دایره المعارف اسلام پدیا » امام محمد باقر (ع)
منوی اصلی

امام محمد باقر (ع)

تاریخ: ۲۲ دی ۱۳۹۰ در باب: معصومین
  1. زندگی نامه امام محمد باقر(ع)
  2. ولادت امام محمد باقر(ع)
  3. نام، كنيه و لقب‏ امام محمد باقر(ع)
  4. باقر العلوم لقب امام باقر(ع)
  5. نقش نگین انگشتر امام باقر(ع)
  6. دوران کودکی امام محمد باقر(ع)
  7. امام محمد باقر(ع) و حضور در کربلا
  8. والدین امام محمد باقر(ع)
  9. ازدواج امام محمد باقر(ع)
  10. همسران امام محمد باقر(ع)
  11. فرزندان امام محمد باقر(ع)
  12. امام باقر(ع) در زمان امامت امام سجاد(ع)
  13. امامت امام باقر(ع)
  14. دلایل امامت امام باقر(ع)
  15. شهادت امام باقر(ع)
  16. شب شهادت امام باقر (ع)
  17. تاریخ شهادت امام باقر(ع)
  18. مرقد امام باقر(ع)
  19. کرامات و معجزات امام باقر (ع)
  20. اخلاق و فضائل امام باقر (ع)
  21. سیرۀ علمی امام باقر(ع)
  22. امام باقر(ع) مرجع پاسخگویی
  23. امام باقر(ع)مؤسس مدرسه دینی
  24. امام باقر(ع)و تربیت شاگردان
  25. شاگردان امام باقر(ع)
  26. مناظرات امام باقر(ع)
  27. امام باقر ونوشتن کتاب
  28. سیره عملی امام باقر(ع)
  29. فعالیت های اجتماعی امام باقر(ع)
  30. ضرب سکه به دستور امام باقر(ع)
  31. امام باقر(ع)و رسیدگی به محرومان
  32. امام باقر(ع) و احترام به حقوق اجتماعی مؤمنان
  33. امام باقر و رعایت حقوق و نیازهای روحی همسران
  34. فعالیت­های سیاسی امام باقر(ع)
  35. امام باقر و بنی امیه
  36. خلفای اموی معاصر امام باقر(ع)
  37. روابط امام باقر(ع) با عمر بن عبدالعزیز
  38. دشمنی هشام بن عبدالملک با امام محمد باقر(ع)
  39. شیوه های مبارزاتی امام باقر (ع)
  40. امام باقر(ع) از نگاه اهل بیت(علیهم السلام)
  41. امام باقر(ع) از نگاه اندیشمندان

زندگی نامه امام محمد باقر(ع)

نام: محمّد.

پدر: على بن الحسين امام سجاد (ع).

مادر: فاطمه، (دختر امام حسن مجتبى).

لقب: باقر.

كنيه: ابو جعفر.

تولّد: اوّل رجب يا سوّم صفر سال ۵۷ هجرى در مدينه.

شهادت: هفتم ذى الحجّه سال ۱۱۴ هجرى به دستور هشام بن عبد الملك مسموم شدند و در مدينه به شهادت رسيدند.

مرقد: قبرستان بقيع، واقع در مدينه.[۱]

ولادت امام محمد باقر(ع)

بیشتر محققان معتقد هستند که امام محمد باقر(ع)، سوم صفر،[۲] سال ۵۷ هـ در شهر مدینه متولد شده است.[۳]

نام، كنيه و لقب‏ امام محمد باقر(ع)

اسم شريف امام پنجم، «محمّد»، و كنيۀ آن جناب «ابو جعفر» است.[۴]

القاب امام محمد باقر (ع) به شرح ذیل است:

۱- الامین: امانت دارِ.

۲- الباقر : شکافنده.

۳- باقرالعلوم: شکافنده دانش؛[۵]

۴- الشاکر: شُکر کننده.

۵- الشاکر لله: شکرکننده خداوند.

۶- الشبیه: به معنای این که به پیامبراکرم (ص) شباهت داشته است.

۷- محمد بن علی الاوّل: به علت این که با امام جواد(ع) که آن حضرت نیز ملقّب به محمد بن علی است، اشتباه نشود.

۸- الهادی: به معنی هدایت کننده جامعه.

۹- الباقران: لقب امام پنجم و ششم.

۱۰- الصادقان: لقب امام پنجم و ششم. [۶]

باقر العلوم لقب امام باقر(ع)

مشهورترين لقب‏ امام محمد بن علی(ع)، باقرالعلوم است، و اين لقبى است كه پیغمبر اسلام (ص)  آن جناب را به آن ملقّب فرموده، چنانچه شيخ صدوق (ره) از عمرو بن شمر روايت كرده، كه گفت: از جابر بن يزيد جعفى سؤال كردم كه براى چه امام محمّد باقر (ع) را باقر ناميدند؟

گفت: به علّت آن كه يَبْقُرُ عِلْمَ الدِّينِ بَقْرا؛ أى شقّه شقّا و اظهره اظهارا،[۷] می شکافد علم را شكافتنى و آشكار و ظاهر می سازد آن را ظاهركردنى.

جابر بن عبد اللّه (ره) آن حضرت را در يكى از كوچه‏هاى مدينه ديد و گفت، اى پسر تو كيستى؟

فرمود: محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن ابى طالب هستم.

جابر گفت: اى پسر به من نگاه کن.

امام (ع) به جابر نگاه کرد.

عرض كرد: سوگند به پروردگار كعبه كه اين شمايل و خصال رسول خدا(ص) است، اى فرزند، رسول خدايت سلام رساند. امام (ع) در جواب جابر فرمود: مادامی كه آسمان و زمين بر جاى باشد سلام بر رسول خداى باد، و بر تو باد اى جابر كه تبليغ سلام آن حضرت نمودى، آن‏گاه جابر به آن حضرت عرض كرد:

يا باقر! انت الباقر حقّا، انت الّذى تبقر العلم بقرا.

و علما گفته‏اند: آن حضرت را «باقر» گفتند، سُمِّيَ بِذَلِكَ (باقر) لِتَبَقُّرِهِ فِي الْعِلْمِ- وَ هُوَ تَوَسُّعُهُ. حضرت امام (ع) را باقر نامیده اند، چون داراى علم زيادى بود.[۸]

در تذكره سبط ابن الجوزى مسطور است كه آن حضرت را باقر ناميدند از كثرت سجود آن حضرت، بقر السّجود جبهته؛ اى فتحها و شقّها، يعنى گشاده كرد سجود جبين او را و قيل بغزارة علمه؛  يعنى بعضى گفته‏اند كه آن حضرت را به سبب غزارت و كثرت علمش باقر لقب كردند.[۹]

نقش نگین انگشتر امام باقر(ع)

امام  صادق‏ (ع)‏ می فرماید: نقش‏ نگين انگشتر‏ امام باقر(ع)، ‏ العزّة للَّه‏ جميعاً بود.

به‏ روايت‏ ديگر نقش‏ نگين‏ آن‏ حضرت‏ اين‏ كلمات‏ بود: «ظنّي‏ باللَّه‏ حسن‏، و بالنّبي‏ المؤتمن‏، و بالوصي‏ ذي‏ المنن‏، و بالحسين‏ و الحسن‏»، و به‏ روايت‏ ديگر: انگشتر جدّ خود، امام حسين (ع) را در دست مى‏كرد.[۱۰]

دوران کودکی امام محمد باقر(ع)

( در حال تکمیل است )

امام محمد باقر(ع) و حضور در کربلا

چهار سال آغازين عمر امام باقر (ع) در سايه جدش امام حسين (ع) گذشت و با همه کوچکی از فيوضات اين گوهر تابناک و دردانه رسول خدا (ص) بهره‏مند گشت، در واقعه كربلا چنانچه مورّخين آورده‏اند، امام باقر (ع) در كنار ساير خاندان بنى هاشم حضور داشت، و در آن وقت چهار سال از سنّ مباركش گذشته بود و همراه كاروان اسراء به شام رفت، بى‏ترديد امام باقر لحظه به لحظه شاهد وقايع جانگداز کربلا بوده و اين اتفاقات تأثير شگرفى بر روح لطيف آن حضرت گذاشته است.[۱۱]

والدین امام محمد باقر(ع)

پدر امام محمد باقر، امام علی بن الحسین، پیشوای چهارم شیعیان و مادرش «ام عبدالله» دختر امام حسن مجتبی (ع) بودند؛ از این جهت هم از نظر پدر و هم از نظر مادر فاطمی و علوی بوده است. ابن شهرآشوب[۱۲]می نويسد حضرت‏ باقر از طرف‏ پدر و مادر هاشمى‏ و علوى‏ و فاطمى‏ بود. او اول‏ كسى‏ بود كه‏ آميخته‏ از نژاد امام‏ حسن‏ و امام‏ حسين‏ محسوب‏ مي شد چون‏ مادرش‏ ام‏ عبد الله‏ دختر امام‏ حسن‏(ع)‏ بود كه‏ راست گوترين‏ و نيكوترين‏ و با گذشت‏ترين‏ زنان‏ به شمار مي رفت.[۱۳]

مادر گرامى امام باقر (ع) نخستین علویه‏اى است كه افتخار یافت فرزندى علوى به دنیا آورد. براى وى كنیه‏هایى چون ام الحسن و ام عبده آورده‏اند، اما مشهورترین آن ها، همان ام عبد الله است.

در پاكى و صداقت، چنان نمونه بود كه صدیقه‏اش لقب دادند.

امام باقر (ع) در رابطه مادر بزرگوار خویش می فرماید:

روزى مادرم كنار دیوارى نشسته بود، ناگهان دیوار ریزش كرد و در معرض ویرانى قرار گرفت، مادرم دست بر سینه دیوار نهاد و گفت، به حق مصطفى(ص) سوگند، اجازه فرو ریختن ندارى. دیوار بر جاى ماند تا مادرم از آن جا دور شد. سپس دیوار فرو ریخت.[۱۴]

ازدواج امام محمد باقر(ع)

( در حال تکمیل است )

همسران امام محمد باقر(ع)

در منابع تاریخى، براى امام باقر (ع) دو همسر و دو «ام ولد»  نام برده‏اند.

همسران امام باقر(ع) عبارتند از:

۱- ام فروة دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر.

۲-  ام حكیم دختر اسید بن مغیره ثقفى.

۳- علي و زينب مادرشان كنيز بود.

۴- ام سلمه كه وى نيز مادرش ام ولد بود.[۱۵]

فرزندان امام محمد باقر(ع)

در منابع تاریخی برای امام باقر (ع) هفت فرزند ذکر کرده اند:

۱- حضرت‏ صادق‏(ع)‏ و عبد اللَّه‏ بن‏ محمّد.

۲- ابراهيم و عبید اللَّه كه در كودكى از دنيا رفتند.

۳- علي و زينب.

۴- ام سلمه.

بعضى[۱۶] گفته‏اند: كه حضرت باقر (ع) جز يک دختر به نام ام سلمه دختر ديگرى نداشته است.[۱۷]

امام باقر(ع) در زمان امامت امام سجاد(ع)

امام باقر (ع) مدّت ۳۴ سال و ۱۰ ماه یا ۳۹ سال در سايه پدر بزرگوار خود امام سجاد (ع) به سر برد و از حيات پدر، فيوضات ربّانى را دريافت مى‏كرد.[۱۸]

امامت امام باقر(ع)

بعد از امام سجاد (ع)، فرزندشان محمد باقر (ع) به امامت رسید. امام سجاد(ع) به امامت وی نص و تصريح فرموده است. ايشان از لحاظ برترى علمى و پارسايى ميان عامه و خاصه بر همه فرزندان امام سجاد(ع) مقدّم است و از هيچ كس از فرزندان امام حسن(ع) و امام حسين(ع) آن مقدار از علم دين و حديث و تفسير و سيره و ديگر ابواب علوم كه از ايشان نقل و آشكار شده، نقل نشده است تا آن جا که بازماندگان از اصحاب پيامبر (ص) و سرشناسان از طبقه تابعين و فقهاى بزرگ اسلام، از آن حضرت معارف دين روايت كرده‏اند.

امير المؤمنين على(ع) در وصيتش به فرزندانش به نام محمد بن على و امامت ايشان اشاره نموده است.[۱۹]

اسود بن سعيد مى‏گويد: امام باقر(ع) فرمود: ما حجّت خدا و باب رحمت و زبان او مى‏باشيم. و نيز وجه و چشم او در ميان مخلوقات هستيم. و ما متوليان كارهاى خدا در ميان بندگان هستيم. سپس فرمود: بين ما و بين تمام نقاط زمين «ترازى» است (حلقه اتصالى كه به واسطه آن، بر امور احاطه داريم) هر وقت در روى زمين به چیزی، امر شويم، اين حلقه اتصال را گرفته و در هر نقطه از زمين، آنچه مأمور هستيم انجام مى‏دهيم. چنانچه باد در تسخير سليمان بود، همان گونه خداوند آن را مسخر محمّد و آل او (ص) نموده است‏.[۲۰]

امام صادق (ع) می فرمايد: پدرم به جابر بن عبد اللَّه انصارى فرمود: من با تو كارى دارم، چه وقت برايت آسان‏تر است كه ترا تنها ببينم و از تو سؤال كنم؟ جابر گفت: هر وقت شما بخواهى، پس روزى با او در خلوت نشست و به او فرمود: در باره لوحى كه آن را در دست مادرم فاطمه (ع) دختر رسول خدا (ص) ديده‏اى و آنچه مادرم به تو فرمود كه در آن لوح نوشته بود، به من خبر ده.

جابر گفت: خدا را گواه مي گيرم كه من در زمان حيات رسول خدا (ص) خدمت مادرت فاطمه (ع) رفتم و او را به ولادت حسين (ع) تبريك گفتم، در دستش لوح سبزى ديدم كه گمان كردم از زمرد است و مكتوبى سفيد در آن ديدم كه چون رنگ خورشيد (درخشان) بود.

به او عرض كردم: دختر پيغمبر! پدر و مادرم قربانت، اين لوح چيست؟ فرمود: لوحى است كه خدا آن را به رسولش (ص) اهدا فرمود، اسم پدرم و اسم شوهرم و اسم دو پسرم و اسم اوصياء از فرزندانم در آن نوشته است و پدرم آن را به عنوان مژدگانى به من عطا فرموده.

جابر می گويد: سپس مادرت فاطمه (ع) آن را به من داد. من آن را خواندم و رونويسى كردم پدرم به او گفت: اى جابر! آن را بر من عرضه مي دارى؟ عرض كرد: آرى. آن گاه پدرم همراه جابر به منزل او رفت، جابر ورق صحيفه‏اى بيرون آورد. پدرم فرمود: اى جابر، تو در نوشته‏ات نگاه كن تا من برايت بخوانم، جابر در نسخه خود نگريست و پدرم قرائت كرد، حتى حرفى با حرفى اختلاف نداشت.

آن گاه جابر گفت: خدا را گواه مي گيرم كه اين گونه در آن لوح نوشته ديدم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اين نامه از جانب خداوند عزيز حكيم است براى محمد پيغمبر او، و نور و سفير و دربان (واسطه ميان خالق و مخلوق) و دليل او، كه روح الامين (جبرئيل) از نزد پروردگار جهان بر او نازل شود.

اى محمد أسماء مرا  بزرگ شمار و شکر گزار نعمت های من باش و الطاف مرا انكار مدار.

همانا منم خدائى كه جز من شايان پرستشى نيست، منم شكننده جباران و دولت رساننده به مظلومان و جزا دهنده روز رستاخيز، همانا منم خدائى كه جز من شايان پرستشى نيست، هر كه جز فضل مرا اميدوار باشد (به اينكه خود را مستحق ثواب من داند) و از غير عدالت من بترسد، (به اينكه كيفر مرا ستم انگارد) او را عذابى كنم كه هيچ يك از جهانيان را نكرده باشم، پس تنها مرا پرستش كن و تنها بر من توكل نما.

من هيچ پيغمبرى را مبعوث نساختم كه دورانش كامل شود و مدتش تمام گردد، جز اين كه براى او وصى و جانشينى مقرر كردم. و من ترا بر پيغمبران برترى دادم و وصى ترا بر اوصياء ديگر، و ترا به دو شير زاده و دو نوه‏ات حسن و حسين گرامى داشتم، و حسن را بعد از سپرى شدن روزگار پدرش كانون علم خود قرار دادم و حسين را خزانه دار وحى خود ساختم و او را به شهادت گرامى داشتم و پايان كارش را به سعادت رسانيدم، او برترين شهداست و مقامش از همه آنها عالي تر است. كلمه تامه (معارف و حجج) خود را همراه او و حجت رساى خود (براهين قطعى امامت) را نزد او قرار دادم، به سبب عترت او پاداش و كيفر دهم. نخستين آنها سرور عابدان و زينت اولياء گذشته من است.

و پسر او كه مانند جد محمود (پسنديده) خود محمد است، او شكافنده علم من و كانون حكمت من است.

و عاقبت كار پسرش على را كه دوست و ياور من و گواه در ميان مخلوق من و امين وحى من است به سعادت رسانم… .[۲۱]

دلایل امامت امام باقر(ع)

در کتاب های روایی دلائلی برای امامت امام باقر(ع) ذکر شده که در این جا به پاره ای از دلائل اشاره می شود:

صدوق در كتاب نصوص از حسن بن حسن از پدر بزرگوارش حضرت امام حسن (ع) نقل می کند كه  فرمود: روزى پيغمبر اكرم (ع) خطبه خواند، و بعد از حمد و ثناى پروردگار متعال فرمود: اى گروه مردم، من به سوى خدا خوانده شده‏ام و دعوت حق را اجابت می كنم، و من در ميان شما دو چيز گران بها مى‏گذارم: كتاب خدا، و عترتم أهل بيتم، هر آينه اگر به اين دو چنگ بزنيد هرگز گمراه نشويد، از ايشان علوم را فرا گيريد، و به ايشان تعليم نكنيد؛ زيرا آنها از شما داناتر هستند، زمين از ايشان خالى نماند؛ و اگر خالى بماند اهلش را فرو برد، سپس فرمود: بار خدايا من مى‏دانم كه علم نابود نشود، و منقطع نگردد، و تو زمين را از حجتى بر خلق خالى نگذارى، خواه آشكار باشد و فرمانش نبرند، يا بيمناک و پنهان، تا حجت هايت باطل نشود، و اولياء خود را پس از آن كه هدايتشان فرموده‏اى گمراه نكنى اين ها هستند مردمان كم عدد، و بلند قدر و منزلت نزد خداوند (اين كلمات را فرمود و از منبر به زير آمد) چون فرود آمد به او عرض كردم: اى رسول خدا آيا شما بر همه خلق حجت نيستيد؟ فرمود: اى حسن خدا می فرمايد:

«تو بيم دهنده‏اى و براى هر گروهى راهنمايى است[۲۲] و من بيم دهنده‏ام و على راهنما است؛ عرض كردم: فرمايشت (كه فرمودى) زمين خالى از حجت نخواهد ماند (پس از شما حجّت كيست)؟ فرمود: بلى على امام و حجت بعد از من است؛ و تو پس از او امام و حجت هستى؛ و حسين امام و حجت و خليفه‏ات پس از تو است، و خداى مهربان و خبير به من خبر داد كه از صلب حسين فرزندى بيرون آيد كه به او على گويند، و هم نام جدش على است، پس چون‏ حسين درگذشت على بعد از او (به امر امامت) قيام كند، و او است امام و حجت، و خداوند از صلب على فرزندى بيرون آورد كه همنام و شبيه‏ترين مردمان به من مى‏باشد؛ دانش او دانش من، و حكم او حكم من است. و حجت و امام بعد از پدرش اوست،…..[۲۳]

حضرت صادق(ع) فرمود: عمر بن عبد العزيز براى ابن حزم پيغام داد كه دفتر موقوفات حضرت على و عمر و عثمان را بياورد. ابن حزم پيش زيد بن حسن كه از همه بزرگ تر بود فرستاد و تقاضاى دفتر موقوفات را نمود زيد گفت متولى بعد از حضرت على امام حسن و پس از او حضرت حسين و پس از ايشان على بن الحسين بعد از على بن الحسين محمد بن على است. بفرست پيش ايشان: ابن حزم پيغام براى پدرم فرستاد. پدرم دفتر موقوفات را توسط من براى او فرستاد يكى از ما به پدرم گفت آيا بازماندگان امام حسن جريان امامت را مي دانند فرمود بلى چنانچه مي دانند الان شب است اين مطلب را هم مي دانند ولى حسد آنها را نمی گذارد اگر جوياى حق باشند از راه درست براى آنها بهتر است ولى افسوس كه طالب دنيا هستند.[۲۴]

عثمان بن عثمان بن خالد از پدر خود نقل‏ كرد كه على بن الحسين در آن بيمارى كه از دنيا رفت تمام فرزندان خود محمد و حسن و عبد الله و عمر و زيد و حسين را جمع نموده وصيت به فرزندش محمد بن على نمود … و رسيدگى به كارهاى خانواده خود را به او سپرد… .[۲۵]

زهرى می گوید: در آن بيمارى كه حضرت زين العابدين(ع) به شهادت رسیدند خدمت حضرت آن حضرت رسيدم:  ….، در اين موقع پسرش محمد داخل شد مدتى با او آرام آرام صحبت مي كرد. در بين سخنانش شنيدم فرمود: حسن خلق را از دست مده من متوجه شدم كه نزديك فوت آقا است.

عرض كردم اگر پيش آمدى كرد كه هيچ كس را از آن گريزى نيست بايد بعد از شما به چه کسی پناه ببريم. فرمود اين پسرم اشاره به محمد كرد او وصى و وارث و حافظ علم من است و معدن دانش است و باقر العلم است.

عرض كردم: معناى باقر العلم چيست؟ فرمود به زودى ارادتمندان پاک من نزد او مي روند و او براى ايشان به واقع دانش را مي شكافد. بعد امام (ع) فرزندش محمد را پى كارى به بازار فرستاد پس از بازگشت عرض كردم يا ابن رسول الله چرا وصيت به فرزند بزرگ ترت نكردى؟

فرمود: امامت به كوچكى و بزرگى نيست پيغمبر (ص) به ما چنين دستور داده و در لوح و صحيفه، نام او نوشته است. عرض كردم، پیغمبر نام چند نفر وصى و امام را بعد از ايشان ذكر كرده است. فرمود در صحيفه و لوح نام دوازده نفر با اسم پدر و مادرشان ذكر شده سپس فرمود از نژاد اين پسرم محمد هفت نفر امام خواهند بود كه مهدى(عج) جزء همين هفت نفر است.[۲۶]

شهادت امام باقر(ع)

امام محمد باقر(ع) ۵۷ سال از عمر مباركش ‏گذشته بود، بنا بر مشهور در هفتم ماه ذی حجه سال سال ۱۱۴ هجرى[۲۷] ديده از جهان فرو بست و در قبرستان بقيع در کنار پدرش (امام سجاد) و عمویش ( امام حسن) و دفن شد.[۲۸] و شهادت آن حضرت در عصر خلافت هشام بن عبد الملک رخ داد[۲۹] و به امر هشام بود‏.[۳۰]

شب شهادت امام باقر (ع)

در بصائر الدّرجات آمده که امام جعفر صادق (ع) فرمود: در شب وفات پدر بزرگوار به نزد آن حضرت رفتم كه با او سخن بگويم، به من اشاره كرد كه فاصله بگیر، و با كسى رازى مى‏گفت كه من او را نمى‏ديدم، يا آن كه با پروردگار خود مناجات مى‏كرد، بعد از ساعتى به خدمت او رفتم فرمود: فرزندم! من در اين شب دار فانى را وداع مى‏كنم و به رياض قدس ارتحال مى‏نمايم. و در اين شب حضرت رسالت (ع) به عالم بقاء رحلت نمود، در اين وقت پدرم حضرت علىّ بن الحسين (ع) براى من شربتى آورد كه من آشاميدم و مرا بشارت لقاى حقّ تعالى داد.[۳۱]

كلينى به سند صحيح از امام باقر (ع) روايت كرده است كه مردى  از مدينه دور بود در خواب ديد كه [به او گفتند كه‏] برو و بر امام محمّد باقر (ع)  نماز بخوان كه ملائكه او را در بقيع غسل مى‏دهند.[۳۲]

همچنین روايت كرده است كه حضرت امام محمّد باقر (ع) ۸۰۰ درهم براى عزاداری خود وصيّت فرمود.[۳۳] و از حضرت صادق (ع) روايت كرده است كه پدرم گفت: اى جعفر از مال من برای گریه کنندگان وقفى بكن كه ده سال در منى در موسم حجّ بر من ندبه و گريه كنند، و رسم ماتم را تجديد نمايند و بر مظلوميّت من زارى كنند.[۳۴]

كـليـنـى از زراره روايـت كـرده اسـت كـه گـفت : روزى از امام باقر (ع) شنيدم كه فرمود: در خواب ديدم كه بر سر كوهى ايستاده بودم و مـردم از هر طرف آن كوه به سوى من بالا مى آمدند، چون مردم بر اطراف آن كوه بسيار جمع شدند، ناگاه كوه بلند شد و مردم از هر طرف فرو مى ريختند تا آن كه اندک جماعتى بر آن كـوه مـى ماندند و پنج مرتبه چنين شد، و گويا آن حضرت اين خواب را به وفات خود تـعـبـيـر فـرمـوده بـود، بـعـد از پـنـج شـب از ايـن خـواب بـه رحـمـت خدا واصل گرديد.[۳۵]

تاریخ شهادت امام باقر(ع)

امام باقر (ع) سال پنجاه و هفت متولد شد و سال ۱۱۴ كه پنجاه و هفت سال داشت، وفات كرد.[۳۶]

مرقد امام باقر(ع)

قبر مقدّس امام محمد باقر (ع) در قبرستان بقيع در کنار پدرش(امام سجاد) و عمویش ( امام حسن) و فرزندش (امام صادق) واقع شده است.[۳۷]

کرامات و معجزات امام باقر (ع)

برای امام باقر (ع) کرامات و معجزات زیادی نقل شده است. در این جا به تعدادی از آنها اشاره می شود:

۱- خبر از حکومت بنی عباس

امام باقر (ع) سال ها قبل از روی کار آمدن بنی عباس، خبر خلافت آنان و چگونگی آن را به منصور دوانقی داد.

ابو بصیر واقعه را چنین گزارش می کند: در حضور امام باقر (ع) در مسجد رسول خدا (ص) نشسته بودیم و این در روزهایی بود که حضرت سجاد (ع) تازه به شهادت رسیده و قبل از زمانی بود که حکومت به دست فرزندان عباس بیفتد.

در این هنگام دوانیقی و داود بن سلیمان به مسجد داخل شدند. با دیدن حضرت باقر (ع) ، داود بن سلیمان تنها به نزد امام باقر (ع) آمد، آن حضرت از او پرسید: چرا دوانیقی این جا نیامد؟ داود گفت: او جفا می کند و سخت تنگدست و پریشان است.

امام باقر (ع) فرمود: روزها می گذرد تا آن گاه که وی بر مردم حکومت می کند. او بر گرده مردم سوار می شود و شرق و غرب این دیار را تصاحب می کند و طول عمر نیز خواهد داشت،  او آن چنان گنجینه ها را از اموال انباشته می کند که قبل از او کسی چنین نکرده است. داود بن سلیمان این خبر را به منصور دوانیقی رسانید. دوانیقی با دستپاچگی تمام به نزد امام آمد و عرضه داشت: جلال و عظمت شما مانع شد که در محضر شما بنشینیم! و بعد با اشتیاق تمام از امام باقر (ع) پرسید: این چه خبری است که داود به من داد؟

امام باقر (ع)، فرمود: آن چه گفتیم پیش خواهد آمد.

دوانیقی: آیا حکومت ما پیش از حکومت شما است؟

امام (ع): بلی.

دوانیقی: آیا پس از من یکی دیگر از فرزندانم حکومت می کند؟

امام (ع): بلی.

دوانیقی: آیا مدت حکومت بنی امیه بیشتر است یا مدت حکومت ما؟

امام (ع): مدت حکومت شما. امام باقر (ع) در ادامه فرمود: فرزندان شما این حکومت را به دست می گیرند و چنان با حکومت بازی می کنند که بچه ها با توپ بازی می کنند. این خبری است که پدرم به من داده است.

هنگامی که منصور دوانیقی به حکومت رسید از پیش گویی امام باقر (ع) در شگفت ماند.[۳۸]

۲- شفای نابینا

ابوبصیر از شاگردان برجسته امام باقر (ع) بود. او از بینایی محروم بود و از این جهت شدیداً رنج می برد. روزی به حضور امام باقر (ع) شتافته و از آن حضرت پرسید: آیا شما وارث پیامبر هستید؟

امام: بلی.

آیا رسول خدا (ص) وارث تمام پیامبران و وارث علوم و دانش های آنان بود؟

امام: بلی.

شما می توانید مرده را زنده کنید و کور مادرزاد را معالجه نمایید و از آنچه که مردم در خانه هایشان می خورند، خبر دهید؟

امام: بلی. ما همه این ها را به اذن خداوند انجام می دهیم.

او می گوید: در این هنگام امام باقر (ع) فرمود: ای ابابصیر! نزدیک بیا. من نزدیک حضرت رفتم. آن حضرت با دست مبارک خود روی چشمان مرا مسح نمود. در این حال من خورشید و آسمان و زمین و خانه ها و هرچه در شهر بود همه را دیدم.

آن گاه به من فرمود: آیا می خواهی که این چنین باشی و در روز قیامت حساب تو مانند بقیه مردم باشد و خداوند هرچه را اراده فرمود، همان شود یا می خواهی به حال اول برگردی و بدون حساب به بهشت بروی؟! ابوبصیر گفت: می خواهم به حال اول برگردم.

پیشوای پنجم بار دیگر دست بر چشمان ابوبصیر کشید و چشمان او به حال اول برگشت.[۳۹]

۳- سیری در ملکوت

جابر بن یزید جعفی می گوید: از امام باقر (ع) پرسیدم: مراد از ملکوت آسمان و زمین که به حضرت ابراهیم خلیل الله (ع)، ارائه نمودند چیست؟ همان واقعه ای که خداوند متعال در قرآن شریف آن را یادآور شده و می فرماید: «و این چنین ملکوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم».[۴۰] پس دیدم که دست مبارک خود را به جانب آسمان برداشت و به من فرمود: نگاه کن تا چه می بینی؟ من نوری دیدم که از دست آن حضرت به آسمان متصل شده بود، چنان که چشم ها خیره می شد. آن گاه به من فرمود: ابراهیم (ع) ملکوت آسمان و زمین را چنین دید. امام باقر (ع) در این لحظه دست مرا گرفته و به درون خانه برد. لباس خود را عوض کرده و فرمود: چشم برهم بگذار! بعد از لحظاتی گفت: می دانی در کجا هستیم؟ گفتم: خیر. فرمود: در آن ظلماتی هستیم که ذوالقرنین به آن جا گذر کرده بود. گفتم: اجازه می دهید که چشم هایم را باز کنم. فرمود: باز کن، اما هیچ نخواهی دید. چون چشم گشودم در چنان تاریکی بودم که زیر پایم را نمی دیدم.

اندکی رفتیم باز هم فرمود: جابر! می دانی در کجائی؟ گفتم: خیر. امام فرمود: بر سر چشمه ای که خضر از آن آب حیات خورده بود، قرار داری.

آن حضرت همچنان مرا از عالمی به عالم دیگر می برد تا به پنج عالم رسیدیم. فرمود: ابراهیم (ع) ملکوت آسمان ها را این چنین [که تو ملکوت زمین] را دیدی مشاهده کرد. … او ملکوت آسمان ها را دید که دوازده عالم است و هر امامی که از ما از دنیا برود، در یکی از این عالم ها ساکن می شود تا آن که وقت ظهور قائم آل محمد (ص) فرا رسد. امام باقر (ع) دوباره فرمود: چشم بر هم بگذار و بعد از لحظه ای فرمود: چشم بگشا! چون چشم گشودم خود را در خانه آن حضرت دیدم. آن بزرگوار لباس قبلی خود را پوشید و به مجلس قبلی برگشتیم. من عرض کردم: فدایت شوم چه قدر از روز گذشته؟ فرمود: سه ساعت.[۴۱]

جابر جعفی یکی از مهم ترین یاران و شاگردان امام باقر  (ع) است. او ۱۸ سال در مدینه از محضر امام باقر  (ع) بهره برد و هزاران حدیث نورانی را در سینه خود جای داده بود. داستان وی چنین است:

نعمان بن بشیر در سفر به مدینه جابر را همراهی می نمود. او می گوید: هنگامی که به شهر رسیدیم مستقیماً به زیارت امام باقر(ع) شرفیاب شدیم. موقع برگشت، وی با خوشحالی تمام از امام (ع) خداحافظی کرده و با هم به سوی عراق رهسپار شدیم. روز جمعه بود که به نزدیک چاه «اخیرجه» رسیدیم. در آن جا نماز ظهر را خوانده و بعد از اندکی استراحت به راه افتادیم. در این هنگام ناگاه مرد بلند قامت و گندم گونی نزد جابر آمد و نامه ای به او داد. جابر آن را گرفت و بوسید و بر چشمانش نهاد. در آن نامه نوشته شده بود: «از جانب محمد بن علی به سوی جابر بن یزید». جای مهر در آن نامه تر و تازه بود، به همین جهت، جابر به آن مرد بلند قامت گفت: از پیش امام باقر (ع) چه ساعتی حرکت کرده ای؟

مرد ناشناس: همین لحظه!

جابر: قبل از نماز یا بعد از نماز؟

مرد ناشناس: بعد از نماز.

جابر به خواندن نامه مشغول شد، اما با خواندن آن هر لحظه چهره اش دگرگون می شد و نشانه های ناراحتی در رخسارش نمایان می گردید، تا این که به آخر نامه رسید، او نامه را با خود داشت و ما همچنان به حرکت خود ادامه دادیم. از وقتی که جابر نامه را خوانده بود ، دیگر او را شادمان ندیدم تا این که شب به کوفه رسیدیم و من در منزل خود به استراحت پرداختم.

چون صبح شد، به خاطر احترام و بزرگداشت جابر به نزدش رفتم. با شگفتی تمام دیدم از خانه اش بیرون آمده و به سوی من می آید، اما مانند کودکان تعدادی مهره استخوانی و قاب که با آن بازی می کنند به گردن انداخته و بر یک چوب نی سوار شده و دیوانه وار می گوید:

اجد منصور بن جمهور امیرا غیر مامور

منصور بن جمهور را فرماندهی می بینم که فرمانبردار نیست

و اشعاری از این قبیل می خواند. او به من نگاه کرد و من هم به او، او به من چیزی نگفت و من هم با او حرفی نزدم. هنگامی که این شاگرد بزرگ امام باقر و دانشمند برجسته را در چنین حالی دیدم، دلم به حالش سوخت و گریه کردم. کودکان و سایر مردم به اطراف ما جمع شدند. جابر به همراه کودکان جست و خیز می کرد و به میدان بزرگ کوفه (رحبه) آمد. مردم به هم دیگر می گفتند:  جابر دیوانه شده است.

به خدا سوگند چند روزی نگذشت که از جانب هشام بن عبدالملک نامه ای به والی کوفه رسید. او در آن نامه به حاکم کوفه دستور داده بود که: «مردی در کوفه به نام جابر بن یزید جعفی است، او را یافته و گردنش را بزن و سرش را نزد ما بفرست». حاکم کوفه بعد از خواندن نامه متوجه اهل مجلس شد و گفت: جابر بن یزید جعفی کیست؟ گفتند: خدا تو را اصلاح کند. او مردی دانشمند و فاضل و محدث بود که بعد از انجام مراسم حج و برگشتن از خانه خدا دیوانه شد و هم اکنون روزها در میدان بزرگ شهر بر نی سوار شده و با کودکان بازی می کند.

حاکم به اتفاق جمعی آمد و از بالای بلندی، میدان را نگریست. او را دید که بر نی سوار است و به همراه بچه ها بازی می کند. گفت: خدا را شکر که مرا از کشتن او بازداشت!» نعمان بن بشیر در ادامه می گوید: از این ماجرا چندی نگذشته بود که منصور بن جمهور وارد کوفه شد و گفته های جابر به حقیقت پیوست.[۴۲]

۴- جنیان در حضور امام باقر (ع)

الف- سعد اسکاف می گوید: روزی با حضرت باقر(ع) کار ضروری داشتم. به صحن منزل آن حضرت وارد شده و خواستم به داخل اتاق بروم. امام فرمود: «عجله نکن!» من در حیاط منزل امام (ع) مدتی جلو آفتاب ماندم… تا این که بعد از مدتی با کمال شگفتی دیدم که اشخاصی از اتاق خارج شده و به سوی من آمدند. آنان از کثرت عبادت لاغر شده بودند. به خدا سوگند، سیمای زیبا و معنوی آنان مرا آن چنان شیفته نمود که وضع خود (ناراحتی در هوای گرم) را فراموش کردم. وقتی به محضر حضرت مشرف شدم به من فرمود: «گویا تو را ناراحت کردم». عرض کردم: آری! به خدا قسم من وضع خود را فراموش کردم. اشخاصی از نزد من گذشتند که همه یکنواخت بودند و من مردمی خوش قیافه تر از این ها ندیده بودم.

فرمود: ای سعد! آن ها را دیدی؟ گفتم: آری. فرمود: ایشان برادران تو از طایفه جن هستند. عرض کردم: خدمت شما می آیند؟ فرمود: آری می آیند و مسائل دینی و حلال و حرام خود را از ما می پرسند.[۴۳]

ب- ابو حمزه ثمالی می گوید: روزی جهت شرفیابی به حضور امام باقر (ع) اجازه خواستم، گفتند: عده ای خدمت آن حضرت هستند. به همین جهت اندکی صبر کردم تا آن ها خارج شوند. پس کسانی خارج شدند که آن ها را نمی شناختم و به نظرم غریب و ناآشنا می آمدند. اجازه شرفیابی گرفتم، داخل شدم و به حضرت عرض کردم: فدایت شوم، الآن زمان حکومت بنی امیه است و از شمشیرهای آن ها خون می چکد. (یعنی ورود افراد ناشناس برای شما خطرآفرین است). امام فرمود: ای ابا حمزه! اینان گروهی از شیعیان از طایفه جن بودند و آمده بودند تا از مسائل دینی خود سؤال کنند. آیا نمی دانی که امام حجت خداوند بر جن و انس می باشد؟[۴۴]

ج. ابو حمزه از امام باقر(ع) نقل مى‏كند كه به حج عمره رفتم و در حجر اسماعيل نشسته بودم كه از طرف صفا، جنّى آمد و نزديک شد. چشمم را به او دوختم او مدتى طولانى توقف نمود سپس هفت بار خانه خدا را طواف كرد و بعد هنگام ظهر بود كه پشت مقام، دو ركعت نماز خواند. عطا با عده‏اى كه با او بودند نيز او را ديدند. نزد من آمدند و گفتند: اى ابا جعفر! آيا اين جنّ را ديدى؟

گفتم: او را و كارهايش را نيز ديدم. بعد گفتم برويد به او بگوييد: محمّد بن على به تو مى‏گويد: خدمه بيت، اينجا نيستند و بيت از آنها خالى است. تو اعمال را به جا آوردى و بهتر است كارهايت را تمام نموده قبل از آن كه آنها برسند، بروى.

بعد حضرت فرمود: آن جنّ تلّى از خاك درست كرد و بر روى آن رفت و از نظر غائب شد.[۴۵]

۵- امام باقر (ع) و حاجیان

ابوبصیر از دوستان روشن دل امام باقر (ع) در یکی از سال ها در مراسم حج به همراه آن امام طواف می کرد. او می گوید: از زیادی صداها و تکبیرهای حجاج به شگفت آمدم و به امام عرضه داشتم: «ما اکثر الحجیج و اکثر الضجیج ، چه قدر حاجی زیاد شده است و سر و صداها چه قدر بیشتر شده».

در این موقع امام (ع) فرمود: «یا ابا بصیر! ما اقل الحجیج و اکثر الضجیج»، ای ابابصیر! چه قدر حاجی کم است، اما سر و صدا زیاد است». آیا می خواهید درستی سخنم را اثبات کنم و با چشم خود حقیقت گفتار مرا ببینی؟

عرض کردم: چه طور ممکن است ای مولای من؟!

فرمود: «جلوتر بیا!» من به امام باقر (ع) نزدیک شدم. دست مبارک را بر چشم هایم کشید و چند جمله دعا کرد. در این حال من بینایی خود را باز یافتم. امام باقر(ع) فرمود: ای ابا بصیر! حالا به حاجیان طواف کننده بنگر. هنگامی که به جمعیت نگاه کردم، بسیاری از مردم را به صورت میمون و خوک هایی دیدم که در گرد کعبه در حال حرکت بودند و افراد با ایمان و حاجیان حقیقی در میان آنان مانند نوری در ظلمات می درخشیدند. عرض کردم: «ای مولای من! درست فرمودی و حقیقت گفتار شما بر من ثابت شد، «ما اقل الحجیج و اکثر الضجیج»، «چه قدر حاجی کم و سر و صدا زیاد است». آن گاه حضرت لب های مبارک را به حرکت در آورد و با خواندن دعائی، چشم های من به حالت اول برگشت.[۴۶]

۶٫ امام باقر و زبان سريانى

روايت شده است كه عده‏اى از اصحاب، اجازه خواستند تا خدمت امام (ع) شرفياب گردند. وقتى وارد دهليز شدند، متوجه شدند كه كسى با صداى خوش و به زبان سريانى مى‏خواند و مى‏گريد، تا اين كه آنها را نيز گرياند ولى نفهميدند چه مى‏گويد: خيال كردند كه يک نفر از اهل كتاب است كه مى‏خواند.

وقتى كه صدا قطع شد اينها وارد شدند، اما كسى را نزد امام(ع) نديدند. پرسيدند يا ابن رسول اللَّه! ما صداى زيبايى شنيديم كه به زبان سريانى مى‏خواند.

حضرت فرمود: خودم بودم كه مناجات الياس پيامبر را به ياد آوردم و آن را خواندم و گريستم.

اخلاق و فضائل امام باقر (ع)

خداوند هيچ بنده‏اى را براى عهده‏دار شدن مقام امامت بر نمى‏گزيند و او را حجّت آشكار خويش بر آفريدگانش قرار نمى‏دهد، مگر آن كه صفات پسنديده و مكارم اخلاق در وجود او به كمال رسيده باشد و سخن و عملش مطابق حقّ و صلاح باشد.

ابن شهر آشوب درباره امام باقر (ع) مى‏گويد: او راست­گوترين، گشاده‏روترين، بخشنده‏ترين و عالم­ترين مردمان بود، همواره ذكر حقّ بر زبانش جارى بود و غذا خوردن يا صحبت با مردم مانع از ذكر وى نبود، مراتب بخشندگى و بزرگوارى آن امام در ميان مردم زبانزد بود و هيچ گاه از صله دادن به برادران و ديداركنندگان و آرزومندان به ستوه نمى‏آمد، بسيار خاضع و خاشع بود و همواره اهل بيت خود را به تلاوت قرآن فرمان مى‏داد و هر كس نمى‏توانست مى‏فرمود، ذكر بگويد.

آن حضرت بنده مطيع سر به فرمان حقّ بود تا آن جا كه نقل شده، روزى يكى از فرزندان حضرت به شدّت بيمار بود و امام بر فراز بسترش نگران و اندوهگين به سر مى‏برد، ولى پس از درگذشت آن طفل، امام با رويى گشاده با مردم مواجه شد، مردم كه از اين امر متعجّب شده بودند از علّت آن سؤال كردند، امام (ع) فرمود: ما به زندگى بستگان خود علاقه‏منديم و اميدواريم سالم بمانند و بهبودى يابند، امّا وقتى حكم خدا بر فوت آنها قرار گرفت، به آنچه او دوست مى‏دارد گردن مى‏نهيم و راضى هستيم.

معاشرت آن حضرت با ديگران در نهايت ادب و بزرگوارى بود، با دوستان و برادران دينى مصافحه مى‏نمود و مى‏فرمود: وقتى دو مؤمن با يک ديگر مصافحه مى‏كنند، گناهان آن دو مانند برگى كه از درختان بريزد، فرو مى‏ريزد و خداوند تا زمانى كه آن دو از هم جدا شوند به آن دو مى‏نگرد! در رفتار با مردم بسيار نيكوكار و عفيف بود و رفتارش با فقيران و مستضعفان تؤام با مهربانى و ملايمت بود، وقتى كار سنگينى به غلامان خود واگذار مى‏كرد خودش بسم اللَّه مى‏گفت و با آنان همكارى مى‏كرد.[۴۷]

همواره در طلب روزى حلال مى‏كوشيد، و از كار و تلاش ابايى نداشت.

مردی از اهل شام در مدینه ساکن بود و به خانۀ امام بسیار می آمد و به آن گرامی می گفت: «…در روی زمین بغض و کینۀ کسی را بیش از تو در دل ندارم و با هیچ کس بیش از تو و خاندانت دشمن نیستم! و عقیده ام آن است که اطاعت خدا و پیامبر و امیر مؤمنان در دشمنی با تو است،اگر می بینی به خانۀ تو رفت و آمد دارم بدان جهت است که تو مردی سخنور و ادیب و خوش بیان هستی!» در عین حال امام (ع) با او مدارا می فرمود و به نرمی سخن می گفت. چندی نگذشت که شامی بیمار شد و مرگ را مقابل خود دید و از زندگی نومید شد، پس وصیت کرد که چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.

شب به نیمه رسید و بستگانش او را تمام شده یافتند، بامداد وصی او به مسجد آمد و امام باقر (ع) را دید که نماز صبح به پایان برده و به تعقیب نشسته است.

عرض کرد: آن مرد شامی از دنیا رفته و سفارش کرده که شما بر او نماز گزارید.

حضرت فرمود: او نمرده است…شتاب مکنید تا من بیایم.

پس برخاست و وضو و طهارت را تجدید فرمود و دو رکعت نماز خواند و دست ها را به دعا برداشت، سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب، در سجده ماند، آن گاه به خانۀ شامی آمد و بر بالین او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد، امام او را نشانید و پشتش را به دیوار تکیه داد و شربتی طلبید و به کام او ریخت و به بستگانش فرمود غذاهای سرد به او بدهند و خود بازگشت.

طولی نکشید که شامی شفا یافت و به نزد امام آمد و عرض کرد: «گواهی می دهم که تو حجت خدا بر مردمانی.[۴۸]

سیرۀ علمی امام باقر(ع)

دانش امام باقر(ع) نیز همانند دیگر امامان از سر چشمۀ وحی بود، آنان آموزگاری نداشتند و در مکتب بشری درس نخوانده بودند، «جابر بن عبد الله» نزد امام باقر (ع) می آمد و از آن حضرت دانش فرا می گرفت و به آن گرامی مکرر عرض می کرد: ای شکافندۀ علوم! گواهی می دهم تو در کودکی از دانشی خدا داد برخورداری.

حسن بن محمد از عبد اللَّه بن عطاء مكى حديثی نقل می کندكه گفت: نديدم دانشمندان را نزد هيچ كس كه كوچك تر و كم قدرتر باشند (و خود را بي مقدارتر به حساب آورند) هم چنان كه در نزد ابى جعفر محمد بن على بن الحسين (عليهم السّلام) هستند (و در برابر أحدى اين اندازه فروتنى نمى‏كنند) و من خود ديدم حكم بن عتيبه را با آن مقام و مرتبه كه در ميان مردم داشت در برابر آن جناب مانند كودكى بود كه پيش روى استاد خود نشسته باشد، و جابر بن يزيد جعفى (با آن علم و دانشى كه داشت) هر گاه چيزى از آن حضرت (ع) روايت مي كرد می گفت: براى من حديث كرد وصى اوصياء، و وارث علوم انبياء.[۴۹]

«ابو بصیر»می گوید: امام باقر (ع) از یکی از آفریقائیان حال یکی از شیعیان خود به نام «راشد»را جویا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام می رساند.

امام فرمود خدا رحمتش کند.

با تعجب گفت:مگر او مرده است؟

فرمود: آری.

گفت: چه وقت در گذشت؟

فرمود: دو روز پس از خارج شدن تو.

گفت: به خدا سوگند او بیمار نبود…

فرمود: مگر هر کس می میرد به جهت بیماری است؟

آن گاه ابو بصیر از امام از گذشتۀ او سؤال کرد.

امام فرمود: او از دوستان و شیعیان ما بود، گمان می کنید که چشم های بینا و گوش های شنوایی از ما همراه شما نیست و چه پندار نادرستی است! به خدا سوگند هیچ چیز از کردارتان بر ما پوشیده نیست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانید و خود را به کار نیک عادت دهید و از اهل خیر باشید تا به همین نشانه و علامت شناخته شوید. من فرزندان و شیعیانم را به این برنامه فرمان می دهم.

یکی از راویان می گوید در کوفه به زنی قرآن می آموختم، روزی با او شوخی کردم، بعد به دیدار امام باقر شتافتم، فرمود: آن که حتی در پنهان مرتکب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهی ندارد، به آن زن چه گفتی؟ از شرمساری چهره ام را پوشاندم و توبه کردم،امام فرمود: تکرار نکن.[۵۰]

محمّد بن مسلم روايت مى‏كند: كه امام باقر(ع) فرمود: گمان مى‏كنيد كه شما را نمى‏بينيم و سخنان شما را نمى‏شنويم. اشتباه مى‏كنيد. اگر آن گونه باشد كه شما مى‏پنداريد پس ما چه برترى بر شما داريم؟! گفتم: چيزى كه گفتيد به من نشان بده.

فرمود: بين تو و همكارت در ربذه اختلافى به وجود آمد و او از تو به خاطر ارتباط با ما و محبت و معرفت ما، اشكال گرفت.

گفتم: آرى، قسم به خدا! چنين است.

فرمود: آنچه را كه گفتم آن را خدا به من خبر داده بود. و من ساحر، كاهن و مجنون نيستم. بلكه از علوم نبوّت است كه به ما گفته مى‏شود.

عرض كردم: چه كسى به شما مى‏گويد؟

فرمود: گاهى به قلب ما الهام مى‏شود و به گوش ما مى‏خورد. علاوه بر اين، خادمانى از طائفه جنّ داريم كه مؤمن و شيعه ما هستند و بهتر از شما، ما را اطاعت مى‏كنند.

گفتم: آيا با هر يك از ما، يكى از آنها هست؟

فرمود: آرى، و از آن چه انجام مى‏دهيد و هر كجا هستيد ما را با خبر مى‏كنند.

ابو بصير از امام صادق (ع) نقل مى‏كند كه فرمود: پدرم امام باقر(ع) روزى در مجلسى نشسته و سر خود را پايين انداخته بود. مدتى سكوت نمود، سپس سرش را بلند كرد و فرمود: اى مردم! چه مى‏كنيد هنگامى كه مردى با چهار هزار نفر سپاه، وارد شهر شما بشود و سه روز شما را از دم تيغ بگذراند و جنگ جويانتان را بكشد و مصيبتى عظيم بر شما وارد آورد و شما هم قدرت دفاع نداشته باشيد. و وقوع اين حادثه خيلى طول نمى‏كشد، پس آماده باشيد و بدانيد كه اين، يقينا محقّق مى‏شود.

مردم به فرمايش پدرم اعتنا نكردند و گفتند: هرگز چنين نخواهد شد. مگر عده‏اى معدود از خواص بنى هاشم كه مى‏دانستند سخنان حضرت، حق و درست است. مدتى نگذشت كه امام باقر(ع) به همراه خانواده و بنى هاشم، از شهر خارج شدند و نافع بن ازرق آمد و مدينه را در تنگنا قرار داد و مبارزان آنها را كشت و نسبت به نواميس آنان بى‏حرمتى كرد.

بعد از آن، مردم مدينه متوجّه شدند و گفتند: ما ديگر سخنان ابو جعفر را تكذيب نمى‏كنيم؛ چون غير از حق چيزى نمى‏گويد. آنها اهل بيت پيامبر هستند و همگى به حق سخن مى‏گويند.

امام صادق(ع) مى‏فرمايد: هشام بن عبد الملک به والى مدينه نوشت كه محمّد بن على را به شام بفرستد. امام صادق(ع) مى‏فرمايد: پدرم از مدينه خارج شد و من نيز به اتفاق پدرم خارج شدم تا به مدين، شهر حضرت شعيب رسيديم. و در آن جا صومعه بزرگى ديديم كه در نزد درب آن، مردمى بودند كه لباس هاى پشمى خشن بر تن داشتند. ما نيز مثل آنها لباس پوشيديم و با آنها رفتيم و وارد صومعه شديم. پيرمردى را ديديم كه از شدّت پيرى، ابروانش روى چشمانش افتاده بود. نگاهى به ما كرد و به پدرم گفت: از ما هستى يا از امت مرحومه؟

پدرم جواب داد: نه، بلكه از امت مرحومه هستم.

پرسيد: از عالمان آنهايى يا از جاهلان آنها؟

فرمود: از عالمان آنها.

پيرمرد گفت: مى‏توانم پرسش هايى از تو بكنم؟

فرمود: هر چه مى‏خواهى بپرس.

پرسيد: به من بگو آيا وقتى كه اهل بهشت از نعمت هاى بهشتى مى‏خورند، از آنها چيزى كم مى‏شود؟

جواب داد: خير.

پرسيد: مثل و مانند آنها در دنيا چيست؟

فرمود: آيا تورات، انجيل، زبور و قرآن اين گونه نيستند كه هر چه از آنها استفاده شود، كم نمى‏شوند؟

آن مرد گفت: آرى، تو از عالمان هستى. سپس پرسيد: آيا اهل بهشت به بول و غائط، نياز پيدا مى‏كنند.

فرمود: خير. پرسيد: مثل آن در دنيا چيست؟

فرمود: جنين است در شكم مادر كه مى‏خورد و مى‏آشامد و به بول و غائط، نياز پيدا نمى‏كند.

آن مرد گفت: راست گفتى. و سؤالات زيادى كرد و پدرم پاسخ داد تا اين كه پرسيد: دو برادر، دو قلو به دنيا آمدند و در يک ساعت نيز مردند ولى يكى ۱۵۰ سال عمر كرد و ديگرى پنجاه سال. اينها چه كسانى بودند؟ و داستانشان چه بود؟

پدرم فرمود: آن دو عزير و عزره بودند كه خداوند عزير را در بيست سالگى به پيامبرى مبعوث كرد و بعد او را صد سال ميراند. سپس زنده كرد و سى سال ديگر نيز زندگى نمود و با برادرش در يک روز مردند.

در اين هنگام پيرمرد غش كرد. و پدرم برخاست و از صومعه خارج شديم.

عده‏اى از مردم دنبال ما آمدند و گفتند: پيرمرد شما را مى‏خواهد.

پدرم فرمود: ما با او كارى نداريم و اگر او با ما كارى دارد، نزد ما بيايد.

برگشتند و پيرمرد را آوردند و در مقابل پدرم نشاندند. رو كرد به پدرم گفت: نامت چيست؟

فرمود: محمّد.

پرسيد: محمّد پيامبر؟

فرمود: خير، بلكه پسر دخترش هستم.

پرسيد: نام مادرت چيست؟

فرمود: فاطمه.

پرسيد: پدرت كيست؟

فرمود: على.

گفت: تو فرزند كسى هستى كه در عبرانى اسمش «اليا» است و در عربى «على»؟

فرمود: آرى.

پرسيد: فرزند كداميک از پسرانش هستى؛ شبّر يا شبير؟

فرمود: شبير.

در اين هنگام پيرمرد، شهادتين را جارى ساخت و مسلمان شد.[۵۱]

سورة بن كليب اسدى می گويد: حضرت باقر (ع) فرمود: ما خزانه دار پروردگار در آسمان و زمين هستيم، البته نه خازن نقره و طلا بلكه ما خازن علم خداوند مى باشيم‏.[۵۲]

از أبان بن تغلب نقل شده است كه گفت: روزى طاوس يمانى با همراهش براى طواف حاضر شد كه ناگاه چشمش به امام باقر (ع) افتاد كه جلويش طواف مى‏كند در حالى كه او (ع) نوجوانى بود، طاوس به همراه خود گفت: اين جوان فرد عالمى است، پس چون از طواف فارغ شد دو ركعت نماز گزارد، سپس نشسته و مردم دسته دسته نزد او آمدند.

طاوس به دوست خود گفت: بيا نزد او رفته و پرسشى كنيم كه من نمی دانم ایشان جوابش را می داند یا نمی داند؟ پس هر دو نزد آن حضرت رفته و ضمن سلام طاوس پرسيد: اى أبو جعفر، آيا مى‏دانى چه وقت يك سوم مردم مردند؟

فرمود: اى أبو عبد الرّحمن، يك سوم نه، تو مى‏خواستى بپرسى چه وقت يك چهارم مردم مردند! گفت: چگونه؟

فرمود: ابتدا حضرت آدم و حوّا و قابيل و هابيل بودند، پس قابيل دست به قتل برادرش هابيل زد و او را كشت، در آن زمان بود كه يک چهارم مردم مردند. طاوس گفت: آرى درست گفتى.[۵۳]

امام باقر(ع) مرجع پاسخگویی

ابو بصیر می گوید: امام باقر (ع) در مسجد الحرام نشسته بود و گروه زیادی از دوست دارانش بر گرد او حلقه زده بودند. در این هنگام طاوس یمانی به همراه گروهی به من نزدیک شد و پرسید: آن مردم در اطراف چه کسی حلقه زده اند؟

گفتم: محمد بن علی بن الحسین (ع) است که نشسته و مردم دور او گرد آمده اند.

طاوس یمانی گفت: من نیز با او کار داشتم. آن گاه پیش رفت، سلام کرد و نشست و گفت: آیا اجازه می دهید مطالبی را از شما بپرسم؟

امام باقر (ع) فرمود: آری بپرس، طاوس یمانی سؤال هایش را مطرح کرد و امام (ع) به او پاسخ بایسته ارائه داد.[۵۴]

ابو حمزه ثمالی نیز می گوید: در مسجد رسول خدا (ص) نشسته بودم که مردی پیش آمد، سلام کرد و گفت: تو کیستی؟

به او گفتم: مردی از اهل کوفه ام. چه می خواهی و در جست و جوی چه هستی؟

مرد گفت: آیا ابو جعفر، محمد بن علی (ع) را می شناسی؟

گفتم: بلی، به آن گرامی چه کار و حاجتی داری؟

گفت: چهل مسئله آماده کرده ام تا از وی سؤال کنم و آن چه حق بود بپذیرم.

ابو حمزه می گوید: از آن مرد پرسیدم، آیا تو فرق بین حق و باطل را می دانی؟

مرد گفت: آری…

در این هنگام امام باقر (ع) وارد شد در حالی که گروهی از اهل خراسان و مردم دیگر در اطراف وی بودند و مسائل حج را از آن حضرت می پرسیدند.

آن مرد نیز نزدیک امام نشست و مطالب خود را با آن حضرت در میان گذاشت و جواب لازم را دریافت داشت.[۵۵]

أبو حمزه ثمالى می گويد: در مسجد الحرام خدمت امام باقر (ع) نشسته بودم كه دو تن از مردم بصره به محضرش شرفياب شدند و عرض كردند: اى فرزند پيامبر خدا، قصد داريم مسئله‏اى از شما بپرسيم. فرمود: مانعى ندارد، گفتند: مراد از «ثمّ اورثنا»[۵۶] چیست؟   فرمود: در شأن ما خاندان نبوت نازل گرديده است.

ثمالى می گويد: عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت، بنا بر اين ستمكار به خود از شما چه كسى است؟ فرمود: شخصى از ما خاندان رسالت كه نيكي ها و بدي هايش يكسان باشد به نفس خود ستم نموده (كه در عبادت كوتاهى نموده و حسناتش را بر سيّئات خود افزون نساخته) باشد.

گفتم «مقتصد» از شما كيست؟ فرمود: شخصى كه در تمامى احوال، در توانمندى و فقر (جوانى و پيرى) تا آخرين نفس كه در چنگال مرگ گرفتار شود عبادت خدا را انجام دهد.

عرضه داشتم. سبقت‏گيرنده شما در خيرات كيست؟ فرمود: به خدا سوگند او فردى است كه مردم را به راه پروردگار خويشتن فرا خوانده و به انجام نيكي ها وادار كند، و آنان را از ارتكاب معاصى و بدي ها باز دارد، و پشتيبان گمراهان نگردد، و به حكم فاسق ها رضا ندهد مگر آن شخص كه از رسيدن زيانى به جان و دينش بترسد، و ياورى پيدا نكند، آن گاه از روى تقيّه با آنان مدارا نمايد.[۵۷]

امام باقر(ع)مؤسس مدرسه دینی

امام باقر(ع) در دوران امامت خویش، با وجود شرایط نامساعدی که بر عرصه فرهنگ اسلامی سایه افکنده بود، با تلاشی جدّی و گسترده، نهضتی بزرگ را در زمینه علم و پیشرفت های آن طراحی کرد. تا جایی که این جنبش دامنه دار به بنیان گذاری و تأسیس یک دانشگاه بزرگ و برجسته اسلامی انجامید که پویایی و عظمت آن در دوران امام صادق (ع) به اوج خود رسید.

دوران امامت امام محمّد باقر (ع) دورانى پر آشوب از جنگ بنى اميّه و بنى عبّاس بود، (اگر چه كه عباسيّان پس از وفات امام باقر (ع) به روى كار آمدند) با اين حال سكوت و آرامشى آكنده از خشم بر مردم حكم فرما بود و امام (ع) از اين شرايط كمال استفاده را در جهت تربيت شاگرد و استحكام و گسترش تشيّع و انقلاب فرهنگى‏ نمود و در محضر خود بسيارى از دانشجويان و طالبان علم را از سرچشمه علوم امامت سيراب فرمود، و به تأسيس دانشگاه علوم اسلامى اقدام نمود و به همين دليل به لقب باقر العلوم، يعنى شكافنده دانش ها ملقب گرديد.[۵۸]

امام باقر(ع)و تربیت شاگردان

در زمان امام محمد باقر (ع) كه مصادف با حكومت مروانيان بود، كشور اسلام بسيار وسيع و پهناور شد، اقوام و ملل گوناگونى به اسلام گرويده بودند، در اين هنگام مسائل جديدى در حوزه‏هاى دينى مسلمانان مطرح بود، تعدادى كتاب از زبان‏هاى مختلف ترجمه شده و مطالب جديدى در ميان مردم پخش مى‏شد و ايجاد شبهه مى‏كرد.

در اين هنگام حكومت مروانيان در اثر فساد از درون خراب و ضعيف و ناتوان شده بود، امام باقر (ع) از اوضاع و احوال استفاده كرد و حوزه بزرگى در مدينه تشكيل داد و شاگردان زيادى تربيت نمود، حكومت وقت هم چندان نيرومند نبود كه جلوی مردم را بگيرد و امام (ع) را از تدريس و نشر احكام باز دارد.

در حوزه درس امام باقر (ع) تعداد زيادى عالم و محدث از سراسر كشور پهناور اسلامى شركت مى‏كردند، در وقت حج و عمره بر تعداد آنها افزوده مى‏گرديد.[۵۹]

شاگردان امام باقر(ع)

در مکتب امام باقر (ع) شاگردانی نمونه و ممتاز پرورش یافتند که به برخی از آنان اشاره می شود:

۱- ابان بن تغلب: ابان از شخصیت های علمی عصر خود بود و در تفسیر، حدیث، فقه، قرائت و لغت تسلّط بسیاری داشت. والایی دانش ابان چنان بود که امام باقر (ع) به او فرمود در مسجد مدینه بنشین و برای مردمان فتوی بده، چون دوست دارم مردم چون تویی را در میان شیعیان ما ببینند.[۶۰]

۲- زراره: دانشمندان شیعه، میان پرورش یافتگان مکتب امام باقر و امام صادق (ع) شش تن را از بقیۀ شاگردان برتر می دانند و زراره یکی از آن ها است. امام صادق (ع) خود می فرمود: اگر«برید بن معویه »و«ابو بصیر»و«محمد بن مسلم» و «زراره »نمی بودند آثار پیامبر (معارف شیعه) از میان می رفت، آنان بر حلال و حرام خدا امین هستند. و باز می فرمود: «برید»و«زراره »و«محمد بن مسلم »و«احول »در زندگی و مرگ نزد من محبوب­ترین مردمان هستند.[۶۱]

۳- محمد بن مسلم »:فقیه اهل بیت و از یاران راستین امام باقر و امام صادق (ع) بود، چنان که امام صادق (ع) او را یکی از آن چهار تن به شمار آورده که آثار پیامبری به وجودشان پا بر جا و باقی است.[۶۲]

مناظرات امام باقر(ع)

الف. عبد الله بن نافع ارزق مي گفت: اگر بدانم در روى زمين كسى هست كه بتواند به من ثابت كند، وقتی على(ع) اهل نهروان را كشت، نسبت به آن ها ستم نكرد به سوى او خواهم رفت. گفتند اگر چه از فرزندانش باشد. گفت مگر در ميان فرزندانش عالم وجود دارد گفتند اين اول نادانى تو است مگر اين خانواده خالى از عالم هست.

پرسيد اكنون عالم آن خانواده كيست. گفتند محمد بن على بن الحسين. عبد الله بن نافع با گروهى از اصحاب خود به طرف مدينه رفت.

اجازه شرفيابى از حضرت باقر (ع) خواست به حضرت باقر عرض كردند اين عبد الله ابن نافع است. فرمود» مرا چه با او با اين كه او از من و پدرم شب و روز بيزارى مي جويد.

ابو بصير عرض كرد: فدايت شوم او مدعى است كه اگر كسى روى زمين باشد كه ثابت كند که وقتی على (ع) اهل نهروان را كشت نسبت به آن ها ستم روا نداشته پيش او مي روم اگر چه فاصله زيادى با من داشته باشد.

امام فرمود: واقعا براى كشف مطلب آمده‏اى عرض كرد بلى. به غلامش دستور داد كه بار او را فرود آورد و بگويد فردا بيايد. فردا صبح عبد الله با سران اصحاب خود آمد حضرت باقر نيز اولاد مهاجر و انصار را جمع كرد و با دو جامه به رنگ قرمز روشن بيرون آمد گوئى پارۀ ماهى است. خطبه‏اى خواند بدين مضمون.

ستايش خدائى راست كه جهان و جمال زيباى موجودات و تمام ممكنات را آفريد حمد خدائى را که خواب بر او راه ندارد مالك آسمان ها و زمين است …

گواهى مي دهم بر يگانگى خدا و اين كه محمد (ص) بنده و پيامبر او است او را برگزيد و به راه مستقيم رهنمائى كرد. خدا را سپاس كه ما را مفتخر به نعمت نبوت او گردانيد و امتياز ولايت را به ما داد. گروه فرزندان مهاجر و انصار هر كس منقبتى براى على (ع) در خاطر دارد حركت كند و نقل نمايد.

از جاى حركت كردند هر كدام منقبتى نقل كردند. عبد الله گفت همه اين احاديث را من خود از راويانى كه گفتيد نقل نموده‏ام ولى على بعد از حكم قرار دادن كافر شد، تا بالاخره مناقب منتهى شد به حديث خيبر که پیغمبر اکرم(ص) فرمودند: لأعطين الرايه غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله كرارا غير فرار حتى لا يرجع يفتح الله على يديه.

حضرت باقر فرمود در باره اين حديث چه مي گوئى؟ گفت صحيح است هيچ شكى در آن نيست ولى بعد از اين حديث، كارى كه موجب كفر او شد انجام داد، فرمود: مادرت به عزايت بنشيند بگو ببينم خدا كه على را آن روز دوست داشت مي دانست كه على بعدها نهروانيان را خواهد كشت. يا نمي دانست.

گفت؛ مي دانست، فرمود على را دوست داشت كه مطيع و فرمانبردار او بود يا دوست داشت با اين كه مخالف و خطاكار بود؟ گفت دوست داشت كه اطاعتش مي كرد حضرت باقر فرمود اكنون محكوم شدى. عبد الله رافع از جاى حركت كرده با خود مي گفت (حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ)[۶۳] خداوند مي داند مقام رهبرى را به كه بدهد.

ب. مرحوم کلینی در كافى می نویسد: زيد شحام گفت قتادة بن دعامه خدمت حضرت باقر (ع) رسيد فرمود قتاده تو فقيه مردم بصره هستى؟ عرض كرد مردم چنين مي گويند. فرمود شنيده‏ام قرآن تفسير مي كنى؟ عرض كرد بلى. سؤال كردند از روى علم تفسير مي نمائى يا نادانى؟ عرض كرد نه، از روى علم.

فرمود: اگر واقعا از روى علم باشد كه شخصيت با ارزشى هستى من يك سؤال از تو مي كنم. عرض كرد بفرمائيد.

فرمود: بگو ببينم خداوند در اين آيه در سوره سبا وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ[۶۴]  چه منظورى دارد؟

گفت: منظور كسى است كه با زاد و توشه و مال سوارى حلال قصد زيارت خانه خدا را كند در امان خواهد بود تا به خانواده خود برگردد. فرمود ترا به خدا قسم گاهى اتفاق نمى‏افتد كه شخصى با زاد و توشه و مركب حلال به جانب مكه روان شود ولى دزدها اموالش را به سرقت ببرند و او را بزنند به طورى كه نابود شود. گفت چرا اتفاق مى‏افتد.

فرمود: اگر قرآن را از پيش خود تفسير كنى باعث هلاك خود و ديگران شده‏اى همچنين اگر از زبان ديگران نقل كنى. قتاده! اين آيه مربوط به كسى است كه خارج شود از منزل خود با زاد و توشه و مال سوارى حلال قصد اين خانه را بكند ولى عارف بحق ما باشد با دل ما را دوست داشته باشد، چنان چه خداوند در اين آيه اشاره ميكند فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ[۶۵] ابراهيم عرض مي كند خدايا دل هاى گروهى از مردم را متوجه خاندان من بكن منظورش دوست داشتن خانه نيست اگر منظور خانه بود می­فرمود (تهوى اليه) دوست بدارند آن را نه اين كه‏ بفرمايد (تَهْوِي إِلَيْهِمْ) دوست بدارند آنها را به خدا سوگند منظور از دعاى ابراهيم ما بوديم كه اگر با دل ما را دوست داشته باشند حج آنها قبول مى‏شود و گرنه قبول نخواهد شد اگر چنين بود آن وقت از عذاب جهنم در روز قيامت ايمن خواهد بود. قتاده عرض كرد به خدا ديگر همين طور تفسير خواهم كرد.

فرمود قتاده! منظور قرآن را كسانى درك مي كنند كه با آنها صحبت شده و طرف خطاب قرآن هستند.

ج. ابن شهر آشوب در مناقب مي نويسد كه عمرو بن عبيد بصرى براى امتحان كردن خدمت حضرت باقر (ع) رفت. گفت آقا فدايت شوم، معناى اين آيه چيست: أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما[۶۶]. معناى اين رتق و فتق (باز و بسته بودن) چيست؟

فرمود آسمان بسته بود كه باران نمى‏آمد و زمين نيز بسته بود كه چيزى از آن خارج نمی شد خداوند آسمان را با باران باز نمود و زمين را با روئيدن گياه. عمرو بن عبيد برگشت راه اعتراضى بر فرموده امام پيدا نكرد.

باز دو مرتبه بازگشت گفت آقا بفرمائيد اين كه خداوند در اين آيه مي فرمايد وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوى‏:  غضب خدا چيست؟

فرمود غضب خدا عقاب و كيفر او است مبادا خيال كنى كه خداوند را تغيير حالت پديدار مى‏شود اگر چنين تصور كنى كافرى.

ابو القاسم طبرى در حج اهل سنت مي نويسد كه ابو حنيفه به حضرت باقر كه در مسجد نشسته بود عرض كرد اجازه مي دهى پهلوى شما بنشينم؟ امام فرمود تو مردى شناخته شده هستى ميل ندارم پهلوى من بنشينى.

ابو حنيفه توجهى نكرده نشست عرض كرد آقا شما امام هستى؟ فرمود نه. گفت گروهى در كوفه شما را امام مي دانند. فرمود مي گوئى چه كنم؟ گفت نامه‏اى به آنها بنويس اطلاع بده كه امام نيستى.

فرمود:  آنها گوش نمي كنند من بر اين كه آنها اطاعت نمي كنند با اين كه غايب هستند از آن هائى كه حاضرند گواه مي گيرم الان به تو گفتم پهلوى من منشين نشستى همين طور بقيه را بگير اگر بنويسم از من اطاعت نخواهند كرد. ديگر ابو حنيفه نتوانست حرفى بگويد.

د. در كشف الغمه مي نويسد: عبد الله ابن معمر ليثى به حضرت باقر گفت شنيده‏ام شما متعه (عقد منقطع كه معروف به صيغه است) را اجازه مي دهى فرمود خدا در قرآن اجازه داده و پيامبر سنت قرار داده اصحاب او نيز عمل كرده‏اند. گفت عمر از آن نهى كرده.

فرمود تو به دستور دوست خود رفتار كن من به دستور پيغمبر (صلى الله عليه و آله).

عبد الله گفت مايلى زنان خويشاوندت چنين كارى بكنند. امام فرمود: …گفت و گو از حكم خدا ربطى به اسم زنان خويشاوند من نداشت آن كسى كه اين كار را در قرآن براى بندگان خود اجازه داده از تو و كسى كه بي جهت از آن جلوگيرى كرده غيرتش بيشتر است.

حالا بگو ببينم مايلى يكى از بستگان نزديكت همبستر با مردى از كولي هاى مدينه شود؟ گفت نه فرمود چرا چيزى كه خدا حلال كرده حرام ميدانى. گفت حرام نمي دانم اما كولى با من هم طراز نيست.

فرمود اگر مرد مؤمن و شايسته‏اى باشد و خدا به او حوريه بدهد تو از كسى كه خدا او را دوست دارد بيزارى و از ازدواج با كسى كه همطراز با حوريه هست از روى سركشى و تكبر، استنكاف دارى.

عبد الله خنده‏اى كرده گفت سينه‏هاى شما كانون علم و دانش است كه ميوه آن نصيب شما و برگش براى مردم است.[۶۷]

امام باقر ونوشتن کتاب

با توجه به شرایط و موقعیت زمانی و مکانی که امام باقر(ع) و امام صادق(ع) در آن زندگی می کردند عدم تدوین کتاب در آن زمان امری موجه به حساب می آید، اما این احادیث تحت عنوان “اصول اربعمائة” سپس تحت عوان “کتب اربعه” جمع آوری شده است که اخيراً محدث بزرگوار جناب حر عاملي در كتاب وسائل الشيعة در ۳۰ جلد به صورت مبوّب بر اساس عناوين فقهی جمع آوری نموده است ولی قابل توجه است که احادیث این كتاب ها به این دو امام بزرگوار اختصاص ندارد بلکه شامل احادیث همۀ امامان نیز می شود اگر چه این دو امام سهم بیشتری از بقیۀ امامان در این کتاب ها دارند.

اما این که چرا از بعضی از امامان کتاب مانده است و از بعضی کتابی به دست ما نرسیده است، باید تفاوت موقعیت زمانی این امامان بزرگوار و نیز تفاوت دیدگاه­های سایر مذاهب اسلامی؛ غیر از شیعیان؛ نسبت به ایشان را دانست و سپس به دلیل نگارش نهج البلاغه برای امام علی(ع) و عدم نگارش کتب مشابهی برای سایر امامان پی­برد. بر این اساس، به نکات ذیل دقت شود:

۱ – تنها امامی که توانست مدت هرچند کوتاهی، به عنوان خلیفه و حاکم مسلمانان در جامعۀ اسلامی حضور یابد، امیرالمؤمنین(ع) بود که به مدت  ۵ سال، زمام امور مسلمین در دستان مبارک ایشان بود.[۶۸] طبیعتاً، زمانی که حاکمیت در اختیار این امام بزرگوار بود، هم ایشان آزادی عمل بیشتری در بیان خطبه­های طولانی و رهنمودهای لازم به مردم را داشتند و هم راویان و کاتبان، با آسودگی خاطر می­توانستند بیانات ایشان را ثبت و ضبط نموده و در اختیار دیگران قرار دهند. از طرفی دیگر، سایر فرقه­های اسلامی؛ هر چند ایشان را همانند شیعیان، خلیفۀ بلافصل پیامبر(ص) نمی­دانستند؛ اما به هر حال، آن حضرت را یکی از خلفای راشدین به شمار ­آورده و سخنان ایشان را نیز در کتب خود ذکر می­نمودند.[۶۹]

۲ – بیشترین تلاش امام باقر(ع) و امام صادق(ع) برای تبیین اصول دینی در زمان ضعف حکومت اموی و انتقال قدرت به عباسیان انجام پذیرفت. با وجود این که در این دورۀ زمانی، موقعیت مناسبی برای این دو امام بزرگوار پدید آمده بود تا به نشر معارف و تربیت هزاران شاگرد مبرز بپردازند، و هرچند بسیاری از دانشمندان اهل سنت نیز از محضر ایشان بهره­مند شدند، اما به هر حال، موقعیتی همانند جایگاه امام علی(ع) برایشان به وجود نیامده بود و آنها می­بایست در رفتار و گفتار خود به شیوه­ای محتاطانه عمل نمایند، تا هم جان خود و شیعیان آنها به خطر نیفتد و هم موجب سوء استفادۀ یکی از طرفین درگیر نشود! بر این اساس، کمتر به ایراد خطبه­های طولانی؛ همانند خطبه­های امام علی(ع)؛ پرداخته و در بیشتر موارد، به پرسش­های مردم پاسخ می­فرمودند. جالب است بدانیم که امام باقر (ع) در موارد بسیاری، روایات خود را حتی با واسطه قراردادن راویانی همانند جابر، مستند به فرمودۀ پیامبر اکرم(ص) یا امیرالمؤمنین(ع) می­نمودند، تا دیگر فرقه­های اسلامی نیز، به آسانی آنها را بپذیرند.[۷۰]

۳ – لازم به ذکر است که بیانات این بزرگواران، چه امام علی(ع) و چه این دو امام بزرگوار و چه دیگر امامان، در زمان حیاتشان، به صورت مجموعه­ای متمرکز، در  یک کتاب مشخص، تدوین و تألیف نشده بود، بلکه هر راوی و هر مؤلف، قسمتی از این سخنان را منعکس می­نمود. برخی از راویان، تنها روایت­های خود را در کتابی به نام “اصل” گردآوری نموده و آنها را در اختیار دیگران قرار می­دادند که تحت عنوان “اصول اربعمائة” جمع آوری شده است که علامۀ مجلسی(ره)، اسامی برخی از این اصول را در ابتدای کتاب بحارالانوار ذکر نموده است و بیشتر روایات مندرج در این اصول، از امام پنجم و ششم(ع) بوده و دلیل آن نیز آزادی نسبی این دو امام بزرگوار می­باشد.

۴ – تا زمانی که امامان معصوم(ع) حضور داشتند، به کتاب های جامع و گسترده­ای که شامل تمام روایات و از همۀ راویان باشد، نیاز چندانی احساس نمی­شد و تنها زمانی این نیاز جلوه­گر شد که با فرا رسیدن عصر غیبت، دسترسی مستقیم به امام معصوم تقریباً غیر ممکن شد و در پی آن بود که دانشمندان شیعه در صدد جمع­آوری این سخنان برآمدند. بر این اساس، مشاهده می­نماییم که بیشتر چنین مجموعه­هایی در قرن­های سوم تا پنجم تألیف شده که کتاب هایی همانند کتب اربعه و تحف العقول و … و نیز نهج البلاغه را می­توان در همین راستا ارزیابی نمود که بیشتر آنان حاوی سخنان تمام معصومان بوده و برخی از آنها همانند نهج البلاغه و غرر الحکم، اختصاص به بیانات یک امام داشتند.

۵- آن چه که امروزه فقهاء و محققین در علوم اسلامی به آن نیاز دارند تبویب و موضوع بندی احادیث و بیانات معصومان (ع) است نه قرار دادن فرمایش هر معصومی در مجموعه ای خاص به نام کتاب هر چند که این نیز خالی از لطف نیست ولی با توجه به این که فرمایشات همۀ معصومان (ع) از حیث اعتبار در یک رتبۀ عالی قرار دارند و فرقی از این جهت وجود ندارد، از طرف دیگر نیز غالباً (اگر نگوییم همیشه)  علماء ما برای رفع ابهامات و مشکلات فقهی و کلامی و …  در ابواب و موضوعات مشخصی از روایات و احادیث بهره می گیرند؛ از این رو آن چه که امروز در دسترس ماست ضروری تر به نظر می رسد.

۶– خلفای عباسی که در این قرون، قدرت را کاملاً قبضه نموده بودند؛ همانند سایر اهل سنت؛ به امیر المؤمنین(ع) حساسیت چندانی نداشتند، بلکه در ظاهر برای ایشان احترام خاصی را نیز قائل بودند. به همین دلیل، تلاش سید رضی(ره) در ارتباط با جمع­آوری و تدوین سخنان ایشان در کتابی به نام “نهج البلاغه”؛ آن هم در مرکز خلافت عباسی یعنی بغداد؛ با مخالفتی روبرو نشد؛ زیرا بسیاری از این کلمات شیوا؛ از قبل؛ در کتب اهل سنت نیز وجود داشت،[۷۱] اما تدوین کتاب هایی که سخنان هر یک از امامان دیگر؛ به خصوص امام پنجم و ششم که بیشترین روایات از آنها نقل شده است؛ به صورت مستقل و جداگانه، ممکن بود حساسیت خلفای عباسی را برانگیزاند، به ویژه این که؛ به عنوان نمونه؛ امام ششم(ع)، از بدو تأسیس خلافت عباسی، مخالفت هایی را ابراز نموده[۷۲] و سایر امامان بعدی نیز به نحوی با آنان درگیر بودند و انتشار مجموعه­های مدوّنی از هر امام؛ غیر از امام اول (ع) و حتی امامانی که قبل از دورۀ عباسیان می­زیستند؛ می­توانست تأییدکنندۀ نظریۀ منحصر بودن خلافت در آل علی(ع) باشد که چنین امری به مذاق عباسیان خوش نمی­آمد. به همین دلیل، دانشمندان شیعه ترجیح دادند که روایات مأثور از این امامان را به همراه روایات نبوی و علوی در کتاب هایی همانند کافی و تهذیب و فقیه و … درج نموده تا از ایجاد حساسیت جلوگیری شود.

۷– چنین روشی در مجموعه­هایی؛ مانند بحار الانوار و وسائل الشیعه و …، که در قرون بعد گردآوری شد؛ نیز دنبال شد و هر چند، درصد بسیاری از روایات موجود در این مجامع روایی مرتبط با امام پنجم و ششم بود، اما به هر دلیل، نیازی در جداسازی آنها از سایر روایات مشاهده نمی­شد، تا این که در سال های اخیر، تلاش هایی برای استخراج جداگانه احادیث هر معصوم(ع) و قرار دادن آن در کتابی مستقل انجام شده است.[۷۳]

سیره عملی امام باقر(ع)

انسان های کم ظرفیت و کوته اندیش، گمان می کنند که لازمه زهد و تقوا، این است که خرقه ای پشمینه بر دوش افکنده و زاویه خلوتی را انتخاب کنند و روی از خلق بگردانند تا به خدا نزدیک شوند!

اینان گمان می کنند که تلاش برای تأمین معاش و کسب روزی، مخالف زهد و توکل است، و وظیفه انسان فقط ذکر گفتن و پرداختن به نماز و روزه می باشد و روزی از هر جا که باشد می رسد ! ولی برنامه امامان (ع)، و از جمله امام باقر (ع) غیر از این بوده است. آنان، در اوج زهد و تقوا و در نهایت عبادت و بندگی خدا، اهل کار و تلاش بوده اند، و از این که دیگران روزی آنها را تأمین کنند و خرج زندگی ایشان را بپردازند، به شدّت پرهیز می کردند.

محمد بن منکدر یکی از زهاد معروف عصر امام باقر (ع) است که همانند طاووس یمانی و ابراهیم بن ادهم و عده ای دیگر، دارای گرایش های صوفیانه بوده است. او خود نقل می کند: در یکی از روزهای گرم تابستان، از مدینه به سمت یکی از نواحی آن، خارج شدم، ناگاه در آن هوای گرم، محمد بن علی (ع) را (که درشت اندام بود)، ملاقات کردم که با کمک دو نفر از خدمت کارانش مشغول کار و رسیدگی به امور زندگی است. با خود گفتم: بزرگی از بزرگان قریش، در چنین ساعت گرم و طاقت فرسا و با چنین وضعیت جسمی، به فکر دنیا است! به خدا سوگند، باید پیش رفته و او را موعظه کنم.

به آن حضرت نزدیک شدم و سلام کردم. او نفس زنان و عرق ریزان، سلامم را پاسخ گفت. فرصت را غنیمت شمرده، به او گفتم: خداوند، کارهایت را سامان دهد! چرا بزرگی چون شما در چنین شرایطی به فکر دنیا و طلب مال باشد! به راستی اگر مرگ در چنین حالتی به سراغ شما بیاید، چه خواهید کرد!

امام باقر (ع)، دست از دست خدمت کاران برگرفت و ایستاد و فرمود: به خدا سوگند، اگر در چنین حالتی مرگ به سراغم آید، به حق در حالت اطاعت از خداوند، به سراغم آمده است. این تلاش من خود اطاعت از خدا است؛ زیرا با همین کارها است که خود را از تو و دیگر مردم بی نیاز می سازم (تا دست حاجت و تمنا به کسی دراز نکنم) .

من زمانی از خدا بیمناک هستم که هنگام معصیت و نافرمانی خدا، مرگم فرا رسد! محمد بن منکدر می گوید: پس از شنیدن این سخنان، به آن حضرت عرض کردم: خدای رحمتت کند، من می خواستم شما را موعظه کنم، اما شما مرا راهنمایی کردید.[۷۴]

فعالیت های اجتماعی امام باقر(ع)

( در حال تکمیل است )

ضرب سکه به دستور امام باقر(ع)

در قرن اوّل هجرى صنعت كاغذ در انحصار روميان بود و مسيحيان آن جا روى كاغذ خود عبارت (پدر، پسر، روح القدس) را حك كرده بودند، عبد الملک مروان‏ خليفه وقت وقتى از آرم كاغذها با خبر شد، ناراحت شد كه چرا در مملكت اسلامى بايد شعار كفّار رواج پيدا كند، پس دستور داد روى كاغذها سوره توحيد را حک نمايند، كاغذهاى جديد انتشار يافت و خبر آن به قيصر پادشاه روم رسيد، او بسيار ناراحت شد و در نامه‏اى به عبد الملک نوشت: اگر اين نوشته‏ها را از روى كاغذها بر نداريد، دستور مى‏دهم سكّه‏هايى در روم ضرب كرده و روى آنها به پيامبر شما دشنام بنويسند تا آبرويى براى شما باقى نماند.

عبد الملک بسيار ناراحت شد، فورا جلسه‏اى تشكيل داد و از كارگزاران خود مشورت خواست، امّا هيچ نتيجه‏اى نگرفت، يكى از حضّار گفت: چاره مشكل به دست محمّد بن على (ع) است، عبد الملک فرستاده‏اى به مدينه در طلب امام فرستاد و از آن حضرت يارى طلبيد.

امام (ع) پس از رسيدن به شام به عبد الملک فرمود: قيصر صرفاً تهديد كرده و بدان كه خداوند مانع او خواهد شد، امّا چاره كار اين است كه صنعت‏گران را جمع كرده و سكّه‏اى ضرب كنيد كه يک سوى آن نام پيامبر (ص) و در سوى ديگر سوره توحيد نوشته شده باشد، بدين ترتيب ما از سكّه روميان بى‏نياز خواهيم شد، سپس وزن و اندازه سكّه را مقرّر فرمود و دستور داد نام شهر و تاريخ ضرب سكّه روى آن نوشته شود.

با اين رهنمود خردمندانه، سكّه‏هاى اسلامى زده شد و در سراسر مملكت اسلام منتشر گرديد و معاملات فقط بر اساس آنها اعتبار يافت.

قيصر از ماجرا با خبر شد و خود را در برابر عمل انجام شده ديد، درباريان از او خواستند تهديد خود را عملى كند و سكّه‏اى با دشنام به رسول خدا (ص) ضرب نمايد، امّا او كه مرد خردمندى بود، پاسخ داد: اين عمل بيهوده است، چون در شهرهاى اسلامى ديگر پول ما رواج ندارد و آن ها با سكّه‏هاى خود معامله مى‏كنند. امام (ع) با اين عمل آگاهانه، مانع نفوذ استعمار آن روز و نقشه‏هاى پليد آنان گرديد.[۷۵]

امام باقر(ع)و رسیدگی به محرومان

امام باقر (ع) همانند دیگر ائمّه معصوم (ع) نسبت به مردم (خصوصاً شیعیان ) کمک های مالی داشته و هماره پذیرای محرومان جامعه بود؛ به گونه ای که راویان و سیره نگاران به سخاوت و مهمان نوازی حضرت، اذعان و اعتراف نموده اند. در این جا به سخنان برخی از آنان اشاره می شود:

الف. حسن بن کثیر می گوید: نزد امام باقر(ع) از فقر خویش و بی وفایی دوستانم، گلایه کردم؛ آن حضرت فرمود: بد برادری است آن که در زمان توانگری، حقّ تو را نگه دارد ولی به هنگام احتیاج، رشته دوستی خود را از تو بِبُرد.

سپس به غلامش دستور داد کیسه ای (هفتصد درهم) آورده تا به من دهد. آن گاه فرمود: این پول ها را خرج زندگیت کن و هرگاه تمام شد، مرا آگاه ساز.[۷۶]

ب. عمرو بن دینار و عبدالله بن عبید بن عمیر می گویند: هر وقت به دیدار امام باقر (ع) می رفتیم، به ما خرجی، پوشاک و پول می داد و می فرمود: پیش از آن که به ملاقاتم بیایید، این هدایا برای شما تهیّه شده بود.[۷۷]

ج. سلیمان بن قرم می گوید: آن حضرت به ما پانصد، ششصد تا هزار درهم هدیه می داد و هیچ گاه از کمک به برادران دینی اش، پاسخ به نیاز ارباب رجوع و رسیدگی به حال محرومان، افسرده و خسته نمی شد.[۷۸]

د. نیز امام صادق (ع) فرموده است:

در یکی از روزها به حضور پدرم رسیدم در حالی که میان نیازمندان مدینه، هشت هزار دینار، تقسیم کرده و یازده برده را آزاد ساخته بود.[۷۹]

ج. امام صادق (ع) می فرماید: پدرم با این که از نظر امکانات مالی، نسبت به سایر خویشاوندان، در سطح پایین تری قرار داشت و مخارج زندگی وی، سنگین تر از بقیه بود، هر جمعه به نیازمندان انفاق می کرد و می فرمود: انفاق در روز جمعه، دارای ارجی فزون تر است، چنان که روز جمعه، خود بر سایر روزها برتری دارد.

امام باقر(ع) و احترام به حقوق اجتماعی مؤمنان

زراره می گويد: امام باقر (ع) به تشييع جنازه مردى از قريش در مدينه رفته بود، من هم با ايشان بودم، در آن تشييع مردى بنام عطاء نيز بود، ناگهان زنى شروع به فرياد زدن نمود، عطاء به او گفت: آرام مى‏شوى يا برگردم؟ زن ساكت نشد و عطاء برگشت. به امام گفتم: عطاء برگشت، فرمود: چرا اين كار را كرد؟ گفتم: به دلیل ناله و فريادهاى زنى، به او گفت: آرام مى‏شوى يا برگردم؟ زن آرام نشد، او هم برگشت.

امام فرمود: بگذريم، اگر ما امر باطلى را به همراه حقى ديديم و حق را به خاطر آن ترک نموديم حق مسلمان را به جا نياورده‏ايم، وقتى امام بر جنازه نماز خواند سرپرست آن جنازه به امام گفت: برگرديد خداوند شما را رحمت كند، شما تحمل راه رفتن بيش از اين را نداريد، امام (ع) برنگشت، به امام گفتم: او به شما اجازه برگشت داد و من هم كارى دارم كه مى‏خواهم در مورد آن از شما سؤال كنم، امام فرمود: ادامه بده، ما به اجازه او نيامديم تا با اجازه او برگرديم، بلكه اين كار ثواب و اجرى داشت كه ما آن را خواستيم، به اندازه‏اى كه مرد به دنبال جنازه باشد بر آن پاداش داده مى‏شود.[۸۰]

امام باقر و رعایت حقوق و نیازهای روحی همسران

زاهد نمایان و تنگ نظرانی که عبادت و تقوا را در انزوا و کسالت و جمود می بینند و با ترک شؤون زندگی و رفتارهای اجتماعی در صدد راهیابی به مقامات معنوی هستند! واقعیات حیات را نادیده گرفته و به جای پیروی از تمامیت وحی، تشخیص­های نادرستشان را، ملاک حق می شمارند، تشکیل زندگی خانوادگی را مانع وصول به حق پنداشته و رعایت حقوق و نیازهای طبیعی و واقعی همسران را در خور دنیا گرایان می دانند! و در جهت ضدیت با فطرت و طبیعت و نظام هستی بر می خیزند، اما در مکتب اهل بیت (ع) و در زندگی امام باقر (ع) اثری از این گونه حرکت­ها نیست، بلکه هر حقیقتی در جای خود مورد توجه قرار گرفته است. از آن جمله نیازهای روحی همسران است که معمولا در نگاه انسان­های سطحی مورد غفلت و بی مهری قرار می گیرد، ولی در زندگی امامان (ع) به عنوان یک واقعیت مورد توجه بوده است.

الف. گروهی از مردم به حضور امام باقر (ع) رسیدند، در حالی که امام خضاب کرده بود. افراد تازه­وارد، از علت خضاب کردن آن حضرت، جویا شدند.

امام (ع) فرمود: چون زنان از آراستگی شوهر خویش شادمان می شوند، من برای همسرانم خضاب کرده و خود را آراسته ام.[۸۱]

ب. حسن زیات بصری می گوید: من به همراه یکی از دوستانم به منزل امام باقر (ع) رفته، بر او وارد شدیم.

برخلاف تصور خویش، آن حضرت را در اتاقی مفروش، آراسته و زینت شده یافتیم و بر دوش وی پارچه ای به رنگ گل­های سرخ مشاهده کردیم. محاسن را قدری کوتاه کرده و بر چشمان سرمه کشیده بود.

ما مسائل خود را با آن حضرت در میان گذاشتیم و سؤال هایمان را پرسیدیم و از جا برخاستیم .هنگام خارج شدن از منزل، امام به من فرمود: همراه با دوستت، فردا هم نزد من بیایید.

گفتم بسیار خوب، خواهیم آمد.

چون فردا شد، با همان دوستم به خانه امام رفتیم، ولی این بار به اتاقی وارد شدیم که در آن، جز یک حصیر، هیچ امکاناتی نبود و امام پیراهنی خشن بر تن داشت.

در این هنگام امام به رفیق من رو کرد و فرمود: ای برادر بصری! اتاقی که دیشب مشاهده کردی و در آن جا نزد من آمدی از همسرم بود که تازه با او ازدواج کرده ام و در واقع آن اتاق، اتاق او بود و لوازم آن نیز، لوازم و امکاناتی است که او آورده است.

او خودش را برای من آراسته بود و من نیز می بایست عکس العمل مناسبی داشته باشم و خودم را برای او بیارایم و بی تفاوت نباشم. امیدوارم از آنچه دیشب مشاهده کردی، به قلبت گمان بد راه نداده باشی.

رفیق من در پاسخ امام گفت: به خدا قسم، بدگمان شده بودم، ولی اکنون خداوند آن بد گمانی را از قلبم زدود و حقیقت را دریافتم.[۸۲]

آنچه از این حدیث استفاده می شود، این است که امام از همسرش انتظار ندارد که چون او بر حصیر بنشیند و لباس خشن بر تن کند.

ج. حکم بن عتیبه می گوید: بر امام باقر (ع) وارد شدم در حالی که اتاقش آراسته و لباسش رنگین بود، من همچنان به اتاق و لباس آن حضرت خیره شده بودم و نگاه می کردم. امام که آثار شگفتی را در من مشاهده کرده بود، فرمود: ای حکم نظرت درباره آنچه می بینی چیست؟

عرض کردم: درباره عمل شما چگونه می توانم داوری کنم (شما امام هستید و جز کار بایسته انجام نمی دهید)، ولی در محیط ما، جوانان کم سن و سال چنین می پوشند، نه بزرگسالان!

امام فرمود: ای حکم، چه کسی زینت­های الهی و خدادادی را ممنوع ساخته است؟ پوشیدن این لباس زیبا و شیک، حرمت شرعی ندارد ولی خوب است بدانی که این اتاق، از آن همسر من است و تازه با او ازدواج کرده ام و تو می دانی که اتاق ویژه خود من چگونه اتاقی است.[۸۳]

فعالیت­های سیاسی امام باقر(ع)

احاطه و آگاهی نسبت به شرائط زمانی و مکانی، عنصری تعیین کننده در رفتارهای انسان های آگاه است. امام باقر(ع) که ما فوق زمان و مکان بود، با در نظر گرفتن نیازهای زمان و فراهم بودن زمینه های لازم، به ترویج و تبلیغ دین، تذکیه نفوس و تعلیم و تربیت انسان ها می پرداخت. در این نوشتار به سه نمونه از فعالیت های آن حضرت اشاره می شود:

۱٫ مبارزه با دستگاه بنی امیه

یکی از شیوه های مبارزاتی آن حضرت این بود که مسلمانان را از وضع نابسامان و وحشتناک سیاسی آن زمان آگاه می ساخت و در مناسبت های مختلف، فساد و ظلم بنی امیه را آشکار می نمود و مردم را از داشتن کوچک ترین مقامی در حکومت منع می کرد .

الف. عقبة بن بشیر اسدی (یکی از شیعیان) نزد امام باقر (ع) آمد و گفت: عریف[۸۴]  قبیله ما مرده است و افراد قبیله می خواهند مرا جای او برگزینند، نظر شما در این مورد چیست؟ امام در جواب فرمودند: از بهشت بدت می آید و آن را دوست نداری، عریف قوم خود باش. سپس فرمود: حاکم، مسلمانی را گرفته و خون او را می ریزد و تو در خون او شریک آنان خواهی بود و چه بسا از دنیایشان هم چیزی به دستت نیاید.

ب. آن حضرت حتی در برخی اوقات مسلمانان را به اعتراض بر حکام تشویق می نمودند. در روایتی از ایشان نقل شده که فرمودند: کسی که نزد سلطان ظالمی رود و او را به تقوای الهی دعوت کرده و موعظه نماید و از قیامت بترساند، برای او پاداشی همچون پاداش جن و انس خواهد بود.

۲٫ تبلیغ جایگاه اهل بیت

آن حضرت همان طور که مردم را از پیروی حاکمان ظلمت و تاریکی برحذر می داشتند، ایشان را به سوی اهل بیت عصمت و طهارت فرا می خواندند و در مناسبت های مختلف و با بیانات گوناگون، عظمت و بزرگی اهل بیت را بیان می کردند. روزی در حضور هشام به مردم فرمودند: «ایها الناس، این تذهبون واین یراد بکم؟ بنا هدی الله اولکم وبنا ختم آخرکم»، «ای مردم، کجا می روید و به کجا رانده می شوید؟ خداوند اولتان را به وسیله ما هدایت کرد و سرانجام کار شما را به ما پایان بخشید». پس از پایان سخنان امام، هشام دستور داد ایشان را دست­گیر و زندانی کردند. در زندان، دیگر زندانی ها شیفته آن حضرت شدند و از این رو هشام دستور داد که امام را به مدینه بازگردانند.[۸۵]

امام باقر و بنی امیه

حاکمان اموی به دلیل تعارضات داخلی از نهضت عظیم علمی امام باقر (ع) غافل بودند، ولی این به معنای در امان بودن آن امام نیست، بلکه حجم وسیعی از روایات گویای اوضاع خشونت آمیز آن دوره، و ظلم و تجاوز حاکمان وقت نسبت به دین، مسلمانان و امام آنان است، به گونه ای که امام (ع) بارها تقیه می کرد و سرانجام نیز بر سر تعارضات مبنایی با نظام خلافت ظالمانه، توسط هشام به شهادت رسید.

درباره اوضاع سیاسی عصر آن حضرت کافی است، زندگی حاکمان وقت مورد تحلیل و بررسی قرار بگیرد .

۱- مروان بن حکم: مسعودی می نویسد: مؤمنان در عصر او، در خفا به سر می بردند و زندگی بر مردم مشقت بار شده بود. شیعیان در معرض خطر جدی بودند و خون و مالشان حرمت نداشت و به علی بن ابی طالب (ع) آشکارا در محافل عمومی دشنام داده می شد.

او به شیوه معاویه، پسرش عبدالملک را ولیعهد کرد و بر اثر بیماری طاعون در سال ۶۵هـ ق در دمشق درگذشت .

۲- عبدالملک مروان: در سال۷۳ هـ ق بعد از پیروزی بر ابن زبیر، سلطنت کاملی دست یافت. قبل از خلافت، خود را قرآن دوست معرفی می کرد، ولی بعد از خلافت، از مستبدترین خلفا شد. وی شراب می نوشید و هنگام آغاز حکومت، خطاب به قرآن کریم گفت: این آخرین دیدار من با تو است .

وی افرادی مثل حجاج بن یوسف ثقفی را بر مردم و شیعیان مسلّط کرد . وی می گفت: به خدا سوگند از این پس هر کس مرا به تقوا دعوت کند، گردنش را قطع خواهم کرد  وی در سال۸۶ هـ ق مرد .

۳- ولید بن عبدالملک: وی با عیش و نوش بزرگ شد و فردی ستمگر و جبار بود. هرچند در روزگار او مرزهای جغرافیایی اسلام گسترش یافت و اندلس، خوارزم، سمرقند، کابل، طوس و … فتح شد، ولی عناصر خون­خواری مثل حجاج در حکومت او صاحب قدرت بودند و در فاصله ۲۰ ساله ای که او بر سر قدرت بود، کسانی که با شکنجه در حکومت او کشته شدند، صد وبیست هزار نفر برآورد شده است.

در همین دوره افرادی مثل سعید بن جبیر به جرم طرفداری از اهل بیت (ع) شهید شدند  و امام سجاد (ع) به واسطه سمی که ولید دستور داده بود، به شهادت رسید و با شهادت حضرت سجاد (ع) ، امامت به حضرت باقر (ع) منتقل شد. ولید در سن ۴۳ سالگی، در سال (۹۶ هـ ق) در دمشق مرد.

۴- سلیمان بن عبدالملک: ابتدا از حاکمیت خدا و رضایت او سخن می راند، ولی در عمل مثل گذشتگان خود بود. تجمل و ریخت و پاش به گونه ای در دوره او رواج یافت که هر طبقه ای از مردم، با لباس مخصوص، به حضور او می رسیدند . در پرخوری وشکم بارگی بی نظیر بود .

در عصر وی، امر امامت پنهان بود و شرایط اجازه نمی داد که شیعیان با امام باقر (ع) ارتباط علنی داشته باشند . آنان به شدت تحت فشار بودند .

یعقوبی می نویسد: عمر بن عبدالعزیز نامه ای به امام باقر (ع) نوشت تا او را بیازماید . امام به او پاسخ داد . و چون عمر بن عبدالعزیز قبلا مشاور سلیمان بن عبدالمک بود و از مکاتبات او خبر داشت، فهمید که جواب امام به او با جوابش به سلیمان متفاوت است . لذا دستور داد نامه امام به سلیمان را پیدا کنند و بیاورند . وقتی نامه را آوردند، دید از هشدارهای امام (ع) در نامه به سلیمان خبری نیست، بلکه امام (ع) او را مدح کرده است.

عمر بن عبدالعزیز به کارگزار خود در مدینه نوشت: محمد بن علی را احضار کن و از این تفاوت در جواب بپرس. وقتی از امام باقر (ع) از راز تفاوت در جواب نامه ها پرسیدند، فرمود: سلیمان فردی جبار و زورگو بود و من ناگزیر بودم در نامه ام همان گونه سخن بگویم که مردم مجبورند با جباران سخن بگویند، ولی سرور تو می خواهد به شیوه ای غیر از روش جباران عمل کند و اقداماتی در جهت کاستن از ظلم و جباریت برداشته است؛ لذا به گونه ای با او سخن گفتم که مناسب وضع او است .

۵- عمر بن عبدالعزیز: در سال ۹۹ هـ ق به خلافت رسید، گام هایی در کاستن از فشارهای سیاسی، اجتماعی بر شیعیان برداشت، فدک را به اهل بیت برگرداند،به موعظه های امام باقر (ع) توجه می کرد و رسم دشنام دادن به علی (ع) را برانداخت. با این همه، غاصب جایگاه امامت بود.

۶- یزید بن عبدالملک: با مرگ مشکوک عمر بن عبدالعزیز در سال ۱۰۱هـ ق، یزید بن عبدالملک، جوان ۲۵ ساله، خلیفه شد و تا سال ۱۰۵هـ ق، خلافت کرد.در این دوره شدیدترین روش ها را علیه شیعه به کار بردند و کینه ها را نسبت به علی (ع) و خاندان او آشکار ساختند. وی از کینه توزان علیه امام باقر (ع) بود .

۷- هشام بن عبدالملک: فرمانروایی اش ۱۹ سال و ۷ ماه طول کشید و در سال ۱۲۵ هـ ق مرد .مردی خشن، درشت خو و مال اندوز بود. بخل، ستمگری وبی عاطفگی از خصوصیاتش بود. نسبت به امام باقر(ع) کینه عجیبی داشت. دوران او از نظر سیاسی، سخت ترین دوره بر امام باقر (ع) بود. تنها در این دوره بود که امام به مرکز خلافت احضار می شد.شیعیان نیز به شدت تحت فشار بودند؛ از جمله می توان به سرنوشت جابر بن یزید جعفی اشاره کرد، که به دستور امام برای در امان ماندن از شر عبدالملک، خود را به دیوانگی زد .شهادت زید بن علی بن حسین (ع) در این دوره واقع شد و امام باقر (ع) نیز در این دوره به شهادت رسید. [۸۶]

خلفای اموی معاصر امام باقر(ع)

دوران پرفروغ امامت آن حضرت با برخی از خلفای بنی امیه مقارن بود که عبارتند از:

ولید بن عبدالملک (۸۶ – ۹۶)

سلیمان بن عبدالملک (۹۶ – ۹۹)

عمر بن عبدالعزیز (۹۹ – ۱۰۱)

یزید بن عبدالملک (۱۰۱ – ۱۰۵)

هشام بن عبدالملک (۱۰۵ – ۱۲۵).[۸۷]

روابط امام باقر(ع) با عمر بن عبدالعزیز

هنگامی كه عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید، از فقها برای مشورت و همكاری دعوت كرد و نزدیک‌ترین مردم به او فقها بودند. او فرستاده‌ای خدمت امام باقر(ع) فرستاد. وقتی امام (ع) نزد او آمد عمر، ساعتی با ایشان مشورت كرد. هنگام خداحافظی، عمر از امام (ع) تقاضای موعظه و نصیحت كرد، امام(ع) فرمود: تو را سفارش به تقوای الهی می‌كنم و این كه بزرگ را پدر و كوچک را پسر و مردان را برادر خود بدانی. عمر گفت: خداوند تو را رحمت كند، تو همه آنچه را كه ان ‌شاء الله موجب خیر و سعادت ما می‌شود جمع كردی، به شرط این كه ما به آن عمل كنیم و خداوند ما را بر آن یاری فرماید.

بعد از این كه امام به وطن خود بازگشتند، عمر پیغام فرستاد كه من می‌خواهم به دیدن شما بیایم. امام(ع)  فرستاده‌ای نزد او فرستاد و فرمود لازم نیست شما بیایید من نزد شما خواهم آمد. عمر قسم یاد كرد كه حتماً من باید به محضر شما بیایم. در نتیجه عمر نزد امام آمد و به ایشان نزدیک شد و سینه‌اش را بر سینه امام گذاشت و شروع به گریه كرد. سپس در مقابل امام نشست؛ و زمانی كه از محضر امام خارج می­شد، تمام خواسته‌های امام(ع) را برآورده كرده بود. عمر برگشت و بعد از این دیدار هرگز هم دیگر را ندیدند، تا هر دو از دنیا رفتند.

یعقوبی نقل می‌كند كه روزی عمر بن عبدالعزیز امام سجاد(ع) را به یاد آورد و گفت كه چراغ دین، جمال اسلام و زینت عابدان، از میان ما رفت. به او گفته شد كه فرزندش ابوجعفر محمدبن علی بازمانده (یادگار) او است. عمر نامه‌ای به امام باقر(ع) نوشت و خواست بدین وسیله او را ارزیابی كند. امام باقر(ع) در جواب نامه‌ای به عمر نوشت و در آن عمر را موعظه كرده و ترسانید. عمر دستور داد كه متن نامه امام باقر(ع) به سلیمان بن عبدالملک را حاضر كردند، مشاهده كرد كه امام‌(ع) با او به ملایمت سخن گفته است. عمر به والی مدینه دستور داد كه محمد بن علی(ع) را احضار كند و از او سبب این رفتار را بپرسد كه با وجود این كه من راه عدل و احسان در پیش گرفته‌ام، چرا با من این گونه برخورد كرده‌اند و با سلیمان آن چنان؟ والی مدینه امام(ع) را احضار كرده و ایشان را در جریان سؤال عمر قرار داد. امام(ع) فرمودند: سلیمان حاكم جباری بود ومن با لحنی كه با جباران سخن گفته می‌شود به او خطاب كردم؛ ولی رفیق تو ادعای بعضی از امور را دارد و من متناسب با وضع او مخاطبش ساختم. كارگزار عمر جواب امام(ع) را به او گزارش داد، عمر بعد از شنیدن جواب گفت: تحقیقاً خداوند اهل این خانواده را خالی از فضل و كمال قرار نمی‌دهد.

بنابراین، از دیدگاه امام(ع) عمر حاكم جباری همانند سلیمان و بقیۀ امویان نیست و با برنامه‌ای كه اعلام كرده و رفتاری كه نشان داده است، روزنه‌های امید به تأثیر موعظه و نصیحت را در مقابل امام(ع) گشوده است؛ از این رو امام (ع) برخلاف سایر امویان او را سزاوار نصیحت می‌یابد. و این تلقی امام (ع) از او در این جمله كه «عمر بن عبدالعزیز نجیب بنی امیه است» پیدا است كه این ارزیابی امام(ع) از عمر، در مقایسه با حكام دیگر اموی صورت گرفته است؛ و تأییدی مطلق نیست. بهترین شاهد بر این امر روایات دیگری است كه در مقام ارزیابی شخصیت عمر از امام باقر(ع) رسیده است. از جمله این موارد جریانی است كه ابوبصیر از امام باقر(ع) نقل می‌كند. او می‌گوید: من با امام محمد باقر(ع) در مسجد بودم كه عمر بن عبدالعزیز داخل شد، در حالی كه لباس زرد ملایم بر تن كرده و برغلامی تكیه داده بود. امام(ع) فرمود: به زودی این جوان به ریاست و امارت خواهد رسید و اظهار عدالت پیشه‌گی خواهد كرد، و امارت او چند سال به طول كشیده و بعد از آن می‌میرد. پس از مرگ او اهل زمین بر او خواهند گریست و اهل آسمان بر او لعنت خواهند فرستاد.

ابوبصیر می‌گوید: ما پرسیدیم ای فرزند رسول خدا، این امر چگونه ممكن است، در حالی كه شما از عدالت و انصاف او یاد كردید؟ امام(ع) فرمود: زیرا در جایگاه و منصب ما نشسته است در حالی كه هیچ‌گونه حقی بر این منصب ندارد. [۸۸]

بنابراین، عمر بن عبدالعزیز علی‌رغم خدمات مثبتی كه انجام داده و در نتیجه آن از جانب امام باقر(ع) ملقّب به «نجیب بنی امیه» گردید، ولی گذشته از زندگی اشرافی‌اش، از جهت اصلی‌ترین ركن شخصیت سیاسی او یعنی مسئله خلافت و امارت با مشكل عدم مشروعیت و غصبی بودن حكومت مواجه است. به همین دلیل ملعون فرشتگان آسمان است. از دیدگاه امام باقر(ع) و امام سجاد(ع) وی در مجموع شخصیت موجه و مورد تأییدی نیست، بلكه غاصبی است كه بناحق بر كرسی امارت مسلمانان نشسته است؛ ولی در مقایسه با سلف خود روشی عادلانه‌تر را در پیش گرفته و برخوردی پسندیده‌تر را با علویان از خود نشان داده است؛ حتی از اظهار محبت قلبی به آنها هم ابائی نداشت. او تا حدودی دست تجاوزگران به بیت‌المال را كوتاه كرد؛ همین امر نیز موجب اختلاف برخورد ائمه‌(ع) با او نسبت به سایر خلفا شده است، ولی به هر حال عدم مشروعیت خلافت او در نگاه ائمه (ع) گناهی نابخشنودنی تلقی شده است، به طوری كه لعنت فرشتگان آسمان را به دنبال دارد. این امر مسئله‌ای است كه خود او نیز در مناظره‌ای كه با یكی از علمای خراسان در این خصوص داشت از توجیه آن و ارائه دلیلی قابل قبول عاجز ماند و سرانجام به عدم استحقاق خود به امارت مسلمانان اعتراف كرد.[۸۹]

دشمنی هشام بن عبدالملک با امام محمد باقر(ع)

شکی نیست که امامان معصوم (ع) در سال های زندگی و به خصوص در مدت امامت با خلفای معاصر خود دست و پنجه نرم می کرده اند. سيّد ابن طاوس از امام صادق (ع) نقل می کند،که ایشان فرمودند؛ در سالى از سال‏ها هشام بن عبد الملک به حجّ آمده در آن سال من در خدمت پدرم به حجّ رفته بودم، روزى در جمع مردم در مكّه گفتم كه: «حمد مى‏كنم خداوندى را كه محمّد (ص) را به راستى به پيغمبرى فرستاد، و ما را به آن حضرت گرامى گردانيد، پس ما هستيم برگزيدگان خدا بر خلق او، و پسنديدگان خدا از بندگان او، و خليفه‏هاى خدا در زمين. پس سعادتمند كسى است كه پیروی ما كند، و شقى و بدبخت كسى است كه مخالفت ما نمايد و با ما دشمنى كند».

برادر هشام اين خبر را به او رسانيد و در مكّه مصلحت در آن نديد كه متعرّض ما گردد و چون به دمشق رسيد و ما به سوى مدينه برگشتیم پيكى به سوى عامل مدينه فرستاد كه پدرم را و مرا به نزد او به دمشق فرستاد، چون وارد دمشق شديم سه روز ما را، راه نداد، روز چهارم ما را به مجلس خود طلبيد، چون داخل شديم هشام بر تخت پادشاهى خود نشسته و لشكر خود را مسلّح و مكمّل دو صف در برابر خود بازداشته بود، و آماج خانه (يعنى محلّى كه نشانه تير در او نصب كرده بودند) در برابر خود ترتيب داده بود و بزرگان قومش در حضور او به نوبت تيراندازی می کردند.

چون داخل خانۀ او شديم، پدرم در پيش مى‏رفت و من از عقب او مى‏رفتم، چون به نزديک او رسيديم با پدرم گفت كه با بزرگان قوم خود تير بينداز.

پدرم گفت كه: من پير شده‏ام و اكنون از من تيراندازى نمى‏آيد، اگر مرا معاف دارى بهتر است.

هشام سوگند ياد كرد كه به حقّ آن خداوندى كه ما را به دين خود و پيغمبر خود عزيز گردانيده تو را معاف نمى‏گردانم، پس به يكى از مشايخ بنى اميّه اشاره كرد كه كمان و تير خود را به او بده تا بيندازد.

سپس پدرم كمان را از آن مرد گرفت و يك تير از او گرفت و در زه كمان گذاشت و به قوّت امامت كشيد و بر ميان نشانه زد، پس تير ديگری گرفت و بر میان تير اوّل زد كه آن را تا پيكان به دونيم كرد و در ميان تير اوّل قرار گرفت، پس تير سوّم را گرفت و بر میان تير دوّم زد كه آن را نيز به دو نيم كرد و در ميان نشانه محكم شد تا آن كه نه تير چنين پياپى افكند كه هر تير بر فاق تير سابق آمد و آن را به دو نيم كرد! و هر تير كه آن حضرت مى‏افكند بر جگر هشام مى‏نشست و رنگ شومش متغيّر مى‏شد. تا آن كه در تير نهم بى‏تاب شد و گفت: نيك انداختى اى ابو جعفر و تو ماهرترين عرب و عجمى در تيراندازى، چرا مى‏گفتى كه من بر آن قادر نيستم؟ پس از آن تكليف، پشيمان شد و عازم قتل پدر من گرديد و سر به زير افكند و تفكّر مى‏كرد و من و پدرم در برابر او ايستاده بوديم.

چون ايستادن ما به طول انجاميد، پدرم در خشم شد، و چون آن حضرت در خشم مى‏شد نظر به سوى آسمان مى‏كرد و آثار غضب از جبين مبينش ظاهر مى‏گرديد، چون هشام آن حالت را در پدرم مشاهده كرد، از غضب آن حضرت ترسيد و او را بر بالاى تخت خود طلبيد و به دنبال او رفتم.

چون به نزديک او رسيد برخاست و پدرم را دربرگرفت و در دست راست خود نشانيد، پس دست در گردن من در آورد و مرا در جانب راست پدرم نشانيد، پس رو به سوى پدرم گردانيد و گفت: پيوسته بايد كه قبيله قريش بر عرب و عجم فخر كنند كه مثل تويى در ميان ايشان هست، مرا خبر ده كه اين تيراندازى را كى تعليم تو نموده است و در چه مدّت آموخته‏اى؟

پدرم فرمود: مى‏دانى كه در ميان اهل مدينه اين صنعت شايع است و من در ایام کودکی چند روزى به تیراندازی مشغول بودم و از آن زمان تا حال ترک آن كرده‏ام و چون مبالغه كرديد و سوگند خوردید امروز كمان به دست گرفتم.

هشام گفت: مثل اين كمان‏دارى هرگز نديده بودم، اى ابو جعفر! در اين امر مثل تو هست؟

حضرت فرمود كه: ما اهل بيت رسالت علم و كمال و اتمام دين را كه حقّ تعالى در آيه: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً،[۹۰] به ما عطا كرده است از يك ديگر ميراث مى‏بريم و هرگز زمين خالى نمى‏باشد از يكى از ما كه در او كامل باشد آنچه ديگران در آن قاصرند.

چون اين سخن را از پدرم شنيد بسيار در غضب شد و روى نحسش سرخ شد و ديده راستش كج شد، و اين‏ها علامت غضب او بود و ساعتى سر به زير افكند و ساكت شد، پس سر برداشت و با پدرم گفت كه: آيا نسب ما و شما كه همه فرزندان عبد منافيم يكى نيست؟

پدرم فرمود كه: چنين است و لكن حقّ تعالى ما را مخصوص گردانيده است از مكنون سرّ خود و خالص علم خود به آنچه ديگرى را به آن مخصوص نگردانيده است.

هشام گفت كه: آيا چنين نيست كه حقّ تعالى محمّد (ص) را از شجره عبد مناف به سوى كافّه خلق مبعوث گردانيده از سفيد و سياه و سرخ، پس از كجا اين ميراث‏ مخصوص شما گردانيده است؟ و حال آن كه حضرت رسول (ص) بر همه خلق مبعوث است. خدا در قرآن مجيد مى‏فرمايد: وَ لِلَّهِ مِيراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ[۹۱] پس به چه سبب ميراث علم مخصوص شما شد و حال آن كه بعد از محمّد (ص) پيغمبرى مبعوث نگرديد، و شما پيغمبران نيستيد.

پدرم فرمود: از آنجا كه خدا ما را مخصوص گردانيده كه به پيغمبر خود وحى فرستاد كه‏ لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ.[۹۲] و امر كرد پيغمبر خود را كه مخصوص گرداند ما را به علم خود و به اين سبب حضرت رسالت(ص) برادر خود علىّ بن ابى طالب(ص) را مخصوص مى‏گردانيد به رازى چند كه از ساير صحابه مخفى مى‏داشت و چون اين آيه نازل شد «و تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ»،[۹۳] «حفظ مى‏كند آن‏ها را گوش هاى ضبط كننده و نگاه‏دارنده»، پس حضرت رسول(ص) فرمود: يا على! من از خدا سؤال كردم كه آن‏ها را گوش تو گرداند و به اين جهت علىّ بن ابى طالب (ص) مى‏فرمود كه: حضرت رسول(ص) هزار باب از علم تعليم من نمود كه از هر بابى هزار باب ديگر گشوده مى‏شود، چنانچه شما راز خود به مخصوصان خود مى‏گوييد و از ديگران پنهان مى‏داريد، هم چنين حضرت رسول(ص) رازهاى خود را به على (ع) مى‏گفت و ديگران را محرم آن‏ها نمى‏دانست، هم چنين علىّ بن ابى طالب (ع) كسى از اهل بيت خود را كه محرم آن اسرار بود به آن رازها مخصوص گردانيد، و به اين طريق آن علوم و اسرار به ما ميراث رسيده است.

هشام گفت: على ادعا مى‏كرد كه من علم غيب مى‏دانم و حال آن كه خدا در علم غيب احدى را شريك و مطّلع نگردانيده است، پس از كجا چنین ادعایی مى‏كرد؟

پدرم فرمود كه: حقّ تعالى بر حضرت رسول(ص) كتابى فرستاد و در آن كتاب‏ بيان كرده آنچه بوده و خواهد بود تا روز قيامت چنانچه فرموده است:

وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمِينَ[۹۴]‏؛ وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ.[۹۵]

و باز فرموده است: و كلّ شى‏ء احصيناه فى امام مبين.[۹۶] و فرموده است كه: ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ‏ءٍ.[۹۷]

پس حق تعالى وحى فرستاد به سوى پيغمبر خود كه هر غيب و سرّ كه به سوى او فرستاده البتّه على (ع) را بر آن‏ها مطّلع گرداند، و حضرت رسول(ص) امر كرد على(ع) را كه بعد از او قرآن را جمع كند و متوجّه غسل و تكفين و حنوط او شود و ديگران را حاضر نكند، … پس با اصحاب خود گفت: علىّ بن ابى طالب (ع) بعد از من قتال خواهد كرد با منافقان بر تأويل قرآن چنانچه من قتال كردم با كافران بر تنزيل قرآن.

و نبود نزد احدى از صحابه جميع تأويل قرآن مگر نزد على (ع)، و به اين سبب حضرت رسول(ص) فرمود كه: داناترين مردم به علم قضا (قضاوت) علىّ بن ابى طالب (ع) است.

و عمر بن خطّاب مكرّر مى‏گفت: اگر على نمى‏بود، عمر هلاك مى‏شد، عمر گواهى به علم آن حضرت مى‏داد و ديگران انكار مى‏كردند! پس هشام ساعتى طويل سر به زير افكند، پس سر برداشت و گفت: هر حاجت كه دارى از من طلب كن.

پدرم گفت كه: اهل و عيال من از بيرون آمدن من در وحشت و خوف هستند، استدعا دارم كه مرا رخصت مراجعت دهى.

هشام گفت: رخصت دادم در همين روز روانه شو. پس پدرم دست در گردن او آورد و وداع كرد، و من نيز او را وداع كرده و بيرون آمديم.[۹۸]

شیوه های مبارزاتی امام باقر (ع)

امام باقر(ع) برای احیای ارزش های دینی و انجام وظیفه پاسداری از ارزش ها، و به تناسب موقعیت، از راه ها و شیوه های زیر استفاده می کرد:

تقیه

میزان اهتمام حضرت باقر(ع) به تقیه چنان بود که می فرمود: تقیه دین من و دین پدران من است. و کسی که تقیه ندارد، ایمان ندارد. [۹۹]این امر به دلایل متعددی مانند: حفظ جان نیروهای خودی، حفظ توان اقتصادی خودی ها، اجرای برنامه های مهم تر، حفظ ارزش ها و … صورت می گرفت و امام با رعایت این اصل، حرکت سری خود در تداوم وظیفه امامت را طی می کرد .

نقل است که حمران نزد امام باقر (ع) آمد و گفت: علی بن ابی طالب و حسن و حسین(ع) تا مرز شهادت و کشته شدن پیش رفتند، نظر شما چیست؟ حضرت فرمودند: ای حمران! خداوند پاک و بلند مرتبه، آن برنامه را بر آنان تقدیر و طرح ریزی و امضاء و حتمی نمود و سپس آن را اجرا کرد. پس با مقدم شدن علم آن به سوی آنان از جانب رسول خدا (ص)، علی و حسن و حسین (ع) قیام کردند. و هر کس از ما سکوت کرد، از روی علم بود.

ترسیم وظایف حاکم اسلامی

امام می کوشید با تبیین وظایف حاکمان، نوک تیز انتقاد خود را متوجه حاکمان وقت سازد و عدم مشروعیت اقدامات آنان را گوشزد کند؛ مثلا می فرمود: «بنی الاسلام علی خمسة اشیاء: علی الصلاة و الزکاة و الحج و الصوم و الولایة، اسلام بر پنج چیز بنا شده است: نماز، زکات، حج، روزه، ولایت».

زراره پرسید: کدام افضل است؟ فرمود: «الولایة افضل لانها مفتاحهن و الوالی هو الدلیل علیهن». «ولایت برتر است؛ چون کلید آنهاست و والی (امام) راهنمایی کننده برآنهاست».[۱۰۰]

نهی از همکاری با حکومت طاغوت

امام همواره مؤمنان را از همکاری با حکومت طاغوت نهی می کرد و به هر طریق ممکن، این پیام خود را به گوش امت می رساند .

شخصی از امام باقر (ع) سؤال کرد:

من از زمان حجّاج پيوسته تا كنون فرماندار بوده‏ام، براى من توبه ميسّر است؟ امام جوابى نداد، و من دوباره پرسيدم، در پاسخ فرمود:

نه، تا به هر صاحب حقى، حق او را بپردازى.[۱۰۱]

یکی از شیعیان به نام عبدالغفار بن قاسم می گوید: به امام باقر(ع) گفتم: نظرتان در نزدیک شدن من به سلطان و رفت و آمد به دربار چیست؟ فرمود: این کار را برای تو صلاح نمی دانم. گفتم: گاهی به شام می روم و بر ابراهیم بن ولید وارد می شوم . فرمود: «ای عبدالغفار! رفت و آمد تو نزد سلطان سه پیامد منفی دارد: محبت دنیا در دلت راه می یابد، مرگ را فراموش می کنی، و نسبت به آنچه خدا قسمت تو کرده ناراضی می شوی».

عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! من عیال وارم و هدفم از رفتن به آن جا، انجام تجارت است. فرمود: «ای بنده خدا! من نمی خواهم تو را به ترک دنیا دعوت کنم، بلکه می خواهم گناهان را ترک کنی، ترک دنیا فضیلت است، اما ترک گناه فریضه و واجب است و تو در شرایطی هستی که به انجام واجبات نیازمندتری تا کسب فضائل».[۱۰۲]

زمانی هم که مردم برای تبریک گفتن به والی جدید مدینه، به خانه اش می رفتند، فرمود: خانه والی، دری از درهای آتش است.

همچنین آن حضرت فرمود: ناقه صالح را یک نفر پی کرد، ولی چون توده مردم به آن راضی شدند، عذاب به همه آنها رسید، پس هرگاه امام عادلی ظاهر شد، هر کس راضی به حکم او باشد، و او را در عدلش یاری کند، یاور او خواهد بود. زمانی که امام ستم­گری ظاهر شود هر کس به حکم او راضی باشد، و او را بر ستمکاریش یاری کند، یاور او خواهد بود.

در جای دیگری آن حضرت می فرمودند: خداوند عزیز و جلیل فرموده است: هر کسی را که در اسلام به ولایت پیشوای ستم­گری که از جانب خدا نیست، گردن نهند، عذاب خواهم کرد، هرچند آن فرد در کارهای خویش نیک و پرهیزکار باشد. و از هر کسی که در قلمرو اسلام به حاکمیت هر امام عادلی – که از جانب خدا است –  تن دهد قطعاً درمی گذرم، هر چند آن فرد در کارهای خویش ستمکار و بدکار باشد.

مبارزه رو در رو

امام باقر(ع) از یک سو قیام های ضد حکومتی مانند قیام زید، مختار، کمیت و … را تأیید می کرد و از سوی دیگر، در موقعیت های مناسب، خود با خلفا به رویارویی جدی می پرداخت.

آن حضرت می فرمود: هر کس به سوی سلطان ستم گری برود، و او را به تقوای الهی فرمان دهد، و او را بترساند و موعظه کند، مانند پاداش جن و انس ومانند اعمال آنان را خواهد داشت .

همچنین آن حضرت مشروعیت حاکمان جور را زیر سؤال می برد و راه را بر قیام علیه آنان هموار می ساخت . امام (ع) می فرماید:  پیشوایان ستمگر و پیروان آنها از دین خدا برکنار شده اند.[۱۰۳]

امام باقر(ع) از نگاه اهل بیت(علیهم السلام)

«اعمش» می گويد: از امام صادق (ع) پرسيدم: برترين خلق پس از پيامبر (ص) و سزاوارترين آنان به امر (خلافت) كيست؟ فرمود: على (ع) و بعد حسن (ع) و بعد حسين (ع) و به همين ترتيب: على بن الحسين (ع) و محمد بن على (ع) و جعفر بن محمد (ع)، سپس پيشوايان هدايت كه مى‏آيند.

صفات آنان ورع، عفّت، صدق، صلاح، اجتهاد، اداء امانات به خوب و بد، طول سجود، قيام در شب (براى نماز)، اجتناب از حرام، انتظار فرج به صبر، حسن مصاحبت، و حسن همسايگى است.[۱۰۴]

امام باقر(ع) از نگاه اندیشمندان

امام باقر (ع) آفتاب عالم تاب دانش بود. در بیان برتری و بزرگی جایگاه علمی امام، همین بس که بیش ترین حدیث در بین جوامع حدیثی شیعه، از آن امام همام و فرزند برومند و خردمندش امام صادق (ع) است و این خود بزرگ ترین گواه در برجستگی شخصیت علمی ایشان به شمار می رود.

بسیاری از دانشمندان بزرگ اسلامی درباره جایگاه علمی امام، جمله های بسیار زیبایی بر زبان رانده و یا نگاشته اند که هم چنان تاریخ، آن را در خاطر خود نگاه داری می کند. دانشمندان بسیاری چون «ابن مبارک»، «زهری»، «اوزاعی»، «مالک»، «شافعی»، «زیاد بن منذر نهدی» و… درباره برجستگی علمی او سخن رانده اند. دامنه گسترده روایات امام در زمینه های گوناگون علمی، اندیشوران اهل سنت و محدثین آنان را بر آن داشت تا از ایشان روایت کنند و سخنان وی را درج و نقل نمایند که از جمله آن ها «ابو حنیفه» را می توان نام برد.

آوازه شهرت علمی امام باقر (ع) تا دوردست های سرزمین های اسلام رسیده بود. همچنان که راوی می گوید: «دیدم در حلقه درس او مردم خراسان حضور دارند و اشکالات علمی خود را مطرح می کنند».[۱۰۵]

«محمد بن مُنکدر» از دانشمندان اهل سنت می گوید: «باور نداشتم که علی بن الحسین (ع) فرزندی به یادگار گذارد که دانش و بینشش مانند خود او باشد؛ تا این که پسرش محمد بن علی (ع) را دیدم. آن سان که من می خواستم او را اندرز دهم، ولی او مرا اندرز داد.[۱۰۶]

«ابو اسحاق سبیعی» از دیگر فرهیختگان این دوره، آن قدر نظرات علمی امام را درست می پندارد که وقتی از او در مورد مسئله ای می پرسند، پاسخ را از زبان امام می گوید و می افزاید: «او دانشمندی است که هرگز کسی را به سان او در علم ندیده ام».

ابو زرعه گفت: به جان خود سوگند مي خورم كه ابو جعفر حضرت باقر بزرگ ترين دانشمندان است.[۱۰۷]

 


[۱]. علامه مجلسى، زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر (ع)، ترجمه‏، خسروى‏، موسى، ص۱۴۹، اسلاميه، تهران‏.

[۲]. در روز و ماه ولادت اقوال دیگری،(پنجم صفر، جمعه اول، دوشنبه یا سه شنبه اول رجب سال ۵۷ هـ) نقل شده است جهت اطلاعات بیشتر به این لینک مراجعه شود: سایت تبیان.

[۳]. علامه مجلسى، زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر(ع)، ترجمه‏، خسروى‏، موسى، ص ۱۴۹، ناشر، اسلاميه، تهران.

[۴]. قمى، شيخ عباس،  ‏منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل،‏ ج ‏۲، ص ۱۲۶۱، دليل ما، قم‏، ۱۳۷۹ ش‏.

[۵]. شيخ صدوق، ‏علل الشرائع،‏ ج ۱ ص ۲۳۳، داورى، قم، چاپ اول.‏

[۶]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۷]. شيخ مفيد، الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‏۲، ص: ۱۵۹، كنگره شيخ مفيد، قم،‏ چاپ اول، ۱۴۱۳ ق‏. ‏

[۸]. زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر (ع)، ص: ۱۵۴

[۹]. قمى، شيخ عباس، ‏منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل،‏ ج‏۲،ص، ۱۲۶۴، دليل ما، قم‏، ۱۳۷۹ ش‏.

[۱۰]. علامه مجلسى، جلاء العيون، ص ۸۵۰، ناشر، سرور، قم، چاپ، نهم، ۱۳۸۲ ش‏.

[۱۱]. قمى، شيخ عباس، منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل،‏ ج‏۲، ص ۱۲۶۱، دليل ما، قم‏، ۱۳۷۹ ش‏.

[۱۲]. ابن شهرآَشوب، مناقب. کتاب نامه تکمیل شود.

[۱۳]. علامه مجلسى، زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر(ع)، ، ترجمه‏، خسروى‏، موسى، ص۱۴۹، اسلاميه، تهران.

[۱۴]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت تبیان مراجعه شود.

[۱۵]. علامه مجلسى، زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر(ع)، ترجمه‏، خسروى‏، موسى، ص۲۶۳، اسلاميه، تهران.

[۱۶]. ابن شهر آشوب، المناقب.کتابنامه تکمیل شود.

[۱۷]. شيخ طبرسى،‏ إعلام الورى بأعلام الهدى‏، ص ۲۷۱، اسلاميه‏، تهران چاپ سوم‏، ۱۳۹۰ ق‏.

[۱۸]. ابن شهرآشوب، المناقب، ج ‏۴، ص ۲۱۰، علامه‏، ۱۳۷۹ ق‏. (مع أبيه علي أربعا و ثلاثين سنة و عشرة أشهر أو تسعا و ثلاثين سنة).

[۱۹]. نيشابورى، فتال،‏ روضة الواعظين و بصيرة المتعظين، ترجمه، مهدوى دامغانى‏، ص ۳۳۴، نشر نى.

[۲۰]. محرمى، غلام حسن، جلوه‏هاى اعجاز معصومين(ع)، ص‏۲۲۶، دفتر انتشارات اسلامى‏.

[۲۱]. كلينى،‏ ‏اصول كافى، ترجمه مصطفوى، ج ‏۲، ص ۴۷۴-۴۷۱، اسلاميه،‏ چاپ دوم، تهران‏، ۱۳۶۲ ش‏.

[۲۲]. سوره رعد آيه ۸٫

[۲۳]. بحرانى، سيد هاشم، رسولى محلاتى، سيد هاشم، ‏الإنصاف فى النص على الأئمة (ع)، ترجمه رسولى، ص ۱۹۱، دفتر نشر فرهنگ اسلامى،‏  تهران، دوم، ۱۳۷۸ ش.‏

[۲۴]. شيخ طبرسى‏، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص‏۲۶۰، ناشر، اسلاميه، چاپ سوم‏، تهران‏، ۱۳۹۰ ق‏.

[۲۵]. محدث نورى، مستدرك الوسائل، ج ۹، ص ۳۸، مؤسسه آل البيت (ع)، قم، ۱۴۰۸ هـ ق.

[۲۶]. علامه مجلسى، زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر(ع)، ص، ترجمه‏، خسروى‏، موسى، ۱۵۹- ۱۵۷، اسلاميه، تهران.

[۲۷]. طبرسی، فضل بن حسن، إعلام الورى بأعلام الهدى‏، ج ۱، ص ۴۹۸، مؤسسه آل البیت، قم، چاپ اول، ۱۴۱۷ق؛ ابن شهر آشوب مازندرانى‏، المناقب، ج ۴، ص ۲۱۰، مؤسسه انتشارات علامه، قم، ۱۳۷۹ق؛ فتال نیشابوری، روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، ج ۱، ص ۴۶۸، دلیل ما، قم، چاپ اول، ۱۴۲۳ق؛ طبری، عماد الدین حسن بن على‏، مناقب الطاهرین، ج ۲، ص ۶۲۹، سازمان چاپ و انتشارات‏، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۹ش؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج ۴۶، ص ۲۱۲، دارالکتب الاسلامیة، تهران، چاپ دوم، ۱۳۶۳ش؛ حسینى عاملى‏، سید تاج الدین، التتمة فی تواریخ

الأئمة علیهم السلام‏، ص ۹۶، بعثت، قم، چاپ اول، ۱۴۱۲ق.

[۲۸]. كلینى، محمد بن یعقوب، الكافی، محقق و مصحح: غفارى على اكبر، آخوندى، محمد، ج ۱، ص ۴۶۹، دار الكتب الإسلامیة، تهران، چاپ چهارم، ۱۴۰۷ق.

[۲۹]. إعلام الورى بأعلام الهدى‏، ج ۱، ص ۴۹۹؛ شیخ عباس قمى‏، منتهى الآمال فی تواریخ النبی و الآل‏، ج ۲، ص ۱۳۲۸، دلیل ما، قم، چاپ اول، ۱۳۷۹ش.

[۳۰]. میر لوحی، كفایة المهتدی فی معرفة المهدی(ع)، ص ۳۳۵، دار التفسیر، قم، چاپ اول، ۱۴۲۶ق.

[۳۱]. صفار، محمد ، بصائر الدرجات، ص ۴۸۲، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، قم، ۱۴۰۴ هـ ق.

[۳۲]. كلينى‏، كافي‏، ج ‏۸، ص، ۱۸۳، اسلاميه، تهران‏، چاپ دوم‏، ۱۳۶۵ ش‏.

[۳۳]. همان‏،ج ۳، ص ۲۱۷٫

[۳۴]. همان، ج ۵، ص ۱۱۷٫

[۳۵]. همان، ج ‏۸، ص ۱۸۲‏.

[۳۶]. کلینی، اصول كافى، ترجمه كمره‏اى، ج ‏۳، ص ۳۵۵، انتشارات اسوه‏، قم‏، چاپ ۱۳۷۵ ش.‏

[۳۷]. کلینی، اصول كافى، ترجمه كمره‏اى، ج ‏۳، ص ۳۵۵، انتشارات اسوه‏، قم‏، چاپ ۱۳۷۵ ش.‏

[۳۸]. علامه مجلسى، زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر (ع)، ترجمه، خسری، موسی، ص ۱۷۳، ناشر، اسلاميه،‏ چاپ، دوم‏، تهران‏.

[۳۹]. شيخ طبرسى،  إعلام الورى بأعلام الهدى‏، ص ۲۶۷، ناشر، اسلاميه، تهران، چاپ، سوم، ۱۳۹۰ ق. ‏

[۴۰]. انعام، ۷۵٫

[۴۱]. علامه مجلسى، زندگانى حضرت سجاد و امام باقر(ع)‏، ص، ۱۸۷٫

[۴۲]. کلینی، اصول كافى، ترجمه، مصطفوى‏، سید جواد، ج ‏۲، ص، ۲۴۶، ناشر، كتاب فروشى علميه اسلاميه، تهران،‏ چاپ اول‏.

[۴۳]. علامه مجلسى، بحار الأنوار،ج ۴۶، ص۲۶۹، مؤسسة الوفاء بيروت – لبنان، ۱۴۰۴ هـ ق.

[۴۴]. همان.

[۴۵]. همان، ص ۲۵۲٫

[۴۶]. همان، ص ۲۶۱٫

[۴۷]. مشايخ، فاطمه، قصص الأنبياء (قصص قرآن)، ص ۷۷۵، انتشارات فرحان‏، چاپ اول، تهران،‏ ۱۳۸۱ ش‏.

[۴۸]. شيخ طوسى، الأمالي، ص ۴۱۰، انتشارات دارالثقافة، قم، ۱۴۱۴ هـ ق.

[۴۹]. شيخ مفيد، ارشاد- ترجمه، رسولى محلاتى‏، ج‏۲، ص، ۱۵۸، ناشر، اسلاميه‏، تهران،‏ چاپ، دوم.

[۵۰]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۵۱]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏۱۰، ص۱۵۲، اسلاميه‏، تهران.‏

[۵۲]. طبرسى، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۷۰، اسلاميه‏، تهران،‏ چاپ: سوم‏، ۱۳۹۰ ق‏.

[۵۳]. طبرسى، احمد، احتجاج، ترجمه، جعفرى، ج‏۲، ص، ۱۷۰، بهراد، اسلاميه‏، چاپ، اول، تهران‏، ۱۳۸۱ ش‏

[۵۴]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏ ۴۶، ص ۳۵۵،ناشر، اسلاميه‏، چاپ، تهران‏،

[۵۵]. همان، ج‏۱۰، ص، ۱۵۴٫

[۵۶]. فاطر،۳۲٫

[۵۷]. شيخ صدوق، ‏معاني الأخبار، ترجمه، محمدى شاهرودى، عبد العلى، ج‏۱، ص، ۲۴۹،‏ ناشر، دار الكتب الاسلاميه، چاپ، دوم‏، تهران، ۱۳۷۷ ش‏.

[۵۸]. مشايخ، فاطمه، قصص الأنبياء ( قصص قرآن)، ص ۷۷۷، انتشارات فرحان‏، چاپ اول، تهران،‏ ۱۳۸۱ ش‏.

[۵۹]. علامه مجلسی، بحار الانوار، (الإيمان و الكفر)، ترجمه، عطاردى‏، عزيز الله، ج‏۱، ص،۲۲، انتشارات عطارد.

[۶۰]. کلینی، روضه كافى- ترجمه كمره‏اى، محمد باقر، ج‏۱، ص، ۱۷۱ ناشر، كتاب فروشى اسلاميه‏، چاپ: اول، تهران‏، ۱۳۸۲ ق‏.

[۶۱]. شيخ صدوق‏، كمال الدين، ترجمه كمره‏اى‏، محمد باقر، ج‏۱، ص، ۱۶۶، ناشر، اسلاميه، چاپ، اول‏، تهران، ۱۳۷۷٫

[۶۲]. همان.

[۶۳]. بقره، ۱۸۷٫

[۶۴]. سباء ، ۱۸٫

[۶۵]. ابراهیم، ۳۷٫

[۶۶]. انبیاء، ۳۰٫

[۶۷]. علامه مجلسى، زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر(ع)، ص، ۲۵۶ – ۲۵۰، ترجمه‏، خسروى‏، موسى، ناشر، اسلاميه، تهران.

[۶۸]. البته امام مجتبی (ع) نیز در مدت چند ماه  پیش از انعقاد صلح، حکومت داشتند، هر چند که این حکومت به دلیل سستی اصحاب آن حضرت، ضعیف بود.

[۶۹]. البته حساب نواصب و خوارج که درصد بسیار محدودی از جامعه به ظاهر اسلامی را تشکیل داده و با ایشان دشمن بودند جدا است.

[۷۰]. رجال کشی، ص ۴۱، انتشارات دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ هـ ش.

[۷۱]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۰۴، کتابخانه آیت الله مرعشی، قم، ۱۴۰۴ هـ ق.

[۷۲]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۱۶۲، باب ۶، مؤسسه الوفاء، بیروت، لبنان، ۱۴۰۴ هـ ق.

[۷۳]. عطاردی، عزیز الله، مسند امام باقر(ع)، مسند امام صادق(ع).

[۷۴]. شيخ مفيد، الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‏۲، ص: ۱۶۱، كنگره شيخ مفيد، قم‏، چاپ اول‏، ۱۴۱۳ ق‏.

[۷۵]. مشايخ، فاطمه، قصص الأنبياء( قصص قرآن)، ص ۷۷۶، انتشارات فرحان‏، چاپ اول، تهران،‏ ۱۳۸۱ ش‏.

[۷۶]. شيخ مفيد، ارشاد،ترجمه ساعدى خراسانى،‏ محمد باقر، ص، ۵۱۶، اسلاميه، تهران،‏ چاپ اول‏، ۱۳۸۰ ش‏.

[۷۷]. همان.

[۷۸]. همان،ص ۵۱۷٫

[۷۹]. همان.

[۸۰]. شيخ طبرسى‏، مشكاة الانوار، ترجمه، هوشمند، مهدى – محمدى‏، عبد الله، ص ۱۳۷، ناشر، دار الثقلين، قم‏، چاپ، اول،  ۱۳۷۹ ش.

[۸۱]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۸۲]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏۴۶، ص ۲۹۳،ناشر، اسلاميه‏، تهران‏،

[۸۳]. همان، ص ۲۹۲٫

[۸۴]. به کسی که از طرف حاکمان رئیس قبیله باشد و احوال قبیله را به آنها گزارش دهد عریف می گفتند .

[۸۵]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۸۶]. جهت اطلاعات بیشتر به  سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۸۷]. جهت اطلاعات بیشتر به این لینک مراجعه شود: سایت حوزه نت

[۸۸]. علامه مجلسى، زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر (ع)، ترجمه، خسری، موسی، ص ۱۷۴، ناشر، اسلامیه،‏ چاپ، دوم‏، تهران‏.

[۸۹]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت تاریخ اسلام مراجعه شود.

[۹۰]. مائده، ۳٫ (امروز دينتان را كامل كردم، نعمتم را بر شما تمام كردم، و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد)

[۹۱]. آل عمران، ۱۸۰٫ (ميراث آسمانها و زمين براى خداست)

[۹۲]. القيامه،۱۶٫ (زبانت را به خواندن قرآن حركت مده تا در آن عجله كنى)

[۹۳]. الحاقة،۱۲٫

[۹۴]. یس، ۱۲ .(كتاب را براى بيان هر چيز و هدايت، بر تو نازل كرده‏ايم و آن رحمت و مژده است مسلمين را)

[۹۵]. مائده،۴۶٫ (موعظه‏اى بود براى متقيان)

[۹۶]. نحل، ۸۹٫ (شمارش هر چيز را در كتابى آشكار تمام كرده‏ايم)

[۹۷]. انعام، ۳۸٫ (در كتاب طبيعت هيچ كوتاهى نكرده‏ايم)

[۹۸]. علامه مجلسى، جلاء العيون، ص ۸۵۳-‏۸۵۱، ناشر، سرور، قم، چاپ، نهم، ۱۳۸۲ ش‏.

[۹۹]. محدث عاملى‏، تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، ج ‏۱۶، ص ۲۰۴، ناشر، آل البيت‏ قم،‏ چاپ اول، ۱۴۰۹ ق‏ ‏.

[۱۰۰]. شيخ كلينى،‏ الكافي،‏ ج‏۲، ص،۱۸، ناشر، اسلاميه، تهران،‏ چاپ، دوم، ۱۳۶۲ ش‏.

[۱۰۱]. همان،‏ ج‏۲، ص،۳۳۱٫

[۱۰۲]. كمره‏اى، محمد باقر، ‏آداب معاشرت، ( ترجمه جلد شانزدهم بحار الانوار)، ج‏۲، ص، ۲۳۹، ناشر: اسلاميه‏، چاپ، اول‏، تهران، ۱۳۶۴ ش.

[۱۰۳]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۱۰۴]. ديلمى، شيخ حسن، ‏ارشاد القلوب، ترجمه، سلگى‏ نهاوندى‏، على، ج‏۲، ص، ۳۵۸، ناشر، ناصر، چاپ اول‏، قم، ۱۳۷۶ش.

[۱۰۵]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۱۰۶]. شيخ مفيد، ارشاد، رسولى محلاتى، سيد هاشم،  ج‏۲، ص، ۱۵۹، ناشر، اسلاميه‏، تهران،‏ چاپ دوم

[۱۰۷]. خسروى، موسى، ‏بخش امامت(ترجمه جلد هفتم بحار الانوار)، ج‏۱، ص ۱۱۸، اسلاميه، تهران‏، چاپ دوم‏، ۱۳۶۳ ش‏.




کلیدواژه ها:



ثبت نظر