دایره المعارف اسلام پدیا » علم کلام
منوی اصلی

علم کلام

تاریخ: ۱۵ تیر ۱۳۹۰ در باب: کلام قدیم

معنای علم کلام

در باره معنای علم کلام گفته شده که به یکی از دو معنای زیر اطلاق می شود:

الف: مباحث و گفت و گو های اعتقادی به یکی از صورت های سه گانه:

۱-      آموزش و تعلیم

۲-       پرسش و پاسخ

۳-      مناظره و مجادله بدون پدید آمدن عقاید و مذاهب کلامی.

ب: مباحث کلامی به صورت های یاد شده با توجه به ظهور عقاید و مذاهب کلامی.

از سویی دیگر دانش های وارداتی اجنبی به همراه تشکیل فرقه ها، پیروان قرآن را بر آن داشت که راهی را برای حفظ اصالت کلام خدا در پیش گیرند. پیمودن این راه – با تمام وسعتی که داشت- را بعدها علم کلام نامیدند.

علل نام گذاری علم کلام

در باب علل تسمیه این دانش به کلام، دانشمندان علم کلام مواردی را ذکر کرده اند که ما در این جا به برخی از آن اشاره می کنیم:

الف: چون مشهورترین مسئله ای که در این علم بحث شده موضوع کلام حق تعالی بوده است که آیا قدیم است یا حادث؛ از این رو آن را علم کلام نامیدند.

ب: چون متکلّمان به هنگام بحث می گفتد: کلام در این است …؛ لذا این علم را کلام نامیدند.

ج: آنها کلام را مرادف با منطق دانسته و نسبت این علم با علوم اسلامی دیگر را؛ مانند نسبت منطق به فلسفه می دانستند، لذا این دانش را علم کلام نامیدند.[۱]

نحوه شکل گیری کلام اسلامی

در زمان پیامبر اسلام (ص)، جامعه اسلامی محیطی بسیار متفاوت از آن چه قبل و بعد از آن حضرت وجود داشت را تجربه می کرد. جامعه اسلامی، جامعه ای نوپا بود و پیامبر نیز به عنوان مؤسس این مکتب حضور داشته و مورد وثوق همگان بود، و این وثاقت سبب می شد که یا اصلاً مناقشه ای دینی میان مسلمانان درنگیرد یا دست کم؛ مناقشه کمتری رخ دهد.

با مرگ پیشوای مسلمانان، جامعه اسلامی نیز دگرگون شد. هدفی که آن حضرت در پی آن بود راهی بس دراز را پیش رو داشت. مسلمانان نیز نسل به نسل متفاوت می شدند. ظهور نو مسلمانان از فرهنگ ها و محیط های متفاوت و حتی گاهی متضاد در جامعه اسلامی، فرشی از رنگ های متفاوت ساخت که در عین فواید، مضرّات خاص خود را نیز داشت.

با گذشت زمان، تحولاتی در جامعه اسلامی به وجود آمد که از جمله آن تحولات شکل گیری علم کلام بود. در مورد زمینه های شکل گیری کلام موارد بسیاری را ذکر کرده اند و ما به صورت مختصر تعدادی از آنها را بیان می داریم، اما قبل از آن تبیین معنای کلام ضروری به نظر می رسد.

در باره معنای علم کلام نیز گفته شده که به یکی از دو معنای زیر اطلاق می شود:

الف: مباحث و گفت و گو های اعتقادی به یکی از صورت های سه گانه: ۱- آموزش و تعلیم ۲- پرسش و پاسخ ۳- مناظره و مجادله بدون پدید آمدن عقاید و مذاهب کلامی.

ب: مباحث کلامی به صورت های یاد شده با توجه به ظهور عقاید و مذاهب کلامی.

در صورت نخست باید گفت: تاریخ پیدایش علم کلام اسلامی مقارن با تاریخ ظهور اسلام است؛ زیرا این گونه موارد، در آن زمان نیز وجود داشته است اگر چه موجب پدید آمدن فرقه های مختلف نمی شد؛ زیرا کسی را یارای مخالفت با نبی اکرم نبود.

از خصایص این دوره این است که مباحث به صورت شفاهی بوده و مکتوب نمی شده است. این علم از اواسط قرن اول وارد مرحله تازه ای شد.[۲]

و اگر معنای دوم را ملاک قرار دهیم باید اواسط قرن اول را آغاز این علم بدانیم.

در این علم، عقل و خرد نقش بسیاری را ایفا می کردند. متکلمان اسلامی اگرچه از نام بردن قواعد منطقی اباء داشتند، اما در مطالب خود بسیار از آن استفاده می کردند. و موضوعات و مطالب خود را در قالب این گونه قواعد بیان می داشتند.[۳]

اما در نحوۀ شکل گیری علم کلام چند چیز می تواند مؤثر باشد که عبارت است از:

الف: روی آوردن برخی از پیروان ادیان الاهی و حتّی بسیاری از مشرکان به اسلام به این معنا نبود که آنان تمام باورهایشان را کنار گذاشته اند؛ زیرا دل کندن از بسیاری از عقاید و آداب گذشته که سال ها با آن مأنوس بودند، برای برخی از ایشان کار مشکلی بود. بسیاری از آنها تلاش می کردند عقاید خود را به درون اسلام بیاورند و با عقاید فعلی خود جمع کنند. در مقابل این گروه، مسلمانان مجبور بودند خود را در مقابل این عقاید خارجی حفظ کنند.

ب: ورود مسائل مناقشه برانگیز در میان خود مسلمانان که بسیاری از آنها از اختلافات سیاسی نشأت می گرفت. مسائلی؛ مانند مرتکب کبیره آیا از اسلام خارج است و یا مسلمان باقی است؟ یا امری میان این دو می باشد؟ و یا مسئله صفات که آیا خداوند متّصف به صفات می شود یا نه؟ و اگر دارای صفات است، آیا این با وحدانیت خداوند سازگار است؟ و مسائلی از این دست که زمینۀ به وجود آمدن فرقه های کلامی شد.

ج: تمام اینها به همراه جو علمی ای که در آن زمان به وجود آمد، حس کنجکاوی مسلمانان را تحریک می کرد و اشتیاقی که آنها برای علم از خود نشان می دادند، سبب شد که مسائل الاهیاتی به صورت جدّی مورد بحث و بررسی قرار گیرد و زمینه برای رشد علم کلام آماده شود.

دانش های وارداتی اجنبی به همراه تشکیل فرقه ها، پیروان قرآن را بر آن داشت که راهی را برای حفظ اصالت کلام خدا در پیش گیرند. پیمودن این راه – با تمام وسعتی که داشت- را بعدها علم کلام نامیدند.

سیر مطالعاتی کلام اسلامی

کلام اسلامی را می توان با دیدگاه ها و انگیزه های متفاوتی مطالعه کرد. گاهی در مطالعه به همین مقدار اکتفا می کنیم که با کلیاتی از دین شناسی آشنا شویم و همین مقدار که از روی عقل و منطق و نه از روی تقلید، دین و مسیر خود را انتخاب کنیم برای ما کافی است، اما گاهی پا را فراتر گذاشته و علاوه بر این، می خواهیم در مقابل شبهات مطرح شده هم تخصّص داشته باشیم و اگر کسی در اعتقاد خود شبهه ای داشت در حد توان  به او کمک کنیم، این جاست که کار کمی دشوارتر می شود و باید وقت و همّت بیشتری را برای این سیر صرف کرد.

این سیری که مطرح می کنیم سیری است که تا حدودی فرد را غنی کرده و با مباحث مختلف کلامی آشنا می کند، ولی چون خود مباحث کلامی گرایش های مختلفی دارد این سیر مطالعاتی در همه این گرایش ها انسان را متخصّص نمی سازد بلکه ادامه و تخصّص در یک گرایش خاص، خود نیاز به طی طریقی دیگر دارد .

اما سیر مطالعاتی:

الف : مقدماتی

۱ .جلد دوم مجموعه آثار شهید مطهری که شامل کتاب های زیر می باشد :

انسان و ایمان

جهان بینی توحیدی

وحی و نبوت

انسان در قرآن

جامعه و تاریخ

زندگی جاوید یا حیات اخروی

۲ .جلد یک مجموعه آثار شهیر مطهری که شامل این کتاب ها است :

عدل الاهی

انسان و سرنوشت

علل گرایش به مادی گری

۳ .جلد سوم مجموعه آثار استاد :

جهان بینی الاهی و جهان بینی مادی

کلام (کلیات علوم اسلامی)

بیست گفتار

آزادی معنوی

ختم نبوت

پیامبر امّی

ولاء ها و ولایت ها

امداد های غیبی در زندگی بشر

نبرد حق و باطل

فطرت

توحید

۴٫ جلد چهارم و پنجم مجموعه آثار که شامل این کتاب ها است:

نبرد حق و باطل

نبوّت

معاد

امامت و رهبری

سیر فلسفه در اسلام

منطق – فلسفه

شرح منظومه

۵٫ کتاب آموزش کلام اسلامی (نوشته آقای سعیدی مهر) یا عقاید استدلالی (نوشته آقای ربّانی گلپایگانی)

(در مرحله پنجم اگر بخواهیم با مبانی دقیق آشنا شویم می توان کتاب الالهیات آیت الله سبحانی و تفسیر موضوعی آیت الله جوادی آملی را به دقت مطالعه کرد.)

ب: تخصصی

۱٫ المنطق (مرحوم مظفر)

۲٫ آموزش عقاید (مصباح یزدی)

۳٫ بدایه الحکمه علامه طباطبایی (ره)

۴٫ عقاید استدلالی (ربانی گلپایگانی) که در دو جلد تدوین شده است ؛این دو جلد کتاب را همراه با درس گرفتن بدایه الحکمه ،باید در ضمن یک برنامه منظم مطالعه دقیق نمود.

۵٫ یک درس منطق مانند جوهر النضید یا شرح شمسیه همراه با تلخیص محاضرات فی الالهیات آیت الله سبحانی ؛ در این مرحله منطق به صورت کاربردی درس گرفته شود.

۶٫ نهایه الحکمه علامه طباطبایی(ره) همراه با کشف المراد.

۷٫ اللوامع الالهیه مرحوم فاضل مقداد (ره)

معیار مسائل کلامى

مهم‏ترین ویژگى یک بحث کلامى عقلى بودن آن است. امّا آیا هر مسئله عقلى، غیر مرتبط با عمل خارجى، مسئله‏اى کلامى است؟ و آیا هر مسئله‏ کلامى، ضرورتاً عقلى است؟ و اصولاً مقصود از عقل در این مباحث چیست؟

براى پاسخ به این پرسش‏ها باید به سه نکته توجه داشت:

۱٫ صرف عقلى بودن یک مسئله، به معناى کلامى بودن آن نیست. ممکن است بحث عقلى در دانشى، مانند منطق مطرح شود، ولى یک مسئله کلامى تلقى نگردد و در حوزۀ معرفت دینى به کار نیاید.[۴]

۲٫ مقصود از عقلى بودن مسئله در این مباحث، هر نوع استدلالى است که در آن از نصوص شرعى و ادلّۀ نقلى به عنوان دلیل اصلى کمک نگرفته باشیم و مستند اساسى آن نقل نباشد.[۵]

از این رو، آنچه در این تعبیر مورد نظر است، عقل به معناى وسیع کلمه است؛ یعنى هرچه که مستند اصلى آن نقل نباشد، هر چند نتوان عقل مصطلح منطقى یا فلسفى را بر آن اطلاق کرد.[۶]

۳٫ در روش شناسى علم کلام گفته مى‏شود که این دانش از دو شیوۀ عقلى و نقلى بهره مى‏جوید. با توجه به این مطلب، این سؤال که آیا هر مسئلۀ کلامى، عقلى است؟، اهمیّت بیشترى پیدا مى‏کند و این سخن که مهم‏ترین ویژگى مسئله کلامى، عقلى بودن آن است، مورد تردید واقع مى‏گردد.

پاسخ این است که در علم کلام، هدف اصلى دفاع مقبول از عقاید دینى در مقابل تهاجم اندیشه‏هاى مخالفان است و این میسّر نیست، جز آن که بر ادلۀ نقلى آن دین، به عنوان دلیل اصلى تکیه نشود و عقل به معناى وسیع کلمه- که ابزار مشترک بین اندیشه‏هاى متقابل است- به کار گرفته شود. این سخن به این معنا نیست که در هر مسئلۀ کلامى باید، مستقیماً و بدون واسطه، عقل را حاکم قرار داد، ولى چنان هم نیست که بتوان به طور کلى عقل را در یک مسئلۀ کلامى معزول دانست. گاهى در یک بحث کلامی مى‏توان با یک یا چند واسطه به عقل استناد جست. در پاره‏اى از موارد نیز مستند اوّلى به ظاهر یک دلیل نقلى است؛ اما در واقع آن دلیل نقلى، متکى بر یک دلیل عقلى است. از این رو، همۀ مسائل کلامى در نهایت به عقل مستند مى‏شود. پس این سخن که یکى از ویژگى‏هاى کلامى بودن یک مسئله، عقلى بودن آن است، سخنى مقبول و معقول محسوب مى‏شود. از سوى دیگر، یک مسئلۀ کلامى بدون شک فقهى یا اصولى نیست، با این وصف مى توان آن را چنین تعریف کرد:

“هر مسئلۀ مرتبط با دین و غیر مرتبط با عمل خارجى متدینین که فقهى یا اصولى نباشد و بدون تکیه بر نقل ثابت شود، مسئله‏اى کلامى است.”

بنابراین؛مسئلۀ کلامى- که ما در پى ارایۀ تعریف آن هستیم – چنین بیان مى شود:

“هر مسئله‏اى که به دین مرتبط و مستقیماً به عمل مکلفان ارتباطى نداشته باشد و در قیاس استنباط به عنوان عنصر مشترک؛ یعنى اصولى و یا عنصر مختص؛ یعنى فقهى به کار نرود و به شیوۀ عقلى- به‏معناى وسیع کلمه- اثبات گردد، مسئله‏اى ‏کلامى ‏خواهد بود.”[۷]

منابع مطالعه بیشتر:

مهدى هادوى تهرانى، مبانى کلامى اجتهاد، مؤسسه فرهنگى خانه خرد، قم، چاپ اول، ۱۳۷۷٫

فرقه های کلامی

از جمله مهم ترین فرقه های کلامی که پدید آمد و تأثیراتی را بر مسلمانان و غیر مسمانان گذاشت، شیعه، معتزله و اشاعره است که به ترتیب به صورت اختصار به آن می پردازیم.

شیعه

شیعه به عنوان یک اقلیت قدرتمند، در طول تاریخ اسلام مطرح بوده است. گرچه اختلافات سیاسی- اعتقادی در آغاز مکتب شیعه پررنگ تر به نظر می رسید، اما بنا به اقتضای زمان، شیعیان تلاش خود را در حیطه های مختلفی گسترش دادند. از اواخر قرن اول هجری به خصوص بعد از واقعه عاشورا که شیعیان به دلیل مشکلات و فشار های سیاسی در مضیقه بودند، تلاش خود را در مباحث علمی زیاد کردند. این نهضت توسط امام محمد باقر (ع) پنجمین امام شیعیان شروع و در زمان امام جعفر صادق (ع) ششمین امام شیعیان به اوج خود برسد.

یکی از مهم ترین اصول تشیع که جزو ممیّزات بین آنان و دیگران است، مسئله امامت می باشد. آنها امامان خود را جانشینان پیامبر (ص) و معصوم می دانستند؛ از این رو، اصول مباحث اعتقادی خود را از آنان گرفته و منش کلامی آنها نیز بر طبق اصولی بوده که از سوی امامان آنها ابلاغ می شده است. شیعیان بیشتر تلاش خود را در مباحث کلامی بر این مبنا می گذاشتند که از عقل و شرع استفاده درست کنند و هیچ کدام را به دلیل دیگری به تعطیلی نکشانند.

معتزله

در اوائل قرن دوم هجری گروه فکری معتزله به وجود آمد.[۸] اعتزال به معنای دوری گزیدن و کناره گرفتن است.[۹] این گروه همچنین اصحاب توحید و عدل نیز خوانده می شدند.

معتزله گروهی فکری بودند که به ذهنیات گرایش داشتند. آنان با گذشت زمان، رشته افکاری را به وجود آوردند که می توانست با پاره ای از افکار دیگرجمع شود، می توانست معتزلی حنفی، معتزلی زیدی، معتزلی امامی، و حتی معتزلی یهودی باشد.

این گروه جان تازه ای به عقل دادند و در نگاه دیگران به کسانی معروف شدند که عقل را بر همه چیز حتی شرع مقدم می دارند و تنها به عقل دست می آویزند و شرع را به صورت کامل تعطیل می کنند.

اما حقیقت خلاف این است، آنها اگر چه به عقل حجیت بالایی بخشیدند، ولی قرآن و سنت را قبول داشته و در موارد بسیاری بر ظاهرش حمل می نمودند. تفاوت آنها در نوع نگاه آنها بود. آنها شأن کلام الاهی را بالاتر از این می دانستند که خلاف عقل باشد. آنها شرع را در مواقعی قبول می کردند که مخالف با عقل نباشد؛ زیرا این نه تنها موجب تعطیلی مسائل دینی نمی شود، بلکه کمال مسائل شرعی را نشان می دهد. آنها نمی توانستند قبول کنند که آن چه مطلوب الاهی است خلاف عقل می باشد به همین جهت عقل را بیش از پیش مورد توجه قرار دادند. در این باره مطالعه پاسخ های ۸۸۶۴ (سایت اسلام کوئست: ۸۸۱۱) اصول اعتقادات معتزله؛ ۸۷۴۰ (سایت اسلام کوئست: ۸۶۸۹) شکل گیری معتزله، مفید است.

اشاعره

اشعری در سال ۲۶۰ هجری در بصره متولد شد و در سال ۳۲۴ یا ۳۳۰ در بغداد درگذشت. پدر او از طرفداران اهل حدیث بود. بدین جهت اشعری در کودکی با عقاید اهل حدیث خو گرفت، ولی در جوانی به مکتب اعتزال پیوست و تا چهل سالگی با آن مکتب همراه بود. تا این که در سال ۳۰۰ هجری در مسجد بصره به صورت آشکار از معتزله کناره گرفت و عقاید جدید خود را بیان داشت و بار دیگر به جانبداری از عقاید اهل حدیث قیام کرد.[۱۰]

در این که چرا او از مکتب اعتزال جدا شد، عواملی را ذکر کرده اند که البته هر کدام جای بحث دارد. از جمله علل، این که: عدم توانایی استاد معتزلی اش در حل اشکالات اشعری، روش فکری معتزله و بهای بیش از حد آنها به عقل، ناسازگاری اتکای مطلق به عقل با ایمان به غیب، لزوم به وجود آمدن یک راه میانه در میان مسلمانان برای حل شکافی که بین مسلمانان به وجود آمده بود.[۱۱]

روش کلام اشعری را می توان به صورت خلاصه این گونه بیان داشت:

الف: تمام عقایدی را که سنت  آن را اثبات می کند،باید پذیرفت و در این جهت فرقی میان سنت متواتر با خبر واحد نیست.

ب: ممکن است برای انسان های شایسته نشانه ای باشد که همان کرامت است و این جدای از معجزه می باشد.

ج: اشعری به ظاهر آیاتی که برای خدا ایجاد توهم تشبیه می کند، تمسک می کند، اما از نظر خودش دچار تشبیه نمی شود. چون او قائل است خدا دارای صورت است، اما نه چون صورت بندگان و دارای دست است، اما نه چون دست بندگان.

د: او عقیده دارد که عقایدش همان نظریات امام احمد است و او را پیشوای پیشگام و دانشمند فهیم می داند.[۱۲]

او همچنین قائل بود که تکلیف ما لا یطاق جایز است و بر آن بود که اگر چه کسی قدرتی بر فعل ندارد، اما تکلیف او جایز است.[۱۳]

صعود و نزول اشعری

با افول معتزله، این مکتب اشعری بود که در میان اهل سنت رواج یافت. اشعری گری مقبول متفکرانی افتاد که می خواستند برای راه سنتی شرع، توجیهی متکلّمانه بیابند. یکه تازی اشعریه تا زمان حمله مغول پابرجا بود و بعد از آمدن مغول این مکتب دیگر جایگاه خود در جامعه اسلامی را پیدا نکرد. اگرچه افراد اشعری مسلک هنوز هم وجود دارند، اما قدرت اشعریت در این دو مقطع زمانی قابل مقایسه نیست.

تفاوت یقین در علم کلام و اصول

دریافت این تفاوت بستگی به این دارد که «قطع» را از مسائل علم اصول بدانیم یا نه؟ بیشتر علمای اصولی -از جمله آخوند خراسانی در کفایه الاصول-[۱۴] معتقدند که مبحث «قطع» اساساً مبحثی کلامی بوده و از مسائل علم اصول خارج است، در مقابل، نظر برخی دیگر از جمله امام خمینی(ره) در کتاب «انوارالهدایه»[۱۵] اصولی بودن مسئله «قطع» است. بنابر قول اول -که قطع را مسئله ای کلامی می داند- هیچ تفاوتی میان این دو یقین وجود ندارد، اما بنابر قول دوم، این دو یقین تفاوت های ظریفی با هم دارند که اهم آنها عبارت اند از:

۱٫ یقین در علم کلام در مفهوم باطنی و ایمانی اش که مرادف با ایمان و عرفان است، در مقابل «کفر» و «نفاق» به کار می رود، در حالی که یقین در علم اصول ذیل عنوان قطع و در مقابل «شک»[۱۶] و «ظن»[۱۷] -به معنای عام- به کار می رود. بنابراین یقین کلامی در مفهوم فلسفی و منطقی اش به لحاظ شمول، اخص از یقین اصولی است.

اما تفاوت یقین کلامی به مفهوم ایمانی اش با یقین اصولی امری واضح و مبرهن است؛ زیرا یقین اصولی، حالتی روانی و ذهنی و قراردادی است که برای هر دانشمندی -فارغ از باورهای دینی یا غیر دینی اش -به طور قراردادی- تحت عنوان اصل موضوعی اتفاق می افتد و مستقیما ربطی به دین و دینداری شخص ندارد، اما یقین کلامی در مفهوم ایمانی اش مقوله ای دینی، قلبی و روحانی است و حتی در مفهوم فلسفی- منطقی اش با وجودی که از حیث ذهنی و روانی همانند یقین اصولی است، اما برخلاف یقین اصولی مستقیما مربوط به دین و دینداری شخص بوده، تأثیری مهم در باورهای دینی شخص دیندار دارد.

۲٫ یقین یا «قطع» در علم اصول، یقینی درجه دوم است و از این جهت از مسائل علم اصول است که موجب استنباط حکم شرعی فرعی می شود و در واقع مربوط به فروع دین است؛ زیرا فروع دینی اموری مشخص و ثابت هستند و فقها تنها در جزئیات بسیار ریز و تخصصی آنها دست به اجتهاد زده، اختلاف نظر دارند، اما یقین کلامی مربوط به اصول دین بوده و یقینی درجه اول می باشد.

۳٫ داشتن یا نداشتن یقین در علم کلام -چه در مفهوم ایمانی و چه در مفهوم فلسفی اش- در پیوند با سعادت یا شقاوت آدمی است و مسئله ای سرنوشت ساز محسوب می شود که حتی در حوزه هایی خارج از حوزه تخصصی دین نیز اثرگذار است، به طوری که در برخی موارد مسئله مرگ و زندگی است و هیچ جایگزینی برای آن متصور نمی توان شد. در حالی که داشتن یا نداشتن یقین (قطع) در علم اصول نتایجی چنین مهم و هولناک ندارد، علاوه بر این که در صورت نبود قطع، «اماره» جایگزین آن می شود و کار قطع را انجام می دهد.

تفاوت مسائل کلامی با مسائل فقهی و اصولی

براى توضیح این مطلب باید توجه داشت که مجتهد براى رسیدن به یک نتیجۀ فقهى مقدماتى را به یک دیگر ضمیمه مى‏کند و از انضمام آنها، یک نتیجۀ فقهى به‏دست مى‏آورد. چنین قیاسى را اصطلاحاً “قیاس استنباط” مى‏نامند.[۱۸]

مقدماتى که فقیه به کار مى‏برد، دو گونه‏اند:

۱٫ مقدماتى که به یک، یا چند باب خاص از فقه مرتبط هستند. این گونه مقدمات را اصطلاحاً “عناصر مختص” یا “عناصر فقهى” مى‏نامند. چنان‏ که مادّۀ “صلوه” – به معناى نماز یا دعا در برخى از ابواب فقه -مثل باب صلوه و سایر ابوابى که این عنوان در آن به کار رفته است – مجال استفاده دارد.

۲٫ مقدماتى که اختصاص به باب خاصى از ابواب فقه ندارد. این نوع مقدمات را اصطلاحاً “مقدمات مشترک”، یا “عناصر مشترک”، و یا “مقدمات اصولى” مى‏نامند. مثل این مقدمه که “صیغۀ امر ظهور در وجوب دارد” یا “خبر واحد حجت است”.

اما یک مسئلۀ کلامى چنین تعریف مى شود:

“هر مسئله‏اى که به دین مرتبط و مستقیماً به عمل مکلّفان ارتباطى نداشته باشد و در قیاس استنباط به عنوان عنصر مشترک؛ یعنى اصولى و یا عنصر مختص؛ یعنى فقهى به کار نرود و به شیوۀ عقلى- به‏معناى وسیع کلمه- اثبات گردد، مسئله‏اى ‏کلامى ‏خواهد بود”.[۱۹]


[۱] . مجله دانشکده الهیات مشهد شماره ۱۸ مقاله: فرقه های کلامی و سیر تاریخی آنها، ص ۱۶۹، محمود فاضل.

[۲] . مجله کیهان اندیشه شماره ۵۰ مقاله: تاریخ و علل ظهور علم کلام، علی ربانی گلپایگانی.

[۳] . برای اطلاعات بیشتر درباره ارتباط علم کلام و منطق رجوع شود به ترجمه مقاله یوزف فان اس به نام ساخت منطقی علم کلام اسلامی در مجله تحقیقات اسلامی سال اول شماره دوم.

[۴]. به تعبیر منطقى: کلامى بودن مسئله اخص از عقلى بودن آن است.

[۵]. بنابراین، دلیل عقلى شامل هرگونه استدلال قیاسى، یا استقرایى و تجربى مى‏شود.

[۶]. با توجه به نکتۀ اوّل و دوم، روشن مى‏شود که نسبت بین کلامى بودن مسئله و عقلى بودن آن، به معناى خاص کلمه، عموم و خصوص من وجه است.

[۷]. مهدى هادوى تهرانى، مبانى کلامى اجتهاد، ص ۲۴ -۲۲٫

[۸] . العمرجی، احمد شوقی، المعتزله فی بغداد و اثرهم فی الحیاه الفکریه و السیاسیه، ص۲۰، مکتبه مدبولی، ۲۰۰۰، قاهره.

[۹] . فرهنگ أبجدی عربی- فارسی، ص ۹۳، اعْتَزَلَ- اعْتِزَالًا [عزل‏] الشی‏ءَ و عنهُ: از آن چیز فاصله گرفت «اعْتَزَلَ العَمَلَ»: از آن کار دست کشید.

[۱۰]. فرمانیان، مهدی، فرق تسنن، اشعریه، ص ۴۸۳، نشر ادیان، ۱۳۸۶، قم.

[۱۱] . برای اطلاعات بیشتر در این موضوع و بررسی موارد مذکور رجوع شود به فرق تسنن، اشعریه ص ۴۸۵ – ۴۸۹٫

[۱۲] . ابوزهره، محمد، تاریخ مذاهب اسلامی، ایمانی علیرضا، ص ۲۷۶، مرکز مطالعات ادیان و مذاهب، ۱۳۸۴، قم.

[۱۳] . مجله کلام اسلامی شماره ۴۶، پیدایی رقبای کلام معتزله، ، ص ۱۱۱، رضانژاد.

[۱۴] . آخوند خراسانی، کفایه الاصول، ج ۲، ص ۴، مرکز مدیریت حوزه علمیه قم، زمستان ۱۳۸۸٫

[۱۵] . امام خمینی، انوارالهدایه، ج ۱، ص ۳۳، سایت مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی.

[۱۶] . شک در لغت مقابل علم است، اما در اصطلاح برابری دو طرف اندیشه را گویند، ولائی، عیسی، فرهنگ تشریحی اصطلاحات اصول، ص ۲۰۱، تهران، نشر نی، ۱۳۸۷٫

[۱۷] . حالت نفسانی بین قطع و شک را ظنّ گویند، فرهنگ تشریحی اصطلاحات اصول، ص ۲۰۹٫

[۱۸]. شایان ذکر است که این قیاس غیر از آن قیاسى است که مذهب شیعه با آن مخالف است و مقصود از آن، قیاس منطقى‏اى است که ما را به یک نتیجۀ فقهى مى‏رساند، در حالى که قیاس ممنوع در مذهب شیعه، در واقع تمثیل منطقى براى اثبات یک حکم فقهى است؛ از این رو، براى رفع اشتباه، قیاس مورد نظر را « قیاس استنباط » مى‏نامند. به عنوان مثال، مجتهد با روایتى برخورد مى‏کند که در آن لفظى به صیغۀ امر – مثل صلّ – وجود دارد. او مى‏گوید: « صلّ » صیغۀ امر است، و صیغۀ امر ظاهر در وجوب است، پس لفظ« صلّ » دلالت بر وجوب نماز مى‏کند.

[۱۹]. مهدى هادوى تهرانى، مبانى کلامى اجتهاد، ص ۲۴ – ۲۲٫




کلیدواژه ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,



ثبت نظر


2 + 6 =