دایره المعارف اسلام پدیا » امام حسن عسکری (ع) مرجع پاسخگویی
منوی اصلی

امام حسن عسکری (ع) مرجع پاسخگویی

تاریخ: ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ در باب: امام حسن عسکری (ع)

ابو عون‏ ابرش‏ خویشاوند نجاح‏ بن‏ سلمه‏ نامه‏اى‏ براى‏ امام حسن عسکری نوشت‏ که‏ مردم‏ این‏ کار شما را نپسندیدند که‏ در پشت‏ جنازه‏ پدرتان‏ حضرت‏ ابو الحسن‏ گریبان‏ پاره کردید. امام (ع) در جواب او فرمود: نادان این کار به تو مربوط نیست. حضرت موسى بر برادر خود هارون گریبان چاک زد. بعضى از مردم با ایمان متولّد مى شوند و زندگى را با همین عقیده به پایان می رسانند و در حال ایمان از دنیا می روند برخى نیز کافر متولد می شوند و با کفر زندگى می کنند و کافر از دنیا می روند. بعضی دیگر با ایمان متولد می شوند و با همین عقیده زندگى می کنند ولى کافر از دنیا می روند تو نیز از آنهائى هستى که کافر از دنیا خواهى رفت و دیوانه خواهى شد.

قبل از مرگ، پسرش او را در خانه نگهدارى می کرد تا مبادا مردم او را ببینند چون مبتلا به وسوسه و بى‏عقلى شده بود و حرف هاى یاوه می گفت و بر معتقدین به امامت و شیعه مذهب پیوسته ایراد تراشى می کرد بالاخره عقیده‏اى که داشت آشکار کرد.[۱]

یوسف‏ بن‏ محمد بن‏ زیاد و على‏ بن‏ محمد بن‏ سیار روایت‏ کرده‏ که‏ عده ای به‏ امام‏ حسن‏ عسکرى‏ (ع‏) گفتند: گروهى‏ بر این‏ گمانند که‏ هاروت‏ و ماروت‏ دو فرشته‏اند که‏ وقتى‏ عصیان‏ بنى‏ آدم‏ فزونى‏ گرفت‏، فرشتگان‏ آنها را برگزیدند و خداوند آنها را با فرشته‏ دیگرى‏ به‏ دنیا فرستاد و آن‏ دو «زهره» را تحریک کرده‏ مى‏خواستند با او زنا کنند و شراب‏ نوشیدند و قتل‏ نفسى‏ را که‏ حرام‏ است‏ مرتکب‏ شدند و این که‏ خداوند آنان‏ را در بابل‏، عذاب‏ مى‏دهد و ساحران‏، سحر از ایشان‏ مى‏آموزند و خداوند آن‏ زن‏ را به‏ صورت‏ همین‏ ستاره‏ زهره، مسخ‏ کرده‏ است‏. حضرت‏ (ع‏) فرمود: پناه‏ بر خدا فرشتگان‏ از هر کفر و کار زشتى‏ به‏ لطف‏ خداوند، معصوم هستند و هم‏ او درباره‏ آنها مى‏فرماید: در آنچه امر فرموده مخالفت نکرده و آنچه امر شوند انجام می دهند.[۲] و فرمود: مال خداست هر که در آسمان و زمین است، کسانى که نزد خدا هستند از عبادت او تکبر نمى‏کنند و خسته نمى‏شوند [۳] و در مورد ملائکه فرمود: « که در سخن به خدا سبقت نمى گیرند و به دستور خدا عمل مى‏کنند»[۴] و در ادامه فرمود: خداوند ملائکه را براى آن به زمین نمى‏فرستد که خود امام و حاکم باشند بلکه نزد پیامبران خدا فرستاده شده‏اند تا رسالت پروردگارشان را به آنان، ابلاغ نمایند. سؤال کننده‏اى ‏پرسید: بنابراین ابلیس، فرشته نبوده است.[۵]

فرمود: خیر او از جن بود آیا نشنیدى که خداوند متعال مى‏فرماید: سجده کردند مگر ابلیس که از طائفه جن بود‏.[۶]

داود بن قاسم جعفرى مى‏گوید: مردى از اهل قم از امام حسن عسکرى (ع) در مورد آیه: إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ[۷]‏ پرسید و من حاضر بودم.

حضرت فرمود: یوسف ندزدید، بلکه حضرت کمربندى داشت که از ابراهیم (ع) به ارث رسیده بود و هر کس این کمربند را مى‏دزدید غلام مى‏گشت، به این صورت که هر وقت آن را کسى مى‏دزدید جبرئیل فرود مى‏آمد و خبر مى‏داد و کمربند از او گرفته مى‏شد و به بندگى در مى‏آمد.

این کمربند نزد ساره دختر اسحاق بن ابراهیم  و سمیّه مادر اسحاق بود و این ساره، یوسف را دوست مى‏داشت و مى‏خواست براى خود فرزند قرار دهد از این رو کمربند را برداشت و به کمر یوسف بست. پیراهنش را روى آن کشید بعد به یعقوب گفت: کمربند دزدیده شده.

پس جبرئیل آمد و گفت: اى یعقوب! کمربند نزد یوسف است. ولى کار ساره را نگفت و این خواست خداوند بود. یعقوب برخاست و یوسف را تفتیش کرد و او در این هنگام نوجوان بود و کمربند را پیدا کرد. ساره دختر اسحاق گفت: یوسف آن را از من دزدیده پس من سزاوارترم به او.

یعقوب به او گفت: یوسف غلام توست به شرط این که او را نفروشى و به کسى نبخشى. ساره گفت: من قبول مى‏کنم به شرط این که او را از من نگیرى و السّاعه او را آزاد مى‏کنم. پس یعقوب یوسف را به او داد و او هم یوسف را آزاد کرد. به این خاطر، برادران یوسف گفتند: اگر او اکنون دزدى کرد، برادرش هم قبلا دزدى کرده بود! ابو هاشم مى‏گوید: در این مورد فکر مى‏کردم و از این کار تعجب مى‏نمودم؛ چون «یعقوب» خیلى به «یوسف» نزدیک بود و در فراق او غمگین شد و چشمانش گریست تا این که کور شد. در حالى که مسافت کم بود. در این هنگام امام حسن عسکرى (ع) رو به من کرد و فرمود: اى ابو هاشم! از آنچه در فکرت مى‏گذرد به خدا پناه ببر؛ چون اگر خدا مى‏خواست پرده‏هاى میان یعقوب و یوسف را برمى‏داشت که یک دیگر را ببینند ولى هدفى داشت و کسى به آن نمى‏رسید مگر این که این گونه باشد، پس خدا است که دوستان خود را برمى‏گزیند.[۸]

على‏ بن‏ حسن‏ بن‏ شاپور گفت‏: در زمان‏ حضرت‏ عسکرى‏ (ع) قحط سالى‏ شد خلیفه‏ دستور داد وزیر دربار و تمام‏ اهل‏ مملکت‏ براى‏ نماز استسقاء به صحرا بروند سه‏ روز پشت‏ سر هم‏ رفتند به مصلّى‏ و دعا کردند، امّا باران‏ نیامد.

روز چهارم جاثلیق عالم نصارى با نصرانیان و رهبانان به صحرا رفتند در میان آنها راهبى بود همین که دست خود را به دعا برداشت آسمان شروع کرد به باریدن مردم به شک افتادند و در شگفت شده تمایل به دین نصارى پیدا کردند.

خلیفه از پى امام حسن عسکرى (ع) فرستاد آن وقت زندانى بود بعد از این که از زندان خارجش کرد گفت به فریاد امت جدت برس که دارند از دست می روند فرمود من فردا به صحرا خواهم رفت و شک و تردید را ان شاء اللَّه از میان برمی دارم.

روز سوم جاثلیق با رهبانان خارج شد حضرت امام حسن (ع) نیز با گروهى از اصحاب بیرون آمد همین که دید راهب دست خود را بلند کرده به یکى از غلامان خویش فرمود دست راست او را بگیر و آنچه بین انگشتان خود پنهان کرده خارج کن غلام دستور را انجام داد از بین دو انگشت سبابه او استخوانى سیاه بیرون آورد حضرت امام حسن (ع) آن را در دست گرفت آن گاه فرمود حالا تقاضاى باران کن دعا کرد و طلب باران نمود آسمان که قبلا ابرى بود صاف شد و خورشید بیرون آمد.

خلیفه گفت این استخوان چیست؟ امام (ع) فرمود این مرد به قبر یکى از انبیاء گذشت این استخوان به دست او آمد استخوان پیامبرى را نمی گشایند مگر این که باران به شدت مى‏بارد.[۹]

ابو القاسم هروى مى‏گوید: نامه‏اى به امام حسن عسکرى (ع) نوشتم. و خبر دادم که دوستان شما اختلاف دارند. و از او خواستم تا دلیلى را ارائه دهد.

حضرت در پاسخ چنین مرقوم فرمود: خداوند متعال عاقل را مخاطب قرار مى‏دهد. و هیچ کس نمى‏تواند به اندازه خاتم پیامبران و سیّد مرسلین (ص) دلیل بیاورد و برهان اقامه کند. با وصف حال، او را- نعوذ باللَّه- ساحر، کاهن و دروغ­گو قلمداد نمودند. و هر کس طالب هدایت باشد، هدایت مى‏شود الّا این که اکثر مردم با دلایل و معجزات، آرام مى‏گیرند. و در این مورد، اگر خداوند به ما اجازه دهد، سخن مى‏گوییم و اگر مانع شود، ساکت مى‏شویم.

اگر خداوند مایل بود که حقّ ما ظاهر نشود، پیامبران را براى بشارت و بیم دادن ارسال نمى‏فرمود تا چه در حال ضعف و چه در حال قدرت، حق را اعلان نمایند و همیشه حق بگویند. تا این که خداوند کارش را به انجام رساند و حکمش را نافذ گرداند. و مردم چند گونه‏اند:

الف- برخى از مردم آگاه هستند و در راه نجات و رستگارى، قدم برمى‏دارند، به حق تمسک مى‏جویند، به جاى استوارى چسبیده‏اند، شک و تردیدى به خود راه نمى‏دهند و پناهگاهى جز ما نمى‏شناسند.

ب- و برخى دیگر، حق را از اهلش نمى‏گیرند و مانند کسى هستند که تلاطم دریا او را به این سو و آن سو مى‏برد. و هر وقت موج آرام گیرد و او نیز آرام مى‏شود (و از خود استقلالى ندارد).

ج- عده‏اى دیگر، کسانى هستند که شیطان بر آنها غلبه کرده و کار آنها رد کردن اهل حقّ است. و به وسیله باطل، حقیقت را دفع مى‏کنند. و این به خاطر حسادتى است که دارند. پس چپ و راست را رها کن. ما مانند چوپان هستیم که هر وقت بخواهد، گوسفندانش را گرد آورده با کمتر کوششى این کار را مى‏کند.

اما آن چه از اختلاف دوستان ما گفتى، بعد از این که پدرم به من وصیت کرد و من بزرگترین فرزندان او هستم، دیگر شک و شبهه‏اى باقى نخواهد ماند. و هر کس در مسند حکم، بنشیند و حال مردم را بهتر رعایت کند، او اولى به این کار است. و تو هم اسرار ما را فاش نکن. و دنبال ریاست نرو که این دو کار، مایه هلاکت هستند.[۱۰]



[۱]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ۵۰ ص۱۹۱، ناشر، اسلامیه، تهران.

[۲]. تحریم،۶٫

[۳]. انبیاء، ۱۹٫

[۴].انبیا، ۲۷٫

[۵]. طبرسى، احمد بن على، ‏الإحتجاج على أهل اللجاج‏، ج‏۲، ص ۴۵۸، ناشر، مرتضى‏، مشهد، چاپ اول، ۱۴۰۳ ق‏.

[۶]. کهف، ۵۰٫

[۷]. یوسف، ۷۷٫ گفتند: اگر این دزدى کرده برادرش نیز پیشتر دزدى کرده بود

[۸]. قطب راوندى‏، الخرائج و الجرائح،‏ ج‏۲، ص ۷۳۸، ناشر، مدرسه امام مهدى‏، قم‏، چاپ اول‏،  ۱۴۰۹ ق‏.

[۹]. خسروى، موسى، ‏زندگانى حضرت جواد و عسکریین (ع)، (ترجمه بحار الأنوار) ص ۲۳۶، ناشر، اسلامیه، تهران، چاپ دوم، ۱۳۶۴ ش‏.

[۱۰]. محرمى،‏ غلام حسن، جلوه‏هاى اعجاز معصومین (ع)‏، ص ۳۴۹، دفتر انتشارات اسلامى، قم، چاپ، دوم‏، ۱۳۷۸ ش‏.




کلیدواژه ها: ,



ثبت نظر


5 + 7 =