دایره المعارف اسلام پدیا » انسان
منوی اصلی

انسان

تاریخ: ۱۳ دی ۱۳۹۰ در باب: اخلاق, اخلاق نظری, عرفان, عرفان نظری

انسان شناسی

( در حال تکمیل است )

مفهوم انسان

انسان واژه ای است عربی، اسم جنس (عام) که برای مذکر و مؤنث، جمع و مفرد یکسان به کار می رود. انس در مقابل «جن» است.[۱] کلمه انسان یا از ماده «انس» است، از آن جهت که انسان ها با یک دیگر یا با هر چیزی مأنوس می شوند و خو می گیرند؛ لذا می گویند: انسان مدنی بالطبع است، چون طبعاً حال انس گرفتن در انسان قوی است. و یا از ماده «نسیان» و اصل آن «انسیان» است. انسان چون اهل نسیان و فراموشی است به او انسان گفته شده است. از امام صادق (ع) روایتی به این مضمون نقل شده است: حضرت آدم از همان اول با این که بنا بود به آن شجره نزدیک نشود به زودی فراموش کرد و به آن درخت نزدیک شد… .[۲]

حقیقت انسان

( در حال تکمیل است )

شرح حقیقت انسان

حقیقت انسان کتابى است نیازمند به شرح و شارح این کتاب هم کسى جز مصنّف آن یعنى آفریدگار هستى نمى تواند باشد؛ زیرا خداوند هم نویسنده این کتاب است و هم متکلّم کلمات آن. خداى سبحان حقیقت انسان را به وسیله انبیا و اولیا و فرشتگان شرح کرده و با بیان این که آدمى از کجا آمده، به کجا مى رود و در چه راهى گام بر مى دارد او را هم با خودش آشنا مى کند، هم با آفریدگارش و هم با گذشته و حال و آینده اش. اگر انسان حقیقت خود را براى شرح به خدا نسپارد دیگران او را شرح کرده و انسان شناسى مى نگارند؛ اما بسان کتب آسمانى پیشین، دست به تحریف و تفسیر به رأى مى زنند، هم بعضى از اسرار نهانى را کتمان مى کنند، هم امورى بیگانه را به عنوان خواسته هایش بر او تحمیل مى نمایند و هم خواسته هاى حقیقى او را جا به جا مى کنند و این سه نقص بزرگ و عیب مهم در شرح حقیقت انسان است.

نفس انسان

انسان دارای نفوس متعدد می باشد که از جمله آنها نفس نباتی، حیوانی و انسانی است.

الف. نفس نباتی: حکیمان نفس نباتی را به کمال اول جسم طبیعی آلی که دارای تغذیه، رشد و تولید مثل است تعریف نموده اند[۳] و حداقل نشانۀ نفس نباتی را تغذیه می دانند.[۴]

ب. نفس حیوانی: نفس حیوانی را به «کمال اول جسم طبیعی آلی که فقط دارای حس و حرکت ارادی است»[۵]تعریف نمودند. البته منظور بیان مرتبۀ «حیوانی» نفس حیوانی است، و گرنه «نفس حیوانی» چون از نفس نباتی بالاتر است و بر اساس قاعدۀ تشکیک در وجود، مراتب بالا در بردارندۀ کمالات مراتب پائین تر هستند و بر اساس قاعده محالیت تجافی تا مراتب پائین تر را نگذرانند، نمی توانند واجد مراتب بالاتر گردند، پس کمالات نفس نباتی در «نفس حیوانی» هم موجود است،[۶] بلکه بر اساس حکمت متعالیه نفس نباتی شأنی از شئون نفس حیوانی است.

پس تعریف کامل نفس حیوانی چنین است: کمال اول جسم طبیعی آلی که تغذیه، رشد، تولید مثل، حس و حرکت ارادی دارد.

در هر صورت «حس» و «حرکت ارادی» دو علامت و نشانۀ اختصاصی «نفس حیوانی» می باشند. «حس» در این جا به معنای مطلق «ادراک» (غیر از تعقل) است.

ج. نفس انسانی: حکیمان در تعریف نفس انسانی گفته اند: کمال اول جسم طبیعی آلی است که کلیات را تعقل و آراء و نظریات را استنباط می کند.[۷]

همان گونه که در تعریف نفس حیوانی بیان شد و ابن سینا هم اشاره نمود؛[۸] این تعریف به لحاظ مرتبۀ خاص نفس انسانی است،‌ و گرنه باید تمام قیود و شرایط نفس نباتی و حیوانی را در تعریف نفس انسانی آورد؛ و بگوئیم نفس انسانی کمال اول جسم طبیعی آلی است که دارای تغذیه، رشد، نمو، تولید مثل، احساس، حرکت ارادی‌، تعقل کلیات و استنباط آراء می باشد.

در هر صورت قدرت بر تصور معانی کلی و مجرد، و رسیدن به مجهولات از طریق معلومات، ویژگی مختص انسان است.[۹]

ابن سینا در مورد افعال و خواص و ویژگی های نفس انسانی توضیحاتی می دهد که به صورت اختصار در موارد زیر خلاصه می گردد:

۱٫ قدرت سخن گفتن؛ ۲٫ توانایی اختراع و تحصیل صنایع عجیب، ۳٫ داشتن حالاتی مانند «خنده» و «گریه»، ۴٫ داشتن حالت «خجالت»، ۵٫ داشتن حالت «ترس» و یا «امید»، ۶٫ توانایی درک «خوبی و بدی»، ۷٫ آینده نگری.[۱۰]

تجرد نفس

حکما و متکلّمان از نظر عقلی نفس انسان را مجرد می دانند و بر این سخنشان دلایلی ارائه می کنند که بیان می کنیم.

۱٫ نفس کلیات را ادراک می کند، و کلی مجرد است، پس محل آن هم باید مجرد باشد.

۲٫ نفس بر اموری قدرت دارد که جسمانیات بر آن قدرت ندارند مانند: تصور امور غیر متناهی.

۳٫ ما وقتی مشاهده می کنیم که همه مدرکات حواس را یک چیز ادراک می کند این دلیل بر تجرد نفس است؛ زیرا حواس از مدرکات یک دیگر خبر ندارند؛ مثلا چشم سفیدی جسمی، مانند قند را می بیند، ولی از طعم آن خبر ندارد؛ و یا اگر چیزی را که ندیده ایم در دهان بگذاریم، مزه آن را درک می کنیم، ولی رنگ آن را نمی بینیم؛ پس معلوم است در درون ما یک چیز مجرد کلی وجود دارد که همه اینها را ادراک می کند.

۴٫ نیروهای جسمانی در اثر به کارگیری فرسوده می شوند، ولی قوه نفس بر خلاف آن است؛ زیرا کثرت تعقلات آن را نیرومند می کند پس نفس از سنخ جسم نیست و مجرد است.[۱۱]

۵٫ دلیل دیگر بر تجرد نفس وحدت شخصیت است، بدن تغییر می کند ولی یک امر ثابتی در همه این تغییرات وجود دارد که به آن نفس می گوئیم. و این نفس در اثر تغییر ماده تغییر نمی پذیرد؛ لذا از ماده مجرد است.[۱۲]

البته عده ای هم مخالف هستند، و روح را مادی و با مغز یکی می دانند؛ ولی دلایل آنها فقط ارتباط سلول های مغزی را با ادراک اثبات می کنند نه این که مغز انجام دهنده آن ادراک کلی باشد.

البته دلایل فنا ناپذیری مجردات از مباحث فلسفی است، که برای اطلاع از آنها باید به کتاب های فلسفی، مراجعه نمود.

انسان شناسی اسلامی

انسان ‏شناسى اسلامى تصویرى است که اسلام از انسان عرضه مى کند.

در مورد حقیقت انسان، دو دیدگاه قابل طرح است. یکى این که گوهر آدمیان امر یگانه اى است و تفاوت هاى فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و سیاسى موجود بین آنها به پوسته ها و عوارض مرتبط است. در مقابل، این دیدگاه وجود دارد که گوهر آدمى در زمان ها یا در بین اقوام و ملل گوناگون با یک دیگر مختلف است.

نظر اول را تمامى نحله هاى دینى، فرق عرفانى، شاخه هاى علم و غالب مکاتب فلسفى پذیرفته اند، هر چند در تفسیر این حقیقت یگانه، راه هاى گوناگونى رفته و آراى مختلفى عرضه کرده اند.

نظر دوم را گروهى از مکاتب فلسفى متأخر برگزیده اند و با ادعاى این امر که حقیقت انسان یک هویت فرهنگى است، تفاوت فرهنگ ها را موجب تفاوت ذات آدمیان شمرده اند. برخى نیز با طرح واژگان انسان سنتى و انسان مدرن به این سو رفته اند که حقیقت انسان در اثر آنچه در روزگار رنسانس،[۱۳] اصلاح دینى[۱۴] و روشنگرى[۱۵] رخ داد، دگرگون شد و انسان سنتى به انسان مدرن تبدیل گردید.

اما در واقع آنچه در پى تبدّل فرهنگ ها تغییر یافت، شکل روابط و پوسته زندگى آدمى بود، در حالى که لبّ این حقیقت و ذات این هویت همچنان دست نخورده باقى ماند. از نگاه اسلام، چه آحاد افراد انسان در یک زمان و چه انسان هاى گوناگون در زمان هاى مختلف، با تمام تفاوتى که با یک دیگر از حیث فرهنگ، دانش، و آداب و رسوم دارند، از نوعى اشتراک و وحدت هویت برخوردارند. هویت واحد انسانى امرى است که هم قرآن بر آن شهادت مى دهد، هم نگاه و بینش فلسفى آن را اقتضا مى کند و هم دانش هاى تجربى در ساحت علوم طبیعى و علوم انسانى چنین نگرشى دارند.

از نگاه فلسفى هم قضیه به همین شکل است. مکاتب فلسفى، چه در یونان باستان و چه در اسلام و چه در غرب معاصر، همواره نگاهى وحدت گرایانه نسبت به انسان داشته و تصویرى کلى را، به عنوان هویت عمومى انسان ها عرضه کرده اند. این تصویر ممکن است خوشبینانه باشد؛ مانند تصویرى که اسلام ارائه کرده و فطرت انسان ها را فطرتى پاک دانسته است، و امکان دارد تصویرى بدبینانه باشد؛ مثل تصویرى که مسیحیت تاریخى عرضه نموده و انسان ها را موجوداتى پلید و گناهکار و طبیعتشان را طبیعتى زشت و ناپاک دانسته، هر چند تصویرهایى که از انسان در اندیشه هاى دینى و مکاتب فلسفى ارایه شده، با هم تفاوت دارد، اما همگى آنها در این جهت با یک دیگر مشترک هستند که براى انسان، با تمام تفاوت هایش، هویت واحدى قائل شده اند.

ماهیت انسان در قرآن

از نگاه قرآن انسان موجودى است که از یک سو فطرتى الهى و از سوى دیگر، طبیعتى مادى دارد، فطرت او را به سمت معارف بلند، معنویات، و خیرات دعوت مى کند و طبیعت او را به حضیض مادیّت، شهوات و شرور فرا مى خواند. حیات انسان صحنه مبارزه دائم بین طبیعت و فطرت او است. اگر طبیعت انسان بر فطرت غلبه کرد و او مسیر طبیعت را پى گرفت، از نگاه قرآن این انسان، انسانى است وارونه و منحرف و اگر فطرتش غالب شد و طبیعتش در مسیر فطرت قرار گرفت، در این صورت این انسان، انسانى است که در مسیر هدایت قرار گرفته و در طریق حق قدم برداشته است.

در قرآن امورى به عنوان امور مشترک در بین انسان ها ذکر مى شود، گاه در مقام فضیلت و گاه رذیلت. البته هیچ یک از اینها به این معنا نیست که انسان ها بالفعل داراى تمام این فضایل یا رذایل هستند، بلکه مقصود این است که در انسان هم زمینه فضایل وجود دارد و هم زمینه رذایل. در جایى مى گوید: فطرت انسان ها الهى است، «فِطرَت اللَّهِ الَّتى فَطرَ النَّاس عَلَیهَا»[۱۶] در جاى دیگرى مى گوید: «إِنَّ الانسنَ خُلِقَ هَلُوعا»[۱۷] جایى از فضیلت انسان سخن مى گوید و جایى از رذیلت. جایى فطرت الهى انسان را ذکر مى کند، جایى بى صبرى، ناتوانى، و طمع کارى او را. هیچ یک از این دو بیان ناظر به این نیست که وقتى انسان ها به دنیا مى آیند بالفعل داراى فضایل یا رذایلى هستند. خداوند تبارک و تعالى درباره انسان مى گوید: «وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطونِ أُمَّهَتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شیْئاً»[۱۸] شما وقتى از شکم مادرانتان خارج شدید، چیزى نمى دانستید. بنابر این، انسان از نگاه قرآنى موجودى است که وقتى پا به عرصه این عالم مى گذارد علمى ندارد، آگاهی اى ندارد، ولى فطرتى الهى دارد. و در عین حال کششى به سمت مادیات در طبیعت او وجود دارد. وقتى وارد صحنه عالم مى شود، در واقع از یک سو، شناخت و معرفت را آغاز مى‏کند و از سوى دیگر، در راستاى طبیعت یا فطرت جهت مى گیرد. این نگاهى است که قرآن به انسان دارد و در وراى پوسته متفاوت انسان ها، یک باطن واحد را مى بیند.

منشأ خلقت انسان در قرآن

قرآن در مورد خلقت انسان و مبدأ پیدایش آن تعبیرات گوناگونی دارد که نشان می دهد آفرینش انسان دارای مراحل متعدّدی بوده است.

الف. دسته ای از آیات قرآن، مادّه نخستین انسان را “گل” معرفی می کند.[۱۹]

ب. دسته ای دیگر می فرماید: انسان را از “آب” خلق کردیم.[۲۰]

ج. آیات دیگر منشأ آفرینش آدمی را تنها “نطفه” می دانند.[۲۱]

د. در تعدادی از آیات “خاک و نطفه” مشترکاً ماده نخستین پیدایش انسان معرفی شده اند.[۲۲]

در مورد معنای این آیات، دو وجه به نظر می رسد:

۱٫ در این آیات مراحل آفرینش هر فرد به طور جداگانه مورد نظر است: یعنی آفریده شدن انسان از خاک، به این معنا است که خاک به مواد غذایی و مواد غذایی به نطفه تبدیل می شود، پس خاک مبدأ نطفه و نطفه مبدأ انسان است. یعنی خاک مبدأ دور (بعید) و نطفه مبدأ نزدیک انسان است.

۲٫ چون خلقت حضرت آدم از خاک است و آفرینش همه انسان ها به حضرت آدم منتهی می شود. پس مبدأ آفرینش آدم، مبدأ آفرینش دیگران نیز خواهد بود.

بنابراین، گرچه ظاهر آیات قرآن در باره آفرینش انسان، از جهاتی اختلاف دارد، اما با اندک توجه و عنایتی روشن می شود که آیات قرآن در این زمینه با هم اختلافی ندارند؛ زیرا برخی از آیات در مورد آفرینش نخستین انسان (آدم) است. بدیهی است که هنگامی که مبدأ نخستین انسان، مشخص شود مبدأ وجود همه انسان های دیگر نیز از جهت تاریخی روشن می شود؛ یعنی اگر بگوییم آدم از گل آفریده شده است، صحیح است که بگوییم همه انسان ها از خاک آفریده شده اند، این به یک اعتبار است.

اما به اعتبار دیگر تک تک انسان ها جداگانه لحاظ می شوند. البته این اعتبار ،اعتبار اول را نفی نمی کند؛ یعنی اگر بگوییم هر انسانی از نطفه آفریده شده و نطفه از مواد غذایی و مواد از گوشت حیوانات و میوه ها و درختان و مواد معدنی و اینها همه به زمین باز می گردند، پس مبدأ آفرینش هر انسانی را صرف نظر از این که می توان به اعتبار انسان نخستین، از خاک دانست، می توان به اعتبار تک تک آنها نیز از خاک دانست؛ از این جهت برخی از آیات قرآن تنها در مورد شخص حضرت آدم است.[۲۳] و برخی دیگر ممکن است کلیت داشته باشد و در مورد همه انسان ها به کار رود.

خداوند در آیه ای می فرماید: “من بشر را از گل آفریده، و در آن از روح خود دمیدم…”[۲۴] همین طور در آیه دیگری می فرماید: “می خواهم بشری از گل خشک، از لجن بدبو بیافرینم، چون آفرینش (او را) را به پایان بردم و از روح خود در آن دمیدم …”[۲۵] بدیهی است که در این آیات، خداوند داستان خلقت حضرت آدم و سجده نکردن ابلیس را مطرح می کند و نمی توان در این آیات، آدم را به معنای انسان ها گرفت؛ زیرا در ذیل همین داستان، خداوند سخن شیطان را نقل می فرماید که: “لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَه‏ إِلاَّ قَلیلاً”، “همه فرزندانش را، جز عده کمى، گمراه و ریشه کن خواهم ساخت”[۲۶] و اگر همه انسان ها منظور بودند، دیگر شیطان “ذریته” (ذریه آدم) نمی گفت.

برخی از آیات که جنبه کلی دارد و خلقت همه انسان ها در آنها لحاظ شده است عبارتند از: “او است که آدمی را از آب بیافرید…”[۲۷] و “پس آدمی بنگرد که از چه چیز آفریده شده است، از آبی جهنده آفریده شده است”.[۲۸]

این آیات و نظایر این ها می گوید انسان از آب یا نطفه و … خلق شده است، در این گونه آیات خلق انسان ها به طور کلی لحاظ شده است.

از آیات مختلف قرآن و تعبیرات گوناگونی که در باره آفرینش انسان آمده به خوبی استفاده می شود که انسان در آغاز خاک بوده[۲۹] سپس با آب آمیخته شده و به صورت گل[۳۰] و بعد به صورت گل بدبو درآمده[۳۱] پس از آن حالت چسبندگی پیدا کرده[۳۲] و بعد به صورت گل خشکیده درآمد و حالت صلصال کالفخار (گل خشکیده) به خود گرفته است.[۳۳]

در این که، هر یک از این مراحل از نظر بعد زمانی چه اندازه طول کشیده و این حالت های انتقالی تحت چه عواملی به وجود آمده از مسائلی است که دانش ما به آنها نمی رسد و تنها خدای متعال به آنها آگاه است.

لازم به ذکر است که قرآن کریم خلقت انسان را تقریباً به صورت سربسته و اجمالی مطرح کرده است؛ چرا که منظور اصلی قرآن، بیان مسائل تربیتی بوده و قرآن کتاب علوم طبیعی نیست، بلکه کتاب انسان سازی است و نباید انتظار داشت که جزئیات این علوم از قبیل مسائل مربوط به تکامل، تشریح، جنین شناسی و … در آن مطرح شود، ولی این مانع از آن نخواهد بود که به تناسب بحث های تربیتی اشاره کوتاهی به قسمت هایی از این علوم بشود.

ماهیت انسان در روایت

مطابق با روایات اسلامی انسان ها بر فطرت پاک و الهی متولد می شوند.

رسول اکرم ‏(ص) می فرماید: « کُلُّ مَوْلُودٍ یُولَدُ عَلَى الْفِطْرَهِ»؛ هر فردى بر فطرت (الهى) متولد مى شود.[۳۴]

این مقاله نیاز به تکمیل دارد.

انسان از دیدگاه فلسفه اسلامی

انسان از مقامات چهارگانۀ روح، قلب، خیال، طبع برخوردار است. با این توضیح که، نفس ناطقه انسانی را از آن جهت که مبدأ حرکت و سکون است به آن «طبع»؛ و به اعتبار این که مبدأ براى ادراکات جزئی است «نفس»؛ و به لحاظ این که مبدأ براى ادراکات کلی تفصیلی است «قلب»؛ و به اعتبار این که ملکه بسیط که خلاق تفاصیل ادراکات کلی در او حاصل است «روح» نامیده اند.[۳۵]

انسان­بینی فارابی که یکی از فیلسوفان اسلامی است، مانند ارسطو می باشد؛ چرا که ذات انسان را مدنی بالطبع می داند. او معتقد است که بشر برای بقا و دست یابی به کمالات انسانی خویش نیازهایی دارد که به تنهایی از عهده تدارک آنها بر نمی آید. در واقع تأمین نیازهای انسان در گرو تشکیل جامعه ای است که هریک از اعضای آن عهده دار بر طرف کردن بخشی از این نیازها گردد؛ از این رو آدمی بر حسب فطرت خویش به اجتماع گرایش دارد و می خواهد در مجاورت هم نوعان زندگی کند. در حقیقت نیاز متقابل انسان ها به یک دیگر عامل بر پایی جوامع بوده است تا مردم به دور هم گرد آیند و به یاری هم به کمال و سعادت نزدیک شوند.[۳۶]

فارابی بین مفاهیمی؛ چون عقل، وحی، سیاست و شریعت جدایی قائل نیست، بلکه بیشترین تلاش ها را در جهت هماهنگی آنها انجام داده است. اساساً فرض اصلی فارابی پیوند دادن سیاست با حکمت بوده است؛ زیرا فارابی غایت انسان ها را سعادت، و تحقق سعادت را در پرتو سیاست حکیمانه دانسته است که در این صورت نسبت سیاست با حکمت ضروری می‌شود. از دید فارابی راه رسیدن انسان به سعادت حقیقی عدالت است و عدالت محور حرکت انسان در مسیر کمال و دست یابی به سعادت.[۳۷]

فارابی معتقد است که رأی جمعی و قصد همگانیِ شهروندان، شرط حصول سعادت است؛ یعنی اصلاح طلبی یک مصلح و همراهی گروهی از خیراندیشان. این مصلح که رئیس مدینه فاضله هم هست، انسان کاملی است که هم عقل است و هم معقول. این فرد کسی است که روح او به عقل فعّال متصل است و معرفت را از طریق وحی از عقل فعّال می گیرد. رئیس مدینه یا پیامبر خواهد بود یا امام.[۳۸]

انسان از دیدگاه اخلاق اسلامی

عالمان اخلاق بر این باورند که انسان معجونی از نیروهای مختلف است؛ که از میان آنها چهار نیروی عقل، شهوت، غضب و وهم بر نیروهای دیگر تسلّط دارند و آنها را تحت فرمان خود قرار می دهند.[۳۹] صدر المتألهین از دیدگاه اخلاقی در مورد تضاد صفات انسانی و مراحل پیدایش آنها می گوید: باطن انسان معجونی از نیروهایی است که دارای صفات متضاد هستند؛ بعضی به صفات چارپایان و بعضی به صفات درندگان و بعضی به صفات شیاطین و بعضی به صفات فرشتگان هستند. از صفت چارپایگی شهوت و شکمبارگی و حرص و فجور؛ و از صفت درندگی، حسادت و دشمنی و کینه؛ و از صفت شیطانی، نیرنگ، فریب، تکبر، مقام دوستی، افتخار و برتری جویی؛ و از صفت فرشتگی، علم و پاکی صادر می شود؛ و ریشۀ همۀ اخلاق و صفات روحی انسان، این چهار چیز هستند که خمیره و سرشت باطن انسان اند و جز از طریق نور هدایت شرع و عقل، رهایی از ظلمت آن سه (صفت چارپایان، درندگان و شیاطین) امکان ندارد.[۴۰]

انسان از نگاه عرفانی

یکی از اقسام انسان شناسی، انسان شناسی عرفانی است که از عالی ترین و عمیق ترین مباحث علمی و معرفتی در عالم دین، دانش الاهی و بشری است و نقش عرفان الاهی در این زمینه بسیار مهم و کارآمد است؛ زیرا در عرفان از راه شهود و علم حضوری به مطالعه و بحث و بررسی در مورد انسان پرداخته می شود. این نوع انسان شناسی به معرفی انسان و انسان کامل و همچنین بحث در مورد نحوۀ دست یابی انسان به کمال می­پردازد؛ از این رو، در عرفان به واژه شناسی کلمۀ «انسان» به عنوان یک موضوع عرفانی پرداخته نمی شود، بلکه دانستن معنای انسان در عرفان، یعنی دانستن حقیقت انسان که برترین موجود عالم خلقت و شریف ترین مخلوق خدا و گل سر سبد آفرینش است. مقام و جایگاه انسان تا حدّى والا است که از او به «خلیفه اللَّه» تعبیر شده است.

انسان در عرفان، دارای مقام عالى است که می تواند با قدم سیر و سلوک به اصلی که از آن جدا شده باز گردد و دوری و فاصله را با ذات حق تعالی از بین ببرد، از خودش فانی شود و به جایی برسد که جز خدا را نبیند و مظهر اسما و صفات الاهی و آیینه تمام نمای حق تعالی باشد؛ زیرا انسان، در اصل و بالذات، خلیفه و مظهر اسمای الاهی بوده است؛ همان طور که قرآن کریم می فرماید: «(به خاطر بیاور) هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روى زمین، جانشینى [نماینده اى‏] قرار خواهم داد…»،[۴۱] و انسان کامل – که انبیا و ائمه اطهار (ع) باشند-، نمونۀ بارز و آشکار و اتمّ اسما و صفات خداوندی است.

انسان کامل در عالم، همچون نگین انگشتری در انگشتر است که آن نگین محل نقش و علامتى است که به آن نقش و علامت پادشاه بر خزاینش مهر مى زند، تا دیگرى در آن تصرّف نکند.[۴۲] به واسطه انسان کامل، فیض و مدد حق تعالی به تمام عوالم هستی مى رسد. اگر انسان کامل نباشد، موجودات عالم نمى توانند فیض الاهى را دریابند.[۴۳]

حقیقت الاهی ای که جامع میان همه افراد انسان ها بوده، کلّی «انسانیّت» است؛[۴۴] و انسانیّت، حقیقتى است که به تعدّد اشخاص و افراد متکثّر نمى شود.[۴۵]

از دیدگاه عرفان و عارف، انسان به مراتب عالى انسانیّت نمى رسد، مگر این که تمام آنچه را بالقوه دارد، فعلیت بخشد تا این که به انسان کاملى تبدیل شود. کسى که تکیه گاه انسانى را رها کند و مهار آن را از دست بدهد، و هوس هاى خود را آزاد گذارد، و تمایلات نفسانى را زیر فرمان نیاورد و در اطاعت از امیال پست، مطیع باشد، از کرانه انسانیّت دور مى شود و به علت بدرفتارى خود، به مراحل پایین حیوانی رسیده و از اصل و حقیقت خود دور می ماند.

پیشینه وجود انسان

به طور قطع و یقین می توان گفت که قبل از وجود انسان کنونی از نسل حضرت آدم، نسل و یا نسل هایی شبیه به انسان بوده اند که به آنها “انسان یا نسناس” می گفتند هر چند در مورد جزئیات و خصوصیات شخصیتی و زندگی آنها اطلاع دقیقی در دست نیست.

این مسئله در روایاتی که از اهل بیت (علیهم السلام) به ما رسیده تصریح شده است که قبل از این نسل، نسل هایی از انسان ها وجود داشته است که منقرض شده اند و این روایات سابقه دوره های بسیارى از بشریت را قبل از دورۀ حاضر اثبات مى کنند.

برای نمونه به حدیثی اشاره می کنیم:

صاحب تفسیر عیاشی از هشام بن سالم و او از امام صادق (ع) نقل می کند که آن حضرت فرمود: اگر فرشتگان موجودات زمینى را قبلاً ندیده بودند، که خون ریزى کردند، از کجا گفتند: “أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ[۴۶]“.[۴۷]

شیخ صدوق در کتاب توحید از امام صادق (ع) روایتى آورده که در ضمن آن امام (ع) به راوى فرموده: “شاید شما گمان مى کنید که خداى عزوجل غیر از شما هیچ بشر دیگرى را نیافریده است. نه، چنین نیست، بلکه هزار هزار آدم آفریده که شما از نسل آخرین آنها هستید”.[۴۸]

همچنین در خصال از امام صادق (ع) روایت آورده که فرمود: خداى عزوجل دوازده هزار عالم آفریده که هر یک از آن عوالم از هفت آسمان و هفت زمین بزرگ تر است و هیچ یک از اهالى یک عالم به ذهنش نمى رسد که خداى تعالى غیر آن عالم او عالمى دیگر نیز آفریده باشد. [۴۹]

البته همان گونه که ملاحظه می شود روایت اخیر به خلقت عوالم اشاره دارد و این ممکن است در غیر از کره زمین باشد و بتوان روایاتی را که به هفت دوره قبلی در کره زمین اشاره می کنند، بدون معارض دانست.

منشأ وجود نسل انسان

چگونگی منشأ پیدایش و زاد و ولد نسل انسان در بین دانشمندان مورد اختلاف است، عده ای با توجه به قرائنی قائل هستند که در زمان آفرینش آدم افرادی از نسل های گذشته که در حال انقراض بودند وجود داشته اند[۵۰] که فرزندان آدم با بازماندگان این انسان ها ازدواج کرده اند؛ زیرا طبق روایاتى آدم اولین انسان روى زمین نبوده، مطالعات علمى امروز نیز نشان می دهد که نوع انسان احتمالاً از چند میلیون سال قبل در کرۀ زمین زندگى می کرده، در حالى که از تاریخ پیدایش آدم تا کنون زمان زیادى نمی گذرد، بنا بر این باید قبول کنیم که قبل از آدم انسان هاى دیگرى در زمین می زیسته اند که به هنگام پیدایش آدم در حال انقراض بوده اند، چه مانعى دارد که فرزندان آدم با باقیمانده یکى از نسل هاى پیشین ازدواج کرده باشد.[۵۱]

البته تردیدی نیست که حضرت آدم اولین نفر از نسل حاضر بوده است.

قرآن کریم ظاهر قریب به صریحش این است که نسل حاضر از طرف پدر و مادر به یک پدر (به نام آدم) و یک مادر (که در روایات و در تورات به نام حوا آمده) منتهى مى‏شود و این دو تن، پدر و مادر تمامى افراد انسان است، هم چنان که آیه زیر بر این معنا دلالت مى‏کند: ” یا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثیراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلَیْکُمْ رَقیباً”.[۵۲]

در ظهور آیه شریفه بر این که نسل بشر به آدم و همسرش منتهى مى‏شوند جاى هیچ شک و تردیدى نیست.[۵۳]
امّا بر اساس آیات الهی سنت الاهى در بقاى نسل بشر این بوده که از راه ساختن نطفه، این بقا را تضمین کند، و لیکن این خلقت با نطفه بعد از آن بود که دو نفر از این نوع را از گل آفرید، و او آدم و پس از او همسرش بود که از خاک خلق شدند (و پس از آن که داراى بدنى و جهازى تناسلى شدند فرزندان او از راه پدید آمدن نطفه در بدن آدم و همسرش خلق شدند).[۵۴]

وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِینٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ ماءٍ مَهِینٍ”؛[۵۵] “إِنَّ مَثَلَ عِیسى‏ عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ”؛[۵۶] “إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ”.[۵۷]

قدمت وجود انسان

در باره عمر نوع انسان از روزى که در زمین خلق شده تا کنون، مطلب صریحی در قرآن وجود ندارد.

علامه طباطبائی در تفسیر المیزان می گوید: در تاریخ یهود آمده است که عمر نوع بشر از روزى که در زمین خلق شده تا کنون، بیش از حدود هفت هزار سال نیست، اما دانشمندان طبقات الارض و به اصطلاح “ژئولوژى” معتقدند که عمر نوع بشر بیش از ملیون ها سال است، و بر این گفتار خود ادله اى از فسیل هایى که آثارى از انسان ها در آنها است، نیز ادله اى از اسکلت سنگ شده خود انسان هاى قدیمى آورده اند، که عمر هر یک از آنها به طورى که روى معیارهاى علمى خود تخمین زده اند بیش از پانصد هزار سال است.

این اعتقاد آنان است، اما ادله اى که آورده اند قانع کننده نیست، تا بتواند اثبات کند که این فسیل ها، بدن سنگ شده اجداد همین انسان هاى امروزی است. نیز دلیلى وجود ندارد تا بتواند این احتمال را رد کند که این اسکلت هاى سنگ شده مربوط است به یکى از ادوارى که انسان هایى در زمین زندگى مى کردند؛ چون ممکن است چنین بوده باشد، و دوره ما انسان ها، متصل به دوره فسیل هاى نامبرده نباشد، بلکه انسان هایى قبل از خلقت آدم ابوالبشر در زمین زندگى کرده و سپس منقرض شده باشند، و این پیدایش انسان ها و انقراضشان تکرار شده باشد، تا پس از چند دوره نوبت به نسل حاضر رسیده باشد.[۵۸] آن گاه این دیدگاه تقویت می شود که بدانیم زمان خلقت حضرت آدم (ع) مربوط  به پیدایش نسل جدید از بشر است، و چه بسا قبل از حضرت آدم و نسل فعلی او، آدم های دیگر و عالم های دیگر و نسل های دیگری از بشر روی کره خاکی زندگی کرده و منقرض شده اند و یافته های باستان شناسان و کشف فسیل های مربوط به انسان هایی متعلق به میلیون ها سال قبل و با عمر پانزده هزار سال، مربوط به نسل های قبل از نسل اخیر است. البته این توجیه با قرآن مجید[۵۹] و روایات سازگاری دارد.

جایگاه انسان در عالم هستی

هر انسان به نوبۀ خود در عالم هستی تأثیر و تأثراتی دارد که بسته به وسع و گسترۀ وجودی هر فرد فرق می کند. انسان هر قدر در عالم هستی از سعۀ وجودی بیشتری برخوردار باشد می تواند در عالم مؤثرتر باشد تا جایی که مثل انبیاء و اولیاء خاص الهی که عالمی را با عظمت خود دستخوش تغییرات اساسی می کنند؛ بنا بر این هر کس بسته به تلاش و سعیی که در جهت اصلاح خود و تزکیه نفس کرده و مقاماتی که در این راه نائل شده می تواند مؤثر در عالم یا در انسان های دیگر باشد و نمی شود به قول مطلق تعیین کرد که فلان شخص چه قدر در تعیین جایگاه دیگران دخیل است، ولی با وجود تمام این تأثیر و تأثرات هیچ گاه این تأثیرات موجب سلب اختیار انسان نمی شود و تنها زمینه ای برای اختیار انسان فراهم می کند و هر قدر در سیر وسلوک الی الله پیش روی شود، در هدایت و جهت دهی انسان های دیگر تأثیرگذار خواهد بود، ولی به هر حال هر کس خودش جایگاه خود را تعیین می کند و برای همین، مسؤول اعمال و جایگاه خود در پیش گاه خداوند متعال است و تأثیرات فقط در حد اعداد و فراهم آوردن زمینه و روشنگری است؛ از این رو است که مسئولیت اعمالش به عهدۀ خود او است.

در ضمن جایگاه عند ملیک مقتدر به فرمایش اهل معرفت جایگاه ویژه ای است که هر انسانی به آن جایگاه راه نمی یابد و این جایگاه مختص کسانی است که به مقامات عالی سیر و سلوک دست یافته و از تعلّقات دنیوی دست کشیده اند[۶۰] و نمی توان این جایگاه را به صورت عمومی به انسان ها نسبت داد.

بنابر این، هر انسان به همان اندازه که راه حقیقت را پیموده و به مقام حقیقی انسان که همان مقام خلیفه الله است دست یافته، خود نمایش گر جایگاه خلافت است و نیاز به نشان دادن این جایگاه نیست، بلکه هر کس به انسان کامل بنگرد در حقیقت به جایگاه خلیفه الله نظر کرده و نشان دادن این جایگاه در گرو اتصاف به این مقام است. گفتنی است که در احادیث اهل بیت مجالست و همنشینی با کسانی توصیه شده که دیدار با آنان موجب متذکر شدن خداوند می شود؛[۶۱] و این از آن رو است که چنین کسانی خلیفۀ او هستند و دیدار خلیفه موجب یاد مستخلف عنه یعنی خداوند متعال می شود.

جایگاه انسان در قرآن

مقام انسان ها در نزد خداوند متعال، در جریان تکوین و آفرینش:

اگر بخواهیم انسان مجرد از هر بدی و خوبی، یعنی انسان به ما هو انسان را در نظر بگیریم و در مورد مقام آن در نزد خداوند بحث کنیم، به این نکته می رسیم که انسان ها دارای مقام بالایی نسبت به دیگر موجودات هستند، و به اصطلاح دارای کرامت ذاتی هستند. این نوع کرامت حاکی از عنایت ویژه پروردگار به آدمی است و به اختیار انسان ربطی ندارد؛ یعنی انسان چه بخواهد و چه نخواهد، از این کرامت برخوردار است.

در این جا به بعضی از آیات قرآن که به مقام و جایگاه انسان اشاره نموده است می پردازیم:

الف. بخشش کرامت به انسان: انسان طبق فرمودۀ خداوند، بزرگ مرتبه و مسلّط بر کائنات شمرده شده است.

قرآن مجید در این باره می فرماید: “ما بنی آدم را کرامت بخشیدیم و آنان را بر صحرا و دریا مسلّط کردیم و بر بسیاری از مخلوقات خویش برتری دادیم”.[۶۲]

ب. جانشین خدا بودن: قرآن مجید می فرماید: “به یاد آور زمانی را که خداوند به فرشتگان فرمود: به راستی روی زمین جانشین قرار خواهم داد”.[۶۳] این خلافت ویژه آدم (ع) و برخی از فرزندان او که به مقام عالی انسانی و علم به اسمای الاهی دست یافته اند می باشد.

ج. کارگزار بودن جهان برای آدمی: آیات زیادی از تسخیر جهان و آفرینش آنچه در زمین است، برای انسان سخن می گوید که جایگاه رفیع وی را می رساند، خداوند در قرآن می فرماید: ” او آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است همه را از سوى خودش مسخّر شما ساخته”.[۶۴]

د. امانت دار بودن انسان: انسان امانت دار خدا است و رسالت و مسؤولیت دارد. قرآن مجید می فرماید: “ما امانت خویش را بر آسمان و زمین و کوه ها عرضه کردیم، همه از پذیرش آن امتناع ورزیدند، اما انسان بار امانت را به دوش کشید و پذیرفت”.[۶۵]

تا این جا اثبات شد نفس آدمی در ضمن هر نوعی، سیاه و سفید، عرب و عجم، زن و مرد، نزد خداوند دارای مقامی رفیع است. البته از آنچه در موارد بالا ذکر شد، از جمله آیۀ “وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ” و همچنین سایر آیات، روشن می شود که تمامی انسان ها علاوه بر داشتن مقام رفیع در نزد خداوند، یکسان هم هستند.

مفسر بزرگ علامه طباطبائی در تفسیر المیزان در ذیل آیۀ “وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ” می گوید: مراد از آیه، بیان حال جنس بشر است، صرف نظر از کرامت هاى خاص و فضائل روحى و معنوى که به عده اى اختصاص داده، بنابر این، این آیه مشرکان، کفار و فاسقان را زیر نظر دارد، چه اگر نمى داشت و مقصود از آن انسان هاى خوب و مطیع بود، معناى امتنان و عتاب درست در نمى آمد.[۶۶]

مقام انسان ها نزد خداوند متعال، در سیر رشد از نقص به کمال:

در مقام رشد و تکامل، مسلماً انسان ها دارای درجاتی متفاوت هستند. در این قسمت ملاک ارزشمندی هر کس تقوا است، همان گونه که خداوند فرموده است: “إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ”.[۶۷] بر این اساس؛ انسان ها در برابر خداوند یکسان نیستند و به تناسب بهره­ای که از تقوا دارند طبقه بندی می شوند. در این راستا تفاوت انسان ها در برخورداری از محبت خداوند و به میزان قرب آنها به خدا باز می گردد. نه رنگ، نژاد، قوم، زبان و غیره، بلکه هرکسی ایمان، عمل صالح و معرفت را کسب کند، انسانی کامل؛ و هر که شرک، گناه و نفاق را کسب کند انسانی ناقص است.

جایگاه انسان در روایات

جایگاه انسان در این عالم از مباحثی است که در فرمایشات پیامبر (ص) و امامان معصوم (ع) روشن می شود، در این­جا به برخی از این روایات اشاره می شود:

راوی می گوید: سلمان فارسی داخل مسجد شد، رسول خدا (ص) از جای خویش بلند شد احترامش نمود و او را در کنار خویش در صدر مجلس نشاند و به تناسب سن و شخصیتش او را اکرام نمود. در این هنگام عمر داخل شد و چنین صحنه ای را دید، گفت این عجمی کیست که در میان عرب در صدر مجلس نشسته است. پیامبر اکرم با شنیدن این سخن بر منبر رفت و خطبه خواند و فرمود: “ای مردم از  زمان آدم تا به امروز…. عرب را بر عجم  و … برتری و فضلی نیست، مگر به تقوا”.[۶۸]

در حدیثی دیگر از علی (ع) نیز به این موضوع اشاره شده است. حضرت می فرمایند: همه موجودات سنگین و سبک، بزرگ و کوچک، نیرومند و ضعیف، در اصول حیات و هستی یکسان هستند.[۶۹]

پیامبر (ص) در روایتی دیگر فرموده است : “هیچ چیزی نزد خداوند گرامی تر از فرزند آدم نیست”.[۷۰]

نتیجه این که تمامی انسان ها در مقام تکوین در مقابل خداوند یکسان هستند، امّا مقام انسان ها در برابر خداوند متعال، در مقام رشد و تکامل، دارای درجاتی متفاوت اند.

بدین ترتیب امامان و پیامبران در اعلی درجۀ قرب به حضرت حق قرار دارند، و انسان های پست و نادان در اسفل سافلین نقص و کاستی.

انسان برترین مخلوق

انسان موجودی است که خلقتش در زیباترین شکل و هیئت صورت پذیرفت؛ و به همین جهت تاج کرامت بر سر وی نهاده شد و برتری او بر بسیاری از موجودات جهان هستی اعلام شد.

قرآن کریم از یک طرف در باره جایگاه انسان در عالم هستی می فرماید: “به تحقیق ما فرزندان آدم را گرامى داشتیم و مورد لطف و کرامت قرار دادیم. در خشکى و دریا براى آنها وسایل حمل و نقل فراهم کردیم و براى آنها روزى هاى حلال و پاکیزه نصیب نمودیم و آنها را بر بسیارى از مخلوقات خویش برترى دادیم”.[۷۱]

این آیه برتری بی چون و چرای انسان را بر بسیاری از مخلوقات می رساند.

هرچند بشر از طریق علوم ظاهری احاطه به تمام انواع موجودات ندارد، ولی از طریق وحی و اخبار غیبی اولیای الاهی، می تواند اطلاعاتی از انواع موجودات و موقعیت و درجۀ وجودی انسان، کسب کند؛ عبدالله بن سنان می گوید: از امام صادق (ع) پرسیدم ملائکه بالاتر هستند یا فرزندان آدم؟ آن حضرت در جواب، سخن امیرالمؤمنین علی (ع) را نقل فرمود: “خداوند در فرشتگان عقل بدون شهوت قرار داد و در حیوان شهوت بدون عقل و در انسان عقل همراه با شهوت؛ پس اگر عقل انسان بر شهوتش پیروز گردد او از ملائکه برتر است و اگر شهوتش بر عقل او پیروز گردد او از حیوان فروتر و پست تر است”.[۷۲]

آنچه از مجموع آیات و روایات دربارۀ خلقت انسان استفاده می شود برتری و شرافت انسان بر تمام موجودات زمینی و سماوی است. این به جهت ویژگی هایی است که انسان از آنها برخوردار است که در ذیل اشاره ای به آن خواهیم داشت:

۱٫ اوّلین ویژگی و شاخصۀ انسان، برخورداری وی از روح الاهی است و این ویژگی مختص انسان است و بس: “چون آفرینشش را به پایان بردم و از روح خود در آن دمیدم…”.[۷۳]

۲٫ به سجده افتادن فرشتگان در برابر انسان: “و … هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده و خضوع کنید، همگی سجده کردند، جز …”.[۷۴]

۳٫ خلافت و جانشینی خدا در روی زمین از دیگر ویژگی هایی است که انسان را از سایر موجودات هستی اعم از ملائکه، جن و … ممتاز می کند: “به یاد آور آن گاه که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روی زمین جانشین قرار خواهم داد…”.[۷۵]

۴٫ یکی دیگر از ویژگی های انسان این است که وی هدف اصلی خلقت است. در حقیقت خلقت موجودات دیگر برای انسان و به جهت استفاده و بهره­وری انسان است: “و آنچه در زمین و آسمان ها است تمام را مسخر شما گردانید”.[۷۶] “ای پسر آدم من موجودات را برای تو خلق کردم و تو را برای خودم”.[۷۷] این شاید بدان جهت باشد که انسان آن توان را دارد که از پست ترین عالم یعنی عالم ناسوت و طبیعت سیر کند تا به بالاترین مرحلۀ رشد که فنای فی الله است، برسد و این ویژگی فقط از آن انسان است.

۵٫ وجود خلاصۀ خلقت و عصارۀ هستی، حضرت محمد (ص) در میان انسان های کنونی، بهترین دلیل بر شرافت و برتری انسان بر سایر موجودات اعم از فرشتگان، جن و … است.

با توجه به این توضیحات، روشن می شود که انسان در کل عالم هستی اشرف مخلوقات است، اما امکان خلق موجودی شریف تر از انسان هرچند امتناع ذاتی ندارد، ولی بعید به نظر می رسد.

انسان هدف خلقت

از آن جا که خداوند حکیم است و از شخص حکیم کار بیهوده و عبث صادر نمی شود، نظام آفرینش نظامی است هدفمند که در راستای اهداف عالیه ذات باری تعالی بنیان نهاده شده و در آن اثری از اعوجاج و آشفتگی پیدا نیست و ذرات عالم با زبان بی زبانی می گویند:

نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش

که من این مسئله بی چون و چرا می بینیم

مطابق نص آیات قرآنی، خالق موجودات، اشیا و پدیده ها را نه باطل آفرید و نه بازیچه، بلکه محور و اساس آفرینش او بر مبنای حق استوار گشته است که در این نظام احسن، حتی کوچک ترین اجزای آن اهداف و مقاصد بلند و ارزشمندی را تعقیب می نمایند و هیچ یک از آنها معطل و بی کار نیستند که علت غایی و هدف نهایی خلقت کائنات و پیدایش موجودات، انسان بوده است. به عبارتی شفاف تر، خداوند عالم را آفرید تا آدم را بیافریند؛ چرا که او احسن المخلوقین است. چنانچه خدایش احسن الخالقین، و از کارگاه هستی موجودی چون او بیرون نیامده است.

در این پرده یک رشته بی کار نیست

سر رشته بر ما پدیدار نیست

انسان و جاودانگى

حس و قواى حسى به طبیعت نزدیک است و عقل و قواى عقلى از طبیعت دور است؛ لذا محسوسات و امور مادى، انسان هاى حساس را به خود جلب مى نماید، اما انسان عاقل چون ارزشى براى دنیا قائل نیست فریب دنیا را نخورده دل به دنیا نمى بازد. فطرت انسانى خواهان ابدیّت است به تعبیر مرحوم صدر المتألهین: خداوند در سرشت انسان ها محبت وجود و بقاء و کراهت عدم و فنا را سرشته است.[۷۸] و لذا متاع گذرا او را اشباع نمى کند و اگر به طبیعت سر مى سپارد یا براى آن است که از باب خطاى در تطبیق، طبیعت را ابدى مى پندارد و یا ابدیّت بعد از مرگ را فراموش کرده است یا گرفتار جهل مرکب است یا مبتلاى غفلت، به نص صریح قرآن کریم هر انسانى بالضروره مى میرد.[۷۹] پس احتمال خلود و جاودانگى در دنیا ممکن نیست. خداى سبحان اصرار دارد به انسان بفهماند که اى انسان تو یک موجود ابدى هستى و ابدیّت در دنیا نمى گنجد، بلکه جاودانگى به تحصیل ما عنداللَّه است. قرآن کریم مى فرماید:[۸۰]  آنچه در دسترس شما است زوال‏پذیر است و آنچه در نزد خدا است ابدى است و چون شما انسان ها ابدى هستید این ابدیّت خویش را هدر ندهید. کالاى ابدى پیش غیر خدا نیست. اگر آب زندگانى مى خواهید فقط نزد خدا است.[۸۱]

هدف از آفرینش انسان

( در حال تکمیل است )

قرآن و هدف از خلقت انسان

درباره هدف آفرینش انسان در آیات قرآن بیانات مختلفی آمده است که در حقیقت هر کدام به یکی از ابعاد این هدف اشاره می نمایند، از جمله: «وَ مَا خَلَقْت الجْنَّ وَ الانس إِلا لِیَعْبُدُونِ»؛ من جن و انس را نیافریدم، مگر این که مرا پرستش کنند.[۸۲] در جای دیگر می خوانیم: «الَّذِى خَلَقَ الْمَوْت وَ الحْیَوهَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکمْ أَحْسنُ عَمَلاً …»؛ آن که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را آزمایش کند که کدام یک از شما به عمل نیکوتر است.[۸۳] (یعنی آزمایشی آمیخته با پرورش و در نتیجه تکامل)، و در موردی دیگر آمده است: «… وَ لا یَزَالُونَ مخْتَلِفِینَ إِلا مَن رَّحِمَ رَبُّک  وَ لِذَلِک خَلَقَهُمْ …»؛ مردم همواره مختلف هستند مگر آنچه پروردگارت رحم کند و برای همین (پذیرش رحمت و در سایه آن تکامل)، آنها را آفرید.[۸۴]

همان گونه که ملاحظه می شود، همه این خطوط به یک نقطه منتهی می شود و آن پرورش و هدایت و تکامل انسان ها است. از این جا معلوم می شود که غایه الغایات و هدف نهایی آفرینش انسان، رسیدن به کمال و سعادت و دست یازیدن به والاترین کرامت ها و ارزش های انسانی است که این همه در پرتو شناخت و معرفت و عبودیت و بندگی آگاهانه به پیشگاه ذات احدیت میسور و ممکن خواهد بود.

روایات و هدف از خلقت انسان

علت غایی و هدف نهایی خلقت کائنات و پیدایش موجودات، انسان است. در حدیث قدسی آمده است که خداوند فرمود: «ای فرزند آدم همه چیز را برای تو آفریدم و تو را برای خودم».[۸۵]

هدف از خلقت انسان هر چه که باشد نتیجه اش به خود او بر می گردد، نه به خداوند که او غنی مطلق است و ممکنات از جمله انسان محتاج او هستند.

امیر المؤمنین (ع) در خطبه معروف همام می فرماید: «خداوند سبحان هنگام آفرینش خلق از طاعت و بندگیشان بی نیاز و از معصیت و نافرمانی آنها ایمن بود؛ زیرا معصیت گناهکاران او را زیان ندارد و طاعت فرمانبرداران سودی به او نمی رساند،[۸۶] (بلکه غرض از امر به طاعت و نهی از معصیت سود بردن بندگان است).

در روایتی از امام صادق (ع) می خوانیم: که امام حسین (ع) در برابر اصحابش آمد و چنین فرمود: «خداوند بزرگ بندگان را نیافریده، مگر به خاطر این که او را بشناسند، هنگامی که او را بشناسند، عبادتش می کنند و هنگامی که بندگی او کنند از بندگی غیر او بی نیاز شوند».[۸۷]

نیاز های انسان

( در حال تکمیل است )

نیاز انسان به دین

با توجه به پیچیدگی وضعیت زندگی در دنیا، انسان چه مقدار می تواند از دین استفاده کند. مقصود ما از دین، آن دینی است که از ناحیۀ خداوند برای انسان آمده است، و خداوندی که انسان را خلق کرده است، با توجه به نیازهای انسان، برای او راهنمایی از طریق انبیاء (ع) فرستاده است. و آنچه که در دین خاتم تجلّی پیدا کرده است، در واقع در بردارنده مفاهیمی است که برای انسان در همۀ زمان ها و مکان ها قابل استفاده باشد. در دنیای امروز هم نیازهای اساسی انسان، کشش های اصلی انسان، آن مواردی که انسان به خاطر آن به گمراهی گرفتار می شود، یا آن چیزهایی که عوامل هدایت او می شود، اینها همچنان ثابت و بدون تغییر باقی مانده است. به بیان دیگر، در حقیقت، عوامل سعادت و شقاوت انسان تغییر نکرده است؛ فطرت انسان عوض نشده است؛ غرائض و طبیعت انسان تغییر نکرده است؛ آنچه که تغییر کرده است، پوسته ای از زندگی انسان است، پوششی که ما امروز داریم ساختمان خانه ای که در آن زندگی می کنیم، ابزارها و امکاناتی که از آنها بهره می بریم، اینها تغییر کرده است. و به تبع آن روابطی که بین انسان ها پیدا شده پیچیده تر شده است، اما هویت انسانی همچنان همان هویت گذشته است و حقایقی که در دین وارد شده است، در واقع ناظر به همین هویت انسانی است، و این هویت انسانی است که همچنان مورد توجه دین است. بنابراین، آموزه های دینی ناظر به هویت انسانی است که، این هویت دست نخورده در طول تاریخ باقی مانده است. و این هویت همچنان قابل مراجعه به این منابع و استفاده از آنها است.

انسان و ارزش ها

( در حال تکمیل است )

کمالات انسان

وجود خداوند تبارک و تعالی عین کمال، خیر و رحمت است، و همه موجودات را بر اساس خیر و رحمت وجودی خود خلق نموده است و به همین جهت هر موجودی در مرتبۀ خود کامل و بی نقص است.

انسان، کامل ترین مخلوق خداوند است؛ چون اولاً: خلیفۀ خداوند است.[۸۸] ثانیاً: همۀ موجودات برای انسان خلق شده اند.[۸۹]

به همین جهت انسان دارای ابعاد مختلف وجودی و کمالی است که در این جا به چند بعد کمالی انسان اشاره می کنیم:

الف. برخورداری از نعمت آگاهی و تعقل:

خداوند در این باره می فرماید:

“قسم به نفس و آن که نیکویش بیافریده سپس بدی ها و پرهیزکاری هایش را به او الهام کرده است”.[۹۰]

ب. مجهز بودن به نعمت فطرت (خداشناسی و خداپرستی):

چون خداوند معرفت و گرایش به خود را در نهاد و سرشت انسان قرار داده است:

و در این باره خداوند می فرماید:

“و هنگامی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریه آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟ گفتند: «چرا گواهی دادیم» تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این [امر] غافل بودیم”.[۹۱]

” پس روى خود را متوجّه آیین خالص پروردگار کن! این فطرتى است که خداوند، انسان ها را بر آن آفریده دگرگونى در آفرینش الهى نیست این است آیین استوار ولى اکثر مردم نمى‏دانند!”.[۹۲]

پیامبر (ص) می فرماید: “هر فرزند بر فطرت توحید متولّد می شود، پدر و مادر، او را یهودی یا مسیحی می کنند”.[۹۳]

ج. داشتن اراده و اختیار:

انسان بر خلاف بسیاری از مخلوقات دیگر، تنها در سایۀ گزینش آگاهانه به کمال و هدف از خلقت خود دست می یابد؛ از این رو کمال آدمی اختیاری و اکتسابی است.[۹۴]

قرآن می فرماید: “بگو: حق از جانب پروردگارتان (رسیده) است، پس هر که بخواهد بگرود و هر که بخواهد انکار کند”.[۹۵] “راه را به او (انسان) نشان داده ایم. (انسان) یا سپاسگزار باشد یا ناسپاس.[۹۶]

به عبارت دیگر، خداوند موجوداتی دارد که نمی توانند عصیان الاهی را انجام دهند،[۹۷] ولی اراده کرده است که انسان با اراده و اختیار خود راه کمال را طی کند و عصیان الاهی را مرتکب نشود.

تکامل فردی انسان

در هر انسانی غریزه «حبّ کمال» وجود دارد؛ از این رو رنج ها و سختی ها را به امید و آرزوی آیندۀ روشن تری بر خود هموار می سازد.[۹۸]

انسان با پیمودن مراحل لازم، هم در دنیا به کمالاتی می رسد و هم در آخرت، ولی فرقشان در این است که کمالات در دنیا جنبه مقدّمی و آلی (وسیله بودن) داشته، و زمینه را برای رسیدن به کمال نهایی در آخرت که جنبه عالی دارد، فراهم می آورند.[۹۹]

این کمال و سعادت که از آن به قرب الاهی تعبیر می شود، عبارت است از این که، انسان ها به حسب کمالات واقعی وجودی که کسب می کنند به کانون و مرکز هستی نزدیک شده و حجاب های ظلمانی از آنها دور گشته و به مقام فنا نایل شوند. به بیان دیگر، چون واجب الوجود از جمیع جهات کامل و ممکن الوجود از جمیع جهات ناقص است، هنگامی که بنده ای در رفع نقائص خود سعی کند از نظر معنوی به خدا نزدیک می شود.[۱۰۰] این کمال مقدمه است برای کمال نهایی (لقاء الاهی)؛ یعنی انسان در نقطه نهایی سیر استکمالی خویش به جایگاهی می رسد که آن جا، نزد خدا و جوار رحمت او است.[۱۰۱] چنانچه قرآن در مورد سرنوشت نهایی متقین می فرماید: «به تحقیق پرهیزکاران در باغ ها و نهرها (در بهشت جاودانی) منزل خواهند گزید. در جایگاهی راستین نزد خداوند سلطنت و عزت متنعم هستند».[۱۰۲] و یا در آیه دیگری می فرماید: «ای انسان تو تلاش می کنی که با رنج و کوشش به سوی پروردگارت پیش روی و به ملاقات او نایل آیی».[۱۰۳]

پس کمال انسان، در دنیا و آخرت رسیدن به مقام قرب الاهی در دنیا به معنایی که گفته شد و در آخرت به معنای حضور در جوار رحمت قدس الاهی (کمال نهایی) است. راه رسیدن به این مراتب از کمال در دنیا و آخرت، عبودیت و بندگی خدای متعال است که اظهار بندگی و نهایت خضوع و تسلیم در برابر فرمان های الاهی است، و هر عملی که به قصد عبادت و ثواب و تقرب انجام می گیرد باید تنها برای خدا باشد.[۱۰۴]

تکامل اجتماعی انسان

در اسلام علاوه بر احکام و دستورات فردی، احکام و دستوراتی؛ مانند نیکی کردن به دیگران، جهاد، نماز جماعت، و… وجود دارد که در اجتماع تحقق پیدا می کند. برای این که انسان به کمال و سعادت برسد، باید هر دو دسته از احکام را انجام دهد و در تحقق کمال واقعی انسانی هیچ کدام بدون دیگری کافی نیست.

افراد یک اجتماع اگر وظیفه شناس باشند، حقوق یک دیگر را رعایت کنند، نسبت به هم دیگر مهربان و خیر خواه باشند، در کارهای خیر تعاون داشته باشند، در حل مشکلات یک دیگر بشتابند و در یک کلام، سعادت و آسایش خود را در سعادت و آسایش جامعه بدانند، زندگی سالم و سعادت مندانه ای خواهند داشت و روابط جامعه مستحکم خواهد شد که نقش مهمی در رسیدن به کمال و قرب الاهی دارد؛ بر این اساس، اگر به همۀ دستورات شرع مقدس به انگیزه الاهی عمل شود همگی عبادت شمرده می شوند و موجبات قرب الاهی و کمال و سعادت انسان را فراهم می نمایند.[۱۰۵]

در روایات، پاداش زیادی در مورد برآوردن نیاز مؤمنان وارد شده است. امام صادق (ع) فرمود: «گام برداشتن مسلمان در راه حاجت مسلمان، بهتر از هفتاد طواف خانه خدا است».[۱۰۶]

امام علی (ع) فرمود: «هیچ مسلمانی نیاز مسلمان دیگر را بر نمی آورد مگر این که خداوند به او ندا می دهد که پاداش تو بر عهده من است، و من به کمتر از بهشت برای تو راضی نخواهم شد».[۱۰۷]

امام صادق (ع) می فرماید: «عبادتی برتر از ادای حقوق مؤمن وجود ندارد».[۱۰۸] آیا چنین عبادتی اگر به انگیزه تقرب الاهی انجام گیرد، موجب رسیدن به کمال نهایی نمی شود؟

مسئولیت های اجتماعی و سیاسی پیامبران و رهبران الاهی در برپایی قسط و عدل در همین راستا ارزیابی می شود. قرآن کریم در این باره می فرماید: «همانا ما، رسولانمان را با نشانه های روشن فرستادیم؛ و کتاب و میزان را (نیز) با آنان فرو فرستادیم تا مردم، قسط (عدالت) را، برپای دارند».[۱۰۹]

همۀ انبیا و امامان (ع) تشکیل حکومت اسلامی را کلید موفقیت جامعه می دانستند و تمام سعی و کوشش خود را در راه برپایی عدالت در یک حکومت اسلامی انجام می دادند تا به هدف غایی حکومت، که تعالی یافتن و نورانی شدن انسان است، دست پیدا کنند.[۱۱۰] و خداوند متعال هم آنها را به عدالت امر کرد: «خدا فرمان به عدل و احسان می دهد…».[۱۱۱]

خلاصه این که از دیدگاه اسلام هدف از خلقت انسان ها رسیدن به کمال و سعادت در دنیا و آخرت بوده و آن عبارت از رسیدن به قرب و لقاء الاهی است، و این میسر نیست مگر با اطاعت از دستورات الاهی در همۀ زمینه ها – فردی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی- و این اطاعت اگر به انگیزه الاهی و با نیت قربه الی الله به طور واقعی و از عمق جان باشد، عبادت بوده و نقش اصلی را در کمال انسانی دارد.

ربوبیت کمالی برای انسان

بر اساس بینش توحیدی، جز ذات متعالی خداوند هیچ موجودی دارای وجود استقلالی نیست؛ غیر از او همه نشانه، مظهر و تجلی آن ذات متعالی هستند که در ذات و صفات خود محتاج و وابسته به او هستند، بلکه ذاتشان عین نیاز به خداوند است. براین اساس، ربوبیت ذاتی و استقلالی مخصوص خداوند است و نسبت دادن این صفت الاهی به مخلوق، فقط به عنوان این که مظهر و تجلی صفات خداوند هستند، ممکن و جایز است؛ از این رو بر اساس حکمت و عرفان می توان گفت: انسان کامل که نمودار مجموع عالم جسمانى و عالم مثالى و نور است، می تواند مثال عالم ربوبیّت باشد و به همین جهت گفته اند که انسان کامل مظهر اسم اللّه و ربوبیت الاهی است؛ زیرا اسم اللّه شامل همۀ اسم هاى خداوند است و آن مرتبۀ ربوبیّت است؛ چون عالم ربوبیّت معنایی است که  شامل جمیع موجودات است. البته خداوند قیوم بذاته و موجود به وجود اصلی و استقلالی است و غیر او وجودش فرعی و سایه ای است.[۱۱۲]

عارفان و حکیمان متأله معتقدند: انسان که عالم اصغر است، مثال عالم ربوبیّت است که عالم اکبر است؛ یعنی انسان مجموعه ای از موجودات ملکى و لطایف ملکوتى است، و اشرف از همه است؛ پس آنچه در عالم ربوبیّت هست در انسان وجود دارد.

در هر صورت انسان کامل به دلیل جامعیت وجودی و برخورداری از مراتب بالای هستی، نسبت به مراتب پایین تر دارای نقش ربوبی و واسطه ای در خلق و پرورش آنها است؛ زیرا نفس انسان کامل واسطۀ فیض خداوند به سوی مخلوقات است.[۱۱۳] علاوه این که براساس سخن امام صادق (ع) انسان هر قدر در راه عبودیت و فنا در ذات خدا تلاش کند به همان اندازه می تواند به مقام تجلی ربوبی برسد.[۱۱۴]

«بندگی خدا گوهر گران بهایی است که باطن آن ربوبیت است»[۱۱۵] که هر کس به آن دست یافت سلطنت بر همه ما سوی الله کند.

نکتۀ پایانی این که هر چند فهم این مطالب و جدا کردن مرز بین توحید و شرک، غالبا برای عموم مردم دشوار است و چه بسا در اثر نداشتن دانش لازم، دچار انحراف از توحید و افتادن در  ورطۀ شرک می گردند، و به همین جهت ائمه (ع) یاران خود را از انتساب و به کارگیری صفت ربوبی در بارۀ خودشان (ائمه) برحذر می داشتند؛ ولی در عین حال با تثبیت اصل قطعی مخلوق و محتاج بودن آنان به خداوند می توان ایشان را به داشتن صفات الاهی و فرابشری توصیف کرد.[۱۱۶]

علم انسان

انسان در عالم مادی به سر می برد و در زمان و مکان محدود است، و با موجودات مادی که دارای ابعاد سه گانه و اعراض نه گانه هستند، حشر و نشر دارد، به همین دلیل ذهنی آکنده از مفاهیم مادی دارد؛ به طوری که هر معنایی به او ارائه شود، آن را در قالب مادیات و زمان و مکان ریخته، و در محدوده زمان و مکان تصور می کند.

پیدایش علم و دانش با خلقت انسان برابری می کند و همواره بشر در صدد آن بوده که بفهمد و درک نماید، علم و دانش در زندگی انسان دارای جایگاه ویژه ای است. نقش علم در زندگی انسان این است که راه سعادت، تکامل و راه ساختن را به انسان می آموزد. علم انسان را توانا می کند که آینده را همان گونه که می خواهد بسازد. علم مانند ابزاری در اختیار خواست انسان قرار می گیرد و طبیعت را، آن چنان که انسان بخواهد و فرمان دهد می سازد.

خداوند در قرآن می فرماید: “بگو آیا دانایان با نادانان مساوی اند؟ جز این نیست که تنها خردمندان یادآور می شوند”.[۱۱۷] اهمیت علم در اسلام آن قدر زیاد است که طلب آن را بر هر مسلمانی واجب دانسته است. پیامبر اکرم (ص) می فرماید: “جست و جو و تحصیل علم بر هر مسلمانی فرض و واجب است.[۱۱۸] معنای حدیث این است: یکی از فرایض و واجبات اسلامی، در ردیف سایر واجب ها، تحصیل علم است. در کتاب های روایی همیشه یک باب مخصوص تحت عنوان “باب وجوب طلب العلم” و یا عنوانی نظیر این عنوان وجود دارد. می فرماید: طلب علم بر هر مسلمان واجب است، هیچ استثنایی ندارد، حتی از لحاظ زن و مرد هم استثنایی ندارد. این حدیث می فرماید:  علم یک فریضه عمومی است، اختصاص به طبقه ای یا صنفی یا جنسی خاص ندارد.

همچنین پیامبر اسلام (ص) پیروانش را به فراگیری علم و دانش تشویق می کرد. کودکان اصحابش را وادار کرد که سواد بیاموزند، برخی از یارانش را فرمان داد زبان سریانی بیاموزند. این تأکید و تشویق ها در باره علم سبب شد که مسلمانان با همت و سرعت بی نظیری به جست و جوی علم در همۀ جهان پرداختند، آثار علمی را هر کجا یافتند به دست آوردند و ترجمه کردند و خود به تحقیق پرداخته و از این راه علاوه بر این که حلقۀ ارتباطی شدند میان تمدن های قدیم یونانی و رومی و ایرانی و مصری و هندی و غیره، و تمدن جدید اروپایی، خود یکی از شکوهمندترین تمدن ها و فرهنگ های تاریخ بشریت را آفریدند که به نام تمدن و فرهنگ اسلامی شناخته شده و می شود.

راه های علم و آگاهی انسان

انسان به گونه اى آفریده شده که از کانال هاى مختلفى مى تواند کسب علم و آگاهی نماید، چند نمونه از راه های رسیدن انسان به علم و آگاهی را در ذیل بیان می کنیم:

۱٫ امیال و غرایز و شهوات درونى که او را به نیازهاى طبیعى جسمانى اش آگاه مى کنند؛ مثل علم به گرسنگى، تشنگى و احساس درد و خستگى و … .

۲٫ فطرت او را بر خواست هاى متعالى مطلع و به سمت آنها مى کشاند؛ مانند، حس وابستگى و دلبستگى به موجود برتر (حس مذهبى یا پرستش)، حس حقیقت جویى، حس کمال خواهى و زیبایى طلبى و … .

۳٫ عقل سلیم: او را بر بدیهیات اولیه آگاه مى کند؛ مثل استحاله اجتماع یا ارتفاع نقیضین و اصل اصغریت و اکبریت و تساوى و تشابه و … . انسان این بدیهیات اولیه را پایه قرار مى دهد و به واسطه اینها به استدلال و استنتاج مى پردازد و معلومات جدیدى را تحصیل مى نماید.

۴٫ حواس خمسه (پنج گانه) که ابزار جسمانى ارتباط انسان با جسم خود و با محیط پیرامون خود، بدون استفاده از ابزار صنعتى و یا با استفاده از این ابزار هستند. معظم اطلاعات انسان از این راه حاصل مى شود، تا آن جا که برخى سایر کانال ها را تکذیب و انکار کرده و تنها به این کانال اطلاعاتى معتقد هستند و به حسگرایان یا حسیون و یا به تجربیون موسوم هستند.

۵٫ وراثت: برخى اطلاعات به صورت موروثى و به واسطه ژن خاص به انسان منتقل شده و به صورت پنهان مى ماند و در مواقع نیاز، نمود پیدا مى کند، چنانچه برخى از حالات و صفات نیز چنین هستند.

۶٫ کسب اطلاعاتى از راه کهانت و حرکت ستارگان یا سحر و جادو و یا ارتباط با برخى از اجنه و امروزه از راه هیپنوتیزم و نیز از راه خواب و … . این راه گرچه تا حدودى فراطبیعى و غیر عادى است، اما اغلب به امور دنیوى محدود مى‏شوند.

کانال‏هاى اطلاعاتى فوق بین نوع انسان مشترک و قابل تعلیم و تعلّم و انتقال هستند. تفاصیل اینها در جاى خود آمده است و مجال بررسى اینها، در این مقال نیست.

۷٫ الاهیون به راه دیگری برای کسب اطلاع معتقد هستند که به آن “ارتباط با غیب” گفته می شود، اما مادی گرایان و حسیون که غیب و عوالم ماوراءالطبیعه را منکر هستند – با شدت و جدّیت تمام – منکر این کانال اطلاعاتى مى باشند و مدعیان آن را به سحر و کهانت و جنون و … متّهم مى کنند.[۱۱۹]

انسان و ضد ارزش ها

( در حال تکمیل است )

انسان و غفلت و از خود بیگانگی

در مورد غفلت و از خود بی گانگی انسان، قرآن کریم می فرماید:

“به تحقیق تعداد بسیاری از جنّ و انس را براى جهنّم آفریدیم، آنها دل هایى دارند که حقیقت را نمى توانند درک کنند، دیدگانى دارند که [حقایق را] نمى توانند ببینند و گوش هایى دارند که از شنیدن [کلام حقّ‏] ناتوانند، آنها مانند چهارپایان هستند، بلکه گمراه تر، اینان به واقع افراد غافل و بى توجّه به هشدارهاى الاهى هستند”.[۱۲۰]

در جایی دیگر می فرماید: “به راستی بدترین جنبندگان در پیشگاه خدا،‌ کران و گنگان هستند که عقل خویش را به کار نمی گیرند.” [۱۲۱]

این دو آیه نشان می دهد که انسان ها به دلیل به کار نگرفتن عقل و اندیشه و عمل نکردن به مقتضای آن سرزنش شده‌ و در جایگاه حیوانات و یا بدتر از آنان قرار گرفته اند.

انسان و هوای نفس

طبق آموزه های دینی، سقوط اخلاقی که در حقیقت موجب سقوط انسان از جایگاه و کرامت انسانی می شود، به عوامل مختلفی بستگی دارد که یکی از این عوامل هوای نفس می باشد.

آیات قرآن هوای نفس را عامل سقوط از جایگاه رفیع انسانی معرفی کرده اند. نظیر: “و پیروی مکن از آن کس که دلش را از یاد خویش غافل ساخته ایم و از هوای نفس خود فرمان می برد و کار او از حد گذشته است”.[۱۲۲]

هوای نفس دل آدمی را می رباید و نمی گذارد دلی برای او باقی بماند تا محلی برای ورود ایمان شود. پیروی از هوای نفس، انسان را به جایی می رساند که قرآن می فرماید: “سپس او را به پایین ترین مرحله بازگرداندیم”.[۱۲۳]

شیطان، از طریق هواهای نفسانی در انسان نفوذ می کند؛ کار و تلاش وی را تأیید می کند؛ کارهای زشت را در نظرش تزیین می کند؛ وی را در انجام آن وسوسه می نماید و با دادن وعده های دروغ و ترساندن از آینده اش، او را از انجام کارهای خیر باز می دارد: “و شیطان کردارشان را برایشان زینت داد، پس ایشان را از راه (خدا) باز داشت و آنها هدایت نخواهند شد”.[۱۲۴]

بنابراین، یکی از آسیب های جدی کرامت انسانی، اسارت عقل انسان در خواسته های هوای نفس است. کسی که عقلش در اسارت نفس اماره و خواسته های نفسانی است، چگونه می تواند از کرامت و منزلت انسان بهره مند شود؟!

این آیات یکی از دلایل لگد مال شدن کرامت انسانی و سقوط از مقام جانشینی خدا به پایین ترین درجه حیوانی و پست تر از آن را، کنار گذاشتن عقل و پیروی کوکورانه از هواهای نفسانی بیان می کنند.

انسان و دنیا پرستی

علایق شدید مادی و دنیاپرستی انسان را به هر انحراف و گناهی، می کشاند؛ زیرا سوء استفاده انسان از دنیا و دلبستگی به آن، فریب خوردن، مغرور شدن و غافل شدن از آخرت را به دنبال دارد.

خداوند در این باره می فرماید: “کسانی که به دیدار ما امیدی ندارند و به زندگی دنیا دل بسته و بدان آرامش یافته اند و کسانی که از آیات ما بی خبرند، ایشان به دلیل کردارشان در آتش جای دارند”.[۱۲۵]

بنابراین، دنیا پرستی سبب از دست دادن کرامت نزد پروردگار است. انسان کریم خدایی را که کریم ترین است، نافرمانی نمی کند و گوهر کرامت را به معصیت نمی آلاید، چنان که امام علی (ع) فرمود: “من کرمت علیه نفسه، هانت علیه شهواته”؛[۱۲۶] هر کس کرامت نفس داشته باشد، شهوت پرستی و تمایلات نفسانی نزد او خوار و حقیر است.

طمع انسان

یکی از موانع عمده دست یابی به کرامت انسانی که باعث سقوط از ارزش انسانیت می شود، طمع ورزی است. ای بسا که انسان طمع کار برای دست یابی به خواسته هایش، خود را در برابر هر چیزی خوار و ذلیل کند؛ در واقع انسانیت انسان را به ذلت و خواری می کشاند؛ از این رو امیر المؤمنین (ع) می فرماید: “من طمع ذل و تعنی”؛[۱۲۷] هر کس طمع کند نزد مردم خوار شده و به زحمت و سختی می افتد.

فقر انسان

فقر زمینه ساز لگدمال شدن عزت نفس انسان ها می باشد. این مسئله واقعیتی انکار ناپذیر است؛ چرا که به واسطه تنگ دستی و فقر، کرامت نفس و حرمت انسان ها مخدوش خواهد شد؛ از این رو است که علی (ع) می فرماید: “اللهم صن وجهی بالیسار، ولاتبذل جاهی بالاقتار”؛[۱۲۸] خدایا آبرویم را با بی نیازی حفظ کن و با تنگ دستی منزلت اجتماعی مرا کاهش مده. و یا می فرماید: “انّ الفقر مذلّه للنفس…”؛[۱۲۹] و “الفقر موت الاکبر”؛[۱۳۰] این که در روایت آمده است: “کاد الفقر ان یکون کفراً”[۱۳۱] شاید اشاره به همین نکته باشد.

این سخن امام (ع) به این نکته اشاره دارد که ممکن است فقر، آبروی انسان را از بین ببرد و باعث شود حرمت و کرامت او ضایع شود. در بعضی از موارد انسان فقیر که ایمان کافی ندارد مجبور می شود به بندگان خدا چشم بدوزد و از آنها لطف و مرحمت انتظار داشته باشد و از همین جا است که زمینه های ستایش و تملق افراد فراهم می شود و با تملّق و چاپلوسی، عزت نفس و کرامت انسانی تا حد زیادی سقوط می کند.

البته، گفتنی است که فقر برای اولیای خدا و انسان های وارسته فخر و موجب تکامل آنها است، اما مگر چند درصد از مردم جامعه این گونه هستند و می توانند در مقابل غول فقر و تنگ دستی مقابله کنند و آن را نردبان تکامل و تعالی نفس قرار دهند. اگر این گونه بود که این همه روایات در مذمّت و نکوهش فقر وارد نمی شد. و جوامع فقیر و عقب مانده باید مملوّ از انسان های عارف، مؤمن و متقی باشد، در حالی که نه تنها چنین نیست، بلکه متأسفانه قضیه برعکس است.

سر انجام انسان

همه موجودات در سیر و حرکت خود به نقطه ای خواهند رسید که نقطه خاتمه می باشد و در آن نقطه ساکن گشته و استقرار مى یابند. این نقطه استقرار و ثبات نزد خداوند است. و آنچه نزد خداوند است باقى مى باشد (و ماعندالله باقٍ)؛[۱۳۲] از این رو، وقتى موجودات به پیشگاه خداوند رسیدند و در نزد او حاضر گشتند داراى حیاتى ابدى و جاویدان مى گردند. همه‏ موجودات -چه انسان و چه غیر انسان- صیرورت و شدنِ آنان به سوى خداوند است و عاقبت به سوى او برگشته و در پیشگاه او حاضر و محشور مى‏گردند. این بازگشت همگانى به سوى خداوند همان “مرگ” است که عبارت است از: خارج شدن از زندگى و حیاتى که در آن، حرکت و کون و فساد و تغییر و زمان و ضیق و تاریکى و کثرت و پراکندگى و… وجود دارد، و ورود به زندگى و حیات عنداللّهى که در آن، حیات و بقاى محض و جاودانگى و وسعت و نور و وحدت و…، به دور از نقص هاى یاد شده، متجلى است.

قرآن کریم می فرماید: «انّا لله و انّا الیه راجعون»[۱۳۳] همه از خداییم و به سوی خدا باز می گردیم.

این آیه که از آن به عنوان کلمه استرجاع یاد می شود، عصاره عرفان اسلامی و توحید حقیقی است. حضرت امیرمؤمنان علی (ع) در تفسیر این جمله می فرماید: “ان قولنا انا لله اقرار علی انفسنا بالملک و ان قولنا انا الیه راجعون اقرار علی انفسنا بالهلک”؛ این که ما می گوییم “انالله” اعتراف به این حقیقت است که ما مملوک اوییم و این که می گوییم و “انا الیه راجعون” اقرار به این است که ما از این جهان خواهیم رفت و جایگاه ما جای دیگر است.

پس مى توان چنین نتیجه گرفت که همه موجودات را، از انسان گرفته تا آسمان ها و زمین و هر آنچه در آنها است، این چنین “مردنى” خواهد بود، گرچه با الفاظ مختلفى بیان شده است.

نکته قابل توجه این است که بدون معاد و بازگشت، فلسفۀ خلقت انسان ناقص می ماند؛ زیرا انسان یک موجود سود جو و منفعت طلب است، اگر کاری برای او منفعت و سود نداشته باشد، انجام نمی دهد. حال اگر فرض شود که مرگ پایان داستان خلقت انسان است، آیا دیگر انگیزه ای برای انواع فداکاری ها و تلاش های اساسی در راه خدمت به مردم، ایجاد می شود؟ آیا با این تفکر، نسل انسان به سمت پرتگاه پوچی و اصالت لذت در دنیا پیش نمی روند.؟ آیا مسائل اخلاقی نزول قابل توجهی پیدا نمی کند؟ آیا اگر ترس از جهنم و شوق به بهشت از شالودۀ تفکر انسان برداشته شود، ایمان به خدا بعد از مدتی باقی می ماند؟ همۀ این سؤالات اساسی ما را رهنمون به وجود حیاتی بعد از مرگ دنیوی، می کند.



[۱]. سجادی، سید ضیاءالدین، انسان در قرآن کریم، ص ۱۱٫ (تکمیل شود)

[۲]. صدوق، علل الشرایع، ج ۱۵، باب ۱۱، انتشارات مکتبه الداورى، قم.

[۳]. در نظر شیخ الرئیس تولید مثل هم از آثار نفس نباتی است؛ چون در بیان آثار و افعال نفس نباتی می گوید: «القوى النفسانیه تنقسم بالقسمه الأولى أقساما ثلاثه: أحدها النفس النباتیه، و هى الکمال الأول لجسم طبیعى آلى من جهه ما یتولد و ینمى و یغتذى»، الشفاء الطبیعات، ج۲، ص۳۲، چاپ کتابخانه آیه الله مرعشی؛ ولی حکیم سبزواری تولید مثل را از آثار نفس نباتی بیان نمی کند چون در تعریف نفس نباتی می گوید: «کمال اول لجسم طبیعی الی تتغذی و تنمو فقط». اسرار الحکم ، ص۲۶۴٫

[۴]. ابن سینا، شرح اشارات، ج۲، ص ۴۰۹ و ۴۱۰، (تکمیل شود) «ولکن النامیه تقف اولا ثم تقوی المولده ملاوه فتقف ایضاً و تبقی الغاذیه عماله الی ان تعجز فیحل الاجل».

[۵]. حکیم سبزواری، اسرار حکم، ص ۲۶۴، (تکمیل شود) «کمال اول لجسم طبیعی آلی تحس و تتحرک بالاراده فقط».

[۶]. ابن سینا، النفس من کتاب الشفاء، ص ۵۵، (تکمیل شود)، شیخ در شفاء پس از تقسیم قوای نفسانی به نباتی و حیوانی انسان و پس از این که در تعریف هر کدام «کمال اول لجسم طبیعی‌ آلی» را نیز می آورند می گویند: «ولولا العاده لکان الاحسن ان یجعل کل اول شرطاً مذکوراً فی رسم الثانی ان اردنا ان نرسم النفس لاالقوه النفسانیه التی للنفس بحسب ذلک الفعل فان الکمال ماخوذ فی حد النفس لا فی قوی النفس».

[۷]. اسرار حکم، ص۲۶۴، (تکمیل شود) «کمال اول لجسم طبیعی آلی، تعقل الکلیات و تسنبط الآراء».

[۸]. النفس من کتاب الشفاء، ص ۵۵، (تکیل شود) (تصحیح آیه الله حسن زاده آملی).

[۹]. صدر المتألهین، اسفار، ج۹، ص۸۱، (تکمیل شود) صدر المتالهین در اسفار بعد از بیان این ویژگی می گویند: و اخص من هذا کله هو اتصال بعض النفوس الانسانیه بالعالم الالهی بحیث یفنی عن ذاته و یبقی ببقائه، و حینئذ یکون الحق سمعه و بصره و یده و رجله، و هناک التخلق باخلاق الله تعالی.

[۱۰]. همان، ص ۲۷۹ به بعد.

[۱۱]. شعرانی، ترجمه شرح الاعتقاد، ص ۲۴۲ – ۲۶۲٫ (تکمیل شود)

[۱۲]. مکارم شیرازی، پیام قرآن، بحث معاد، ج ۵، ص ۲۸۷٫ (تکمیل شود)

.[۱۳] Renaissance

.[۱۴] Reformation

.[۱۵] Enlightenment

[۱۶]. روم، ۳۰، همان سرشتى که خدا مردم را بر آن سرشته است.

[۱۷]. معارج، ۱۹، به راستى که انسان سخت آزمند (و بى تاب) خلق شده است.

[۱۸]. نحل، ۷۸٫

[۱۹]. انعام، ۱؛ سجده، ۷؛ صافات، ۱۸٫

[۲۰]. فرقان، ۵۴؛ طارق، ۶٫

[۲۱]. نحل، ۴؛ یس، ۷۷؛ دهر، ۲؛ عبس، ۱۹ و … .

[۲۲]. حج، ۵؛ غافر، ۶۷؛  فاطر، ۱۱؛ کهف، ۳۷٫

[۲۳]. ص، ۷۲؛ حجر، ۲۹٫

[۲۴]. ص، ۷۲٫

[۲۵]. حجر، ۲۹٫

[۲۶]. اسراء، ۶۲٫

[۲۷]. فرقان، ۵۴٫

[۲۸]. طارق، ۵ و ۶٫

[۲۹]. حج، ۵٫

[۳۰]. انعام، ۲٫

[۳۱]. حجر، ۲۸٫

[۳۲]. صافات، ۱۱٫

[۳۳]. الرحمن، ۱۴٫

[۳۴]. کلینى، کافى، ج ۲، ص ۱۲، ح ۴، چاپ دوم، نشر اسلامیه، تهران، ۱۳۶۲ش.

[۳۶]. نوروزی، فرشاد، بررسی و مطالعه شخصیت و اندیشه های سیاسی اجتماعی فارابی؛ امام خمینی، سایت رسمی انجمن احیاگران فلسفه نو.

[۳۷]. همان.

[۳۸]. فارابی، آراء اهل المدینه الفاضله، ص ۸۶٫ (تکمیل شود)

[۳۹]. نراقی، ملا احمد، معراج السعاده، ص ۲۱، رشیدی، تهران، ۱۳۶۲ ش.

[۴۰]. اسفار، ج ۹، ص ۹۳٫ (تکمیل شود)

[۴۱]. بقره، ۳۰، «وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَه إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَه…».

[۴۲]. حسن زاده آملی، حسن، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص ۲۲، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۸ ش.

[۴۳]. برای آگاهی بیشتر نمایه «ربوبیت و انسان کامل»، سؤال ۳۴۱۶ (سایت اسلام کوئست: ۴۸۱۲) مطالعه شود.

[۴۴]. پارسا، خواجه محمد، شرح فصوص الحکم، ص ۴۷، چاپ اول، مرکز نشر دانشگاهى، تهران، ۱۳۶۶ ش.

[۴۵]. همان، ص ۲۰۸٫

[۴۶]. بقره، ۳۰، آیا کسى را در آن قرار مى دهى که فساد و خونریزى کند.

[۴۷]. مجلسی، بحارالأنوار، ج ۱۱، ص ۱۱۷، مؤسسۀ الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق.

[۴۸]. شیخ صدوق، توحید، ص ۲۷۷، ج ۲، انتشارات جامعه مدرسین قم، ۱۳۹۸ هـ ق، (۱۳۵۷ شمسى).

[۴۹]. شیخ صدوق، خصال، ج ۲، ص ۶۳۹، ح ۱۴، انتشارات جامعه مدرسین قم، ۱۴۰۳ هـ ق.

[۵۰]. در هرحال زمانی امامان شیعه از انسان های قبل از آدم ابو البشر سخن گفتند که از انسان های فسیل شده خبر و اطلاعی در دست نبود. این است که امروزه با توجه به پیشرفت علم و تکنولوژی، ارزش واقعی این سخنان بهتر فهمیده شده و به ارتباط این بزرگان با جهان ماوراء طبیعت آسان تر پی برده می شود.

[۵۱]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏۳، ص ۲۴۷، دار الکتب الإسلامیه، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۴ ش‏؛ ر ک، جعفری، یعقوب، (تفسیر) کوثر، ج ‏۲، ص ۳۴۹٫

[۵۲]. نساء، ۱٫

[۵۳]. طباطبایی، محمد حسین، ترجمه المیزان، ج ‏۴، ص ۲۲۴ و ۲۲۵، موسوى همدانى، سید محمد باقر، انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم‏، ‏، چاپ پنجم، ۱۳۷۴ ش‏.

[۵۴]. همان.

[۵۵]. سجد، ۸، “و خلقت انسان را از گل آغاز کرد، سپس نسل او را از چکیده آبى بى مقدار بیافرید”.

[۵۶]. آل عمران، ۵۹، “محققاً وضع عیسى نزد خدا نظیر وضعى است که آدم داشت و خدا او را از خاک خلق نموده سپس خطاب به خاک فرمود باش و خاک آدم شد”.

[۵۷]. ص، ۷۱و ۷۲، “و به خاطر بیاور هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشرى را از گل مى‏آفرینم! هنگامى که آن را نظام بخشیدم و از روح خود در آن دمیدم، براى او به سجده افتید”.

[۵۸] . طباطبائی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، موسوی همدانی، ج ‏۴، ص ۲۲۲٫

[۵۹] . قرآن کریم به طور صریح متعرض کیفیت پیدایش انسان در زمین نشده، که آیا ظهور این نوع موجود (انسان) در زمین منحصر در همین دورۀ فعلى است که ما در آن قرار داریم، و یا دوره هاى متعددى داشته، و دوره ما انسان هاى فعلى آخرین ادوار آن است؟ هر چند که ممکن است از بعضى آیات کریمه قرآن استشمام کرد که قبل از خلقت آدم ابو البشر (ع) و نسل او انسان هایى دیگر در زمین زندگى مى کرده اند، مانند آیه شریفه: ” وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ‏ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ”  که از آن بر مى آید قبل از خلقت آدم دورۀ دیگرى بر انسانیت گذشته است. بله در بعضى از روایات وارده از اهل بیت (ع) مطالبى آمده که سابقه ادوار بسیارى از بشریت را قبل از دوره حاضر اثبات مى کند، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏۴، ص۲۲۳٫

[۶۰]. صدر المتألهین، الحکمه المتعالیه فى الاسفار العقلیه الاربعه، ج ‏۹، ص ۷۲ و ۳۳۳٫

[۶۱]. کلینی، کافی، ج ۱، ص ۳۹، چاپ دوم، نشر اسلامیه، تهران، ۱۳۶۲ش؛ علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج ۱، ص ۲۰۳، باب ۴، مذاکره العلم و مجالسه العلما، مؤسسه الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ق.

[۶۲]. اسراء، ۷۰، “وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‏ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلًا”.

[۶۳]. بقره، ۳۰، “وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون.

[۶۴]. جاثیه، ۱۳٫

[۶۵]. احزاب، ۷۲، “إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً”.

[۶۶]. طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، موسوی همدانی، سید محمد باقر، ج۱۳، ص ۲۱۴٫

[۶۷]. حجرات، ۱۳٫

[۶۸]. محدث نوری، مستدرک‏ الوسائل، ج ۱۲، ص ۸۹، (نیاز به تکمیل دارد)، “قَالَ بَلَغَنِی أَنَّ سَلْمَانَ الْفَارِسِیَّ دَخَلَ مَسْجِدَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) ذَاتَ یَوْمٍ فَعَظَّمُوهُ وَ قَدَّمُوهُ وَ صَدَّرُوهُ إِجْلَالًا لِحَقِّهِ وَ إِعْظَاماً لِشَیْبَتِهِ وَ اخْتِصَاصِهِ بِالْمُصْطَفَى وَ آلِهِ (ص) فَدَخَلَ عُمَرُ فَنَظَرَ إِلَیْهِ فَقَالَ مَنْ هَذَا الْعَجَمِیُّ الْمُتَصَدِّرُ فِیمَا بَیْنَ الْعَرَبِ فَصَعِدَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) الْمِنْبَرَ فَخَطَبَ فَقَالَ إِنَّ النَّاسَ مِنْ عَهْدِ آدَمَ إِلَى یَوْمِنَا هَذَا مِثْلُ أَسْنَانِ الْمُشْطِ لَا فَضْلَ لِلْعَرَبِیِّ عَلَى الْعَجَمِیِّ وَ لَا لِلْأَحْمَرِ عَلَى الْأَسْوَدِ إِلَّا بِالتَّقْوَى الْخَبَرَ”.

[۶۹]. نهج البلاغه، خ ۱۸۵، ص۲۵۶ (نیاز به تکمیل دارد)،.

[۷۰]. محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، ج۱، ص۲۱۰ (نیاز به تکمیل دارد)،.

[۷۱]. اسراء، ۷۰٫

[۷۲]. حر عاملی، وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۲۰۹(کتاب نامه تکمیل شود).

[۷۳]. حجر، ۲۹ .

[۷۴]. بقره، ۳۴٫

[۷۵]. همان، ۳۰٫

[۷۶]. جاثیه، ۱۳٫

[۷۷]. علم الیقین،ج ۱،ص ۳۸۱(کتاب نامه تکمیل شود).

[۷۸]. صدرالمتألهین شیرازى، محمد ابراهیم، اسفار اربعه، ج ۴، ص ۱۶۳، چاپ سنگى.

[۷۹]. آل عمران، ۱۸۵٫

[۸۰]. نحل، ۹۶٫

[۸۱]. جوادى آملى عبداللَّه، کرامت در قرآن، ص ۱۱۶(کتاب نامه تکمیل شود).

[۸۲]. ذاریات، ۵۶٫

[۸۳]. ملک، ۲٫

[۸۴]. هود، ۱۱۸و ۱۱۹٫

[۸۵]. المنهج القوی، ج ۵، ص ۵۱۶؛ علم الیقین، ج۱، ص۳۸۱، “یابن آدم خلقت الاشیاء لأجلک و خلقتک لأجلی”.

[۸۶]. “اما بعد ، فإن الله سبحانه و تعالی خلق الخلق حین خلقهم غنیاً عن طاعتهم ، آمناً من معصیتهم ، لأنه لاتضره معصیه من عصاه ، و لاتنفعه طاعه من أطاعه”، نهج البلاغه ترجمه فیض، ص۱۱، خطبه همام.

[۸۷]. “ان الله عزوجل ما خلق العباد الا لیعرفوه، فإذا عرفوه عبدوه، فإذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عباده من سواه”، علل الشرائع، صدوق ، طبق نقل المیزان، ج ۱۸، ص۴۲۳٫

[۸۸]. بقره،۳۰، “و اذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفه”.

[۸۹]. جاثیه، ۱۳، “و سخرلکم ما فی السموات و ما فی الارض”.

[۹۰]. شمس، ۷ و ۸، “و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها”.

[۹۱]. اعراف، ۱۷۲٫

[۹۲]. روم، ۳۰٫

[۹۳]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج ۳، ص ۲۸۹٫ (تکمیل شود)

[۹۴]. معارف اسلامی، ج ۱، ص ۱۰۹٫ (تکمیل شود)

[۹۵]. کهف، ۲۹٫ “و قل الحق من ربکم فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر”.

[۹۶]. انسان، ۳٫ “انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفوراً”.

[۹۷]. تحریم ۶، “لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ”.

[۹۸]. مصباح یزدی، محمد تقی، اخلاق در قرآن، اسکندری، محمد حسین، ج ۲، ص ۴۲، چاپ اول، مرکز انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ارمغان بصیر قم، ۱۳۸۴ش؛ موسوی لاری، سید مجتبی، رسالت اخلاق در تکامل انسان، ص۲۱، چاپ پنجم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ۱۳۸۶ش.

[۹۹]. اخلاق اسلامی، ص ۲۸٫ (تکمیل شود)

[۱۰۰]. مطهری، مرتضی، آزادی معنوی، ص ۱۰۳-  ۱۰۸، با تلخیص، انتشارات صدرا، چاپ بیست و سوم، ۱۳۸۱؛ جوادی آملی، عبدالله، علی (ع) مظهر اسمای حسنای الاهی، ص ۱۳ – ۱۶، با تلخیص، مرکز نشر اسراء، چاپخانه اسوه، چاپ اول، ۱۳۸۰و شمیم ولایت، ص ۴۲۲ و ۴۲۳، چاپ اول، اسراء، ۱۳۸۲؛ شجاعی، محمد، انسان و خلافت الاهی، ص ۲۵ – ۳۸، با تلخیص، چاپ اول، مؤسسه فرهنگی خدمات رسا، تهران، ۱۳۶۲؛ شبر، سید عبدالله، اخلاق، مترجم: جباران، محمد رضا، ص ۴۵، مؤسسه انتشارات هجرت، چاپ دوازدهم، ۱۳۸۶٫

[۱۰۱]. اخلاق اسلامی، ص ۳۰ و ۳۱٫

[۱۰۲]. قمر، ۵۴- ۵۵٫

[۱۰۳]. انشقاق، ۶٫

[۱۰۴]. امینی، ابراهیم، آشنایی با اسلام، ص ۷۱ و ۷۲، چاپ دوم، مرکز چاپ و نشر دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، چاپ دوم، ۱۳۸۶٫

[۱۰۵]. فیض کاشانی، محمد محسن، المحجه البیضاء، ج ۵، ص ۸۹، چاپخانه صدوق، تهران؛ عبد علی بن جمعه، تفسیر نورالثقلین، ج ۵، ص۳۹۲، چاپخانه علمیه، قم.

[۱۰۶]. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۳۱۱، دارالکتب الاسلامیه، تهران.

[۱۰۷]. بحارالانوار، ج ۷۴، ص۳۱۲٫

[۱۰۸]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۲، ص ۱۷۰(کتاب نامه تکمیل شود).

[۱۰۹]. حدید، ۲۵٫

[۱۱۰]. جوادی آملی، عبدالله، نسبت دین و دنیا، ص ۲۵ و ۲۶، با تلخیص، مرکز نشر اسراء، چاپ اول، ۱۳۸۱٫

[۱۱۱]. نحل، ۹۰٫

[۱۱۲]. محمد شریف نظام الدین احمد بن الهروى، انواریه (ترجمه و شرح حکمه الاشراق سهروردى)، ص ۱۸۸، امیر کبیر، چاپ دوم، تهران، ۱۳۶۳ ش‏.

[۱۱۳]. گرامی، محمد علی، لولا فاطمه، ص۲۲، چاپ اول، دار الفکر، ۱۳۸۱ ش.

[۱۱۴]. “العبودیه جوهر کنهها الربوبیه فما فقد من العبودیه وجد فی الربوبیه”، امام صادق (ع)، مصباح الشریعه، ج ۱، ص ۷، مؤسسۀ الاعلمی للمطبوعات، ۱۴۰۰ ق.

[۱۱۵]. منسوب به امام صادق علیه السلام، مصباح الشریعه فی حقیقه العبودیه “العبودیه جوهره کنهها الربوبیه”.

[۱۱۶]. فَقَالَ الصادق (ع): “اعْلَمَا أَنَّ لَنَا رَبّاً یَکْلَؤُنَا بِاللَّیْلِ وَ النَّهَارِ نَعْبُدُهُ یَا مَالِکُ وَ یَا خَالِدُ قُولُوا فِینَا مَا شِئْتُمْ وَ اجْعَلُونَا مَخْلُوقِینَ فَکَرَّرَهَا عَلَیْنَا مِرَاراً وَ هُوَ وَاقِفٌ عَلَى حِمَارِهِ، بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۱۴۸٫

[۱۱۷]. زمر، ۹٫

[۱۱۸]. کلینی، کافی، ج ۱، ص ۳۰٫

[۱۱۹]. قصص، ۷؛ طه، ۴۰ – ۳۷٫

[۱۲۰]. اعراف، ۱۷۹٫

[۱۲۱]. انفال، ۲۲٫

[۱۲۲]. کهف، ۲۸٫

[۱۲۳]. تین، ۵٫

[۱۲۴]. نمل، ۲۴٫

[۱۲۵]. یونس، ۷و ۸٫

[۱۲۶]. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج ۶۷، ۷۸، مؤسسه الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ق.

[۱۲۷]. خوانسارى، آقا جمال الدین، شرح غرر الحکم، ج ‏۵، ص، ۴۵۲، نشر دانشگاه تهران.

[۱۲۸]. نهج البلاغه، خ ۲۲۵٫

[۱۲۹]. تمیمی آمدی، عبد الواحد، غرر الحکم، ص ۳۶۵، الفصل الاوّل ذمّ الفقر، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، ۱۳۶۶ش.

[۱۳۰]. نهج البلاغه، حکمت، ۱۵۴٫

[۱۳۱]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۲، ص ۳۰۷، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۶۵ش.

[۱۳۲]. نحل، ۹۶٫

[۱۳۳]. بقره، ۱۵۶٫




کلیدواژه ها: , , ,



ثبت نظر


7 + = 8