دایره المعارف اسلام پدیا » دلایل عقلی بقاى نفس بعد از موت بدن
منوی اصلی

دلایل عقلی بقاى نفس بعد از موت بدن

تاریخ: ۱۹ آبان ۱۳۹۰ در باب: نفس

در بارۀ نفس و کیفیت آن مباحث گسترده ای در کلام و فلسفۀ اسلامی مطرح شده و دلایل نقلی و عقلی متعددی در این باره ارائه شده است.. یکی از مباحث مطرح شده در باب نفس، کیفیت آن پس از مرگ انسان است. البته این بحث در واقع یکی از مسائل معاد جسمانی است که علمای اسلامی آن را از اصول دین بر می شمارند. در این جا به طور اختصار به چند دلیل عقلی بقاى نفس پس از مرگ اشاره مى‏شود:

۱٫ اگر موجودى سیر صعودى کرد و از طبیعت خارج شد، دیگر فنا و زوال بر او عارض نمى‏شود. ماده تا نهایت درجه امکان صعود، سیر مى‏کند و پس از آن، صورت که همان نفس است بدن را رها مى‏کند و موجود مجرد و بى نیاز از ماده و بی گانه از طبیعت می شود. بنابر این عدم بر او عارض نمى‏شود؛ زیرا عدم و زوال از خواص ماده و جسم است؛ چون در ماده استعداد و قوه است و تا زمانی که این استعداد وجود دارد، ماده هم موجود است، ولى بعد از تمام شدن استعدادها و به فعلیت رسیدن آنها به سمت زوال و نابودى مى‏رود، اما نفس چون بعد از جدائى از ماده، خواص آن را ندارد، لذا ابدى و فناناپذیر مى‏شود. تنها در یک صورت عدم برای نفس ممکن است که عبارت از فنای علت فاعلى است و این هم محال است.

بیان مطلب: علت فاعلى نفس یا واجب الوجود است و یا موجودى است که او منتهى به واجب مى‏شود. در صورت اول چون نفس متعلّق به مبدأ است و بسیط است و هیچ ترکیب و قوه‏اى در او نیست، پس تمام ذاتش متعلق به واجب است و هیچ ترکیب و قوه‏اى در او نیست پس تمام ذاتش متعلق به واجب است و عین تعلق و ربط است و چون عدم در مبدء محال است، پس بر معلول او عروض عدم و زوال محال است به جهت قاعده مسلم فلسفى که تخلف معلول از علت محال است؛ یعنى محال است که علت باشد، اما معلول نباشد (استحاله عدم معلول عند وجود العله)، (همان طور که عکس آن هم محال است) و در صورتى که علت غیر از واجب باشد، حتماً باید منتهى به واجب شود چون “کل ما بالعرض ینتهى الى ما بالذات” و فرض بر این است که هر چیزى غیر از واجب، معلول و ممکن است، بنابر این باید منتهى به واجب شود و الا تسلسل لازم مى‏آید که درجاى خودش محال بودن آن اثبات شده است و چون به مبدأ واجب منتهى مى‏شود طبق بیان گذشته عروض عدم بر او محال است.

۲٫ نفس تا زمانی که تعلق تدبیرى به بدن دارد داراى حرکت و در نتیجه همراه با تغییر و تحوّل است. – یا سیر صعودى را طى مى‏کند و یاسیر نزولى – ، اما بعد از رهایى از بدن دیگر حرکتى در او وجود نخواهد داشت و چون حرکتى ندارد، پس تغییر و تحولى در او راه ندارد، بنابر این وجود ثابت و دائمى مى‏شود.

گرچه همۀ نفوس به تجرد عقلانى نمى‏رسند و در تجرد مثالى و خیالى باقى مى‏مانند، اما اشکالى وارد نمى‏شود چون در بقاى نفس، تجرد مثالى هم کافى است، و لذا حتى بزرگان قایل به بقاى نفوس حیوانى شده‏اند که داراى قوه خیال و واهمه هستند.

۳٫ برهان حکمت: خلقت جهان لغو و عبث نیست بلکه از روى حکمت است، به دلیل حکیم بودن خالق آن اگر چه خالق هستی بى نیاز و غنى مطلق است، لذا در افعال خود نفعى – چه غیر مستقیم و چه مستقیم – ندارد، اما منافات ندارد که هدف خالق به کمال رسیدن مخلوق باشد، چنان که در جایى از قرآن کریم مى‏فرماید: ما انسان را براى عبادت و کمال رسیدن از راه عبودیت خلق کردیم؛ بنابر این، عالم صنع حکیم است محال است که هدف نداشته باشد و با رسیدن به آن هدف هم به کمال مى‏رسد و تحقق این هدف هم قطعى است. آن جا که مى‏فرماید: هیچ تردیدى در روز قیامت و روز جزا نیست، زیرا او خالق موجودات است و مسلط بر آنها است؛ بنابر این مانعى وجود ندارد که جهان به کمال خود نرسد و چون به کمال رسیدن بدون مقدمات و ابزار مخصوص به خود ممکن نیست، خالق حکیم، موجودات را مجهز به آن وسایل نمود و کمال هم با تحقق هدف نهایى، محقق مى‏شود؛ از این رو باید نفس ابدى و فناناپذیر باشد؛ زیرا اولاً فنا و زوال با کمال منافات دارد. ثانیاً به کمال رسیدن و سپس معدوم شدن کار لغو و عبث است و منافى با حکمیت خالق حکیم است.

۴٫ برهان عدالت:

با توجه به این که همه افراد جامعه مطیع امر الاهى نیستند و همیشه پیامبران الاهى مخالفان و دشمنانی داشتند و در جامعه دو دسته وجود دارند. پارسایان و افراد شرور و ستمگر. پارسایان که جز به خدا و عمل صالح نمى‏اندیشند و خدمت به خلق را سرلوحه کار خود قرار داده‏اند، و در مقابل افراد ظالم و ستم گرى که پیوسته مشغول جور و فساد و گمراه نمودن دیگران هستند، اما با این حال نه ظالم به جزاى عمل خود مى‏رسد و نه افراد صالح به پاداش خود و اگر ظالم هم در این دنیا مؤاخذه شود مطابق اعمالى نیست که انجام داده و حتى در بسیارى از موارد پاداش اعمال نیک هم جبران عمل صالح را نمى‏کند و این از خصایص دنیا است. پس باید عالمى بعد از این باشد و روح که اصل انسانیت است بعد از جدایى و مفارقت از بدن در آن جا مستقر مى‏شود تا نتیجه کار خود را ببیند. بنابر این اگر روح نیز مانند بدن حیات خود را از دست دهد اعمال بندگان بدون جواب و پاداش مى‏ماند و این برخالق حکیم، قبیح و محال است؛ چون خلاف عدالت است؛ زیرا عدل یعنى «اعطاء کل ذى حقٍ حقّه» و این معنا تحقق پیدا نمى‏کند مگر با بقاى روح.




کلیدواژه ها: , , ,



ثبت نظر


+ 5 = 7