دایره المعارف اسلام پدیا » سیرۀ علمی امام باقر(ع)
منوی اصلی

سیرۀ علمی امام باقر(ع)

تاریخ: ۲۲ دی ۱۳۹۰ در باب: امام محمد باقر (ع)

دانش امام باقر(ع) نیز همانند دیگر امامان از سر چشمۀ وحی بود، آنان آموزگاری نداشتند و در مکتب بشری درس نخوانده بودند، «جابر بن عبد الله» نزد امام باقر (ع) می آمد و از آن حضرت دانش فرا می گرفت و به آن گرامی مکرر عرض می کرد: ای شکافندۀ علوم! گواهی می دهم تو در کودکی از دانشی خدا داد برخورداری.

حسن بن محمد از عبد اللَّه بن عطاء مکى حدیثی نقل می کندکه گفت: ندیدم دانشمندان را نزد هیچ کس که کوچک تر و کم قدرتر باشند (و خود را بی مقدارتر به حساب آورند) هم چنان که در نزد ابى جعفر محمد بن على بن الحسین (علیهم السّلام) هستند (و در برابر أحدى این اندازه فروتنى نمى‏کنند) و من خود دیدم حکم بن عتیبه را با آن مقام و مرتبه که در میان مردم داشت در برابر آن جناب مانند کودکى بود که پیش روى استاد خود نشسته باشد، و جابر بن یزید جعفى (با آن علم و دانشى که داشت) هر گاه چیزى از آن حضرت (ع) روایت می کرد می گفت: براى من حدیث کرد وصى اوصیاء، و وارث علوم انبیاء.[۱]

«ابو بصیر»می گوید: امام باقر (ع) از یکی از آفریقائیان حال یکی از شیعیان خود به نام «راشد»را جویا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام می رساند.

امام فرمود خدا رحمتش کند.

با تعجب گفت:مگر او مرده است؟

فرمود: آری.

گفت: چه وقت در گذشت؟

فرمود: دو روز پس از خارج شدن تو.

گفت: به خدا سوگند او بیمار نبود…

فرمود: مگر هر کس می میرد به جهت بیماری است؟

آن گاه ابو بصیر از امام از گذشتۀ او سؤال کرد.

امام فرمود: او از دوستان و شیعیان ما بود، گمان می کنید که چشم های بینا و گوش های شنوایی از ما همراه شما نیست و چه پندار نادرستی است! به خدا سوگند هیچ چیز از کردارتان بر ما پوشیده نیست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانید و خود را به کار نیک عادت دهید و از اهل خیر باشید تا به همین نشانه و علامت شناخته شوید. من فرزندان و شیعیانم را به این برنامه فرمان می دهم.

یکی از راویان می گوید در کوفه به زنی قرآن می آموختم، روزی با او شوخی کردم، بعد به دیدار امام باقر شتافتم، فرمود: آن که حتی در پنهان مرتکب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهی ندارد، به آن زن چه گفتی؟ از شرمساری چهره ام را پوشاندم و توبه کردم،امام فرمود: تکرار نکن.[۲]

محمّد بن مسلم روایت مى‏کند: که امام باقر(ع) فرمود: گمان مى‏کنید که شما را نمى‏بینیم و سخنان شما را نمى‏شنویم. اشتباه مى‏کنید. اگر آن گونه باشد که شما مى‏پندارید پس ما چه برترى بر شما داریم؟! گفتم: چیزى که گفتید به من نشان بده.

فرمود: بین تو و همکارت در ربذه اختلافى به وجود آمد و او از تو به خاطر ارتباط با ما و محبت و معرفت ما، اشکال گرفت.

گفتم: آرى، قسم به خدا! چنین است.

فرمود: آنچه را که گفتم آن را خدا به من خبر داده بود. و من ساحر، کاهن و مجنون نیستم. بلکه از علوم نبوّت است که به ما گفته مى‏شود.

عرض کردم: چه کسى به شما مى‏گوید؟

فرمود: گاهى به قلب ما الهام مى‏شود و به گوش ما مى‏خورد. علاوه بر این، خادمانى از طائفه جنّ داریم که مؤمن و شیعه ما هستند و بهتر از شما، ما را اطاعت مى‏کنند.

گفتم: آیا با هر یک از ما، یکى از آنها هست؟

فرمود: آرى، و از آن چه انجام مى‏دهید و هر کجا هستید ما را با خبر مى‏کنند.

ابو بصیر از امام صادق (ع) نقل مى‏کند که فرمود: پدرم امام باقر(ع) روزى در مجلسى نشسته و سر خود را پایین انداخته بود. مدتى سکوت نمود، سپس سرش را بلند کرد و فرمود: اى مردم! چه مى‏کنید هنگامى که مردى با چهار هزار نفر سپاه، وارد شهر شما بشود و سه روز شما را از دم تیغ بگذراند و جنگ جویانتان را بکشد و مصیبتى عظیم بر شما وارد آورد و شما هم قدرت دفاع نداشته باشید. و وقوع این حادثه خیلى طول نمى‏کشد، پس آماده باشید و بدانید که این، یقینا محقّق مى‏شود.

مردم به فرمایش پدرم اعتنا نکردند و گفتند: هرگز چنین نخواهد شد. مگر عده‏اى معدود از خواص بنى هاشم که مى‏دانستند سخنان حضرت، حق و درست است. مدتى نگذشت که امام باقر(ع) به همراه خانواده و بنى هاشم، از شهر خارج شدند و نافع بن ازرق آمد و مدینه را در تنگنا قرار داد و مبارزان آنها را کشت و نسبت به نوامیس آنان بى‏حرمتى کرد.

بعد از آن، مردم مدینه متوجّه شدند و گفتند: ما دیگر سخنان ابو جعفر را تکذیب نمى‏کنیم؛ چون غیر از حق چیزى نمى‏گوید. آنها اهل بیت پیامبر هستند و همگى به حق سخن مى‏گویند.

امام صادق(ع) مى‏فرماید: هشام بن عبد الملک به والى مدینه نوشت که محمّد بن على را به شام بفرستد. امام صادق(ع) مى‏فرماید: پدرم از مدینه خارج شد و من نیز به اتفاق پدرم خارج شدم تا به مدین، شهر حضرت شعیب رسیدیم. و در آن جا صومعه بزرگى دیدیم که در نزد درب آن، مردمى بودند که لباس هاى پشمى خشن بر تن داشتند. ما نیز مثل آنها لباس پوشیدیم و با آنها رفتیم و وارد صومعه شدیم. پیرمردى را دیدیم که از شدّت پیرى، ابروانش روى چشمانش افتاده بود. نگاهى به ما کرد و به پدرم گفت: از ما هستى یا از امت مرحومه؟

پدرم جواب داد: نه، بلکه از امت مرحومه هستم.

پرسید: از عالمان آنهایى یا از جاهلان آنها؟

فرمود: از عالمان آنها.

پیرمرد گفت: مى‏توانم پرسش هایى از تو بکنم؟

فرمود: هر چه مى‏خواهى بپرس.

پرسید: به من بگو آیا وقتى که اهل بهشت از نعمت هاى بهشتى مى‏خورند، از آنها چیزى کم مى‏شود؟

جواب داد: خیر.

پرسید: مثل و مانند آنها در دنیا چیست؟

فرمود: آیا تورات، انجیل، زبور و قرآن این گونه نیستند که هر چه از آنها استفاده شود، کم نمى‏شوند؟

آن مرد گفت: آرى، تو از عالمان هستى. سپس پرسید: آیا اهل بهشت به بول و غائط، نیاز پیدا مى‏کنند.

فرمود: خیر. پرسید: مثل آن در دنیا چیست؟

فرمود: جنین است در شکم مادر که مى‏خورد و مى‏آشامد و به بول و غائط، نیاز پیدا نمى‏کند.

آن مرد گفت: راست گفتى. و سؤالات زیادى کرد و پدرم پاسخ داد تا این که پرسید: دو برادر، دو قلو به دنیا آمدند و در یک ساعت نیز مردند ولى یکى ۱۵۰ سال عمر کرد و دیگرى پنجاه سال. اینها چه کسانى بودند؟ و داستانشان چه بود؟

پدرم فرمود: آن دو عزیر و عزره بودند که خداوند عزیر را در بیست سالگى به پیامبرى مبعوث کرد و بعد او را صد سال میراند. سپس زنده کرد و سى سال دیگر نیز زندگى نمود و با برادرش در یک روز مردند.

در این هنگام پیرمرد غش کرد. و پدرم برخاست و از صومعه خارج شدیم.

عده‏اى از مردم دنبال ما آمدند و گفتند: پیرمرد شما را مى‏خواهد.

پدرم فرمود: ما با او کارى نداریم و اگر او با ما کارى دارد، نزد ما بیاید.

برگشتند و پیرمرد را آوردند و در مقابل پدرم نشاندند. رو کرد به پدرم گفت: نامت چیست؟

فرمود: محمّد.

پرسید: محمّد پیامبر؟

فرمود: خیر، بلکه پسر دخترش هستم.

پرسید: نام مادرت چیست؟

فرمود: فاطمه.

پرسید: پدرت کیست؟

فرمود: على.

گفت: تو فرزند کسى هستى که در عبرانى اسمش «الیا» است و در عربى «على»؟

فرمود: آرى.

پرسید: فرزند کدامیک از پسرانش هستى؛ شبّر یا شبیر؟

فرمود: شبیر.

در این هنگام پیرمرد، شهادتین را جارى ساخت و مسلمان شد.[۳]

سوره بن کلیب اسدى می گوید: حضرت باقر (ع) فرمود: ما خزانه دار پروردگار در آسمان و زمین هستیم، البته نه خازن نقره و طلا بلکه ما خازن علم خداوند مى باشیم‏.[۴]

از أبان بن تغلب نقل شده است که گفت: روزى طاوس یمانى با همراهش براى طواف حاضر شد که ناگاه چشمش به امام باقر (ع) افتاد که جلویش طواف مى‏کند در حالى که او (ع) نوجوانى بود، طاوس به همراه خود گفت: این جوان فرد عالمى است، پس چون از طواف فارغ شد دو رکعت نماز گزارد، سپس نشسته و مردم دسته دسته نزد او آمدند.

طاوس به دوست خود گفت: بیا نزد او رفته و پرسشى کنیم که من نمی دانم ایشان جوابش را می داند یا نمی داند؟ پس هر دو نزد آن حضرت رفته و ضمن سلام طاوس پرسید: اى أبو جعفر، آیا مى‏دانى چه وقت یک سوم مردم مردند؟

فرمود: اى أبو عبد الرّحمن، یک سوم نه، تو مى‏خواستى بپرسى چه وقت یک چهارم مردم مردند! گفت: چگونه؟

فرمود: ابتدا حضرت آدم و حوّا و قابیل و هابیل بودند، پس قابیل دست به قتل برادرش هابیل زد و او را کشت، در آن زمان بود که یک چهارم مردم مردند. طاوس گفت: آرى درست گفتى.[۵]



[۱]. شیخ مفید، ارشاد- ترجمه، رسولى محلاتى‏، ج‏۲، ص، ۱۵۸، ناشر، اسلامیه‏، تهران،‏ چاپ، دوم.

[۲]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۳]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج‏۱۰، ص۱۵۲، اسلامیه‏، تهران.‏

[۴]. طبرسى، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۷۰، اسلامیه‏، تهران،‏ چاپ: سوم‏، ۱۳۹۰ ق‏.

[۵]. طبرسى، احمد، احتجاج، ترجمه، جعفرى، ج‏۲، ص، ۱۷۰، بهراد، اسلامیه‏، چاپ، اول، تهران‏، ۱۳۸۱ ش‏




کلیدواژه ها:



ثبت نظر


+ 7 = 15