دایره المعارف اسلام پدیا » نسبت بالعرض شرور به خداوند
منوی اصلی

نسبت بالعرض شرور به خداوند

تاریخ: ۲۳ مرداد ۱۳۹۰ در باب: شرور

اشیا از جهت خیر و شر بودن پنج قسم اند:

۱٫ خیر محض، ۲٫ شر محض، ۳٫ خیر غالب، ۴٫ شر غالب، ۵٫ مساوی.

از میان این پنج قسم، تنها دو قسم تحقق خارجی دارند: یک. خیر محض؛ یعنی خداوند که وجود او ضروری است، کمال مطلق بوده و هر کمال وجودی را داراست.

دو. خیر غالب؛ یعنی آنچه خیرش بر شرش غلبه دارد؛ چون در ترک خیر فراوان؛ شر فراوان نهفته است؛ بنابراین، عنایت الاهی وجود این دسته از اشیا را لازم و واجب می گرداند. اما سه قسم دیگر تحقق خارجی ندارند؛ زیرا شر محض همان عدم محض است که نیستی و بطلان صرف بوده و راهی به سوی وجود ندارد. اما آن دو قسم دیگر یعنی شر غالب و خیر و شر مساوی، با عنایت پروردگار سازگار نیست؛ چون عنایت الاهی نظام هستی را بر نیکوترین و استوارترین وجه ممکن انتظام بخشیده است و اگر با دقّت؛ هر یک از پدیده های این عالم بررسی شود، معلوم می شود که همه اجزای عالم به زیباترین شکل ممکن به وجود آمده است.[۱]

توضیح این که آنچه ما از عدم در ذهن خود تصور مى‏کنیم، یا عدم مطلق است که همان نقیض و نقطۀ مقابل وجود مطلق است، یا عدم مضاف و منسوب به ملکه است که عبارت است از عدم کمال وجودى که جا دارد آن کمال را داشته باشد؛ مانند نابینایى که عبارت است از عدم بصر از کسى که جا داشت بصر داشته باشد” و لذا به دیوار نمى‏گوییم نابینا”.

برای قسم اول هم چند وجه قابل تصور است؛ یکى این که عدم را به ماهیت چیزى بزنیم نه به وجود آن، مثل این که عدم زید را تصور کنیم، و خود آن را معدوم فرض کنیم، نه او را بعد از آن که موجود بود، این قسم صرف یک تصور عقلى است که هیچ شرى در آن متصور نیست؛ چون موضوع را که مشترک میان “بود” و “نبود” باشد تصور نکرده‏ایم تا نبودش شرى باشد. بله ممکن است انسان عدم چیزى را مقید به آن چیز کند؛ مثلا عدم زید موجود را تصور کند، و او را بعد از آن که موجود شده معدوم فرض نماید. چنین عدمى شر است. تصور دوم این که عدم چیزى را در مقایسه با چیز دیگرى اعتبار کنیم؛ مانند نبود وجود واجبى براى موجودات امکانى، و نبود وجود انسانیت مثلا براى ماهیت دیگرى مانند اسب، و یا نداشتن وجود حیوانی برای نباتات، و نداشتن گاو؛ وجود اسب را که این قسم عدم از لوازم ماهیات است، و امرى است اعتبارى نه مجعول و محقق.

قسم دوم از عدم، همان عدم ملکه‏اى است که عبارت است از فقدان و نبود کمال براى چیزى که شأن آن، داشتن آن کمال است؛ نظیر انواع فسادها، نواقص، عیب ها، آفات، امراض، دردها و ناگواری هایى که عارض بر چیزى مى‏شود که شأن آن نداشتن این نواقص و داشتن کمال مقابل آن است.

این قسم؛ از عدم شر است، و در امور مادى پیدا مى‏شود، و منشأ آن هم قصورى است که در استعدادهاى مادیات است که البته این قصور در همه به یک پایه نیست، بلکه مراتب مختلفى دارد. و منظور این است که منشأ این گونه عدم‏ها که شرند، منبع فیض وجود یعنى ذات بارى تعالى نیست، و نمى‏شود آنها را به ساحت او نسبت داد؛ چون علت عدم؛ چیزى است مانند خود آن عدم، هم چنان که علت وجود وجودى دیگر است، نه عدم.

پس آن چیزى که در این گونه امور توأم با شر؛ مورد تعلق کلمه ایجاد ارادۀ الاهى قرار مى‏گیرد و قضاى الاهى هم بالذات شامل آن مى‏شود، آن مقدارى است که وجود به خود گرفته است. به عبارت دیگر، استعداد و قابلیت گرفتن وجود را داشته، و همان است که مى‏توان گفت: خدا خلق کرده، اراده الاهى ایجادش نموده و قضاى الاهى بر آن رانده شده است. اما عدم هایى (شرهایی) که همراه آن است مستند به خدا نیست، بلکه مستند به نداشتن قابلیت بیشتر خود او و قصور استعداد او است. اما این که چرا همان عدم ها را هم مخلوق دانسته نسبت جعل و اضافه به آنها مى‏دهیم، بدان جهت است که این عدم ها آمیخته و متحد به آن مقدار وجود هستند.[۲]

نمایۀ مرتبط: سؤال شمارۀ ۹۳۶ (سایت اسلام کوئست: ۱۱۶۶).



[۱]. طباطبائی، محمد حسین، نهایهالحکمه، شیروانی، علی، ج ۳، ص ۳۵۲، بوستان کتاب، چاپ ششم، قم، ۱۳۸۴ ش.

[۲]. همان، تفسیر المیزان، موسوی همدانی، ج ۱۳، ص ۲۵۹، جامعه مدرسین، چاپ پنجم، قم، ۱۳۷۴ش.




کلیدواژه ها: , ,



ثبت نظر


6 + 2 =