دایره المعارف اسلام پدیا » روابط امام باقر(ع) با عمر بن عبدالعزیز
منوی اصلی

روابط امام باقر(ع) با عمر بن عبدالعزیز

تاریخ: ۲۲ دی ۱۳۹۰ در باب: امام محمد باقر (ع)

هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید، از فقها برای مشورت و همکاری دعوت کرد و نزدیک‌ترین مردم به او فقها بودند. او فرستاده‌ای خدمت امام باقر(ع) فرستاد. وقتی امام (ع) نزد او آمد عمر، ساعتی با ایشان مشورت کرد. هنگام خداحافظی، عمر از امام (ع) تقاضای موعظه و نصیحت کرد، امام(ع) فرمود: تو را سفارش به تقوای الهی می‌کنم و این که بزرگ را پدر و کوچک را پسر و مردان را برادر خود بدانی. عمر گفت: خداوند تو را رحمت کند، تو همه آنچه را که ان ‌شاء الله موجب خیر و سعادت ما می‌شود جمع کردی، به شرط این که ما به آن عمل کنیم و خداوند ما را بر آن یاری فرماید.

بعد از این که امام به وطن خود بازگشتند، عمر پیغام فرستاد که من می‌خواهم به دیدن شما بیایم. امام(ع)  فرستاده‌ای نزد او فرستاد و فرمود لازم نیست شما بیایید من نزد شما خواهم آمد. عمر قسم یاد کرد که حتماً من باید به محضر شما بیایم. در نتیجه عمر نزد امام آمد و به ایشان نزدیک شد و سینه‌اش را بر سینه امام گذاشت و شروع به گریه کرد. سپس در مقابل امام نشست؛ و زمانی که از محضر امام خارج می­شد، تمام خواسته‌های امام(ع) را برآورده کرده بود. عمر برگشت و بعد از این دیدار هرگز هم دیگر را ندیدند، تا هر دو از دنیا رفتند.

یعقوبی نقل می‌کند که روزی عمر بن عبدالعزیز امام سجاد(ع) را به یاد آورد و گفت که چراغ دین، جمال اسلام و زینت عابدان، از میان ما رفت. به او گفته شد که فرزندش ابوجعفر محمدبن علی بازمانده (یادگار) او است. عمر نامه‌ای به امام باقر(ع) نوشت و خواست بدین وسیله او را ارزیابی کند. امام باقر(ع) در جواب نامه‌ای به عمر نوشت و در آن عمر را موعظه کرده و ترسانید. عمر دستور داد که متن نامه امام باقر(ع) به سلیمان بن عبدالملک را حاضر کردند، مشاهده کرد که امام‌(ع) با او به ملایمت سخن گفته است. عمر به والی مدینه دستور داد که محمد بن علی(ع) را احضار کند و از او سبب این رفتار را بپرسد که با وجود این که من راه عدل و احسان در پیش گرفته‌ام، چرا با من این گونه برخورد کرده‌اند و با سلیمان آن چنان؟ والی مدینه امام(ع) را احضار کرده و ایشان را در جریان سؤال عمر قرار داد. امام(ع) فرمودند: سلیمان حاکم جباری بود ومن با لحنی که با جباران سخن گفته می‌شود به او خطاب کردم؛ ولی رفیق تو ادعای بعضی از امور را دارد و من متناسب با وضع او مخاطبش ساختم. کارگزار عمر جواب امام(ع) را به او گزارش داد، عمر بعد از شنیدن جواب گفت: تحقیقاً خداوند اهل این خانواده را خالی از فضل و کمال قرار نمی‌دهد.

بنابراین، از دیدگاه امام(ع) عمر حاکم جباری همانند سلیمان و بقیۀ امویان نیست و با برنامه‌ای که اعلام کرده و رفتاری که نشان داده است، روزنه‌های امید به تأثیر موعظه و نصیحت را در مقابل امام(ع) گشوده است؛ از این رو امام (ع) برخلاف سایر امویان او را سزاوار نصیحت می‌یابد. و این تلقی امام (ع) از او در این جمله که «عمر بن عبدالعزیز نجیب بنی امیه است» پیدا است که این ارزیابی امام(ع) از عمر، در مقایسه با حکام دیگر اموی صورت گرفته است؛ و تأییدی مطلق نیست. بهترین شاهد بر این امر روایات دیگری است که در مقام ارزیابی شخصیت عمر از امام باقر(ع) رسیده است. از جمله این موارد جریانی است که ابوبصیر از امام باقر(ع) نقل می‌کند. او می‌گوید: من با امام محمد باقر(ع) در مسجد بودم که عمر بن عبدالعزیز داخل شد، در حالی که لباس زرد ملایم بر تن کرده و برغلامی تکیه داده بود. امام(ع) فرمود: به زودی این جوان به ریاست و امارت خواهد رسید و اظهار عدالت پیشه‌گی خواهد کرد، و امارت او چند سال به طول کشیده و بعد از آن می‌میرد. پس از مرگ او اهل زمین بر او خواهند گریست و اهل آسمان بر او لعنت خواهند فرستاد.

ابوبصیر می‌گوید: ما پرسیدیم ای فرزند رسول خدا، این امر چگونه ممکن است، در حالی که شما از عدالت و انصاف او یاد کردید؟ امام(ع) فرمود: زیرا در جایگاه و منصب ما نشسته است در حالی که هیچ‌گونه حقی بر این منصب ندارد. [۱]

بنابراین، عمر بن عبدالعزیز علی‌رغم خدمات مثبتی که انجام داده و در نتیجه آن از جانب امام باقر(ع) ملقّب به «نجیب بنی امیه» گردید، ولی گذشته از زندگی اشرافی‌اش، از جهت اصلی‌ترین رکن شخصیت سیاسی او یعنی مسئله خلافت و امارت با مشکل عدم مشروعیت و غصبی بودن حکومت مواجه است. به همین دلیل ملعون فرشتگان آسمان است. از دیدگاه امام باقر(ع) و امام سجاد(ع) وی در مجموع شخصیت موجه و مورد تأییدی نیست، بلکه غاصبی است که بناحق بر کرسی امارت مسلمانان نشسته است؛ ولی در مقایسه با سلف خود روشی عادلانه‌تر را در پیش گرفته و برخوردی پسندیده‌تر را با علویان از خود نشان داده است؛ حتی از اظهار محبت قلبی به آنها هم ابائی نداشت. او تا حدودی دست تجاوزگران به بیت‌المال را کوتاه کرد؛ همین امر نیز موجب اختلاف برخورد ائمه‌(ع) با او نسبت به سایر خلفا شده است، ولی به هر حال عدم مشروعیت خلافت او در نگاه ائمه (ع) گناهی نابخشنودنی تلقی شده است، به طوری که لعنت فرشتگان آسمان را به دنبال دارد. این امر مسئله‌ای است که خود او نیز در مناظره‌ای که با یکی از علمای خراسان در این خصوص داشت از توجیه آن و ارائه دلیلی قابل قبول عاجز ماند و سرانجام به عدم استحقاق خود به امارت مسلمانان اعتراف کرد.[۲]



[۱]. علامه مجلسى، زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر (ع)، ترجمه، خسری، موسی، ص ۱۷۴، ناشر، اسلامیه،‏ چاپ، دوم‏، تهران‏.

[۲]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت تاریخ اسلام مراجعه شود.




کلیدواژه ها:



ثبت نظر


+ 1 = 2