دایره المعارف اسلام پدیا » ادله نقلی ولايت فقيه
منوی اصلی

ادله نقلی ولایت فقیه

تاریخ: ۳۰ آذر ۱۳۹۰ در باب: ولایت فقیه

بخشی از دلایلی که در اثبات ولایت فقیه مورد استناد عالمان دینی قرار گرفته است ادلّۀ نقلی است.در همین راستا به روایات فراوانى استناد شده است که برخى از آنها عبارتند از:

۱٫ شیخ صدوق از امیرالمؤمنین‏ (ع) نقل مى کند که رسول الله ‏(ص) فرمودند:

“اللهم ارحم خلفایى” (خدایا! جانشینان مرا مورد رحمت خویش قرار ده )از آن حضرت‏ ‏(ص) سؤال شد: جانشینان شما چه کسانى هستند؟ حضرت فرمود: “الّذین یأتون من بعدى یروون حدیثى و سنّتى” آنان که بعد از من مى‏آیند و حدیث و سنّت مرا نقل مى کنند.

در هر روایت دو بحث ضرورت دارد:

بحث سندى تا اعتبار آن احراز شود.

بحث دلالى تا نحوۀ دلالت آن بر مطلوب ارزیابى گردد.

از آن جا که روایت مزبور به سندهاى مختلف و در کتب گوناگون نقل شده،[۱] به صدور آن اطمینان داریم و شکى در اعتبار آن راه ندارد.

براى توضیح چگونگى دلالت این روایت بر “ولایت فقیه” باید به دو نکته توجّه کرد:

الف. نبى اکرم‏ ‏(ص) از سه شأن عمده برخوردار بودند:

رسالت: تبلیغ آیات‏ الهى و رساندن احکام شرعى و راهنمایى مردم.

قضاوت: داورى در موارد اختلاف و رفع خصومت.

ولایت: زمامدارى جامعۀ اسلامى و تدبیر آن.

و ولی فقیه در واقع نائب پیامبر اکرم در این شأن است.

ب. مراد از “کسانى که بعد از حضرت ‏‏(ص) مى آیند و حدیث و سنّت او را نقل مى کنند” فقیهان است، نه راویان و محدّثان؛ زیرا یک راوى که تنها نقل حدیث مى کند، نمى تواند تشخیص دهد که آیا آنچه نقل مى نماید، حدیث و سنت خود آن حضرت  ‏(ص) است یا نه؟ او تنها الفاظى که شنیده، یا عملى را که دیده، حکایت مى کند، بدون آن که وجه صدور این الفاظ یا اعمال را بداند و معارض یا مخصّص یا مقیّد آن را بشناسد و نحوۀ جمع آن را با چنین معارض هایى بداند. کسى که از این امور آگاه است، فردى است که به مقام اجتهاد و افتاء رسیده و به درجه شامخ فقاهت نائل شده باشد.

حال با توجّه به این دو نکته، حاصل مفاد این حدیث چنین خواهد بود: “فقیهان جانشینان نبى اکرم ‏ ‏(ص) مى باشند” و چون آن حضرت ‏‏(ص) شئون مختلفى داشته و در این جا شأن خاصّى براى جانشین ذکر نشده، پس فقیهان در تمامى آن شئون، جانشین آن حضرت‏  ‏(ص) مى باشند.[۲]

برخى در استدلال به این روایت و امثال آن که در آن واژه “خلیفه” وارد شده، مناقشه و ادّعا کرده اند:[۳]

“خلیفه داراى دو معنا مى باشد:

۱٫ مفهوم لغوى و اصلى، که در قرآن همین معنا مورد نظر بوده است، مانند: “…إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَه…[۴]“من در زمین جانشینى قرار مى دهم. یا آیۀ “یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناک خَلیفَهً فِی الْأَرْضِ فَاحْکمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَق‏[۵]” اى داود! ما تو را جانشین(خود) بر روى زمین قرار دادیم. پس میان مردم به حقّ حکم کن. در آیۀ اوّل خلافت یک امر تکوینى و غیر قابل وضع و تشریع است و در دوّمى هر چند یک امر تشریعى است، ولى فقط مربوط به مسئلۀ داورى و قضاوت مى باشد.

۲٫ مفهوم سیاسى و تاریخى، که در اسلام پس از رحلت رسول اکرم ‏(ص) ظهور کرد. این مفهوم یک مفهوم یا پدیدۀ دنیایى و غیر الهى است که از سوى مردم به حقّ یا ناحقّ به شخصى ارزانى مى شود و این به کلّى از مقام رفیع امامت یا رسالت که یک مقام و منصب الهى است، جدا مى باشد”.

اگر در معناى لغوى “خلیفه” که همان “جانشین” است، دقّت شود، آشکار خواهد شد که در تمام کاربردهاى قرآنى، روایى، و حتّى تاریخى، همین مفهوم مورد نظر بوده است و اگر تفاوتى هست، تنها در موارد جانشینى مى باشد. گاه این خلافت و جانشینى در امور تکوینى و مقامات عینى و واقعى است و زمانى در امور تشریعى و مناصب قانونى. حتّى در تاریخ اسلام، اگر اصطلاح “خلیفه” بعد از رحلت رسول اکرم ‏‏(ص) پیدا شد، این مفهوم مورد نظر بود که شخص خلیفه، جانشین حضرت ‏‏(ص) در زمامدارى و ادارۀ جامعه است؛ بنابر این “خلیفه” مفاهیم و معانى مختلفى ندارد، بلکه در تمام کاربردها به یک معنا است، هر چند موارد جانشینى داراى تفاوت است. در روایت مزبور نیز خلیفه به معناى جانشین آمده و چون در آن مورد خاصّى براى جانشینى ذکر نشده، اطلاق،[۶] اقتضاى شمول مى کند و از آن استفاده مى شود که فقها در تمام شئون نبى اکرم ‏‏(ص) جانشین آن حضرت هستند.

۲٫ توقیع[۷] شریفى که مرحوم صدوق در کتاب اکمال الدین از اسحاق بن یعقوب نقل مى کند که حضرت ولى عصر(عج) در پاسخ به پرسش‏هاى او به خط مبارک‌شان مرقوم فرمودند:

أمّا الحوادث الواقعه فارجعوا فیها إلى رواه حدیثنا، فإنّهم حجّتى علیکم و أنا حجّه الله علیهم” در رویدادهایى که اتّفاق مى افتد، به راویان حدیث ما مراجعه کنید؛ زیرا آنان حجّت من بر شمایند و من حجّت خدا بر آنان هستم.[۸]

همین روایت را مرحوم شیخ طوسى در کتاب الغیبه نقل مى‏کند، با این تفاوت که در انتهاى آن به جاى “أنا حجّه الله علیهم” آمده است: “أنا حجّه الله علیکم” (من حجّت خدا بر شما هستم.[۹]) در نقل مرحوم طبرسى در کتاب “الاحتجاج” تنها “أنا حجّه الله”: [من حجت خدا هستم،] آمده است.[۱۰] البته این تفاوت در نقل، هیچ تأثیرى در دلالت این روایت، به توضیحى که خواهد آمد، ندارد.

از حیث سند، این روایت تا “اسحاق بن یعقوب” تقریباً قطعى است؛ زیرا آن را گروهى از راویان از گروه دیگرى از مرحوم کلینى از اسحاق بن یعقوب نقل کرده اند. نسبت به شخص “اسحاق بن یعقوب” توثیق[۱۱] خاصّى در کتاب‏هاى رجال وارد نشده است و برخى کوشیده اند او را برادر مرحوم کلینى معرفى کنند.[۱۲] ولى این تلاشِ نه‏چندان کامیاب، مفید نیست. راه صحیح آن است که بگوییم با توجّه به وضعیت امام زمان(عج) در دوران غیبت صغرا و فشار و خفقان موجود در آن روزگار- که باعث شده بود حضرت ‏(ع) از انظار عموم پنهان شود و تنها از طریق نوّاب خاصّ با مردم ارتباط برقرار کند- صدور توقیعات، که یک سند رسمى بر حیات امام‏ (ع) و زمامدارى او بود، جز نسبت به افراد بسیار قابل اعتماد صورت نمى گرفت. پس خود ارسال نامه از سوى حضرت ‏(ع) براى شخصى در آن دوران، دلیل وثاقت آن شخص مى باشد.[۱۳]

اگر پرسیده شود: از کجا معلوم که اسحاق بن یعقوب توقیعى دریافت کرده است، شاید او در این ادعا دروغ گفته باشد؟

در پاسخ خواهیم گفت: کلینى که این توقیع را از او نقل مى کند- با توجّه به آنچه گذشت – حتماً او را مورد اعتماد مى‏دانسته و الاّ هرگز اقدام به این عمل نمى کرده است. با این وصف، جاى تردیدى در سند این روایت باقى نمى ماند.[۱۴]

بهترین شیوۀ استدلال به این روایت – که در سخنان برخى از فقهاى پیشین نیز شاهد آن بودیم – این است:

حضرت ‏(ع) دو جملۀ: “فإنّهم حجّتى علیکم” و “أنا حجّه الله” را به گونه اى آورده که به وضوح مى رساند حجّیت راویان حدیث آنان – که همان فقیهان هستند و در روایت قبلى علت تطبیق را توضیح دادیم – بسان حجّیت خود آنها است؛ یعنى فقها نایب امام زمان (عج) در میان مردم مى‏باشند. حال اگر زمان صدور این توقیع – یعنى غیبت صغرا – را در نظر بگیریم و توجّه کنیم که حضرت ‏(ع) در این دوران شیعیان را براى غیبت کبرا آماده مى کردند و در واقع آخرین وصایا و آخرین احکام را صادر مى نمودند، به وضوح در خواهیم یافت که این روایت به زمان غیبت نظر دارد و همان گونه که بسیارى از فقهاى گذشته اشاره کرده اند، فقیهان شیعه را به عنوان جانشینان امام در تمام امور، از جمله زمامدارى جامعۀ اسلامى معرّفى مى کند.

برخى در استدلال به این حدیث نیز مناقشه و تمسّک به آن را – که در بسیارى از نصوص فقهى شاهد آن بودیم و آنان از آن بى خبرند و تنها از عوائد نراقى خبر دارند- نتیجۀ عدم بررسى معناى حجّت و فقدان اجتهاد در لغت‏شناسى دانسته‏اند! سپس با جست و جوى کاربردهاى واژۀ “حجّت” در منطق، فلسفه و اصول فقه در کلاف سردرگمى گرفتار شده اند که هرگز راه خلاصى از آن تصوّر نمى شود![۱۵]

مقصود از “حجّت” در این روایت، مانند سایر موارد، چیزى است که مى‏توان به آن احتجاج[۱۶] کرد. پس امام‏ (ع) حجّت خدا است؛ زیرا اگر او چیزى بگوید و مردم عمل نکنند، خدا به همان گفتۀ او علیه مخالفت کنندگان احتجاج مى کند و آنها نمى توانند عذرى در این مخالفت بیابند. همچنان که اگر به گفتۀ او عمل کنند، در مقابل این سؤال که چرا چنین کردید؟ همین جواب کافى است که به دلیل گفتۀ او با این وصف، اگر فقیه حجّت امام است، یعنى اگر امرى کند – چه از باب فتوا و استنباط حکم، چه از باب ولایت و انشاى حکم – و مردم مخالفت کنند، حضرت ‏(ع) بر علیه مخالفان به همین امر فقیه احتجاج مى کند. همان گونه که مطعیان به این امر براى توجیه عمل خود استدلال مى‏نمایند. به هر تقدیر، دلالت روایت بر “ولایت فقیه” و نیابت او از امام معصوم‏ (ع) جاى تردید نیست.

منابع جهت مطالعه بیشتر:

۱٫ مهدى هادوى تهرانى، ولایت و دیانت، مؤسسه فرهنگى خانه خرد، قم، چاپ دوم، ۱۳۸۰٫

۲٫ مهدى هادوى تهرانى، الحکم الاسلامى فى عصر الغیبه.


[۱] ر.ک: شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج ۴، ص ۴۲۰ (باب النوادر، ح ۵۹۱۹)، انتشارات جامعه مدرسین، قم، سال ۱۴۱۳ هـ ق؛ صدوق، الأمالی، ص ۱۰۹ (مجلس ۳۴، ح ۴)، انتشارات کتابخانه اسلامیه، ۱۳۶۲ هـ ش؛ صدوق، عیون أخبار الرضا (ع)، ج۲، ص۳۷ (ح ۹۴)، انتشارات جهان، ۱۳۷۸ هـ ق؛ صدوق، معانی الأخبار، ج ۲، ص ۳۷۴ (باب ۴۲۳)، انتشارات جامعه مدرسین قم، ۱۳۶۱ هـ ش؛ حر عاملى، وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۶۵ و ۶۶ (کتاب القضاء أبواب صفات القاضى، باب ۸، احادیث ۵۰ و ۵۳)، مؤسسه آل البیت (علیهم‏السلام)، قم، ۱۴۰۹ هـ ق؛ نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، (کتاب القضاء، أبواب صفات القاضى باب ۸، احادیث ۵۲، ۴۸، ۱۱، ۱۰) المکتبه الاسلامیه، قم، مؤسسه اسماعیلیان، (افست نسخۀ خطی)؛ مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، ج ۲۰، ص ۲۵ (کتاب العلم، باب ۸، ح ۸۳)، چاپ مؤسسه الوفاء، بیروت، لبنان، سال ۱۴۰۴ هـ ق؛ هندى، کنزالعمال، ج ۱۰، ص ۲۲۹ (کتاب العلم من قسم الاقوال، باب ۳، ح ۲۹۲۰۹) نیازمند تکمیل کتابنامه

[۲] در اصطلاح به این مطلب «اطلاق ناشى از حذف متعلّق» مى گویند. براى تحقیق بیشتر، ر.ک: امام خمینی، روح الله، کتاب البیع، ج۲، ص۴۶۸، قم، مؤسسۀ مطبوعاتی اسماعیلیان؛ حائری، سید کاظم، اساس الحکومه الاسلامیه، ص۱۵۰، بیروت، چاپ النب، چاپ النیل، ۱۳۹۹ هـ.ق؛ منتظری، حسینعلی، دراسات فی ولایه الفقیه، ج۱، ص۴۶۳، المرکز العالمی للدراسات الاسلامیه، چاپ اول، قم،  ۱۴۰۸هـ.ق.

[۳] ر.ک: حائرى یزدى، مهدى، حکمت و حکومت، ص۱۸۷ – ۱۸۶(به اختصار). نیازمند تکمیل کتابنامه

[۴] سوره بقره، ۳۰٫

[۵] سوره ص، ۲۶٫

[۶] اطلاق«یعنى عدم تقید و اختصاص به مورد خاص».

[۷] به روایاتى که در دورۀ غیبت صغرا به صورت کتبى از ناحیۀ امام زمان(عج) به وسیلۀ نوّاب خاص به دست راویان مى رسید «توقیع» مى گویند.

[۸] صدوق، کمال الدین، ج۲، ص۴۸۳ (باب ۴۵، التوقیعات، التوقیع الرابع)، دار الکتب الإسلامیه قم، ۱۳۹۵ هـ ق.

[۹] طوسی، الغیبه، ص۱۷۷، تحقیق طهرانی، عباد الله و ناصح، علی، قم، مؤسسه المعارف الاسلامیه، چاپ اول،۱۴۱۱هـ.ق.

[۱۰] ر.ک: حر عاملى، وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص۱۰۱(کتاب القضاء، أبواب صفات القاضى، باب ۱۱، ح ۹).

[۱۱] بیان این نکته که راوى مورد اعتماد و وثوق است، در اصطلاح علم رجال «توثیق» نامیده مى شود.

[۱۲] ر.ک: تستری، محمد تقی، قاموس الرجال، ج۱، ص۷۸۶، قم، جامعه المدرسین، ۱۴۱۰ هـ.ق.

[۱۳] این مطلب به عنوان یکى از راه‏هاى توثیق که عمومیت دارد در کتاب تحریر المقال فى کلیات علم الرجال آمده است.ر.ک: هادوی تهرانی، مهدی، تحریر المقال فی کلیات علم الرجال، ص۱۱۱ – ۱۰۹، انتشارات الزهراء، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۱هـ.ش.

[۱۴] ر.ک: حائرى، سید کاظم، ولایه الأمر فى عصر الغیبه، ص ۱۲۵ – ۱۲۲٫ نیازمند تکمیل کتابنامه

[۱۵] ر.ک: حائرى یزدى، مهدى، حکمت و حکومت، ص ۲۱۴ – ۲۰۷٫ نیازمند تکمیل کتابنامه

[۱۶] احتجاج «یعنى استدلال و اقامۀ حجت»




کلیدواژه ها: ,



ثبت نظر


5 + 2 =