دایره المعارف اسلام پدیا » دشمنی هشام بن عبدالملک با امام محمد باقر(ع)
منوی اصلی

دشمنی هشام بن عبدالملک با امام محمد باقر(ع)

تاریخ: ۲۲ دی ۱۳۹۰ در باب: امام محمد باقر (ع)

شکی نیست که امامان معصوم (ع) در سال های زندگی و به خصوص در مدت امامت با خلفای معاصر خود دست و پنجه نرم می کرده اند. سیّد ابن طاوس از امام صادق (ع) نقل می کند،که ایشان فرمودند؛ در سالى از سال‏ها هشام بن عبد الملک به حجّ آمده در آن سال من در خدمت پدرم به حجّ رفته بودم، روزى در جمع مردم در مکّه گفتم که: «حمد مى‏کنم خداوندى را که محمّد (ص) را به راستى به پیغمبرى فرستاد، و ما را به آن حضرت گرامى گردانید، پس ما هستیم برگزیدگان خدا بر خلق او، و پسندیدگان خدا از بندگان او، و خلیفه‏هاى خدا در زمین. پس سعادتمند کسى است که پیروی ما کند، و شقى و بدبخت کسى است که مخالفت ما نماید و با ما دشمنى کند».

برادر هشام این خبر را به او رسانید و در مکّه مصلحت در آن ندید که متعرّض ما گردد و چون به دمشق رسید و ما به سوى مدینه برگشتیم پیکى به سوى عامل مدینه فرستاد که پدرم را و مرا به نزد او به دمشق فرستاد، چون وارد دمشق شدیم سه روز ما را، راه نداد، روز چهارم ما را به مجلس خود طلبید، چون داخل شدیم هشام بر تخت پادشاهى خود نشسته و لشکر خود را مسلّح و مکمّل دو صف در برابر خود بازداشته بود، و آماج خانه (یعنى محلّى که نشانه تیر در او نصب کرده بودند) در برابر خود ترتیب داده بود و بزرگان قومش در حضور او به نوبت تیراندازی می کردند.

چون داخل خانۀ او شدیم، پدرم در پیش مى‏رفت و من از عقب او مى‏رفتم، چون به نزدیک او رسیدیم با پدرم گفت که با بزرگان قوم خود تیر بینداز.

پدرم گفت که: من پیر شده‏ام و اکنون از من تیراندازى نمى‏آید، اگر مرا معاف دارى بهتر است.

هشام سوگند یاد کرد که به حقّ آن خداوندى که ما را به دین خود و پیغمبر خود عزیز گردانیده تو را معاف نمى‏گردانم، پس به یکى از مشایخ بنى امیّه اشاره کرد که کمان و تیر خود را به او بده تا بیندازد.

سپس پدرم کمان را از آن مرد گرفت و یک تیر از او گرفت و در زه کمان گذاشت و به قوّت امامت کشید و بر میان نشانه زد، پس تیر دیگری گرفت و بر میان تیر اوّل زد که آن را تا پیکان به دونیم کرد و در میان تیر اوّل قرار گرفت، پس تیر سوّم را گرفت و بر میان تیر دوّم زد که آن را نیز به دو نیم کرد و در میان نشانه محکم شد تا آن که نه تیر چنین پیاپى افکند که هر تیر بر فاق تیر سابق آمد و آن را به دو نیم کرد! و هر تیر که آن حضرت مى‏افکند بر جگر هشام مى‏نشست و رنگ شومش متغیّر مى‏شد. تا آن که در تیر نهم بى‏تاب شد و گفت: نیک انداختى اى ابو جعفر و تو ماهرترین عرب و عجمى در تیراندازى، چرا مى‏گفتى که من بر آن قادر نیستم؟ پس از آن تکلیف، پشیمان شد و عازم قتل پدر من گردید و سر به زیر افکند و تفکّر مى‏کرد و من و پدرم در برابر او ایستاده بودیم.

چون ایستادن ما به طول انجامید، پدرم در خشم شد، و چون آن حضرت در خشم مى‏شد نظر به سوى آسمان مى‏کرد و آثار غضب از جبین مبینش ظاهر مى‏گردید، چون هشام آن حالت را در پدرم مشاهده کرد، از غضب آن حضرت ترسید و او را بر بالاى تخت خود طلبید و به دنبال او رفتم.

چون به نزدیک او رسید برخاست و پدرم را دربرگرفت و در دست راست خود نشانید، پس دست در گردن من در آورد و مرا در جانب راست پدرم نشانید، پس رو به سوى پدرم گردانید و گفت: پیوسته باید که قبیله قریش بر عرب و عجم فخر کنند که مثل تویى در میان ایشان هست، مرا خبر ده که این تیراندازى را کى تعلیم تو نموده است و در چه مدّت آموخته‏اى؟

پدرم فرمود: مى‏دانى که در میان اهل مدینه این صنعت شایع است و من در ایام کودکی چند روزى به تیراندازی مشغول بودم و از آن زمان تا حال ترک آن کرده‏ام و چون مبالغه کردید و سوگند خوردید امروز کمان به دست گرفتم.

هشام گفت: مثل این کمان‏دارى هرگز ندیده بودم، اى ابو جعفر! در این امر مثل تو هست؟

حضرت فرمود که: ما اهل بیت رسالت علم و کمال و اتمام دین را که حقّ تعالى در آیه: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً،[۱] به ما عطا کرده است از یک دیگر میراث مى‏بریم و هرگز زمین خالى نمى‏باشد از یکى از ما که در او کامل باشد آنچه دیگران در آن قاصرند.

چون این سخن را از پدرم شنید بسیار در غضب شد و روى نحسش سرخ شد و دیده راستش کج شد، و این‏ها علامت غضب او بود و ساعتى سر به زیر افکند و ساکت شد، پس سر برداشت و با پدرم گفت که: آیا نسب ما و شما که همه فرزندان عبد منافیم یکى نیست؟

پدرم فرمود که: چنین است و لکن حقّ تعالى ما را مخصوص گردانیده است از مکنون سرّ خود و خالص علم خود به آنچه دیگرى را به آن مخصوص نگردانیده است.

هشام گفت که: آیا چنین نیست که حقّ تعالى محمّد (ص) را از شجره عبد مناف به سوى کافّه خلق مبعوث گردانیده از سفید و سیاه و سرخ، پس از کجا این میراث‏ مخصوص شما گردانیده است؟ و حال آن که حضرت رسول (ص) بر همه خلق مبعوث است. خدا در قرآن مجید مى‏فرماید: وَ لِلَّهِ مِیراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ[۲] پس به چه سبب میراث علم مخصوص شما شد و حال آن که بعد از محمّد (ص) پیغمبرى مبعوث نگردید، و شما پیغمبران نیستید.

پدرم فرمود: از آنجا که خدا ما را مخصوص گردانیده که به پیغمبر خود وحى فرستاد که‏ لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ.[۳] و امر کرد پیغمبر خود را که مخصوص گرداند ما را به علم خود و به این سبب حضرت رسالت(ص) برادر خود علىّ بن ابى طالب(ص) را مخصوص مى‏گردانید به رازى چند که از سایر صحابه مخفى مى‏داشت و چون این آیه نازل شد «و تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَهٌ»،[۴] «حفظ مى‏کند آن‏ها را گوش هاى ضبط کننده و نگاه‏دارنده»، پس حضرت رسول(ص) فرمود: یا على! من از خدا سؤال کردم که آن‏ها را گوش تو گرداند و به این جهت علىّ بن ابى طالب (ص) مى‏فرمود که: حضرت رسول(ص) هزار باب از علم تعلیم من نمود که از هر بابى هزار باب دیگر گشوده مى‏شود، چنانچه شما راز خود به مخصوصان خود مى‏گویید و از دیگران پنهان مى‏دارید، هم چنین حضرت رسول(ص) رازهاى خود را به على (ع) مى‏گفت و دیگران را محرم آن‏ها نمى‏دانست، هم چنین علىّ بن ابى طالب (ع) کسى از اهل بیت خود را که محرم آن اسرار بود به آن رازها مخصوص گردانید، و به این طریق آن علوم و اسرار به ما میراث رسیده است.

هشام گفت: على ادعا مى‏کرد که من علم غیب مى‏دانم و حال آن که خدا در علم غیب احدى را شریک و مطّلع نگردانیده است، پس از کجا چنین ادعایی مى‏کرد؟

پدرم فرمود که: حقّ تعالى بر حضرت رسول(ص) کتابى فرستاد و در آن کتاب‏ بیان کرده آنچه بوده و خواهد بود تا روز قیامت چنانچه فرموده است:

وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَهً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمِینَ[۵]‏؛ وَ مَوْعِظَهً لِلْمُتَّقِینَ.[۶]

و باز فرموده است: و کلّ شى‏ء احصیناه فى امام مبین.[۷] و فرموده است که: ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ‏ءٍ.[۸]

پس حق تعالى وحى فرستاد به سوى پیغمبر خود که هر غیب و سرّ که به سوى او فرستاده البتّه على (ع) را بر آن‏ها مطّلع گرداند، و حضرت رسول(ص) امر کرد على(ع) را که بعد از او قرآن را جمع کند و متوجّه غسل و تکفین و حنوط او شود و دیگران را حاضر نکند، … پس با اصحاب خود گفت: علىّ بن ابى طالب (ع) بعد از من قتال خواهد کرد با منافقان بر تأویل قرآن چنانچه من قتال کردم با کافران بر تنزیل قرآن.

و نبود نزد احدى از صحابه جمیع تأویل قرآن مگر نزد على (ع)، و به این سبب حضرت رسول(ص) فرمود که: داناترین مردم به علم قضا (قضاوت) علىّ بن ابى طالب (ع) است.

و عمر بن خطّاب مکرّر مى‏گفت: اگر على نمى‏بود، عمر هلاک مى‏شد، عمر گواهى به علم آن حضرت مى‏داد و دیگران انکار مى‏کردند! پس هشام ساعتى طویل سر به زیر افکند، پس سر برداشت و گفت: هر حاجت که دارى از من طلب کن.

پدرم گفت که: اهل و عیال من از بیرون آمدن من در وحشت و خوف هستند، استدعا دارم که مرا رخصت مراجعت دهى.

هشام گفت: رخصت دادم در همین روز روانه شو. پس پدرم دست در گردن او آورد و وداع کرد، و من نیز او را وداع کرده و بیرون آمدیم.[۹]



[۱]. مائده، ۳٫ (امروز دینتان را کامل کردم، نعمتم را بر شما تمام کردم، و راضى شدم که اسلام دین شما باشد)

[۲]. آل عمران، ۱۸۰٫ (میراث آسمانها و زمین براى خداست)

[۳]. القیامه،۱۶٫ (زبانت را به خواندن قرآن حرکت مده تا در آن عجله کنى)

[۴]. الحاقه،۱۲٫

[۵]. یس، ۱۲ .(کتاب را براى بیان هر چیز و هدایت، بر تو نازل کرده‏ایم و آن رحمت و مژده است مسلمین را)

[۶]. مائده،۴۶٫ (موعظه‏اى بود براى متقیان)

[۷]. نحل، ۸۹٫ (شمارش هر چیز را در کتابى آشکار تمام کرده‏ایم)

[۸]. انعام، ۳۸٫ (در کتاب طبیعت هیچ کوتاهى نکرده‏ایم)

[۹]. علامه مجلسى، جلاء العیون، ص ۸۵۳-‏۸۵۱، ناشر، سرور، قم، چاپ، نهم، ۱۳۸۲ ش‏.




کلیدواژه ها:



ثبت نظر


6 + 2 =