیض از محضر ائمه هدی (ع) به سامراء و حجاز مسافرت نمود. همچنان که قبلا گذشت، امام عسکری (ع) هنگامی که فرزند بزرگوارش حضرت مهدی (ع) را به احمد بن اسحاق معرفی کرد، خطاب به وی فرمود: «ای احمد بن اسحاق! اگر در نزد خداوند متعال و ائمه اطهار (ع) مقامی والا نداشتی، فرزندم را به تو نشان نمی دادم.

۲- احمد بن ادریس قمی: وی توفیق شرفیابی به محضر امام حسن عسکری (ع) را داشته و از منبع جوشان امامت جرعه ها نوشیده است. ابوالعباس نجاشی، شخصیت شناس نامی شیعه می گوید: احمد بن ادریس قمی فقیهی موثق و صاحب احادیث بسیار و روایات صحیح می باشد.

۳- ابراهیم بن ابی حفص: نجاشی در مورد وی می نویسد: او که یکی از یاران سال خورده امام عسکری (ع) بود، شخصی مورد اطمینان و معروف نزد امام و شیعیان بود و کتاب «الرد علی الغالیه » را تألیف نمود.

۴- حسن بن سکیب مروزی: دانشمندی متکلّم و پدید آورنده کتاب های متعدد و ساکن سمرقند بود. او در ردیف یاران امام عسکری (ع) قرار دارد.

۵- حفص بن عمرو العمری: مورد توجه ویژه امام یازدهم بوده و حضرت عسکری (ع)در مورد وی توقیعی صادر فرموده است.

۶- سید عبدالعظیم حسنی: نسب این دانشمند بزرگوار به امام مجتبی (ع) می رسد. او دانشمندی فقیه، پارسا و مبارز بود. وی در منطقه ری در میان شیعیان از آوازه و شهرت نیکی برخوردار بود، ولی بنا به ضرورت زمان سعی می کرد تلاش های خود را مخفیانه انجام دهد. امروزه مزار او در شهر ری مطاف هزاران شیعه مشتاق اهل بیت (ع)است.

۷- سعد بن عبدالله قمی: از بزرگان شیعیان قم و صاحب تألیفات فراوان و محدث و فقیه بود.

۸- فضل بن شاذان: یکی دیگر از شاگردان پرتلاش مکتب ائمه هدی (ع) به ویژه امام عسکری (ع) بود. پیشوای یازدهم تألیفات وی را تأیید نموده و در مورد برخی از احادیث او نوشته است: «صحیح است و شایسته است بدان عمل شود». امام عسکری (ع)در مورد فضل بن شاذان فرمود: «من بر مردم خراسان غبطه می خورم که فضل بن شاذان در میان آن ها است».

۹- ابوعمرو عثمان بن سعید عمری: این شاگرد مکتب اهل بیت (ع) آن چنان مورد عنایت حضرت عسکری (ع)بود که امام علاقه خویش را به وی این گونه ابراز نمود: «این ابو عمرو مردی است مورد اطمینان و امین در زندگی و مرگ. او مورد اعتماد من است. آنچه به شما گفت، از جانب من می گوید و آنچه به شما رساند، از جانب من رسانده است». عثمان بن سعید اولین نائب خاص حضرت مهدی (ع)بود و فرزندش محمد بن عثمان دومین نائب آن حضرت در دوران غیبت صغری می باشد.

۱۰- محمد عمری، فرزند عثمان بن سعید: او نیز همچون پدرش محرم اسرار پیشوای یازدهم بود. هنگام رحلت پدرش، از جانب حضرت مهدی (ع) توقیعی به عنوان تسلیت به وی صادر شد. در بخشی از آن آمده بود: «خداوند تو را پاداش فراوان دهد و صبر نیکو در مصیبت او به تو عطا فرماید. تو مصیبت زده شدی و ما نیز مصیبت زده شدیم. پس از فراق او، تو و ما تنها ماندیم. پس خداوند فرزندی چون تو به او عطا فرموده که پس از وی جانشین او باشی و به کاری که او می کرد بپردازی.[۷۱]

امام حسن عسکری (ع) و نوشتن کتاب

حضرت عسکری (ع) علاوه بر تربیت شاگردان و تشویق نویسندگان، خود نیز دست به قلم برده و کتب و نامه های فراوانی را برای توسعه علم و دانش و هدایت و راهنمایی جامعه از خود به یادگار گذاشته است که به نمونه هایی اشاره می شود:

یک. تفسیر القرآن که حسن بن خالد برادر محمد بن خالد آن را نقل کرده است. قابل یادآوری است که امروزه کتابی با عنوان «تفسیر الامام العسکری (ع) » موجود است که عالمان رجال و حدیث بر آن نقدها دارند و آن را غیر از نوشته اصلی می دانند.[۷۲]

دو. کتاب «المنقبه» که مشتمل بر بسیاری از احکام و مسائل حلال و حرام است. [۷۳]

سه. نامه های فراوان.

حضرت برای گسترش فرهنگ تشیع، توسعه علم و دانش، و هدایت و سازندگی، نامه های فراوانی به آن شهرها نوشته است، مانند: نامه آن حضرت به شیعیان قم و آوه که متن آن در کتاب ها مضبوط است،(۲۰) و نامه های فراوان حضرت به مردم مدینه،(۲۱) و نامه ای که امام به «ابن بابویه» نوشته، و نامه مفصلی که حضرت خطاب به «اسحاق بن اسماعیل» و شیعیان نیشابور نوشته است.[۷۴]

مناظرات امام حسن عسکری (ع)

(در حال تکمیل است)

 

امام حسن عسکری (ع) و تناقض قرآن

اسحاق کندى که از فیلسوف‏هاى زمان خود بود. وی بى‏آنکه کسى را متوجه نماید، شروع به نوشتن کتابى به نام تناقض القرآن نمود و مدت ها مشغول نوشتن آن بود.

یکى از شاگردان او خدمت امام حسن عسکرى (ع) رسید. حضرت عسکرى (ع) فرمودند: یک مرد توانا میان شما وجود ندارد که استادت را از سرگرم شدن به قرآن باز دارد؟ او گفت ما از شاگردان این مرد هستیم چطور مى‏توانیم در این مورد یا کار دیگرى بر او اعتراض نمائیم ؟! امام (ع) فرمودند: مى‏توانى آنچه به تو مى‏آموزم به او برسانى؟ جواب داد آرى. فرمود: مى‏روى پیش او خیلى به او محبت مى‏کنى و در کارى که اشتغال دارد به او کمک خواهى کرد. وقتى بتو انس گرفت و با او نزدیک شدى، مى‏گوئى یک سؤال برایم پیش آمده اگر اجازه مى‏دهى بپرسم؟ او خواهد گفت سؤالت را بکن.

به او بگو گمان کرده‏اى اگر قرآن پیش تو بیاید و بگوید منظورم از این سخن غیر آن چیزى است که تو گمان کرده‏اى (و با خود خیال مى‏کنى متناقض است)، او در جواب تو خواهد گفت ممکن است؛ زیرا مرد فهمیده‏اى است وقتى بشنود مى‏پذیرد.

وقتى این کار را کردى بگو شاید غیر آنچه تو خیال کرده‏اى از سخن خود خواسته باشد در این صورت تو کلام او را در غیر معناى مراد متکلم معنا کرده‏اى.

شاگرد پیش استاد کندى رفت و خیلى به او محبت نمود تا بالاخره این سؤال را کرد. مرد کندى گفت باز حرف خود را برایم تکرار کن. براى مرتبه دوم گفت. استاد کندى به فکر فرو رفت و فهمید چنین چیزى در لغت امکان دارد و جایز است.[۷۵]

امام حسن عسکری (ع) و علم خدا

ابو هاشم گفت: محمّد بن صالح از این آیه پرسید یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ[۷۶] فرمود آیا مى‏شود محو کرد و از بین برد مگر چیزى که بوده و آیا اثبات می نماید جز چیزى را که نبوده. من با خود گفتم این بر خلاف گفتار هشام بن حکم است که می گوید خداوند چیزى را نمی داند مگر بعد از به وجود آمدنش. ناگهان امام (ع) نگاهى بمن نموده فرمود خداوند برتر و بزرگ‏تر است و عالم است به اشیاء قبل از به وجود آمد نشان. گفتم گواهى می دهم که شما حجت خدا هستید.[۷۷]

مخلوق‏ بودن‏ قرآن‏ کریم‏ در کلام امام حسن عسکری (ع)

ابو هاشم مى‏گوید: سوالی به ذهنم خطور کرد که آیا قران مخلوق است یا نه؟ در جواب ایشان، امام فرمودند: خداوند خالق هرچیزی است و هر چیز غیر از خداوند مخلوق است‏ ‏.[۷۸]

تفاوت شیعه و محب در کلام امام حسن عسکری (ع)

تفاوت‏ این‏ دو گروه‏ در روایتى‏ از امام‏ عسکرى‏ (ع) مطرح‏ و دقیقاً روشن‏ شده‏ است‏.

یوسف بن زیاد و على بن سیّار گویند، شبى در طبقه بالاى منزل امام حسن عسکرى (ع) در محضر آن حضرت بودیم در آن روزها که حکومت وقت آن جناب را نیز احترام میکرد و اطرافیان خلیفه هم احترام می کردند در این اثناء فرماندار شهر یعنى حکمران جسرین از جلو منزل آن حضرت عبور می کرد مردى کت‏بسته هم با او بود و امام (ع) در جایگاه خویش کاملا بر خیابان مسلط بود فرماندار تا چشمش بامام (ع) افتاد با احترام آن حضرت از مرکب پیاده شد، حضرت به او فرمودند به جاى خود برگرد و فرماندار پس از اداى احترام به امام (ع) عرض کرد اى پسر پیامبر (ص) این مرد را امشب از پشت در دکان صرّافى گرفتم به اتهام دزدى و این که‏ می خواهد دکان را سوراخ کند و اشیاء آن را به سرقت ببرد، برنامه من در این گونه موارد که کسى را به اتهام دزدى می گیرم این است که بلافاصله او را پانصد تازیانه میزنم قبل از آنکه افرادى بفهمند و بخواهند براى او وساطت کنند تا لا اقل مقدارى از کیفرش را ببیند ولى امشب وقتى می خواستم این مرد را مجازات کنم به من گفت از خدا بترس و خدا را بر خود خشمگین مساز زیرا من از شیعیان امیر المؤمنین (ع) و از شیعیان این امام یعنى پدر حضرت قائم (ع) هستم من دست نگهداشتم و به او گفتم ما با هم از کنار منزل آن حضرت عبور می کنیم اگر حضرت ترا به عنوان شیعه خود شناخت رهایت می سازم و گر نه دست و پایت را جدا می کنم بعد از هزار تازیانه که بر بدنت خواهم زد و اکنون او را خدمت شما آوردم آیا این همچنان که ادعا دارد از شیعیان حضرت على (ع) هست یا نه؟

حضرت فرمودند، پناه به خدا، این مرد شیعه على (ع) نیست و به خاطر این ادّعاى بیجا و گمان بى‏موردى که نسبت به خود داشته خداوند او را در چنگ تو قرار داده است، فرماندار عرض کرد رنج مرا پایان دادى هم اکنون پانصد تازیانه بر او میزنم و در این کیفر هیچ گناهى بر من نخواهد بود، چون مقدار زیادى از آن حضرت دور شد دستور داد آن مرد را برو بر زمین انداختند و دو مأمور مجازات بر آن گمارده یکى از جانب راست او و دیگرى از جانب چپ و گفت او را بزنید مأمورین چوب هاى خود را به پشت او فرود آوردند ولى به جاى این که به بدن او بخورد بر زمین می خورد به طورى که فرماندار ناراحت شد و مأمورین را نهیب زد، و گفت زمین را می زنید؟

چوب ها را به پشت او بزنید نه بر زمین، مأمورین با دقت بیشترى پشت او را هدف قرار می دادند ولى دست آنها لرزید و به جاى آنکه چوب بر پشت متهم بخورد به دست خود مأمورین خورد و فریاد آنها از درد بلند شد.

فرماندار گفت، واى بر شما آیا دیوانه هستید، چرا یک دیگر را می زنید؟ این مرد متهم را بزنید گفتند ما چوب را به پشت او فرود مى‏آوریم ولى دست ما مى-لغزد و در نتیجه چوب ها به بدن خود مأمورین می خورد، فرماندار چهار نفر دیگر از مأمورین خود صدا زد، جمعا شش نفر شدند و به آنها گفت اطراف این مرد را بگیرید مأمورین دور او را گرفتند، دستها بالا رفت و چوب ها بلند شد و این بار به جاى این که چوب ها به متهم بخورد یا مثل مرتبه قبل به بدن مأمورین اصابت کند به خود فرماندار خورد به طورى که از مرکبش به زمین افتاد و دادش بلند شد مرا کشتید، خدا شما را بکشد مأمورین گفتند ما (به شما جسارت نکردیم) چوب ها را به طرف او فرود آوردیم فرماندار چند مأمور دیگر انتخاب کرد و به آنها دستور داد متهم را بزنند این بار نیز خود فرماندار را زدند باز دادش بلند شد چرا مرا می زنید؟ گفتند نه به خدا ما این مرد را می زنیم فرماندار گفت اگر مرا نمی زنید پس این جراحت ها و شکستگى‏هاى سر و صورت من از کجاست؟ گفتند دست هاى ما شل باد اگر چوب را به سوى شما بلند کرده باشیم.

آن مرد متهم بعد از این ماجراها رو کرد به فرماندار و گفت: اى بنده خدا با این همه لطفى که خدا نسبت به من روا داشت به طورى که دیدى تمام این ضربه‏ها خطا کرد و به من اصابت نکرد آیا پند و عبرت نگرفتى، واى بر تو، مرا به سوى امام عسگرى (ع) بازگردان و هر چه آن حضرت دستور فرمود در مورد من انجام ده.

فرماندار او را نزد امام (ع) آورده عرض کرد اى پسر پیامبر، جاى بسى شگفتى است شما تشیع این مرد را انکار فرمودید و معلوم است که هر کس پیرو شما نباشد پیرو شیطان است و دوزخى خواهد بود ولى با این وصف ما از این مرد معجزاتى دیدیم که جز پیامبران کسى یاراى آن را ندارد حضرت فرمودند بر سخن خود اضافه کن و بگو یا جانشینان و اوصیاء پیامبران؟ عرض کرد یا اوصیاء حضرت به فرماندار فرمودند اى بنده خدا این مرد در ادعاى خویش که گفته بود از شیعیان ماست دروغ گفت دروغى که اگر توجه می داشت و از روى عمد گفته بود تمام این آزارها و کیفر سخت ترا می دید و سى سال هم در زندان می ماند ولى چون عمدا دروغ نگفته مقصود دیگرى داشته و بى‏توجه این کلمه را بر مقصود خود اطلاق نموده خداوند بر او رحم فرمود ولى تو اى بنده خدا بدان، خدا او را از تازیانه‏هاى تو نجات بخشید زیرا او از وابستگان و دوستان ماست، امّا از شیعیان ما نیست، فرماندار عرض کرد تمام اینها (وابسته، دوست، شیعه) در نظر ما برابر است و از نظر ما فرقى ندارد حالا بفرمائید بین اینها چه فرقست.

امام (ع) فرمود فرقش این است که، شیعیان ما آنهایند که از آثار ما پیروى می کنند و در تمام اوامر و نواهى از ما اطاعت می کنند، اینها شیعیان ما هستند ولى کسانى که در بیشتر واجبات خدائى با ما مخالفت می کنند از شیعیان ما نیستند[۷۹]

 

امام حسن عسکری (ع) از نگاه اهل بیت (ع)

از جابر بن عبدالله انصاری نقل شده است:  داخل مسجد کوفه شدم در حالی که امیرالمومنین (ع) با انگشت خودش می نوشت و تبسم می کرد از ایشان سوال کردم چه چیزی باعث خنده شما شده ؟ ایشان فرمودند تعجعب می کنم از کسانی که این آیه را می خوانند و آن گونه که باید حق معرفت این آیه را بشناسند نمی شناسند. سوال کردم کدام آیه را؟فرمودند خدا فرموده است: خدا نور آسمانها و زمین است، صفت نور هدایت خدا مانند قندیلى است (مراد حضرت محمد است) در آن چراغى هست(مراد من هستم) آن چراغ در شیشه‏ایست (مراد حسن و حسین است)، آن شیشه گویى ستاره درخشانى است (مراد علی بن حسین است)که از درخت مبارک( مراد محمد بن علی است) زیتون (جعفربن محمد) نه شرقى (موسی بن جعفر) و نه غربى (علی بن موسی الرضا) روشن مى‏شود، روغنش از کثرت صاف بودن نزدیک است بدون رسیدن آتش روشن شود (مراد علی بن محمد است)، نورى است بالاى نورى (حسن بن علی)، خدا هر که را خواهد به نور خویش هدایت مى‏کند( مراد حضرت مهدی است)  و براى مردم این مثلها را مى‏زند، خدا به هر چیز داناست.[۸۰]

 

امام حسن عسکری (ع) از نگاه اندیشمندان

امام حسن عسکری (ع) نه تنها در منظر شیعیان بلکه در دیدگاه علمای اهل سنّت و شخصیت های جهان اسلام نیز از جایگاه والا و با عظمتی برخوردار است که در این جا به چند نمونه اشاره می شود.

۱ـ معتمد عباسی

نقل شده است که جعفر بن علی الهادی (کذاب) از معتمد درخواست کرد که او را به امامت نصب کند و مقام برادرش امام عسکری (ع) را بعد از ایشان به او واگذار نماید. معتمد گفت: «منزلت و مقام برادرت مربوط به ما نمی شود بلکه «انّما کانت باللّه عزّ و جلّ» فقط از طرف خداوند عزیز و جلیل است و ما هر چند در نابودی و پایین آوردن مقام آن ها تلاش کردیم، خداوند از این کار اباء دارد و هر روز بر مقام و رفعت آنها افزود، از طریق حفظ و نگهداری، و نیکو سکوت کردن و از طریق افزودن علم و عبادت آنها، و امّا تو اگر در نزد شیعیان برادرت منزلت و مقام او را داری، نیازی به ما نداری، و اگر از چنان منزلتی برخوردار نیستی و آن اوصافی را که برادرت داشت دارا نیستی، از ما در این رابطه کاری ساخته نیست.[۸۱]

۲ـ طبیب دربار

بختیشوع طبیب معروف بود و در زمان امام حسن عسکری (ع) طبیب دربار عباسی نیز بود. روزی حضرت عسکری (ع) نیاز به طبیب پیدا کرد از بختیشوع درخواست کرد که یکی از شاگردان خود را در محضر حضرت بفرستد، او به یکی از شاگردان خود دستور داد که نزد امام حسن عسکری(ع) برود و از مقام و منزلت آن حضرت برای او نکاتی متذکر شد از جمله گفت: «طَلَبَ مِنِّی ابْنُ الرِّضَا مَنْ یَفْصِدُهُ فَصِرْ إِلَیْهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ فِی یَوْمِنَا هَذَا بِمَنْ هُوَ تَحْتَ السَّمَاءِ….»؛ ابن الرضا خواسته کسی نزد او بفرستم (برای طبابت) پس تو نزد او می روی در حالی که این مسئله را بخوبی باید بدانی که در این زمان زیر آسمان از او داناتر نیست، و آنچه به تو دستور می دهد اعتراض نکن».[۸۲]

۳ـ احمد بن عبید اللّه بن خاقان

احمد عامل جمع آوری خراج و مالیات در منطقه قم بود، پدرش عبیداللّه بن خاقان وزیر معتمد عباسی بود، خود احمد از ناجین و دشمنان سرسخت اهل بیت(ع) به حساب می آمد، او مأمور شد که گزارش کسانی از آل ابی طالب را که مقیم سامرّا هستند و جایگاه و منزلت آنان را نسبت به سلطان بنویسد، پس او چنین گزارش داد: «در سامرّا ندیدم و نشناختم مردی از خاندان علی را به مانند حسن بن علی بن محمد بن الرضا(ع) و نشنیدم جز سکوت و عفت و بزرگی و کرم او در نزل اهل بیتش و تمام بنی هاشم، و همین طور همه او را مقدّم می داشتند بر بزرگان، پیرمردان و رهبران و وزراء و… بعد از این ارزش و مقام وی در نظرم بزرگ آمد و فهمیدم که دوست و دشمن او را به دیده احترام می نگرند».

۴ـ نویسنده معتمد عباسی

از ابی جعفر احمد القیصر البصری نقل شده است که ما نزد آقایمان ابی محمد در عسکر(سامرّا) بودیم پس خادم سلطان (معتمد) وارد شد. عرض کرد: امیرمؤمنان!! به شما سلام رسانده و گفته است، کاتب (دربار) ما «انوش نی» می خواهد دو پسر خود را پاکیزه کند، درخواست می کنیم از شما که به نزد او بروی و برای سلامتی و بقای فرزندان او دعا فرمایی. پس من دوست دارم اکنون شما سوار اسب شده نزد او بروی و این کار را انجام دهی. البته این زحمت را برای آن به شما تحمیل کردیم که او (نصرانی) خود گفته است: ما دوست داریم با دعای بقایای نبوت و رسالت متبرک شویم پس آن گاه آقای ما حسن عسکری(ع) فرمود: «الحمد للّه الّذی جعل النصاری اعرف بحقنا من المسلمین»؛ ستایش خدای را که نصاری را آگاه­تر به حق ما از مسلمین (این زمان قرار داد.[۸۳]

آن گاه حضرت فرمود: اسبی را برایم آماده کنید، پس سوار شد تا بر «انوش» وارد شدیم، در حالی که او سربرهنه و پابرهنه همراه با عالمان و راهبان مسیحی در حالی که انجیل را بر سینه نهاده بود، به استقبال آن حضرت آمد و به امام عرض کرد: ای سید ما متوسّل می شوم به سوی تو با این کتاب (انجیل) که خود بر آن از ما داناتری، جز آن که گناه جسارت زحمت خودت را بر من ببخشی قسم به حق مسیح بن مریم و آنچه که از انجیل از نزد خداوند آورده است ما از امیرالمؤمنین، خلیفه شما را درخواست نکردیم مگر به این جهت که در انجیل مقام شما را مانند مقام مسیح در پیشگاه الهی یافتیم.

پس امام عسکری(ع) فرمود: «امّا ابنک هذا فباق علیک و امّا الآخر فمأخوذ عنک بعد ثلاثه ایامٍ ـ ای میّتاً ـ و هذا الباقی یسلم و یحسن اسلامه و یتولّانا اهل البیت[۸۴]؛ امّا این پسرت باقی می ماند و اما دیگری از تو گرفته می شود ـ یعنی می میرد ـ بعد از سه روز و این که باقی می ماند، مسلمان می شود و اسلامش نیکو است و ما اهل بیت را دوست می دارد. پس انوش گفت: به خدا قسم ای سیّد من سخن تو حق است، و به راستی مرگ این پسرم برایم آسان است، به خاطر آنچه که از پسر دیگر گفتی که مسلمان می شود و شما اهل بیت را دوست می دارد، پس برخی از کشیشان پرسید چرا خود مسلمان نمی شوی؟ انوش گفت: من مسلمانم و مولایم این را می داند پس مولای ما فرمود: راست می گوید و اگر نبود که مردم می گفتند: ما خبر وفات پسرت را دادیم و آن چنان که ما گفتیم واقع نشده، از خدا می خواستم بقای فرزندت را.

انوش: من جز آن چه اراده کرده ای نمی خواهم. ابوجعفر احمد می گوید: به خدا قسم این پسر بعد از سه روز از دنیا رفت و دوّمی بعد از یک سال مسلمان شد و با ما نزد امام حسن(ع) تا وفات آن حضرت بود.[۸۵]

روایت فوق سراسر عظمت امام حسن عسکری(ع) را می رساند، هم می رساند که مسیحیان به مقام و عظمت اهل بیت آگاهی دارند، چرا که در انجیل عظمتی چون مسیح (بلکه بالاتر) از آن برای آنان بیان شده است و همین طور کاشف و بیانگر علم غیبی آن حضرت است که از آینده افراد خبر می دهد. و همین طور این نکته و درد را نیز آشکار می سازد که افرادی با این همه عظمت در بین مسلمین وجود داشته نه تنها از علم و عظمت آنها استفاده نبردند، بلکه آنان را با انواع اذیت و آزارها، رنج دادند و تنها در مواردی که درمانده می شدند و یا افتخار می خواستند برای خود کسب کنند درب خانه اهل بیت می آمدند.

۵ـ ابن صبّاغ مالکی

او درباره امام حسن عسکری(ع) و علم و عظمت او چنین می گوید: «او آقای مردم عصرش و امام روزگارش بود، سخنان او محکم، کارهایش پسندیده، اگر افاضل زمان او قصیده باشند او در خانه و معدن قصید قرار دارد، اگر گردنبدی از دُر را به نظم کشند رابط و تنظیم کننده او خواهد بود سوار بر علومی است که همسان ندارد و بیان کننده غوامض آن است که کسی با او مجادله نتواند کشف کننده حقایق است با نظر صائب خود، اظهار کننده دقائق است با فکر ژرف اندیش خود، بیان کننده امور غیبی در (جلسات) پنهانی بود. او دارای بزرگواری ریشه دار و روح و ذات کریم بود، خدای او را مورد رحمت فراوان خویش قرار داده در بهشت جایش دهد.

۶ـ زندانبانان حضرت

خلیفه عباسی به صالح بن وصیف توصیه کرد که در حبس به امام حسن عسکری(ع) سخت گیرد، صالح گفت: چه کنم، من او را به دست دو نفر که بدترین اشخاص است سپرده ام به نام علی بن یارمش و دیگری افتامش ولی بعد از مدّتی این دو نفر اهل نماز و روزه شده اند، و به مقاماتی دست یافته اند، پس آن دو را احضار کردند، و مورد ملامت قرار دادند، که چرا بر امام حسن عسکری(ع) سخت نمی گیرید، گفتند: چه کنیم و چه بگوییم در حق مردی که روزها را روزه می گیرد و شب ها را تا صبح مشغول عبادت است… و هر وقت به ما نظر می افکند بدن ما می لرزد چنان که مالک نفس خود نیستیم و نمی توانیم خود را نگهداریم، خلیفه وقتی سخنان آن دو را شنید، با ذلّت از نزد صالح برگشت.[۸۶]

۷ـ راهب دیرالعاقول

او از بزرگان مسیحیت و داناترین آنها بود، هنگامی که کرامات امام حسن عسکری (ع) را شنید، و کراماتی از آن حضرت دید، با دست مبارک آن حضرت اسلام اختیار کرد، لباس نصرانیت را از تن بیرون آورد و لباس سفیدی بر تن نمود و زمانی که پزشک معروف (بختیشوع) از او درباره دست برداشتن از دینش (و مسیحیت) پرسید، در جواب گفت: او را همچون مسیح و مانند او یافتم، لذا به دست او (امام عسکری ع) مسلمان شدم آری او مانند عیسی است در نشانه ها و برهانهایش، آن گاه نزد حضرت عسکری(ع) رفت و ملازم او بود تا از دنیا رفت.[۸۷]

۸ـ علّامه شبراوی شافعی

او می گوید: یازدهمین امام حسن خالص ملقب به عسکری است، در شرف او همین بس که امام مهدی(عج) منتظر از اولاد او است. خدا به این بیت (اهل بیت) خیر کثیر دهد که بیت شریفی است، و نسب خالص و بلند مرتبه دارد و همین بس در افتخار این خانواده از علوّ و بلندی مقام…خوشا بحال حسن عسکری که از خانواده عالی مرتبه و بلند مرتبه ای می باشد و به راستی در بلند مرتبگی بر همه غلبه یافته و بر خورشید و قمر از نظر جایگاه رفعت یافته است ، و همه کمالات بدون استثناء در او جمع آمده و هیچ کمالی با کلمه «غیر» و الا از او استثنا نشده است همچون دُر و گوهر در مجد و عظمت آن امامان به نظم آمده اند، اوّل آنها با آخر آنها یکسان هستند. و چه بسیار کسانی که تلاش کردند مقام آنها را پایین آورند ولی خدا آنها را بالا برد.[۸۸]

۹ـ علی بن اوتاش

محمد بن اسماعیل علوی می گوید: امام عسکری (ع) را زمانی در نزد علی بن اوتامش که یکی از دشمنان سرسخت آل محمد(ص) بود زندانی کردند او مردی زشت خو و بد سیرت (بود) و با خاندان علی (ع) عداوتی دیرینه داشت از طرف خلیفه به او دستور داده بودند که هر چه می تواند امام را اذیت کند و بر او سختگیری نماید. امّا ابهت، هیبت و صلابت امام (ع) و حالات عرفانی و معنوی آن حضرت چنان آن مرد شقاوت پیشه را متحوّل کرد ـ با این که حضرت عسکری بیش از یک روز در زندان او نبود ـ که صورت خود را به احترام حضرتش بر خاک می نهاد و سر خود را بالا نمی گرفت و همراهی یک روزه این مرد با پیشوای یازدهم، رفتار و گفتارش را عوض نمود و حضرت عسکری(ع) را در منظر او نیک ترین مردم قرار داد.[۸۹]

۱۰ـ محمد شاکری

محمد شاکری که از همراهان امام عسکری (ع) است درباره آن حضرت می گوید: او در محراب عبادت می نشست و سجده می کرد در حالی که من پیوسته می خوابیدم و بیدار می شدم و می خوابیدم در حالی که او در سجده بود او کم خوراک بود، برایش میوه هایی می آوردند،

او یکی دو دانه از آنها را می خورد و می فرمود: محمد! این ها را برای بچّه هایت ببر.[۹۰]

با توجه به آن چه که از سخنان عالمان و محدّثان و مورخان اهل سنّت و غیر آنها درباره امام عسکری(ع) نقل شد به خوبی به دست می آید که مقامات معنوی و فضائل علمی آن حضرت بر اثر اتصال به پروردگار ربوبی، و بر اثر عبادت و زهد بندگی، به این جهت به این بدخواهان و دشمنان اهل بیت(ع) و آنهایی که در طول تاریخ سعی کرده اند از طریق حذف فیزیکی و شهادت امامان و یا از طریق حبس و زندان، و یا از راه تخریب قبور و بارگاه امامان، نام اهل بیت (ع) و مرام آنان را از زمین و یاد و محبّت آنها را از قلب ها بردارند، باید گفت که سخت در اشتباه هستند و هرگز بر این کار موفق نخواهند شد، آن زمانی که علی(ع) را خانه نشین کردند شیعیان آن حضرت بسیار محدود بود امّا با شهادت او و دیگر امامان و تخریب قبور ائمه بقیع، و تخریب مرقد امام حسین (ع) در کربلا که فقط ۱۷ بار توسط متوکّل عباسی انجام گرفته است نه تنها از شیعیان علی(ع) کاسته نشده بلکه امروزه با تمام افتخار می توان گفت چهارصد میلیون شیعه در جهان داریم. آری خداوند خواسته نام اهل بیت و مکتب آنان را زنده نگهدارد هرگز کسی قادر نخواهد بود جلو پیشرفت آن را بگیرد. به این جریان تاریخی توجه نمایید.

اربلی در کشف الغمّه نقل کرده است که مستنصر خلیفه عباسی، سالی جهت زیارت قبور اجداد خود و تفریح به سامرا رفت. ابتدا به زیارت عسکریین(ع) مشرف گردید و سپس به مقبره خلفاء عباسی رفت. دید آن جا خراب گردیده است و پرندگان و حیوانات قبور خلفاء را آلوده کرده اند.

از این مسئله متأثر شد یکی از همراهان گفت: قدرت و ثروت در دست تو است و خلیفه مسلمین تو هستی، دستور ده که قبور پدرانت را مرتب کنند! همچنان که قبور این علویین را مشاهده می کنی که دارای صحن و بارگاه و فرش، چراغ و خدمه و زوّار می باشند. مستنصر گفت: این امری است الهی و به زور نمی توان مردم را واداشت که به زیارت قبور پدران من بیایند و اگر هم اجبار کنم پذیرفته نیست.[۹۱]

 

امام حسن عسکری (ع) و امام بعد از او

ابو الادیان می گوید من در خدمت امام یازدهم (ع) کار می کردم و نوشته‏هاى او را به شهرها می بردم هنگامی که آن حضرت در بستر بیماری بود به خدمت امام رسیدم، ایشان نامه‏هائى نوشت و فرمود این ها را به مدائن برسان. چهارده روز سفرت طول می کشد و روز پانزدهم وارد سامرا می شوى در حالی که از منزل من صدای شیون می شنوى و مرا روى تخته‏ غسل می بینى ابو الادیان می گوید: عرض کردم اگر این اتفاق برای شما بیفتد امام بعد از شما چه کسی خواهد بود؟

فرمود: هر کس جواب نامه‏هاى مرا از تو خواست او بعد از من امام است، عرض کردم نشانه‏اى بیفزائید، فرمود هر کس بر من نماز خواند او قائم بعد از من است. عرض کردم  نشانه ای دیگر بیفزائید فرمود هر کس به آنچه در کیسه وجود دارد خبر داد او است قائم بعد از من، هیبت حضرت مانع شد که من بپرسم در کیسه چیست؟

من نامه‏ها را به مدائن رساندم و جواب آنها را گرفتم و چنانچه فرموده بود روز پانزدهم به سامرا برگشتم و در خانه‏اش صدای شیون بود و تعدادی از شیعیان مشغول غسل دادن ایشان بودند، ناگهان دیدم جعفر برادر امام بر در خانه است و شیعه گرد او جمع هستند و او را تسلیت می دهند و به امامت تهنیت می گویند، با خود گفتم اگر امام این است پس امامت باطل است؛ زیرا می دانستم که جعفر شراب می نوشد و  قمار می کند و طنبور هم می زند من نزدیک او رفتم و تسلیت گفتم و تهنیت دادم و چیزى از من نپرسید سپس عقید بیرون آمد و گفت یا سیدى برادرت کفن شده است برخیز و بر او نماز بخوان، جعفر بن على با شیعیان او که اطرافش بودند وارد حیاط شد و  وقتى وارد صحن خانه شدیم جنازه حسن بن على بر روى تابوت کفن کرده بود، جعفر جلو ایستاد که بر برادر نماز بخواند چون خواست اللَّه اکبر گوید یک کودکى گندم گون و مجعد مو و پیوسته دندان از اطاق بیرون آمد و رداء جعفر را عقب کشید و گفت اى عمو من سزاوارترم که به جنازه پدرم نماز گزارم عقب بایست. جعفر با روى درهم و رنگ زرد عقب ایستاد و آن کودک جلو ایستاد و بر او نماز خواند و در کنار قبر پدرش به خاک سپرده شد و سپس گفت اى بصرى جواب نامه‏ها را بیاور که با تو است آنها را به وى دادم و با خود گفتم این دو نشانه، سپس نزد جعفر رفتم که داشت ناله و فریاد می کرد و از دست آن کودک می نالید حاجز وشاء گفت یا سیدى کیست آن کودک تا ما بر او اقامه دلیل کنیم گفت به خدا من تا کنون نه او را دیدم و نه او را می شناسم. ما هنوز نشسته بودیم که چند نفر از قم آمدند و از حسن بن على (ع) پرسش کردند و دانستند که فوت کرده است گفتند  چه کسی جانشین اوست؟ به جعفر بن على اشاره کردند بر او سلام کردند و او را تسلیت دادند و به امامت تهنیت گفتند و اظهار داشتند که نامه‏ها و اموالى با ما است بگو نامه‏ها از کیست و چقدر مال در این کیسه ها است؟ جعفر از جا پرید و جامه‏هاى خود را تکانید و گفت از ما علم غیب می خواهید؟! خادمى از میان خانه بیرون شد و به آن ها گفت نامه‏هائى که با شما است از فلان و فلان است و در همیان هزار اشرفى است   آن ها نامه‏ها و اموال را به دست او سپردند و گفتند آن که تو را براى خاطر این ها فرستاده است او امام است.‏[۹۲]


[۱]. مشایخ، فاطمه، قصص الأنبیاء( قصص قرآن)، ص  ۸۴، انتشارات فرحان‏، چاپ اول، تهران،‏ ۱۳۸۱ ش‏.

[۲]. بنابر یکی از اقوال مرحوم کلینی ایشان در ماه رمضان به دنیا آمده است.کلینى‏، الکافی‏، ج ۱، ص ۵۰۳، ناشر، اسلامیه، تهران‏، چاپ دوم‏، ۱۳۶۲ ش‏.

[۳]. طبرسى، فضل بن حسن، إعلام الورى، مترجم، عطاردى، عزیز الله ‏، ص۴۸۵، ناشر، اسلامیه، تهران، چاپ اوّل، ۱۳۹۰ ق‏؛ شیخ مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج‏۲، ص ۳۱۳، ناشر، کنگره شیخ مفید، قم،‏ چاپ اول، ۱۴۱۳ ق‏. ‏

[۴]. شیخ صدوق‏، عیون أخبار الرضا، ترجمه، غفارى ، مستفید، ج‏۱، ص ۱۱۹، نشر صدوق،‏ تهران،‏ چاپ اول‏،۱۳۷۲ ش‏. (دَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص‏)، فقال لی: … و أنّ اللّه تبارک و تعالى رکّب فی صلبه [أی علیّ الهادی (ع)‏] نطفه، و سمّاها عنده الحسن، فجعله نورا فی بلاده، وَ خَلِیفَهً فِی أَرْضِهِ وَ عِزّاً لِأُمَّهِ جَدِّهِ وَ هَادِیاً لِشِیعَتِهِ وَ شَفِیعاً لَهُمْ عِنْدَ رَبِّهِ وَ نَقِمَهً عَلَى مَنْ خَالَفَهُ وَ حُجَّهً لِمَنْ وَالاهُ وَ بُرْهَاناً لِمَنِ اتَّخَذَهُ إِمَاما).

[۵]. شیخ طبرسى، إعلام الورى بأعلام الهدى، ج ۲ ص ۱۳۱‏،‏ ناشراسلامیه‏، تهران‏، چاپ سوم،‏ ۱۳۹۰ ق‏.

[۶]. ابن شهرآشوب،‏ المناقب، ج‏۴،ص ۴۲۱، ناشر: علامه‏، قم‏، ۱۳۷۹ ق‏.

[۷]. خزاز قمى على بن محمد ، کفایه الأثر، انتشارات بیدار قم، ۱۴۰۱ هجرى قمر: ۸۱، س ۳٫

[۸]. طبرى‏، محمد بن جریر بن رستم دلائل الإمامه، ص ۴۲۴، ناشر: بعثت‏، قم‏،چاپ: ۱۴۱۳ ق.

[۹]. ابن شهر آشوب، المناقب، ج‏۴،ص ۴۲۱٫

[۱۰]. همان.

[۱۱]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۹۹، ص ۲۵۲، ناشر، اسلامیه، تهران‏.

[۱۲]. ابن عطیه، جمیل حمود، أبهى المراد فی شرح مؤتمر علماء بغداد، ج‏۲، ص ۵۸۷، ناشر، مؤسسه الأعلمی‏، چاپ اول، بیروت، ۱۴۲۳ ق‏

[۱۳]. شوشتری، قاضى نور الله، ‏إحقاق الحق و إزهاق الباطل‏، ج‏۱۲، ص ۴۵۸، چاپ اول‏، ناشر، مکتبه آیه الله المرعشی النجفی‏، قم‏،۱۴۰۹ ق‏.

[۱۴]. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، ج ۱۳، ص ۳۳۱ و ۳۳۲ ، ۱۱، مؤسسه الوفا، بیروت – لبنان، ۱۴۰۴ هـ ق.

[۱۵]. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، ج ۱۵، ص ۲۳۶ – ۲۳۹،   ح ۵۷٫

[۱۶]کتاب مقدس، عهد قدیم (تورات)، سفر  پیدایش، باب ۱۷ (عهد ختنه)، جملۀ ۱۸ – ۲۰، ص ۱۷ (معروف به ترجمۀ قدیمی).

[۱۷]. شیخ صدوق‏، کمال الدین و تمام النعمه، ج‏۱، ص۴۰‏، ناشر، اسلامیه‏، تهران،‏ چاپ دوم‏، ۱۳۹۵ ق.‏

[۱۸]. معروف الحسنى، هاشم، زندگانى دوازده امام (ع)، ترجمه،‏ مقدس،‏ محمد، ج‏۲، ۵۰۳، ناشر، امیر کبیر، تهران‏، ۱۳۸۲ ش‏.

[۱۹]. دهخدا، لغت نامه، یعنی مادر فرزند، و آن کنیزی است که از مولای خود آبستن شود.

[۲۰]. شیخ کلینى‏، کافی‏، ج ۱، ص ۵۰۳، ناشر، اسلامیه، تهران‏، چاپ دوم‏، ۱۳۶۲ ش‏.

[۲۱]. عاملى، سید محسن ، ‏أعیان الشیعه، ج‏۲، ص۴۰، ناشر، دار التعارف‏، بیروت، ۱۴۰۳ ق‏.

[۲۲]. شیخ طوسى،‏ الغیبه للحجه، ص ۲۰۸، ناشر، دار المعارف اسلامى،‏ قم، چاپ، اول،‏‏ ۱۴۱۱ ق‏.

[۲۳]. شیخ طوسى،‏ الغیبه للحجه، ص ۳۹۳، ناشر، دار المعارف اسلامى،‏ قم، چاپ، اول،‏‏ ۱۴۱۱ ق‏.

[۲۴]. انصارى زنجانى خوئینى‏، اسماعیل، الموسوعه الکبرى عن فاطمه الزهراء (ع)، ج‏ ۷، ۱۲۱، ناشر، دلیل ما، قم‏، ۱۴۲۸ ق‏.

[۲۵]. شیخ مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج‏۲، ص ۳۳۹، ناشر، کنگره شیخ مفید، قم،‏ چاپ اول، ۱۴۱۳ ق‏.

[۲۶]. خسروى، موسى، ‏زندگانى حضرت جواد و عسکریین (ع)، (ترجمه بحار الأنوار) ص ۲۰۹، ناشر، اسلامیه، تهران، چاپ دوم، ۱۳۶۴ ش‏.

[۲۷]. شیخ مفید، ارشاد، ترجمه، رسولى محلاتى‏، سید هاشم، ج‏۲، ص ۳۰۶، ناشر، اسلامیه، تهران،‏ چاپ دوم‏.

[۲۸]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ۵۰، ص ۲۱۱، ناشر، اسلامیه، تهران.

[۲۹].  برادر امام حسن عسکری (ع)

[۳۰]. کلینی، اصول کافى، ترجمه، کمره‏اى،‏ محمد باقر، ج‏۲، ص ۵۳۵-۵۲۷، انتشارات اسوه، قم، چاپ سوم، ۱۳۷۵ ش‏.

[۳۱]. حجازى، سید مهدى، حجازى، سید على رضا و عیدى خسروشاهى، محمد،‏ درر الأخبار با ترجمه، ص۳۸۱، ‏ناشر، دفتر مطاالعات تاریخ و معارف اسلامى‏، قم‏، چاپ اول،‏ ۱۴۱۹ ق‏.

[۳۲]. کلینی، اصول کافى، ترجمه، کمره‏اى،‏ محمد باقر، ج‏۳، ص ۴۸۱، انتشارات اسوه، قم، چاپ سوم، ۱۳۷۵ ش‏.

[۳۳]. شیخ صدوق‏، کمال الدین، ترجمه کمره‏اى‏، محمد باقر، ج‏۲، ص ۱۵۱، ناشر، اسلامیه‏، تهران‏، چاپ اول‏ ۱۳۷۷ش.

[۳۴]. قمى، عباس، ‏منتهى الآمال فی تواریخ النبی و الآل‏، ج‏۳، ص ۱۹۴۰، ناشر، دلیل ما، قم، ۱۳۷۹ ش‏ .

[۳۵]. سامرا

[۳۶].کلینی، اصول کافى، ترجمه، کمره‏اى،‏ محمد باقر،  ج‏۳، ص ۴۸۱، انتشارات اسوه، قم، چاپ سوم، ۱۳۷۵ ش‏.

[۳۷]. رضا، مهیار ، فرهنگ ابجدى عربى- فارسى، ص ۱۰۵؛ ( رگ زدن)

[۳۸]. محرمى‏ غلام حسن جلوه‏هاى اعجاز معصومین، ص ۳۴۳-۳۳۳، دفتر انتشارات اسلامى‏، قم‏، چاپ دوم،۱۳۷۸ ش‏.

[۳۹]. عطاردى، عزیز الله، ‏زندگانى چهارده معصوم (ع)،‏ ص ۵۰۰،  ناشر،اسلامیه،‏ تهران، چاپ، اول،‏‏۱۳۹۰ ق‏.

[۴۰]. صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج‏۲، ص۳۷۱، دار الکتب الإسلامیه، قم، ۱۳۹۵ هـ ق.

[۴۱]. شیخ بهائى‏، مفتاح الفلاح فی عمل الیوم و اللیله، ص ۲۲۴، ناشر، دار الأضواء، بیروت،‏ چاپ، اول، ۱۴۰۵هـ.

[۴۲]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج‏۵۰، ۲۶۸، ناشر، اسلامیه، تهران‏.

[۴۳]. خسروى، موسى، ‏زندگانى حضرت جواد و عسکریین (ع)، (ترجمه بحار الأنوار)، ص ۲۱۰، چاپ دوم، اسلامیه، تهران، ۱۳۶۴ ش‏.

[۴۴]. شیخ مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج‏۲، ص ۳۲۶، چاپ اول، کنگره شیخ مفید، قم، ۱۴۱۳ ق‏. ‏

[۴۵]. همان، ج‏۲، ص ۳۳۲٫

[۴۶]. محدث اربلى‏،کشف الغمه فی معرفه الأئمه، ج ۲، ص ۴۲۴، ناشر، بنى هاشمى، تبریز، چاپ، اول، ۱۳۸۱ ق‏.

[۴۷]. «یا ابا هاشم! خذ و أعذرنا»، شیخ مفید، ارشاد، رسولى محلاتى‏، سید هاشم، ج‏۲، ص ۳۱۲ و ۳۱۳، اسلامیه، چاپ دوم، تهران‏.

[۴۸]. در نسخه دیگر، «للدین» است؛ یعنى براى بدهى، و آن موافق روایت کلینى (ره) نیز میباشد.

[۴۹]. ارشاد، همان.

[۵۰]. خسروى، موسى، ‏زندگانى حضرت جواد و عسکریین (ع) (ترجمه جلد ۱۲بحار الأنوار)، ص ۲۸۳، اسلامیه، چاپ دوم، تهران، ۱۳۶۴ش‏.

[۵۱]. ابن شهرآشوب مازندرانى، مناقب آل أبی طالب (ع)، ج ۴ ص ۴۲۷، مؤسسه انتشارات علامه قم، ۱۳۷۹ هـ  ق.

[۵۲]. ابن طقطقلی، الفخرى، بیروت، ص ۲۴۰، ۱۳۸۶هـ ق

[۵۳]. همان، ص ۲۴۲٫

[۵۴]. همان، ص ۲۴۵٫

[۵۵]. محدث اربلى‏، کشف الغمه فی معرفه الأئمه، ج ‏۲، ص ۴۲۹، ناشر، بنى هاشمى‏، چاپ اول، ۱۳۸۱ ق‏.

[۵۶]. قزوینی، سید محمد کاظم، الامام الحسن العسکری من المهد الی اللحد، ص ۸۱ .کتابنامه تکمیل شود.

[۵۷]. مسعودى، على بن حسین، اثبات الوصیه ، ترجمه‏، نجفى، محمدجواد ،‏ ص ۴۹۱، ناشر،اسلامیه، تهران‏، ۱۳۶۲ ش‏

[۵۸]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار، الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج‏۲، ص ۱۵، چاپ اول، اسلامیه، تهران.

[۵۹]. انوار البهیه، ص ۲۲۰٫ کتابنامه تکمیل شود.

[۶۰]. کلینی، اصول کافى، ترجمه، کمره‏اى،‏ محمد باقر، ج‏۲، ص: ۲۱۵، انتشارات اسوه، قم، چاپ سوم، ۱۳۷۵ ش‏.

[۶۱]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ۵۰ ص۱۹۱، ناشر، اسلامیه، تهران.

[۶۲]. تحریم،۶٫

[۶۳]. انبیاء، ۱۹٫

[۶۴].انبیا، ۲۷٫

[۶۵]. طبرسى، احمد بن على، ‏الإحتجاج على أهل اللجاج‏، ج‏۲، ص ۴۵۸، ناشر، مرتضى‏، مشهد، چاپ اول، ۱۴۰۳ ق‏.

[۶۶]. کهف، ۵۰٫

[۶۷]. یوسف، ۷۷٫ گفتند: اگر این دزدى کرده برادرش نیز پیشتر دزدى کرده بود

[۶۸]. قطب راوندى‏، الخرائج و الجرائح،‏ ج‏۲، ص ۷۳۸، ناشر، مدرسه امام مهدى‏، قم‏، چاپ اول‏،  ۱۴۰۹ ق‏.

[۶۹]. خسروى، موسى، ‏زندگانى حضرت جواد و عسکریین (ع)، (ترجمه بحار الأنوار) ص ۲۳۶، ناشر، اسلامیه، تهران، چاپ دوم، ۱۳۶۴ ش‏.

[۷۰]. محرمى،‏ غلام حسن، جلوه‏هاى اعجاز معصومین (ع)‏، ص ۳۴۹، دفتر انتشارات اسلامى، قم، چاپ، دوم‏، ۱۳۷۸ ش‏.

[۷۱]. شیخ طوسى‏، رجال،‏ ص ۳۹۷، ناشر، جامعه مدرسین‏، قم،چاپ اول، ۱۴۱۵ ق‏؛جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۷۲]. شیخ آقا بزرگ تهرانى،‏ الذریعه إلى‏تصانیف ‏الشیعه، ج‏۲، ص ۴۳۲،  ناشر، اسماعیلیان قم و کتابخانه اسلامیه تهران، ۱۴۰۸ هـ ق.‏

[۷۳]. همان ج‏۲۳، ص ۱۴۹٫

[۷۴]. حرانى، ابن شعبه، تحف العقول، ترجمه، حسن زاده‏، صادق،  ص ۸۸۳، انتشارات آل على (ع)، قم،‏ چاپ اول، ۱۳۸۲ ش‏.

[۷۵]. ابن شهرآشوب، المناقب، ج ‏۴، ص ۴۲۴، ناشر، علامه‏ قم‏ ۱۳۷۹ ق‏؛ علامه مجلسى، احتجاجات (ترجمه جلد چهارم بحار الانوار)، ترجمه، خسروى موسى ج ‏۲، ص ۳۸۰، انتشارات اسلامیه‏.

[۷۶]. رعد، ۳۹٫

[۷۷]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ۵۰، ص ۲۵۷، ناشر، اسلامیه، تهران‏.

[۷۸]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهارج ۵۰، ص ۲۵۸، ناشر، اسلامیه، تهران‏.؛ راوندی، الخرائج و الجرائح، ج ‏۲، ص ۶۸۶، چاپ اول، قم، ۱۴۰۹ ق‏. خَطَرَ بِبَالِی أَنَّ الْقُرْآنَ مَخْلُوقٌ أَمْ غَیْرُ مَخْلُوقٍ فَقَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع یَا أَبَا هَاشِمٍ اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ مَا سِوَاهُ مَخْلُوق‏

[۷۹]. قطب راوندى، ‏الخرائج و الجرائح‏، ج‏۲، ص ۶۸۴، ناشر، مدرسه امام مهدى، قم‏، چاپ اول، ۱۴۰۹ ق؛ علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۶۵، ص ۱۶۲، ناشر، اسلامیه، تهران‏.

[۸۰]. البحرانی، هاشم ، اللوامع النورانیّه فی أسماء علی وأهل بیته القرآنیّه. ص۲۴۷ – ۲۴۸٫ روی عن جابر بن عبد الله الأنصاری قال:”دخلت إلى مسجد الکوفه وأمیر المؤمنین صلوات الله وسلامه علیه یکتب بإصبعیه ویتبسم، فقلت له: یا أمیر المؤمنین ما الذی یضحکک؟ فقال (ع): عجبت لمن یقرأ هذه الآیه ولم یعرفها حق معرفتها، فقلت له: أی آیه یا أمیر المؤمنین؟ فقال: قوله تعالى (اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ)، المشکاه محمد ص (فِیهَا مِصْبَاحٌ) أنا، (الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ) الحسن والحسین، (کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ) وهو علی بن الحسین، (یُوقَدُ مِن شَجَرَهٍ مُّبَارَکَهٍ) محمد بن علی، (مُّبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ) جعفر بن محمد، (لّا شَرْقِیَّهٍ) موسى بن جعفر، (وَلا غَرْبِیَّهٍ) علی بن موسى الرضا، (یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ) محمد بن علی، (لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَار) علی بن محمد، (نُّورٌ عَلَى نُورٍ) الحسن بن علی، (یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاء) القائم المهدی، (وَیَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیم

[۸۱].  قطب راوندى، ‏الخرائج و الجرائح‏، ج ۳، ص ۱۱۰۹، ناشر، مدرسه امام مهدى، قم‏، چاپ اول، ۱۴۰۹ ق،

[۸۲]. همان، ج‏۱، ص ۴۲۲٫

[۸۳]. حلیه الأبرار، البحرانی ،ج ‏۶،ص۱۱۱٫کتابنامه تکمیل شود.

[۸۴]. حرعاملى،محمد بن حسن، ‏إثبات الهداه بالنصوص و المعجزات،‏ ج ‏۵، ص۴۳، ناشر، اعلمى، بیروت، ۱۴۲۵ ق‏ ،

[۸۵]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۸۶]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ، ج‏۵۰، ص ۳۰۸، ناشر، اسلامیه، تهران‏.

[۸۷]. الخرائج و الجرائح، ج‏۱، ص ۴۲۴٫

[۸۸]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۸۹].  بحار الأنوار، ج ‏۵۰، ص ۳۰۷٫

[۹۰].  همان، ج‏۵۰، ص ۲۵۳٫

[۹۱]. محدث اربلى‏،کشف الغمه فی معرفه الأئمه، ج ۲، ص ۵۱۹، ناشر، بنى هاشمى، تبریز، چاپ، اول، ۱۳۸۱ ق‏.،

[۹۲]. صدوق، کمال الدین، ترجمه، کمره‏اى،‏ محمد باقر، ج‏۲، ص، ۱۵۲ -۱۵۱، ناشر، اسلامیه‏، تهران‏ چاپ، اول، ۱۳۷۷ش.




کلیدواژه ها: , , ,



ثبت نظر


+ 8 = 17