دایره المعارف اسلام پدیا » مسیحیت
منوی اصلی

مسیحیت

تاریخ: ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ در باب: ادیان
  1. مفهوم شناسی مسیحیت
  2. تاریخ مسیحیت
  3. دوران حضرت عیسی (ع)
  4. دوران پس از عیسی (ع)
  5. دوران پولس و تدوین اناجیل و رساله ها
  6. پولس دومین مؤسس مسیحیت
  7. مسیحیت در قرون وسطا و پس از آن (رنسانس)
  8. مسیحیت در دنیای امروز
  9. پیروان حضرت عیسی و مسلمانان
  10. چالش‌ها در مسیر گفتگوی اسلامی، مسیحی[۱۴]
  11. ابعاد اعتقادی مسیحیت
  12. توحید
  13. اثبات تثلیث در کتاب مقدس
  14. چگونگی پیدایش و رشد تثلیث
  15. اعتقاد مسیحیت و اسلام در باره فرزند داشتن خدا
  16. دیدگاه محققان اسلامی در مورد الوهیت مسیح
  17. عیسی کلمه الله
  18. نبوت
  19. معاد
  20. معرفی منبع راجع به معاد در تورات و انجیل
  21. سایر مسائل اعتقادی در مسیحیت
  22. اعتقاد به گناه ذاتی و آموزۀ “فداء” در مسیحیت
  23. قاعده لطف در اسلام و مسیحیت
  24. ابعاد اخلاقی در مسیحیت
  25. معنویت در اسلام و مسیحیت
  26. کتاب مقدس مسیحیان
  27. عهد عتیق
  28. عهد جدید
  29. اناجیل چهارگانه
  30. قرآن و انجیل
  31. کتاب اعمال رسولان
  32. رساله های حواریون
  33. کتاب مکاشفه یوحنا
  34. فرقه های مسیحیت
  35. کاتولیک
  36. پروتستان
  37. ارتدکس
  38. سایر فرقه های مسیحیت
  39. پیشینه فرقه مورمن

مفهوم شناسی مسیحیت

(در حال تکمیل است)

تاریخ مسیحیت

(در حال تکمیل است)

دوران حضرت عیسی (ع)

(در حال تکمیل است)

دوران پس از عیسی (ع)

(در حال تکمیل است)

دوران پولس و تدوین اناجیل و رساله ها

(در حال تکمیل است)

پولس دومین مؤسس مسیحیت

پولس را دومین مؤسس آیین مسیحیت می دانند او که زمانی از مخالفان حضرت عیسی (ع) بود و برای آزار و اذیت شاگردان و پیروان اولیۀ عیسی (ع) تلاش می کرد؛ ناگاه با ادعای مکاشفه، توبه کرد و به تبلیغ آیین مسیحیت پرداخت، اما مسیحتی که او آن را تبلیغ می کرد، آیینی ابداعی و التقاطی بود که خود پولس از آمیختن افکار گوناگون یونانی، یهودی، مصری و … به وجود آورده بود».[۱]

هر چند که مؤلف کتاب «کلام مسیحی» در مقام دفاع و تنزیه پولس بر آمده است، ولی  آن چه که ایشان مکتوب داشته، بیش از آن که پولس را جایگاهی رفیع بخشد، ناخواسته و به طور ضمنی حقیقت و ادعای ما را ثابت کرده است؛ چرا که برای دفاع از پولس در صدد کوچک شمردن حواریون حضرت عیسی بر آمده و بدون این که پولس از حواریون باشد او را نسبت به حواریون برتری بخشیده است او چنین می نویسد: «به عقیدۀ مسیحیان پولس، بزرگ ترین الاهیات شناس عهد جدید است. شگفت آور است که وی با آن که در طول زندگی خود با مسیح ملاقات نکرده است، مهم ترین مفسر زندگی و کارهای عیسی شناخته شده است… وی دانشمندی بود که کتاب های مقدس یهود را آموخته و در شریعت آنان تخصّص داشت؛ ولی حواریون دوازده گانه و سایر شاگردان مسیح ماهی گیرانی ساده دل بودند. علاوه بر این پولس در شهر بزرگ شده بود و در نتیجه؛ توانائی آن را داشت که پیام عیسی را در سطح فهم مردم شهرهای بزرگ امپراطوری روم نقل کند».[۲]

مسیحیت در قرون وسطا و پس از آن (رنسانس)

(در حال تکمیل است)

مسیحیت در دنیای امروز

(در حال تکمیل است)

پیروان حضرت عیسی و مسلمانان

برخی در بارۀ حقانیت پیروی دائم از دین حضرت عیسی(ع) و عدم تبعیت از اسلام به آیۀ ۵۴ سوره آل عمران استناد کرده و آن را چنین ترجمه می کنند:”تا روز قیامت پیروان تو (عیسی) را بر کافران برتری دادم.”

آنان در استناد خود بر این باورند که اگر پیروان حضرت عیسی تا قیامت بر همۀ کافران برتری دارند. پس چرا دین محمد را برگزینیم؟ دین عیسی را برمی گزینیم که تا قیامت از همۀ کافران برتر باشیم.

اما شایان ذکر است ترجمه ای که مطرح شد با آیۀ شریفه تطبیق نمی کند، ما برای بررسی دقیق نخست به ترجمۀ آن پرداخته سپس با استفاده از تفسیر در مورد آیۀ مورد نظر به بحث می پردازیم.

ترجمه آیه:

“و کسانى را که از تو (عیسی (ع)( پیروى کردند، تا روز رستاخیز، برتر از کسانى که کافر شدند، قرار مى‏دهم سپس بازگشت شما به سوى من است و در میان شما، در آنچه اختلاف داشتید، داورى مى‏کنم”.[۳]

برای دست یابی به تبیینی دقیق چند مسئله باید روشن شود.

در ضمن بحث های زیر و بررسی آیۀ شریفه به نتیجۀ مطلوبی خواهیم رسید.

در مورد آیۀ شریفه دیدگاه های متعدد و مختلفی مطرح شده که ما به برخی از آنها اشاره می کنیم.

۱ . مراد از تابعین عیسى، امت محمد (ص) است و اما این که امت محمد (ص) تابع عیسى نامیده شده سه وجه برای این، بیان نمودند.

الف.برای این که از نظر زمان پس از امت عیسى هستند. وقتى گفته شود فلانى به تبع فلانى آمد؛ یعنى به دنبال او و پس از او آمد.

ب. از این جهت است که پیامبر ما (ص) تصدیق عیسى و کتاب او را نموده و کسى که دیگرى را تصدیق کند می گویند تبعیت او را کرده است.

ج. به علاوه که شریعت پیامبر ما با دیگر انبیاء در ابواب توحید که اصل و ریشه دین است متحد می باشد، بنابر این پیغمبر اکرم پیرو او است؛ یعنى به عقیده او معتقد است.[۴]

۲٫ مراد از” اتباع” در آیۀ شریفه پیروى حق است، پیروانی است که مورد رضایت خداى سبحان است، پس عبارت” کسانى که تو را پیروى مى‏کنند” تنها بر افرادى از نصارا تطبیق می کند که تا قبل از ظهور اسلام و نسخ شدن دین عیسى (ع) بر نصرانیت استوار بوده‏اند و نیز بر افرادى از مسلمانان است که بعد از ظهور اسلام در پیروى از اسلام استقامت کردند و مى‏کنند؛ چون پیروى از اسلام هم پیروى از حق و در نتیجه پیروى از مسیح (ع) است.[۵]

این دیدگاه را علامه طباطبایی به برخی از مفسرین نسبت می دهد و آن را نقد می نماید.[۶]

۳٫ مراد از آیۀ شریفه مورد بحث این است که خداى تعالى نصارا را[۷] بر یهود (یعنى آنهایى که نیاکانشان به عیسى (ع) کافر شدند و علیه آن جناب توطئه کردند) تفوق و برترى خواهد داد. و مقصود این است که سخط و عذاب الاهى بر قوم یهود نازل خواهد شد و عذاب و مکر الاهى بر آنان شدت خواهد گرفت. [۸]

بنابر این تفسیر که با ظاهر آیه نیز سازگارتر است، این آیه یکى از آیات اعجاز آمیز و از پیشگویی ها و اخبار غیبى قرآن است که مى‏گوید پیروان مسیح (ع) همواره بر یهود که مخالف آن حضرت بودند برترى خواهند داشت.

در دنیاى کنونى، این حقیقت را با چشم خود مى‏بینیم که یهود و صهیونیست ها بدون وابستگى و اتکاء به مسیحیان، حتى یک روز نمى‏توانند به حیات سیاسى و اجتماعى خود ادامه دهند.[۹]

با این دیدگاه، مراد از پیروان حضرت عیسی، نصارى هستند؛ از این رو همه جا و همه وقت یهود را ذلیل‏تر از نصارى مى‏بینیم و نیز از همین جا است که ملک و سلطنت از دست یهود گرفته شده و در دست نصارى ثابت مانده (در اروپا و روم و …) و نصارى عزیزتر از ایشان بوده و تا قیامت فوق آنها قرار خواهند داشت.[۱۰]

۴٫ مراد از جملۀ:” الَّذِینَ اتَّبَعُوکَ”، (همه در مجموع) نصارا و مسلمین است و آیۀ شریفه مى‏خواهد خبر دهد از این که یهود تا روز قیامت ذلیل هر کسى است که معتقد باشد به این که پیروى از عیسى (ع) واجب است.[۱۱]

در این جا لازم است به این پرسش نیز پاسخ دهیم که آیا مسلمانان جزء کافران به حضرت عیسی (ع) محسوب می شوند؟

کافر در این جا به معنای منکر است[۱۲] مسلمانان نه تنها آن حضرت را تکذیب نمی کردند و نسبت به او کافر نبودند، بلکه حضرت عیسی را یکی از پیامبران بزرگ و سومین پیامبر اولوا العزم و صاحب شریعت و کتاب می دانند خداوند در قرآن می فرماید: (ناگهان عیسى زبان به سخن گشود و) گفت: «من بنده خدایم او کتاب (آسمانى) به من داده و مرا پیامبر قرار داده است![۱۳]

اما این قوم یهود بودند که آن حضرت را انکار می نمودند و او را به قتل رساندند.

بنابر این این که خداوند می فرماید تا روز قیامت پیروان تو (عیسی) را بر کافران برتری دادم تحقیقاً منظور از کفار مسلمانان نمی تواند باشد چون به هیچ وجه این کلمه بر مسلمانان اطلاق نمی شود.

بنابر این با توجه به این که جملۀ:” الَّذِینَ اتَّبَعُوکَ”، مجموع پیروان حضرت عیسی را شامل می شود و مسلمانان نیز بر اساس تفسیری که از عبارت ” الَّذِینَ اتَّبَعُوکَ ” بیان شد جزء پیروان آن حضرت محسوب می شود پس شامل نصارا و مسلمانان است و معنای آیه چنین می شود: “و کسانى را که از تو (عیسی (ع)) پیروى کردند، تا روز رستاخیز، برتر از کسانى که کافر شدند، قرار مى‏دهم سپس بازگشت شما به سوى من است و در میان شما، در آن چه اختلاف داشتید، داورى مى‏کنم”.

برای دست یابی به اطلاعات بیشتر به نمایه سر خاتمیت دین اسلام شمارۀ ۳۵۰۳ که در سایت اسلام کوئست موجود است مراجعه نمایید.

چالش‌ها در مسیر گفتگوی اسلامی، مسیحی[۱۴]

در قرن میلادی حاضر گرایش روشنی به دین‌داری دیده می‌شود، در حالی که قرن گذشته تلاش زیادی برای کنار گذاشتن دین صورت گرفته است، ولی شکست های پی در پی در این زمینه و شکوفایی بعضی از جنبش‌های دینی (در رأس آن‌ها انقلاب اسلامی ایران بود که منجر به شکل گیری جمهوری اسلامی شده)، باعث شد که انسان معاصر تغییرات روشنی را تجربه کند و متحول گردد؛ و از یک انسان ملحد که بر این بی دینی هم اصرار داشت به انسانی دوست دار دین تبدیل، و خواستار معنویت و حقیقت اخروی شود.

به همین خاطر گفت و گوهای بین همه یا بعضی از ادیان در سال‌های اخیر شکوفا شد و کنفرانس‌های متعددی در این زمینه برگزار شد؛ مانند کنفرانس انجمن بین‌المللی رهبران دینی در سال ۲۰۰۲ در تایلند و پارلمان بین‌المللی ادیان در سال ۲۰۰۳ در اسپانیا، و کنفرانس ادیان جهانی در قزاقستان در سال ۲۰۰۳ و بالاخره کنفرانس ادیان ابراهیمی درباره جنگ و صلح در سال ۲۰۰۶ میلادی در ایتالیا.

ولی با این کوشش فراوان برای گفت و گوی بین ادیان به خصوص بین اسلام و مسیحیت به عنوان آخرین ادیان ابراهیمی، هنوز معضلات و چالش‌هایی در راه گفت و گوی سودمند بین این دو دین وجود دارد که به بعضی از آن‌ها اشاره می‌شود:

۱٫ عدم توجه حقیقی به نقاط مشترک بین این دو دین؛ مانند نقاط مشترکی که قرآن کریم به آن اشاره می‌کند: «بگو: اى اهل کتاب! بیایید به سوى سخنى که میان ما و شما یکسان است که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزى را همتاى او قرار ندهیم و بعضى از ما، بعضى دیگر را- غیر از خداى یگانه- به خدایى نپذیرد».[۱۵]

نقاط مشترک زیادی در عقیده و اخلاق بین اسلام و مسیحیت وجود دارد هم چنین امکان تعامل کارگشایی بین این دو دین برای اداره جامعه جهانی در راه رسیدن به صلح و امنیت جهانی می‌تواند وجود داشته باشد.

این همکاری باید از سویی در چهارچوب توحید به عنوان رکن اساسی و از سوی دیگر عدم ادعای ربوبیٌت و سیادت از طرف جانبی بر جانب دیگر باشد و حال آن که هر دوی این خصوصیات در دنیای امروز ما گُم است.

توحید مورد غفلت واقع شده و تجاوز قدرت‌های قوی بر ضعیفان یک امر عادی شده است به طوری که در جریان پروژه هسته‌ای ایران این موضوع به خوبی مشاهده می‌شود.

۲٫ عدم آگاهی از نتایج گفت و گوهای سودمند بین این دو دین؛ چرا که این گفت و گوها پلی است به سوی فهم دقیق و ریشه دار از دو دین و گسترش دامنه توانائی‌های علمی و عملی در این دو دین از طریق بررسی مقایسه‌ای در زمینه‌های مختلف عقیدتی و اخلاق.

برآیند حتمی در این همکاری علمی، رسیدن به پیشنهادهای روشن برای همزیستی مسالمت آمیز و همکاری مؤثر میان پیروان این دو دین و خاموش کردن شعله‌های جنگ فکری و اقتصادی و بالاخره رسیدن به یک فضای امن برای رشد و به فعلیت رساندن استعدادهای بشری است.

۳٫ تفکر سنٌتی که بدون هیچ تجدیدی در تفکر حاکم در هر دین نسبت به دین دیگر وجود دارد.

بسیاری از برداشت‌های این تفکر سنتٌی نسبت به طرف دیگر مبنی بر مطالعات و تحقیقاتی است که فاقد منابع معتبر است، یا بر گفتارهای باطلی قرار دارد. به طوری که نتیجه این تفکر در اکثر موارد سوء برداشت و در نتیجه سوء ظن و داوری باطل در مورد طرف مقابل است.

۴٫ از دیگر چالش‌ها، وجود قدرت‌های جهانی است که خواستار برخورد بین ادیان هستند.

رؤسای این قدرت‌های جهانی منافع خودشان را در جنگ می‌پندارند، معلوم است که جنگ باید دارای ریشه‌های عمیقی باشد و مهم‌ترین این ریشه‌ها در اختلاف‌های عقیدتی پیدا می‌شود. به همین خاطر اصرار بر تعمیق این اختلافات دارند. کاریکاتورهای که در دانمارک دیده شد از مصادیق این توطئه‌های بین‌المللی است و به جز این، هیچ توجیهی برای حوادث دانمارک وجود ندارد. آن جهالتی که در جریان هتک حرمت به برترین و بزرگ‌ترین شخصیت الاهی عالم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)، شکل گرفت، دانمارک را برای ظهور این جنایت انتخاب کرد چرا که علامت روی پرچمش، علامت صلیب است.

آن‌ها به خوبی می‌دانستند که عکس‌العمل مسلمانان در سوزاندن پرچم آن کشور بروز می‌کند، کاری که به هتک حرمت صلیب تفسیر شد و در نتیجه عکس‌العمل مسیحیان را در مقابل در پی داشت.

در دیداری که با پاپ واتیکان، بندیکت شانزدهم در هشت ماه پیش داشتم به این نقطه اشاره کردم و از او خواستم که به این نقشه شیطانی توجه داشته باشد و برای پیروانش روشن کند که سوزاندن پرچم، بی احترامی به صلیب نیست، بلکه فقط یک حرکت سیاسی بر ضد دولتی است که در آن به پیامبر اعظم (ص) توهین شده است.

از همین توطئه‌ها جریان ۱۱ سپتامبر است، الان با توجه به قراین و شواهد بسیاری می‌دانیم که نیرنگ و توطئه‌ای در کار بود، دو ساختمان مرکز تجارت جهانی به وسیله موشک‌ها و هواپیماها فرو ریخت و هدف از آن توسعه دایره جنگ علیه مسلمانان و زنده کردن جنگ‌های صلیبی –همان طور که در آن زمان رئیس جمهور آمریکا به این موضوع اشاره کرد- بود.

به نظر من، کاری که اخیراً پاپ انجام داد از مصادیق همین توطئه‌های جهانی بر ضد ادیان است. وی در هشت ماه قبل از این سخنرانی[۱۶] بلکه یک ماه قبل از این سخنرانی، بر اهمیت گفتگوی بین ادیان خصوصاً اسلام و مسیحیت تأکید داشت و بیانیه‌ای درباره کنفرانس گفت و گوی اسلامی و مسیحی در اسسیزی صادر کرد پس چگونه از این موضوعات غافل شده و مطالبی می‌گوید که دور از شأن او است.

۵٫ چالش‌های عدم علم به حقائق هر کدام از این دو دین؛ برای این موضوع مثال‌های زیادی وجود دارد، چه بسا مهم‌ترین آن همان سخنرانی پاپ باشد، که به بعضی از آن‌ها در این سخنرانی اشاره می‌کنم:

الف. خلط بین «جهاد» که یک اصطلاح اسلامی است و جنگ مقدٌسی که در تاریخ مسیحی اتفاق افتاده است، پاپ می‌گوید: « آغاز کرد امپراتور موضوع جهاد یا همان جنگ مقدٌس را »، جهاد کوشش درباره از بین بردن موانع هدایت و آسان کردن راه عبادت خداوند است، این جنگ، جنگ با کسانی است که در مقابل پرستش خداوند قرار گرفته و بندگان خدا را از شناخت او و هدایت یافتن توسط او باز می‌دارند، این همان جهاد اصغر است. گاهی هم جهاد منظور شناخت نفس و کوشش درباره اصلاح آن است که به آن جهاد با نفس گفته می‌شود، حال آن که جنگ مقدس در کنه آن، به معنای تسلط بر غیر مسیحی و اجبار آنان به مسیحی شدن است.

اگر به تاریخ ارمنی‌ها در ایران و لبنان و دیگر کشورها نگاه کنیم، این اعتراف را از سوی محققین آن‌ها می‌بینیم که اذعان دارند سائر مذاهب مسیحی سعی در تغییر دین و دین‌داری ارمنی‌ها داشتند، اما مسلمانان حتی یک گام در این مسیر بر نداشتند.

ب. عدم آگاهی به تاریخ قرآن و شأن و نزول آیات

وی می‌گوید: « مطمئناً امپراتور می دانست که آیه ۲۵۶ از سوره دوم قران (بقره) می‌گوید: “اکراهی در دین نیست… ” و این سوره از اولین سوره‌های قرآن است که مربوط به زمانی است که محمد «ص» قدرت و سلطه‌ای نداشت و مقهور بود…».

حال آن که این آیه از آیات مدنی است و هنگامی نازل شد که پیامبر دارای حکومت و قدرت بود و هیچ خطری او را تهدید نمی‌کرد، بلکه روایات وارده ذیل این آیه چنین بیان می‌کنند: یکی از مسلمانان به خاطر تبلیغات بعضی از تجار مسیحی که برای تجارت به مدینه آمده بودند و مردم را به مسیحیت دعوت می‌کردند، مسیحی می‌شود، پدر او خدمت پیامبر اکرم (ص) می‌رسد و خواستار اجبار فرزندش در بازگشت به اسلام می‌شود. پیامبر از این امر خودداری کرده، سپس آیه نازل می‌شود.

البته خود این آیه نشانه‌ای دارد که بیان می‌کند این آیه مربوط به اوائل نبوده است؛ زیرا قسمتی از آن می‌فرماید: «راه رشد و هدایت از گمراهی مشخص شده است» و معلوم است که چنین مضمونی در اواخر رسالت نازل شده است نه در اول آن.

۳٫ وی در قسمتی از سخنرانی‌اش می‌گوید: امپراتور ناگهان به طرف گفتگو کننده‌اش رو کرد و… سؤال اصلی برای ما ، رابطه بین دین و خشونت به طور عام است. سپس در ادامه گفت: چیز جدیدی که محمد (ص) آورده است را به من نشان دهید؟ در حالی که شما چیزی جز رذالت و بی انصافی مانند فرمان او به انتشار دین به وسیله شمشیر، نمی‌یابید!.

در این سخن هیچ انصافی دیده نمی‌شود، بعضی از معاصرین مسیحی کتاب‌هایی درباره رسالت پیامبر اکرم (ص) برای مسیحیان نوشته‌اند که نشان می‌دهد شخص مسیحی  می‌تواند در عین حالی که مسیحی است از نور پیامبر اکرم بهتر استفاده کرده و از سیره آن بزرگوار بهره برد.

با یک نگاه گذرا به تاریخ اسلامی در می‌یابیم که اسلام و مسلمانان چه علوم، معارف و ارزش‌های نو و بلندی را به جامعه بشری اهدا کرده‌اند.

اسلام معارف الاهی در توحید را ترقّی بخشید و فلسفه‌ای را ایجاد کرد که مانند آن یافت نمی‌شود. این فلسفه در حکمت متعالیه ملاصدرا تجسم پیدا کرده و شأن خاصی در فکر فلسفی عالم پیدا کرد.

ارزش‌های اخلاقی در اسلام شکوفا شده و در عرفان اسلامی تکامل یافت و راه بلند و مترٌقی برای سلوک نفسانی و روحانی شد.

شریعت، قانون و نظام کاملی که اسلام در زمینه‌های مختلف حیات بشری نشان می‌دهد، دارای جایگاه خاصی در اسلام است.

اسلام بین دنیا و آخرت جمع کرده و مفاهیم بلند معنوی را در زمینه سیاست، اقتصاد و تربیت عرضه کرده است.

مسلمانان نیز نقش مهمی در تاریخ تمدن بشری داشته‌اند. بسیاری از اختراعات به دست آنان انجام گرفت و مهم‌ترین مبادی و ریشه‌های اکثر علوم؛ مانند شیمی و فیزیک به دست آنان کشف شد و یا در رشد و پیشرفت علومی مانند طب نقش اساسی داشتند.

عصر طلایی اسلامی پر است از این موارد روشن، پس چگونه است که وی از همه این امور غافل می‌شود و حرف‌های گذشتگانش را که نتیجه جهل یا تجاهل آنان است، تکرار می‌کند.

۴٫ وی می‌گوید: « امپراتور به طور مفصٌل بیان می‌کند که چگونه نشر دین از راه خشونت و سخت گیری منافی عقل است… »

وی طوری این مسائل را ذکر می‌کند که گویا در اسلام، نشر دین بر اساس خشونت و سخت گیری، بنا شده است.

حال آن که این طریقه کلیسای رومانی بود که با رجوع به تاریخ این کلیسا به خوبی معلوم می‌شود، اما اسلام دین علم، معرفت، اراده و اختیار است. خداوند مردم را به علم دعوت کرده و تشویق می‌کند و می‌فرماید: « آیا کسانی که می‌دانند مانند کسانی هستند که نمی‌دانند».[۱۷]

رسالت پیامبر (ص) با قرائت آغاز شد: « بخوان به نام پروردگارت که خلق کرد…».[۱۸]

« بخوان که پروردگارت (از همه) بزرگوارتر است، همان کسى که به وسیله قلم تعلیم نمود، و به انسان آن چه را نمى‏دانست یاد داد! ».[۱۹]

«و بشارت دِه کسانی را که گفتار را می‌شنوند و بهترین آن را تبعیٌت می‌کنند.[۲۰] «با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آن‌ها به روشى که نیکوتر است، استدلال و مناظره کن! پروردگارت، از هر کسى بهتر مى‏داند چه کسى از راه او گمراه شده است و او به هدایت‏یافتگان داناتر است»‏.[۲۱]

دین اسلام، دین حکمت و موعظه نیکو و دین عقل و منطق است.

دیگر عباراتی که وی از امپراتور نقل می‌کند چنین است: «خشونت و سخت گیری این چنینی مخالف با طبیعت (ذات) خداوند و طبیعت روح است. خداوند خون را دوست نمی‌دارد و افعال غیر عقلانی، مخالف با طبیعت خداوند است، ایمان ثمره روح است و نه جسد».

این گفتار مناسبت بیشتری با تاریخ مسیحی به خصوص مسیحیت کاتولیک دارد.

۵٫ وی می‌گوید: «در عقیده اسلامی مشیت خداوند مطلق نیست و این تلقی از اراده خداوند نه با گفته‌های ما منسجم است و نه حتی با عقل».

سپس به کلام ابن حزم استشهاد می‌کند که در تفسیرش گفته است: بر خداوند واجب نیست که حتی به کلمه و گفتارش تمسک کند و هیچ چیز او را وادار نمی‌کند که حقیقت را به ما بفهماند و انسان می‌تواند اگر بخواهد بت‌ها را پرستش کند».

این کلام پاپ، بهترین دلیل بر عدم رجوع وی به منابع فلسفی و کلامی در فرهنگ اسلامی است. منابع فلسفه اسلامی تصریح دارد که مشیت خداوند مطلق است و اراده ذاتی وی عین علمش و عین ذاتش است.

امٌا اراده فعلی او در افعالش تجلٌی می‌یابد و استشهادی که وی از کلام این حزم اندلسی می‌آورد چه بسا به خاطر ضعف فرهنگی باشد چرا که مذهب ابن حزم، مذهبی متروک و مهجور است به طوری که امروزه هیچ پیرو و طرفداری ندارد. در مکتب اهل بیت (ع) که امروز مکتب زنده‌ای است، نقش علم و عقل و اراده در ایمان به خوبی روشن شده است. قرآن هم به نقش اراده در ایمان اشاره کرده و می‌فرماید: «و آن را از روى ظلم و سرکشى انکار کردند، در حالى که در دل به آن یقین داشتند!».[۲۲]

انکار با یقین یعنی این که اراده نقش اصلی در ایمان دارد. و با توجه به بحث‌های فلسفی و کلامی اسلامی، می‌توانیم اثبات نماییم که حتی علم هم ضرورتاً به ایمان منتهی نمی‌شود.

اما کلام ابن حزم که الزام بر خداوند را نفی می‌کند مبنی بر نفی حسن و قبح عقلی است.

در حالی که فلاسفه شیعه حسن و قبح عقلی را اثبات کرده‌اند اگر چه اشاعره آن ‌را انکار نموده‌اند.

گفتگو منطق و چهارچوبی دارد.

منطق گفتگو، مبتنی بر دو عنصر است:

۱٫ صحت گفتار و حقیقت را در طرف مقابل احتمال دهیم.

۲٫ وجود اشکال و خلل در طرف خود را محتمل بدانیم.

اما چهارچوب گفتگو؛ که در هرمنوتیک افق نامیده می‌شود (Horizon)، یعنی؛ منطقه‌ای از بحث که هر دو طرف در آن مشترک هستند.

پس ممکن نیست که به گفتگوهای سودمند برسیم مگر با به کار گیری این منطق و چهارچوب.

والسلام

ابعاد اعتقادی مسیحیت

(در حال تکمیل است)

توحید

(در حال تکمیل است)

اثبات تثلیث در کتاب مقدس

تثلیث یکی از اعتقادات بنیادین مسیحیت است که بر اساس آن خدای یگانه در سه شخص (اقنوم)؛ خدای پدر، خدای پسر (که در عیسی مسیح تجسم پیدا کرد) و خدای روح‌القدس می‌باشد. این سه، ذات یکسانی دارند، اما از هم متمایز می‌باشند.

کتاب مقدس مسیحیان شامل عهد قدیم و عهد جدید، هر دو دلالت بر یگانگی خداوند متعال می کند، و هیچ صراحتی در تثلیث ندارد، در عهد قدیم آمده است: «این بر تو ظاهر شد تا بدانی که یهُوَه خدا است و غیر از او دیگری نیست.» (تثنیه، ۳۵:۴) و در عهد جدید نیز از جمله آمده است: «خدا واحد است.» (اول تیموتائوس، ۵:۲)

مسیحیان اولیه هیچ اعتقادی به تثلیث نداشتند و ایشان مسیح را پیامبر خدا و برگزیدۀ وی می دانستند، ابیونی ها مسیحیانی متعلق به قرون اولیه مسیحی بودند که عیسی را صرفاً یک انسان معمولی می دانستند که پسر مریم است.[۲۳] هم چنین مورخان عموماً توافق نظر دارند که کتاب مقدس هیچ جا آشکارا تثلیث را بیان نکرده‌است[۲۴]. دائره المعارف الیاده در مدخل تثلیث می نویسد: …این مسئله به چالشی جدی برای کلیسا تبدیل شده است تا آیه ای برای اثبات تثلیث در کتاب مقدس بیابند. عالمان مسیحی نیز بر توحید تأکید نموده، به بیان آن پرداخته اند. یوحنای دمشقی می گوید: «کسانی که به کتاب مقدس، اعتقاد دارند، در وحدانیت خدا شک نمی کنند».[۲۵]

دایره المعارف جدید بریتانیکا نیز چنین اظهار نظر می کند: نه واژه تثلیث و نه عقیده صریح آن، هیچ یک در عهد جدید نیامده است.[۲۶]

نکته لازم به ذکر این است که خدای تورات خدای یگانه است. در این کتاب بیش از هر چیز دیگر بر یگانگی خدا تأکید شده است. فرمان دوم ده فرمان ‏چنین است: «تو را خدایان‏ دیگر غیر از من نباشد». (سفر خروج،۲۰:۳) و هم چنین آمده است: فقط او خدا است و کسی دیگر ‏مانند او وجود ندارد (سفر تثنیه،۴:۳۵-۳۹)، هیچ خدایی غیر از او وجود ندارد (سفر تثنیه، ۴:۳۵ و ۳۹)‏، ای بنی اسرائیل گوش کنید: تنها خدایی که وجود دارد، خداوند ما است؛ شما باید او را با تمامی دل و جان و توانایی خود ‏دوست بدارید (سفر تثنیه،۶:۴)، خدای موسی خالق آسمان و زمین است (سفر پیدایش،۱:۱)، او قادر است هر چه ‏بخواهد،انجام دهد (سفر خروج، باب ۱۵‏).[۲۷]

به اعتقاد مسیحیان و محققان دینی، اناجیل همنوا (متی، مرقس، لوقا) چند دهه پیش از انجیل یوحنا نوشته‏ شده‏اند. انجیل یوحنّا قریب سال ۱۰۰ م نوشته شده است؛ یعنی ۳۰ سال بعد از مرگ‏ پولس، یعنی زمانی که افکار وی بر عقاید مردم مسلط بوده است. با یک مقایسه اجمالی بین محتویات سه‏ انجیل همنوا از یک سو و انجیل یوحنّا از سوی دیگر، به روشنی معلوم می‏شود که اناجیل‏ همنوا در مورد حضرت عیسی (ع) چندان غلو نمی‏کنند، اما در سراسر انجیل اخیر (یوحنا) مطالب غلو آمیزی مانند الوهیت آن حضرت وجود دارد؛ مثلاً می‏گوید علت مخالفت‏ یهودیان با عیسی آن بود که وی خود را خدا می‏خواند. (یوحنّا ۱۰:۳۱-۳۸).

این اناجیل هم چنین نماز و عبادت و التجای وی به درگاه خدا را آورده‏اند. مخصوصاً این که وی پیش‏ از دست گیری، طی چندین مرحله به درگاه خدا تضرع کرده است و در متّی ۲۷:۴۶ و مرقس ۱۵:۳۴ می‏خوانیم که آخرین سخن عیسی بر دار این بود که فریاد زد: «الاهی الاهی، چرا مرا واگذاردی؟».[۲۸]

با این حال برخی از مسیحیان شواهدی را از کتاب مقدس بیان می کنند که به عقیده آنان بیان گر تثلیث می باشند، اما با بررسی و دقت در فرازهای مذکور روشن می شود که آنها از صراحت کافی برخوردار نبوده و در اثبات تثلیث موفق نیستند. برای روشن شدن موضوع به اختصار به برخی از این شواهد اشاره می کنیم:

۱٫ برخی از مسیحیان بر این باورند که ریشه‏های مفهوم سه گانگی در عهد جدید احساس می‏شود و عبارت اعطای حق تعمید در پایان انجیل متّی، آن را صریحاً بیان کرده است: «ایشان را به اسم اب و ابن و روح القدس تعمید دهید».

جواب: نویسندگان عهد جدید عادت دارند خدا را پدر بنامند، این اصطلاح از یهودیت آمده‏ است. به گزارش انجیل ها، عیسی به شاگردان خود تعلیم داد که در دعاهای خویش، خدا را پدر آسمانی بخوانند (متی ۶:۹). هم چنین عیسی گفت:«نزد پدر خود و پدر شما و خدای‏ خود و خدای شما می‏روم» (یوحنّا ۲۰:۱۷).[۲۹]

۲٫ در کتاب مقدس در برخی از موارد خداوند به صورت جمع خوانده شده است و یا با ضمیر جمع یا با لفظ جمع “الوهیم” آورده شده، مسیحیان از این آیات نتیجه می گیرند که خدا حتماً بیش از یکی است که با لفظ جمع از او نام برده شده است. مانند پیدایش (۲۴:۱) : و خدا گفت: “آدم را به صورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمامی زمین و همه حشراتی که بر زمین می خزند حکومت نماید.

پیدایش (۲۲:۳):  و یَهُوَه خدا گفت: “همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف نیک و بد گردیده. اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورَد و تا به ابد زنده ماند. پیدایش (۷:۱۱): اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آن جا مشوش سازیم تا سخن یک دیگر را نفهمند. اشعیاء ( ۸:۶ ): آن گاه آواز یَهُوَه را شنیدم که می گفت: “که را بفرستم و کیست که برای ما برود؟” گفتم: “لبیک مرا بفرست.

جواب: دستور نویسان و زبان دانان جمع در این عبارات را جمع احترام می نامند، چنان که ما در استعمالات عرفی هم از این دستور زبان استفاده می کنیم، حتی در برخی قسمت های کتاب مقدس هم نمونه هایی از این جمع تأکیدی یا احترام را شاهد هستیم، یک نمونه از این کاربرد را می توان با توجه به نحوۀ کاربرد واژۀ عبری ادونیم (אדנים) به معنای آقایان در پیدایش ۵۱،۱۰،۹:۲۴ (خطاب به ابراهیم)، پیدایش ۸،۷،۳،۲:۳۹ (خطاب به فوطیفار)، پیدایش ۳۳،۳۰:۴۲؛ ۸:۴۴ (خطاب به یوسف)، پیدایش ۱:۴۰ (فرعون)، ۲ سموئیل ۹:۱۱؛ ۱ پادشاهان ۴۷،۴۳،۳۳،۱۱:۱ (داود) و موارد متعدد دیگری مشاهده نمود، که در این موارد برای یک نفر از ضمیر جمع استفاده شده است.

کاربرد ادونیم (אדנים) به عنوان جمع حقیقی (آقایان) را می توانید برای مثال در پیدایش ۲:۱۹، امثال ۱۳:۲۵ و اشعیا ۱۳:۲۶ ملاحظه نمایید که در این موارد همین واژه برای جمع استفاده شده و این مطالب به وضوح نشان می دهد استعمال واژه الوهیم برای خدای واحد حقیقی استعمال شایع بوده است.

جواب دیگری که می توان به آن داد این است: جمع آوردن واژه الوهیم به این علت است که مشخص کننده کمال نیروی الاهی؛ یعنی مجموع قدرت های ارائه شده توسط خدا است.

۳٫ یکی دیگر از آیاتی که مسیحیان برای اثبات تثلیث از کتاب مقدس می آورند آیه ذیل است: کسانی که در آسمان شاهد هستند سه نفرند: پدر و کلمه و روح القدس، و این سه نفر یکی هستند (یوحنا ۵: ۷).

جواب: این آیه تنها در برخی از نسخ لاتینی وجود دارد و در نسخه های یونانی که کتاب مقدس به آن زبان نوشته شده وجود ندارد، امروزه این آیه از متن اصلی کتاب مقدس حذف شده، حتی در ترجمه لاتینی کلیسای کاتولیک (وولگات) نیز وجود ندارد، مسیحیت

چگونگی پیدایش و رشد تثلیث

فقدان نص بر تثلیث و محدودیت و اجمال عبارات مربوط به الوهیت عیسی، مسیحیان را بر آن داشت که اصطلاح «پسر خدا» را در مورد آن حضرت توسعه دهند و این اصطلاح را از معنای تشریفی به معنای حقیقی متحول کنند. البته آنان تا سه قرن در باب الوهیت عیسی اختلاف داشتند. هنگامی که اوایل قرن چهارم اسقفی برجسته به نام‏ آریوس بر ضد اعتقاد به الوهیت عیسی قیام کرد و مجادلات بالا گرفت، قریب ۳۰۰ اسقف به دعوت قسطنطین، نخستین قیصر مسیحی، در شهر نیقیه آسیای صغیر به سال‏ ۳۲۵ م.شورایی تشکیل دادند.

در این شورا قول به الوهیت عیسی با اکثریت قاطع‏ پذیرفته شد و نظر آریوس مردود اعلام گردید. در قطعنامه آن شورا که به نام قانون نیقاوی‏ معروف است، در مورد عیسی چنین می‏خوانیم: عیسی مسیح پسر خدا، مولود از پدر، یگانه مولود که از ذات پدر است، خدا از خدا، نور از نور، خدای حقیقی از خدای حقیقی، که مولود است نه مخلوق، از یک ذات با پدر، … او به خاطر ما آدمیان و برای نجات ما نزول کرد و مجسم شده، انسان گردید … لعنت‏ باد بر کسانی که می‏گویند زمانی بود که او وجود نداشت و یا این که پیش از آن که وجود یابد نبود، یا آن که از نیستی به وجود آمد، و بر کسانی که اقرار می‏کنند وی از ذات یا جنس دیگری است، و یا آن که پسر خدا خلق شده یا قابل تغییر و تبدیل است.[۳۰]

با این که بر اساس اعتقادنامه مزبور، اعتقاد به تثلیث از اصول راست کیشی مسیحی به شمار می رفت، ولی همواره، کسانی بوده اند که از اعتقاد به تثلیث سر باز زده اند. در سال ۱۶۰۰ مکتبی تحت عنوان “یونیتاریانیزم” ظاهر گردید که پیروان آن، اعتقاد به تثلیث را رد می کردند؛ زیرا معتقد بودند که اعتقاد به تثلیث، معلول تأثیر عقاید ناقص فلاسفه یونان در تدوین اعتقادنامه ها بوده است.[۳۱] پیشوای نهضت یونیتاریانیسم، مردی اسپانیایی به نام میکائیل سروتوس بود که پس از مطالعه دقیق عهد جدید، به این نتیجه رسید که مسئله تثلیث، که براساس اعتقادنامه نیقیه برای عموم مسیحیان امری مسجل شده بود، در آن صحف وجود ندارد و معتقد شد که این عقیده، از ابداعات کلیسای کاتولیک و کفر محض و باطل است. وی در سال ۱۵۳۱ رساله ای به نام “درباره خطاهای تثلیث” منتشر ساخت.

وی سرانجام به جرم کفر و الحاد سوزانده شد. هر چند او از میان رفت، ولی جماعات مسیحی مخالف تثلیث به وجود آمدند که البته به شدت مورد حمله و تکفیر پروتستان ها و کاتولیک ها قرار گرفتند. پیروان این اعتقاد، هم چنان در عصر حاضر نیز وجود دارند.[۳۲]

اعتقاد مسیحیت و اسلام در باره فرزند داشتن خدا

در سورۀ توحید آمده است: “خداوند صمد است (خداوندى است که همه نیازمندان قصد او مى‏کنند)،[۳۳] نه کسی را زاییده و نه از کسی زاییده شده است”. بعضی از مفسران قرآن، آیۀ “لم یلد و لم یولد” را تفسیر واژۀ “صمد” می دانند؛[۳۴] یعنی معنای این که خداوند صمد است، آن است که نه کسی از او متولد می شود و نه او از کسی متولد شده است.

از نظر عقلی امکان ندارد که خداوند صمد دارای صفت زاییدن یا زاییده شدن باشد؛ زیرا ولادت موجودی از موجود دیگر دلیل بر قسمت پذیری او است و چیزی قسمت پذیر می شود که مرکب باشد. به بیان دیگر، کسی که می زاید باید خودش دارای اجزا باشد و هر چیزی که جزء داشته باشد، محتاج به اجزای خویش است؛ زیرا تا آن اجزا جمع نشوند و کنار هم قرار نگیرند آن چیز موجود نمی شود. پس این که مولودی از خدا متولد شود از نظر عقلی امکان ندارد و اگر قایل به این شویم، خداوند را محتاج کرده ایم که با ذات اقدس خداوند سازگار نیست و در واقع چنین اعتقادی از آن حکایت دارد که اصلاً خدا شناخته نشده است.

اما این که خداوند از کسی متولد نشده است، به این دلیل است که تولد موجودی از موجود دیگر نیز امکان ندارد، مگر با احتیاج به آن موجود؛ یعنی اگر – نعوذ بالله- خداوند متولد شده باشد، قهراً به آن کسی که از او متولد شده است، احتیاج داشته است. قبلاً بیان کردیم که امکان ندارد خداوند واجب الوجودی که عین غنی بودن و بی نیازی است به کسی محتاج باشد. پس معنا ندارد که خداوند تولد یافته باشد یا چیزی از او متولد شود.

حال اگر در آموزه های دینی مطلبی یافت شد که با حکم صدرصد و یقینی عقل مثل حکم عقل به بی نیازی خداوند از غیر خود و نیازمندی همه موجودات به او، مخالف و در تعارض بود، باید گفت که چنین دینی دست خوش تحریف و از مسیر اصلی خود (توحید) منحرف شده است.

ما معتقدیم که تمام انبیای الاهی از جمله حضرت عیسی (ع) بر این عقیده بوده اند و اصل “لم یلد و لم یولد” را ترویج می نموده اند. به گفته قرآن حضرت عیسی (ع) در اولین ساعات حیات خود و در کلام معجزه آسایی در گهواره در جواب سوء ظن بد خواهان فرمود: “من بنده خدایم او کتاب (آسمانى) به من داده و مرا پیامبر قرار داده است”![۳۵] پس اگر گروهی ایشان را بر خلاف حکم عقل، پسر خدا می دانند، به دلیل انحرافی است که در این دین به وجود آمده است.

محققان بر این باورند که این انحراف توسط شخصی به نام “پولس” صورت گرفته است.

پولس، از یهودیان بود. او از دسته فریسیان و از مخالفان سر سخت مسیحیان آن عصر بود و در شکنجه و قتل آنان از هیچ عملى فروگذار نمى کرد. در این زمان بود که او به دین عیسى گروید و نامش به پولس تغییر یافت . پولس از مروجان پرقدرت و زبردست مسیحیت است. او در پیام خود حقانیت آیین عیسى را طورى بیان مى کرد که مورد قبول عامه بود. او با ذکر شواهدى از تورات، علت انصراف خود از دین یهود را براى مردم توضیح داد. پولس ۲۰ سال تبلیغ کرد. او چند سال مشغول تدوین احادیث و روایات دین عیسى بود.

اصول تعالیم پولس چنین است:

۱٫ جهانى بودن آیین مسیحیت.

۲٫ ثالوث الاهى و به دنبال آن الوهیت عیسى و روح القدس.

۳٫ پسر خدا “عیسى”، به زمین آمده تا گناه انسان را پاک کند.

۴٫ قیام عیسى از میان مردگان و صعود به آسمان و نشستن در کنار پدر و داورى او.

پولس نخستین کسى است که پایه هاى الوهیت عیسى را در میان مردم پى ریخت. او مى گفت: مسیحِ نجات دهنده، ملکوت الاهى را در زمین مستقر مى سازد، پس از قیام بار دیگر رجعت خواهد کرد، پس عیسى نجات بخش این جهان و آن جهان است. او خدا است، موجودى است که قبل از هر کس ‍و هر چیز بوده و همه چیز از او به وجود آمده است.[۳۶]

عقاید انحرافی پولس برای بسیاری از مسیحیان غیر قابل تحمل بود تا جایی که حتی بعضی از حواریون حضرت مسیح با این عقیده به مبارزه پرداختند و “پولس” را نفی کردند. ادعای پولس در باره الوهیت عیسى و پسر خدا بودن او آن چنان واهی است که حتی با کتاب مقدس موجود[۳۷] نیز نمی توان ادعای ضد عقلی پولس را ثابت کرد ، بلکه رد این عقیده ضد عقلی با همین کتاب مقدس موجود نیز امکان دارد. [۳۸]

کتاب مقدس مسیحیان متشکل از عهد عقیق و عهد جدید است. عهد عتیق همان کتاب یهودیان است که تورات نام دارد و خود شامل ۳۹ کتاب بوده و عهد جدید همان انجیل معروف است.

این دو کتاب یعنی عهد عتیق و عهد جدید روی هم معروف به کتاب مقدس است که مورد احترام مسیحیان است.

در عهد عتیق بحث از پسر خدا بودن عیسی (ع) جا ندارد و در عهد جدید که مورد ادعای مسیحیان و استناد آنان هست گاهی اشاره به بشر بودن عیسی (خدا و پسر خدا بودن از او نفی شده) و گاهی هم اشاره به خدا یا پسر خدابودن عیسی شده است.

ما بعضی از این مواردی را نقل و نقد و بررسی می کنیم:

الف. عیسی بشری:

۱٫ “اینک بنده من که او را برگزیدم و حبیب من که خاطرم از وی خرسند است”.[۳۹]

۲٫ در اعمال (بخشی از کتاب مقدس مسیحیان) آمده: “خدای ابراهیم و اسحق و یعقوب خدای اجداد ما بنده خود عیسی را جلال داد”.[۴۰]

بنابر عبارات و تصریحات کتاب مقدس موجود عیسی بنده خدا و بر گزیده او است.

ب. عیسی الاهی

۱٫ در انجیل مرقس ۱۶: ۳۷- ۳۹ آمده است: “فی الواقع این مرد (عیسی) پسر خدا بود”.[۴۱]

در جواب از این تعبیر باید گفت، اولاً: اگر این جا به پسر خدا بودن اشاره شده است، مراد معنای حقیقی آن نیست، بلکه در این موارد پسر یا پدر بودن دارای معنای مجازی است که آن مراد است؛ مثلاً در جایی از کتاب مسیحیان آمده است: “اما به آن کسانی که او را قبول کردند قدرت داد تا فرزندان خدا گردند؛ یعنی به هر که به اسم او ایمان آورد، که نه از خون و نه از خواهش جسد و نه از خواهش مردم، بلکه از خداوند تولد یافته است”.[۴۲]

یا در جای دیگر آمده: “ای حبیبان، یک دیگر را محبت نماییم؛ زیرا که محبت از خدا است و هر که محبت می نماید از خدا مولود شده است و خدا را می شناسد”.[۴۳]

پس اگر کسی با ادبیات کتاب مقدس مسیحیان آشنا باشد، می بیند همۀ مؤمنان و صالحان به عنوان پسر خدا معرفی شده اند، اما تا به حال کسی ادعای این را نکرده که مؤمنان از خدا زاییده شده اند!

چه فرقی بین این عبارت با عباراتی که عیسی را فرزند خدا می داند وجود دارد؟ نه فقط برای مؤمنان، بلکه برای افراد خاص نیز عبارت پدر یا پسر آمده است.

همچنین خداوند نسبت به حضرت سلیمان می فرماید: “من او را پدر خواهم بود و او مرا پسر”.[۴۴]

در حالی که در مورد حضرت سلیمان چنین ادعایی نشده است.

پس حتی اگر این انجیل موجود همان انجیل حضرت مسیح (ع) باشد دلالتی بر پسر بودن حضرت مسیح و پدر بودن خداوند ندارد و این انحرافی است که بعدها بوجود آمده است.

ثانیاً: تناقضات زیادی در کتاب مقدس هست که نشان دهنده آسمانی نبودن آن است. از جمله همین تناقض که در بعضی موارد عیسی را بنده خدا و در بعضی موارد عیسی را پسر خدا (در صورتی که پسر خدا بودن را به زاییده شدن از خدا بدانیم) می داند.

همین تناقضات باعث شده است تا بعضی از بزرگان مسیحیت لب به اعتراض گشوده و به نقد این عقیده باطل بپردازند.

یکی از آنان به نام “آریوس” اسقف اعظم لیبی در سال ۳۲۵ در رد این عقیده گفته: خدا از خلقت کاملاً جدا است. پس ممکن نیست مسیحی را که به زمین آمده و چون انسان تولد یافته با خدایی که نمی شناخت یکی بشماریم.[۴۵]

این اعتراضات باعث شد شورایی در شهر “نیقیه” تشکیل شده و عقیده ای را تنظیم نماید که این اعتقاد برای همگان الزام آور شود و به عنوان قانون مطرح گردد.

اگر چه مبتکر عیسی الاهی “پولس” بوده، اما این شورا نظر پولس را به عنوان عقیده تثبیت نمود و این انحراف تا به حال در بین مسیحیان رواج پیدا کرده است.

پس تناقضی بین ادیان الاهی نیست و این مسیحیت امروزی است که متأسفانه از آن چه تعالیم حضرت عیسی (ع) بوده فاصله گرفته است و گرنه تعالیم اصلی حضرت عیسی (ع) هیچ تناقضی با اسلام نداشته است و اسلام به عنوان دین کامل، تکمیل کننده تمام ادیان گذشته است.

دیدگاه محققان اسلامی در مورد الوهیت مسیح

در مورد الوهیت مسیح، به ادلۀ مختلفی تمسک شده است که ما بر آنیم آن ادله را فراتر بحث نموده و به نقد و بررسی آن بپردازیم.

اصولاً، به این مسئله می توان از دو زاویۀ مختلف نگریست:

نگاه اول

انکار اعتبار عهد عتیق و عهد جدید

به طور کلی به نظر محققین اسلامی (و غیر اسلامی) الاهی بودن تورات و انجیلی که موجود است پذیرفته نیست، که البته ادلۀ بسیاری در این زمینه وجود دارد.

دیدگاه قرآن در مورد تورات و انجیل چنین است: “قرآن کریم از تورات و انجیلی سخن می گوید که مانند خود قرآن بر حضرت موسی(ع) و حضرت عیسی(ع) نازل شده است[۴۶] در حالی که اهل کتاب بر اساس یک جزم عقیدتی، تورات را تألیف حضرت موسی(ع) می دانند و مسیحیان معتقدند که حضرت عیسی(ع) اصولاً کتابی نداشته و اناجیل، زندگینامه و احادیث وی است، نه این که مجموعۀ وحی های دریافتی وی باشد. خود اناجیل نیز ادعا نمی کنند که در حال ثبت کردن وحی های خدای متعال به حضرت عیسی (ع) هستند و شیوۀ نگارش آن‌ ها نیز چنین چیزی را نشان نمی دهد.”[۴۷]

لذا “مسلمانان از دیرباز معتقد بوده اند تورات و انجیلی که خدا نازل کرده است، دستخوش تحریف شده و مسائلی مانند بشارت به ظهور حضرت ختمی مرتبت (ص) از آنها حذف و خرافاتی چون جسمانیت خدای متعال به آن افزوده شده است… در  متن چهار انجیل یک سطر عبارت منسوب به وحی وجود ندارد.”[۴۸]

“یکی از قدیم ترین و معروف ترین نقدهای تورات و سایر رساله های کتاب مقدس از سوی فیلسوف هلندی اسپینوزا در کتابی به نام “رساله ای در الهیات و سیاست” انجام گرفته است. او در کتاب خود چنین می نگارد: «تقریبا همۀ اهل کتاب معتقدند که موسی تورات را تألیف کرده است، به گونه ای که فرقۀ فریسیان از یهود در تأکید بر این عقیده، مخالف آن را مرتد دانسته اند. به همین دلیل (ابن عزرا )که دانشمندی نسبتاً آزاداندیش بود برای اظهار نظر خویش در این باب جرأت نکرد و تنها با اشاراتی مبهم، اشتباه بودن این اعتقاد عمومی را متذکر شد، اما من بدون ترس و واهمه پردۀ ابهام را از روی سخنان ابن عزرا برخواهم داشت و حقیقت را برای همه آفتابی خواهم کرد».[۴۹]

سپس، اسپینوزا به بررسی علمی اسفار پنج گانۀ تورات می پردازد و اثبات می کند که نویسندۀ آنها نمی تواند حضرت موسی (ع) باشد، بلکه نویسندۀ آنها کسی است که سال ها پس از وی می زیسته است؛ مثلاً در سفر پیدایش ۱۴:۱۴ از مکانی به نام “دان” سخن به میان آمده است، ولی از کتاب یوشع ۴۷:۱۹ می فهمیم که مکان مذکور در زمان حضرت موسی (ع) “لشم” نام داشته و پس از وی “دان” نامیده شده است. پس اگر تورات نوشتۀ حضرت موسی (ع) می بود، در اینجا “لشم” یافت می شد و نه “دان”.[۵۰]

“مسیحیان (نیز) دربارۀ چهار انجیل معتقدند که حواریون و حواریونِ حواریون، آنها را سال ها پس از حضرت عیسی (ع) نگاشته اند. در آغاز مسیحیت، تنها کتاب های عهد عتیق الاهی بودند، ولی کتب عهد جدید اندک اندک به مجامع مسیحی راه یافتند”.[۵۱]

نگاه دوم

در این نگاه،فارغ از هرگونه تحریف در کتاب مقدس بحث را دنبال کرده و از دید یهودیان و مسیحیان به کتاب مقدس می نگریم. پس مفروض ما این است که در کتاب مقدس تحریفی رخ نداده است.

اصولاً در مورد انکار الوهیت مسیح از دو زاویه می توان بحث نمود:

 

اول: دلیل برون دینی (عقلی)

اولین مشکلی که در برخورد با الوهیت مواجه می شویم منافات آن با عقلانیت است حتی خود اندیشمندان مسیحی هم منافات آن با عقلانیت را انکار نمی کنند و می گویند این مسئله ای است فرای عقل بشری و به مثابه یک راز است، ولی آیا حقیقتاً می توان به چنین مسئله ای ایمان آورد؟! و آیا اصلاً می توان خدایی را بپرستیم که عقلمان آن را نفی می کند؟

عموماً گزاره ها در رویارویی با خرد انسانی، سه گونه اند:

الف. گزاره های سازگار با خرد: گزاره هایی هستند که خرد آدمی آن را پذیرفته و به درستی آنها اقرار دارد؛ مانند جزء کوچک تر از کل است.

ب. گزاره های ناسازگار با خرد: گزاره هایی هستند که خرد آنها را نپذیرفته و رد می کند؛ مانند: اجتماع نقیضین.

ج. گزاره های فراتر از خرد: گزاره هایی هستند که دست خرد از رسیدن به آنها کوتاه است؛ یعنی گزاره هایی که در واقع وجود دارند، ولی اگر علمِ مافوقی (همچون وحی) ما را به آن رهنمون نسازد، هیچ زمان به آن دست پیدا نمی کنیم.

این مسئله که عیسی، خدا باشد از گزاره های دستۀ دوم است و با عقل آدمی سرِ ناسازگاری دارد. حتی خود مسیحیت هم این مسئله را منکر نمی باشند، بلکه برای توجیه آن، انسان را مجبور به ایمان آوردن می کنند و می گویند: ایمان بیاور تا بفهمی.

 

دوم: دلیل درون دینی (کتاب مقدس)

مسیحیان برای اثبات خداوندی مسیح به ادله های مختلفی تمسک می کنند که ما با توجه به فضای بحث به اجمال اشاره می کنیم.

۱٫ یکی از استدلال هایی که بزرگان کلیسا برای الوهیت مسیح ذکر می کنند این جمله مسیح است که فرمود: من و پدر یکی هستیم (یوحنا ۱۰ : ۳۰).

و این جمله را یکی از واضح ترین استدلال های خود بر الوهیت مسیح می دانند؛ زیرا مسیح، خود گفته من با پدر یکی هستیم؛ یعنی ذات هر دو یکی است. پس مسیح، نیز خدا است.

پاسخ آن است که اگر به ادامۀ همین آیه دقّت کنیم می بینیم که منظور مسیح این نبوده که خدا است؛ زیرا وقتی یهود اعتراض می کنند که تو با این حرف، خود را خدا دانستی پس مستوجب مرگی در ادامه، مسیح می فرماید: آیا در تورات نوشته نشده است که “من گفتم شما خدایان هستید”؟ اگر آنانی که کلام خدا به ایشان رسید “خدایان” خوانده شده اند چگونه می توانید به کسی که پدر وقف کرده و به جهان فرستاده است، بگویید “کفر می گویی” تنها از آن رو که گفتم پسر خدا هستم؟

پس با توجه به استدلال عیسی که در ادامۀ آیه آمده است، معلوم می شود که کاربرد لفظ خدا برای عیسی به نحو حقیقی، نبوده است و الّا معنا نمی داشت که عیسی، آن را با لفظ “خدایان”ی که در تورات آمده است، قیاس کند. بلکه باید درمقابل یهودیان ایستادگی کرده و بگوید: آری؛ من خدای شما هستم. به عبارت دیگر عیسی به یهودیان می فهماند که همان طور که لفظ خدا برای شما در تورات، سبب هم ذاتی شما با خدایان نمی شود؛ اطلاق این لفظ برای من نیز چنین است و دلالت بر هم ذاتی من با خدا نمی کند.

۲٫ یکی دیگر از استدلال های مسیحیان، این آیه می باشد.

درخواست من تنها برای آنها نیست، بلکه هم چنین برای کسانی است که به واسطۀ پیام آنها به من ایمان خواهند آورد، تا‌ همه یک باشند، همان گونه که تو ای پدر در من هستی و من در تو. (یوحنا ۱۷ : ۲۰)

پس به طور قطع، مسیح همان خدا است؛ زیرا خود فرموده که من در خدا، و خدا در من است.

اما برای واضح شدن منظور از کلام عیسی (ع) به آیۀ دیگری که دربردارندۀ همین معنا است، می پردازیم.

هر که اقرار کند عیسی پسر خدا است خدا در وی ساکن است و وی در خدا. (نامه اول یوحنا ۴ : ۱۵)

اگر بخواهیم استدلال مسیحیان بر الوهیت عیسی (ع) را بپذیریم، باید همۀ مسیحیان نیز، خدا باشند؛ زیرا همۀ مسیحیان اقرار به این که عیسی پسر خدا است، می کنند، پس باید هر کس که اقرار می کند نیز خود، خدا باشد.

پس معلوم می شود که مراد از آیۀ استفاده شده در استدلال نیز معنای حقیقی نمی باشد. و دلالتی بر خدا بودن عیسی ندارد.

۳٫استدلال به وسیلۀ افعال عیسی (ع)

مسیحیان به برخی از افعال و کارهای مسیح استدلال می کنند که چون برخی از کارهای خداگونه از وی سر زده پس وی می تواند خدا باشد که ما به برخی از آنها اشاره می کنیم:

۱٫ مسیحیان عقیده دارند، پیامبران باید معجزه داشته باشند و آنها این اعجاز را با نیروی خود انجام نمی دهند بلکه با قدرتی که خداوند به آنها داده انجام می دهند، اما این مسئله نسبت به مسیح فرق می‌کند. مسیح معجزات را با نیروی خدایی و قدرت الاهی خودش به انجام می‌رساند .این معجزه‌ها روشن‌ترین دلیل بر الوهیت مسیح است؛ زیرا کسی که آن را به نیروی ذاتی خودش انجام می‌دهد، معلوم است قدرت الاهی دارد. موسی و سایر پیامبران هم معجزه داشتند، اما این معجزه‌ها با نیروی ذاتی خودشان نبود؛ عیسی حتی فراتر از این عمل می‌کرد و نیروی خود را به فرستاده‌ها و شاگردانش نیز می‌بخشید.

 

پاسخ اول:

آن چه که از پطرس، وصی عیسی در اعمال رسولان نقل شده است خلاف این مطلب را می رساند.

ای قوم اسرائیل، این را بشنوید: چنان که خود آگاهید، عیسای ناصری مردی بود که خدا با معجزات و عجایب و آیاتی که به دست او در میان شما ظاهر ساخت، بر حقانیتش گواهی داد. (اعمال رسولان ۲ : ۲۲)

همان طور که از این آیه به دست می آید، عیسی (ع) به مدد خداوند معجزه انجام می دهد.

هم چنین در آیۀ دیگر نیز مسیح اعتراف دارد که نمی تواند کاری را از پیش خودش انجام دهد. یوحنا در انجیلش می گوید: به راستی به شما می گویم که پسر هیچ کاری را نمی تواند از پیش خودش انجام دهد. (یوحنا ۵ : ۱۹)

برای توضیح بیشتر می توان به مناظرۀ امام رضا (ع) با جاثلیق مراجعه نمود.[۵۲]

۲٫ یکی دیگر از دلایل الوهیت مسیح، تولد منحصر به ‌فرد و اعجازگونه او است؛ یعنی بدون پدر به دنیا آمد.

پاسخ دوم:

برای پاسخ به این استدلال، اشاره به یکی از آیات قرآن می کنیم.

«ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون»[۵۳] در واقع، مَثَلِ عیسى نزد خدا همچون مَثَلِ [خلقت‏] آدم است [که‏] او را از خاک آفرید سپس بدو گفت: «باش» پس وجود یافت.

خداوند متعال در ردّ استدلال مسیحیان می فرماید: و این که می گویند برای خداوندیِ مسیح همین بس که از بشری زاده نشده و اگر مخلوق بود می بایست از بشر زاده می شد؛ باید گفت که در این صورت باید آدم، خدای مسیحیان باشد و آدم سزاوارتر است که خدا باشد چرا که او نه پدر داشت و نه مادر ولی مسیح مادر داشت و حواء را هم باید به عنوان پنجمین خدا بپذیرید چرا که او نیز پدر و مادر نداشت و این از خلقت مسیح هم عجیب تر است.

آن چه گفته شد، خلاصه ای از استدلال های مسیحیان برای اثبات الوهیت عیسی مسیح (ع) و پاسخ اجمالی در رد به آنان بود.

در پایان اشاره به آیاتی می کنیم که با خدا دانستن عیسی، کاملاً تنافی داشته و نشان می دهد که اگر آیه ای ظاهرش دلالت بر هم سنخ بودن خداوند با عیسی دارد، باید به شایستگی معنا شده و حمل به اله دانستن عیسی نشود.

۱٫ در انجیل هم تأکید شده است که خدا به معنای حقیقی اش، بیش از یکی نیست و خود عیسی، خدا را «خدای واحدِ حقیقی» می خواند. و خود را فرستادۀ خداوند می شمرد. (یوحنا ۱۷: ۳)

۲٫ از آسمان فرود نیامده ام تا به خواست خود عمل کنم، بلکه آمده ام تا خواست فرستندۀ خویش را به انجام رسانم. (یوحنا ۶: ۳۹)

در این آیه نیز به صراحت، ناتوانی و وابستگی عیسی به خداوند گفته شده است.

۳٫ هیچ کس آن روز و ساعت را نمی داند جز پدر؛ حتی فرشتگان آسمان و پسر نیز از آن آگاه نیستند. (مرقس ۳۲:۱۳)

معنا ندارد که عیسی، خدا باشد، ولی علمش محدود بوده و خود تصریح به جهل خود نماید.

۴٫ در عبرانیان می خوانیم که عیسی “به مصیبت هائی که کشید اطاعت را آموخت” (عبرانیان ۵: ۸ )

معقول نمی باشد که کسی خدا بوده باشد ولی از کسی دیگر اطاعت نماید.

از این نمونه آیات بسیار زیاد می باشد که محتاج بودن عیسی، اطاعت وی از خدا، خضوع او، سجده کردن او در برابر خداوند،  دست به دعا برداشتن و …نسبت به خداوند را می رساند. که ما از آنها دست می کشیم. و تنها به آدرس برخی از آنها اکتفا می کنیم.

(مرقس ۱۵: ۳۴) – (متی۱۰:۴) – (یوحنا ۵ : ۳۰) – (یوحنا ۷ : ۱۷)- (مکاشفه ۱ : ۱)

آن چه به طور قطع معلوم است این است که مسیح هرگز ادعای خدایی نکرد.

موضع کتاب مقدس نیز روشن است. یَهُوَه خدای قادر مطلق، نه فقط شخصیتی جدا از عیسی است بلکه در تمام زمان ها برتر از او است. عیسی همیشه به عنوان یک شخص جدا، پایین تر و خادم متواضع خدا معرفی می شود. و به این دلیل است که خود عیسی گفت: «پدر بزرگتر از من است». (یوحنا ۱۴: ۲۸)

عیسی کلمه الله

در قرآن از حضرت عیسی (ع) به کلمۀ خداوند[۵۴] یاد می کند و او را گرامی می دارد همان طور که انبیای دیگر را به جهت صبر و مقاومت[۵۵]، صدّیق بودن[۵۶]،مخلَص بودن[۵۷]، توّاب[۵۸] و بصیر[۵۹] بودن، مورد ستایش قرار داده است، اما در هیچ یک از آیات قرآن و روایات اهل بیت (ع)، حضرت عیسی (ع) را به خاطر این خصوصیتی که بدون پدر متولد شده است نستوده است.

خداوند در برخی از آیات، از فضیلت ها و نعمت هایی که به مسیح و مادرش عطا کرده است، نام می برد و می فرماید: «(به خاطر بیاور) هنگامى را که خداوند به عیسى بن مریم گفت: «یاد کن نعمتى را که به تو و مادرت بخشیدم! زمانى که تو را با«روح القدس» تقویت کردم که در گاهواره و به هنگام بزرگى، با مردم سخن مى‏گفتى و هنگامى که کتاب و حکمت و تورات و انجیل را به تو آموختم و هنگامى که به فرمان من، از گل چیزى به صورت پرنده مى‏ساختى، و در آن مى‏دمیدى، و به فرمان من، پرنده‏اى مى‏شد و کور مادرزاد، و مبتلا به بیمارى پیسى را به فرمان من، شفا مى‏دادى و مردگان را (نیز) به فرمان من زنده مى‏کردى و هنگامى که بنى اسرائیل را از آسیب رساندن به تو، بازداشتم در آن موقع که دلایل روشن براى آنها آوردى، ولى جمعى از کافران آنها گفتند: اینها جز سحر آشکار نیست».[۶۰]

تولد عیسی از مادری بدون همسر، بی حکمت نبوده است و در زمان خود حضرت عیسی (ع) غیر از اثبات قدرت نامحدود خداوند (که البته آن زمان بنی اسرائیل به آن ایمان داشتند یا حداقل مشکل اصلی آنان نبود)، آیه و نشانه ای بود تا مردم به وسیلۀ آن هدایت شوند و البته عده ای در برابر این آزمایش شکست خورند.

قرآن کریم می فرماید:«و به یاد آور زنى را که دامان خود را پاک نگه داشت و ما از روح خود در او دمیدیم و او و فرزندش [مسیح‏] را نشانه بزرگى براى جهانیان قرار دادیم».[۶۱]

علامه طباطبائی دربارۀ این آیه می گوید: «در این جمله عیسى و مادرش یک آیت به شمار آمده‏اند، چون منظور از آیت در این جا تولّد این طورى است و این آیت قائم به هر دو است و چون مریم در اقامه این آیت مقدم بر عیسى است؛ لذا اول نام مریم را برده فرموده: “ما او و فرزندش را” و نفرمود “ما فرزندش را و خودش را” آیت قرار دادیم‏».[۶۲]

بنابراین چنین چیزی تنها نشانه ای بر قدرت خداوند و وسیله ای برای هدایت و آزمایش مردم[۶۳] بوده است، هرچند می توان گفت که این معجزۀ تولد حضرت عیسی (ع) در نگاه مردم آن زمان که به امور پزشکی و مسائل طبیعی آشنا بودند، جز آن که نشان از قدرت و معجزه الاهی بود، نوعی تکریم و امتیاز برای عیسی (ع) به شمار می رفت که آن حضرت نیز، به خوبی از این ویژگی در جهت تبلیغ دین الاهی بهره جست.

نبوت

(در حال تکمیل است)

 

معاد

(در حال تکمیل است)

 

معرفی منبع راجع به معاد در تورات و انجیل

به دلیل آن که در کتاب مقدس به امر معاد کم پرداخته شده است، لذا در مسیحیت و یهودیت نیز بدین امر کم اشاره شده است؛ بالطبع، منابع در این زمینه نیز محدود می باشد. لازم به ذکر است که برخی از منابع ذیل، فقط چند صفحه ای بدین امر پرداخته است.

۱٫ گنجینه ای از تلمود، ابراهام کهن، امیر فریدون گرگانی، انتشارات اساطیر، فصل دوازدهم.

۲٫ الهیات مسیحی، هنری تیسن، ط.میکائلیان، انتشارات حیات ابدی، قسمت هشتم، آخرت شناسی.

۳٫ الهیات سیستماتیک، پل تیلیخ، حسین نوروزی، ج ۳، انتشارات حکمت، تهران، مؤسسه انتشارات حکمت، بخش پنجم، ملکوت خدا و فرجام تاریخ.

۴٫ باورها و آیین های یهودی، آلن آنترمن، رضا فرزین، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، ۱۳۸۵٫

۵٫ نظام التعلیم فی علم الاهوت القویم، ج ۲، الجزء الثالث، الباب الثانی عشر، الجزء الرابع، الباب الاول، الباب الثالث، الباب الرابع، الباب الخامس، الباب السادس.

۶٫ معاد در قرآن، تورات و انجیل، سمیه کلهر، قم، اشک یاس.

۷٫ شناخت مسیحیت، عباس رسول زاده، جواد باغبانی، قم، انتشارات موسسه امام خمینی (ره)، ۱۳۸۹، فصل دوازده و سیزده.

۸٫ درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، محمدرضا زیبایی نژاد، انتشارات اشراق، معاونت امور و اساتید و دروس معارف اسلامی.

۹٫ آفرینش و مرگ در اساطیر، مهدی رضایی، انتشارات اساطیر، چاپ اول، ۱۳۸۳٫

۱۰٫ تاریخ ادیان بزرگ، عبدالعظیم رضایی، ج ۳، انتشارات علمی.

۱۱٫ یهودیت، مسیحیت و اسلام ، اف.ئی.پیترز، حسین توفیقی، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، ۱۳۸۴٫

۱۲٫ آئین کاتولیک، جورج برانتل، حسن قنبری، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، ۱۳۸۱٫

سایر مسائل اعتقادی در مسیحیت

(در حال تکمیل است)

 

اعتقاد به گناه ذاتی و آموزۀ “فداء” در مسیحیت

اعتقاد به گناه ذاتی و آموزۀ “فداء” از دیگر اعتقادات مسیحیان است «مطابق این اعتقاد؛ نژاد انسانی وارث گناه آدم است و انسان ها نه به خاطر بدی اعمال خودشان بلکه تنها بدین جهت که از تبار آدم هستند ذاتاً گناه کار به دنیا می آیند و مقصود از گناهِ ذاتی آن  است که انسان ها بدون ترس از خدا، بدون تکیه بر او و با میل شهوانی متولد می شوند».[۶۴]

در همین رابطه توماس آکویناس چنین می گوید: «گناهی که با آن زاده شده ایم بر ما سه اثر بر جای می گذارد: نخست روح ما را آلوده می سازد، ما تمایلی فطری به گریز از خداوند داریم و می کوشیم تا خودمان را به شیوه های خلاف عقل و قانون الاهی ارضا و امتناع کنیم. دوم ما اسیر شیطان، زاده شده ایم…».[۶۵]

این در حالی است که از دیدگاه اسلام انسان با ذاتی پاک و فطرت الاهی متولّد شده است، آفرینش او به گونه ای است که به شناخت خدا و پرستش او تمایل دارد. آدمیان با کمک و راهنمایی فطرت الاهی خود و نیز با ارشاد انبیا و کتب آسمانی قدرت می یابند مسیر هدایت الاهی را تشخیص داده و  با غلبه نمودن بر هواهای نفسانی و شیطانی خود را به کمال و مقصود برسانند.[۶۶]

قاعده لطف در اسلام و مسیحیت

در این مبحث ضمن بیان قاعدۀ لطف به این پرسش نیز می پردازیم که آیا قاعدۀ لطف مسلمانان از قاعدۀ فیض مسیحیان گرفته شده است؟

نخست باید دید چه قاعده ای در نزد مسیحیان به قاعده لطف نزدیک است. سپس به تعریف و بررسی این مطالب پرداخت و با بررسی تشابهات و تفاوت ها، به نتیجه ای مطلوب دست یافت.

به نظر می رسد، هم چنان که مدعیان تأثیر گفته اند نزدیک ترین قاعده در مسیحیت به قاعده لطف، قاعده فیض است، اما قاعده لطف در نزد پیروانش معانی متفاوتی را تجربه کرده است. ما در این جا به اختصار برخی از این معانی و تعاریف را بیان می کنیم.

قاعده لطف در کلام شیعه:

دانشمندان شیعه در موارد متعدّد از کتاب های کلامی خود، بحث هایی از این قاعده را ارائه نموده اند و در تعریف این قاعده نیز تقریباً اتفاق نظر دارند.

شیخ مفید می گوید: لطف عبارت است از: آنچه مکلّف با آن به فرمانبری نزدیک و از گناه دور می شود، بدون این که در اصل توان انجام تکلیف مؤثر بوده و به حدّ اجبار رسیده باشد. شیخ طوسی می گوید: لطف عبارت است از: آنچه انسان را به انجام دادن واجب فرا می خواند و از فعل قبیح باز می دارد.[۶۷]

در بیانی ساده می توان لطف را این گونه بیان داشت: لطف آن است که بتواند انسان را به کمال نهایی و سعادت ابدی نزدیک کند. در ادبیات شیعه تکلیف، وعده، وعید، بیم دادن، بشارت دادن، حدود، قصاص، وجود انبیاء و رسل، امامت، عصمت، معجزات و … همگی مصادیق لطف هستند.

این متکلمان قیدهایی را نیز برای لطف ذکر کرده اند:

الف: قبل از فعل تکلیف ثابت باشد.

ب: لطف به حدّ اجبار نرسد.

قید نخست به جهت آن است که لطف مکلّف را به طاعت نزدیک می کند و قید دوم برای مواردی است که اجبار را از دایره تعریف لطف خارج کند.

شیعیان علت وجوب لطف بر خداوند را کرم و جود الاهی می دانند و می گویند چون خداوند کریم است؛ به همین جهت لطف بر او واجب می باشد و هم چنین این لطف کمکی برای انسان است تا انسان بتواند راه کمال را بپیماید نه این که تمام کار را برای رستگاری او انجام داده باشد.

قاعده لطف در نزد معتزلیان:

از قواعد معروف در کلام معتزله «قاعده لطف» است که در باب عدل الاهی مطرح می‌‌شود. به عقیدۀ آنان لطف عبارت از کارها و اموری است که مکلّف توسط آنها به انجام طاعات نزدیک‌تر و از انجام معصیت دورتر می‌‌شود؛ یعنی زمینه را جهت انجام تکلیف الاهی مساعد می‌‌سازد، مشروط بر این که به حدّ سلب اختیار مکلف منتهی نشود. معتزله در کتاب‌های خود با مبنا قرار دادن آیات قرآن تعریف‌های متعدّدی از لطف ارائه داده‌اند که به برخی از آنها اشاره می‌‌شود.

لطف الاهی باعث می‌‌شود که انسان از نیکی پیروی کرده و از بدی بپرهیزد.[۶۸] لطف خدا عاملی است که شخص را به انتخاب اطاعت برمی‌انگیزد یا این انتخاب را بر او آسان می‌‌کند.[۶۹] انسان اگر سر خود رها شود مطابق امیال طبیعی خود عمل می‌‌کند؛ از این جهت لطف خدا به مثابه نیرویی است که او را به نیکی سوق می‌‌دهد.[۷۰] پاداش و کیفر تابع لطف الاهی است؛ چرا که این لطف خدا است که معرفت انسان را به چیزی که پاداش و کیفر در پی دارد ممکن می‌‌سازد؛[۷۱] به همین علت افراد عالم و آگاه از خداوند می‌‌خواهند که در برابر بدی به آنان لطف و رحمت عنایت کند.[۷۲]

معتزله در الزامی ‌بودن یا نبودن لطف الاهی با هم اختلاف نظر دارند. بشر بن معتمر به لطف مقاومت ‌ناپذیر الاهی معتقد است. به اعتقاد وی خدا می‌‌تواند شخص کافر را به ایمان آوردن، و گناهکار را به توبه کردن برانگیزد و چنین شخصی شایسته همان پاداشی است که کسی همان کار را بدون این لطف مقاومت ‌ناپذیر انجام می‌‌دهد، اما با وجود این که بهره‌مند شدن از این لطف به نفع انسان است، ولی خداوند همیشه چنین لطفی را ارزانی نمی‌دارد. روشن است که خداوند مکلّف نیست که با رعایت آن چه برای آدمی شایسته‌تر و اصلح است عمل کند.[۷۳] عبدالجبار الزامی بودن لطف الاهی را مغایر با اختیار انسانی می‌‌داند و می‌‌افزاید که انسان همواره حاکم بر افعال خویش است. اگر انسان به نیکی عمل کند خدا به واسطه لطف خود او را یاری می‌‌کند و اگر به بدی عمل کند خدا او را از لطف خود محروم می‌‌کند. در هر دو حالت انسان مجبور نمی شود، بلکه مختار است، چنین تفسیری مخالف اندیشه‌های جبری‌گرایانه است که اراده و ابتکار آزادانه انسان را نفی می‌‌کند.

برخی از متکلّمان برای لطف الاهی وجوه مختلفی را در نظر گرفته‌اند که به برخی از آنها اشاره می‌‌شود. عبدالجبار می‌‌گوید: «بر خلاف نظر عباد، لطف متمایز از پاداش است؛ چون پاداش به عملی مربوط می‌‌شود که انجام پذیرفته و خاتمه یافته باشد، در حالی که لطف شامل عمل و فعلی است که در دست انجام و اجرا است و طلب کمک و یاری ما از خداوند مربوط به افعال حال یا آینده است نه افعال گذشته».[۷۴] این گروه مسائلی؛ مانند تندرستی، سلامتی، حکمت، کمال عقل، ادراک حسی، رسالت پیامبر، و وحی کتاب مقدس را نیز وجوه دیگر لطف الاهی می‌‌دانند.

قاعده لطف در نزد اشعری ها:

اشاعره قاعده لطف الاهی را انکار نموده و بر آن انتقاداتی دارند. اشعری می‌‌گوید: اکثر معتزله منکر این مسئله‌اند که خداوند دارای لطفی است که اگر آن را در حق کسی که ایمان نیاورده، اعمال می‌‌کرد او  ایمان می‌‌آورد. خداوند فاقد چنین لطفی است که اعمال یا عدم اعمال آن بر ایمان شخص تأثیری داشته باشد. خدا در حق همه بندگانش طوری عمل می‌کند که مطابق دینشان بیشترین منفعت را برایشان دارد و همه آنان را ملزم می‌سازد یا از آنها مصرّانه می‌خواهد تا مطابق با فرامینش عمل نمایند و از انسان‌ها آن چه را که بدان نیاز دارند دریغ نمی‌کند، تا تعهداتشان را نسبت به خداوند به جا آورند. زمانی که این اتفاق می‌‌افتد، فرد دست به اطاعت می‌زند که او را مستحقّ پاداشی می‌سازد که به او وعده داده شده است. اما انسان حق انتخاب دارد. اشعری می‌‌گوید: بشر (بن معتمر) معتقد بود خدا از لطف برخوردار است و اگر آن را بر شخص بی‌ایمانی ارزانی دارد آن گاه او ایمان می‌آورد، امّا خدا موظف نیست این کار را انجام دهد. اگر خدا لطفش را چنین ارزانی دارد و انسان نیز به واسطه آن ایمان آورد آن گاه انسان به خاطر ایمانی که با کمک خدا محقّق شده، مستحقّ پاداش می‌‌شود، پس در این صورت باید بدون آن ایمان هم مستحقّ آن پاداش باشد.[۷۵]

قاعده فیض در نزد مسیحیان:

در باب آموزه «فیض» مسیحیان مباحثی شبیه مباحث لطف مطرح کرده اند. آگوستین به جهت تلقی‌ای که از انسان و گناه نخستین داشت، معتقد بود که انسان از آزادی لازم برای برداشتن قدم‌های نخست به سمت نجات برخوردار نیست. انسان نه تنها از «ارادۀ آزاد» برخوردار نیست، بلکه دارای اراده‌ای آلوده و ملوّث به گناه است؛ از این رو، پیوسته به گناه و دوری جستن از خدا تمایل دارد. آگوستین گناه را به گونه‌ای ترسیم می‌‌کند که با بشر پیوند ذاتی دارد. از دیدگاه آگوستین بشر هرگز نمی‌تواند به مدد ابزارها و منابع خود با خداوند‌ ارتباط برقرار کند. هیچ کاری از دست بشر ساخته نیست که برای شکستن قلعه گناه کافی باشد.[۷۶] به اعتقاد وی تنها فیض خدا قادر است این گرایش انسان به سمت گناه را خنثی سازد. او «فیض» را هدیه رایگان خداوند می‌‌دانست که شامل حال انسان می‌‌شود، بدون آن که انسان شایستگی یا استحقاق آن را داشته باشد. خداوند به واسطه این فیض، زنجیر گناه انسان را پاره می‌‌کند. عامل نجات به سوی ‌تمامی عملکردها تنها فیض خدا بوده، آغاز و نیز تداوم آن متکی به فیض خدا است. فیض به همگان بخشیده نمی‌شود، در نتیجه همه نیز ایمان نمی‌آورند. فیض به کسانی داده می‌‌شود که خدا آنان را انتخاب کرده است؛ یعنی به برگزیدگان او.[۷۷] «نه از خواهش‌کننده و نه از شتابنده است، بلکه از خدای رحم کننده.»[۷۸] نجات تنها به صورت هدیه‌ای رایگان امکان پذیر است، نه موضوعی که ما خود بتوانیم آن را به دست آوریم، بلکه باید خداوند آن را در حق انسان اعمال کند. بدین ترتیب آگوستین اذعان دارد که منشأ نجات خارج از انسان و در خود خدا است. خداوند آغازگر فرآیند نجات است نه انسان.

گفتنی است که این تلقی آگوستین از نجات و فیض، خواه‌ناخواه به جبر منجر می‌‌شود؛ زیرا که خداوند هدیه فیض را در اختیار همه قرار نداده و فقط در اختیار بعضی‌ها قرار داده است، پس لازم می‌‌آید که خدا کسانی را که نجات خواهند یافت از پیش برگزیده باشد. بنابراین آگوستین با استناد به کتاب مقدس آموزه‌ای در خصوص «جبر» یا «تقدیر» تدوین کرد، که منظور از آن تصمیم آغازین و ازلی خداوند است مبنی بر این که برخی را نجات دهد و برخی دیگر را رها کند تا از نجات دور شوند.

بعد از این که این مبانی را در نزد معتقدانشان مشخص کردیم، باید به بررسی تطبیقی این موارد پرداخت. شباهت های اصلی این دو قاعده را می توان این گونه ذکر کرد:

۱٫ هر دو طرف معتقدند که انسان به تنهایی نمی تواند راه کمال را بپیماید و در این راه نیاز به کمک های الاهی دارد.

۲٫ دانشمندان اسلام و مسیحیت این را بر خداوند لازم و واجب نمی دانند، بلکه این را هدیه و کمکی از جانب پروردگار تلقی می کنند.

امّا علاوه بر این شباهت ها، تفاوت های بسیاری نیز در میان آنها وجود دارد از جمله:

۱٫ فیض در نزد مسیحیان از جمله پایه های مهم ترین آموزه مسیحی؛ یعنی تجسد عیسی است؛ به همین جهت اهمیتی بیش از آنچه در نزد مسلمانان دارد، در نزد بیشتر مسیحیان به دست آورده است.

۲٫ در نزد مسیحیان بحث فیض گره محکمی با آموزه گناه نخستین دارد، ولی در نزد مسلمانان این بحث منتفی است.

۳٫ لطف در نزد مسلمانان دارای وجوه فراوان است، ولی در نزد مسیحیان دایره ای بسیار کوچک تر را در برمی گیرد.

۴٫ مسلمانان لطف را به گونه ای تبیین می کنند که با اختیار انسان سازگار باشد، ولی در نزد مسیحیان این آموزه همانند آن چه از آگوستین نقل شده، رنگ و بوی جبر به خود گرفته است.

۵٫ لطف در میان مسلمان، انسان را به نیکی نزدیک می کند، ولی فیض در نزد مسیحیان انسان را نیکوکار می کند؛ به معنای دیگر لطف نقش کمک کننده را دارد، ولی فیض نقش فاعلیت را در نیک بودن اجرا می کند.

در کل می توان این گونه استنباط کرد که آموزه فیض و لطف در عین این که شباهت هایی را به یک دیگر دارند، اما تفاوت های بسیار کلیدی نیز در میان آنها وجود دارد که بحث کپی برداری یکی از دیگری را به صورت بسیار جدّی زیر سؤال می برد.

ابعاد اخلاقی در مسیحیت

(در حال تکمیل است)

 

معنویت در اسلام و مسیحیت

معنویت؛ مصدر جعلی و به معنای معنوی بودن است. گاهی گفته می شود: اصطلاح معنویت از ریشه معنا دریافت شده که یک مفهومی متافیزیکی در برابر حسی بیرونی است که اشاره به حقیقتی از وجودی ذهنی در برابر حقیقت بیرونی آن دارد. بر اساس این زبان شناسی ساده که از تعابیر اتیمولوژیکی اسلامی به معنویت اخذ شده می توان معنویت را به روح منتسب دانست که در برداشت سنتی نیز از آن به عنوان حقیقت درونی یاد می شود. البته باید توجه داشت که این تعریف بر اساس تفاوت اصلی بین معنویت و روحانیت است و ریشه اصلی آن در اصل از این مسئله است که حقیقت چند لایه بوده و دارای دو جنبه بیرونی و درونی است که جنبه دوم (بعد روحانی) دارای مراتب متعددی است تا این که در نهایت به حقیقت واقعی دست می یابد.[۷۹]

به هرحال از آن جا که واژۀ معنویت در زمینه های گوناگونی به کار می رود تعریف آن مشکل است. معنویت در مسیحیت واژه ای جا افتاده؛ برای نظریه و تحقق زندگی در روح القدس یا تحقق مرید و شاگردی است. به نظر می رسد امروزه، استفاده از واژۀ معنویت دو مطلب را به ذهن متبادر می کند: از یک طرف به روحانیت و تقدس اشاره دارد و از طرف دیگر به معنادهی به ویژه به معنای زندگی.[۸۰]

روشن است چنین معنویتی، حقیقت و واقعیتی مستقل از باور و اعتقاد انسان نسبت به جهان هستی ندارد. از این رو مقایسه معنویت مسیحی و اسلامی در گرو شناخت و مقایسۀ جهان بینی و ایدئولوژی این دو دین است که پیش روی پیروان خویش ترسیم می کنند.

به عبارتی دیگر، ارزش و اعتبار معنویت در هر دین، نسبتی مستقیم با ارزش و اعتبار آن دین دارد. لذا در ابتدا لازم است، علاوه بر مقایسۀ تعالیم این ادیان با یک دیگر به مقایسۀ ارزش و اعتبار کتب مقدس آنها نیز پرداخته شود تا در سایۀ این مقایسه و سنجش، تفاوت ارمغان آنها در حوزه معنویت هم روشنتر گردد.

«معنویت در سنت اسلامی واژه ای برای بیان گوهر و باطن دین اسلام است که می توان تاریخ پیدایش آن را هم زمان با نزول آغازین آیات قرآن کریم بر قلب پیامبر اسلام (ص) دانست.

قرآن کریم از هنگام نزول تا زمان حاضر، منبع و مرجع اصلی معنویت بخشی به عقل و قلب مخاطبینش بوده و از طرفی سند انجیل همانند محتوای آن متزلزل و فاقد اعتبار است.

از سوی دیگر مسیحیت قائل به تثلیث بوده و برای خدای متعال سه اقنوم در نظر گرفته اند و عیسی (ع) را تجلّی و تجسّم خداوند بر روی زمین می دانند. ضدیت این مسئله با عقل به گونه ای است که اعتراف برخی از اندیشمنمدان مسیحی را نیز مبنی بر مخالفت با عقل به دنبال داشته است، به گونه ای که برخی از عالمان مسیحی می گویند: قضیه تجسّد؛ قضیه ای است که با عقل و منطق و حس و ماده و مصطلحات فلسفی تناقض دارد، ولی ما تصدیق می کنیم و ایمان داریم که ممکن است اگر چه معقول نباشد.[۸۱]

و با توجه به اعتقاد به گناه ذاتی و آموزۀ “فداء” که از دیگر اعتقادات مسیحیان است. [۸۲] بدعت ها و انحرافات موجود در آیین مسیحیت که برخی از آنها اشاره شده بر مبنای روایات اهل بیت (ع)[۸۳]، تحریفاتی است که توسط شخصی به نام پولس در مسیحیت راستین به وقوع پیوسته است معنویتی که بخواهد از چنین منابعی نشأت بگیرد دارای انحرافات بسیاری می شود. این فرق اساسی بین معنویت در مسیحیت و اسلام است؛ یعنی معنویت به معنای سنتی آن، با توجه به ارزش منابع مسیحیت قابل قبول نیست و احیاناً مخالف عقل است و نمی تواند طالب کمال را به سرمنزل مقصود برساند. مباحثی مانند ترک دنیا، عزلت گزینی و… که تعابیری انسانی از معنویت است، انحرافاتی است که از همین جا نشأت گرفته است.

البته باید توجه داشت که این همه (انحرافات و بدعت ها) با رستگاری برخی از پیروان این آیین، مادامی که انتخاب آنها از جهل باشد و در این امر مقصر نباشند (جاهل قاصر باشند)، منافاتی ندارد. این حقیقت که، عده ای از پیروان آیین مسیحت همانند مسلمانان خواهان کمال، حیات روحانی و قرب به خدای متعال هستند را می توان در کردار و گفتار برخی از ایشان مشاهده کرد.

لازم به ذکر است که آن چه امروز در دنیای غرب به نام معنویت تبلیغ می شود حتی از  آموزه های مسیح نیز خالی است و  می توان گفت معنویت امروز غرب حتی از این نوع اتصال ضعیف به وحی نیز محروم است.

آن چه را که به نام معنویت مدرن در غرب نامیدند، از قرن ۱۹ به این طرف در صد و پنجاه سال اخیر بوده است. از آن جا که معنویت مسیحى دینى مدت ها ریشه اش در غرب زده شده است، یک معنویت سکولاریستى به جاى آن درست کردند بدون این که به ریشه هاى عقلانى و لوازم حقوقى آن توجه کنند؛ یعنى رابطه معنویت از یک طرف با عقلانیت قطع شده و از یک طرف با عدالت و یک معنویت دروغین و ساختگى درست شده است. در واقع به یک صنعت تبدیل شده است، صنعت معنویت تکنولوژى. و وظیفۀ آن آرامش دادن و تخدیر اعصاب کسانى است که دیگر توجیهى براى زندگى کردن ندارند و معنایى براى زندگى نمى فهمند و قصد دارند براى زندگى معنا بتراشند.

توجیه معنویت مدرن غرب یک توجیه مالیخولیایى به نفع دنیاپرستى است و در واقع حکم دسر بعد از بلعیدن خوک سرمایه دارى را در فرهنگ مدرن غرب دارد. امروزه یک مکتب رایج در غرب که به اسم معنویت مدرن یا معنویت سکولاریستى از آن تعبیر مى شود و مطرح است مکتب روح گرایى یا به اصطلاح معناگرایى “اسپیریچوالیسم” یک گرایشى است که از یک طرف ریشه هاى معرفتى آن را قطع کرده اند از یک طرف ریشه هاى وجودى و آنتولوژیک آن را قطع کرده اند و بعد براى جبران نیاز شدید فطرى بشر به معنویت شروع کردن به ساختن معنویت هاى ساختگى و دروغین و در واقع معنویت دنیوى و اختراع معنویت. واقعا به این صورت است که در فرهنگ سرمایه دارى سکولار معنویت سفارش مى دهند همان طورى که پیتزا سفارش مى دهند.

این اسپریچوالیسم یا معنویت گرایى که در غرب به وجود آمده است برخلاف معنویت توحیدى و انبیایى یک معنویت مونتاژ شده است. یک تکه از هندوئیسم و بودیسم برمى دارند با یک تکه از مسیحیت مخلوط مى کنند مبانى الحادى قشرى پوزیتیویستى را برمى دارند و روى آن مصالح و آجر «اگزیستانسیالیستى» کار مى گذارند یک چیزى سر هم بندى و مونتاژ مى کنند به طورى که به آنها آرامش بدهد بدون این که از آنها عمل بخواهد، بدون این که قانون و اخلاق و ارزش گذارى داشته باشد و بدون این که از آنها عقیده به چیزى را بطلبد. در واقع یک معنویت بدون هزینه و سرویس معنوى دادن. حالا این معنویت با معنویتى که از قول پیامبر و امامان معصوم (س) رسیده مقایسه شود. معنویت ساختگى غرب که در یکى دو قرن اخیر مى خواست جاى عرفان توحیدى و معنویت انبیاء را بگیرد ولى به بن بست رسید. غربى ها خود معترف هستند که این معنویتى را که ساخته اند یک امر ذهنى فردى است، یک امر سوبجکتیویته است. بدون این که هیچ ما به ازاى واقعى عینى داشته باشد. خود بر این موضوع معترف هستند و در عین حال از این معنویت آرامش مى خواهند معلوم نیست که چیزى که هیچ ما به ازاى عینى و آبجکتیو ندارد. هیچ ریشه واقعى ندارد و قابل توجیه عقلانى هم نیست. ارتباطى هم با عقلانیت و حقوق بشر ندارد. تکلیف هیچ چیزى را معلوم نمى کند. نه تکلیف حقیقت نه فضیلت و نه عدالت را، چگونه مى خواهد به بشر آرامش بدهد و طبیعى است که این آرامش ایجاد نمى شود و امروز با مواد مخدر و LSD و حشیش و ماریجوانا و… مى خواهند به آرامش و معنویت برسند.

به راستى وقتى در یک جهان فکرى از طبیعت معنویت زدایى شد، از جهان معنویت زدایى شد، از ذهن و عقل و جان و حیات بشر و حتى از طبیعت بشر و از همه چیز معنویت زدایى شد و از همه چیز تفسیر سکولاریستى شد و تنها فرق انسان و حیوان را فرق در فیزیولوژى دانستند که اخیراً در موج سوم جریان هاى زیست شناسى و روان شناسى در غرب حتى همین هم منتفى شد؛ یعنى گفتند که حتى بین آناتومى انسان و حیوان هیچ فرقى نیست وقتى که گفتید تفاوتى بین آنها وجود ندارد، وقتى روح و فطرت را انکار کردید، وقتى معاد و مبدا را انکار کردید، چگونه و با چه چیزی مى خواهید به بشریت آرامش بدهید.

حالا این معنویت دروغى با عرفان و معنویت قرآنى مقایسه شود قرآنى که از یک طرف در دعوت معنوى مى گوید که سجده کن و نزدیک شو و در خلوت ترین ابعاد زندگى فرد دخالت مى کند همین قرآن مى گوید به ثروتمندان جامعه که حقوق محرومان جامعه را نمى دهند از طرف خداوند وعده عذاب بدهید. معنویت اسلامى یک معنویت سمبلیک و فانتزى نیست، معنویت اسلامى مخصوص آدم هاى بی کار نیست که باید بیکار باشند تا بتوانند معنوى باشند معنویت اسلامى یک شغل نیست، مقدس بودن یک حرفه نیست که عده اى عارف و مقدس حرفه اى باشند و بقیه زندگى حیوانى بکنند و عرفان و معنویتى که پیامبر و امامان (سلام الله علیهم) آوردند، معنویتى است که مراتب بالا و پایین دارد، اما در عادى ترین و پایین ترین رده هاى زندگى مردم هم حضور دارد. در معنویت اسلامى ما عارف حرفه اى نداریم. عرفان یک شغل نیست مقدس حرفه اى نداریم که عده اى زندگى غیر عرفانى داشته باشند و بقیه بی کار باشند تا بتوانند عارف باشند. معنویت از مادیات جدا نیست و لذا در فرهنگ اسلامى این طورى نیست که بگویند یک بخشى از زندگیتان مادى است و یک بخشى از آن معنوى، بلکه همه ابعاد زندگى از ازدواج و کار و درس خواندن حتى تفریح رفتن و خوابیدن اگر به آن معناى اصلى زندگى که انبیا آوردند گره بخورد همه مى تواند معنویت باشد. اگر شما کتاب هاى آنها را بخوانید در مى یابید که این طورى به معنویت نگاه مى کنند معنویت سکولار و معنویت مدرن به درد کسانى مى خورد که دنیا را چلانده باشند بعد هم یوگا انجام دهند براى این که خستگى شان برطرف شود و آن چه را خوردند هضم کنند و دوباره سر سفره سرمایه دارى بنشینند و دوباره ببلعند. این معنویت در این عالم این گونه معنا مى شود و لذا آن ها مى گویند از حق یا باطل نبودن معنویت صحبت نکنید بگویید کارکرد معنویت چیست فایده مادى معنویت چیست؟ اما در فرهنگ اسلامى اهداف معنوى با روش هاى غیر معنوى قابل تعقیب نیست.[۸۴]

برای آگاهی بیشتر نک: سؤال ۱۵۹۳ (سایت اسلام کوئست: ۱۵۸۸)، نمایه: ارتباط دین با معنویت.

کتاب مقدس مسیحیان

(در حال تکمیل است)

عهد عتیق

(در حال تکمیل است)

عهد جدید

(در حال تکمیل است)

اناجیل چهارگانه

(در حال تکمیل است)

قرآن و انجیل

قرآن کریم از هنگام نزول تا زمان حاضر، منبع و مرجع اصلی معنویت بخشی به عقل و قلب مخاطبینش بوده است. قرآن هم معنویت به معنای روحانیت و قدسیت را دارا است و هم معنویت به معنای معنادهی و معنابخشی به زندگی مسلمانان را»[۸۵] و این در حالی است که کتاب مقدس مسیحیان؛ یعنی عهد قدیم و جدید که مجموعاً شامل ۷۳ کتاب است در طول تاریخ دستخوش تحولات و تغییرات قابل ملاحظه ای بوده و مملو از مسائل و آموزه های خلاف عقل است.

سند انجیل همانند محتوای آن متزلزل و فاقد اعتبار است. مسیحیان خود دربارۀ چهار انجیل معتقدند که حواریون، آن ها را سال ها پس از حضرت عیسی (ع) نگاشته اند. توماس میشل که خود یک کشیش مسیحی است در این زمینه می نویسد:

«در سال های نخست، مسیحیان کتاب مقدسی جز کتاب یهود نداشتند کم کم پولس و نویسندگان اناجیل چهارگانه و پطرس و یهودا و دیگران برای نوشتن نحوۀ ایمان شان به آن چه خدا به وسیله عیسی (ع) محقق ساخته است دست به کار شدند»[۸۶] ایشان در جای دیگر اعتراف می کند: «همه نویسندگانِ بخش های عهدِ جدید را نمی شناسیم»[۸۷] و در کتاب خویش تحت عنوان کلام مسیحی که در آن به معرفی آئین مسیحیت و به نوعی به تبلیغ آن همت گماشته است قرآن و کتاب مقدس را از نگاه مسلمانان و مسیحیان این گونه مقایسه می کند:

اسلام

مسیحیت

قرآن

عهد عتیق و عهد جدید

یک کتاب مقدس

مجموعه ای از کتاب های مقدس

به زبان عربی

به زبان های عبری، آرامی و یونانی

مؤلف

مؤلف آن خدا و بشر است

پیامبر اسلام آن چه را از خدا شنیده است نقل می کند

مؤلف بشری، پیام الاهی را با شیوه و اندیشه ویژه خود نقل می کند

در طی ۲۳ سال وحی شده است

در طی چند قرن فراهم شده است

پیام الاهی ازلی و فراگیر است

پیام الاهی ازلی و فراگیر است.

به هر حال به نظر می رسد که اعتبار انجیل و استنادش به وحی الاهی از تورات موجود ضعیف تر است؛ زیرا تقسیم آن به چهار انجیل با این که انجیل اصلی یکی بیش نبوده است، انسان را نسبت به آن بیشتر به شک و تردید وا می دارد، کلیسا برای آن که دامنۀ اختلاف را کوتاه کند؛ از میان حدود هشتاد انجیل فقط ۴ کتاب را پذیرفته که شامل متّی، یوحنّا، مرقس و لوقا می شود.[۸۸]

اما همۀ دانشمندان قبول دارند تنها دینی که متن آسمانی دارد، دین اسلام است. فرض بگیریم ما به جای قرآن، تاریخ طبری یا سیرۀ ابن هشام و مانند اینها را داشتیم، آن وقت وضعیت ما نیز همانند مسحیت بود. با این تفاوت که ابن هشام از یک واقعیت گزارش می دهد، ولی نویسندۀ انجیل آنها، از مکاشفه خودش گزارش می کند.[۸۹]

کتاب اعمال رسولان

(در حال تکمیل است)

رساله های حواریون

(در حال تکمیل است)

کتاب مکاشفه یوحنا

(در حال تکمیل است)

فرقه های مسیحیت

(در حال تکمیل است)

کاتولیک

(در حال تکمیل است)

پروتستان

(در حال تکمیل است)

ارتدکس

(در حال تکمیل است)

سایر فرقه های مسیحیت

(در حال تکمیل است)

 

پیشینه فرقه مورمن

مسیحیت فرقه های زیادی دارد که یکی از این فرقه های پرسروصدا در آمریکا گروه موسوم به مورمن ها بودند که به رهبری فردی به نام ژوزف اسمیت در دهه ۱۸۲۰ میلادی شروع به فعالیت و تبلیغات منجی گری کردند. ژوزف اسمیت در کتاب «مورمن» که در سال ۱۸۳۰ نوشت ادعا کرد که کریستف کلمب کاشف قاره آمریکا به وحی الاهی مأمور دریانوردی به سوی خاک آمریکا شده تا مرزهای آن را به مردم و نژاد جدید باز کند و زمانی که حضرت مسیح برای نجات مردم این دنیا ظهور می کند این نقطه در آمریکا و در شهری به نام ایندیپندنس در ایالت میسوری خواهد بود و آمریکا همان اورشلیم مقدس نسل یهود است که خود را برای بازگشت حضرت موسی (ع) آماده می کند.

در حقیقت مورمن ها فرقه ای از مذهب پروتستان ها است که اغلب در ایالت یوتا زندگی می کنند و به داشتن همسر و ازدواج با زنان متعدد معتقد بوده و نوعی خمس و زکوه را از پیروان خود دریافت می کنند.[۹۰]


[۱]. فصلنامه پژوهشی صباح، ص ۵٫

[۲]. کلام مسیحی، توماس میشل، ص ۵۵٫

[۳]. ترجمه آیت الله مکارم،  وَ جاعِلُ الَّذینَ اتَّبَعُوکَ فَوْقَ الَّذینَ کَفَرُوا إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَهِ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأَحْکُمُ بَیْنَکُمْ فیما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُون‏.

[۴]. طبرسی، فضل بن الحسن، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، مترجمان، ج ‏۴، ص ۹۴، ‏انتشارات فراهانى، تهران، چاپ اول‏، ۱۳۶۰ ش‏.

[۵]. طباطبائی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، موسوى همدانى، سید محمد باقر، ج ‏۳، ص ۳۲۶ و ج ‏۳، ص ۳۲۷، دفتر انتشارات اسلامى جامعۀ مدرسین حوزه علمیه قم، قم، چاپ: پنجم‏، ۱۳۷۴ ش‏.

[۶]. همان، ص ۳۲۸ و ۳۲۹٫

[۷]. طبرسی، فضل بن الحسن، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، مترجمان، ج ‏۴، ص ۹۴٫

[۸]. طباطبائی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، موسوى همدانى، سید محمد باقر، ، ج ‏۳، ص ۳۳۰٫

[۹]. مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏۲، ص ۵۷۰ ، دار الکتب الإسلامیه، چاپ تهران، چاپ اول، ۱۳۷۴ ش‏.

[۱۰]. طبرسی، فضل بن الحسن، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، مترجمان، ج ‏۴، ص ۹۴٫

[۱۱]. طباطبائی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن ، موسوى همدانى، سید محمد باقر، ج ‏۳، ص ۳۳۰٫

[۱۲]. فراهیدى خلیل بن احمد، کتاب العین، ج ۵، ص ۳۵۶، چاپ دوم‏، انتشارات هجرت‏، قم،‏۱۴۱۰ ق.‏

[۱۳]. مریم، ۳۰٫

[۱۴]. متن سخنرانی استاد هادوی تهرانی.

[۱۵]. آل عمران، ۶۴٫

[۱۶]. هنگام دیدارم با او در خلال کنفرانس ادیان ابراهیمی درباره جنگ و صلح.

[۱۷]. زمر، ۹٫

[۱۸]. علق، ۱٫

[۱۹]. علق، ۳ – ۴٫

[۲۰]. زمر، ۱۹٫

[۲۱]. نحل، ۱۲۵٫

[۲۲]. نمل، ۱۴٫

[۲۳]. الستر مک کراث. در آمدی بر الاهیات مسیحی، دیباج، عیسی، ص ۳۶۲، انتشارات کتاب روشن.

[۲۴]. Michael D. Coogan, The Illustrated Guide to World Religions, p.65, Oxford University Press

[۲۵]. سلیمانی اردستانی، عبدالرحیم، درآمدی بر الاهیات تطبیقی اسلام و مسیحیت، ص۱۲۰‏، چاپ اول، کتاب طه، قم ، ۱۳۸۲ش، به نقل از:یوحنا دمشقی، المئۀ مقالۀ فی الإیمان الأرثوذکسی، ترجمه عربی، الأرشمیندریت أدریانوس شور، ص۶۱، لبنان، منشورات المکتبۀ البولسیۀ، الثانیۀ، ۱۹۹۱م.

[۲۷]. سلیمانی اردستانی، عبدالرحیم، یهودیت، ص ۸۲، چاپ اول، آیات عشق، قم، ۱۳۸۲ ش.

[۲۸]. توفیقی، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، ص ۱۴۸، چاپ پنجم، انتشارات سمت، تهران، ۱۳۸۱ ش.

[۲۹]. آشنایی با ادیان بزرگ، ص ۱۴۹٫

[۳۰]. میلر،و.م.،تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران، ص ۲۴۴، ترجمه علی نخستین، انتشارات حیات‏ ابدی، تهران، ۱۹۸۱م.

[۳۱]. هوردرن، ویلیام، راهنمای الهیات پروتستان، ص ۳۴، ترجمه طاطه­وس میکائیلیان،چاپ اول، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۶۸ش.

[۳۲]. بی. ناس، جان، تاریخ جامع ادیان، ص ۶۸۰-۶۸۱، حکمت، علی اصغر، چاپ سیزدهم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۸۲ش.

[۳۳]. اخلاص، ۲؛ ترجمه مکارم شیرازی.

[۳۴]. ترجمه المیزان، ج ‏۲۰، ص ۶۷۲؛ تفسیر نمونه، ج ‏۲۷، ص ۴۳۹٫

[۳۵]. مریم،۳۰؛ “قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنی‏ نَبِیًّا”.

[۳۶]. مبلغی آبادانی، عبدالله، تاریخ ادیان و مذاهب، ج ۲، شرح حال پولس. نک: پایگاه اطلاع رسانی امام جواد (ع).

[۳۷]. اگرچه عقیده ما این است که این کتاب موجود نمی تواند همان کتابی باشد که بر حضرت عیسی (ع) نازل شده است.

[۳۸]. آشنایی و بررسی مسیحیت (گروه تدوین کتب آموزشی)، معاونت تبلیغ حوزه، ص ۲۵٫

[۳۹]. انجیل متی، ۱۲: ۱۸٫

[۴۰]. اعمال، ۳: ۱۳٫

[۴۱]. انجیل مرقس، ۱۶: ۳۷- ۳۹٫

[۴۲]. یوحنا، ۱: ۱۲ – ۱۳، بخشی از کتاب مقدس.

[۴۳]. رساله اول یوحنا، ۴ : ۷، بخشی از کتاب مقدس.

[۴۴]. اول تواریخ، ۱۷: ۱۱ – ۱۴، بخشی از کتاب مقدس.

[۴۵]. تاریخ کلیسای قدیم.

[۴۶] . آل عمران ،۳-۴ و آیات دیگر.

[۴۷] . توفیقی، حسین، آشنائی با ادیان بزرگ، ص ۲۲۹، سمت، چاپ نهم، پائیز ۱۳۸۵٫

[۴۸] . همان، ص ۲۳۱٫

 Spinoza, Benedict de, A theologico-treatise, ch.VIII. .[49]

[۵۰]. توفیقی، حسین، آشنائی با ادیان بزرگ، ص۱۰۳، سمت، چاپ نهم، پائیز ۱۳۸۵٫

[۵۱]. همان، ص ۱۶۴٫

[۵۲]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج۱۰، ص۳۰۳، الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ هـ ق؛ احتجاجات-ترجمه جلد چهارم بحار الانوار، خسروی، موسی،ج ‏۲،ص ۲۹۵، بخش نوزدهم، “سپس امام رضا (ع)فرمود: نصرانى! به خدا قسم ما ایمان به عیسائى داریم که ایمان به محمد (صلى الله علیه و آله) دارد و هیچ ایرادى به عیساى شما نداریم جز ضعف و ناتوانى و کمى روزه و نمازش. جاثلیق گفت علم خود را تباه کردى و امر خود را تضعیف نمودى. من گمان مى‏کردم تو داناترین فرد مسلمان هستى. حضرت رضا فرمود: منظورت چیست؟ جاثلیق جواب داد از طرف شما که مى‏گوئى عیسى کم روزه مى‏گرفت و نماز کم مى‏خواند با این که عیسى نه یک روز افطار کرد و نه شبى را خوابید و در تمام سال روزه داشت.

حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: براى چه کسى روزه مى‏گرفت و نماز مى‏خواند؟ جاثلیق زبانش بند آمد و نتوانست جوابى بدهد. حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: از مسئله‏اى سؤال مى‏کنم. گفت بفرمائید اگر دانستم جواب مى‏دهم. حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: انکار ندارى که عیسى مرده زنده مى‏کرد به اجازه خدا. جاثلیق گفت این مطلب را انکار مى‏کنم؛ زیرا کسى که مرده زنده کند و کور را بینا نماید و برص را شفاء دهد شایسته پرستش است.

حضرت رضا فرمود: یسع نیز کار حضرت عیسى را کرد، به روى آب راه رفت و مرده زنده کرد و کور و برص را شفا بخشید، ولى امت او یسع را به عنوان خدا نگرفتند هیچ کس او را پرستش نمى‏کرد. حزقیل پیامبر نیز کار عیسى مسیح را انجام داد سى و پنج هزار نفر را بعد از مرگ زنده کرد با این که شصت سال از مرگ آنها گذشته بود.

…حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: قریش اجتماع نمودند خدمت پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) و تقاضا نمودند که مرده‏هایشان را زنده کند. على بن ابى طالب (علیه السلام) را فرستاد. فرمود: با اینها مى‏روى به قبرستان و نام اینها را با صداى بلند فریاد بزن فلانى! فلانى فلانى، و بگو محمد رسول الله (صلى الله علیه و آله)‏ مى‏گوید به اذن خدا از جاى حرکت کنید. از جاى حرکت کردند در حالى خاک از سر خود مى‏افشاندند. قریش شروع کردند به سؤال کردن از وضعشان. به آنها گفتند حضرت محمد (صلى الله علیه و آله) به رسالت مبعوث شده. گفتند اى کاش ما او را درک مى‏کردیم و ایمان به او مى‏آوردیم. او کور و برص و دیوانه را شفا بخشید و چهارپایان و پرنده‏ها و جنّ و شیاطین با او صحبت مى‏کردند ولى ما پیامبر خودمان را به عنوان پروردگار نپذیرفتیم. در مقابل خدا منکر فضل هیچ کدام از پیامبران هم نیستیم، اما شما که عیسى را خدا مى‏دانید باید حزقیل و یسع را نیز خدا بدانید چون همان کار عیسى را انجام دادند”.

[۵۳]. آل عمران، ۵۹٫

[۵۴]. نساء، ۱۷۱٫

[۵۵]. ص، ۴۱٫

[۵۶]. مریم، ۴۱٫

[۵۷]. مریم، ۵۱٫

[۵۸]. ص، ۱۷٫

[۵۹]. ص، ۴۵٫

[۶۰]. مائده، ۱۱۰٫

[۶۱]. انبیاء، ۹۱٫

[۶۲]. طباطبایی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، موسوی، محمدباقر، ج ‏۱۴، ص ۴۴۷، دفتر انتشارات اسلامی، قم، ۱۳۷۴٫

[۶۳]. در برخی از روایات به وسیلۀ آزمایش بودن این خصوصیت حضرت عیسی (ع) اشاره شده است. نک: «مسعودی، ابوالحسن، إثبات الوصیه للإمام علی بن ابی طالب، نجفى، محمد جواد، ‏ص ۱۳۶، انتشارات اسلامیه، تهران،۱۳۶۲٫ روایت شده که در موقع ولادت عیسى (ع) ابلیس به طلب آن حضرت رفت چون عیسى را یافت دید که ملائکه او را در میان گرفته‏اند وقتى که ابلیس رفت تا به عیسى نزدیک شود ملائکه به او صیحه زدند (و از نزدیک شدن او به عیسى مانع گردیدند) ابلیس گفت: پدر عیسى کیست؟! ملائکه گفتند: مثل حضرت عیسى مثل حضرت آدم است (زیرا که حضرت آدم هم بدون وجود پدر خلق شد) ابلیس گفت:به خدا قسم که (اگر مردم را به پنج قسم تقسیم کنیم) چهار قسم آنان را براى این که عیسى‏ بدون پدر خلق شده گمراه می نمایم.

[۶۴]. آزادیان، مصطفی، آموزه نجات از دیدگاه علامه طباطبائی با دیدگاه رائج مسیحیت، ص ۱۹٫

[۶۵]. مایلک پترسون، عقل و اعتقاد دینی، ص ۴۶۹٫

[۶۶]. آزادیان، مصطفی، آموزه نجات، ص ۳۲۸٫

[۶۷] . خرازی، مجلۀ انتظار، شمارۀ ۸، قاعدۀ لطف، ص ۱٫

[۶۸] . عبدالجبار، شرح اصول، خمسه، ص ۵۹، دار احیاء التراث العربی، بیروت.

[۶۹] . عبدالجبار، المغنی فی ابواب التوحید و العدل، ج ۱۳، ص ۹، القاهره، ۱۹۶۲٫

[۷۰] . شرح اصول خمسه، ص ۵۲۴٫

[۷۱] . همان ص ۶۴٫

[۷۲] . المغنی فی ابواب التوحید و العدل، ج ۱۱، ص ۸۹، القاهره، ۱۹۶۲٫

[۷۳] . اشعری، علی بن اسماعیل، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، هلوت ریتر، ص ۲۴۶، ۱۹۸۰، ۱۹۸۰٫

[۷۴] . المغنی فی ابواب التوحید و العدل، ج ۱۳، ص ۲۲٫

[۷۶] . مک کراث، آلیستر، مقدمه ای بر تفکر نهضت اصلاح دینی، حدادی، ص ۱۷۱، مرکز مطالعات و مذاهب قم، ۱۳۸۶ ش.

[۷۷] . تونی لین، ترجمه روبرت آسریان، تاریخ تفکر مسیحی، ص ۸۷٫

[۷۸]. کتاب مقدس، رساله به رومیان، ۱۶:۹٫

[۸۰]. همان.

[۸۱]. اسلام آئین برگزیده، احمد مسجد جامعی، ص ۱۳۸٫

[۸۲]. آزادیان، مصطفی، آموزه نجات از دیدگاه علامه طباطبائی با دیدگاه رائج مسیحیت، ص ۱۹٫

[۸۳]. بحار الانوار، ج ۸، ص ۳۱۱٫

[۸۶]. توماس میشل، کلام مسیحی، توفیقی، حسین.

[۸۷]. همان، ص ۱۱۶٫

[۸۸]. موسوی زاده، سید محمد، نگرش اسلام به سایر ادیان و ملل، ص ۱۱۷٫

[۸۹]. عرفان و نیاز به معنویت در جامعه امروز، کتاب نقد شماره ۴۰، سید یحیی یثربی، ص ۳۲۳٫




کلیدواژه ها: , , , , , ,



ثبت نظر


2 + 1 =