دایره المعارف اسلام پدیا » ابلیس
منوی اصلی

ابلیس

تاریخ: ۱۱ خرداد ۱۳۹۰ در باب: کلام قدیم

تعریف ابلیس

ابلیس: اسم خاص (عَلَم) مى‏باشد که تنها یک مصداق دارد. او کسى بود که در برابر پروردگارش، دعوى استقلال کرد. تفاخر و استکبار نمود، از فرمان مولایش ابا کرد و سرانجام نیز از بهشت رانده شد.

نام ابلیس “عزازیل”[۱] بوده است و ابلیس، از مادۀ “ابلاس”، در واقع لقب او مى‏باشد. ابلاس یعنى مأیوس شدن و شاید به این اعتبار که ابلیس از رحمت خدا مأیوس شد، این لقب را گرفت.

 

شیطان، فرشته یا جن(حقیقت ابلیس)؟

محور و علت اساسى طرح این موضوع، جریان خلقت حضرت آدم (علیه السلام) مى‏باشد. وقتى خداوند اراده فرمود که انسان را بیافریند، فرشتگان در نهایت ادب و احترام و به قصد پرسش و استفهام، از خداوند پرسیدند: آیا ما براى تسبیح و تقدیس تو کافى نیستیم؟! و اصولاً خلقت انسان براى چیست؟ وقتى خداوند راز خلقت انسان را برایشان بیان فرمود و به فرشتگان نوید داد که انسان خلیفۀ خدا، در زمین است، فرشتگان متواضعانه دعوت پروردگارشان را (مبنى بر سجده بر حضرت آدم (علیه السلام)) پذیرفته و از سر اخلاص و احترام، بر آدم سجده کردند. در میان فرشتگان و یا بهتر بگوییم در صف فرشتگان، ابلیس قرار داشت که او نیز مدّت طولانى، عبادت خداوند را مى‏کرد؛ اما در درونش رازى مکتوم و مستور بود که هیچ کس جز ذات اقدس حق تعالى بر آن آگاهى نداشت. رازى که مدت‏ها پنهان بود، اما در جریان خلقت حضرت آدم (علیه السلام)، از آن پرده بردارى شد، کفر ابلیس بود.

وقتى خداوند به همۀ فرشتگان و ابلیس (که در میان آنها بود و عبادت مى‏کرد) فرمان داد: بر آدم سجده کنید، همۀ فرشتگان اطاعت کردند غیر از ابلیس که از این فرمان سرپیچى کرده و سجده ننمود. استدلالش هم این بود که: من از آتش آفریده شده‏ام و او از خاک. چگونه موجود برتر بر موجود پست‏تر سجده کند؟

گویا ابلیس از حقیقت آدم غافل بود! گویا نمى‏دید که روح الاهى در او دمیده شده و انسانیت انسان و ارزش و عیارش همان گوهر ملکوتى است که از ناحیۀ پروردگارش به او افاضه شده. آرى به گمان شیطان، آتش لطیف‏تر از گِل بود. او فقط جنبۀ ناسوتى و بدنى انسان را دیده و از مقام شامخ انسانیت او غافل شده بود! و این چنین بود که شیطان با دو عکس العمل مقابل دو عمل، از بهشت و درگاه عالى بارى تعالى رانده شد. عکس العمل اول او، تفاخر بود نسبت به عمل آفرینش انسان و عکس العمل دومش، استکبار و در نهایت، سرپیچى بود، نسبت به خداوند و دستور الاهى.

اکنون سخن در این است که آیا شیطان (ابلیس) جزء فرشتگان بود یا خیر؟ در ابتدا لازم است مفردات این موضوع را به طور خلاصه مدنظر قرار دهیم تا تبیین و نتیجه بحث، از اتقان و استحکام علمى بیشترى برخوردار شود، بدین منظور، به بررسى و توضیح چند واژه مى‏پردازیم:

الف) شیطان      ب) فرشته   ج) جن

الف) شیطان: کلمۀ شیطان از مادۀ شَطَنَ مى‏باشد. شاطن؛ یعنى موجود خبیث و پست، متمرّد و سرکش، طاغى و نافرمان. اعم از انسان، جن یا جنبندگان دیگر. حتى به معناى روح شریر و دور از حق نیز آمده، که در حقیقت قدر مشترک همۀ این معانى یکى است.

بنابراین، شیطان اسم عام (اسم جنس) است که به موجود موذى و منحرف کننده (خواه انسان یا غیر انسان) اطلاق مى‏شود.

در قرآن مجید و لسان ائمه معصومین (‏علیهم السلام) نیز شیطان تنها به موجود خاص اطلاق نشده؛ بلکه به انسان‏هاى شرور یا حتى اخلاق ناپسند، چون حَسَد، نیز شیطان گفته‏اند.[۲]

ب)فرشته: مناسب است به پاره‏اى از صفات فرشتگان اشاره کرده تا بتوانیم نتیجه بگیریم که چون فرشته راهى به سوى معصیت ندارد؛ بنابراین شیطان نمى‏تواند از جنس فرشتگان باشد.[۳]

فرشتگان موجوداتى هستند که خداوند در موردشان بهترین توصیف را در قرآن مجید آورده است. آن جا که مى‏فرماید: “ُ بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُون‏، لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُون‏”[۴] در نهاد فرشتگان هرگز خلاف حق، چیزى نبوده و همیشه و در همه حال مشغول عبادت و اطاعت پروردگارشان هستند. موجوداتى هستند معصوم و ضمیر پاکشان را هرگز به گناه آلوده نمى‏کنند. مهمتر از همه، اطاعت و انقیادشان در برابر پروردگارشان است. اظهار عجزشان در برابر آن چه نمى‏دانند و عدم تفاخر و استکبار در برابر آن چه مى‏دانند؛ زیرا یقین دارند که داشته‏هایشان نیز از سوى ذات ربوبى حق تعالى است و اگر لحظه‏اى اراده‏اش بر ندانستن چیزى تعلق بگیرد، آن چه مى‏دانند نیز تبدیل به نادانى خواهد شد.

آرى مهمترین تفاوت فرشتگان و شیطان در جریان خلقت و سجدۀ بر آدم (علیه السلام) هویدا مى‏شود؛ زیرا فرشتگان با جان و دل دریافتند که علم اسماء را نمى‏دانند؛ یعنى فهمیدند که چیزهایى را نفهمیده‏اند، اما شیطان با عناد و استکبارى که داشت مى‏اندیشید همه چیز را مى‏داند و هرگز نفهمید که سجدۀ بر آدم به جهت علومى است که از سوى خدا بر حضرت آدم (علیه السلام) افاضه شده و ذهن تاریک او را هیچ راهى بر یافتن آن علوم نیست! یعنى کبر و غرورش مانع از فهمیدن او شد و سرانجام مانع از سجده کردنش! زیرا اباى او از سجده نیز، اباى استکبارى بود نه این که طاقت یا توان سجده را نداشته باشد!

با این توضیحات روشن مى‏شود که چون فرشته، معصوم محض مى‏باشد، گناه در او راه ندارد. وقتى گناه راه نداشت، پس تمام کارهایش اطاعت محض پروردگار است. اگر اطاعت براى موجودى واجب و ضرورى شد پس کفر و استکبار و معصیت از او ممتنع است. (این دلیل، اولین دلیل عقلى بر تفاوت شیطان با فرشته است و نتیجه آن، فرشته نبودن شیطان است).

قبل از بیان سایر ادلۀ عقلى و نقلى، لازم است به توضیح مختصرى در مورد جن بپردازیم.

ج) جن: جن در اصل، چیزى است که از حواس انسان پوشیده شده است. قرآن کریم وجود چنین موجوداتى را تصدیق نموده و دربارۀ آنان مطالبى بیان کرده و جنس آنها را از آتش مى‏داند؛ همچنان که نوع بشر از خاک آفریده شده. البته خلقت این موجودات نیز قبل از انسان بوده است.[۵]

برخى از دانشمندان، از جن تعبیر به نوعى از ارواح عاقله مى‏کنند که مجرد از ماده مى‏باشند. البته پیداست که تجرد کامل ندارند؛ زیرا چیزى که از آتش آفریده شده، مادى است و یک حالت نیمه تجرد دارد، به تعبیر دیگر نوعى جسم لطیف است.[۶]

از آیات قرآن بر مى‏آید که جن نیز مانند نوع بشر، داراى اراده و شعور است و کارهاى سخت را نیز مى‏تواند انجام دهد و مؤمن و کافر نیز دارد. بعضى صالحند، بعضى فاسد؛ مانند انسان زندگى و مرگ و قیامت دارند. … مذکر و مؤنث داشته و ازدواج و تکثر نیز در میان آنها هست.

و اما سخن اصلى در این که آیا ابلیس جزء ملایکه بوده یا خیر، بین دانشمندان اختلاف نظر وجود دارد و منشأ آن اختلاف، شاید تمسک به برخى آیات قرآن مجید باشد.

عده‏اى که مى‏گویند، شیطان (ابلیس) جزء ملایکه است، دلیل عمدۀ آنان، استناد به آیه‏اى است که خداوند فرموده: “و اذ قلنا للملایکه اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس.”[۷] زیرا در این آیه، ابلیس از سجده کردن استثنا شده و مستثنى منه در این جمله، ملایکه است و در نتیجه ابلیس جزء ملایکه مى‏شود،  ولى حق این است که ابلیس جزء ملایکه نمى‏باشد. اخبار متواترى که از ائمه هدى (علیهم السلام) رسیده و امامیه در آن اجماع دارند، همگى تأکید بر این مطلب است که ابلیس جزء جنیّان بوده، نه فرشتگان! و براى این مطلب چند استدلال وجود دارد که ما به مهمترین آنها اشاره مى‏کنیم.

۱٫  خداوند تعالى فرموده: “…ابلیس کان من الجن” یعنى …ابلیس از جنس جن بوده است.[۸]

۲٫ خداوند تعالى فرموده: “لایعصون اللَّه ما اَمَرهم و یفعلون ما یؤمرون”[۹] خداوند دربارۀ ملایکه فرموده است که: به هیچ وجه خدا را عصیان نمى‏کنند؛ یعنى به صورت عام از ملایکه نفى معصیت شده و این مى‏رساند که هیچ یک از ملایکه هیچ گونه معصیتى، را مرتکب نمى‏شوند.

۳٫ خداوند فرموده: “افتتخذونه و ذُرتیه اولیاء من دونى و هُمُ لکم عدو”[۱۰] و این مطلب مى‏رساند که در میان جنیّان ذریه و نسل یا به عبارتى توالد و تناسل وجود دارد و حال آن که فرشتگان خلقتشان روحانى است و این قبیل مسایل بین آنها وجود ندارد.

۴٫ خداوند مى‏فرماید: “جاعل الملائکه رسلاً”؛ یعنى خداوند ملایکه را رسولانى قرار داد[۱۱]. و مى‏دانیم که کفر و عصیان بر رسول خدا جایز نیست.

اما در پاسخ به دلیل کسانى که استثنا ابلیس از فرشتگان را مدنظر قرار دادند، باید گفت: استثنا شدن ابلیس از ملایکه، به هیچ وجه دلالت بر هم جنس بودن ابلیس با ملایکه ندارد. نهایت چیزى که از این مطلب فهمیده مى‏شود، این است که ابلیس در صف ملایکه و میان آنها بوده و مانند فرشتگان مأمور به سجده شده است. حتى عده‏اى گفته‏اند: استثنا در این آیه، از نوع استثنا منقطع است؛ یعنى مستثنى منه در جمله وجود ندارد.[۱۲]

در توصیف ابلیس گفته‏اند حدود شش هزار سال خدا را عبادت کرده است. پس قرار گرفتن چنین موجودى (که مدت زیادى مشغول اطاعت پروردگار بوده)، در صف فرشتگان، امر چندان بعیدى نیست.

از امام صادق (علیه السلام) پرسیدند که آیا ابلیس از ملایکه است یا جزء سایر موجودات آسمانى است؟ فرمود: نه از ملایکه است و نه از سایر موجودات آسمانى؛ بلکه او جنّ است؛ ولى همراه ملایکه بوده است. ملایکه نیز گمان مى‏کردند او از جنس آنها است، ولى خداوند متعال مى‏دانست که چنین نیست. این جریان ادامه یافت تا در جریان سجده بر آدم، راز پنهان ابلیس آشکار گشت.[۱۳]

منابع براى مطالعه بیشتر:

۱٫ مرحوم طبرسى، مجمع البیان، ج ۱، ص ۱۶۳ – ذیل آیه ۳۴ بقره.

۲٫ علامه طباطبایى محمد حسین، تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۱۲۲ به بعد و ج ۸، ص ۲۰ به بعد.

۳٫ جوادى آملى عبداللَّه، تفسیر موضوعى قرآن کریم، ج ۶، بحث مربوط به خلقت آدم (علیه السلام).

۴٫ مصباح یزدى محمدتقى، معارف قرآن، ۱ – ۳، ص ۲۹۷ به بعد.

۵٫ تفسیر نمونه، ج ۱، ذیل آیه ۳۴ سوره بقره و ج ۱۱، ص ۸ به بعد.

 

تفاوت ابلیس و شیطان

برای دستیابی به تبیین این موضوع ضروری است دو واژه شیطان و ابلیس تبیین گردد.

شیطان:

شیطان از ماده «شطن» به معنی مخالفت می باشد،‌ و به هر موجود طغیانگر و مخالفی گویند، خواه از انسان ها باشد یا از جن و یا از حیوانات.[۱۴]

کلمۀ شیطان در قرآن به سه صورت استعمال شده است:

۱٫ مفرد شیطان بدون الف ولام؛ در این صورت مراد، شیطان غیر معیّن است و می تواند شامل هر فردی از شیاطین جن و انس، بشود؛ مثل این آیه شریفه: «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ »[۱۵] یعنی هر کس از یاد خدا روى‏گردان شود شیطانی را به سراغ او می فرستیم که همواره قرین او است!

۲٫ مفرد الشیطان همراه با الف و لام؛ در این صورت غالباً به معنای خاص یعنی ابلیس آمده است؛ مثل آیه شریفه: «یا بَنی‏ آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّهِ»؛[۱۶] «اى فرزندان آدم! شیطان شما را نفریبد، آن گونه که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد». و در برخی موارد نیز به معنای عام آمده است؛ مثل این آیۀ شریفه: «الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاء …»؛ «شیطان شما را از فقر و تهیدستی بیم می دهد و به فحشا و زشتی ها فرا می خواند …».[۱۷] در این جا (الف و لام) در معنای جنس (عام) به کار رفته است؛ چون ترساندن از فقر و دعوت به عمل خلاف شرع گاهی از طرف شیطان انسانی نیز صورت می پذیرد.

۳٫ شیاطین به صورت جمع؛ و این نشانگر آن است که شیطان مصادیق متعدد و مختلفی دارد در حالی که اگر کلمۀ شیطان اسم برای فرد خاص (ابلیس) بود، ‌به صورت مفرد می آمد. علاوه این که در برخی از آیات بعد از کلمۀ شیاطین به ‌اختلاف جنس شیطان ها نیز اشاره می کند، مانند آیۀ شریفه: «وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطینَ الْإِنْسِ وَ الْجِن»؛ «و بدین گونه برای هر پیامبری دشمنانی از شیطان های انسان و جن قرار دادیم».[۱۸]

ابلیس:

ابلیس از کلمه (ابلاس) و به معنای غم و اندوهی است که از شدّت یأس و ناامیدی باشد. خداوند می فرماید: « وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَهُ یُبْلِسُ الْمُجْرِمُون‏»؛[۱۹] «و روزی که قیامت بر پا شود،‌ تبهکاران نومید و غمگین می شوند».[۲۰]

ابلیس را بدین جهت به این نام می خوانند چون از رحمت خدا ناامید شد و علت آن تمرّد از دستور خداوند متعال بود.

قرآن در این زمینه می فرماید: «و به یاد آرید زمانی را که به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید، آنها همگی سجده کردند و به جز ابلیس، ‌او از جنّ بود. پس از فرمان پروردگارش خارج شد».[۲۱] خداوند از او سؤال کرد: «ای ابلیس چه چیز مانع تو از سجده کردن بر مخلوقی که با قدرت خود او را آفریدم گردید؟ آیا تکبّر کردی یا از برتران بودی؟ (خود را برتر دیدی) ابلیس جواب داد: من از او بهترم مرا از آتش آفریده ای و او را از گل[۲۲]. و در این جا بود که خداوند دستور به اخراج او داد[۲۳] و او را از صف ملائک جدا نمود،[۲۴] البته او از ابتدا نیز از ملائک نبود. بلکه به خاطر بندگی و اطاعت و قرب به پروردگار، در صف فرشتگان جای گرفت.[۲۵]

امام رضا (علیه السلام) فرمودند:” نام ابلیس، «حرث، یا حارث» بوده است. و ابلیس نامیده شد زیرا از رحمت خدا مأیوس گردید.”[۲۶]

ابن عربی، صاحب کتاب فتوحات مکیه در خصوص نامگذاری ابلیس می نویسد: اولین کسی که شیطان نامیده شد، [حارث] بود، پس خداوند او را ابلاس نمود؛ یعنی از رحمت خود طرد و مأیوسش کرد.[۲۷]

قرآن می فرماید: وقتی که خداوند او را از صف ملائک خارج نمود عرض کرد: « پروردگارا پس مرا تا روزی که (خلایق) برانگیخته می شوند، مهلت ده، خداوند فرمود: تو از مهلت یافتگانی تا روز و زمانی معین».[۲۸]

وقتی ابلیس از زنده بودن خود مطمئن گشت گفت: «به عزت تو سوگند که همۀ (مردم) را گمراه خواهم کرد. مگر بندگان تو،‌ آنان که خالص شده اند.[۲۹]

پس او دشمن قسم خوردۀ انسان ها است. توصیه و سفارش اکید خداوند به بندگانش این است که: «به درستی که شیطان (ابلیس) دشمن شما است پس او را دشمن بدارید.»[۳۰]

البته ذکر این نکته لازم است که همۀ شیاطین تابع دستورت ابلیس بوده و تحت فرماندهی او می باشند. قرآن کریم از این گروه به عنوان حزب شیطان (ابلیس) نام می برد.

«شیطان (ابلیس) بر آنها چیره شده پس یاد خدا را از خاطرشان برده است، ‌آنان حزب شیطانند. آگاه باش که حزب شیطان همان زیان کارانند»[۳۱].

نتیجه این که:

ابلیس، اسم شیطان خاصی است که به واسطۀ نافرمانی از درگاه خداوند متعال رانده شد و شیطان یک مفهوم کلی است به معنای موجود متمرّد و طغیانگر که شامل ابلیس و دیگر شیاطین از جن و انس و حتی حیوانات می گردد.

 

فلسفه آفرینش شیطان

در تبیین این موضوع چند نکته قابل ذکر است :

اوّلاً: خداوند شیطان را، شیطان خلق نکرد. به دلیل این که او سال ها (۶ هزار سال)[۳۲] هم نشین فرشتگان و اهل عبادت بود، ولی بعداً به خواست خود و بر اثر تکبر راه طغیان و انحراف را در پیش گرفت و از رحمت خداوند دور شد.

ثانیاً: وجود شیطان، برای انسان های با ایمان و آن ها که می خواهند راه حق را بپیمایند، مضر نیست، بلکه وسیله پیشرفت و تکامل است؛ چرا که پیشرفت و ترقی و تکامل ، همواره در میان تضادها صورت می گیرد.[۳۳]

نقش شیطان در این جهان نقش دعوت کننده است؛ یعنی شیطان فقط انسان ها را به گمراهی و انحراف دعوت می کند. خداوند به او قدرت تصرف در نفوس و سلطه بر آنها نبخشیده است. «انه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون».[۳۴] (بی گمان او را بر کسانی که ایمان آورده اند و به پروردگارشان توکل می کنند ، تسلطی نیست). به همین جهت وقتی که در قیامت عده ای شیطان را به دلیل این که آن ها را گمراه کرد ملاقات می کنند، شیطان با آنها محاجه می کند می گوید: «… و ما کان لی علیکم من سلطان الاّ ان دعوتکم…».[۳۵] (و مرا بر شما سلطه ای نبود جز این که شما را خوانده ام…).

آموزه های قرآنی حکایت از آن دارد که نقش شیطان در انحراف و گمراهی انسان فقط در حد دعوت است و او هیچ گاه انسان ها را به اجبار به انحراف نمی کشاند؛ زیرا که انسان، مخاطب دو دعوت است. یکی دعوت خدا و یکی شیطان و این انسان است که با اختیار خود یکی از این دو دعوت را می پذیرد. اما انسان هایی که با میل و ارادۀ خود دعوت شیطان را پذیرفتند و او را الگوی خود قرار دادند و از دستورات او پیروی کردند، بر آنها سلطه پیدا می کند و آنها را به نابودی می کشاند.

«انما سلطانه علی الذین یتولونه…».[۳۶] (جز این نیست که تسلط او بر کسانی است که او را دوست می دارند…).

 

فرق شیطان با نفس اماره

تبیین این موضوع نیازمند بیان یک مقدمه است که ضمن بیان آن به بحث پیرامون موضوع می پردازیم:

مقدمه

نفس و مراتب آن

هویت حقیقی انسان، دارای ابعاد و لایه های سه گانه (حیوانی، انسانی، الهی) است. از آیات قرآن مجید نیز به خوبى استفاده مى‏شود که روح و نفس انسانى داراى سه مرحله است:[۳۷]

۱٫ نفس اماره یا لایه حیوانی انسان.

لایه حیوانی انسان در شهوت، غضب و امیال نفسانی خلاصه می شود.[۳۸] این میل قلبی و حالت نفسانی را قرآن به نفس اماره، تعبیر می نماید و تأکید می کند که: «به درستی که نفس، (انسان را) به کارهای زشت و ناروا فرمان می دهد».[۳۹]

به همین دلیل به آن اماره ‏(امر کننده به بدی ها) گفته‏اند. در این مرحله هنوز عقل و ایمان آن‏ قدرت را نیافته که نفس سرکش را مهار زده و آن را رام کنند بلکه در بسیارى از موارد در برابر او تسلیم مى‏گردند و نفس سرکش آنها را شکست مى‏دهد.

در گفتار همسر عزیز مصر[۴۰] به این مرحله اشاره شده است آن گاه که گفت: “و ما أبرئ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ[۴۱]” من هرگز نفس خود را تبرئه نمى‏کنم، چرا که نفس سرکش همواره به بدی ها فرمان مى‏دهد”.

۲٫ نفس لوامه:

” نفس لوامه “مرتبه ای از نفس است که پس از تعلیم و تربیت و مجاهدت، انسان به این مرتبه ارتقاء مى‏یابد. در این مرحله ممکن است بر اثر طغیان غرائز گاه گاه مرتکب خلاف هایى بشود، اما فورا پشیمان مى‏گردد و به ملامت و سرزنش خویش مى‏پردازد و تصمیم بر جبران گناه مى‏گیرد، و دل و جان را با آب توبه مى‏شوید.

قرآن مجید این مرحله را” نفس لوّامه” تعبیر کرده و می فرماید :” و سوگند به (نفس لوّامه ) وجدان بیدار و ملامت گر که رستاخیز حقّ است!” [۴۲]

۳٫ نفس مطمئنه:

” نفس مطمئنه ” آن مرتبه‏اى است که پس از تصفیه و تهذیب و تربیت کامل، انسان به آن مى‏رسد در این مرتبه‏ غرائز سرکش توانایى پیکار با عقل و ایمان در خود نمى‏بینند چرا که عقل و ایمان آن قدر نیرومند شده‏اند که غرائز نفسانى در برابر آن توانایى چندانى ندارند.

این مقام انبیاء و اولیا و پیروان راستین آنها است، آنهایى که در مکتب مردان خدا درس ایمان و تقوا آموختند و سال ها به تهذیب نفس پرداخته و جهاد اکبر را به مرحله نهایى رسانده‏اند.

قرآن از این مرحله به نفس مطمئنه تعبیر کرده می فرماید:”ای نفس مطمئن و آرام یافته به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که تو از او خشنودی و او هم از تو خشنود”.[۴۳]

امّا رابطه نفس اماره با شیطان

نفس اماره، در واقع یکی از ابزار شیطان  و راه نفوذ و سلطه یابی بر انسان است و از جنود و سربازان شیطان محسوب می شود.

پس وسوسه از جانب ابلیس به عنوان شیطان بیرونی، و تحریک و خواهش توسط نفس اماره به عنوان شیطان درونی، انسان را به مرحله سقوط می کشاند.

تمام تلاش شیطان، این است که انسان گمراه شده و به حقیقت نرسد و در این خصوص، او به عزت خداوند متعال قسم یاد کرده است. چنان که در قرآن آمده است:« (شیطان) گفت: به عزتت قسم که همگی آنها را اغوا می کنم، مگر آنها که از بندگان مخلص تو باشند».[۴۴]

اغوا، از کلمه غی به معنای ضد رشد است، و رشد، به معنای رسیدن به واقع.[۴۵]

شیطان به عزت خداوند قسم یاد کرده که انسان را گمراه خواهد ساخت.[۴۶] او در به انحراف کشیدن انسان مرحله به مرحله جلو آمده و انسان را تحت تأثیر القائات خود قرار می دهد تا جایی که خود انسان، شیطانی می شود و به وسیلۀ او دیگر انسان ها به انحراف کشیده می شوند.

انسانی که بر اثر وسوسه های شیطان، تسلیم خواسته و خواهش تمایلات حیوانی گردد، گرفتار نفس اماره شده است.

حضرت علی (ع) می فرماید: “نفس اماره همچون فرد منافق، تملّق انسان را می گوید و در قالب دوست، جلوه می کند تا بر انسان مسلّط شود و او را به مراحل بعد وارد کند.”[۴۷]

شیطان انسان های ضعیف الایمان را وسوسه کرده و به کمک تمایلات شهوانی و نفس اماره شان، قلب آنها را منزل خود می کند و بالاخره با دست و بدنشان تماس برقرار کرده و مصافحه می کند و یار و رفیق آنها می شود. چون کسی که قلبش منزل شیطان شد، نه تنها مهماندار شیطان، بلکه یار او خواهد بود.[۴۸]

درباره این گروه، حضرت علی (ع) می فرماید: «پس شیطان با چشمان آنها نگاه می کند و با زبان آنها حرف می زند».[۴۹]

نتیجه: شیطان و نفس اماره هردو دشمن انسان هستند. به همین دلیل قرآن هم از شیطان به عنوان دشمن آشکار انسان یاد می کند و انسان را سفارش می کند که او را دشمن خود بداند.[۵۰]و هم در روایات معصومین (ع) نفس اماره (هوا و هوس) دشمن شمرده شده است، این که پیامبر اکرم(ص)فرمود ؛ دشمن ترین دشمن تو نفس تو است».[۵۱] به این مرحله از نفس اشاره دارد.

راز تعبیر نفس به “دشمن ترین دشمنان” ، درونی بودن آن است. دشمن و سارق بیرونی، بدون همراهی این دشمن و دزد درونی، نمی تواند آسیب برساند. این دشمن درونی، محرم و به همه جا آشنا است و با استفاده از همین آگاهی، خواسته شخص را به شیطان گزارش می دهد و از آن سو پیام و فرمان ابلیس را که اماره بالسوء بیرونی است، می رساند؛ از این رو نفس اماره خود نیز از جنود (سربازان) شیطان محسوب است. چنان که بسیاری از اوصاف آن، در شمار جنود شیطان است.[۵۲] پس نفس اماره با توجه به زمینه و گرایش حیوانی موجود در انسان، تحت تأثیر وسوسه شیطان واقع شده و شیطان نیز مرحله به مرحله جلو می آید، تا جایی که فرد نیز جزء حزب شیطان می شود.[۵۳]

 

شیطان و نسل او

شیطان هم مانند انسان ها دارای فرزندانی است. این مطلب، هم در قرآن و هم در روایات اهل بیت (ع) بیان شده است. قرآن می فرماید: “آیا شیطان و فرزندانش را به جای من دوست خود می گیرید، در صورتی که می دانید آنها دشمن شما هستند… “.[۵۴]

علامه مجلسی در کتاب “السماء و العالم” از کتاب  بحار الانوار می فرماید: “روایت است که خداوند به ابلیس فرمود: “فرزندی به آدم ندهم، جز این که مانندش به تو می دهم و هر آدمی شیطانی همزاد خود دارد”.[۵۵]

فرزندان شیطان همانند خود شیطان برای گمراه کردن نسل انسان زاده شده و راه او را در پیش می گیرند. پس مسلما لعنت شیطان آنها را نیز شامل می شود. البته تا زمانی که راه شیطان را در پیش داشته باشند که تقریبا همۀ آنان این چنین هستند، مگر افراد نادری از ذریّۀ شیطان که مسلمان شده باشند.

علامه مجلسی در همین کتاب می فرماید: “به رسول الله عرض شد: آیا شما هم شیطانی به همراه خود دارید؟ فرمودند: آری، ولی خداوند مرا کمک کرده و توانستم او را مسلمان کنم”.[۵۶]

در پایان تذکر نکاتی سودمند به نظر می رسد:

۱٫ از آیات قرآن به دست می آید که ولایت ذریه[۵۷] و قبیلۀ[۵۸] او که قرآن از آنان اسم برده است، جزئى است؛ مثلا یکى از ایشان بر بعضى از مردم ولایت و تصرف دارد، ولى بر بعض دیگر ندارد، یا در بعض اعمال دارد و در بعض دیگر ندارد، یا این که اصلا ولایت واقعى ندارند، بلکه ولایتشان در حدود معاونت و کمک شیطان اصلى (ابلیس) است و او ریشۀ تمامى کارهای بدی است که از انسان ها سر مى‏زند.[۵۹]

۲٫ شیطان اصلى (ابلیس) از جن است[۶۰] و از این که قرآن در یک جا براى شیطان ذریه قرار داده[۶۱] و در جاى دیگر هم نسبت مرگ و میر به آنها داده،[۶۲] مى‏توان فهمید که تناسل در میان جن نیز جارى است؛ زیرا معهود و مألوف از هر جاندارى که ذریه و مرگ و میر دارد، این است که تناسل هم داشته باشد.[۶۳]

 

اهداف و برنامه های شیطان

قرآن کریم در آیات ۱۱۸ – ۱۲۰ سوره نساء به اهداف و برنامه های شیطان درباره انسان اشاره دارد. هنگامی که خداوند شیطان را به خاطر سرپیچی از رحمت خویش دور کرد، شیطان سوگند یاد کرد چند طرح و برنامه را درباره انسان اجرا کند:

۱٫ گمراه کردن انسان ها (کسانی که سرپرستی شیطان را پذیرفته اند) از راه سرگرم کردن به آرزوهای دور و دراز.

۲٫ دعوت انسان ها به اعمال خرافی و بدعت ها.

۳٫ وادار ساختن انسان ها به تغییر و تبدیل در آفرینش خدا، از طریق راه کارهای فریب کارانه، جایگزین کردن صفات زشت و ناپسند به جای فطرت سالم انسانی.

خداوند در این آیات پس از بیان تخریب های شیطانی هشدار می دهد که اطاعت و پیروی از چنین عنصری (شیطان) خسارت بزرگی را به دنبال دارد. «… و من یتخذ الشیطان ولیاً من دون الله فقد خسر خسراناً مبیناً».[۶۴] (… و هر کس شیطان را دوست بگیرد – نه خدا را – بی گمان زیان می بیند، زیانی آشکار). و بدانید که شیطان هر چه وعده می دهد، دروغی بیش نیست. از چیزهای خوش، ظاهری را به شما عرضه می کند که باطن آنها فلاکت و سقوط است.[۶۵]

 

شیطان پرستی

شیطان پرستی به معنای عام یعنی: اطاعت از شیطان  و پرستش آن به عنوان معبود.

امروزه گروه های مختلفی به عنوان شیطان پرست مطرح هستند که باید گفت این گونه انحرافات نه تنها تازگی ندارد  که بعضی به آن پیشینۀ هزار ساله می دهند و دلیل آن را پرستش هر موجود دارای قدرت از سوی مردمان هزاران سال پیش و یا وجود دو خدای ضد هم یعنی خدای خیر و شر در اندیشه های پیشینیان می دانند.

برای نخستین بار شخصی به اسم ” توماس هاردینگ “در ۱۵۶۵ میلادی در کتاب “تکذیب یک کتاب” واژۀ شیطان پرستی را علیه”مارتین لوتر” به کار برد و باعث ترویج و شیوع این لفظ شد تا جایی  که شیطان پرستی در قرون ۱۷ و ۱۸ میلادی در برخی کشورهای غربی به صورت یک رسم ظهور یافت که به مخالفت با ادیان ابراهیمی می پرداخت. ترویج این پدیده مدیون حمایت های بی دریغ سرمایه داران یهودی و فراماسون ها بود.

در اوایل قرن ۱۹ میلادی بعضی از سرمایه داران و اشراف زادگان انگلیسی که عضو گروه های فراماسونری بودند به رهبری شخصی به اسم ” سر فرانسیس داشو “جادو گری و شیطان پرستی را با نام باشگاه آتش جهنم در شهر لندن گسترش دادند. و با تلاش آنها این گروه ها در آمریکا نیز  رواج یافتند. اغلب این سرمایه داران که از شیطان پرستان حمایت می کردند از قاچاقچیان و تولید گنندگان مشروبات الکلی و مروجین قمار خانه ها و مراکز فساد در اروپا و آمریکا به شمار می رفتند.[۶۶]

افکار و عقاید

عموم شیطان پرستان به جای اطاعت از قوانین الاهی و اخلاقی بر پیشرفت فیزیکی خود با راهنمایی های موجودی مافوق با قوانین خاصی  تمرکز دارند و از باورها و گرایش های ادیان گذشته مخصوصا ادیان ابراهیمی و مسیحیت و اسلام اجتناب می کنند و به جای خدا محوری گرایش به خود پرستی دارند و با الگوگیری از مکاتب ماتریالیستی و اومانیستی، خود محور و جادو محورند و خود را در مرکز هستی و قوانین طبیعی می بینند و بعضی دیگر شیطان را خدا می دانند و به پرستش آن روی می آورند.[۶۷]

گروه ها و گرایش ها

شیطان پرستان را به دو گروه اصلی تقسیم می کنند:

الف: شیطان پرستی فلسفی

ب: شیطان پرستی دینی

الف. شیطان پرستی فلسفی

این گرایش را منتسب به شخصی به اسم ” آنتووان شزاندر لاوی” مؤسس کلیسای شیطان و نویسنده کتاب انجیل شیطانی و بنیان گذار شیطان پرستی لاوی می دانند. او شیطان را فرمانروای زمین می داند  لاوی تحت تأثیر نوشته های نیچه فیلسوف غربی و دیگران قرار داشت و در نظرش شیطان موجودی مثبت بود در حالی که تعالیم خدا جویانه کلیسا را مسخره می کرد خود را خدای خود می داند.

ب. شیطان پرستی دینی

در این گرایش، اول باید یک قانون ماورای طبیعی را که در آن یک یا چند خدا تعریف شده است و همه شیطانی هستند و یا به وسیله شیطان شناخته می شوند بپذیرد این شیاطین  می توانند ذهنی باشند یا از بین الاهه های باستان بین النهرین یا مصر انتخاب شوند کلیه فرقه های شیطان پرستی یک اصل مشترک دارند و آن هم در اولویت قرار دادن خود است، گروه دیگر شرپرستان هستند که معروف به رواج انواع فحشا و ابتذال جنسی هستند. آنها دنیایی را ترسیم می کنند که هیچ روزنۀ امیدی برای آن متصور نیست؛ لذا شیطان پرستی را دنیای تاریک می نامند و از موارد رایج در اعمال و عقاید آنها  خودکشی است که آن را بهترین راه رسیده به  حقیقت می دانند.[۶۸]

شیطان پرستی در ایران

در کشور ما شیطان پرستی تحرکات و فعالیت هایی را به صورت  مخفی و زیرزمینی آغاز کرده است. سبک تبلیغ آنها کمتر عقیدتی است و بیشتر از راه پارتی و مهمانی های شبانه صورت می گیرد که در آن انواع مشروبات الکلی و آمیختگی پسران و دختران و موسیقی بی ریشۀ جاز که از موسیقی یهودی گرفته شده و قرص های روان گردان و مواد مخدر مانند شیشه و کوکائین، وجود دارد.[۶۹]

علائم و سمبل ها

شیطان پرستان دارای علائم خاصی هستند که در مجالس خود می آورند و یا حتی بر روی لباس های آنها وجود دارد تا با آن به دیگران  بفهمانند که عقیده و رفتار آنها چگونه است و در مواردی، افرادی ندانسته  از این علائم  استفاده  می کنند.

بعضی از علائم و سمبول های آنها عباتند از:

پنج ضلعی وارونه یا ستارۀ صبح

صلیب شکسته یا چرخ خورشید

چشمی که به همه جا می نگرد

صلیب وارونه

تبر رو به پائین و …

و علائم دیگری از همین قبیل که هر کدام حاکی از روموز خاصی می باشد. [۷۰]

اشکالا ت و انحرافات

اشکالات این فرقه های منحرف واضح تر از آن است که نیازی به بیان داشته باشد با این حال چند اشکال بزرگ به طور اختصار ذکر می شود :

الف: پرستش غیر خدا

مشخص است طبق عقیدۀ آنها خدا پرستش نمی شود بلکه به پرستش شیطان و خود می پردازند و این پلیدترین کار است.

ب:ضدیت و مبارزه با ادیان ابراهیمی

ج: ارتکاب اعمال کریه و خلاف اخلاق انسانی مثل اشاعۀ فساد و ابتذال جنسی و… .

حرف آخر این که:

شیطان پرستی عقیدۀ باطلی است که افرادی برای رسیدن به مقاصد شیطانی خود پای بند آن هستند. و در حال حاضر هم با حیله های مختلف (مسائل جنسی، اعتیاد، الکل، ابتذال و … به دنبال جذب نیرو (انحراف اخلاقی) مخصوصاً از بین جوانان برای گروهای انحرافی خود می باشند.

 

راه های نفوذ شیطان در انسان

نفس انسان جنبه های مختلف دارد. جنبه‏ روحانى که از آن به روح یا نفس مطمئنه تعبیر مى‏شود و جنبه اهریمنى که از آن به نفس اماره یا هواهاى نفسانى، تعبیر مى‏شود.

شیطان براى حکم راندن به آدمى، ناگزیر از مجراى نفس امارۀ او،[۷۱] استفاده خواهد کرد و از آن بهره خواهد برد؛ از طرف دیگر یک موجود مثالى، نمى‏تواند به نحو مستقیم با موجودات جسمانى در تکاپو و ارتباط باشد. این ارتباط مرموز شیطان با نفس اماره، همان چیزى است که از آن به عنوان القا یا وسوسه یاد مى‏کنند.

علامه طباطبایى در این باره مى‏گوید:”شیطان از طریق القاى وسوسه در قلب، آدمى را مى‏فریبد.”[۷۲]

پس شیطان، یک جزو علت است و به تنهایى نمى‏تواند، انسان را گمراه کند، بلکه انسان را به سوى آنچه که نفسش مى‏طلبد، فرا مى‏خواند. یا به دیگر سخن یک علت مُعدّه است، نه علت تامه.

انسان نیز در قبال وى، مختار است و مى‏تواند راه او را دنبال کند و یا پیرو فرامین حق و عقل خویش باشد. از این رو است که خداوند متعال، در نهى انسان از عمل به فرامین شیطان، مى‏فرماید:”و پا جاى پاى شیطان، نگذارید که او براى شما دشمنى آشکار است.”[۷۳]

حال سؤال این است که شیطان چگونه، احساسات غیر عقلانى و هواهاى نفسانى آدمى را تحریک مى‏کند و او را به انجام اعمال ناشایست وامى‏دارد. شیطان از راه‏هاى مختلف در رسیدن بدین مقصود، بهره مى‏برد که به چند مورد از آنها، اشاراتى خواهیم داشت.

از طرفی شیطان مى‏تواند به عنوان یک موجود عینى و خارجى تمثُّل پیدا کند. این خود یکى از طرق اغواگرى شیطان است؛ یعنى در لحظات حساس و تاریخى، به عنوان یک فرد ظاهر الصلاح در آمده و انسان‏ها را از مسیر حق، گمراه مى‏کند. نمونه‏هایى از این قضیه، در تاریخ ثبت شده است و چه بسا براى برخی از ما نیز، پیش آمده باشد.[۷۴]

اما او از روش‏هاى دیگرى نیز، بهره مى‏برد که در آیات قرآنى، به آنها اشاره شده است:

الف. تزیین اعمال زشت: یعنى شیطان کارهاى ناپسند را زیبا جلوه مى‏دهد، تا براى مردم عمل بدان پسندیده و شایسته به نظر آید. این همان چیزى است که در قرآن کریم، از آن به تلبیس حق به باطل[۷۵] و باطل به حق، که یکى از شگردهاى یهود است، یاد شده است.

تزیین اعمال، راهى است که آسان و موافق با خواسته‏هاى نفسانى آدمى است. از این رو در قرآن آمده است: “شیطان کردارشان را بر آنها زینت داد. پس ایشان را از راه خدا باز داشت…” .[۷۶]

ب. وعده‏هاى دروغ: شیطان با دادن وعده‏هاى دروغ و رواج آرزوهاى بلند، انسان را از واقعیات و چالش‏هاى فرا روى خودش، غافل کرده و به اوهامى دور از دسترس مشغول مى‏کند. مشخص است که نتیجه‏ چنین چیزى جز فرجام فراموشى و غفلت از خداوند نیست.

از این رو خداوند متعال مى‏فرماید:”(شیطان) وعده‏شان مى‏دهد و به آرزو کردن وادارشان مى‏کند…” .[۷۷]

ج. بیم و هراس: یکى دیگر از حربه‏هاى شیطان تمسک به ترساندن و بیمناک کردن انسان، نسبت به آینده است. این حالت ترس علتى است براى معالیل ناپسند فراوانى چون ناامیدى، سوء ظن به خداوند، عدم توکل و نهایتاً خوددارى انسان از پرداختن به نیکى‏ها. مثل این که شیطان، آدمى را از فقر و تهى‏دستى در آینده، بترساند که این مطلب موجب بخل و ممانعت انسان از انفاق مى‏شود. این موضوع نیز در آیات قرآنى مورد توجه قرار گرفته است. آن جا که مى‏فرماید:”شیطان به شما وعده فقر و تهى‏دستى مى‏دهد و به فحشا امرتان مى‏کند.”[۷۸]

منابع و مآخذ:

۱٫ تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازى.

۲٫ المیزان، محمد حسین طباطبایى.

۳٫ اخلاق در قرآن، محمد تقى مصباح یزدى.

 

مادی بودن شیطان و حضور او در بارگاه الاهی

مقدمه: انسان به حکم این که در عالم  مادی به سر می برد و در زمان و مکان محدود است، و از طرفی با ماهیات و موجودات مادی که دارای ابعاد سه گانه و اعراض نه گانه هستند، حشر و نشر دارد، ذهنی آکنده از مفاهیم ماهوی دارد؛ به طوری که هر آنچه از معانی که به او ارائه می شود، در قالب ماهیات و زمان و مکان ریخته، و بسان نقاشی مبتدی که تنها چند شکل ساده هندسی بلد است و همه چیز را با استفاده از این اشکال ساده می تواند نقاشی کند، همه معانی را به قالب مفاهیم ماهوی ریخته و در محدوده زمان و مکان تصور می کند؛ در حالی که عالم هستی موجودات بسیاری دارد که در این قالب ها نمی گنجند؛[۷۹] چرا که فرا زمانی و فرا مکانی هستند؛ مثل مجردات که نه حرکت دارند نه زمان، نه بعد،نه مکان، نه استعداد و نه هیچ بویی از ویژگی های موجودات مادی از قبیل رنگ، بو، مزه، فعل، انفعال، کیفیت و کمیت و… و در عین حال وجودشان نامحدود است و از شدت وجودی بیشتری نسبت به موجودات مادی برخوردار هستند. مجردات به علت شدت وجودی که دارند، اسباب این عالم مادی هستند و سر سلسلۀ علل و مسبب اسباب مادی و غیر مادی و مجرد تامه از همه قیود و محدودیت ها، خداوند است. درک این موضوع شاید برای ما سخت باشد، ولی وقتی با عقل به مسئله می نگریم، هیچ اشکالی در وجود چنین موجوداتی نیست و عقل حکم نمی کند که موجود منحصر در مادیات است، بلکه اگر به دقت فلسفی مسئله را مورد بررسی قرار دهیم، وجود چنین موجوداتی ضروری است.[۸۰]

وقتی درباره حضور در بارگاه الاهی حرف می زنیم صحبت از این نیست که خداوند در بارگاه و قصری مادی یا غیر مادی حضور دارد و افراد و ملائک صف می کشند و در بارگاه الاهی حضور به هم می رسانند، بلکه حضور همان حضوری است که در اصطلاح متون اسلامی تقرب به خدا نامیده می شود و تقرب به خدا به معنای مظهر  و آینه خدا نمای حق تعالی شدن است؛ نه حضور مکانی که مستلزم وجود جا و مکان برای خداوند سبحان باشد، همان طور که نبی مکرم اسلام (ص) به درجه ای از قرب رسیدند که در قرآن تعبیر شده که از قاب قوسین به خدا نزدیک تر شدند[۸۱] و این قرب درست است که برای فهم عرف به صورت مکانی بیان شده، ولی با توجه به آیاتی که خداوند را از شباهت به خلقش دور می کند،[۸۲] این قرب مکانی نیست و خداوند مکان ندارد، بلکه به معنای مظهر بودن و خدانما بودن تامه ای است که رسول خدا از آن برخوردار است و این نوع حضور، خدشه ای به منزه بودن خداوند از ماده و لوازم آن وارد نمی کند و تنزیه الاهی از مکان و زمان و … به جای خود باقی است. شیطان نیز توانسته بود با وجود جنبه مادی ای که داشت با عبادت شش هزار ساله خویش تقربی به خداوند پیدا کند که در صف ملائک قرار گیرد؛ یعنی به اندازه یک ملک مقرب به خدا نزدیک شود و این قرب، با مادی یا از آتش بودن شیطان منافات ندارد؛ زیرا که تقربش به قرب مادی نبوده تا با این تقرب خدا را مکان دار یا زمان دار کند، تنها تقربی مستلزم مادی بودن «متقرب به» است که تقرب مادی یعنی مکانی یا زمانی باشد و چنین تقربی به موجود غیر مادی محال است؛ بنابراین قرب به خداوند قرب مادی نیست، بلکه قرب معنوی و صفاتی است که حدیث شریف به آن اشاره دارد: به اخلاق الاهی متخلق شوید.[۸۳]

 

ابدی بودن شیطان

ازلی بودن به معنای: “نداشتن سابقۀ عدم در گذشته” است؛[۸۴] یعنی فرض نمی شود که در ابتدای امر و گذشته، وجود نداشته باشد. ابدی بودن نیز به معنای معدوم نشدن در آینده است.[۸۵] پس وقتی دربارۀ ابدی یا ازلی بودن صحبت می کنیم، باید به معنای این اصطلاحات، توجه داشته باشیم.

مهلت خواهی شیطان:

شیطان چون که مخلوق خداوند است و هر مخلوقی تحت ارادۀ خالق خود است، نمی تواند به اختیار خود، خودش را در امری با خداوند شریک کند، بلکه هر آن چه که دارد، همانند دیگر مخلوقات همه از خدا است. بعد از آن که شیطان به سبب خطا و تکبرش از درگاه الاهی رانده شد، از خداوند درخواست مهلتی کرد تا بتواند نسل بشر را که به آنان حسادت می ورزید، از صراط مستقیم خارج کند. خداوند نیز با این در خواست او به علت آزمودن بشر، موافقت کرد.

داستان اخراج شیطان از درگاه الاهی در آیات متعددی از قرآن آمده است که به یک مورد از آن اشاره می شود تا حقیقت بحث روشن شود.

در آیات ۳۸ تا ۴۲ سوره “حجر” به این نکات اشاره شده است. خداوند بعد از اخراج شیطان به او می فرماید: «تا روز قیامت بر تو لعنت و نفرین باد”![۸۶]

مرحوم علامه طباطبائی در این باره می گوید: «این جمله جواب خداى تعالى به ابلیس است و در آن اجابت قسمتى از خواسته او و هم ردّ قسمتى دیگر آن است. اجابت است نسبت به اصل عمر دادن و رد است نسبت به قیدى که او به کلام خود زد، و آن این که این مهلت تا قیامت باشد، و لذا فرمود مهلت مى‏دهم، اما تا روزى معلوم، نه تا قیامت. و با در نظر گرفتن سیاق دو آیه مورد بحث بسیار روشن به نظر مى‏رسد که” یوم وقت معلوم” غیر از “یوم یبعثون” است. و معلوم مى‏شود خداى تعالى دریغ ورزیده از این که او را تا قیامت مهلت دهد، و تا روز دیگرى مهلت داده که قبل از روز قیامت است».[۸۷]

در برخی از روایات “وقت معلوم” به زمان ظهور امام زمان (ع) تفسیر شده است.[۸۸]

نتیجه این که مهلت دهی خداوند به شیطان تا قیامت نبوده است و بر فرض که “وقت معلوم” را “قیامت” تفسیر کنیم، زنده ماندن تا قیامت به اذن و ارادۀ خداوند به معنای ابدی بودن نیست.

 

سوختن شیطان در آتش

نخست داستانی در زمینه چگونگی معذب شدن شیطان –که از آتش خلق شده- توسط آتش جهنم نقل می شود که هر چند در مستند بودن آن تردیدهایی وجود دارد، اما به هر حال، پاسخ موجود در آن، منطقی بوده و با این موضوع نیز در ارتباط است:

فرد به ظاهر دانشمندی در جلسه ای که بهلول عاقل در آن شرکت داشت، این مسئله را مطرح نمود. مدتی بعد بهلول، پیشانی آن مرد را با کلوخی هدف قرار داده و سر او را مجروح و خون آلود نمود و در پاسخ اعتراض او بیان داشت که آیا مگر این کلوخ از خاک نیست و آیا مگر تو از خاک آفریده نشدی؟! اگر آتش نمی تواند آتش را بسوزاند، پس خاک چگونه می تواند به خاک آسیب برساند؟[۸۹]

براین اساس، همان گونه که انسان، خاک نیست، بلکه از خاک آفریده شده، شیطان نیز آتش نبوده، بلکه از آتش آفریده شده است و همان گونه که خاک می تواند به انسان، آسیب برساند، آسیب رساندن آتش به شیطان نیز موضوعی محال و دور از ذهن نیست، چنان چه نمونه های بسیاری وجود دارد که موادی با منشأ یکسان، بر یک دیگر تأثیر منفی گذاشته و به آنان آسیب می رسانند و نیز ویژگی های برخی مواد، با اندک تغییری در آن، کاملاً برعکس خواهد شد. برای تبیین این موضوع مناسب است به نکات زیر توجه شود:

۱٫ می دانیم که یخ از آب تشکیل شده و آب جوش نیز همان آب است و در ترکیب مولکولی آن ها، کوچک ترین تفاوتی نیست، اما اگر یخ را در مجاورت آب جوش قرار دهیم، آسیب دیده و به تدریج از میان خواهد رفت.

۲٫ اگر از ما بپرسند که دشمن آتش چیست و با چه وسیله ای می توان به مبارزه با آن پرداخت، بی تردید آب را معرفی خواهیم نمود. آتش گرفتن آب، بسیار عجیب تر از آتش گرفتن آتش است! اما جالب است بدانیم که اگر آب را با عبور جریان الکتریسیته و با کمک کاتالیزور، به اجزای تشکیل دهنده آن، یعنی اکسیژن و ئیدروژن تقسیم نموده و هر کدام از این دو عنصر را در گوشه ای نگه داری نماییم و سپس شعلۀ آتش را به آن ها نزدیک کنیم، خواهیم دید که قسمت اکسیژن آن شعله ور شده و قسمت ئیدروژن آن منفجر خواهد شد! و جالب تر آن که بدانید خداوند به هر دو مورد آن در قرآن کریم، اشاره نموده و در بیان نشانه های قیامت، یک بار اعلام می دارد که در آن روز دریاها شعله ور خواهند شد،[۹۰] و در جای دیگر تصریح به منفجر شدن دریاها می نماید![۹۱] برخی مفسران پیشین که در ارتباط با عناصر تشکیل دهندۀ آب، اطلاعی نداشتند، آتش گرفتن آب را موضوعی بسیار عجیب و تقریباً محال دانسته و بر همین اساس، برای این آیه، توجیهات مختلفی بیان می نمودند.[۹۲] البته، روایتی از مولا علی (ع) وجود دارد که ایشان از فردی یهودی پرسیدند: جهنم کجاست؟ مرد یهودی پاسخ داد: دریا! امام (ع)، حرف او را تأیید نموده و فرمودند که او راست می گوید.[۹۳]

۳٫ تمام گیاهان با فتوسنتز، یعنی با استفاده از نور خورشید (که برگرفته از آتش است)، رشد و نمو می یابند و حتماً می دانید که امروزه، در گلخانه ها، تنها با استفاده از آب و نور و حتی بدون نیاز به خاک، گیاهانی را پرورش می دهند. حال پرسش ما این است که اگر چنین گیاهانی که تنها از آتش و آب تشکیل شده اند را مقابل حرارت آتش قرار دهیم، آیا آسیبی به آنان وارد نخواهد شد؟!

۴٫ امواج مختلفی در فضا وجود دارند؛ مانند امواج منتشره توسط ماهواره ها، ایستگاه های رادیو و تلویزیون، تلفن های همراه و دیگر وسائل مخابراتی و …. که فرمول های مشترکی بر تمام آن ها حاکم بوده و تفاوت آنان، تنها در مواردی؛ مانند فرکانس ها و طول موج های مختلف است.

با این وجود، آن ها می توانند بر هم تأثیر گذار بوده و عملکرد صحیح یک دیگر را مختل نمایند!. جنگ الکترونیکی با استفاده از چنین قابلیتی امکان پذیر است. آیا این پرسش مطرح نمی شود که چگونه امواج می توانند به امواج دیگر آسیب برسانند؟! و … .

امروزه، قانونی در فیزیک وجود دارد، مبنی بر این که: ماده و انرژی، هیچ گاه از بین نخواهند رفت، بلکه دائماً از حالتی به حالت دیگر تبدیل خواهند شد. به همین دلیل، یک ماده یا انرژی، با تغییراتی که در آن به وجود می آید، قابلیت های متفاوتی خواهد یافت و آبی که یک روز، خاموش کنندۀ آتش به شمار می آمد، با تغییری فیزیکی، به کمک آتش شتافته و در شعله ور نمودن و انفجار آن، تأثیر مثبت خواهد گذاشت!

پروردگاری که چنین قابلیت های شگفت آوری در جهان طبیعت آفریده است، به راحتی می تواند با ارادۀ خود و با فعل و انفعالات اندکی در خصوصیات شیطانی که از آتش آفریده شده و یا حتی تبدیلش به ماده ای قابل اشتعال، او را در آتش جهنم بسوزاند: “إن ذلک علی الله یسیر”؛ و این بر خداوند آسان است.[۹۴]

 

ناله و شیون شیطان

در اخبار و روایات آمده است: ابلیس در چهار موضع ناله و شیون سر داد:

اول: روزی که به دلیل عدم سجده بر حضرت آدم (ع) و تکبر و حسادت ورزیدن، مورد لعنت خداوند قرار گرفت.

دوم: روزی که به دلیل نافرمانی از امر الاهی، از درگاه الاهی رانده و به زمین هبوط کرد.

سوم: روزی که حضرت محمد (ص)، از طرف خدای سبحان برای هدایت بشریت، به عنوان نبی خاتم، به پیامبری مبعوث گردید.

چهارم: روزی که سورۀ فاتحه الکتاب (حمد) بر قلب نازنین پیامبر اکرم (ص) نازل شد.[۹۵]

چرا که این چهار حادثه می تواند نقش اساسی در فرایند رشد و هدایت انسان ها داشته باشد.

 

میزان قدرت نفوذ خدا و شیطان در داستان آدم

در ابتدا توجه به سه نکته لازم است؛

۱٫ شیطان در وسوسه‏هاى خود، چهرۀ خیرخواهى و دوستى آدم را به خود گرفت، بنابراین نباید تصور کرد که وسوسه‏هاى شیطان هر چند قوى و نیرومند باشد، از انسان سلب اختیار مى‏کند، بلکه باز انسان مى‏تواند با نیروى ‏خرد و ایمان در مقابل آن ایستادگى کند. به تعبیر دیگر، وسوسه‏هاى شیطانى، انسان را مجبور به کار خلاف نمى‏کند، بلکه نیروى اختیار، هم چنان باقى خواهد بود، اگر چه مقاومت در مقابل آن نیاز به پایمردى و ایستادگى بیشتر و گاهى تحمل درد و رنج دارد، به هر حال این گونه وسوسه‏ها سلب مسئولیت از کسى نمى‏کند، همان طور که در مورد حضرت آدم نکرد، لذا ملاحظه مى‏کنیم، با تمام عواملى که در برابر آدم به عنوان تشویق به نافرمانى خدا از طرف شیطان وجود داشت، خداوند او را مسئول عملش دانست.[۹۶]

۲٫ طبق نظر شیعه هیچ پیامبرى مرتکب گناه نمى‏شود، و مى‏دانیم که حضرت آدم از پیامبران الاهى بود، بنابراین آن چه دربارۀ پیامبران در قرآن آمده است که نسبت عصیان به آنها داده شده، همگى به معناى “عصیان نسبى” و “ترک اولى” است، نه گناه مطلق.

گناه مطلق همان مخالفت نهى تحریمى و مخالفت با فرمان قطعى خداوند است و هر گونه ترک واجب و انجام حرام را شامل مى‏شود، اما گناه نسبى آن است که عمل غیر حرامى از شخص بزرگى سرزند، که با توجه به مقام و موقعیتش شایسته او نباشد. ممکن است گاهى انجام یک عمل مباح و حتى مستحب درخور مقام افراد بزرگ نباشد، در این صورت انجام آن عمل،” گناه نسبى” محسوب مى‏شود؛ مثلاً اگر شخص با ایمان و ثروتمندى براى نجات فقیرى از چنگال فقر، کمک بسیار مختصرى کند، شک نیست که این کمک هر چند ناچیز باشد، کار حرامى نیست، بلکه مستحب است، ولى هر کس آن را بشنود مذمّت مى‏کند آن چنان که گویى گناهى مرتکب شده است و این به خاطر آن است که از چنان انسان ثروتمند و با ایمانى انتظار بسیار بیشترى مى‏رود.

به همین نسبت، اعمالى که از بزرگان درگاه پروردگار سرمى‏زند، با موقعیت ممتازشان سنجیده مى‏شود، و گاهى با مقایسه به آن کلمه “عصیان” و “ذنب” (گناه) بر آن اطلاق مى‏گردد، فى المثل نمازى که ممکن است از یک فرد عادى، نماز ممتازى باشد براى اولیاى حق، گناه محسوب شود؛ زیرا یک لحظه غفلت در حال عبادت براى آنها شایسته نیست، بلکه باید با توجه به علم و تقوا و موقعیتشان به هنگام عبادت غرق در صفات جلال و جمال خدا باشند.

سایر اعمال آنها غیر از عبادات نیز چنین است، و با توجه به موقعیت آنها سنجیده مى‏شود، به همین دلیل اگر یک “ترک اولى” از آنها سرزند، مورد عتاب و سرزنش پروردگار قرار مى‏گیرند.[۹۷]

بنابراین، نهى آدم از “شجره ممنوعه” نیز یک نهى تحریمى نبود، بلکه یک ترک اولى بود، ولى با توجه به موقعیت حضرت آدم با اهمیت تلقى شد و ارتکاب این نهى (هر چند نهى کراهتى بود)، موجب چنان مؤاخذه و مجازاتى از طرف خدا گردید. البته این احتمال نیز وجود دارد که نهى آدم از شجره ممنوعه “نهى ارشادى” بود، نه نهى مولوى.

۳٫ در آیات دیگر شیطان گناه و ظلم را به خود بشر نسبت داده و از خود سلب کرده، و خود را به تمام معنا بى‏طرف قلمداد نموده است.[۹۸] شیطان خطاب به انسان ها در روز قیامت مى‏گوید: خداوند، به شما وعده حق داد و من به باطل وعده‏تان دادم و خلف وعده کردم و لیکن شما را در گمراهى مجبور نکردم، این شما بودید که به اختیار، دعوتم را پذیرفتید، پس مرا سرزنش مکنید، بلکه خود را ملامت کنید.[۹۹]

یا در آیۀ دیگر می فرماید: “به طور مسلم تو بر بندگان من تسلّطى نخواهى داشت، مگر آن گمراهانى که به میل خود تو را پیروى مى‏کنند”.[۱۰۰]

نتیجه

با دقّت در آن چه ذکر شد می توان گفت: بی شک قدرت خدا از شیطان بیشتر است؛ زیرا شیطان مخلوق خدا است و قدر ت مخلوق از خالق بیشتر نیست. بنابراین، اگر می بینیم آدم از شجره ممنوعه استفاده کرد، به دلیل قدرت نفوذ کلام شیطان نبود، بلکه به خاطر وسوسه هایی بود که انجام داد و توانست در کارش موفق شود. البته همان طور که بیان شد این فقط یک ترک اولی بوده است. و در قیامت هم انسان ها به خاطر نافرمانی از روی اختیار خودشان مستحق عذاب می شوند؛ بنابراین نباید به دنبال مقایسه نفوذ خدا و شیطان باشیم، بلکه باید بدانیم قدرت خدا بالاتر از هر قدرتی است، ولی این انسان است که با اختیار خود کاری را انجام می دهد.

 

شیطان و مرگ

در باره این موضوع ضروری است چند نکته را بیان نماییم:

۱٫ ابلیس فرزندان[۱۰۱] و سربازانی دارد[۱۰۲] که وی را در امر گمراه کردن انسان ها کمک می کنند. در متون دینی از همه اینها به شیطان  تعبیر آورده می شود.[۱۰۳]

۲٫ در قرآن آمده است که ابلیس بعد از تمرّد سجده نکردن بر آدم و رانده شدن از درگاه الاهی، از خداوند درخواست مهلت کرد: “گفت: پروردگارا تا روز بعث و قیامت به من مهلت بده”[۱۰۴] و تقاضاى او به اجابت رسید و خداوند فرمود: “به تو مهلت داده خواهد شد”.[۱۰۵] گرچه در این آیات تصریح نشده است که چه اندازه از تقاضاى شیطان پذیرفته شد، ولى در آیۀ ۳۸ سورۀ حجر مى‏خوانیم که به او گفته شد: “به تو تا روز معینى مهلت داده خواهد شد”.[۱۰۶] یعنى تمام تقاضاى او به اجابت نرسید، بلکه به مقدارى که خداوند مى‏خواست انجام شد.[۱۰۷]

۳٫ در بارۀ معناى “تا روز معین” در روایات تفاسیر متعددی بیان شده است.

بعضى آن را پایان این جهان و بر چیده شدن دوران تکلیف مى‏دانند؛ چرا که در آن روز همه موجودات زنده مى‏میرند، و تنها ذات پاک خداوند مى‏ماند[۱۰۸] و به این ترتیب به قسمتى از خواسته ابلیس ترتیب اثر داده شده.

بعضى احتمال داده‏اند منظور از آن روز قیامت است،[۱۰۹] ولى این احتمال نه با ظاهر آیات مورد بحث سازگار است که لحن آن نشان مى‏دهد با تمام خواستۀ او موافقت نشد، و نه با آیات دیگر قرآن که خبر از مرگ عموم زندگان در پایان این جهان مى‏دهد.[۱۱۰]

این احتمال نیز وجود دارد که آیۀ فوق اشاره به زمانى باشد که هیچ کس جز خدا نمى‏داند.[۱۱۱]

برخی معتقدند: تفسیر اوّل از همه مناسب تر است و در روایتى که در تفسیر برهان از امام صادق (ع) نقل شده، آمده است که ابلیس بین نفخه اول و دوم مى‏میرد.[۱۱۲]

برای تأیید این عقیده، استدلال شده است که: تا تکلیف است مخالفت و معصیت تصور دارد، و قهراً چنین روزى با روز نفخ اوّل تطبیق مى‏گردد، پس “یوم وقت معلوم” که خدا تا آن روز ابلیس را مهلت داده همان روز نفخ اوّل است، و میان نفخه اول و دوم که همه را زنده مى‏کند چهار صد و یا چهل سال (به اختلاف روایات) فاصله دارد، و تفاوت میان آنچه که ابلیس خواسته و آنچه که خدا اجابت فرموده همین چند سال است.[۱۱۳]

علامه طباطبائی در این باره می گوید: این وجه خوبى است، اما عیبى که دارد این است که این ادعا که: “تا تکلیف هست مخالفت و معصیت تصور دارد” مقدمه‏ای است که نه در حد خود روشن است، و نه دلیلى بر آن است؛ براى این که بیشتر اعتماد مفسران در این دعوا به آیات و روایاتى است که هر کفر و فسق موجود در نوع آدمى را مستند به اغواى ابلیس و وسوسه او مى‏داند؛ مانند آیۀ ۶۰ سورۀ یس،[۱۱۴] و آیۀ ۲۲ سورۀ ابراهیم،[۱۱۵]  و آیاتى دیگر که مقتضاى آنها این است که تا تکلیف باشد ابلیس هم هست، و تکلیف هم باقى است تا آدمى باقى باشد، و از این جا نتیجه بالا را گرفته‏اند.

اما در این که استناد معصیت آدمیان به اغواى شیطان تا اندازه‏اى مستفاد از آیات و روایات است حرفى نیست. چیزى که هست این آیات و روایات تنها اقتضا دارند که تا معصیت و گمراهى در زمین باشد ابلیس هم هست، نه این که تا تکلیف هست ابلیس هم باشد؛ چون دلیلى نداریم که ملازمه میان وجود معصیت و وجود تکلیف را اثبات کند.

بلکه دلیل عقلى و نقلى قائم است بر این که بشر به سوى سعادت سیر نموده و این نوع به زودى به کمال سعادت خود مى‏رسد و مجتمع انسانى از گناه و شر رهایى یافته، به خیر و صلاح خالص مى‏رسد، به طورى که در روى زمین جز خدا کسى پرستش نمى‏شود و بساط کفر و فسوق برچیده مى‏گردد، و زندگى نیکو گشته مرض‏هاى درونى و وساوس قلبى از میان مى‏رود.[۱۱۶]

پس وقت معلوم نه روز قیامت است و نه پایان دنیا و زمانی که تکلیف برچیده می شود، بلکه زمانی است که هنوز دنیا پابرجا است و انسان ها دارای تکلیف اند. مؤید این نظر روایاتی است که در باب رجعت وارد شده است.[۱۱۷]

در تفسیر قمى به سند خود از محمد بن یونس از مردى از امام صادق (ع) روایت کرده که در تفسیر آیه: “فَأَنْظِرْنِی… إِلى‏ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ” فرمود: در روز وقت معلوم رسول خدا (ص) او را بر روى سنگ بیت المقدس ذبح مى‏کند.[۱۱۸]

روایات در این باب بسیار است.[۱۱۹]

۴٫ ممکن است این پرسش مطرح گردد که اگر این طور باشد، دیگر نباید بعد از آن، خرابکاری در جهان پیدا شود، که در جواب می گوییم:

کار شیطان تزیین و بزرگ جلوه دادن دنیا است.[۱۲۰] لذا ممکن است حتی بعد از هلاک شیطان هم کسانی که شیطان بذر اعمال زشت را در وجودشان کاشته، همچنان مرتکب معصیت شوند.[۱۲۱]

 

 


.[۱] طبرسى، مجمع البیان، ج ۱، ص ۱۶۵، چاپ بیروت.

[۲]. راغب اصفهانى، مفردات، ماده‏ شطن.

[۳]. آیه‏ شریفه، کلمهى ملایکه (فرشتگان) را به صورت جمع همراه با «الف» و «لام» آورده است؛ یعنى تمام فرشتگان مأمور به سجده بر آدم (علیه السلام) بودند.

[۴]. انبیا، ۲۶ و ۲۷٫

[۵]. و الجان خلقناه مِنْ قبلُ مِنْ نارِ السموم، حجر، ۲۷٫

[۶]. جمعى از دانشمندان، تفسیر نمونه، ج ۱۱، ص ۷۹ – ۸۰٫

[۷]. بقره، ۳۴٫

[۸]. کهف، ۵۰٫

[۹]. تحریم، ۶٫

[۱۰]. کهف، ۵۰٫

[۱۱]. فاطر، ۱؛ حج، ۷۵٫

[۱۲]. البته دلایل دیگرى نیز بیان گردیده که به جهت اختصار از ذکر آنها صرف نظر مى‏شود. در صورت تمایل مى‏توانید به تفسیر مجمع البیان، ذیل آیه‏ى ۳۴ سوره بقره مراجعه فرمایید.

[۱۳]. طبرسى، مجمع البیان، ج ۱، ص ۱۶۳، چاپ بیروت.

[۱۴]. المنجد فی اللغه، ماده «شطن».

[۱۵]. زخرف،۳۶٫

[۱۶]. اعراف، ۲۷٫

[۱۷]. بقره، ۲۶۸٫

[۱۸]. انعام، ۱۱۲٫

[۱۹]. روم ،۱۲٫

[۲۰]. راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن.

[۲۱]. کهف، ۵۰، “وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَئکَهِ اسْجُدُواْ لاَِدَمَ فَسَجَدُواْ إِلَّا إِبْلِیسَ کاَنَ مِنَ الْجِنّ‏ِ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ…”.

[۲۲]. سوره ص ۷۵ ـ ۷۶ “قَالَ یَإِبْلِیسُ مَا مَنَعَکَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَىَّ  أَسْتَکْبرَتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْعَالِین‏ قَالَ أَنَا خَیرْ مِّنْهُ خَلَقْتَنىِ مِن نَّارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِن طِینٍ”.

[۲۳]. سوره ص، ۷۸ – ۷۷ “قَالَ فَاخْرُجْ مِنهَْا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتىِ إِلىَ‏ یَوْمِ الدِّینِ”.

[۲۴]. تفسیر نمونه، ج ۱۹، ص ۳۴۱٫

[۲۵]. تفسیر نمونه، ج ۱۲، ص ۴۶۲٫

[۲۶]. سفینه البحار، ج ۱، ص ۹۹٫

[۲۷]. الفتوحات المکیه، ابن عربی، ج ۱، ص ۱۳۴٫

[۲۸]. سوره ص، ۷۹ ـ ۸۰ ـ ۸۱ “قَالَ رَبّ‏ِ فَأَنظِرْنىِ إِلىَ‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ(*) قَالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنظَرِینَ إِلىَ‏ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ”.

[۲۹]. سوره ص، ۸۲ ـ ۸۳ “قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ”.

[۳۰]. فاطر، ۶ “إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکمُ‏ْ عَدُوٌّ فَاتخَِّذُوهُ عَدُوًّا…”.

[۳۱]. مجادله، ۱۹ “اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُون‏”.

[۳۲]. نهج البلاغه، خطبه قاصعه، ش ۲۳۴٫

[۳۳]. بیستونی، محمد، شیطان شناسی از دیدگاه قرآن کریم، ص ۱۷٫

[۳۴]. نحل، ۹۹٫

[۳۵]. ابراهیم، ۲۲٫

[۳۶]. نحل، ۱۰۰٫

[۳۷]. مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج ‏۲۵، ص ۲۸۱٫

[۳۸]. عبدالله جوادی آملی، حق و تکلیف در اسلام، ص ۸۹٫

[۳۹]. یوسف، ۵۳٫

[۴۰]. گروهی از مفسرین مراد از این جمله را حضرت یوسف دانسته اند، اما این نظر مورد پذیرش اکثر مفسرین قرار نگرفته است. تفسیر نمونه، ج ۹، ص۴۳۳ و ۴۳۴٫

[۴۱]. یوسف، ۵۳ .

[۴۲]. قیامت، ۲، “وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَهِ”.

[۴۳]. فجر، ۲۷-۲۸، “یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ارْجِعِی إِلى‏ رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی”.

[۴۴]. ص،۸۲ و۸۳ “قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ “.

[۴۵]. طباطبایی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، موسوی همدانی، محمد باقر، ج ۱، ص ۶۳۱٫

[۴۶]. ص، ۸۳ و ۸۲ “قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ “.

[۴۷]. غرر الحکم.

[۴۸]. عبدالله جوادی آملی، مبادی اخلاق در قرآن، ص ۱۱۵٫

[۴۹]. نهج البلاغه، خطبه ۷، فنظر بأعینهم ونطق بالسنتهم؛

[۵۰]. بقره، ۱۶۸، «انه لکم عدو مبین؛ او برای شما دشمن آشکار است.

[۵۱]. مجلسی، محمد باقر، بحارالنوار، ج ۶۷، ص ۶۴٫ قال النبی (ص): «اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک».

[۵۲]. عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج ۸، ص ۵۱۶٫

[۵۳]. مجادله، ۱۹ «استحوذ علیهم الشیطان فانساهم ذکرالله، اولئک حزب الشیطان؛ شیطان بر آنها چیره شده، پس یاد خدا را از خاطرشان برده است، آنها حزب شیطانند.

[۵۴] . “افتتخذونه و ذرّیته اولیاء من دونی و هم لکم عدو… “، کهف،۵۰٫

[۵۵] . مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار (ترجمۀ کتاب السماء و العالم)، کمره ای، محمد باقر، ص ۲۴۳٫

[۵۶] . همان، ص ۲۵۴٫

[۵۷] . کهف، ۵۰٫

[۵۸] . “انه یراکم هو و قبیله من حیث لا ترونهم انا جعلنا الشیاطین اولیاء للذین لا یؤمنون”، اعراف، ۲۷٫

[۵۹] . طباطبایی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، موسوی همدانی، محمدباقر، ج ۱۲، ص ۶۳٫

[۶۰] . “فَسجَدُوا إِلا إِبْلِیس کانَ مِنَ الْجِنّ‏”، کهف، ۵۰٫

[۶۱] . کهف، ۵۰٫

[۶۲] . “قد خلت من قبلهم من الجن و الانس”،احقاف، ۱۸٫

[۶۳] . طباطبایی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، موسوی همدانی، محمدباقر، ج ۱۲، ص ۲۲۶٫

[۶۴]. نساء، ۱۱۹٫

[۶۵]. بهرام پور، ابوالفضل، نسیم حیات، ص ۱۸۷ و ۱۸۸٫

[۶۶]. رحیمی، ره توشه جوانان، ص ۱۵۹، ناشر قلم مکنون، چاپ اول، تابستان ۸۷٫

[۶۷]. همان، ص ۱۶۶٫

[۶۸]. همان، ص ۱۶۸٫

[۶۹]. همان، ص ۱۶۹٫

[۷۰]. همان، ص ۱۷۲٫

[۷۱]. اخلاق در قرآن، ص ۲۳۴٫

[۷۲]. طباطبایی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، موسوی همدانی، محمدباقر، ج ۱، ص ۲۰۱٫

[۷۳]. بقره، آیه ۲۰۸٫

[۷۴]. نک: سلیم ابن قیس هلالى، اسرار آل محمد، ص ۲۲۰٫

[۷۵]. بقره، ۴۲٫

[۷۶]. نحل، ۲۴٫

[۷۷]. نساء، ۱۲۰٫

[۷۸]. بقره، ۲۶۸٫

[۷۹]. بر گرفته از پرسش ۵۰۴۲ (سایت اسلام کوئست: ۵۹۸۵ ).

[۸۰]. همان.

[۸۱]. نجم، ۹٫

[۸۲]. شوری، ۱۱٫

[۸۳]. علامه مجلسى، بحار الأنوار، ج ۵۸، ص ۱۲۹، مؤسسه الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق.

[۸۴]. مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش عقاید، ص ۶۶، نشر بین الملل.

[۸۵]. همان، ص ۶۶٫

[۸۶]. حجر، ۳۵٫

[۸۷]. طباطبائی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، موسوی همدانی، محمد باقر، ج ۱۲، ص ۲۳۴٫

[۸۸]. بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، ج ۳، ص ۳۶۶، نشر بعثت، تهران، ۱۴۱۶٫

[۸۹]. حسینی شاه عبدالعظیمی، حسین، تفسیر اثناعشری، ج ۴، ص ۲۸، انتشارات میقات، تهران، ۱۳۶۳ هـ ش.  

[۹۰]. تکویر، ۶، “و إذا البحار سجّرت”.

[۹۱]. انفطار، ۳، “و إذا البحار فجّرت”.

[۹۲]. قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج ۲۰، ص ۲۳۱، انتشارات ناصر خسرو، تهران، ۱۳۶۴ هـ ش. 

[۹۳]. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج ۳۰، ص ۴۳، دار المعرفه، بیروت، ۱۴۱۲ هـ ق.

[۹۴]. حج، ۷۰٫

[۹۵]. بحار الانوار، ج ۱۱، ص ۱۴۵؛ امام صادق (ص) فرموده اند: “ان ابلیس رنّ اربع رنّات: اولهن یوم لعن و یوم اهبط الی الارض و حیث بعث محمد (ص) علی فتره من الرسل و حین انزلت ام الکتاب … .

[۹۶]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏۶، ص ۱۲۰،تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۴٫

[۹۷]. منظور از ترک اولى این است که انسان کار بهتر را رها کند و سراغ کار خوب یا مباحى برود.

[۹۸]. طباطبایی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، موسوی  همدانی، محمدباقر، ج ‏۸، ص ۴۸، چاپ جامعه مدرسین، قم، ۱۳۷۴٫

[۹۹]. ابراهیم، ۲۲٫

[۱۰۰]. حجر، ۲۴٫

[۱۰۱]. کهف،۵۰٫

[۱۰۲]. نمایه: شیطان و نسل او، سوال ۵۶۵ (سایت اسلام کوئست: ۶۱۸).

[۱۰۳]. نک: نمایه های: شیطان، فرشته یا جن؟، سؤال ۱۰۰ (سایت اسلام کوئست: ۸۵۷) و سجده نکردن ابلیس، حقیقت یا تمثیل، سؤال ۱۳۷ (سایت اسلام کوئست: ۸۹۱) و توانایى شیطان و جن، سؤال ۱۳۸ (سایت اسلام کوئست: ۸۸۳).

[۱۰۴]. “قالَ رب أَنْظِرْنی‏ إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُون”، اعراف، ۱۴٫

.[۱۰۵]  “قالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ”.

[۱۰۶]. “فانک من المنظرین،الی یوم الوقت المعلوم”، حجر، ۳۷ – ۳۸٫ منظور از وقت معلوم یا ظهور حضرت حجت (ع) است و یا ابتدای قیامت.

[۱۰۷]. تفسیر نمونه، ج ‏۶، ص ۱۰۹٫

[۱۰۸]. چنان که در آیه ۸۸ سوره قصص مى‏خوانیم: “کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ”.

[۱۰۹]. زیرا ابلیس مى‏خواست تا آن روز زنده بماند تا از حیات جاویدان برخوردار گردد و با نظر او موافقت گردید، به خصوص این که تعبیر به یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ در آیه ۵۰ سورۀ واقعه دربارۀ روز قیامت نیز آمده است.

[۱۱۰]. نک: ترجمه تفسیر المیزان، ج ‏۱۲، ص ۲۳۵٫

[۱۱۱]. زیرا اگر خداوند آن وقت را آشکار مى‏ساخت ابلیس تشویق به گناه و سرکشى بیشتری می شد؛ مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۳۷، به نقل از بلخى. برای رد آن. نک: ترجمه تفسیر المیزان، ج ‏۱۲، ص ۲۳۶٫

[۱۱۲]. “تفسیر برهان، ج ۲، ص ۳۴۲؛ نور الثقلین، ج ۳، ص ۱۳، ح ۴۵؛ تفسیر نمونه، ج ‏۱۹، ص ۳۴۴ و ج ‏۱۱، ص ۷۲٫

[۱۱۳]. نک: ترجمه تفسیر المیزان، ج ‏۱۲، ص ۲۳۷٫

[۱۱۴]. “أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ”؛  اى بنى آدم آیا با شما عهد نکردم که شیطان را نپرستید که او شما را دشمنى آشکار است؟

[۱۱۵]. “وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ …”؛ و چون حکم به پایان رسد در آن حال شیطان گوید خدا به شما به حق و راستى وعده داد و من به خلاف حقیقت.

[۱۱۶] . ترجمه تفسیر المیزان، ج ‏۱۲، ص ۲۳۷ ؛ همچنین نک: مباحث نبوت، در جلد دوم این کتاب و نیز قصص نوح، در جلد دهم.

.[۱۱۷] مرحوم علامه طباطبائی در جمع بین روایات وارده می گویند: در روایات وارده از طرق امامان اهل بیت (ع) غالب آیات مربوط به قیامت گاهى به روز ظهور مهدى (ع) و گاهى به روز رجعت و گاهى به روز قیامت تفسیر شده و این بدان جهت است که هر سه روز در این که روز بروز حقایق اند، مشترک اند، هر چند که بروز حقایق در آنها مختلف و داراى شدت و ضعف است. بنابراین، حکم قیامت بر آن دو روز دیگر هم جارى است. دقت فرمایید. ترجمه تفسیر المیزان، ج ‏۱۲، ص ۲۵۸٫

.[۱۱۸] تفسیر قمى، ج ۱، ص ۳۴۹٫ در تفسیر عیاشى از وهب بن جمیع و در تفسیر برهان از شرف الدین نجفى با حذف سند از وهب نقل کرده که گفت: از امام صادق (ع) از ابلیس پرسش نمودم، و این که منظور از” یوم وقت معلوم” در آیه: “رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ إِلى‏ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ” چیست؟ فرمود اى وهب آیا گمان کرده‏اى همان‏ روز بعث است که مردم در آن زنده مى‏شوند؟ نه، بلکه خداى عز و جل او را مهلت داد تا روزى که قائم ما ظهور کند که در آن روز، موى پیشانی ابلیس را گرفته گردنش را مى‏زند، روز وقت معلوم آن روز است. البرهان، ج ۲، ص ۳۴۳، ح ۷؛ عیاشى، ج ۲، ص ۲۴۲، ح ۱۴٫

.[۱۱۹] نک: در محضر علامه طباطبائی، س ۷۵ ص ۴۶٫

[۱۲۰] . حجر، ۳۹٫

[۱۲۱] . نک: در محضر علامه طباطبائی، س ۷۶ ص ۴۷٫




کلیدواژه ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,



ثبت نظر


2 + = 6