دایره المعارف اسلام پدیا » عقل
منوی اصلی

عقل

تاریخ: ۰۴ دی ۱۳۹۰ در باب: کلام, کلام قدیم
  1. مفهوم شناسی عقل
  2. ماهیت و چیستی عقل
  3. مراتب عقل
  4. عقل، برترین موجود
  5. اقسام عقل
  6. عقل اول از دیدگاه حکمای الهی
  7. عقل اول از دیدگاه عرفا
  8. تفاوت (عقل انسان) با عقل اول
  9. صادر نخستین
  10. عقل نظری
  11. عقل عملی
  12. عقل عرفی
  13. عقل و گسترۀ فعالیت آن
  14. میزان توان و ناتوانی عقل
  15. عقل و ادراک نعمت ‏ها و عذاب ‏های اخروی
  16. جایگاه عقل و تعقل در آخرت
  17. رابطه عقل و تجربه
  18. ادراک جزئیات و کلیات توسط عقل
  19. جایگاه عقل
  20. جایگاه عقل در اسلام
  21. اسلام و عقلانیت
  22. جایگاه عقل در قرآن
  23. موارد استعمال واژه عقل در قرآن
  24. جایگاه و اهمیت عقل در روایات
  25. راهکار های عملی برای رسیدن به عقل دینی
  26. تفاوت عقل دینی وعقل مدرن
  27. جایگاه عقل در روش عملی انبیاء (ع)
  28. عقل از دیدگاه فیلسوفان مسلمان
  29. عقل از دیدگاه عرفا
  30. جایگاه عقل در مسیحیت و غرب
  31. رابطه عقل و دین
  32. رابطه عقل و وحی
  33. رابطه عقل و دل، در اسلام
  34. رابطه عقل و علم
  35. رابطه عقل و احساسات
  36. رابطه عقل “حسابگر”، با ایمان و عشق
  37. عقل ملاک حسن و قبح افعال
  38. پیامدهای انکار تشخیص حسن و قبح از ناحیه عقل
  39. عوامل رشد و تکامل عقل
  40. پرورش و استقلال عقل و فکر
  41. نتیجه پرورش عقل و فکر
  42. عوامل بازدارنده رشد عقل
  43. عقل اول

مفهوم شناسی عقل

واژه عقل، مصدر «عقل یعقلُ» است، که در کتاب های لغویین، به معانی مختلفی به کار رفته است.[۱] در قرآن کریم به معنای فهم و ادراک آمده است[۲] و در روایات همان قوۀ ادراک و وادار کننده انسان به نیکی و صلاح و بازدارنده وی از شر و فساد  است.[۳]

معنای اصلی عقل در لغت عرب، منع، نهی، امساک، حبس و جلوگیری است،[۴] البته لغت عقل معانی مختلفی دارد که بعضی از آنها از نظر معنا به مفهوم متداول آن نزدیک هستند، ولی به نظر می رسد برخی دیگر ارتباطی با آنچه اکنون از عقل اراده می شود، ندارند. با این حال ممکن است دانستن این موارد برای اصحاب بینش، جهت درک علل نامگذاری عقل بدین شکل، مفید باشد.

عقل به معانی زیر به کار رفته است:

دوایی که شکم را بند می آورد که چنین دارویی را عقول و شکم را معقول می گویند؛ دریافتن و دانستن، ادراک، خردمند شدن، نقیض جهل، فهم و تدبیر در کاری کردن، غلبه کردن کسی با عقل، بستن ساق  پاهای شتر، خم کردن ذراع شتر و بستن آنها با عقال، بستن زانو و لنگ شتر با دست، دیه دادن، دیه و تاوان پذیرفتن بر خیانت، ادا کردن، دیه را از جانب کسی پذیرفتن و آن را پرداختن که در این صورت فعل عقل با «عن» متعدّی می شود، دیه از کسی دادن، ندادن دیه، دست برداشتن از قصاص به خاطر گرفتن دیه، پذیرفتن نخل گشنی، به کوه رفتن و پناه جستن آهو در آن، قائم شدن سایه نصف النهار، پناه بردن به کسی، خوردن گیاه عاقول[۵] توسط شتر، بر زمین زدن کسی در کشتی، شانه کردن موی زن، موی شانه کردن و دیه را با هم تقسیم کردن.

همچنین برخی دیگر از معانی عقل در ترکیباتی که مشتق از عقل هستند، عبارتند از:

اعتقل لسانه؛ یعنی قدرت سخن گفتن ندارد، عقیله القوم: رئیس و بزرگ قوم را می گویند؛ همچنین، به زنان مخدّره هم «عقیله» می گویند، عقایل انسان: کرایم مال و ثروت او را می گویند، عاقول البحر: موج دریا را گویند، اَعقَل الرّجُل: یعنی بر مرد زکات واجب شد، تَعاقَلَ الرّجُل به مردمی می گویند که خود را خردمند می دانند، عَقول: به کسی گفته می شود که امور را دریافته و درک کند، عِقال: نام دیگر گیاهی است به نام سعدانه، عاقله الرَّجل: خویشاوندان و نزدیکان پدری مرد را گویند.[۶]

در مفردات در مورد عقل چنین آمده است: عقل به آن قوه ای گفته می شود که آماده پذیرفتن علم و دانش است و گاهی نیز به دانشی گویند که به وسیله همین قوه به دست آمده است. در اطلاق اول، عقل به معنای عاقل و در دومی به معنای معقول گرفته شده است. اصل عقل، امساک، پیوند دادن و نگهداشتن است و به همین دلیل به عقال شتر، عقل شتر گویند، به دارویی که مانع روانی شکم می شود، عقل بطن گویند. عقلت المرأه یعنی زن موی سرش را بست. بستن زبان را عقلت اللسان و بستن دست را عقل کفّه می گویند. به زندان معقِل گویند چون انسان ها در آن نگهداری می شوند و از خروج آنها جلوگیری می شود. پرداخت کنندگان دیه مقتول، شتر دیه را بر درب خانه مقتول می بندند که این عمل را اصطلاحاً «عَقلتُ المَقتوُلَ» می گویند؛ یعنی دیه او را پرداخت کردم و یا از این حیث است که این تدبیر مانع خونریزی می شود؛ زیرا قاتل در هر صورت یا باید تاوان جانی و بدنی را پس بدهد یا جزای نقدی بپردازد. به همین مناسبت هر نوع جزای نقدی دیه و متعهدان به آن، عاقله نامیده می شوند.[۷]

و در اصطلاح عقل جوهر بسیطی است که مردم به وسیله آن واقعیت ها را دریافت می‌کنند. بنابراین، عقل دریافتن واقعیت است. علاوه بر دریافت حقایق، نگه دارنده‌ نفس ناطقه و شرف دهنده‌ آن نیز است.[۸]

همچنین به معنای قوۀ ممیز انسان از دیگر جانوران می باشد که موجب کمال انسانی، درک و فهم، دریافت خیر و شر، صلاح و صواب، درک حقایق کلیه، معارف حقه و حق و باطل است. برداشت اخیر از عقل به معنای امساک و جلوگیری از زوال و پراکندگی و ایجاد رابطه میان مدرکات جزئی و پراکنده به دست می آید؛ زیرا این مدرکات به وسیلۀ عقل جمع آوری می شوند و با تدبیر و حمایت میان آنها عملیات معرفتی صورت می پذیرد و به طور فعال در مسیر تولید شناخت های بعدی قرار می گیرند.

ماهیت و چیستی عقل

عقل در اصل همان خود اشعاری و خود آگاهی انسان است که در هر مرتبه ای از ادراک عمل می کند و این خود آگاهی صرفاً مختص انسان بوده و حیوانات در عین داشتن شعور، فاقد عنصری به نام «من» و آگاهی از خود هستند؛ به بیان دیگر، عقل آن نور آگاهی است که به تمامی ارکان ادراکی (حواس، تصورات، تفکر، حافظه و …)، اشعار و احاطه داشته و همه را دارای روشن بینی می کند.

این آگاهی انسان نسبت به  بودنِ خود و در واقع، شاهد بودن بر خود، کانون همه فهم های مختص انسان است. کسی که بر خود آگاه است تحت تأثیر این آگاهی در مواجهه با هر امری به عنوان شاهد آگاه، خود به خود دارای قدرت تمییز و قضاوت بوده و فقط وقتی دچار غفلت شده باشد، فاقد این توانایی است. همچنانکه عقل در مواجهه با امور کمی و عددی دارای قدرت محاسبه است، در مواجهه با امور معنوی و والا نیز دارای درکی متعالی است و درجات مختلف آن به تدریج شکوفا می شود.

با این بیان، حضور عقل در انسان در هر مرتبه ای که باشد، امری فطری، بدیهی، و ذاتی است و برای اثبات یا بهره بردن از آن نیاز به مباحث نظری پیچیده نیست.

بیهوده بودن تلاش برای اثبات منطقی عقل از این رو است که، بنا بر فرض مسئله، خود “اثبات منطقی”، صرفاً یکی از قدرت ها و ابزار های عقل است؛ بنابراین عقل برای اثبات خود، نیازی به ابزار های خود ندارد، بلکه عقل، خود از خود آگاه است و هر چیزی هم به نور آگاهی عقل، آشکار و اثبات می شود.

برای درک حضور عقل، عدم غفلت از خویشتن، شرط لازم است و علت دوری از عقل، فقدان حضور در خویشتن و از خود بیگانگی و تسخیر شدن ذهن توسط برخی تمایلات کور است.

طبق فرمایش قرآن کریم، همه انسان ها دارای عقل هستند؛ اما به دلیل کور دلی نمی توانند از آن بهره ای بگیرند:

“آیا در زمین سیر نمی کنند تا صاحب قلب هایی گردند که بدان تعقل کنند و گوش هایى که بدان بشنوند؟ زیرا چشم ها نیستند که کور مى‏شوند، بلکه دل هایى که در سینه‏ها جاى دارند کور می شوند”.[۹]

در آیه دیگری می فرماید:

“به یقین، گروه بسیارى از جن و انس را براى دوزخ آفریدیم؛ آنها قلب هایی دارند که با آن نمى‏فهمند و چشمانى که با آن نمى‏بینند و گوش هایى که با آن نمى‏شنوند، آنها همچون چهارپایانند، بلکه گمراهتر! اینان همان غافلانند”.[۱۰]

برخی روایات در مورد چیستی عقل:

۱٫ از امام صادق (ع) سؤال شد که عقل چیست؟ فرمودند: چیزی است که به وسیله آن خدا پرستش شود و بهشت به دست آید. راوى می گوید: گفتم: پس آنچه معاویه داشت چه بود؟ فرمود: آن نیرنگ است، آن شیطنت است، آن نمایش عقل را دارد ولى عقل نیست.[۱۱]

۲٫ چون خدا عقل را آفرید … فرمود به عزت و جلالم سوگند مخلوقى که از تو در پیشم محبوب تر باشد نیافریدم و ترا تنها به کسانى که دوستشان دارم به طور کامل دادم[۱۲].

۳٫ جبرئیل (ع) بر آدم (ع) نازل شد و گفت: اى آدم من مأمور شده‏ام که ترا در انتخاب یکى از سه چیز مخیر سازم؛ پس یکى را برگزین و دو تا را واگذار، آدم گفت؛ آن سه چیز چیست؟ گفت: عقل و حیاء و دین. آدم گفت؛ عقل را برگزیدم، جبرئیل به حیاء و دین گفت شما بازگردید و او را واگذارید، آن دو گفتند اى جبرئیل ما مأموریم هرجا که عقل باشد با او باشیم.[۱۳]

۴٫ پیغمبر اکرم (ص) فرمودند: خدا به بندگانش چیزى بهتر از عقل نبخشیده است؛ زیرا خوابیدن عاقل از شب بیدارى جاهل بهتر است و در منزل بودن عاقل از مسافرت جاهل (به سوى حج و جهاد) بهتر است و خدا، پیغمبر و رسول را جز براى تکمیل عقل مبعوث نسازد (تا عقلش را کامل نکند، مبعوث نسازد) و عقل او برتر از عقول تمام امتش باشد و آنچه پیغمبر (ص) در خاطر دارد، از اجتهاد مجتهدین بالاتر است و تا بنده‏اى واجبات را به عقل خود درنیابد آنها را انجام نداده است، همه عابدان در فضیلت عبادتشان، به پاى عاقل نرسند. عقلا همان صاحبان خردند که در باره ایشان فرموده: تنها صاحبان خرد اندرز می گیرند.[۱۴]

۵٫ امام صادق(ع) فرمود: خداى عز و جل، عقل را از نور خویش و از طرف راست عرش آفرید و آن مخلوق اول از روحانیین است.[۱۵]

۶٫ بین ایمان و کفر فاصله ای نیست جر کمی عقل.[۱۶]

مراتب عقل

با توجه به مفهوم عام عقل که همان خود آگاهی انسانی و نور وجود انسان است، مراتب عقل هم، همان مراتب خودآگاهی انسان از خویشتن خواهد بود، که این خودآگاهی همه مراتب ادراکات و ابزارهای حسی، خیالی، فکری، حافظه و …. را شامل شده و همه را دارای درک و فهم انسانی می کند.

البته گاهی به تعبیر قرآن کریم، انسان چشم (ادراک حسی) دارد، اما نمی بیند، قدرت محاسبه دارد، اما تعقل نمی کند، حافظه دارد، اما عبرت نمی گیرد و …، اما انسان عاقل نسبت به تمامی این ادراکات دارای فهمی زنده است که همین فهم نشانه حضور آگاهی ای برتر در انسان است.

البته عقل حساب گر و مقایسه ای برای تدبیر امور دنیوی، یکی از ابزار های عقل است که در جایگاه خود به خوبی می تواند عمل کند، ولی تباهی در آنجا است که این قدرت حساب گری بخواهد در غیر جایگاه خود عمل کند و تمامی وجود انسان را به نفع نفس اماره مدیریت کند. در این شرایط، قدرت حساب گری که شبیه عقل است، نه خود عقل، وجود انسان را در سلطه خود اسیر کرده و آن را از رشد و تعالی باز می دارد و هرچیزی غیر از محاسبات کمیت گرا را، انکار می کند.

بعد از این تذکر، در مورد مراتب عقل باید گفت: کم ترین درجه از عقل همان آگاهی انسان از حواس خویشتن است که انسان به میزان برخورداری از عقل، معنا و پیام موجود در هر آنچه را که با حواس دریافت می کند، می فهمد و در مرتبه ای بالاتر، عقل، آگاهی از فکر، حافظه، علم و عبرت و حکمت را شامل می شود. سپس، از دل این مراتب، عقل برتری آشکار می شود که شامل سلسله مراتب وحی و ادراکات شهودی (به معنای کلی آن) بوده و در نهایت، مرتبۀ عشق الاهی و درک توحید عرفانی به عنوان بالاترین درجه از حد شکوفایی عقل رخ می نماید.

عقل، برترین موجود

در تفکر دینی و منابع روایی اسلامی، عقل، از برترین مقام و منزلت در جهان آفرینش برخوردار بوده و سرچشمه وجود و ریشه و اساس آفرینش به شمار آمده است.

بر این اساس، خدای متعال، عقل را از نور خویش آفرید و آن نخستین موجود نظام آفرینش و از سنخ روحانیون و مجرّدات است. این موجود شریف که در لسان حکما و عرفای بزرگ اسلام، به عنوان «صادر نخستین » و «عقل اول » مطرح است، بر نور وجود نبی گرامی اسلام (ص) و همچنین نور اهل بیت معصومشان (ع) منطبق است و ایشان در سیر نزولی، اولین موجود هستند، همچنان که در سیر صعودی نیز برترین و بلند مرتبه ترین موجودات به کمالات عالی رسیده، به شمار می آیند.[۱۷]

طبق مفاد برخی از روایات که از معصومان (ع) رسیده است، خداوند پس از آفریدن عقل، بدو فرمود: برگرد، او برگشت، سپس فرمود: پیش آی، پیش آمد . آن گاه خدای متعال به او فرمود: تو را با عظمت آفریدم و بر تمام آفریدگانم شرافت و برتری بخشیدم، (وَ کَرَّمتک علی جمیع خلقی).[۱۸]

با توجه به این که عقل، نخستین و برترین موجود نظام آفرینش محسوب می شود و مصداق اتمّ و اکمل آن نیز، نور وجود پیامبر اکرم (ص) و اهل بیت معصومشان (ع) می باشد؛ این حقیقت روشن می شود که عقل، ریشه و اساس تفکر دینی را نیز تشکیل می دهد و به عنوان «شریعت عقلانی » توأم با «شریعت وحیانی » در همه عرصه های حیات مادی و معنوی انسان حضور دارد و برنامه های زندگی و راه کارهای عملی برای همه شؤون زندگی فردی و اجتماعی انسان را ارائه می کند. بر این اساس است که حضرت امام علی (ع)، عقل را رسول حق و پیامبر درونی معرفی کرده است.[۱۹]

امام موسی کاظم (ع) در تبیین بیش تر سخن پیشوای نخستین، چنین فرمودند: «ان لله علی الناس حجتین: حجه ظاهره و حجه باطنه، فاما الظاهره فالرسل و الانبیاء و الائمه، و اما الباطنه فالعقول».[۲۰]

همانا خداوند بر مردم دو حجت و رسول دارد: حجت ظاهر و آشکار و حجت باطن و پنهان؛ اما حجت ظاهر و آشکار، رسولان، پیامبران و ائمه (ع) و حجت باطن و پنهان، عقل ها هستند.

در پایان باید گفت: آیا بهتر از این می توان به نقش عقل و جایگاه رفیع آن در دین اشاره کرد؟ به راستی بهترین تعبیر این است که، عقل را هم رتبه و هم طراز با پیامبران و امامان (ع) و به عنوان پیامبر و امام درونی و باطنی معرفی کرد.

اقسام عقل

عقل دارای اقسام مختلف است که به طور خلاصه به آنها اشاره می شود:

۱٫ عقل نظری؛ ‌به عقلی گفته می شود که انسان به وسیله آن، بودها و نبودها و ‌هست ها و نیست‌هایی را که مربوط به طبیعیات، ‌ریاضیات، منطق و الاهیات و به طور کلی حکمت نظری هستند،‌ درک می‌کند.

۲٫ عقل عملی همان قوه ای است که کنش و رفتار آدمی را کنترل می کند،[۲۱] و کارش درک باید ها و نباید ها است و در واقع عقل عملی مبنای علوم زندگی است و مورد قضاوت در عقل عملی این است که این کار را بکنم یا نکنم.[۲۲] همچنین عقل عملی؛ در جایی است که ایمان، ‌تصمیم،‌ عزم و اراده مطرح باشد؛‌ یعنی جایی که عمل شروع می‌شود. عقل عملى به تعبیر امام صادق (ع) مرکز عبودیت انسان و سرمایه تحصیل بهشت از خداى سبحان است؛ “العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان”.[۲۳]

۳٫ عقل متعارف؛ یعنی عقلی که همه تلاش و کوشش آن برای حفظ حیات ظاهر است. ‌عموم مردم چنین نیروی مدرک و فعالی را عقل می‌نامند.[۲۴] به عبارت دیگر، عقل متعارف، کارش درک و شناخت واقعیت‌ها و قضاوت در باره آنهاست.[۲۵]

گاهی در برخی از کلمات عرفا، عقل دو گونه دانسته شده است: عقل جزئى و عقل کلى. عقل جزئى با سود و زیان دنیایى و عالم طبیعت سر و کار دارد و مشوب به وهم، شک و شهوت است. این عقل را “عقل حساب گر” نیز نامیده اند. در حالی که عقل کلى، از شک و وهم و شهوت و… در امان است و به دنبال آخرت و درک عالم غیب است و عقل کلى که فوق این عقل جزئى است، مایه‏ سعادت و راهنماى انسان به سوى ابدیت است.

عقل به لحاظی دیگر؛ به متعارف و قدسی تقسیم می شود: عقل متعارف؛ همان است که همگان از آن بهره می برند، حتی آنانی که اهل ایمان هستند؛[۲۶] اما عقل قدسی همان منبع معرفتی شهودی است که محل جوشش برخی از معارف می شود.

توضیح این که، همه ما عقل و دلی داریم که با نفس آدمی متحد هستند و وقتی دل، پاک باشد عقل نیز نورانی می شود؛ برای پاکی دل احتیاج به عقل داریم؛ یعنی ما باید بدانیم چه چیز را لازم است انجام دهیم و چه چیز را نباید انجام دهیم و وقتی قلب انسان پاک شد و به نورانیت رسید، به عقل قدسی یا همان عقل برین و عقل حقیقی می رسد.[۲۷]

عقل اول از دیدگاه حکمای الهی

همه حکماى الهى، اعم از مشائیون و اشراقیون و معتقدان حکمت متعالیه بر این امر اتفاق نظر دارند که عالم عقلى وجود دارد و این عالم، واسطه در ایجاد عالم مادون مى‏باشد (اگر چه اختلاف نظریاتى درباره تعداد عقول و نیز نحوه کثرت عقول وجود دارد). حال برترین موجود عقلى، همان “عقل اول” یا “صادر نخستین” است که اولاً: واحد؛ ثانیاً: بالفعل؛ ثالثاً: وجودش متوقف بر ماده و مدت و استعداد نیست؛ رابعاً: در ایجاد و تأثیر، جز به ذات الاهى به چیز دیگرى نیازمند نمى‏باشد.

از اصولى که در بحث علت و معلول در فلسفه به اثبات رسیده، اصل “سنخیت علت و معلول” است. به مقتضاى این اصل، معلول جلوه و ظهور و تجلى علت است و در واقع، مرحله نازله‏ علت خود به شمار مى‏رود. بر اساس اصل یاد شده، هر چه علت اعلى و اشرف باشد، معلول نیز وجودش عالى‏تر و شریف‏تر خواهد بود و برترین و قوى‏ترین علت، برترین و قوى‏ترین معلول را خواهد داشت. در عقل اول، همه کمالات حق تعالى ظهور یافته است. این موجود کامل‏ترین موجود عالم امکان است و در میان ممکنات، از همه شریف‏تر و کامل‏تر و بسیط تر و قوى‏تر است، اما در عین حال، نسبت به واجب تعالى عین نیاز و فقر و وابستگى وجودى است؛ از این رو صادر اول با همه‏ شدت وجودى، توأم با نقصان ذاتى و محدودیت امکانى است. محدودیتى که لازمه‏ معلول بودن و مخلوق بودن او است. این محدودیت امکانى، مرتبه وجودى عقل اول را مشخص ساخته و به آن تعین مى‏دهد و نیز مستلزم ماهیت امکانى مى‏باشد؛ زیرا ماهیت، حدّ وجود است و لذا هر موجود محدودى، داراى ماهیت است.

عقل اول اگر چه یک واحد شخصى است، اما نوعى کثرت در آن وجود دارد و همین کثرت است که صدور کثیر را از آن ممکن مى‏سازد، برخلاف واجب تعالى که هیچ کثرتى در ذاتش راه ندارد.[۲۸]

عقل اول از دیدگاه عرفا

از دیدگاه عرفا عالم کبیر، مجموعه ای روحانى و جسمانى است. عالم کبیر، صورت حقیقت انسانیه است و خلیفه غیب است و چون انسان کامل مظهر کمالات حقیقت انسانیه است، مظهر کمالات مجموعه عالم کبیر است و مدبر عالم است و همیشه حقیقتش در غیب است و متصف به صفات الهیه و این هویت حق، همیشه در غیب است. همچنین خلیفه، واسطه فیض است؛ چه بر ارواح و چه غیر آنها و آنچه بر آنها فایض مى‏شود به واسطه حقیقت انسانیه است؛ زیرا واسطه در فیضان، عقل اول است و عقل اول، اولین مظهر حقیقت انسانیه است؛ چنان که رسول اللَّه (ص) فرمودند: “اول ما خلق الله نورى”؛[۲۹] از این رو رسول الله (ص) خلیفه غیب است و عالم ظاهر و شاهد، خلیفه به منزله‏ جان عالم است که غیب است (همان طور که جان براى بدن، غیب است).[۳۰]

خداى متعال چون نور محمدى (ص) را آفرید، در این نور، ارواح جمیع انبیا و اولیا را به جمع احدى، پیش از تفصیلشان در وجود عینى جمع کرد و این در مرتبه عقل اول است، سپس ارواح تعیّن پیدا کردند در مرتبه لوح محفوظى که نفس کلى است و به مظاهر نوریه‏ ایشان متمیز شدند تا در عالم عنصرى یکى پس از دیگرى به انوار مختصه خود طلوع کردند.[۳۱]

اول فیضى که نمود از ازل

آیینۀ معرفت لم یزل

صادر اول زخدا عقل کل

پادشه محفل تلک الرسل

نور هدى ختم رسل مصطفى

هادى منهاج صفا و وفا

تفاوت (عقل انسان) با عقل اول

در بیان فرق بین عقل انسان و آن چه که در این حدیث شریف نبوی (“اول ما خلق الله العقل”)[۳۲]، به عنوان اولین مخلوق خدای تبارک و تعالی وارد شده است، باید گفت، عقلی که در وجود انسان است یکی از قوای نفس و یک حجت درونی است که با آن تفکر و تعقل و اندیشه می کند و انسان را در مسیر کمال رهبری می نماید.

در مقابل، عقل دیگری وجود دارد که، جوهرى است که هم ذاتاً مجرد است و هم فعلاً، نه خودش جوهر مادى و جسمانى است و نه براى انجام دادن کارهایش محتاج است به این که با بدن یا جسمى همانند بدن مرتبط باشد و آن را به منزله ابزارى به کار گیرد؛ چه در طبیعت و چه در ما وراء طبیعت. به این نوع موجود مجرد، “مجرد تام” نیز مى‏گویند. عقل در موجودات طبیعت تأثیر مى‏گذارد ولى خود به هیچ وجه از آنها تأثیر نمى‏پذیرد. اساساً موجود مجرد تام، ثابت محض است و هیچ نوع تغییر و تغیر و حرکتى در آن راه ندارد و چون زمان، اندازۀ حرکت و تابع آن است، پس مجرد تام، از زمان هم فارغ است و نسبت دادن زمان به آن بى‏معنا است.[۳۳]

البته همان گونه که جهان آفرینش و عالم مخلوقات از یک جهت به سه عالم کلى ماده و مثال و عقل تقسیم مى‏شود، ادراکات انسان نیز به ادراک حسى و خیالى و عقلى (کلى) تقسیم شده و نفس انسانى در هر مرتبه‏اى از ادراک، با عالم مناسب همان مرتبه، ارتباط برقرار مى‏نماید؛ از این رو نفس و قوه‏ ادراکى انسان در مرتبه‏ ادراک کلیات با عالم مجردات محض (عالم عقل) در ارتباط بوده و به تناسب ظرفیت وجودى خود از آن عالم، کسب فیض مى‏نماید.[۳۴]

صادر نخستین

( در حال تکمیل است )

عقل نظری

( در حال تکمیل است )

عقل عملی

( در حال تکمیل است )

عقل عرفی

( در حال تکمیل است )

عقل و گسترۀ فعالیت آن

بر اساس دلایل عقلی و نقلی، حوزه فعالیت و کارآمدی عقل در گستره مخلوقات،‌ پدیده‌های عالم طبیعت، قوانین حاکم بر آن، احکام شرع و ‌شناخت خدا به طور اجمال است.

در حوزه شناخت احکام هم، به عقل اعتماد می‌شود. در علم فقه، ‌عقل به عنوان یکی از دلایل شناخت احکام در کنار سنت و قرآن قرار دارد. در علم اصول نیز در باب حسن و قبح عقلی ثابت است که لزوم اطاعت اوامر و نواهی شارع به حکم عقل است.[۳۵]

لازم به ذکر است که در اسلام در دو حوزه عقاید (اصول) و احکام (فروعات)، بعضی از احکام  و مسائل، فوق عقل وجود دارد که عقل گرچه مخالفتی با آنها ندارد، اما به کنه  آنها نمی رسد و نمی تواند آنها را درک کند؛ مانند مناطات احکام و یا مباحث مربوط به جزئیات معاد.

علامه طباطبائی در جواب پرسش‌ “هانری کاربن” فرانسوی که پرسید در صورت پیدایش اختلاف و تعارض میان عقل و کتاب و سنت و شرع چه می‌کنید؟ فرمود: به این دلیل که کتاب (قرآن) صریحاً نظر عقل را امضا و تصدیق نموده و به آن حجیت داده است، ‌هرگز اختلاف نظر میان آنها پیدا نخواهد شد.[۳۶]

عقل و فطرت انسان، مانند مخزنی است که تمام حقایق و واقعیت‌ها در آن وجود دارد؛ ‌لذا پیامبران هر آنچه را که می‌گویند مطابق عقل و منطق است. در اصول فقه اصطلاحی قاعده ای به نام قاعده ملازمه وجود دارد، که می‌گوید: “کل ما حکم به العقل حکم به الشرع”،[۳۷] هر چیزی را که عقل حکم می‌کند، شرع هم به آن حکم می‌کند. عکس آن هم صحیح است؛ یعنی “کل ما حکم به الشرع حکم به العقل” هر چه را شرع حکم می‌کند، ‌عقل هم حکم می‌کند؛ لذا یکی از مبانی احکام شرع، عقل است.

بنابراین، احکام پیامبران و شارع بر خلاف عقل نیست، ‌آنچه را که آنان می‌گویند همان مرتکزات عقل است که در اثر القائات شیاطین، انسا‌ن‌ها از آنها غفلت کرده‌اند. پیامبران آمدند تا مرتکزات و دفائن عقول مردم را به آنان یادآوری کنند.

نتیجه آن که؛ شرع و عقل با هم هماهنگ و توأمند و در شرع اسلام گستره بسیار وسیعی برای حوزه عملکرد عقل قرار داده شده است و از نگاه شهید مطهری (ره)،‌ جایگاه تعقل و تفکر در اسلام تا بدان حد بالا و والا است که خداوند در قرآن، ‌حتی در یک آیه هم بندگان خود را امر به نفهمیدن و یا راهی را کورکورانه پیمودن، نکرده است.[۳۸]

میزان توان و ناتوانی عقل

شناخت جهان و پدیده‌های آن،‌ قوانین حاکم بر هستی و احکام شرع در حیطه و توان عقل است که درباره آنها تفکر و داوری کند، اما در شناخت ذات خداوند و حقیقت آن، ‌کارآیی عقل محدود است و توان شناخت آن را ندارد.

امام علی (ع) در این باره می‌فرماید: “… لم یطلع العقول علی تحدید صفته…”،[۳۹] …عقل‌ها هیچ گونه اشرافی بر صفات خدا ندارند… .

از آن جا که صفات خداوند عین ذاتش هستند و ذات خداوند چون هستی غیر متناهی است، ‌پس صفات کمالیه او مانند علم، ‌قدرت، حیات، ‌اراده و … نیز غیر متناهی هستند و عین ذات او هستند. وقتی صفات او غیر متناهی هستند، ‌عقل بشر به کنه آنها نمی‌رسد و حد و حدود آنها را درک نخواهد کرد. به بیانی دیگر، ‌وقتی انسان مخلوق هستی غیر متناهی است، قدرت احاطه به ذات هستی غیر متناهی را ندارد. این معنای کلام امام علی (ع)است  که می‌فرماید: (خداوند متعال) عقل‌های انسان‌ها را به کنه صفاتش آگاه نکرده است؛ البته این بدان معنا نیست که خدا انسان را منع از شناخت خود کرده باشد؛ زیرا آن حضرت در ادامه خطبه می‌فرماید: “و لم یحجبها عن واجب معرفته”،[۴۰] و عقل را از شناخت خود محجوب نکرده است؛ ‌یعنی خداوند انسان را از شناخت خود منع نکرده است.

امام صادق در این باره می‌فرماید: “… فبالعقل عرف العباد خالقهم و انهم مخلوقون و انه المدبر و انهم المدبرون و انه الباقی و هم الفانون…”،[۴۱] … به وسیله عقل، بندگان خدا،‌ خالق خود را می شناسند و می دانند که آنها مخلوق اند و او مدبر و ایشان تحت تدبیر اویند و این که خالقشان پایدار و آنها فانی هستند… .

عقل انسان تا این اندازه می‌فهمد که این جهان دارای خدایی است و آن خدا دارای صفات کمال و جلال است. دارای علم،‌ قدرت، حیات و … است. تا این اندازه از شناخت وظیفه عقل است و توان آن را هم دارد و خداوند تا این حد عقل را منع نکرده،‌ اما بیش از این مقدار که همان شناخت کنه و حقیقت ذات و صفات باری تعالی باشد،‌ عقل انسان عاجز است و توان شناخت آن را ندارد.

عقل و ادراک نعمت ‏ها و عذاب ‏های اخروی

در زمینه توانایی عقل در درک و شناخت از نعمت ها و عذاب های برزخی و اخروی و همچنین شناخت جهان غیب، باید گفت: اگر مقصود از شناخت و ادراک عقل، ادراک عقلى از مفاهیم و تصورات و مسائل نظرى باشد، چنین امرى بنابر اصولى که در مباحث شناخت ‏شناسى به اثبات رسیده است و در این نوشتار نمى‏توان به آن پرداخت، امرى ممکن است، اما اگر منظور از ادراک، ادراک شهودى و قلبى باشد، این ادراک از جهان دیگر نیز با رعایت و انجام اصول و آداب سلوک عملى مقدور است و انسان مى‏تواند به مرحله‏اى بار یابد که ظرفیت ادراک شهودى جهان دیگر را پیدا کند.

در نظام هستى عوالم گوناگونى وجود دارد که هر کدام داراى احکامى مى‏باشند، این احکام به لحاظ تفاوت عوالم، با یک دیگر فرق دارند؛ مثلاً عالم ناسوت یا طبیعت، احکام مخصوص به خود، عالم برزخ احکام مختص به خود و عالم قیامت آثار مربوط به خود را دارد. آدمى براى ورود و درک شهودى آن عوالم، باید به صورتى تبدل یابد که بتواند چنین ظرفیتى را پیدا کند؛ به همین جهت، انسان با مرگ به تحولى دست مى‏یابد که می تواند به عالم برزخ وارد گردد و نیز بر اساس آیات قرآنى، باید تحولى اساسى در مجموع عالم رخ دهد تا آمادگى درک و پذیرش احکام و آثار عالم قیامت را پیدا کند؛ از این رو مى‏توان گفت انسان، ظرفیت پذیرش ادراک جهان غیر مادى را دارد، اما به شرط آن که بر اثر تحولات و تبدّلات، این قابلیّت را احراز نماید؛ چنانکه برخى از انسان ‏ها بر اثر انجام یک سلسله اعمال و آداب و قدم گذاشتن در وادى سیر و سلوک، ظرفیت فهم و ادراک عوالم بالاتر را در همین دنیا و قبل از مرگ و قیام قیامت، احراز کرده، بسیارى از حقایق بر آن‏ها منکشف مى‏گردد. آن کس که از طریق تزکیه نفس و تطهیر دل، سلوک خود را آغاز نموده است، منازل و مراتبى را طى کرده و مقاماتى را واجد مى‏گردد.

در اوّلین مرتبه، قادر به شناخت اسرار عالم ملک مى‏شود… در مرتبه برتر، به اسرار عالم ملکوت پى مى‏برد… و مرتبه فراتر از این، رتبه آمادگى نظر بر جبروت و شایستگى نظر به عرش خداوند سبحان را پیدا می کند. این مقام، نظیر مقام اشخاصى از قبیل حارثه بن مالک است که در جواب سؤال پیامبر اکرم (ص) که پرسیدند شب را چگونه صبح نمودى؟ عرض کرد: “کانى انظر الى عرش الرحمن بارزاً”، گویى که عرش خداوند را آشکارا مشاهده مى‏کنم.[۴۲]

اما در این مورد که عقل انسان توان درک عالم برزخ و قیامت و نعمت ‏ها و عذاب ‏هاى آنها را دارد، باید گفت: بسیارى از حقایق هستى و خصوصاً حقایقى که در ماوراى جهان طبیعت وجود دارد، براى ما مجهول است. البته این ندانستن، بیشتر در کم و کیف و چگونگى آن حقایق است، ولى اصل آن حقایق را عقل و وحى در جاى خود اثبات کرده‏اند و ما نسبت به آنها آگاهى داریم. البته علم به کنه و ماهیت آن حقایق بسیار محدود است؛ مگر براى عده کمى که با سلوک عملى در همین دنیا به آن عالم راه یافته باشند و علم اجمالى آنها به علم تفصیلى تبدیل شده باشد؛ از این رو، سنخیّت و چگونگى بدن ‏هاى برزخى و… و نعمت و عذاب ‏هاى آن براى ما به صورت کامل و دقیق روشن نیست؛ در عین حال از مجموعه‏ آیات و روایات و تحلیل ‏هاى عقلى مى‏توان دورنمایى از کم و کیف بدن برزخى و تصویر نعمت ‏ها و عذاب ‏هاى برزخى و قیامت ارایه نمود.[۴۳] اگر بخواهیم عالم برزخ و عذاب و نعمت ‏هاى آن جا را ترسیم کنیم، مى‏توانیم آنها به گونه ‏اى به لذت و یا نعمت ‏هاى موقع خواب “تشبیه” کنیم؛ انسان در عالم رؤیا واقعاً کارهایى انجام مى‏دهد، راه مى‏رود، سخن مى‏گوید، مى‏اندیشد و… . هرگاه این کارها را با زندگى عنصرى و مادى بسنجیم، فاقد حقیقت خواهد بود، ولى اگر از نسبت‏گیرى و مقایسه صرف نظر کنیم، باید گفت این کارها در ظرف رؤیا براى خود، حقیقتى دارند؛ زیرا خوشى‏ها، آرامش و آلام و دردهاى رؤیایى براى خود خالى از یک نوع واقعیت نیست و چه بسا حالات انسان در رؤیا، روى بدن عنصرى نیز اثر مى‏گذارد، حال اگر چنین زندگى رؤیایى، واقعیت بیشتر و حقیقتى روشن‏ تر پیدا کند، باید نام آن را زندگى برزخى و مثالى نهاد. در آنجا ماده و عنصر یا مولکول و اتم وجود ندارد، ولى صور تمام موجودات جهان، بى آن که ماده و وزنى در کار باشد، موجود است؛ مثلاً در عالم تصور، جهان و تمام اشیا را مى‏توانیم تصور کنیم، و همه آنها را پیش خود حاضر کنیم و واقعاً صورتى از آسمان و زمین و از دوست و رفیق را در خود مشاهده نماییم، حالا اگر آنچه که در جریان رؤیا و در عالم تصور از خود مشاهده مى‏کنیم، با واقعیتى بیشتر و حقیقتى روشن ‏تر تجلى کند، باید نام آن را زندگى برزخى بگذاریم؛ از این جهت دانشمندان مى‏گویند: در جهان برزخ، آثار ماده از قبیل گرمى و سردى، شیرینى و تلخى، شادمانى و غمگینى موجود است، هرچند خود ماده وجود ندارد در آن جا خوردن، آشامیدن، سماع و استماع، رؤیت و دیدن وجود دارد، اگرچه از ماده‏ اى که این امور در زندگى ما بر آن توقّف دارد، خبرى نیست.[۴۴]

منابع، براى مطالعه بیشتر:

۱٫ امام خمینى (ره)، تفسیر دعاى سحر.

۲٫ جوادى آملى، عبداللَّه، تفسیر موضوعى قرآن کریم، ج ۱۳٫

۳٫ جوادى آملى، عبداللَّه، شریعت در آینه معرفت.

۴٫ جوادى آملى، عبداللَّه، شناخت‏شناسى در قرآن.

۵٫ جوادى آملى، عبداللَّه، عقل و ایمان و انسان‏شناسى.

۶٫ حر عاملى (ره)، وسائل الشیعه، ج ۷٫

۷٫ سبحانى، جعفر، معاد انسان و جهان.

۸٫ سجادى، سید جعفر، فرهنگ علوم فلسفى و کلامى، چاپ ۱۳۵۷٫

۹٫ شعرانى، میرزا ابوالحسن، نثر طوبى یا دایره المعارف لغات قرآن.

۱۰٫ کاشفى، محمد رضا، خدا شناسى و فرجام ‏شناسى.

۱۱٫ مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج ۱۴٫

جایگاه عقل و تعقل در آخرت

بعضی به غلط تصور می کنند که در قیامت نیروی تعقل از انسان گرفته شده و یک زندگی تقریبا حیوانی و بدون تعقل و تفکر را شروع می کند، و حال این که اصلا چنین چیزی نیست؛ لذا برای رفع این شبهه، ابتدا باید به این نکته توجه داشت که در منابع اسلامی، عقل و تعقل دارای معانی مختلفی هستند.[۴۵] معنای اولیۀ عقل، مطلق تفکر و اندیشیدن است. بیشتر عبارات قرآن که حاوی مشتقاتی از ریشۀ عقل اند، چنین معنایی را مد نظر دارند.[۴۶]

برخی از روایات، بدون آن که معنای فوق را نفی نمایند، معانی خاص دیگری را نیز از عقل ارائه نموده اند که به عنوان نمونه، عقل را آن چیزی می دانند که با کمک آن، بتوان رضایت الاهی و بهشت جاویدان را به دست آورد.[۴۷]

طبیعی است که در بهشتی که افراد با ایمان در سایۀ رضایت پروردگار به زندگی ابدی دست یافته اند، دیگر چنین برداشتی از عقل، کاربرد خود را از دست خواهد داد و نظر به این که فرصت دوزخیان نیز در این زمینه به پایان رسیده است، آنان نیز نمی توانند از عقلی استفاده نمایند که راهگشای آنان به سمت رضایت خدا و ورود به بهشت باشد، اما بدیهی است، تنها به این دلیل که برخی از کاربردهای عقل، معنا و مفهوم خود را در جهان آخرت از دست خواهند داد، نباید نتیجه بگیریم که افراد حاضر در روز قیامت و به دنبال آن، بهشتیان و دوزخیان، قدرت اندیشه و تفکر را از دست داده و نمی دانند و نمی فهمند که چه بر سر آنان می گذرد!

در این راستا و با استفاده از آیات قرآنی، در بخش های سه گانه ذیل، نمونه هایی از توانایی اندیشیدن انسان ها در این عرصه ها، ارائه می شود:

۱٫ در بسیاری از آیات قرآن که به توصیف روز قیامت می پردازد؛ مواردی  مشاهده می شود که نشانگر عقل و تفکر انسان است. آن جایی که مؤمنان و پرهیزگاران؛ با دریافت نامۀ اعمالشان از سمت راست؛ در می یابند که بهشت جاودان در انتظارشان است و با خوشحالی تمام،[۴۸] دیگران را به مطالعۀ کارنامۀ درخشان خود دعوت نموده و آن را نتیجه ای از نوع تفکر و عملکرد خویش در زندگی دنیوی اعلام می نمایند[۴۹] و در مقابل، افرادی که پروندۀ رفتار ناشایست خود را از سمت دیگری دریافت نموده اند، آغاز به فغان و فریاد نموده[۵۰] و از جهنمی که در انتظارشان است، بیمناک و هراسان خواهند شد و دقیقا درخواهند یافت که قدرت دنیوی و ثروت فراوان آنان، هیچ به کارشان نخواهد آمد و به همین دلیل آرزو می کنند که کاش از پرونده خود مطلع نشده و کاش دوباره، مرگ به سراغشان آید.[۵۱]

خداوند، صریحا بیان می فرماید؛ که انسان، بعد از ترک این دنیا و به دنبال آن، با برداشته شدن برخی موانع و حجاب ها که قدرت تفکر را محدود می سازد، از تیزبینی و دقت نظر خاصی در ارتباط با تحلیل آنچه گذشت و آنچه فراروی او است، برخوردار خواهد شد؛[۵۲]  به همین دلیل است که خداوند، با در اختیار قرار دادن نامۀ عمل افراد، از هر انسانی خواهد خواست که خود به تنهائی در ارتباط با عملکرد خویش، قضاوت نماید![۵۳]

آنچه بیان شد، برگرفته از تعداد اندکی از آیات موجود در این زمینه بود، که نشانگر قدرت تفکر و تعقل انسان ها در روز قیامت است؛ اما اکنون به دلایل باقی ماندن قدرت اندیشیدن در بهشت و جهنم خواهیم پرداخت:

۲٫ باید بدانیم که عقل و اندیشه، برترین نعمتی است که از جانب خداوند به انسان ها ارزانی شده[۵۴] و افرادی که از این هدیۀ الاهی استفاده نمی نمایند، در قرآن کریم به عنوان بدترین جنبندگان معرفی شده اند.[۵۵] با این وجود، آیا سزاوار است که خداوند، بندگان شایستۀ خود را که در بهشت جاودان جای گرفته اند، از این نعمت بزرگ محروم نماید؟!

با مروری در آیات توصیف کنندۀ وضعیت بهشتیان، نشانه هایی از اندیشیدن مشاهده می نماییم: آنان، نعمت های بهشتی را با آنچه خدا در دنیا در اختیارشان قرار گرفته بود، مقایسه می نمایند[۵۶]و دست یاری خداوند را در رسیدن به این سرنوشت نیک در نظر دارند[۵۷]و درستی وعده های الاهی را به دوزخیان گوشزد می نمایند[۵۸]و از همنشینی با پیامبران[۵۹] و این که در آن جا سخن بیهوده ای نمی شنوند،[۶۰]… لذت خواهند برد و در میان انبوه نعمت های الاهی، قدرت انتخاب خواهند داشت[۶۱]و با ارزیابی موقعیت موجود و این که بهتر از آن متصور نخواهد بود، هیچ گاه خواستار دگرگونی و تحول نخواهند شد،[۶۲] و … .

آیا تمام اینها، نشانی از عقل و دانش نبوده و آیا می توان این زندگی شیرین و آکنده از احساس و تفکر را به زندگی حیواناتی تشبیه نمود که تنها به بهره برداری های ناقصی از زندگی طبیعی دارند، می اندیشند؟!

۳٫ از سوی دیگر، دوزخیان نیز خواهند اندیشید و از آنچه بر آنان خواهد گذشت، رنج خواهند برد. آنان، گاهی بهشتیان را مورد خطاب قرار داده، درخواست می نمایند که مقداری آب و یا برخی نعمت های دیگر الاهی را در اختیارشان  قرار دهند،[۶۳] و گاهی خطاب به فرشتگان نگاهبان جهنم نموده و از آنان می خواهند تا از خداوند کسب اجازه نموده و تخفیفی در عذابشان به عمل آورد[۶۴] و یا این که به “مالک”؛ بزرگ آن فرشتگان؛ التماس می نمایند که اگر تخفیفی در کار نیست، دست کم مرگ آنان فرا رسد تا از این وضعیت، خلاصی یابند[۶۵] و حتی مستقیما با ناله و فریاد از خداوند خواهش می نمایند تا فرصتی دوباره به آنان داده که در این فرصت، رفتار ناشایست گذشتۀ خود را جبران نمایند.[۶۶] دوزخیان به لعنت و نفرین یک دیگر پرداخته[۶۷] و هر یک، گناه خویش را بر گردن دیگری می اندازد.[۶۸] آنان افسوس می خورند که چرا سخن خدا و پیامبرش را نپذیرفته بودند[۶۹] و در نهایت، نتیجه می گیرند که اگر به سخن آنان گوش فرا داده و یا حتی اگر از عقل و دانش خود، به خوبی استفاده کرده بودند، هرگز به این سرنوشت دچار نمی شدند.[۷۰]

با مروری در آیات فوق، درخواهیم یافت که دوزخیان نیز قدرت اندیشه و تفکر را از دست نداده، بلکه همین تفکر و تعقل است که عذاب وجدانی برای آنان به وجود می آورد که به مراتب از عذاب جسمی دردناک تر است؛ چون قلب ها و جان ها را تحت تأثیر خود قرار می دهد[۷۱] و به همین دلیل است که در دعای کمیل می خوانیم: “فهبنی یا الهی … صبرت علی عذابک فکیف أصبر علی فراقک و هبنی صبرت علی حر نارک فکیف أصبر …”. پس ای خدای من، گیرم که … من بر عذاب تو صبر کنم، اما چگونه بر دوری از تو صبر کنم؟ و نیز بر فرض این که من بر شعله های داغ آتش عذاب تو صبر  کنم، پس جگونه صبر کنم بر … .

مطمئنا، اگر در دوزخ، تعقل و اندیشه ای نبود و انسان ها، در زندگی حیوانی به سر می بردند، بیان چنین کلمات، معنا و مفهومی نداشت.

گفتنی است گاهی برخی از افراد، ضمن این که توجه دارند که در قیامت انسان ها قدرت عقل و تعقل را همچنان دارا هستند، سؤال می کنند، آیا در قیامت امکان اختراع برای انسان ها وجود دارد؟ در پاسخ باید گفت: در ارتباط با امکان اختراع در قیامت (که زائیده تعقل است)، نه در بهشت و نه در جهنم، امکان اختراع؛ بدان تعریفی که امروزه در نظر بشریت است، وجود ندارد؛ زیرا اختراع زاییدۀ احتیاج است و بشر اختراع می نماید تا زندگی بهتری داشته باشد، اما در بهشت، هرچه بخواهیم به محض درخواست خود آن چیز به همراه نعمت های دیگری که به ذهنمان نیز نرسیده بود، در اختیارمان قرار خواهد گرفت[۷۲] و نیازی نیست که اندیشۀ خود را در این راه به کار گیریم؛ به عبارت دیگر، در آن جا انتخاب، همان خاصیت اختراع را خواهد داشت![۷۳]

در جهنم، هر چند احتیاج وجود دارد، اما اختراعی که دوزخیان را در موقعیت بهتری قرار دهد، ممکن نیست؛ چون خداوند نخواسته که آنان از وضعیت موجود رهایی یابند؛ البته آیاتی از قرآن وجود دارد که نشانگر آن است که دوزخیان با شیوه های مختلفی که چند و چون آن برای ما مشخص نیست، تلاش می نمایند که از جهنم خارج شوند، اما همواره این تلاش آنها نافرجام مانده و به دوزخ برگردانده خواهند شد.[۷۴]

در نهایت باید گفت که انسان ها، نه در وادی قیامت و نه در بهشت و دوزخ، قدرت اندیشه و تعقل خود را از دست نخواهند داد و زندگی آنان، همانند زندگی حیوانات نخواهد شد.

رابطه عقل و تجربه

( در حال تکمیل است )

ادراک جزئیات و کلیات توسط عقل

عقل انسان دو نوع ادراک دارد، که به صورت خلاصه به آنها اشاره می شود: الف: ادراک جزئی؛ که “ادراک جزئی، خود بر دو قسم است؛ ۱٫ ادراک متوقف بر وجود خارجی اشیا است؛ در این صورت انسان به وسیلۀ حواسِ خویش، آنها را درک می کند. ۲٫ ادراک، متوقف بر وجود خارجی اشیا نیست؛ در این صورت انسان به وسیلۀ قوۀ خیال، درک می کند”.[۷۵]

ب: ادراک کلی: “انسان زمانی که جزئیات مختلفی را می بیند و آنها را نسبت به هم مقایسه می کند، متوجه می شود آنها در صفت واحدی یکسان اند؛ در نتیجه صورت مفهومی را که قابل انطباق بر هر یک از آن موارد جزئی باشد، از آنها انتزاع می کند”.[۷۶] این فرایند وظیفۀ عقل است. پس عقل قوه ای است که کارش ادراک کلیات می باشد، حال “مفهوم کلّی” یا قابل حمل بر امور عینی است؛ مانند مفهوم انسان که بر حسن و حسین و… حمل می‏گردد و گفته می‏شود «حسن انسان است» و یا قابل حمل بر امور عینی نیست و تنها بر مفاهیم و صورت های ذهنی، حمل می شود”.[۷۷]

پس؛ “انسان دارای دو نوع دستگاه ادراکی است؛ یکی از آنها حواس و دیگری عقل است. انسان به وسیلۀ حواس خود، مدرکات خود را به نحو جزئی ادراک می کند، اما به وسیلۀ عقل خویش، موضوعات را به نحو کلی ادراک می کند؛ زیرا طبیعت عقل، کلی است. حال شاید سؤالی به ذهن خطور کند که آیا با این عقلی که شأنش درک کلیات است، نمی توان محسوسات (جزئیات) را درک کرد؟ در جواب بیان می شود؛ معنای این سخن آن نیست که عقل، محسوس را درک نمی کند، بلکه عقل، محسوسات را از خلال کلی به دست می آورد؛ چنان که اعراض جسمانی را نیز ادراک می کند، نه ذوات آنها را، پس این ادراک، از طریق احاطه بر علل کلى آنها” صورت می گیرد.[۷۸]

نتیجه این که؛ “ادراک جزئی از این حیث که جزئی است فقط به وسیلۀ احساس، تخیل و یا هر امری که جاری مجرای ابزارهای جسمانی است، صورت می گیرد”[۷۹] و شأن عقل، درک کلیات (نه جزئیات) است اگر چه از خلال کلی پی به امور جزئی نیز می برد، اما برای روشن شدن این مسئله که چرا عقل نمی تواند محسوسات را درک کند، به عبارتی از فارابی اشاره می شود: “محسوسات از آن جهت که محسوس هستند قابل تعقل نیستند؛ زیرا ممکن نیست چیزی مورد تعقل واقع شود، مگر این که آن چیز، برهنه از مادیات شود و فرض هم این است که محسوسات نمی توانند (از آن جهت که محسوس اند)، مجرد از مادیات شوند؛ از این رو ممکن نیست محسوسات، مورد تعقل واقع شوند. این رابطه، از طرف مقابل نیز می باشد؛ یعنی حس نمی تواند معقولات را از آن جهت که معقول اند درک کند؛ زیرا محال است چیزی مورد ادراک حس واقع شود، مگر این که آن چیز، مقرون به عوارض مادی شود”.[۸۰]

خلاصه این که عقل، توان ادراک جزئی (از آن جهت که جزئی است) را ندارد، ولی با این حال می تواند محسوسات را از خلال کلی به دست آورد.

جایگاه عقل

( در حال تکمیل است )

جایگاه عقل در اسلام

در اسلام، عقل از منابع دین‏شناسى شمرده شده است. عقل در بحث هاى اعتقادى[۸۱] حرف اول را مى‏زند، تا جایی که عقیدۀ از روى تقلید و بدون پشتوانۀ استدلالى، بارها در قرآن[۸۲] مورد سرزنش و نکوهش قرار گرفته است[۸۳] و حتى به خاطر نظرى قاطع، ظواهر نصوص به نفع عقل تغییر داده مى‏شود.

در احکام و فروع (فقه) هم، عقل به عنوان یک منبع از منابع فقهى و استنباط احکام، شمرده شده است؛ یعنى احکام و ضوابط بیّن و مبیّن عقلى که با شیوه‏اى برهانى و به صورتى یقینى و ضرورى حاصل شده‏اند، به عنوان قراین لبّى متصل و منفصل در ظهورات شرعى و کشف معانى دینى دخیل هستند؛ به عبارت دیگر، عقل نسبت به برخى از معارف دین معیار و نسبت به بعضى دیگر، مصباح (چراغ) و در بعضى موارد، مفتاح شریعت است، که برای این سه مورد توضیحاتی به شرح زیر بیان می شود:

الف. معیار و میزان بودن عقل در مواردى همچون اصل ضرورت شریعت و یا بطلان شرک است که در این موارد، اگر وحى هم اظهار نظر کند، اظهار همان گنیجینه‏هایى است که در عقول آدمیان ذخیره شده است. حضرت على (ع) فرموده اند: “پیامبران آمده‏اند تا گنجینه‏هاى عقول را بر آدمیان آشکار نمایند”.[۸۴] در این جا عقل، در مقابل وحى نیست، بلکه عقل و وحى، دو مرتبه از هدایت الاهى‏اند به گونه‏اى که وحى فایق بر عقل و عقل ناظر به وحى است و هر دو، حجّت الاهى هستند[۸۵] بدون آن که یکى سر مخالفت با دیگرى داشته باشد.

ب. عقل نسبت به استنباط احکام شریعت، همچون چراغ است و از حجیّت برخوردار است و در کنار کتاب و سنت و اجماع از منابع فقهى شمرده مى‏شود؛ این نقش، به دو گونه ایفا مى‏شود: ۱٫ گاهى همچون اجماع عمل مى‏کند؛ یعنى همان گونه که اجماع از جهت کاشفیت قول معصوم (ع)  حجیت و اعتبار دارد، عقل نیز گاهى براى کشف کتاب و سنت تلاش مى‏کند و در این راستا از مبادى تعبدیۀ مأخوذۀ از کتاب و سنت، استفاده مى‏نماید (غیر مستقلات عقلیه). ۲٫ زمانى دیگر، منابع و ابزارهاى عقلى را براى دریافت احکام شرعى ارائه مى‏کند که در این حالت، مانند کتاب و سنت عمل مى‏نماید (مستقلات عقلیه).

ج. مفتاح بودن عقل، بدین معنا است که عقل وقتى به عنوان مصباح (چراغ) قوانین و احکام شریعت را در افق هستى خود، به صورت مفاهیم کلى، مجرد و ثابت، اظهار کرد، پس از آن، حق دخالت در محدودۀ شرع را ندارد؛ مثلاً عقل موظف است تنها با استناد به سخن معصوم (ع) به خصوصیات احکام بپردازد و بیش از این مقدار از عهدۀ عقل خارج است.[۸۶]

به هر حال، داورى و حکم عقل در مواردى که بیان شد، از نظر اسلام پذیرفته است و نه تنها در گزاره‏هایى که صدق و کذب بردارند (اعتقادات)، نیاز به تأیید از طرف عقل داریم، بلکه در حوزۀ فروعات (اعمال) و اخلاقیات هم، عقل از منابع، تلقى مى‏شود. آرى، همان طوری که بیان شد در مواردى عقل توان اظهار نظر ندارد؛ مثلا اعتقاداتی وجود دارند که فوق عقل هستند که در این گونه موارد نیازی به تأیید عقل نداریم، اما در عین حال نباید عقل، آنها را انکار نماید و از آن جمله است؛ مسائل و خصوصیات مربوط به آخرت. اساساً از اهداف انبیا، تعلیم چیزهایى است که راهى براى یافتن آنها از طریق عقل نیست، “یعلّمکم ما لم تکونوا تعلمون”.[۸۷] خداوند در این آیه نفرمود، یعلمکم ما لم تعلموا؛ یعنى نفرمود: چیزى آموخت که شما نمى‏دانستید، بلکه فرمود، چیزى به شما آموخت که شما راهى براى شناخت آن نداشتید.[۸۸]

اسلام و عقلانیت

گاهی به نظر می رسد برخی از احکام و دستورات دین اسلام با استدلال‏هاى عقلى ما تضاد یا تناقض داشته یا دارند و ما براى یافتن پاسخ و راه انطباق، تلاش می کنیم، ولی به پاسخ نمی رسیم.

برای بر طرف شدن مشکل باید گفت: هیچ گونه تضادی میان اسلام و عقلانیت روا نیست. البته گاهی جاى دادن امرى خارج از قلمرو دین، در حیطه دین، یا برخوردار نبودن استدلال عقلانى از شرایط و مقدمات درست و یا گزینش معنایى خاص از عقل، ما را به سمت این ناسازگارى رهنمون مى‏کند؛ از این رو دین و عقلانیت، یا شرعیت و حکمت، که غرض و واضع و روش آنها یکى است، با هم هیچ گونه اختلافی ندارند.

دین حقیقى مردم را فرا مى‏خواند تا از روى دلیل عقلى به عالم ماوراى طبیعت، یقین و علم پیدا کنند و نیز عقل و نقل، در طول هم جاى دارند، عقل حجت درونى انسان‏ها است که آنها را در مسیر کمال راهبرى مى‏کند و  شریعت حجت بیرونى براى نجات انسان‏ها از گرداب آلودگى‏ها و سوق دادن آنها به سوى کمال و سعادت انسانى است؛ آن گونه که امام کاظم (ع) مى‏فرماید: خداوند براى مردم دو حجّت قرار داده است: حجت ظاهرى و حجت باطنى، اما حجت ظاهرى، فرستادگان الاهى و پیامبران و امامان (ع) هستند و حجّت باطنى، عقل‏ها هستند.[۸۹]

بر این اساس ممکن نیست حجت ظاهر و باطن با یک دیگر تعارض داشته باشند. حجّت به معناى دلیل و راهنما است و راهنما کسى را می گویند که به طریق و مقصد و منتهاى آن آشنا است. طبق روایت امام کاظم (ع) براى رسیدن به خداى واحد، دو راهنما وجود دارد: راهنمایى از بیرون و راهنمایى از درون، البته باید توجه داشت که این دو حجت ظاهر و باطن، دو طریق مستقل و بى نیاز از هم نیستند، وقتى انسان به هدف مى‏رسد که نهایت همسویى و هماهنگى میان این دو راهنما برقرار باشد.

حجت ظاهر (انبیا و امامان) با عقلانیت بی گانه نیست؛ زیرا همواره واسطه‏ فیض (معصوم)، عقل کامل است و واژه‏ بصیرت در آیه‏ صد و هشت سوره‏ یوسف به خوبى روشن گر این مطلب است. به فرموده رسول مکرم اسلام (ص): کسى که عقل ندارد، دین ندارد.[۹۰] حجّت باطن نیز از شریعت و دین بى نیاز نیست؛ زیرا به فرموده امام حسین (ع): کمال عقل در پیروى از حق است[۹۱] و به فرموده قرآن کریم: خداوند حق است[۹۲] و حقیقت از ناحیه او است؛[۹۳] پس در پیروى از حق، عقل به کمال مى‏رسد.

از جمله دستورات پروردگار، تبعیّت از حجت ظاهر است. قرآن کریم مى‏فرماید:” از خدا و  پیامبرش (ص) و اوصیاى پیامبر (ع) اطاعت کنید”.[۹۴]

نتیجه این که با تبیین هماهنگى و همسویى عقل و دین و بطلان فرض تضاد و تناقض میان اسلام و استدلال‏هاى عقلى، به خاطر یگانگى غرض و واضع و روش آنها، در صورت عدم تطبیق اصلى از اصول عقلى با حقایق دینى، یا مقدمات و ضوابط منطقى، برهان و استدلال عقلى مراعات نشده است و یا برداشت ما از گزاره دینى ناروا بوده است.

در پایان تذکر چند نکته ضروری به نظر می رسد:

الف. چون برهان عقلى حجت خدا است، هر کس با سرمایه‏هاى عقلى به سراغ متون رود علوم مقدس متراکم، هم از متن نقلى و هم از برهان عقلى نصیب و بهره وی مى‏شود.

آرى اگر کسى با استقراى ناقص یا تمثیل منطقى یا انحاى مغالطه به سراغ فهم متون مقدس رود، غبار بشریت چون هاله‏اى بر گرد محتواى مقدس دینى مى‏نشیند و آن را غبار آلود مى‏کند.

ب. اگر کسى بگوید: آیا از همه مسائل کلى و جزئى دین مى‏توان دفاع عقلانى کرد یا نه؟

پاسخش این است که، عقل براى شناخت دین لازم است، ولى کافى نیست. از این رو از جزئیات دین نمى‏توان با عقل حمایت کرد؛ زیرا جزئیات در حیطه‏ برهان عقلى قرار نمى‏گیرند، چه جزئیات طبیعت باشند و چه جزئیات شریعت؛ به بیان دیگر، جزئیات اعم از علمى، عینى، حقیقى و اعتبارى در دسترس برهان عقلى نیستند و چیزى که در دسترس عقل نباشد تعلیل و توجیه عقلانى ندارد، اما در کلیّات و خطوط کلى طبیعت و شریعت، تعلیل عقلانى راه مى‏یابد.

توضیح آن که عقل چون خود را در بسیارى از امور عاجز مى‏داند، به وحى نیازمند است. منطق عقل این است که من مى‏فهمم که خیلى از چیزها را نمى‏فهمم و به وحى احتیاج دارم.

بر اساس برهان نبوت عام، عقل مى‏گوید: من داراى هدف ابدى‏ام و مى‏دانم براى نیل به آن هدف عام، راهى هست و این راه طولانى است و پیمودن این راه بدون راهبر ممکن نیست و راهنماى غیبى همان پیامبر (ص) است و باید به سخنان راهبر در کلیات و جزئیات گوش فرا داد و به آن عمل کرد؛ از این رو نمى‏پرسد که چرا نماز صبح دو رکعت و نماز ظهر چهار رکعت است، یا چرا نماز مغرب را باید با صداى بلند و نماز ظهر را با صداى آهسته خواند، یا چرا فلان ماهى حلال است و فلان ماهى حرام و چون بسیارى از جزئیات را عقل نمى‏فهمد، مى‏گوید: من به پیامبر نیازمندم؛ از این رو عقل مدعى دخالت در جزئیات نیست و اگر چنین ادعاى ناروایى بر او تحمیل شود، نمى‏توان آن را ثابت کرد و به مقصد رساند.[۹۵]

براى آگاهى بیشتر مراجعه شود به:

الف- طباطبایى، سید محمد حسین، على و فلسفه الاهى، تفکر در قرآن.

ب- جوادى آملى، عبداللَّه، حکمت نظرى و عملى در نهج البلاغه، شریعت در آینه معرفت، ص ۱۹۹ – ۲۲۴٫

ج- جوادى آملى، عبداللَّه – هادوى تهرانى، مهدى، باورها و پرسشها، ص ۵۱ – ۵۸٫

د- هادوى تهرانى، مهدى، مبانى کلامى اجتهاد، ص ۲۸۰ – ۲۸۴٫

ه- نشریه پرسمان، پیش شماره دوازدهم، مرداد ۱۳۸۱، رضانیا، حمید رضا، مقالۀ اسلام و عقل، همسویى یا تضاد.

جایگاه عقل در قرآن

یکی از عالی ترین و والاترین مفاهیم و تعابیری که قرآن به عنوان رکن اساسی سعادت آدمی معرفی می نماید، عقل است. در بسیاری از آیات که عقل به عنوان شالوده و رکن آن است هدف از نزول آیات الهی را تعقل و اندیشه مردم ذکر می کند و با تعبیر «لعل» که در این گونه موارد برای بیان هدف است، این حقیقت را آشکار می سازد. بعضی دیگر از آیات قرآن مطلب را از این فراتر برده و با لحن سرزنش آمیزی مردم را به خاطر عدم تفکر و تعقل مورد مؤاخذه قرار داده و می فرماید: «أَفَلا تَعْقِلُونَ»[۹۶] و در آیات دیگری همین معنا را به صورت جمله شرطیه ذکر کرده می فرماید: «قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الآیَاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ»[۹۷] و «قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَیْنَهُما إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ».[۹۸] این سه تعبیر مختلف (لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ – أَفَلا تَعْقِلُونَ – إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ) به وضوح این حقیقت را روشن می سازد که خداوند نیروی تعقل را در اختیار انسان نهاده که برای درک واقعیت ها از آن استفاده کند و اگر نکند در خور ملامت و توبیخ است.

اهمیت عقل و خرد در طریق شناخت حق با اشاره به نشانه های خدا در آفرینش آسمان ها و زمین و آمد و شد شب و روز مشخص می شود. چنانکه درک این آیات برای اولواالالباب میسر است که آن ها اندیشمندانی هستند که فکر و عقلشان به مرحله خلوص رسیده و از شوائب اوهام پاک شده است، آن ها هستند که از دقایق نظام آفرینش آگاه می شوند و در ماورای آن جمال دل آرای خدا را می بینند.

همچنین در جای جای قرآن از مراتب معرفت انسان یاد می کند، برای مثال خارج شدن انسان از شکم مادر در حالی که هیچ نمی دانست، نخست «نیروی شنوایی» سپس «بینایی»، سپس «افئده» که با آن واقعیات ماوراء حس را ادراک می نماید و بعد از آن «فؤاد» عقل برافروخته و پخته است و این سیر و صعود به اوج معرفت والای انسانی اهمیت عقل را نشان می دهد.

قرآن در آفرینش، به «نفس» (روح و عقل) انسان و آفریدگار نفس، قسم یاد می کند و سپس می افزاید: بعد از آن که خداوند این روح را آفرید و موزون ساخت راه های فجور و تقوا (کجی و راستی) را به او الهام کرد که این خود اشاره لطیفی است به ادراکات فطری انسان که از روز نخست در درون جان او از طریق تعلیم الهی نهاده شده است.

یکی از دلایل اصلی قرآن کریم برای بهره برداری از نیروی عقل، بحث تذکر است. تذکر به معنای حفظ و یادآوری مطالب، یکی از کارهای مهم عقل است که اگر نبود انسان از علوم خود هیچ بهره ای نمی برد.

همچنین در این جا به تعبیرات مختلف در قرآن بر می خوریم: بعد از آن که در یک استفهام انکاری می پرسد آیا «نابینا» با «بینا» یکسان است؟[۹۹] با لحن سرزنش آمیزی می گوید: آیا فکر نمی کنید؟! و فکر در واقع به معنای تجزیه و تحلیل مسائل مختلف برای راهیابی به عمق آنها است و طریقی است برای فهم بهتر و بیشتر. باز در این جا تعبیرات متنوع است. گاه می گوید:«لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ» [۱۰۰]شاید شما اندیشه کنید. گاه می گوید:«لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ»[۱۰۱] برای جمعیتی که تفکر می کنند. و گاه می فرماید: «أَوَلَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ»؛[۱۰۲] آیا آنها در دل خود نیندیشیدند؟.

معنای فهم و درک عمیق، یکی دیگر از دلایل اساسی قرآن برای اهمیت درک و فهم صحیح است. گاه «لَعَلَّهُمْ یَفْقَهُونَ»[۱۰۳] و گاه «لِقَوْمٍ یَفْقَهُونَ»[۱۰۴] برای گروهی که می فهمند و در جای دیگر «لَوْ کَانُوا یَفْقَهُونَ»[۱۰۵] اگر آنها می فهمیدند. و در دیگر مورد «بَلْ کَانُوا لا یَفْقَهُونَ إِلا قَلِیلا»[۱۰۶] آنها جز کمی نمی فهمند که همه بیانگر اهمیت فوق العاده مسئله تفقه و ادراک عقلی است. همچنین قرآن در آیات زیادی گروهی را که شعور خود را به کار نمی گیرند، با تعبیرات مختلفی مورد مذمت قرار داده است.

موارد استعمال واژه عقل در قرآن

خداوند متعال در قرآن کریم بیش از سیصد بار انسان‌ها را به استفاده و بهره جستن از عقل، دعوت کرده است[۱۰۷]

و موارد زیادی هم از مشتقات واژه عقل در قرآن استفاده شده که به تعداد آنها اشاره می شود.

عقل در قرآن کریم، یک بار به صورت «عقلوه»، ۲۴ بار «یعقلون»، یک بار «نعقل»، یک بار «یعقلها» و ۲۲ بار «تعقلون» آمده است و از دقّت در آنها به دست می آید که در تمامی موارد؛ به معنای فهم و درک است. در این جا به سه مورد از آنها اشاره می شود:

۱٫ «أفَتَطْمَعُونَ أنْ یُؤمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کانَ فَریقٌ مِّنهُمْ یَسْمَعُونَ کَلامَ اللهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلوهُ و هُمْ یَعْلَمُونَ».[۱۰۸]

«آیا طمع دارید که یهودیان به دین شما بگروند، در صورتی که گروهی از آنان کلام خدا را شنیده و به دلخواه خود تحریف می کنند، بعد از آن که در کلام خدا تعقل کرده و معنای آن را دریافته اند».

۲٫ «فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا کَذَلِکَ یُحْیِ اللهُ الْمَوْتَی وَ یُرِیکُم آیاتِهِ لَعلَّکُم تَعقِلُونَ».[۱۰۹]

«پس دستور دادیم که پاره ای از اعضای آن گاو را بر بدن کشته بزنید تا ببینید که این گونه خدای عالم مردگان را زنده و قدرت خود را آشکار خواهد ساخت تا شما تعقل کنید و بفهمید».

۳٫ «یَا اَهلَ الْکِتابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِی إِبْرَاهِیمَ وَ مَآ اُنْزِلَتِ التَّوْرَاهُ وَ الإِنْجِیلُ اِلّاَ مِنْ بَعْدِهِ أفَلا تَعْقِلُونَ».[۱۱۰]

« ای اهل کتاب چرا در آیین ابراهیم(ع) با یک دیگر مجادله می کنید در حالی که تورات و انجیل بعد از آن نازل شده است، آیا تعقل نمی کنید و نمی خواهید بفهمید؟».

بنابراین در قرآن کریم مشتقات عقل در چند مورد استعمال شده است:

الف. مردم را به دقّت وا دارد تا با به کارگیری عقل، مسائل را درک کنند.

ب. مردم را به این دلیل که از عقل خود استفاده نکرده اند، مورد سرزنش قرار می دهد و آنها را توبیخ می کند؛ زیرا در درک و فهم مسائل تلاش نکرده اند.

ج. سومین حالت هم، جنبه بازخواست دارد؛ زیرا مردم پس از فهم دقیق مسائل و یا با وجود شرایط کامل برای فهم آنها، بهره برداری صحیحی از آن نداشته اند و برخلاف مقتضای فهم و درکشان حرکت کرده اند.

بنابراین می توان گفت که قرآن کریم از عقل همان فهم درست، دقیق و دریافت صواب از حقایق عالم و حیات را اراده کرده است.

جایگاه و اهمیت عقل در روایات

در روایات اسلامی بیش از آنچه تصور شود، به گوهر عقل و خرد بها داده شده است. در روایات، عقل به عنوان «اساس دین»، «رهوارترین مرکب»، «بهترین دوست» و در آخر، معیار و «میزان برای تقرب الی الله» و «کسب پاداش» معرفی گردیده است.

اینک به ذکر پاره ای اندک از این روایات اکتفا می شود:

۱٫ پیامبر اکرم (ص) فرمود: «قوام المرء عقله ولادین لمن لاعقل له؛ اساس موجودیت انسان عقل او است و آن کس که عقل ندارد دین ندارد».[۱۱۱]

۲٫ همچنین می فرماید :«ما قسم الله للعباد شیئاً افضل من العقل… و ما ادی فرائض الله حتی عقله عنه و لا بلغ…؛ خداوند متعال میان بندگانش نعمتی برتر از عقل تقسیم نکرده است و بندگان فرائض الهی را به جا نمی آورند تا آنها را با عقل خود دریابند و…»[۱۱۲].

۳٫ امیر مؤمنان علی (ع) می فرماید: «لاغنی کالعقل و لا فقر کالجهل؛ هیچ بی نیازی همچون عقل و هیچ فقری همچون جهل نیست.».[۱۱۳]

۴٫ همچنین می فرماید:«ان الله تبارک وتعالی یحاسب الناس علی قدرماآتاهم من العقول فی دار الدنیا؛ خداوند متعال مردم را به مقدار عقلی که در دنیا به آنها داده است محاسبه می کند».[۱۱۴]

۵٫ در حدیثی از امام صادق (ع) آمده است: «ان الثواب علی قدر العقل»، ثواب و پاداش عمل به نسبت عقل است».[۱۱۵]

راهکار های عملی برای رسیدن به عقل دینی

میان علم، ایمان و عمل یک ارتباط دائمی وجود دارد، انسان زمانی به عقل دینی می رسد که آن مقداری را که می فهمد و می داند به آن عمل کند. در روایات وارد شده است: “به آنچه که می دانید عمل کنید، تا از آنچه که نمی دانید بی نیاز شوید”.[۱۱۶] بسیار اتفاق می افتد که انسان می پرسد فلان مسئله چه طور می شود؟ فلان چیز حکمش چیست؟ اما خیلی وقت ها خیلی چیزها را می داند؛ مانند این که می داند دروغ گفتن بد است، غیبت کردن بد است، برخی از کارها حرام است و بعضی از کارها واجب است. اگر همان را که می داند به آن عمل کند، اولین گام برای رسیدن به عقل دینی است. در گام نخست به طور ساده انسان باید دانسته هایش را فهرست کند، از چیزهایی را که حرام است اجتناب کند و چیزهایی را که واجب است، انجام دهد و بعد اثرش را ببیند.

تعبیر مرحوم آیت الله بهاء الدینی چنین است، تجربه بهترین راه علم است، وقتی که انسان ملتزم به انجام تکالیف خدا شد، بصیرت پیدا می کند، نوری در قلبش پیدا می شود که پس از آن چیزهای دیگر را می تواند بهتر از این بفهمد و درک عمیق تری پیدا کند. در نتیجه وقتی این درک بالاتر رفت باور انسان قوی می شود.

نمایه مرتبط:

راه کارهای مناسب برای یکی شدن علم با عمل، ۵۷۵۶ (سایت اسلام کوئست: ۶۱۵۵).

تفاوت عقل دینی وعقل مدرن

(در حال تکمیل است)

جایگاه عقل در روش عملی انبیاء (ع)

اصولاً بین روش انبیا (ع) در دعوت مردم به حق و حقیقت و بین آنچه انسان از طریق استدلال درست و منطقى به دست مى‏آورد، تفاوتى نیست. تنها فرق، آن است که پیغمبران از مبدأ غیبى استمداد مى‏جستند و از زلال چشمه‏ وحى مى‏نوشیدند. البته آن بزرگواران با این که با جهان بالا مرتبط بودند، خود را تنزّل داده و به اندازه‏ فهم و درک مردم سخن مى‏گفتند و از بشر مى‏خواستند؛ تا این نیروى فطرى و همگانى را به کار گرفته، به استدلال و دلیل استوار و منطقى چنگ زنند و حرکت بدون بصیرت و تبعیّت کورکورانه نداشته باشند.

قرآن کریم مى‏فرماید: “بگو این راه من است، من و پیروانم با بصیرت کامل همه‏ مردم را به سوى خدا دعوت مى‏کنیم.”[۱۱۷]

نتیجه این که؛ انبیا (ع)، ضمن این که مرتبط با عالم بالا بوده اند، روشی کاملا عقلانی و بر مبنای عقل و درک و فهم مردم داشته اند.

عقل از دیدگاه فیلسوفان مسلمان

در بیان حکیمان و فیلسوفان اسلامی، عقل در دو مورد مشخص و تعریف شده به کار برده شده است:

الف. عقلی که در برابر نفس است و به معنای جوهر مجرد از ماده می باشدکه ذاتاً و فعلاً مجرد از ماده است و اساس و پایه عالم مجردات و ماورا طبیعت را تشکیل می دهد. همچنین عقل به معنای صادر اول و اول ما خلق الله که شامل عقول طولی و عرضی می شود نیز به همین معنا است. فیلسوفان اسلامی عالم عقول را عالم جبروت هم می نامند؛ یعنی موجوداتی که در آنها قوه و استعداد، ضعف و نقص و حالت منتظره وجود ندارد. عقل در این اطلاق در برابر نفس قرار می گیرد چون نفس را این گونه تعریف کرده اند: نفس جوهری است که ذاتاً از ماده مجرد است ولی در فعل و عمل به آن نیاز دارد.[۱۱۸]

ب. عقلی که از آن، نفس آدمی را اراده می کنند و در مراتب مختلف به نام های عقل بالقوه، بالملکه، بالفعل و بالمستفاد از آن یاد می کنند.

عقل به معنای دوم که همان نفس انسان است، دارای اطلاقاتی است؛ از جمله:

۱٫ عقل گفته می شود و از آن مراتب نفس (بالقوه، بالفعل، بالملکه، بالمستفاد) اراده می شود.

۲٫ از عقل، علم به مصالح امور، منافع، مضار و حسن و قبح افعال مدّ نظر است.

۳٫ منظور از عقل، قوه مدرکه کلیات است که مرتبه کمال نفس می باشد.

۴٫ گاهی عقل می گویند و از آن نفس مطلق؛ یعنی روح مجرد انسان را اراده می کنند.

۵٫ گاهی هم از آن، قوه ای که زندگی را تدبیر می کند و سامان می دهد اراده می کنند.

۶٫ در مواردی نیز عقل را به عنوان مرحله شروع کمال نفس به کار می برند؛ یعنی نفس آدمی وقتی از مراحل حس، خیال و امور جزئیه متعلق به جهان ماده عبور کرد و وارد حوزه عقل و تعقل شد و در تحصیل درک و معرفت، نیاز به ابزار مادی پیدا نکرد، کمال نفسانی اش آغاز شده و وارد عالم تجرد و روحانیات می شود. این نفس در حدوث و بقا از عقل نشأت می گیرد و با اشراق و افاضه آن به کمال می رسد.

۷٫ گاهی عقل می گویند و از آن قوه مدبر سعادت اخروی اراده می کنند که به نام «عقل معاد» نامیده می شود.[۱۱۹]

عقل از دیدگاه عرفا

در کلمات عارفان، عقل دو قسم است؛ یکی عقل معاش که در سر انسان جای دارد و دیگری عقل معاد که در دل آدمیان است. قیصری می گوید: روح انسانی را از جهت معقل ذات و موجد خود و تعیّن آن به تعیّن خاص، عقل گویند.

صدرالدین قونوی گوید: نفس انسانی را دو قوت است، یکی قوت عالمه و دیگر قوت عامله. قوت عالمه منفک از قوت عامله نیست و بالعکس. ایشان در بیان و توضیح نیروی عامله چنین می گوید:

شکی نیست که افعال انسان گاه خوب و گاه بد است و علم به حسن و قبح افعال گاه از راه کسب و زمانی بدون کسب حاصل می شود؛ بنابراین سه امر حاصل می شود: یکی قوه ممیزه خوب و بد. دیگری مقدماتی که به وسیله آنها امور خوب و بد از هم جدا می شوند. سوم این که نفس افعالی که موصوف به خوبی، بدی و حسن و قبح هستند.

کاربرد نام عقل بر این سه امر مذکور، به اشتراک لفظی است که در کتب اخلاق، بر مواظبت از افعال تجربیه گفته شده است.[۱۲۰]

جایگاه عقل در مسیحیت و غرب

در زمینه جایگاه عقل در فرهنگ مسیحىت و غرب گفتنی است که، تحریفات زیادی در دین حضرت مسیح (ع) صورت گرفته است. به همین جهت، این گونه احساس می شود که بین داده‏هاى عقلى و آموزه ‏هاى مسیحى، تنافى و ناسازگارى وجود دارد و به دنبال آن، دو سؤال اساسى در بین اندیشمندان مطرح شده است که آیا، عقل در قلمرو دین جایى دارد یا نه؟ و اگرچه ظاهراً کسى در اصل استفاده از عقل براى فهم ایمان حرفى ندارد، اما سؤال اساسى‏تر این است که عقل، در قلمرو ایمان چه جایگاهى دارد؟؛ یعنى آیا شخص باید دلایل قانع کننده‏اى بر صدق ایمانش داشته باشد؟

به دنبال طرح این سؤالات، سه جریان در دنیاى غرب پدید آمده است:

۱٫ عقل گرایى حداکثرى؛ یعنى هر اعتقادى که بر مبناى قرائن ناکافى، پذیرفته شده، در خور مذمت و نکوهش است و نظام اعتقادات دینى در صورتى مقبول است، که بتوان صدق آن را اثبات نمود؛ به گونه‏اى که جمیع عقلا قانع شوند.

کلیفورد، ریاضى‏دان انگلیسى، و جان لاک، چنین عقیده‏اى داشتند. اکویناس هم مى‏گفت: حقیقت مسیحیت را مى‏توان با پژوهش عقلى دقیق به نحو قانع کننده‏اى مبرهن کرد، اما راه عقل و ایمان جدا است و ما باید به دنبال ایمان برویم نه عقل. موضع سوئین برن هم به عقل گرایى حداکثرى خیلى نزدیک بود.

۲٫ ایمان گرایى: این دیدگاه، نظام هاى اعتقادات دینى را، موضوع ارزیابى و سنجش عقلانى نمى‏داند و مدعى است که نظامات اعتقادات دینى، چنان بنیادین هستند که هیچ چیز بنیادى‏ترى وجود ندارد که بتواند آنها را اثبات نماید. “کیِرکگارد”[۱۲۱] این نظریه را داشت و معتقد بود که عقل، متناقض ایمان است.

۳٫ عقل گرایى انتقادى: این نظریه بیان مى‏دارد که نظام هاى اعتقادات دینى را مى‏توان و مى‏باید عقلاً مورد نقد و ارزیابى قرار داد، اگر چه اثبات قاطع چنین نظام هایى امکان‏پذیر نیست.

در این روش، اولاً: به جاى اثبات براى همگان، به اثبات براى شخص اکتفا شده (جورج ماورودس مى‏گفت: مفهوم اثبات را باید وابسته به شخص تلقى کنیم).

ثانیاً: هرگز قاطعانه حکم نمى‏شود که بحث دربارۀ حقیقت و اعتبار اعتقادات دینى به نتیجۀ نهایى خود رسیده است. این اصطلاح تا حد زیادى بر معناى مورد نظر پوپر از این اصطلاح، منطبق است.[۱۲۲]

رابطه عقل و دین

(در حال تکمیل است)

رابطه عقل و وحی

(در حال تکمیل است)

رابطه عقل و دل، در اسلام

در وصف جایگاه عقل در تاریخ فلسفه اسلامی سخن بسیار گفته شده و داستان مخالفت عرفا با طریقه فلاسفۀ عقل گرا هم در ادبیات عرفانی مشهور تر از آن است که نیاز به تکرار داشته باشد و عده ای از فلاسفه هم سعی داشته اند تلفیقی از این دو را ارائه دهند.

هرچند گفته می شود که متفکران و علمای اسلامی یعنی علمای شریعت، فلاسفه و عرفا هر کدام با ابزاری خاص به مواجهه با حقیقت پرداخته اند (گروه اول از طریق نقل، گروه دوم عقل و گروه سوم از راه دل)، ولی حقیقت این است که در تفکر قرآنی و معرفت اصیل اسلامی، عقل و دل به اتحاد کامل رسیده اند[۱۲۳] و حتی در قرآن کریم، فهم، به دل نسبت داده شده و به کسی که فهم قلبی ندارد «لایفقهون» اطلاق شده است.[۱۲۴]

بنابراین عقلی که به عشق حقیقی فتوی ندهد (حکم نکند) همان منطق حساب گر است و عشقی هم که در اوج عقل و معرفت نباشد دروغ و فریبی بیش نیست و خود این تمایزها و جدال هایی که بین مدعیان عقل و دل واقع شده است خبر از بی خبری آنان می دهد.

فلاسفه الاهی و عرفای کامل به خوبی نسبت به این حقیقت واقف بوده اند؛ از این روی از دیدگاه اینها، عشق اوج عقل است و عقل هم هادی و راهبر عشق است.

ولی آنچه مسلم است عقل حساب گر و عشق به معنای دنیوی آن، هردو از این مقوله خارج هستند؛ نه عقل حساب گر می تواند به معرفت حقایق اشیاء دست یابد و نه عشق آزمند چنین توانی دارد.

بسیاری از سخنان عرفا در مخالفت با عقل، ناظر به همین معنای عقل بوده است که اکثراً مورد استفاده بشر برای حفظ منافع شخصی می باشد.

امّا عشق، واژه ای مقدس است که طالب فنای خویشتن در برابر خداوند است و اساساً باید از استعمال آن در مورد وابستگی های نفسانی اجتناب کرد.

رابطه عقل و علم

(در حال تکمیل است)

رابطه عقل و احساسات

در سطح احساسات و هیجانات روزمره ای که نوعا افراد با آن سر و کار دارند، باید گفت که بسیار کم هستند افرادی که توانسته اند نسبت به حالت ها و احساسات قلبی خود به معرفت کاملی دست یافته و در اثر این معرفت بر احساسات خود فائق آمده باشند، به طوری که نه با قلب خود در ستیزه و انکار  باشند و نه در تاریکی های احساسات و تمایلات کور خود سرگردان باشند.

تردیدی نیست که متابعت از احساسات کور و لحظه ای بدون روشنایی عقل و معرفت قدسی و هدایت الاهی باعث سقوط در ورطه های جهالت و گمراهی خواهد بود و احساسات قلبی بدون نورانیت عقل و معرفت،  فاقد فائده نهایی برای کمال انسان است.

خوددار بودن و فائق آمدن بر خویشتن و احساس اسارت نکردن در چنگال امیال درونی، راهی جز معرفت ندارد و حال آن که ساده ترین و سطحی ترین راه، سعی در انکار این احساسات است.

در این جا نباید دچار اشتباه شویم و غرایز کور و هیجانات نفس را که هنوز از هر معرفتی عاری است، عشق بدانیم. این امیال و حالات و احساسات قلبی همچون نیروهایی هستند که گاه به صورت کور عمل می کنند و اگر بتوان بر آنها فائق آمد در جایگاه خود می توانند ما را رشد دهند، اما اگر احساسات در فقدان معرفت و درک و “عقل قدسی” بر کل هستی فرد، فرمان روایی کند، فرمانده و راهبر خوبی نخواهد بود، حتی در بهترین صورت خود که همان احساسات مثبت باشد.

بنابراین عقل فطری انسان که می تواند برای تکمیل و شکوفایی خود از نشانه ها و هدایت های دینی استفاده کند، به عنوان پیامبر و راهبری درونی می تواند انسان را هدایت کند؛ از این روی عقل تعالی یافته و معرفت دینی به عنوان عنصری الاهی، همان چیزی است که به احساسات قلبی انسان، جهت و نورانیت و آگاهی می بخشد و آن را تعالی می دهد.

برای مثال در مورد عشق به یک انسان که یک پدیده مربوط به قلب است، بسته به این که فرد در چه حدی از معرفت نسبت به این واقعه قرار گرفته باشد، عملکرد او هم تابع همین درجه از معرفت خواهد بود. ممکن است فرد به خاطر این (به اصطلاح عشق) دست به جنایت هم بزند؛ یا به آنی آن را تبدیل به نفرت سازد؛ یا در بهترین شکل خود به بردگی و شرک بیانجامد. ممکن هم هست در پرتو معرفتی والا بدون وابستگی و عذاب از این واقعه قلبی به رهایی معنوی دست یافته و با جهشی معرفتی به عشق الاهی منتقل شود. شاید هم فرد آن را در خود سرکوب کند و به دلایل گرایش به امور مادی و دنیوی از آن دوری کند و قلب و دل خود را نه با خدا، بلکه با دنیا معاوضه کند.

رابطه عقل “حسابگر”، با ایمان و عشق

“عقل” نیرویى است که در نفس انسانى به ودیعه نهاده شده است و از سنخ کشش و گرایش نیست. عقل چراغى است که روشن گرى مى‏کند و حسابگرى است که کارها را مورد سنجش قرار مى‏دهد، و محاسبه مى‏کند که کار مورد نظر چه تأثیرى نسبت به آینده و سرنوشت و آخرت ما دارد. از جمله گرایش‏هایى که در نفس وجود دارد دسته‏اى مورد تصدیق و توافق روشن گرى و سنجش عقل مى‏باشد و دسته‏اى دیگر ارضاى خود را به هر طریق ممکن مى‏طلبد و لو این که با هدایت‏ها و روشن گرى عقل تطبیق نکند.[۱۲۵] به هر حال عقل دو گونه محصول دارد: گاهى در حوزۀ‏ هست و نیست به قضاوت مى‏پردازد و گاهى در حوزه‏ باید و نباید؛ از اولى به “عقل نظرى” و از دومى به “عقل عملى” تعبیر مى‏شود. عقل نظرى در جهاد علمى مرز وهم و خیال را مشخص مى‏نماید، تا انسان در مسائل علمى و نظرى در ورطه‏ مغالطه سقوط نکند و عقل عملى تعدیل خصلت‏هاى اخلاقى را بر عهده دارد و به منظور تنظیم خواسته‏ها و گرایش‏ها و میل‏ها وارد عمل مى‏شود و به تناسب نوع عملکردى که دارد به آن “عقل حسابگر” هم اطلاق مى‏گردد[۱۲۶].

انسان در فعالیت‏هاى تدبیرى خود، خواه ناخواه نیازمند به طرح و برنامه و روش و انتخاب وسیله، براى وصول به مقصد مى‏باشد؛ چون فعالیت‏هاى تدبیرى بر محور یک سلسله غایات و اهداف دور دست، گردش مى‏کنند. این فعالیت‏ها نباید با گرایش‏هاى عالى انسانیت در تضاد باشند وگرنه از فعالیت‏هاى التذاذى حیوانى بسى خطرناک تر است.

عقل مسلماً نمى‏تواند در دایره‏ وسیع و کلى، طرح و برنامه‏ ای جامع بریزد که سعادت همه جانبه‏ انسان را تأمین کند؛ زیرا که بر مجموع مصالح زندگى احاطه ندارد.

بدین سبب نیاز به ایدئولوژى (مکتب) ضرورت پیدا مى‏کند و این افق وحى است که خطوط اصلى شاه راه سعادت را مشخص مى‏کند و کار عقل و علم حرکت در درون این خطوط اصلى است. پیوستن فرد به ایدئولوژى آن گاه واقعى مى‏شود که شکل ایمان به خود بگیرد. ایدئولوژى کارآمد از طرفى باید بر نوعى جهان بینى تکیه داشته باشد تا بتواند اندیشه و عقل را اقناع و تغذیه نماید و از طرف دیگر باید بتواند به صورت منطقی از جهان بینى خود هدف‏هایى را استنتاج کند که کشش و جذبه داشته باشد، در این هنگام “عشق” و “اقناع” که دو عنصر اساسى ایمان هستند دست به دست یک دیگر داده و جهان را مى‏سازند؛[۱۲۷] از این روى در تعریف ایمان مى‏توان گفت، “ایمان” عبارت است از: عملی که از قلب سر می زند و در شمار افعال قلبی و اختیاری و تصدیق و اذعان قلبى است که نوعى صفت و حالت نفسانى نسبت به یک امر است و با صرف شناخت و معرفت تفاوت دارد،[۱۲۸] همچنین ایمان، پذیرش و التزام عملى به یک حقیقت است و از مقوله فهمیدن و دانستن نیست.

در مورد عشق باید گفت؛ در کتب لغت، “عشق” به معناى “دوستى شدید” آمده[۱۲۹] و گفته شده که از “عَشَقه” مشتق شده است، عشق همان گیاه پیچک است که درخت را احاطه و در نهایت راه تنفس را بر او مى‏بندد و درخت زرد مى‏گردد.[۱۳۰]

درباره کسانى که عاشق عبادت و… مى‏باشند مى‏توان گفت که؛ آنها را پیچک عبادت احاطه کرده و در اثر همین، زرد و لاغر شده اند.[۱۳۱] به هر حال، عشق یکى از صفات و حالات درونى انسان است و از نوع کشش و گرایش مى‏باشد، و احساسى است باطنى که به “قلب و دل” نسبت داده مى‏شود.[۱۳۲]

برخی معتقدند؛ اساس عالم بر مبناى عشق است؛ یعنى از طرفى عشق علت ایجاد عالم است. ذات حضرت حق، آن شاهد حجله‏ غیب که پیش از آفرینش جهان، خود، هم معشوق بود و هم عاشق، خواست تا جمال خویش را آشکار کند، آفرینش را آیینه‏ جمال خود قرار داد.[۱۳۳]

از طرف دیگر هر موجودى طالب کمال خویش است و کمال وجودى هر معلولى همان مرتبه‏ وجودى علت او است، پس هر معلولى عاشق علت خویش است و چون بالاترین مرتبه‏ هستى، ذات حضرت حق است، پس معشوق حقیقى سلسله‏ هستى، ذات مقدس حضرت حق است؛[۱۳۴] از این رو است که عشق به غیر خدا عشق مجازى تلقى مى‏گردد. با استناد به آیه‏ کریمه  “یُحِبّهم و یُحبّونه”[۱۳۵] مى‏توان نتیجه گرفت عشق دو سویه است و در مبدأ و معاد و نزول و صعود، جایگاهى بس بلند دارد.

در پایان، نتیجه مطالبی را که گذشت،می توان در قالب یک مثال این گونه نگاشت که؛ رابطه‏ عقل، عشق و ایمان چنین است: عقل در مسیر زندگى مانند چراغ اتومبیل است و افزون بر وظیفه‏ پرتوافکنى، همانند ترمز، احساسات تند و سرکش را نیز مهار مى‏کند و آنها را از طغیان باز مى‏دارد.[۱۳۶] و عشق همانند موتورى است که اتومبیل را به حرکت در مى‏آورد و از این رو مى‏توان گفت موتور بى چراغ، عشقى کور، خطرناک، رسوا کننده و مرگبار است و چراغ بى موتور، بى اثر و بى روح، سرد و بى حرکت مى‏باشد، پس این دو رقیب هم نمى‏باشند آن گونه که عده‏اى از صوفیه ادعا کرده‏اند.[۱۳۷] عشق و عقل هم دو عنصر اساسى ایمان مى‏باشند؛ از این رو است که عقل جزئى را که با سود و زیان دنیایى و عالم طبیعت سر و کار دارد، “عقل حسابگر” مى‏توان نامید. در حالی که عقل کلى، در امان از شک و وهم و شهوت و… مى‏باشد و به دنبال آخرت و درک عالم غیب است.

عقل ملاک حسن و قبح افعال

یکی از بزرگ ترین نقش های کاربردی عقل در عمل و شیوه های رفتاری دین داران و مؤمنان، درک خوبی ها و بدی ها (به اصطلاح کلامی «حسن و قبح افعال »)، توسط عقل است؛ طوری که اگر داوری عقل و خرد را در کردار و رفتار نپذیریم و خوبی ها و بدی ها را با شاخص و ملاک عقل، شناسایی نکنیم، در زندگی و در تشخیص بایدها و نبایدهای ایمانی و نیز در تمییز میان حق و باطل و خوبی ها و بدی ها دچار مشکل جدی می شویم و اساساً فلسفه حساب رسی و پاداش و کیفر اعمال در روز جزا، معنا و مفهوم حقیقی خود را از دست خواهد داد.

به خاطر همین، خوبی را به این دلیل خوبی می گویند که عقل به حسن ذاتی آن حکم می کند و هر چه را هم عقل ناب خوب بداند، شرع خوبی آن را امضا کرده است و به عکس، بدی بدین دلیل بد است که عقل ناب و مستقل آن را قبیح و زشت بداند و زشت عقلانی هم، حرام شرعی و گناه و معصیت است.

البته به این نکته توجه شود که، مراد این نیست که عقل باید و می تواند در همه اعمال و حلال و حرام دینی اظهار نظر کند و هر طور که اظهار نظر کرد، حجت شرعی بوده و مورد امضای شرع و دین باشد، (البته اشاره خواهد شد که دین خدا، هرگز با قیاسات و دریافت های عقل ناقص بشری قابل دریافت و اثبات نیست) بلکه مراد این است که عقل در محدوده هایی که قدرت درک و شناخت دارد؛ یعنی همان که حوزه عمل او است (که در اصطلاح کلامی از آن به «حسن و قبح عقلی » و مانند آن تعبیر می کنند)، حکم مستقل عقل ناب که با مقدمات برهانی و یقینی به دست آمده، حجت شرعی و معتبر است؛ به عنوان نمونه به دو حدیث در این زمینه توجه کنید: رسول خدا (ص) فرمودند: انما یدرک الخیر کله بالعقل و لا دین لمن لا عقل له.[۱۳۸] همانا تمام خیر با عقل درک می شود و کسی که عقل ندارد دین ندارد .

رئیس مذهب شیعه، حضرت امام جعفر صادق (ع) نیز فرمودند: فبالعقل عرف العباد خالقهم . . . و عرفوا به الحسن من القبیح.[۱۳۹] به وسیله عقل، بندگان، آفریدگار خویش را شناخته اند (عقل وسیله شناخت سرچشمه هستی است) و به وسیله عقل، زیبا از زشت را تشخیص داده اند .(عقل وسیله شناخت تکالیف بندگان است).

علاوه بر شناخت خدا و لزوم عبادت او به عنوان لزوم شکر منعم، توصیف خدا به عدل و حکمت، لزوم بعثت پیامبران و تشریع ادیان بر اساس لزوم لطف بر بندگان، تصدیق مدعیان نبوت و تشخیص صدق مدعای آنان و . . . ، اثبات ارزش های اخلاقی توسط عقل است؛ زیرا حسن و قبح عقلی پایه و اساس اخلاقیات و مکارم اخلاقی به شمار می آید. به این بیان که کلیه امور اخلاقی و احکام و قوانین شرعی (حلال و حرام) بر اساس حسن و قبح عقلی تشریع شده و سازگار با عقل و فطرت پاک و سالم انسانی بوده و دائر مدار احکام عقلی و بایدها و نبایدهای آن است.

پیامدهای انکار تشخیص حسن و قبح از ناحیه عقل

متکلمان و حکیمان اسلامی به ویژه خواجه نصیرالدین طوسی در مورد انکار حسن و قبح عقلی قائلند که: انکار حسن و قبح عقلی و اصرار بر ثبوت آن توسط شرع (چنان که اشاعره از اهل سنت می گویند)، مستلزم انکار حسن و قبح به طور مطلق و نفی این دو، از اساس می شود؛ زیرا در این صورت اطمینان به صدق و کذب گفتار مخبر صادق وجود ندارد، در حالی که راه کشف صدق گفتار مخبر صادق (پیامبر و امام معصوم (ع)، از راه حسن و قبح عقلی است؛ یعنی قبول قول مخبر صادق (قول و اخبار پیامبر (ع) از غیب و اخبار غیبی از قیامت و مانند آن)، منوط به قبح عقلی سخن کذب است و در غیر این صورت صدق و کذب، بلکه حسن و قبح، ملاک و معیاری نخواهد داشت؛ چرا که اثبات گزاره های دینی (که از اخبار غیبی مخبر صادق؛ یعنی پیامبر (ص) به دست می آید)، مستلزم دور است؛ به این معنا که صحت و اعتبار حقایق دینی به خاطر قول مخبر صادق است و نیز مخبر صادق به این دلیل راست می گوید که دین، قول او را معتبر شمرده است، این به صراحت، دور صریح و باطل است.

همچنین بر اساس نظر خواجه نصیر طوسی و سایر حکما و متکلمان اسلامی پیرو مکتب راستین اهل بیت (ع)، شالوده اوامر و نواهی الهی بر حسن و قبح عقلی است؛ چون امر به کار زشت و نهی از کار خوب و نیکو، خلاف حکمت و عقل است و از خدای حکیم هرگز کار خلاف عقل و حکمت سر نمی زند،[۱۴۰] حتی با انکار حسن و قبح عقلی، اثبات اصل شرایع هم ممکن نیست؛ زیرا اگر حسن و قبح فقط از طریق سمع و نقل (شریعت وحیانی) اثبات شود و صدور هیچ فعلی از خدا، قبح عقلی نداشته باشد، در این صورت سپردن معجزات (دلیل صدق مدعی نبوت) به دست دروغ گویان، کار ناروایی نخواهد بود و تجویز کردن این مطلب، راه شناخت نبوت را مسدود می کند؛ زیرا تصدیق مدعیان نبوت پس از اظهار معجزه، بدون دلیل (و غیر قابل قبول) خواهد بود.[۱۴۱]

عوامل رشد و تکامل عقل

(در حال تکمیل است)

پرورش و استقلال عقل و فکر

گوهر عقل، ارزشمندترین نعمت الاهی برای بشریت است و به همین جهت، انسان اشرف مخلوقات نامیده شده است. به واسطۀ این نعمت بزرگ، انسان می تواند خیر را از شر، هدایت را از ضلالت، دوست را از دشمن، نور را از ظلمت و … تمییز دهد و از آفات و خطرات مصون و محفوظ بماند. علامه طباطبائی (ره) در وصف عقل می گوید: “عقل شریف ترین نیرو در وجود انسان است”.[۱۴۲] گر چه عقل به تنهایی نمی تواند عمق همۀ حقایق را درک کند و برای فهم و درک عمیق به وحی نیاز مبرم دارد، اما پرورش آن و کسب استقلال فکری، انسان را در مسیر رشد و تعالی حرکت داده و بصیرت او را بالا می برد. راه های زیادی برای پرورش عقل و فکر و کسب استقلال فکری وجود دارد که به بعضی از آنها اشاره می شود:

۱٫ استفاده از معلم و استاد دلسوز؛ امام علی (ع) یکی از گروه های سعادت مند را دانشجویانی می دانند که درپی یافتن راه از طریق تعلیم و بهره گیری از اساتید و معلمان دلسوز هستند.[۱۴۳]

۲٫ ارتباط با کتاب و مطالعه؛ چنان که امام صادق (ع) فرموند: “مطالعۀ فراوان در مطالب علمی، عقل را باز و شکوفا می سازد”.[۱۴۴]

۳٫ سیر و سفر در زمین و مطالعۀ تاریخ گذشتگان؛ قرآن کریم در موارد متعددی انسان را امر به مسافرت های تحقیقاتی کرده و فرموده است: “بگو: روى زمین گردش کنید! سپس بنگرید سرانجام تکذیب‏کنندگان آیات الاهى چه شد؟!”[۱۴۵] “بگو: در روى زمین سیر کنید و ببینید عاقبت کار مجرمان به کجا رسید”![۱۴۶] “بگو: در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است؟ سپس خداوند (به همین گونه) جهان آخرت را ایجاد مى‏کند یقیناً خدا بر هر چیز توانا است”![۱۴۷]. “بگو: در زمین سیر کنید و بنگرید عاقبت کسانى که قبل از شما بودند چگونه بود؟ بیشتر آنها مشرک بودند”![۱۴۸]

۴٫ تفکر و اندیشه ورزی در آیات الاهی؛ مسلماً در آفرینش آسمان ها و زمین، و آمد و رفت شب و روز، نشانه‏هایى (روشن) براى خردمندان است. قرآن مجید صاحبان عقل و اندیشه را کسانی می داند که در نشانه های خداوند تفکر می کنند و می فرماید: “…. براى خردمندان است، همان ها که خدا را در حال ایستاده و نشسته، و آن گاه که بر پهلو خوابیده‏اند، یاد مى‏کنند و در اسرار آفرینش آسمان ها و زمین مى‏اندیشند (و مى‏گویند:) بار الها! اینها را بیهوده نیافریده‏اى! منزهى تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار”![۱۴۹]

۵٫ پرهیز از تقلید کورکورانه؛ قرآن کریم مشرکان را که به تقلید کورکورانه از پدران مشرک خود می پرداختند، به شدت مذمت می نماید و می فرماید: “و هنگامى که کار زشتى انجام مى‏دهند، مى‏گویند: پدران خود را بر این عمل یافتیم و خداوند ما را به آن دستور داده است! بگو: خداوند (هرگز) به کار زشت فرمان نمى‏دهد! آیا چیزى به خدا نسبت مى‏دهید که نمى‏دانید”؟![۱۵۰]

۶٫ ارتباط با خردمندان و دانشمندان و دانایان؛ امیرالمؤمنین علی (ع) می فرماید: “قطع ارتباط از خردمند، مساوی با پیوستن به نادان است”[۱۵۱]و یا در بخشی از حدیث پیامبر اکرم (ص) آمده است: “شایسته است که شخص خردمند عاقل، شبانه روز خود را، به چهار بخش تقسیم کند: … بخشی را به همنشینی با دانشمندی که او را در امر دینش یاری دهد، صرف نماید”.[۱۵۲]

۷٫ پیروی از روی فکر و اندیشه؛ چنان که انبیا و پیامبران الاهی (ع) نیز همواره مردم را به تفکر و بصیرت در دستورات و آموزه های آیین خود دعوت می کردند. در این مورد قرآن کریم می فرماید: “بگو این راه من است، من و پیروانم با بصیرت کامل همۀ مردم را به سوی خدا دعوت می کنیم”[۱۵۳]و نیز پیامبر اکرم (ص) فرمود: “تسلیم راهنمایی عقل باشید که به کمال دست یابید، و از آن سر نتابید که سرانجام پشیمان می گردید.[۱۵۴]

۸٫ عدم غلبه احساس بر عقل از دیگر موارد رشد عقل و کسب استقلال فکری است؛ امام سجاد (ع) در این رابطه می فرمایند: “هر کس که عقلش کامل ترین اندوخته اش نباشد، هلاکش بسیار آسان است”.[۱۵۵]

نتیجه پرورش عقل و فکر

با توجه به آیات و روایات، پرورش عقل و فکر باعث رشد و تعالی و پیشرفت چشم گیر انسان می شود و نهایتاً معرفت و شناخت او به خداوند متعال، ارتقا می یابد. قرآن کریم در این باره می فرماید: “خردمندان کسانی هستند که به پیمان با پروردگار پایبندند و پیمان نمی شکنند و به هر موردی خدا امر فرموده، رابطه برقرار می کنند (و هر جا به گسستن رابطه امر کرده، بگسلند) و از خدا بترسند و از سختی حساب قیامت هراسناک باشند و کسانی هستند که جهت نیل به رضای خداوند خویش، شکیبایی پیشه کنند و نماز را به پای دارند و از آنچه خدا روزی شان کرد، پنهان و آشکار انفاق نمایند و در برابر بدی، نیکی پاداش دهند”.[۱۵۶]

به عبارت دیگر؛ نتیجۀ رشد و تعالی و پرورش فکر و عقل، خداشناسی و معرفت به پروردگار متعال و حرکت به سوی رضای او است.[۱۵۷]

عوامل بازدارنده رشد عقل

(در حال تکمیل است)

عقل اول

(در حال تکمیل است)

 


[۱]. ر.ک. به: خلیل، کتاب العین، ماده عقل؛ احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغه، ماده عقل، ج ۴، ص ۶۹؛ ابن درید، الاشتقاق، ماده عقل؛ جوهری، صحاح اللغه، ماده عقل؛ زبیدی، تاج العروس، ماده عقل، ج ۸؛ فیومی، مصباح المنیر، ماده عقل، ابن منظور، لسان العرب، ج۱۱، ماده عقل؛ راغب، مفردات قرآن، ماده عقل؛ الذریعه الی مکارم الشریعه، الفصل الثانی فی العقل، منشورات الشریف الرضی، ص ۱۴۷، ۱۴۱۴ ق.

[۲]. سجادی،‌ سید جعفر،‌ فرهنگ علوم فلسفی و کلامی، ماده عقل.

[۳]. کلینی، اصول کافی، ج ۱، ص ۱۱(نیاز به تکمیل دارد).

[۴]. ر. ک. جوهری الصحاح، ج ۵، ص ۶۹-۷۱؛ فیومی، المصباح المنیر، ص ۴۲۲ – ۴۲۳؛ فارس بن زکریا، معجم مقاییس اللغه، ج ۴، ص ۶۹٫

[۵]. عاقول گیاهی است که شتر آن را می خورد.

[۶]. دهخدا، مدخل عقل، ص ۳۷۰؛ فرهنگ معارف اسلامی، ج ۳، ص ۲۹۹(نیاز به تکمیل دارد).

[۷]. راغب، کتاب عین، کلمه عقل، ص ۳۴۱ – ۳۴۲٫

[۸]. گرجی، علی، اصطلاحات فلسفی و تفاوت آنها با یک دیگر، ‌ص ۱۷۱ و ۱۷۲ نیاز به تکمیل دارد.

[۹]. حج، ۴۶٫

[۱۰]. اعراف ، ۱۷۹٫

[۱۱] . کلینی، کافی، ج۱، ص۱۲،  دار الکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۶۵هـ ش.

[۱۲]. همان، ص ۱۰٫

[۱۳]. همان.

[۱۴]. همان، ص  ۱۳٫

[۱۵]. همان، ص ۲۰٫

[۱۶]. همان، ص ۲۸٫

[۱۷]. ر. ک. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج ۱، ص ۹۶ و ۹۷ (نیاز به تکمیل دارد) ؛ بحرانی، شیخ عبدالله، عوالم العلوم و المعارف و الاحوال (العقل – العلم)، ج ۲، ص ۴۰ و ۴۱، نشر بنیاد فرهنگی امام مهدی (ع)، قم.

[۱۸]. کلینی، کافی، ج ۱، کتاب العقل و الجهل، قسمتی از حدیث مفصل شماره ۴٫

[۱۹]. امام علی (ع) فرمودند: «العقل رسول الحق »، آمدی، غررالحکم و دررالکلم، شارح، خوانساری، جمال الدین محمد، ج ۱، ص ۷، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۶۶، و نیز فرمودند: «العقل شرع من داخل و الشرع عقل من خارج »: عقل برای بشر دین داخلی است، چنان که دین برای او عقل خارجی است، طریحی، شیخ فخرالدین، مجمع البحرین، ج ۲، ماده (ع ق ل)، ص ۲۲۴، دفتر نشر فرهنگ اسلامی؛ ملا صدرا، تفسیر القرآن الکریم، ج ۵، ص ۴۲۵ (نیاز به تکمیل دارد).

[۲۰]. کافی، ج ۱، ص ۱۶، قسمتی از حدیث مفصل ۱۲ (نیاز به تکمیل دارد).

[۲۱]. جوادی آملی ، عبدالله، رحیق مختوم، ج ۱، بخش اول، ص ۱۵۳ (نیاز به تکمیل دارد).

[۲۲]. شهید مطهری، ده گفتار، ص ۳۰ و ۳۱ (نیاز به تکمیل دارد).

[۲۳]. کلینی، اصول کافی، ج ۱، ‌ص ۱۱، حدیث ۳ (نیاز به تکمیل دارد).

[۲۴]. جوادی آملی، عبدالله، ‌فطرت در قرآن، ج ۱۲، ص ۲۹ و ۳۰ و ۳۹۷٫

[۲۵]. شهید مطهری، ده گفتار، ص ۳۰ و ۳۱٫

[۲۶]. نک، سؤال شماره ۲۲۷ (سایت اسلام کوئست: ۱۸۶۶).

[۲۷]. با استفاده از سایت انجمن علمی دانشجویان فلسفه و حکمت دانشگاه قم.

.[۲۸] شیروانی، علی، ترجمه و شرح بدایه الحکمه، ج ۴، ص ۲۳۶، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم.

.[۲۹] سیره حلبیه، ج ۱، ص ۱۵۹٫ (کتابنامه تکمیل شود)

.[۳۰] حسن زاده، حسن، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص ۵۲، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد.

.[۳۱] جامی، شرح فصوص الحکم. (کتابنامه تکمیل شود)

[۳۲]. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج ۱، ص ۹۶، موسسه الوفا، بیروت، ۱۴۰۴ق.

.[۳۳] عبودیت، عبدالرسول، در آمدى بر فلسفه اسلامى، ص ۱۸۶، مؤسسه‏ آموزشى و پژوهشى امام خمینى (ره).

.[۳۴] بدایه الحکمه، مرحله‏ یازدهم، فصل دوم، ص ۱۴۳ – ۱۴۰ و مرحله دوازدهم، فصل نهم، ص ۱۷۲ و ۱۷۱؛ نهایه الحکمه، مرحله یازدهم، فصل سوم، ص ۲۴۶ – ۲۴۳ و مرحله‏ دوازدهم، فصل نهم، ص ۳۱۳ و ۳۲۳؛ اسفار، ج ۱، ص ۳۰۳، ج ۷، ص ۲۷۶ – ۲۶۲؛ مصباح یزدی، محمد تقی، تعلیقه نهایه الحکمه، ش ۳۳۵ و ۴۶۰٫

[۳۵]. ملکی اصفهانی، مجتبی، فرهنگ اصطلاحات اصول، ج ۲، ص ۲۷۹٫

[۳۶]. کدیور، محسن، ‌دفتر عقل، ص ۱۱۵٫

[۳۷]. سبزواری، سید عبدالاعلی، ‌تهذیب الاصول، ج ۱، ص ۱۴۵؛ مظفر،‌ محمد رضا، ‌اصول الفقه، ج ۱، ص ۲۱۷٫

[۳۸]. نفیسی، ‌شادی، عقل گرایی در تفاسیر قرن چهاردهم، ص ۱۹۴ و ۱۹۵٫

[۳۹]. نهج البلاغه، خطبه ۴۹٫

[۴۰]. همان.

[۴۱]. کلینی، اصول کافی، ج ۱، ‌ص ۳۳ و ۳۴٫

[۴۲]. جوادى آملى، عبداللَّه، شناخت ‏شناسى، ص ۴۱۰ و ۴۰۹٫

[۴۳]. محمد رضا کاشفى، خدا شناسى و فرجام ‏شناسى، ص ۱۰۰ – ۹۸٫

[۴۴]. سبحانى، جعفر، معاد انسان و جهان؛ تفسیر نمونه، ج ۱۴، ص ۳۲۱؛ خدا شناسى و فرجام ‏شناسى، ص ۹۴٫

[۴۵]. در این ارتباط، پاسخ ۲۲۷ (سایت اسلام کوئست: ۱۸۶۶) و ۷۸۸ (سایت اسلام کوئست: ۸۴۷) را نیز مطالعه شود.

[۴۶].  بقره، ۲۴۲؛ آل عمران، ۶۵؛ یونس، ۱۶؛ و … .

[۴۷]. شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج ۴، ص ۳۶۹، انتشارات جامعه مدرسین، قم، ۱۴۱۳ ق.

[۴۸]. انشقاق، ۹ – ۷، “… و ینقلب إلی أهله مسرورا”.

[۴۹]. حاقه، ۱۹ – ۱۷، “فیقول هاؤم اقرؤا کتابیه. إنی ظننت أنی ملاق حسابیه”.

[۵۰]. انشقاق، ۱۱ – ۱۰، “… فسوف یدعوا ثبورا”.

[۵۱]. حاقه، ۳۰ –  ۲۵، “…یا لیتنی لم أوت کتابیه و لم أدر ما حسابیه یا لیتها کانت القاضیه…”.

[۵۲]. ق، ۲۲، “… فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید”.

[۵۳]. اسراء، ۱۴ – ۱۳، “… کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا”.

[۵۴]. ر. ک، اولین روایات موجود در جلد اول کتاب اصول کافی.

[۵۵]. انفال، ۲۲، “إن شر الدواب عند الله الصم البکم الذین لا یعقلون”.

[۵۶]. بقره، ۲۵، ” کلما رزقوا منها من ثمره رزقا قالوا …”.

[۵۷]. اعراف، ۴۳، “و قالوا الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی …”.

[۵۸]. اعراف، ۴۴، “… قد وجدنا ما وعدنا ربنا حقا فهل وجدتم…”.

[۵۹]. نساء، ۶۹، “فأولئک مع الذین أنعم الله علیهم من النبیین و …”.

[۶۰]. غاشیه، ۱۱، “لا تسمع فیها لاغیه”، واقعه، ۲۵، “لا یسمعون فیها لغوا و لا تأثیما”.

[۶۱]. نحل، ۳۱؛ فرقان، ۱۶؛ زمر، ۳۴؛ شوری، ۲۲؛ ق، ۳۵، و… “لهم ما یشاؤن”.

[۶۲]. کهف، ۱۰۸، “…لا یبغون عنها حولا”.

[۶۳]. اعراف، ۵۰، “و نادی آصحاب النار اصحاب الجنه أن أفیضوا علینا…”.

[۶۴]. غافر، ۴۹، “و قال الذین فی النار لخزنه جهنم ادعوا ربکم یخفف عنا یوما من العذاب”.

[۶۵]. زخرف، ۷۷، “و نادوا یا مالک لیقض علینا ربک…”.

[۶۶]. فاطر، ۳۷، “و هم یصطرخون فیها ربنا أخرجنا نعمل صالحا غیر الذی کنا نعمل…”.

[۶۷]. اعراف، ۳۷، “کلما دخلت أمه لعنت أختها”.

[۶۸]. غافر، ۴۷، “و إذ یتحاجون فی النار…”؛ احزاب، ۶۷؛ “و قالوا ربنا إنا أطعنا سادتنا و …”.

[۶۹]. احزاب، ۶۶، “یقولون یا لیتنا أطعنا الله و أطعنا الرسولا”.

[۷۰]. ملک، ۱۰، “و قالوا لو کنا نسمع أو نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر”.

[۷۱]. همزه، ۷ – ۶، “نار الله الموقده التی تطلع علی الأفئده”.

[۷۲]. ق، ۳۵، “لهم ما یشاؤن فیها و لدینا مزید”.

[۷۳]. بدیهی است، همان گونه که ما در این دنیا، هیچ گاه خواستار خوردن مردار متعفن و آشامیدن آب لجن نیستیم، ساکنان بهشت نیز؛ به دلیل نگاه تیزبینشان؛ هیچ گاه چیزی را طلب نخواهند نمود که مورد رضایت پروردگارشان نیست.

[۷۴]. حج، ۲۲؛ سجده، ۲۰، “کلما أرادوا أن یخرجوا منها أعیدوا فیها…”.

[۷۵]. جهامی، جیرار، موسوعه مصطلحات الفلسفه عند العرب، ص ۳۱، مکتبه لبنان ناشرون‏.

[۷۶]. مظفر، محمدرضا، المنطق، ص۶۳، چاپ اول، انتشارات پاسدار اسلام، ۱۴۲۰هـ.ق.

[۷۷]. مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، ج۱، ص ۱۸۸ و ۱۸۹، چاپ ششم، انتشارات امیرکبیر، زمستان ۱۳۸۳٫

[۷۸]. العامرى‏، ابو الحسن، رسائل ابو الحسن عامرى، ص ۲۹۴، مرکز نشر دانشگاهى‏.

[۷۹]. موسوعه مصطلحات الفلسفه عند العرب، ص ۳۱٫

[۸۰]. فارابى، ابو نصر، فصوص الحکمه و شرحه، ‏فص فی امتناع تعقل المحسوس و إحساس المعقول، ص ۱۷۸، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى‏.

[۸۱]. قرآن در آیۀ ۱۷و ۱۸ سورۀ زمر مى‏فرماید: “فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک هدیهم الله و اولئک هم اولو الالباب” و امام هفتم (ع) به هشام فرمود که: خداوند با این آیه به اهل عقل بشارت داده است. تحف العقول، ص ۴۰۴، همچنین آیه مذکور به نکاتى اشاره دارد؛ ۱- بنده خدا اینگونه است و لازمه‏ بندگى خدا این است که… ۲٫ بین سماع و استماع فرق است، سماع شنیدن است و لو این که نخواهد بشنود اما استماع گوش فرادادن است؛ یعنى آنها حرف ها را به دقت دریافت مى‏کنند و این گونه نیست که حرف ها را بدون فهم مفاد آن ردّ کنند. ۳٫ آنها را نقادى و غربال و از بهترینش تبعیت مى‏کنند (فیتبعون احسنه). ۴٫ با این که در این جا هدایت عقل است، لکن خدا آن را هدایت الاهى مى‏داند. ۵٫ آن انسانی که از موهبت عقل و فکر بهره‏اى ندارد هیچ و پوچ است. همان گونه که اساس بادام به مغز (لبّ) آن است. “اولئک هم اولوالالباب”.

[۸۲]. بقره، ۱۷۰؛ مائده، ۱۰۴؛ انبیاء، ۵۴ و ۵۳؛ شعراء، ۷۴ ؛زخرف، ۲۳ و… .

[۸۳]. تحف العقول، ص ۴۰۴ – ۴۲۵؛ مطهری، مرتضی، تعلیم و تربیت در اسلام، ص ۱۷ – ۳۰ و ۱۷۵ – ۱۹۵٫

[۸۴]. “و یثیروا لهم دفائن العقول،” نهج البلاغه، خطبه ۱٫

[۸۵]. امام هفتم (ع) به هشام مى‏فرماید: “خداوند را بر آدمیان دو حجت است؛ یکى حجت درونى که همان عقل است و دیگرى حجت بیرونى که وحى مى‏باشد. تحف العقول، ص ۴۰۷؛ ر. ک، تعلیم و تربیت در اسلام، ص ۱۷ – ۳۰ و ۱۷۵ – ۱۹۵؛ حائری شیرازی، محیى الدین، اخلاق اسلامی، ص ۵ – ۱۷٫

[۸۶]. جوادى آملی، عبدالله، شریعت در آینۀ معرفت، ص ۱۹۰ – ۱۹۴٫

[۸۷]. بقره، ۱۵۰٫

[۸۸]. اصول کافى، کتاب عقل و جهل، ج۱، ص ۱۲، حدیث ۱۲؛ ر. ک، شریعت در آینۀ معرفت، ص ۱۱۰ و ۳۴۴؛ باورها و پرسش‏ها، ص ۴۸٫

[۸۹]. ر.ک. منتخب میزان الحکمه، رى شهرى، محمد، ص ۳۵۸، ح ش۴۳۸۷٫

[۹۰]. همان، ص ۳۵۷، ح ۴۳۶۳٫

[۹۱]. همان، ص ۳۵۹، ح ۴۴۰۷٫

[۹۲]. لقمان، ۳۰٫

[۹۳]. آل عمران، ۶۰٫

[۹۴]. نساء، ۵۹٫

[۹۵]. جوادى آملى، عبداللَّه، دین‏شناسى (سلسله بحث‏هاى فلسفه دین)، ص ۱۲۷ – ۱۷۴٫

.[۹۶] بقره، ۱۰۹٫

.[۹۷] حدید، ۱۷٫

[۹۸]. شعرا، ۲۸٫

[۹۹]. زمر، ۹٫

.[۱۰۰] بقره، ۲۱۹

.[۱۰۱] زمر،  ۴۳٫

.[۱۰۲] روم، ۸٫

.[۱۰۳] انعام، ۶۵٫

.[۱۰۴] انعام، ۹۸٫

.[۱۰۵] فتح، ۱۵٫

.[۱۰۶] همان.

[۱۰۷]. طباطبائی، محمد حسین، المیزان، ج ۳، ص ۵۷٫

[۱۰۸]. بقره ۷۵٫

[۱۰۹]. بقره ۷۳٫

[۱۱۰]. آل عمران ۶۵٫

.[۱۱۱] نهج الفصاحه، ص ۶۰۲، دنیای دانش، شارح، پاینده، ابوالقاسم.

.[۱۱۲]  کلینی، کافی، ج ۱، ص ۱۳٫

.[۱۱۳]  بحرانی، میثم بن علی بن میثم، اختیار مصباح السالکین، ص ۵۹۱، مجمع البحوث الاسلامیه، چاپ اول، مشهد، ۱۴۰۸ ق.

.[۱۱۴]  تستری، محمد تقی، بهج الصباغه، ج ۷، ص ۳۸۰، مجمع البحوث الاسلامیه، چاپ اول، مشهد، ۱۴۱۸ ق،

.[۱۱۵]  همان، ج۱۲، ص ۴۸۲٫

[۱۱۶]. حر عاملی، وسائل الشیعه، ج ۲۷، ص ۱۶۴، مؤسسه آل البیت، قم، ۱۴۰۹ق.

[۱۱۷]. یوسف، ۱۰۸٫

[۱۱۸]. فرهنگ معارف اسلامی، ج۳، ص۳۰۰٫

[۱۱۹]. همان، ص۳۰۲٫

[۱۲۰]. ابن سینا، فصل ۹، ص۱۰۴، فرهنگ معارف اسلامی، ج۳، ص۳۰۲٫

[۱۲۱] Kierkegaard.

[۱۲۲] مایکل پترسون، عقل و اعتقاد دینى، ص ۶۹ – ۹۵؛ هادوى تهرانى، باورها و پرسشها، ص ۴۹ – ۵۸٫

[۱۲۳] . کوه عقلی و بیابان جنونم داده اند      حیرتی دارم از این، کین هردو چونم داده اند، دیوان فیض کاشانی، ص ۱۳۳٫

[۱۲۴] . «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها…»، اعراف ۱۷۹٫

[۱۲۵]. ر. ک، مصباح یزدى، محمد تقى، اخلاق اسلامى، ج ۱، ص ۱۹۵ به بعد.

[۱۲۶]. در فرهنگ غرب از عقل حسابگر به “عقل ابزارى”، “عقل جزئى‏” یا “عقل استدلال گر” نیز یاد می شود. جهت‏گیرى اصلى عقلانیت ابزارى و حسابگر در این اصطلاح، تسلط آدمى بر طبیعت است. عقل ابزارى معطوف به معاش است، و به طور کلى عبارت است از قدرت و شعورى که انسان با استفاده از آن به معاش خود سامان مى‏دهد و به زندگى دنیوى مطلوبش دست مى‏یابد. این عقل از آن‏جا که قدرت فن‏آورى و حسابگرى دارد، آدمى را قادر مى‏سازد تا وقایع آینده را پیش‏بینى کند .

احادیث اسلامی گرچه کارکرد ابزارى و عقل معاش را مى‏پذیرند؛ اما این تفسیر از عقل معاش با تفسیر امثال هیوم و آنچه در غرب متداول است، کاملا متفاوت است؛ عقل ابزارى هیوم معطوف به دنیا و زندگى دنیوى است و کارى با آخرت انسان ندارد؛ عقلى است که ابزار رسیدن به امیال و شهوات انسان را فراهم مى‏کند؛ از این رو این عقل در طول شهوت و در خدمت آن است، نه در عرض و معارض آن؛ این عقل در خدمت عقل نظرى که خدا و دین را اثبات مى‏کند و عقل عملى که حسن و قبح افعال را مشخص مى‏کند و آدمى را به کارهاى ارزشى و اخلاقى رهنمون مى‏شود، نیست؛ بلکه در مقابل عقل نظرى و عملى قرار مى‏گیرد .

اما از دیدگاه روایات اسلامی عقل معاش، ابزار رسیدن به اهداف عقل نظرى و عملى است و چون عقل نظرى، خدا، دین و آخرت را اثبات مى‏کند و عقل عملى آدمى را به رعایت احکام خدا و دین و آخرت فرامى‏خواند، عقل ابزارى در خدمت دین و معنویت و آخرت قرار خواهد گرفت و در مقابل شهوت و هواى نفس است؛ از این‏رو امام علی (ع) در برخى سخنان، کارکرد عقل معاش و عقل معاد را قرین یک دیگر ساخته اند.

[۱۲۷]. مطهری، مرتضی، مقدمه‏اى بر جهان بینى اسلامى، ص ۴۸ – ۴۲ با تلخیص.

[۱۲۸]. علم الهدی، سید مرتضى، الذخیره، ص ۵۳۶؛ شیرازی، صدرالدین، تفسیرالقرآن، ج ۱، ص ۲۴۹؛ شیخ مفید، اوائل المقالات، ص ۴۸؛ جوادی، محسن، نظریه ایمان در عرصه کلام در قرآن، ص ۱۵۸ – ۱۱۹؛ احمد دیلمى و مسعود آذربایجانى، اخلاق اسلامی، ص ۷۳٫

[۱۲۹]. العشق افراط الحب و یکون فى عفاف و فى الاساس «اشتقاق العشق من العشق…»، اقرب الموارد، ج ۲، ص ۷۸۶٫

[۱۳۰]. سجادی، سید جعفر، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، واژه عشق؛ همان، فرهنگ علوم عقلی، واژه عشق؛ و شاید به همین جهت باشد که حضرت امیر (ع) در وصف متقین فرمود: اجساد و بدن‏هاى آنها نحیف است… چونان تیر تراشیده و لاغر کرده مى‏باشند، نهج البلاغه، ترجمه، دشتی، محمد، ص ۳۰۳ – ۳۰۵٫

[۱۳۱]. همان.

[۱۳۲]. در لسان آیات و روایات معمولاً از چنین حالتى به محبت تعبیر مى‏شود.

[۱۳۳]. ر. ک، یثربی، یحیی، عرفان نظرى، ص ۵۳ – ۴۷٫

[۱۳۴]. شیرازی، صدرالدین، اسفار، ج ۷، چاپ جدید، ص ۱۵۸ به بعد.

[۱۳۵]. مائده، ۵۴٫ «خدا ایشان را دوست مى‏دارد و ایشان خداوند را دوست مى‏دارند».

[۱۳۶]. البته در مبارزه با هواهاى نفسانى، تقویت کشش‏هاى مقابل، از اهمیت ویژه‏اى برخوردار است؛ مثلاً از طریق ادراک آثار اعمال خیر، محبت خدا در دل انسان بیدار مى‏شود و با محبت خدا جایى براى غیر خدا در دل باقى نمى‏ماند؛ لذا در مناجات شعبانیه آمده است: «الهى لم یکن لى‏حول فانتقل به عن معصیتک الاّ فى وقت ایقظتنى لمحبتک». ر. ک، مصباح یزدی، محمد تقی، اخلاق اسلامى، ج ۱، ص ۲۱۳ – ۱۹۵٫

[۱۳۷]. ر. ک، مکارم شیرازى، ناصر، جلوه حق، با مقدمه و پاورقى از داوود الهامى، ص ۱۲۹ – ۹۳٫

[۱۳۸]. شعبه حرانی، حسن بن علی، تحف العقول، ص ۴۴، نشر مؤسسه اعلمی للمطبوعات، بیروت. یادآور می شود که مضمون این حدیث از برخی معصومان (ع) دیگر نیز نقل شده است .

[۱۳۹]. کلینی، اصول کافی، ج ۱، کتاب العقل و الجهل، قسمتی از حدیث مفصل شماره ۳۴٫

[۱۴۰]. ر. ک، طوسی، خواجه نصیرالدین، کشف المراد، حسن زاده آملی، حسن، تصحیح و تعلیق، ص ۳۰۳، نشر جامعه مدرسین، قم .

[۱۴۱]. ر. ک، ربانی گلپایگانی، علی، سلسله درس های استاد جعفر سبحانی، حسن و قبح عقلی، به ویژه ص ۱۱۶- ۱۲۲، نشر مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران ۱۳۶۸٫

[۱۴۲]. طباطبائی، محمد حسین، المیزان، ج ۳، ص ۵۷٫

[۱۴۳]. نهج‏البلاغه، ص ۴۹۶ ، النَّاسُ ثَلَاثَهٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِیلِ نَجَاهٍ وَ هَمَجٌ رَعَاع.‏

[۱۴۴]. المیزان، ج ۵، ص ۴۱۳٫

[۱۴۵]. انعام، ۱۱، “قُلْ سیرُوا فِی الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الْمُکَذِّبینَ”.

[۱۴۶]. نمل، ۶۹، “قُلْ سیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الْمُجْرِمینَ”.

[۱۴۷]. عنکبوت، ۲۰، “قُلْ سیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنْشِئُ النَّشْأَهَ الْآخِرَهَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ”.

[۱۴۸]. روم، ۴۲، “قُلْ سیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الَّذینَ مِنْ قَبْلُ کانَ أَکْثَرُهُمْ مُشْرِکینَ”.

[۱۴۹]. آل عمران، ۱۹۱ و ۱۹۰،… “لّأِوْلىِ الْأَلْبَابِ، الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَمًا وَ قُعُودًا وَ عَلىَ‏ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فىِ خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ”.

[۱۵۰]. اعراف، ۲۸، “وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَهً قالُوا وَجَدْنا عَلَیْها آباءَنا وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُون‏”.

[۱۵۱]. المیزان، ج ۵، ص ۱۱۴٫

[۱۵۲]. همان، ص ۱۱۳٫

[۱۵۳]. یوسف، ۱۰۸٫

[۱۵۴]. حسینی دشتی، مصطفی، معارف و معاریف (دایره المعارف جامع اسلامی)، ج ۵، ص ۴۱۲٫

[۱۵۵].همان.

[۱۵۶]. رعد، ۲۲- ۱۹٫ “إِنمَّا یَتَذَکَّرُ أُوْلُواْ الْأَلْبَابِ، الَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لَا یَنقُضُونَ الْمِیثَاقَ، وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن یُوصَلَ وَ یخشَوْنَ رَبهَّمْ وَ یخَافُونَ سُوءَ الحسَابِ، وَ الَّذِینَ صَبرَواْ ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبهِّمْ وَ أَقَامُواْ الصَّلَوهَ وَ أَنفَقُواْ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَ عَلَانِیَه”.




کلیدواژه ها: , , ,



ثبت نظر