دایره المعارف اسلام پدیا » صحابه
منوی اصلی

صحابه

تاریخ: ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۰ در باب: کلام قدیم

صحابه از دیدگاه شیعه

از اموری که شیعه از قدیم و در حال حاضر به آن متهم بوده (آن که دشمنان ادعا می کنند) این است که بغض و کینه خود از صحابه را مخفی می کند. وقتی این تهمت را واقع بینانه و به دور از هر گونه تعصب بررسی کنیم آن را بسیار دور از حقیقت می یابیم؛ زیرا شیعه برای پیامبر اعظم (ص) و اصحاب گرامی ایشان احترام کامل قائل است.

چگونه می توان نسبت به صحابه کینه داشت در حالی که آنان حاملان رسالت و نور خداوند برای بشریت هستند؟ همانان که تکیه گاه و مدافع رسول اکرم (ص) و مجاهدان در پیشگاه او بودند.! چگونه می توان از آنان بغض داشت حال آن که خداوند ایشان را مدح کرده و درباره آنان می فرماید: «محمّد (ص) فرستاده خدا است و کسانى که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند، پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود مى‏بینى در حالى که همواره فضل خدا و رضاى او را مى‏طلبند نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است، این توصیف آنان در تورات و انجیل هست؛ همانند زراعتى که جوانه‏هاى خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و بر پاى خود ایستاده است و به قدرى نموّ و رشد کرده که زارعان را به شگفتى وامى‏دارد این براى آن است که کافران را به خشم آورد، (ولى) کسانى از آنها را که ایمان آورده و کارهاى شایسته انجام داده‏اند، خداوند وعده آمرزش و اجر عظیمى داده است».[۱]

آنان کسانی بودند که خدا و رسولش را یاری کرده و دین او را احیاء و پایه های دولت اسلام برافراشته و جاهلیت را از بین بردند.[۲]

امام و رهبر بزرگوار شیعیان،حضرت علی (ع) در باره اصحاب پیامبر (ص) می فرماید: «من اصحاب محمد (ص) را دیدم، اما هیچ کدام از شما را همانند آنان نمی دانم، آنها صبح می کردند در حالی که موهای ژولیده و چهره های غبار آلود داشتند، شب را تا صبح در حال سجده و قیام به عبادت می گذراندند، و پیشانی و گونه های خود را در پیشگاه خدا بر خاک می ساییدند، با یاد معاد چنان ناآرام بودند گویا بر روی آتش ایستاده اند. پیشانی آنها در اثر سجده های طولانی پینه بسته بود (چون پینه زانوهای بزها) هر گاه نام خدا برده می شد چنان می گریستند که گریبان های آنان تر می شد و چون درخت در روز تند باد مى‏لرزیدند، از کیفرى که از آن بیم داشتند، یا براى پاداشى که به آن امیدوار بودند.[۳]

همچنین می فرماید: «کجا هستند برادران من که بر راه حق رفتند، و با حق در گذشتند؟ کجاست عمار؟ و کجاست پسر تیهان؟ و کجاست ذوالشهادتین؟ و کجایند برادران همانند آنان که با هم پیمان جانبازی بستند و سرهایشان در راه خدا از بدن جدا و برای ستمگران فرستاده شد؟ [نوف (راوی خطبه) می گوید: سپس حضرت دست به ریش مبارک گرفت و زمانی طولانی گریست و فرمود]: دریغا! از برادرانم که قرآن را خواندند، و بر اساس آن قضاوت کردند، در واجبات الهی اندیشه کرده و آن ها را بر پا داشتند، سنت های الهی را زنده و بدعت ها را نابود کردند، دعوت جهاد را پذیرفته و به رهبر خود اطمینان داشته و از او پیروی کردند».[۴]

امام سجاد (ع) نیز در صحیفه سجادیه برای اصحاب پیامبر (ص) دعا می کند و می فرماید: بار خدایا بر همه پیروان و تصدیق کنندگان پیغمبران در همه زمان ها،( از زمان آدم ابوالبشر تا حضرت محمد (ص) در هر روزگار و زمانی که پیغمبری فرستادی و برای اهل آن دلیل و راهنمایی گماشتی تا پیشوایان هدایت و رستگاری باشند) ، و بر همه کسانی را که در هنگام سختی رسولانت (آن زمانی که دشمنان آنان را تکذیب کرده و با ایشان معارضه می کردند)، به صورت پنهانی (در دل) به ایشان ایمان آوردند و علاقمند شدند، سلام و درود بفرست و آنان را با آمرزش و خوشنودی خویش یاد فرما ! بار خدایا اصحاب و یاران محمد (ص) و به خصوص آنان که حق مصاحبت و همراه بودن ( با آن حضرت ) را نیکو ادا کردند و در راه یاری او سختی هایی را تحمّل کردند و در جنگ ها، شجاعت و دلاوری برجسته ای آشکار ساختند و او را یاری کردند و در ایمان آوردن به او، شتافته و در لبیک به دعوتش، پیشی گرفتند و آن هنگام که (پیامبر) برهان رسالت های خود را به گوششان رساند دعوت او را پذیرفتند و در راه آشکار ساختن دعوت او (به راه حق) زن و فرزندان خود را رها نمودند، و در راستای تحکیم پایه های پیامبری او با پدران و فرزندان (خودشان) جنگیدند و با کمک آن حضرت پیروز گردیدند و آنان که محبت و دوستی آن بزرگوار را به عنوان تجارت بدون خسران و کسادی، در دل داشتند. و آنان که چون به آن حضرت گرویدند قبیله ها و فامیل ها شان آنان را طرد کرده و از آنان دوری گزیدند، و آنان را ( به جرم نزدیک شدن به پیامبر) بی گانه پنداشتند.! پس خدایا آن چه را که برای تو و در راه تو از دست داده اند برای ایشان جبران کن، و به پاس آن که مردم را بر (دین) تو گرد آورده اند، و همراه با پیغمبرت از دعوت کنندگان به سوی تو بوده اند و در راه تو از شهر و وطن و خویشاوندان دوری گزیده و از زندگی راحت و آسوده خویش به تنگی و سختی رو آوردند، ایشان را از خوشنودی خود خوشنود ساز، و نیز جزاء و پاداش ده آن گروه از ستمدیدگان را که در راه نصرت دین خود بر شمارشان افزوده‏اى! بار خدایا، تابعان اصحاب محمّد را بهترین پاداش ارزانى دار، آنان که به نیکى در پى اصحاب رفتند و مى‏گویند «پروردگارا، ما را و برادران ما را که در ایمان بر ما پیشى گرفتند بیامرز».[۵]

هم چنین فقهای شیعه برای صحابه منزلت و شأن خاصی قائل بوده اند. شهید صدر (ره) می گوید: صحابه جلوداران مؤمن و روشن کننده و بهترین و صالح ترین بذر برای رشد امت اسلامی بودند. تا آن جا که تاریخ انسانیت نسلی با عقیده تر، برتر، نخبه تر و پاک تر از یارانی که پیامبر تربیت کرده بود را به یاد نمی آورد.[۶]

خداوند در آیات متعددی از قرآن کریم، اصحاب را در مقاطعی، مورد تقدیر قرار داده است که از جمله:

۱٫ گروه پیشگامان: پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانى که به نیکى از آنها پیروى کردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها (نیز) از او خشنود شدند و باغ هایى از بهشت براى آنان فراهم ساخته، که نهرها از زیر درختانش جارى است جاودانه در آن خواهند ماند و این است پیروزى بزرگ!.[۷]

۲٫ بیعت کنندگاه زیر درخت: خداوند از مؤمنان- هنگامى که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند- راضى و خشنود شد خدا آن چه را در درون دل هایشان (از ایمان و صداقت) نهفته بود مى‏دانست؛ از این رو آرامش را بر دل هایشان نازل کرد و پیروزى نزدیکى به عنوان پاداش نصیب آنها فرمود.[۸]

۳٫ انفاق کنندگان و مجاهدان قبل از فتح: کسانى که قبل از پیروزى انفاق کردند و جنگیدند (با کسانى که پس از پیروزى انفاق کردند) یکسان نیستند آنها بلندمقام تر از کسانى هستند که بعد از فتح انفاق نمودند و جهاد کردند و خداوند به هر دو وعده نیک داده و خدا به آن چه انجام مى‏دهید آگاه است.[۹]

البته تقدیر خداوند از اصحاب پیامبر(ص)، مطلق و عام نیست و عده ای از آنان را (چه کسانی که از ابتدا جزء چند گروه مورد تقدیر بوده باشند یا نه) در مقاطعی دیگر به علت برخوردها و نیاتی که داشته اند، مورد تقبیح قرار داده است که از جمله می توان به این موارد اشاره کرد:

۱٫ منافقین.[۱۰]

۲٫ منافقینی که پنهان بودند و پیامبر (ص) آنان را نمی شناخت.[۱۱]

۳٫ انسان های ضعیف الایمان و مریض القلب.[۱۲]

۴٫ افرادى (سست و ضعیف) که به سخنان اهل فتنه کاملًا گوش فرامى‏دهند و … .[۱۳]

۵٫ آنان که عمل صالح و فعل قبیح هر دو را به جای آوردند.[۱۴]

۶٫ کسانی که مشرف بر ارتداد هستند.[۱۵]

۷٫ فاسقانی که قولشان عمل شان را تأیید نمی کند.[۱۶]

۸-کسانی که ایمان وارد قلوبشان نشده است.[۱۷] و صفات مذموم دیگری برای بعضی از آنها ذکر شده است.

علاوه بر این، در میان صحابه کسانی بودند که قصد ترور شخص رسول الله (ص) را در لیله (شب) عقبه داشتند. [۱۸]

پس می توان نظر شیعه را در مورد صحابه این گونه خلاصه کرد که:

در مکتب اهل بیت (ع) صحابه مانند دیگران هستند؛ یعنی در میان آنان عادل و غیر عادل وجود دارد.

این طور نیست که همه کسانی که از صحابه اند عادل باشند، تا زمانی که سیره و رفتار پیامبر (ص) در سلوک و رفتار شخص تبلور نیافته باشد، صحابی بودن نقشی در عدالت او ندارد.

پس معیار، رفتار و سلوک عملی است. هر کس که سیره اش مطابق با ملاک های اسلامی باشد عادل است و غیر از آن غیر عادل است. همان طور که گفتیم این نظر مطابق با قرآن مجید و سنت نبوی (ص) است.

چگونه و با چه منطقی می توان بین صحابی بزرگوار، مالک بن نویره و بین کسی که او را ظالمانه به قتل رسانید و در همان شب با همسر او همبستر شد! تساوی قائل شد و گفت هر دو صحابی و عادل اند؟!

هرگز صحیح نیست که از شارب الخمری مانند ولید بن عقبه فقط به دلیل صحابی بودنش جانبداری کنیم یا از انسانی دفاع کنیم که حکومت اسلامی را همانند یک قدرت جبار و دیکتاتوری قرار داده و صالحین امت را کشته و با امام و خلیفه شرعی (علی بن ابی طالب) به جنگ پرداخته است؟

آیا صحیح است عمار یاسر و رئیس گروه سرکشان را به دلیل آن که هر دو صحابی اند مساوی بدانیم آن هم در وقتی که پیامبر (ص) فرمود: «عمار را گروه ظالم و سرکش می کشند»؟!

آیا هیچ عاقلی چنین عمل می کند؟ بر فرض که چنین کنیم آیا از اسلام در این صورت جز دینی که سعی در توجیه اعمال زورمندان و ظالمان، به بهانه صحابی بودن دارد، می ماند؟!

در حقیقت اسلام عزیز تر و گرامی تر از آن است که آن را با جرائم مجرمین و منحرفین در هر زمان و مکانی که زندگی کنند خلط کنیم.!این اعتقاد ما است و با کسی هم تعارف نداریم، چرا که حق سزاوارتر است که بیان شده و تبعیت شود.

از برادران اهل سنت می پرسیم آیا شما بین خلیفه سوم، عثمان، و قاتلین او قائل به تساوی هستید؟

اگر آنان مساوی هستند پس چرا این همه بر علی (ع) هجوم شده و به بهانه خون خواهی عثمان آتش جن گهای جمل و صفین علیه آن حضرت روشن شد؟ و اگر این دو دسته مساوی نیستند و معارضین با او و معاونین در قتلش – تا چه برسد به قاتلین او – انسان های خارج از قانون و شرع شمرده می شوند، این که همان عدم عدالت صحابه است.! پس چرا تهاجم به شیعه می شود در حالی که نظر آنان همانند نظر دیگران است؟!

بنا بر این از نظر شیعه معیار عدالت، تمسک به سیره پیامبر اعظم (ص) و التزام به سنت ایشان در حیات و بعداز رحلت آن حضرت می باشد. هر کس که در این راه باشد به او احترام گذاشته، و از روش او پیروی کرده و برای او طلب رحمت کرده و خواستار علو درجاتش هستیم، اما کسانی را که در این مسیر نباشند عادل نمی دانیم. به طور مثال دو تن از صحابه به همراه یکی از همسران پیامبر (ص) لشکر آماده کرده و در بصره مقابل خلیفه شرعی پیامبر (ص) علی بن ابی طالب (ع) در جنگ جمل به صف ایستادند و جنگی را شروع کردند که هزاران نفر از مسلمانان کشته شدند حال می پرسیم آیا خروج و ریختن این خون ها جایز است؟

یا شخص دیگری که متصف به صحابی رسول الله (ص) است در جنگی به نام جنگ صفین خروج کرد، جنگی که تر و خشک را با هم سوزاند. ما می گوئیم این عمل مخالف شرع و تعدّی بر امام و خلیفه شرعی است.این گونه اعمال با توجیه صحابی بودن اشخاص قابل قبول نیست. این همان نقطه اختلاف اساسی بین نظریه شیعه و دیگران است.

برخورد خلفا با صحابه

صحابه به تمام کسانی که در زمان حیات پیامبر(ص) اسلام آورده و آن حضرت را دیده اند گفته می شود.[۱۹] با توجه به این که جز؛ اهل بیت هیچ یک از صحابه معصوم نیستند؛ لذا اشتباهات فراوانی از  صحابه نقل شده که برخی از آنها آن چنان مشهور است که به حد تواتر رسیده است.

برخوردهای خلفای اول، دوم و سوم را با صحابه به دو دسته تقسیم می کنیم: آنهایی که در مقابل اهل بیت انجام شده است و آن هایی که در مقابل صحابۀ دیگر صورت گرفته است. این تقسیم را به این دلیل انجام داده ایم که سفارش ها و تأکیدات بسیاری از سوی پیامبر (ص) نسبت به اهل بیت (ع) شده است.

در زیر به برخی از مواردی که در کتب تاریخی و حدیثی اهل سنت دربارۀ دستۀ اول آمده است اشاره می کنیم:

۱٫ شاید اولین بر خورد تأسف آوری که با اهل بیت(ع) بعد از رحلت پیامبر انجام شد اتفاقاتی بود که در جریان بیعت گرفتن از حضرت علی(ع) صورت گرفت. دینوری از علمای اهل سنت نقل می کند : زمانی که ابوبکر مطلع شد عده ای از مسلمانان از بیعت با او سر باز زده اند و در خانۀ حضرت علی (ع) جمع شده اند، عمر را به سوی آنها فرستاد. عمر آن ها را برای بیعت کردن فراخواند و چون امتناع کردند، هیزم خواست و گفت: قسم به کسی که جانم در دست او است باید از خانه خارج شوید یا این که خانه را با هر کس که در آن است به آتش می کشم. کسی گفت: در خانه فاطمه است، عمر در جوابش گفت حتی اگر فاطمه هم در آن باشد.[۲۰]

۲٫ مورد دیگر اتفاقاتی است که در جریان فدک، خلفا را با حضرت فاطمه (س) روبرو کرد. در جریان این اختلافات برخوردهایی با دختر پیامبر(ص) صورت گرفت؛ کسی که خشمش مساوی خشم پیامبر و خدا است خشمگین شد و آن طور که ابن کثیر از عایشه نقل می کند تا آخر حیاتش از آنان راضی نشد.[۲۱]

اما از دستۀ دوم یعنی برخوردهایی که با بعضی از صحابۀ غیر معصوم شده است؛ به موارد زیر اشاره می کنیم:

۱٫ برخوردهایی که در روزهای ابتدایی بعد از رحلت پیامبر (ص) برای بیعت گرفتن از مخالفان اتفاق افتاد را می توان از این دسته نیز به حساب آورد؛ چون اصحاب دیگری نیز غیر از اهل بیت در این واقعه، مورد بی احترامی قرار گرفتند.[۲۲]

۲٫ ابن ابی الحدید نقل می کند که روزی خلیفۀ دوم، عده ای از مردم را دید که پشت سر ابی ابن کعب به راه افتاده اند شلاق خود را بلند کرد که بر سر او فرود آورد؛ ابی بن کعب ناگاه گفت: ای امیر المومنین! از خدا بترس. عمر گفت: این گروهی که پشت سر تو هستند کیستند؟ آیا نمی دانی که این باعث فتنۀ کسی است که تبعیت می شود و ذلّت و خواری آنهایی است که تبعیت می کنند.[۲۳] طبق بیان محمد تقی شوشتری در کتاب قضاوت های امیر المومنین[۲۴] (ع) اُبیّ از مخالفان خلافت عمر بوده است.

۳٫ ابن اثیر در کتاب اُسد الغابه می گوید: عمر پسرش عبید الله را به جهت این که کنیۀ ابوعیسی[۲۵] برای خود گذاشته بود با شلاق زد.[۲۶] ابن ابی الحدید این واقعه را چنین شرح می دهد: به گوش عمر رسید که فرزندش عبید الله کنیۀ ابو عیسی برای خود گذاشته است عمر او را فراخواند و به او گفت: آیا خود را ابو عیسی کنیه داده ای؟ عبید الله ترسید و هراسان شد، اما عمر دستش را گرفت و آن را آن چنان گزید که فریاد زد، سپس او را زد و گفت: آیا برای عیسی پدر قرار داده ای.[۲۷]

۴٫ بلاذری در کتاب انساب الاشراف خود نقل کرده است: زمانی که عثمان، ولید بن عقبه را والی کوفه کرد عبد الله بن مسعود زبان به طعن و ذمّ عثمان باز کرد و گفت: هر کس این تغییر را ایجاد کرد خدا در [حکومت و خلافت ] او تغییر ایجاد کند و از او ناراضی باشد… . ولید مذمت های ابن مسعود را به عثمان منتقل کرد و عثمان به ولید دستور داد که او را به مدینه بفرستد.

عبد الله بن مسعود با مشایعت مردم کوفه از آنها خدا حافظی کرد و به سمت مدینه رهسپار شد. زمانی که عبد الله بن مسعود وارد مدینه شد عثمان بر منبر رسول الله مشغول سخنرانی بود که ابن مسعود را دید. در همان حال گفت ای مردم کسی به پیش شما می آید که مانند حشرۀ  موذیی است که در روی غذای هر کس برود خورندۀ غذا یا آن را بالا می آورد و یا به مرض اسهال مبتلا می گردد. ابن مسعود گفت اما من این گونه نیستم، بلکه من کسی هستم که در روز بدر و روز بیعت رضوان همراه رسول خدا (ص) بودم. در این موقع عایشه ندا کرد: ای عثمان آیا این کلمات را به صحابی رسول خدا (ص) می گویی؟ عثمان سپس دستور داد او را به زور از مسجد خارج کردند و عبد الله بن زعمه او را به زمین زد و نیز گفته شده که یحموم غلام عثمان او را بیرون برد و وی با حالت بدی به زمین خورد و دنده اش شکست.

حضرت علی (ع) نیز در آن جا به عثمان اعتراض کرد و فرمود:  آیا به خاطر گفتۀ ولید با مصاحب رسول خدا (ص) چنین رفتار می کنی؟ حضرت علی (ع) ابن مسعود را مراقبت کرد و به خانه اش برد و تا آخر عمرش عثمان به او اجازۀ خروج از مدینه را نداد، به طوری که حتی نتوانست برای جنگ به شام رود.[۲۸] ابن ابی الحدید نیز این واقعه را در شرح نهج البلاغۀ خود از واقدی نقل کرده است.[۲۹] باید توجه داشت این برخورد تأثیر بدی در اذهان مسلمانان نسبت به عثمان داشت تا آن جا که بعضی از مورخین آن را پایه گذار قیام ها بر ضد عثمان می دانند.

۵٫ باز بلاذری نقل می کند: وقتی عثمان مبالغ زیادی به بعضی از افراد مثل مروان بن حکم عطا کرد، ابوذر شروع کرد به کنایه زدن و می گفت بشارت باد عذاب دردناک به کسانی که گنج ها ذخیره می کنند. این حرف ها به عثمان رسید و او را نهی کرد.

در مقابل ابوذر گفت: این که خدا راضی شود و عثمان خشمگین، بهتر است از این که عثمان خشنود و خدا خشمگین شود. از آن جا که ابوذر محل اقامت خود را به شام برده بود معاویه نیز از انتقادهای او در امان نمانده بود؛ تا این که نامه ای به عثمان نوشت به این مضمون که ابوذر، شام را فاسد کرده است باید که آن را دریابی. عثمان جواب داد: او را با حالت سختی به سمت من بفرست! وقتی ابوذر به مدینه رسید هم چنان از عثمان انتقاد می کرد. عثمان به او گفت سرزمینی را انتخاب کن که باید به آن جا بروی. ابوذر گفت مکه، عثمان مخالفت کرد. ابوذر گفت بیت المقدس، عثمان مخالفت کرد. ابوذر گفت به کوفه یا بصره، باز عثمان مخالفت کرد و گفت بلکه تو را به ربذه می فرستم.[۳۰]

تبعید شدن ابوذر توسط عثمان و رسیدن مرگش در آن جا در حالی که فقط همسر و پسرش با او بودند، تقریباً از قطعیات تاریخ است.[۳۱]

غدیر و عدم اعتراض صحابه در سقیفه

در چرایی این موضوع، دو احتمال وجود دارد: احتمال اول این که عدم اعتراض صحابه به تصمیم سقیفه، موضوعی قطعی است که از آن احتمال انکار اصل واقعه غدیر می شود.

احتمال دوم این که اصل واقعه غدیر و عدم اعتراض صحابه قطعی است ولی دلالت حدیث غدیر بر ولایت حضرت علی (ع) انکار می شود.

در پاسخ به احتمال اول کافی است اصل وقوع حادثه غدیر از طریق نقل تاریخی اثبات شود.

کتب تاریخى فراوانى از شیعه و سنّى، به نقل واقعه غدیر خم اذعان کرده[۳۲] و آن را از مسلمات دانسته‏اند. خلیل عبدالکریم، از بزرگان معاصر اهل سنت، در لابه لاى بحث جمع آورى قرآن کریم مى‏نویسد: “تعداد اصحاب پیامبر (ص)، در حجّه الوداع (که واقعۀ غدیر خم در آن روى داد)، صد و بیست و چهار هزار نفر بودند”.[۳۳] و نیز ابن کثیر مى‏گوید: “اخبار و احادیث دربارۀ رویداد غدیر خم، بسیار متواتر است و ما به قدر توان خویش (گوشه‏اى از آن را) به خواست خدا نقل مى‏کنیم”.[۳۴]

گذشته از کتب تاریخى مذکور، در معاجم حدیثى اهل سنّت، راویان بسیارى، به نقل حدیث غدیر پرداخته‏اند. برخى از ایشان این حدیث را با مضمون واحد به طرق متعدّدى ذکر کرده‏اند. که به عنوان مثال، نسائى این حدیث را به دویست و پنجاه سند،[۳۵] نقل مى‏کند.

تمامى اینها گواهى است بر فراوانى صحابه در واقعۀ غدیر خم که هیچ گونه شک و تردیدى را نه در اصل قضیه و نه در تعداد، باقى نمى‏گذارد.

گذشته از این که اجتماع چنین جمعیتی در غدیر خم هیچ گونه استبعاد عقلی ندارد؛ زیرا واقعۀ غدیر، در سرزمینى به نام رابغ،[۳۶] در حدود دویست کیلومترى مکّه رخ داده است. در چهار راهى که مسیرهاى عراق، مدینه،[۳۷] مصر و یمن از راه اصلى منشعب مى‏شدند. از این رو تمامى حجّاج براى بازگشت از حج ناگزیر، از این مسیر مى‏گذشتند.

از لحاظ موقعیت زمانى نیز باید گفت که رویداد غدیر خم، در هجدهم ذى الحجّه[۳۸] آخرین ماه از سال دهم هجرى قمرى، اتفاق افتاد. اما در آن سال، جمعیت از همیشه بیشتر بود؛ زیرا آیات متعدّدى در این که حج از شعائر الاهى است نازل شده بود و با تبلیغات روزافزون اسلام، قشرهاى مختلف مردمى، به این دین الاهى، روى آورده بودند.

از سوى دیگر، چون نبى اکرم (ص) دستور داده بود تا قبل از عزیمت به حج، همه جا اعلام کنند که شخص پبامبر (ص)، براى آموزش احکام حقیقى حج، خود در این فریضه شرکت خواهد کرد.[۳۹]

تمامى این علل منجر شد تا در آن سال، تعداد حجّاج بسیار زیادتر از همیشه باشد و چون واقعۀ غدیر خم، در رابغ اتفاق افتاد؛ هنوز این جمعیت فراوان پراکنده نشده بودند؛ لذا همایشى پرشکوه و بى مانند در غدیر خم شکل گرفت.

احتمال دوم این که: چگونه مى‏شود تا صحابه پیامبر با دیدن واقعۀ غدیر خم و شنیدن فرمایشات پیامبر(ص) و با وجود بیعت با على (ع)، باز در سقیفه[۴۰] کسِ دیگرى را براى این امر الاهى، برگزیند؟! این نکته می رساند که حدیث غدیر دلالت بر ولایت حضرت علی نداشته است.

در پاسخ بدین قسمت نیز باید گفت که، ادعاى عدم اعتراض صحابه، در واقعۀ غدیر باطل است. و کم نبودند یاران راست گویى که بر پیمان خود اصرار کرده و سران سقیفه را از عمل هولناک خود نهى کردند.

حضرت على (ع) که طبق وصیّت حضرت پیامبر اسلام، مأمور بود که نگذارد جامعه به اغتشاش و دو دستگی کشیده شود؛ لذا ایشان فقط به مخالفت قولی پرداخت و برای اجرای فرمان غدیر دست به شمشیر نبرد و با ابوبکر نیز – تا زمانی که فاطمه زنده بود – بیعت نکرد و پس از او نیز از روی مصلحت و اکراه بیعت کرد، اما اعتراض قولی خود را ده ها بار در مواقع مختلف با استناد به حدیث غدیر اعلام کرد.

کسانى چون سلمان، ابوذر، طلحه، زبیر[۴۱] و… زبان به مخالفت گشوده و دست بیعت به سوى ابوبکر دراز نکردند، بلکه به این هم اکتفا نکرده و زبیر، به روى سران سقیفه، شمشیر کشید.[۴۲]

برخی نیز چون عباس عموى پیامبر، هرچند که به مخالفت علنى، آن هم به خاطر جلوگیرى از اختلاف و خونریزى، نپرداخت، اما از تأیید آنان نیز خوددارى کرده و با ایشان[۴۳] بیعت نکرد. از مجموع مخالفت عملی این عده کثیر از بزرگان صحابه و نیز تمسک پی در پی حضرت علی در مواقع مختلف به حدیث غدیر معلوم می شود که دلالت حدیث غدیر بر ولایت آن حضرت تمام و صحیح است. و اما مردم عادى حاضر در جریان غدیر خم از دو حال بیرون نبودند عده ای از ایشان یا دارای منافعى در سقیفه بودند، و یا این که به زور تطمیع و یا تهدید مجبور به همکارى و بیعت شدند.[۴۴] و یا نه سودی می بردند و نه به اجبار بیعت کردند، بلکه می دانستند که تاب حکومت علی را ندارند و یا از او کینه هایی داشتند، چراکه بسیاری از اقوام کافر و شرک آنان را در جنگ ها کشته بود. عده ای را نیز گفته شده است که از روی جهل با ابوبکر بیعت کردند. اینان کسانى بودند که واقعۀ غدیر را شنیده بودند و به گمان این که ابوبکر همان على (ع) است که پیامبر سفارش به ولایت او کرده با وى بیعت کردند.[۴۵]

منابع و مآخذ:

۱٫ غدیر، سند گویاى ولایت، گروه معارف و تحقیقات اسلامى.

۲٫ الغدیر، شیخ عبدالحسین امینى، یازده جلدی.

۳٫ التنبیه و الأشراف، للمسعودى، تک جلدى.

۴٫ فرازهایى از تاریخ پیامبر اسلام، جعفر سبحانى.

۵٫ مجتمع الیثرب، خلیل عبدالکریم.

۶٫ تاریخ یعقوبى، احمدبن ابى یعقوب ابن جعفر ابن ابى واضح.

۷٫ البدایه والنهایه، الحافظ ابن کثیر دمشقى.

۸٫ معجم لغه الفقهاء، محمّد قلعجى.

۹٫ اسرار آل محمّد (ص)، سلیم ابن قیس هلالى.

۱۰٫ فرائد السمطین، ابراهیم ابن محمد جوینى خراسانى.

۱۱٫ السقیفه و الفدک، ابى بکر احمدابن عبدالعزیز جوهرى.

۱۲٫ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید.

۱۳٫ جمل، شیخ مفید.

۱۴٫ شرح اصول کافى، مولى محمد صالح مازندرانى.

۱۵٫ المعیار و الموازنه، ابى جعفر الأسکافى.

معنای ارتداد صحابه و اثبات آن

برای دست یابی به تصوری روشن از این موضوع مناسب است مروری به احادیث حوض کوثر داشته باشیم.

روایات زیادی[۴۶] از نبی اکرم (ص) به ثبت رسیده که بیانگر آن است که صحابه پیامبر (ص) در روز قیامت به حوض کوثر هجوم می برند تا بر پیامبر وارد شده و خود را از آب کوثر سیرآب سازند، اما تنها شمار اندکی از آنان پذیرفته شده و بخش اعظم آنان، از حوض کوثر رانده شده و فرشتگان عذاب، آنان را به طرف جهنم می برند. آنان با مشاهده این وضعیت، پیامبر (ص) را به یاری می طلبند، و پیامبر رحمت با هدف حمایت از آنان، علت این امر را جویا می شود؛ از جانب خداوند به آن حضرت خطاب می شود: آنان پس از درگذشت تو، بدعت گذارده، و این اقدام آنان، به ارتدادشان منتهی گشته است. این پیام الاهی موجب می شود تا پیامبر (ص) نیز آنان را نفرین نموده و از خود دور سازد.

نمونه هایی از احادیث مورد نظر چنین است:

۱٫ سهل بن سعد از پیامبر (ص) نقل می کند که فرمود: «من پیش از شما بر حوض وارد می شوم … پس از آن، گروهی از کسانی  که من آنان را می شناسم، و آنان مرا می شناسند، بر من وارد می شوند، سپس میان من و آنان فاصله می افتد. (و از ورود آنان به حوض جلوگیری می شود) من می گویم: آنان از من هستند. خطاب می شود: تو نمی دانی آنان پس از تو چه بدعت هایی پدید آوردند. به دنبال آن من می گویم: دورباد، دورباد کسی که اوضاع را پس از من دگرگون کرد».[۴۷]

۲٫ «ابوهریره» از پیامبر (ص) نقل می کند که فرمود: «در روز قیامت جمعی از اصحابم بر من وارد می شوند، اما از حوض طرد می شوند. من می گویم: پروردگارا ! اصحابم؟ خطاب می شود: تو نمی دانی پس از تو چه بدعت هایی پدید آوردند. آنان از راه حق و هدایت[۴۸] رجوع کرده و به افکار گذشته خود بازگشتند».[۴۹]

۳٫ ابوهریره از رسول خدا (ص) نقل می کند که فرمود: من بر سر حوض ایستاده ام، در این هنگام گروهی حاضر می شوند که آنان را می شناسم. (مردی از مأموران خداوند که مراقب آنها است)، از میان من و آنان خارج می شود و به آنها می گوید: بیایید (برویم) من می پرسم: به کجا؟ پاسخ می دهد: به خدا سوگند به سوی آتش. من می پرسم: گناه شان چیست؟ پاسخ می دهد: آنان پس از تو به افکار و عقاید گذشته خود بازگشتند. سپس گروه دیگری را می آوردند که آنان را می شناسم. مردی (از مأموران الهی که مراقب آنها است) از میان من و آنان خارج می شود و به آنها می گوید: بیایید برویم، می پرسم: به کجا؟ پاسخ می دهد: به سوی آتش. می پرسم: گناه شان چیست؟ پاسخ می دهد: آنان پس از تو به افکار گذشته خویش بازگشتند. من گمان نمی کنم کسی از آنان نجات یابد مگر به تعداد شتران اندکی که از گله جدا شده و به خاطر نداشتن چوپان، گم و ضایع می شوند[۵۰] (کنایه از این است که نجات یافتگان از نظر تعداد، بسیار اندک اند).

۴٫ ام سلمه از رسول خدا (ص) نقل می کند که فرمود: من پیش از شما بر حوض وارد می شوم. پس، از من بپرهیزید! هیچ یک از شما نمی آید، مگر آن که از نزد من رانده می شود، چنان که شتر بیگانه از آبشخور رانده می شود. من می پرسم: علت این امر چیست؟ خطاب می شود: تو نمی دانی ایشان پس از تو چه بدعت هایی پدید آوردند. پس من می گویم: دور باد! [۵۱]

۵٫ ابوسعید خدری از رسول خدا (ص) نقل می کند که فرمود: ای مردم من در روز قیامت، پیش از شما بر حوض وارد می شوم؛ گروهی از اصحابم را به من نشان داده و به سوی جهنم می برند. مردی از آنان صدا می زند ای محمد من فلان فرزند فلان هستم و دیگری می گوید: ای محمد من فلان فرزند فلان هستم. من در جواب می گویم: اما نسب تان را به خوبی می شناسم، ولی شما پس از من بدعت گذاشتید، و به افکار و عقاید گذشته خود بازگشتید. [۵۲]

۶٫ عمر بن خطاب نیز از پیامبر (ص) نقل می کند که فرمود: من می کوشم مانع ورود شما به آتش شوم، اما شما بر من غلبه نموده و بی پروا به طرف آتش هجوم می برید، همانند هجوم بردن پروانه ها و ملخ ها، و نزدیک است که رهای تان کنم (تا وارد آتش شوید) من پیش از شما بر حوض وارد می شوم، و شما با هم، و پراکنده بر من وارد می شوید. من شما را با نام و چهره تان می شناسم، چنان که صاحب شتران، شتر غریبه را از شتران خود تشخیص می دهد. پس شما را گرفته و به سوی جهنم می برند، و من درباره شما خدا را سوگند می دهم: پروردگارا گروه من؟ پروردگارا امت من؟ خطاب می شود: تو نمی دانی آنان پس از تو چه بدعت هایی پدید آوردند. آنان پیوسته در حرکتی واپسگرایانه به افکار گذشته خویش بازگشتند. [۵۳]

در برخی از منابع شیعه امامیه از طریق شماری از امامان اهل بیت (ع) این گونه روایات مطرح گشته است. از جمله در بحار الانوار به نقل از ابوبصیر آمده است: «ابوبصیر می گوید: به امام صادق (ع) گفتم: آیا مردم (پس از پیامبر (ص)) جز سه نفر، ابوذر، سلمان و مقداد، مرتد شدند؟ امام صادق (ع) فرمود: پس أبو ساسان و ابو عمره انصاری کجا بودند؟»[۵۴]

چنان که می بینید امام صادق (ع) نظر ابوبصیر را که تصور می کرده جز سه نفر، ما بقی مردم مرتد شده اند، ردّ کرده اند و از افراد دیگری نیز نام برده اند که در مسیر هدایت قرار داشته اند.

در مورد حدیث فوق باید توجه داشت که:

اولاً:حدیث در منابع معتبر روایی شیعه نیامده است.

ثانیاً: کلمه «ناس» در حدیث یاد شده به معنای صحابه است، نه همه مردم مسلمانی که پس از پیامبر (ص) در قرون مختلف وجود داشته اند.دلیل این مدعا آن است که کسانی که در حدیث از آنان یاد شده و در مسیر هدایت قرار داشته اند، همگی از اصحاب پیامبراند. پس باید افرادی که از پیمودن مسیر هدایت بازمانده اند نیز از اصحاب پیامبر باشند.

ثالثاً: از ظاهر روایت فوق و روایت های دیگری که شمار افراد هدایت شده در آنها بیش از روایت فوق ذکر شده، به وضوح استفاده می شود که ائمه (ع) در این روایات، در صدد ذکر عدد معینی نبوده اند، بلکه فقط می خواسته اند این مطلب را بیان کنند که شمار کسانی که پس از پیامبر (ص) به ارزش های اسلامی پای بند مانده اند کم بوده ، و اکثریت مردم از ارزش های اسلامی روی گردانده و به ارزش های جاهلی بازگشته اند. و چنان که اشاره شد، معنای ارتداد در حدیث فوق، بازگشت به ارزش های جاهلی است نه ارتداد اصطلاحی.

نتیجه این که:

در جمع بندی روایات فوق می توان گفت: اولاً؛ کلمه «احداث» که در روایات فوق استعمال شده به معنای «بدعت» است؛ و بدعت، به معنای افکار و عقاید نوظهوری است که ریشه در کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) نداشته باشد.[۵۵] و بدعت جزء گناهانی است که به تصریح احادیث صحیح پیامبر (ص) اعمال گذشته فرد بدعت گذار را نابود ساخته و او را از مسیر ارزش های اسلام خارج می کند.[۵۶]

ثانیاً؛ به تصریح روایات فوق، گروه هایی از صحابه پس از پیامبر (ص) بدعت گذاری کرده اند. «انک لاتدری ما أحدثوا بعدک».[۵۷] و گناه بدعت گذاری آنان نیز به حدی بزرگ بوده که موجب محرومیت آنان از حوض کوثر، و دوری آنان از خدا و پیامبر (ص) شده است.

ثالثاً؛ احادیث فوق، بر اهل «ردّه»، یعنی تازه مسلمانانی که در آخرین روزهای عمر پیامبر (ص)، یا اندکی پس از آن حضرت، در نقاط دوردست کشور اسلامی از اسلام خارج شدند، قابل تطبیق نیست؛ زیرا طبق صحیح ترین تعریفی که برای «صحابی» صورت گرفته، اهل ردّه جزء صحابه محسوب نمی شوند.

این حجر عسقلانی می نویسد:

صحیح ترین تعریفی که بدان دست یافته ام، این است که:

«صحابی، کسی است که پیامبر (ص) را ملاقات کند در حالی که به آن حضرت ایمان داشته باشد، و با اعتقاد به اسلام، چشم از جهان فرو بندد».[۵۸] و اهل ردّه فاقد این ویژگی اند، چون آنان در حالی از جهان چشم فرو بسته اند که هیچ اعتقادی به اسلام نداشته اند. بنابراین، تعریف «صحابی»، آنان را شامل نمی شود؛ در حالی که در احادیث رسول خدا (ص) سخن از صحابه است.

تعریف «عرفی» صحابه نیز اهل رده را شامل نمی شود. چون دانشمندان اهل سنت گفته اند: از دیدگاه عرف، کسانی جزء صحابه محسوب می شوند که مدت زمان زیادی، همراه پیامبر بوده، و محضر آن حضرت را درک کرده باشند.[۵۹] و «سعید بن مسیّب» مدت این همراهی را یک تا دو سال دانسته است.[۶۰] و اهل ردّه هیچ گاه این مقدار، محضر پیامبر را درک نکرده و با آن حضرت حشر و نشر نداشته اند. ابن اثیر هم تصریح کرده است که اهل ردّه جزء صحابه رسول خدا (ص) نبوده اند.[۶۱]

نیز در روایات حوض آمده است: «… رجال منکم… مردانی از شما »[۶۲] و «اعرفهم و یعرفوننی… من آنان را می شناسم و آنان مرا می شناسند»[۶۳] و «… رجال من أصحابی…»[۶۴] و «نام تان را می دانم و چهره ی شما را می شناسم و … ». [۶۵]

تعابیر فوق به هیچ روی اهل ردّه را شامل نمی شود، زیرا آنان، نه از رجال و بزرگان صحابه بودند، و نه پیامبر نام و چهره آنان را می شناخت، و نه نام و نسب آنان را می دانست. به خصوص که شماری از بزرگان اصحاب پیامبر (ص) اعتراف کرده اند که پس از درگذشت رسول خدا (ص) بدعت گذاری کرده اند[۶۶]. این اعتراف ها به درستی نشان می دهد که بدعت و ارتداد ذکر شده در احادیث حوض، ارتداد شماری از افراد تازه مسلمان، مانند اهل ردّه نبوده است.

رابعاً؛ نکته دیگری که نظر فوق را تأیید می کند سخن صحابی پیامبر (ص) «زید بن ارقم» است. وی یکی از کسانی است که احادیث حوض را از پیامبر (ص) نقل کرده است. هنگامی که او حدیث پیامبر را برای مردم نقل کرد، مردم از او پرسیدند: شما در آن روز که پیامبر (ص) این حدیث را برایتان بیان فرمود چند نفر بودید؟

وی پاسخ داد: حدود ۸۰۰ یا ۹۰۰ نفر.[۶۷]

خامساً؛ افزون بر مباحث گذشته، اگر ماجرای مرتد شدن گروه هایی از مردم تازه مسلمان پس از رسول خدا (ص) صحت داشته باشد، (که چون حاضر نشدند به حکومت خلیفه اول زکات بپردازند، از طرف حکومت به کفر و ارتداد متهم شدند)؛ در این صورت، افراد تازه مسلمان را که از اسلام دست کشیده و به کفر بازگشته اند، به هیچ عنوان نمی توان مصداق احادیث حوض دانست، چرا که در احادیث حوض که نمونه های آن در آغاز بحث گذشت، سخن از «بدعت» است، و اهل ردّه مرتکب هیچ بدعتی نشده اند، بلکه از اسلام بازگشته و دچار ارتداد شده اند. و میان بدعت و ارتداد، تفاوت فاحشی وجود دارد. بدعت به معنای وارد کردن چیزی در دین است که جزء دین نیست.[۶۸] و اهل ردّه چیزی وارد دین نکردند. بلکه آنان از راه و روش پیامبر دست کشیده و به افکار و عقاید گذشته خویش بازگشتند، و نام این اقدام شان، ارتداد است، نه بدعت.

در ارتداد، شخص، به کلی دین را رها کرده و به افکار و عقاید گذشته خویش باز می گردد. در حالی که در بدعت، شخص، دین را رها نمی کند، بلکه دین را نگه می دارد، اما از سر هوی و هوس، چیزهایی را که جزء دین نیست، جزء دین قرار می دهد. و ارتدادی هم که در احادیث حوض به آن اشاره شده، ارتدادی است که از بدعت نشأت گرفته است؛ یعنی آنان ابتدا اقدام به بدعت گذاری کرده اند، و این بدعت، به ارتداد آنان منتهی گشته است. و منظور از این ارتداد هم بازگشت به ارزش های جاهلی است نه ارتداد اصطلاحی و ارتداد در این روایات با حفظ اسلام هم محقق می شود و صاحب آن کافر اصطلاحی به شمار نمی آید.

سادساً؛ در احادیث حوض سخن از «تغییر» و «تبدیل» به میان آمده است. «سحقاً سحقاً لمن غیر بعدی».[۶۹]

«سحقاً سحقاً لمن بدل بعدی».[۷۰] جملات فوق به صراحت نشان می دهد که گروه هایی از صحابه پس از درگذشت پیامبر (ص)، حقایق مهمی از اسلام را دگرگون کرده اند، و این اقدام آنان، موجبات خشم خدا و رسول خدا (ص) را برانگیخته، و پیامبر (ص) با به کار بردن کلمه «سحقاً» آنان را نفرین نموده و از خود رانده است.

شماری از دانشمندان اهل سنت کلمات «سحقاً» و «غیّر» و «بدّل» را به معنای تغییر در دین و خروج از ارزش های اسلام دانسته اند. «قسطلانی» از شارحان صحیح بخاری می نویسد: «کلمات یاد شده نشان می دهد که افراد مورد نظر احادیث حوض، دین خود را تغییر داده اند؛ زیرا اگر آنان گناهی غیر از دگرگون ساختن ارزش های دین  داشتند، پیامبر (ص) کلمه «سحقاً» را در باره آنان به کار نمی برد، بلکه به حلّ مشکلات آنان اهتمام می ورزید، و آنها را شفاعت می نمود».[۷۱]

سابعاً؛ در احادیث حوض آمده است: آنان در حرکتی قهقرایی به گذشته خود بازگشتند[۷۲]. و آمده است: به خدا سوگند آنان پیوسته از حق روی گردانده و به گذشته خود بازگشتند.[۷۳]

جملات فوق نیز ظهور در خروج از ارزش های اسلامی دارد؛ زیرا گذشته صحابه، عصر جاهلیت است، و بازگشت به چنین دورانی، خروج از ارزش های اسلامی و بازگشت به ارزش های جاهلی ست.

ابن حجر عسقلانی در شرح حدیث پیامبر (ص) می نویسد: «قوله: مابرحوا یرجعون علی أعقابهم» ای یرتدون.[۷۴] آنان پیوسته به گذشته خود باز می گردند؛ یعنی مرتد می شوند.

ثامناً؛ چنان که پیشتر گذشت، در یکی از احادیث حوض در سخن پیامبر (ص) آمده است: «گمان نمی کنم کسی از آنان نجات یابد، مگر به تعداد شتران اندکی که از یک گله شتر گم می شوند».[۷۵]

این حدیث، صراحت دارد در این که از صحابه ای که در حوض کوثر بر پیامبر (ص) وارد می شوند، تنها شمار اندکی، اهل رستگاری و نجات اند.[۷۶] چنان که دیدیم، مسئله ارتداد بخش هایی از صحابه رسول خدا (ص) پس از درگذشت آن حضرت، چیزی نیست که فقط در منابع تشیع آمده باشد؛ بلکه در معتبرترین منابع اهل سنت نیز به صورت گسترده ای انعکاس یافته است.

نیز، چنان که گذشت، مسأله ارتداد صحابه به این معنا نیست که آنان شیعه بوده اند و پس از پیامبر، سنی شده اند. یا این که در عصر پیامبر (ص) سنی بوده اند و بعداً شیعه شده اند؛ بلکه ارتدادشان به معنای روی گرداندن از راه و روش پیامبر (ص) و بازگشت به افکار و عقاید جاهلی است. هرچند از نظر تاریخ و روایات اسلامی، این امر ثابت است که جزء نخستین اسامی که در اسلام و در عصر پیامبر (ص) پدید آمده نام «شیعه» است. و نخستین کسی که واژه شیعه را بر پیروان علی (ع) اطلاق نموده و آنان را با عنوان «شیعه علی (ع)» یاد کرده، شخص رسول اکرم (ص) است.[۷۷] و نخستین کسانی که به نام شیعه علی (ع) نامیده شدند، شماری از صحابه پیامبر هستند.

ابوحاتم رازی می نویسد: «نخستین اسمی که در اسلام در عصر رسول خدا (ص) پدید آمد، نام «شیعه» بود. این نام، لقب چهار نفر از صحابه، یعنی ابوذر و سلمان و عمار و مقداد بود».[۷۸]

کفر و نفاق صحابه از نگاه شیعه

اگر کفر را به معنای بت­پرستی و شرک به خداوند معنا کنیم، شیعه معتقد نیست که بیشتر صحابه کافر شده­اند، بلکه از میان صدها هزار نفری که به پیامبر (ص) ایمان آوردند، تنها تعداد اندکی که به اصحاب رده معروف اند، جدایی خود را از اسلام اعلام نموده و باقی اصحاب بر این دین باقی ماندند. اما باید دانست که کفر و نفاق همواره به معنای معروف آن نیست، در تفسیر ابن ابی حاتم می­خوانیم که در زمان جاهلیت میان دو قبیلۀ اوس و خزرج درگیری سنگینی وجود داشت. روزی بعد از اسلام و در زمان حیات پیامبر (ص) آنها با نقل خاطرات گذشته، عصبانی و خشمناک گردیده و سلاح بر هم کشیدند. بعد از این ماجرا بود که از طرف خداوند آیه ۱۰۱ سورۀ آل عمران نازل گردید مبنی بر این که: چگونه شما کافر می­گردید در حالی که آیات خداوند بر شما تلاوت گردیده و پیامبر او در میان شما است.[۷۹]

مطمئناً افراد اوس و خزرج بت­پرست نگردیده بودند، ولی با این حال خداوند به دلیل عمل ناشایستی که انجام داده بودند، از کلمه کفر در مورد آنان استفاده نمود! و مشابه این موضوع در آیات دیگر قرآن کریم نیز مشاهده می­گردد.[۸۰] واژه منافق نیز منحصر به اشخاصی نبود که همانند عبد الله بن أبی، کاملا شناخته شده بودند، بلکه به تصریح قرآن کریم، پیامبر (ص) با کمال زیرکی و فراست خود، قادر به شناسایی برخی از آنان نبوده و تنها خداوند به آنان آگاهی داشت.[۸۱] ارتداد نیز در معانی مختلفی به کار می­رود. با نگاهی به آیه ۲۱ سورۀ مائده و آیات بعد از آن می­توانیم نتیجه بگیریم که بنی اسرائیل در زمان زندگی حضرت موسی (ع) مرتد شده بودند، ولی نه ارتدادی که به معنای بازگشت به کفر و شرک باشد و اجمالاً آن چه که به شیعه نسبت داده می­شود، که آنان قائل به کفر و ارتداد صحابه هستند، یقیناً به معنای بازگشت به شرک و بت­پرستی نیست، بلکه همانند آن کفری است که خداوند در نزاع دو گروه مسلمان اوس و خزرج به آنان نسبت داده است.[۸۲]

اما در این جا پرسشی مطرح می شود که چرا آن تعداد بسیاری که به نظر شیعه کافر شده­اند، آن تعداد اندک را از بین نبرده و وضعیت را به حالت قبل از اسلام برنگرداندند؟!

با توجه به آیات قرآن، چندین پرسش مشابه در این جا مطرح می شود، ضمن طرح آن به تحلیل نهایی آن می­پردازیم.

۱٫ آیا به تصریح قرآن، حضرت نوح(ع) حدود ۹۵۰ سال در میان قوم خود به تبلیغ مشغول نبود[۸۳]؟ و آیا در این مدت بیش از تعداد اندکی به او ایمان آوردند[۸۴]؟! تعدادی که به گفتۀ تفاسیر اهل سنت در بیشترین برآورد به صد نفر نمی­رسیدند[۸۵]! چرا نوح و تعداد اندک پیروانش توسط آن تعداد بسیار از کافرین کشته نشدند تا آنان بتوانند با خیالی آسوده به پرستش خدایان خود مشغول باشند؟!

۲٫ چرا وقتی که بیشتر افراد بنی اسرائیل توسط سامری گمراه گردیدند[۸۶] و موقعیت هارون(ع) به ضعف گراییده و نزدیک بود کشته شود[۸۷]، چرا در نهایت او از این ماجرا جان سالم بدر برد؟!

۳٫ چرا زمانی که بنی اسرائیل به فرمان حضرت موسی (ع) توجهی ننموده و ایشان در مقام شکایت به خداوند عرضه داشت که من جز خود و برادرم بر هیچ شخص دیگری فرمانروایی ندارم و خداوند نیز به همین دلیل بنی اسرائیل را چهل سال در بیابان ها آواره نمود و آنها را به عنوان گروهی فاسق برشمرد[۸۸]، چرا آنها این دو پیامبر را به قتل نرسانیدند؟!(دقت شود که در این دو آیه از تمام بنی اسراییل به غیر از موسی و هارون(ع) به عنوان افرادی فاسق نام برده شده و آب از آب تکان نخورده است).

۴٫ هنگامی که یاران حضرت عیسی(ع) از فرامین او سرباز زده و به تصریح قرآن کریم از آنان بوی کفر به مشام می­رسید[۸۹] و جز تعداد اندکی از حواریون (۱۲ نفر) کسی به او پاسخ مثبت نداد[۹۰]، چرا این تعداد اندک به دست سایرین از بین نرفته و با این وجود مسیحیت عالم گیر شد؟!

۵٫ و در نهایت چرا پیامبر عزیزمان طی سیزده سال اقامت در مکه و به خصوص در سال های اولیه اسلام که یاران کمتری داشتند، توسط کفار به قتل نرسید تا این فرصت به دست آید که ایشان به مدینه مهاجرت نموده و اسلام را عالم گیر نمایند؟!

گمان می­شود که با شواهد فوق که از قرآن کریم بیان گردیده و مورد پذیرش تمام فرقه­های اسلامی است، دیگر این سؤال مطرح نیست که چرا امام علی(ع) و یاران اندک او توسط باقیماندۀ صحابه از بین نرفتند، چون همان گونه که مشاهده نمودید موارد مشابهی نیز در تاریخ وجود دارد که علی رغم اندک بودن یاران پیامبران گذشته، و باقی بودن گروه کثیری از مردم بر کفر یا برگشت تعداد زیادی از آنان به کفر و نفاق، دعوت آن پیامبران هم چنان برقرار باقی مانده است! و این در حالی است که شیعه ارتداد را به معنای کفر و الحاد و بازگشت به جاهلیت معنا نمی کند و کفر و نفاق را در همان روایاتی که به کفر و نفاق تعدادی از صحابه حکم می راند (بر فرض پذیرش این روایات)، به معنای بت­پرستی و شرک به خداوند، نمی داند. با این حال آیا ماندگاری مکتب اهل بیت جای تعجب دارد؟!.

تحلیل ما این است که برخی صحابه، با وجود این که بعد از رحلت پیامبر (ص) همچنان بر دین اسلام باقی بوده و بیشتر مقررات شرعی را رعایت می­نمودند، اما به دلیل وجود رگه­هایی از زمان جاهلیت در میان آنها نتوانستند این پیروی از پیامبر را به صورت کامل و صد در صد اجرا نمایند و به همین دلیل در موضوع مهم خلافت دچار اختلافی گردیدند که دامنه آن تا کنون ادامه دارد.

دقت شود زمانی که قرآن به نقل از حضرت موسی (ع) می­فرماید که به جز خود و برادرم کسی گوش به فرمان من نیست، نمی توانیم نتیجه بگیریم که تمام بنی اسرائیل دین خود را ترک نموده و به کفر و شرک روی آوردند، بلکه آنان در برخی موضوعات مهمی که در تعیین وضعیت آیندۀ آنها تأثیر­گذار بود؛ از جمله ورود به زمین مقدس؛ فرمان موسی (ع) را نادیده گرفته و بدین جهت سالیان سال در گمراهی به سر برده، در بیابان ها آواره گردیدند، بدون این که موسی و هارون (ع) را به قتل برسانند. متأسفانه در امت ما نیز چنین وضعیتی پدیدار گشت و صحابه محترم با کنار گذاشتن وصیت پیامبر (ص) و خانه­نشین نمودن شخصی که به اعتراف تمام مسلمانان اعم از شیعه و سنی، برادر پیامبر (ص) بوده و برای ایشان نقشی همانند هارون (ع) برای موسی (ع) را داشته است،[۹۱] عملا وضعیتی همانند وضعیت بنی اسرائیل به وجود آوردند که طی آن امیرالمؤمنین (ع) با آن همه سوابق درخشان به حاشیه رانده شده و امکان استفاده مسلمانان از هارون این امت به حداقل رسید و این اشتباه، زمینه­ای گردید تا امت اسلامی نتواند به جایگاه مطلوب خود دسترسی یابد. ذکر این نکته نیز ضروری است که همواره این گونه نیست که اکثریت غالب بر جامعه­ای، مخالفان خود را حذف فیزیکی نموده و آنان را به قتل برسانند، بلکه در بیشتر موارد صلاح خود را در آن می­بینند که بدون از بین بردن آنها، عملا موقعیتی را ایجاد نمایند که آنها را به حاشیه رانده و یا به عبارتی با پنبه سرشان را ببرند.

مطمئناً افرادی که زمام امور را بعد از پیامبر (ص) به دست گرفتند، این مقدار هوشیاری را داشتند که قتل علی (ع) و طرفداران اندک او در نهایت به حذف خودشان منجر خواهد شد، چون عموم مسلمانان علی رغم این که تابع جو سیاسی شده و از علی (ع) روی برگرداندند، ولی از مقام ارزشمند ایشان نزد پیامبر (ص) و فداکاری های بی­نظیرشان در راه پیشرفت اسلام بی­اطلاع نبودند و احتمال آن می­رفت که هر گونه تلاشی در مورد قتل امام علی (ع) و نیز پیروان خاص ایشان، منجر به شورش و نارضایتی عمومی ­گردد. بر این اساس، حکومت وقت تصمیم به تحمل آنها گرفته و با وجود اختلاف نظرهای موجود، در موارد بسیاری که دچار مشکل می­گردیدند، از ایشان درخواست همکاری­هایی نیز می­شد. بیان این مطلب نیز خالی از لطف نیست که بسیاری از صحابه در مقاطع بعدی، این اشتباه را جبران نموده و در صف یاران امام علی (ع) قرار گرفتند که حضور چشمگیر اصحاب پیامبر (ص) را در نبردهای امیرالمؤمنین (ع) با ناکثین و قاسطین و مارقین می شود در این راستا ارزیابی نمود.

در ضمن، چون وضعیت جامعه بعد از پیامبر (ص) به قدری متحول گردیده بود که دیگر هیچ کس نمی­توانست رسماً از بازگشت به دوران جاهلیت سخن بگوید، هر چند که قلباً به آن اعتقاد داشته باشد و کلیت اسلام قابل نفی نبوده و امکان از بین بردن آن نیز وجود نداشت. بر این اساس ملاحظه می­شود که فرمانروایانی همانند یزید نیز که آشکارا شراب نوشیده و احکام مسلم اسلامی را زیر پا می­گذاشتند، ولی باز خود را مسلمان دانسته و برای فریب عموم، ادعای جانشینی پیامبر (ص) را می­نمودند و مشابه این وضعیت نیز اکنون در بسیاری از کشورهای اسلامی مشاهده می­شود که حاکمان آنها به هیچ یک از احکام اسلامی پای­بند نبوده و کاملاً به اصول و مبانی کشورهای غیر مسلمان رفتار نموده، ولی در عین حال خود را مسلمان دانسته و در اجتماعات اسلامی شرکت می­نمایند.

بر این اساس نمی­توانیم کشته نشدن امام علی (ع) و یاران اندک او و بازگشت ننمودن سایر مسلمانان به شرک و بت­پرستی را دلیلی بر باطل بودن عقیده شیعیان تلقی نماییم.

حدیث حوض و ارتداد صحابه

معنا و مفهوم این حدیث که پیامبر فرمود: «یرد علیّ رجال أعرفهم و یعرفوننی، فیذادون عن الحوض، فأقول: أصحابی، أصحابی!، فیقال: إنک لا تدری ما أحدثوا بعدک». «مردانی بر من وارد می شوند که آنها را می شناسم و آنان مرا می شناسند، و آنها از حوض من بازداشته می شوند و آنگاه من می گویم: اصحاب من، اصحاب من هستند!، گفته مى شود تو نمی دانی که چه چیزهایی بعد از تو پدید آورده اند»؟!و در منابع متعدد اهل سنت نقل شده[۹۲] عمومیت ندارد؛ چون چیزی از ادات و الفاظ عموم در این روایت نیامده است. از این رو این روایت هیچ دلالت بر ارتداد یا انحراف تمام صحابه ندارد؛ چنان که با این روایت نمی توان ارتداد فرد یا افراد خاصی را اثبات کرد. تنها مطلبی که از این روایت می توان استنباط نمود این است که این روایت با نظریۀ اهل سنت که معتقدند تمام صحابه عادل هستند و هیچ کار اشتباهی انجام ندادند، سازگار نیست.

دلالت برخی از احادیث بر عدالت صحابه

از پیامبر (ص) روایت شده که در حجه الوداع فرمود: “خداوند یارى کند هر بنده ای را که سخن مرا شنید و آن را حفظ کرد و سپس به کسی که آن را نشنیده رساند … .”حال این سؤال به ذهن متبادر می شود که اگر اصحاب عادل نبودند چگونه پیامبر به آنها اعتماد نمود؟

این حدیث در کتب معتبر تاریخی و حدیثی  شیعه و سنی؛ مانند سیره ابن هشام ، کافی، خصال صدوق ، بحارالانوار ، تحف العقول ، طبقات ابن سعد و … ذکر شده است.[۹۳]

اما سخن در مورد عبارت مذکور در سؤال، از این خطبه است که آیا این قسمت کلام حضرت دلالت بر عدالت صحابه می کند یا خیر؟

در ابتدا دانستن مطالبی ضروری به نظر می رسد:

بدیهی است که تا پیغمبر اکرم (ص)، خود در میان مردم بود و دسترسی به منبع فیض نبوی به سهولت میسر می شد، اهمیت حدیث چنان که باید، مشهود نبود، ولی هنگامی که حضرتش رخت از این جهان بربست، مردم احساس کردند نیاز بیشتری به احادیث پیغمبر (ص) دارند ، در این میان اهل سنت، عمل اصحاب را هم به سنت ضمیمه نمود؛ با این استدلال که اصحاب با پیغمبر بوده و از وی آن چه را شنیده بودند عمل می کردند و پیغمبر خود بر اعمال آنان نظارت داشت. علاوه که اصحاب در نظر اکثریت مسلمین عدول امت به شمار می رفتند. بنابراین، عمل آنان برای دیگران حجت بود؛ از این رو آن چه را طبقه تابعین از اصحاب می شنیدند، برای دیگران نقل و روایت می کردند و بدین ترتیب حدیث، ایجاد و متداول شد و از این به آن نقل گردید و همدوش قرآن، ملاک عمل مردم و رهنمای امت، قرار گرفت.[۹۴]

« صحابه » ( به کسر و فتح صاد ) جمع « صاحب » به معنای « یار » است و در اصطلاح فن علم الحدیث، کسی را گویند که پیغمبر اکرم را در حال اسلام دیدار کرده باشد و « صحابی » منسوب به آن است ، ولی عرفاً « صحابی » به کسی می گویند که مدت مصاحبتش زیاد باشد.[۹۵]

البته تعاریف زیادی در مورد صحابی کرده اند، ولی ابن حجر عسقلانی می نویسد: صحیح ترین تعریفی که بدان دست یافته ام، این است که: « صحابی، کسی است که پیامبر (ص) را ملاقات کند در حالی که به آن حضرت ایمان داشته باشد، و با اعتقاد به اسلام، چشم از جهان فرو بندد. » [۹۶]

در میان عالمان اهل سنت، عدالت اصحاب، به عنوان یک اصل مسلم ، پذیرفته شده است؛ به این معنا که هر کس مصاحب پیامبر بوده، عادل است و هر نقدی به اصحاب را تحریم کرده ، آن را مساوی با کفر می دانند.[۹۷]

اما شیعه در عین حال که معتقد است بر مسلمانان است که حرمت اصحاب را نگاه دارند و خدماتشان را ارج بنهند. و به آنان به عنوان حاملان شریعت و گسترش دهندگان آن نگاه کنند[۹۸] اما اعتقاد دارد که دیدن و همراهی پیامبر (ص)، برای هیچ کس، مصونیت از گناه را نمی آورد، بعضی از اصحاب پیامبر، جزء منافقان یا خوارج بوده و بعضی دیگر هم مرتکب گناهان کبیره می شدند؛  مانند عبدالله بن وهب راسبی و خالدبن ولید و ابوهریره و افراد دیگر؛ [۹۹] لذا شیعه برای همۀ صحابه عدالت را اثبات نمی نماید و صحابی های بزرگواری مثل عماریاسر ، ابوذر ، سلمان فارسی و مالک بن نویره را قابل مقایسه با افرادی مانند ولید بن عقبه که شارب الخمر بود نمی داند و  می گوید نمی توان به دلیل صحابی بودن ولید از او جانبداری کرد. [۱۰۰] و حال صحابه نیز مانند حال بقیۀ افراد است و معنا ندارد که یکی از صحابه هر گونه ظلم و ستمی را روا بدارد، شرب خمر بکند و… باز هم بگوئیم عادل و درستکار است.

معنای جمله پیامبر اکرم :

این روایت هیچ دلالتی بر عدالت صحابه ندارد، بلکه معنایش این است که: شما این ها را حفظ کنید و به دیگران برسانید. شما فقط ناقلی هستید و نقل می کنید. پس مقصود این است که سخنان مرا به نسل های آینده برسانید و تشویقی برای نقل این احادیث از جانب صحابه است نه تأیید صددرصد همۀ صحابه.

اما گفته می شود اگر اصحاب عادل و درستکار نبودند چگونه پیامبر به آنها اعتماد می کند تا هر یک از آنها سخن او را به کسانی که آنرا نشنیده اند برساند ؟! باید گفت:

۱٫ این اعتماد به تک تک افراد از کجای فرمایش پیامبر (ص) به دست آمد؟ اگر کسی به جمع زیادی که ممکن است در بین آنان انسان های گناهکار و غیر عادلی نیز باشند بگوید که: خداوند یارى کند بنده ای را که سخن مرا شنید و آن را حفظ کرد و سپس به کسی که آن را نشنیده رساند … آیا معنایش این است که به همۀ این جمع اعتماد دارد؟ آیا همین که در بین آنان تعدادی قابل اعتماد باشند کافی در این امر نیست؟ و ما هم که همۀ اصحاب را تخطئه نمی کنیم .

۲٫ اصلا روایت دلالتی بر عدالت صحابه ندارد، بلکه معنایش این است که : شما این ها را حفظ کنید و به دیگران برسانید. بسا هست که شما اصلاً عمق حرف مرا درک نمی کنید، ولی آن دیگری که می شنود، می فهمد، شما فقط ناقلی هستید و نقل می کنید . پس مقصود این است که سخنان مرا به نسل های آینده برسانید که ممکن است معنای سخن مرا از شما بهتر بفهمند. و این صرفاً تشویقی است برای نقل این احادیث از جانب صحابه نه تأیید صددرصد همۀ صحابه.

بنابراین، این یک قانون عمومی برای همه مسلمانان جهان است که سخن حقی را که شنیدند باید به دیگران منتقل کنند، و در حقیقت، دعوت به این است که سراغ علم و دانش بروند، آن هم دانش های دینی و احادیث نبوی و آن را به دیگران تا روز قیامت برسانند.[۱۰۱] شاهد این گفتار جمله ای است که در ذیل روایت نقل شده است “فَرُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ لَیْسَ بِفَقِیهٍ وَ رُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ إِلَى مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْه”.

عدالت همۀ صحابۀ پیامبر(ص)

درباره عدالت صحابه ذکر نکات زیر ضروری است:

۱٫ ادعا شده که شیعه شأن صحابه را کوچک می شمارد در حالی که این تهمتی بیش نیست؛ زیرا شیعه به پیروی از پیامبر (ص) و ائمه (ع) اکثر صحابه را بزرگ و محترم می شمارد.

خوب است به عنوان نمونه به سخنی از امیرمؤمنان اکتفا کنیم، ایشان می فرمایند: من هنگامى که از اصحاب محمد (صلى اللَّه علیه و اله) یاد مى‏کنم یک نفر را که به آنها شباهت داشته باشد مشاهده نمى‏کنم، آنها هنگام صبح غبار آلود و زرد چهره و در اثر شب‏زنده‏دارى و عبادت داراى رنگ هاى زردى بودند. آنها شب را به سجده و قیام گذرانیده، گاهى چهره‏ها و زمانى گونه‏ها را بر خاک گذاشته بودند، آنها هنگامى که به یاد معاد و روز قیامت مى‏افتادند مانند آتش سرخ مى‏شدند، پیشانى آنان مانند زانوى بزها پینه بسته بود؛ زیرا آنها بسیار سجده مى‏کردند، هنگامى که نام خداوند برده مى‏شد از دیدگان آنها اشک جارى مى‏شد و مانند درخت در مقابل باد حرکت مى‏کردند، آنها از عتاب خدا ترس داشتند و به ثواب امیدوار بودند.[۱۰۲]

۲٫ اما برخی از آیات وجود دارد که از ظاهر آنها تأیید همۀ صحابه فهمیده می شود.

ولی در کنار آن، آیاتی وجود دارد که می تواند مبین آن آیات باشد. خداوند متعال در قرآن مى‏فرماید:

الف. «وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظِیمٍ‏»[۱۰۳] آیا این آیۀ قرآن گواه بر این نیست که منافقینی از اصحاب حتی بعد از یکی دو سال صدر اسلام، بودند که بعضی از آنان شناخته شده نبودند؟!

ب. وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ‏.[۱۰۴]

ج. وَ یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْکُمْ وَ ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لکِنَّهُمْ قَوْمٌ یَفْرَقُونَ‏.[۱۰۵]

د.  لَقَدْ کانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا یُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ کانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلًا.[۱۰۶]

هـ. عَفَا اللَّهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْکاذِبِینَ‏.[۱۰۷]

و. لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ قِیلَ لَهُمْ کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ وَ أَقِیمُوا الصَّلاهَ وَ آتُوا الزَّکاهَ فَلَمَّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ إِذا فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَخْشَوْنَ النَّاسَ کَخَشْیَهِ اللَّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْیَهً وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ کَتَبْتَ عَلَیْنَا الْقِتالَ لَوْ لا أَخَّرْتَنا إِلى‏ أَجَلٍ قَرِیبٍ.[۱۰۸]

ز. کَما أَخْرَجَکَ رَبُّکَ مِنْ بَیْتِکَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ لَکارِهُونَ یُجادِلُونَکَ فِی الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَیَّنَ کَأَنَّما یُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ یَنْظُرُونَ وَ إِذْ یَعِدُکُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَیْنِ أَنَّها لَکُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذاتِ الشَّوْکَهِ تَکُونُ لَکُمْ وَ یُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَ یَقْطَعَ دابِرَ الْکافِرِینَ لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ‏.[۱۰۹]

پس گروهی از مؤمنین کراهت داشتند از این که پیامبر را در جنگ همراهی کنند.

ح. وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنا عَوْرَهٌ وَ ما هِیَ بِعَوْرَهٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلَّا فِراراً.[۱۱۰]

ط. یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ما لَکُمْ إِذا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاهِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَهِ فَما مَتاعُ الْحَیاهِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَهِ إِلَّا قَلِیلٌ‏.[۱۱۱]

این در حالی است که خطاب در این جا با “یا ایها الذین آمنوا” است و این را می دانیم که خداوند باری تعالی کسانی که در کوچ کردن به سوی جهاد سستی به خرج می دادند (متثاقلین از نفر به جهاد در حرِّ و گرما) را به گفتار خودش این گونه تهدید فرموده است که: قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ کانُوا یَفْقَهُونَ‏.[۱۱۲]

ی. وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّهً وَ لکِنْ کَرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قِیلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدِینَ لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ ما زادُوکُمْ إِلَّا خَبالًا وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَکُمْ یَبْغُونَکُمُ الْفِتْنَهَ وَ فِیکُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ‏.[۱۱۳]

شکی نیست که اوّلاً و بالذات این آیات متوجه اصحاب و صحابۀ پیامبر (ص) بوده است و آیا با این آیات می توان جمیع اصحاب را عادل انگاشت و گفت کسی که پیامبر (ص) را برای لحظه ای دیده باشد او عادل است. حقیقت این است که عده ای برای این که ظلم و تجاوز اموی ها را توجیه نمایند به این نظریه ها روی آوردند. و از این رو است که ما می گوییم اگر به آیات قرآن مراجعه کنیم در می یابیم که اصحاب از درجات گوناگونی برخوردار بودند و نمی توانیم به عدالت جمیع صحابه حکم دهیم؛ زیرا این آیات صراحت دارند که در بین اصحاب کذابین، منافقین، عصاه ، مجادلین با رسول اللّه (ص) در امر قتال، متثاقلین از قتال، منکرین بر آن حضرت (ص)، کارهین از خروج با آن حضرت و …، وجود داشته اند.[۱۱۴]

همان گونه که مشاهده شد در بعضی از این آیات، خطاب با «یا ایها الذین آمنوا» است؛ یعنی این خطابات تند متوجه مؤمنین است.

و همچنین معلوم شد که طبق این آیات حصر صحابۀ رسول خدا (ص) به عادل و منافق نمی تواند درست باشد؛ یعنی این گونه نیست که اگر یک صحابی را عادل ندانستیم حتماً او را منافق بدانیم، بلکه می تواند جزو گناهکار باشد و بدیهی که با صرف گناه کسی در زمرۀ منافق اصطلاحی قرار نمی گیرد.

۳٫ گفته می شود که در یکی دو سال ابتدای صدر اسلام نفاق از بین رفته و صحابی منافق از غیر آن شناسایی شده اند در حالی که اولاً: نفاق چیزی نیست که از بین رفتنی باشد و می تواند تا قیام قیامت وجود داشته باشد و ثانیاً: مگر نه این است که رسول خدا در اواخر عمرشان بارها از آنانی که در کنارش بوده اند، ترسیده اند. در متون اهل سنت این روایت نقل شده است که آن گاه که آیۀ “بلغ ما أنزل إلیک من ربک” نازل شد رسول اکرم (ص) فرمود: «أی رب جز این نیست که من تنها هستم، چگونه کنم؟ مردم بر من اجتماع خواهند کرد» سپس آیۀ “و إن لم تفعل فما بلغت رسالته” نازل شد.[۱۱۵]

یقیناً این خوف و ترس، خوف از کفار نبوده است؛ زیرا در روز غدیر که در سال دهم هجرت اتفاق افتاد، کفاری نبود که پیامبر (ص) مأمور به تبلیغ حکم الاهی به ایشان باشد. و اگر صحابۀ با اخلاص حضرت بسیار بوده پس چرا آن حضرت ‏فرموده است: «انما أنا واحد، کیف اصنع یجتمع علی الناس»؟[۱۱۶]

۴٫ در قرآن آیاتی وجود دارد همانند این آیه که “وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ‏”.[۱۱۷]

همان طوری که بیان شد این آیات به صورت واضح عدالت را از جمیع صحابه نفی می کند و احتمال ارتداد بعضی را اثبات می نماید.[۱۱۸]

۵٫ مطرح کنندگان عدالت همه صحابه، از تاریخ غافل هستند؛ زیرا تاریخ می گوید در بین صحابه بودند افرادی که دیگران را به ناحق کشته اند یا زنا کرده اند مانند ولید و مغیره[۱۱۹] یا از قاسطین و ناکثین و مارقین بودند.

و دقیقاً بر همین اساس است که، شافعی می گوید: شهادت چهار تن پذیرفته نیست این چهار تن عبارتند از معاویه و عمرو بن العاص و المغیره و زیاد.[۱۲۰]

شاهد دیگر گفتار ما این است که عده ای از خود اصحاب، عده ای دیگر را عادل نمی دانستند و حتی گاهی پیش می آمد که به هم دیگر نسبت نفاق می داده اند.[۱۲۱]

ستایش و نکوهش صحابه در قرآن

در مورد ستایش قرآن از صحابه پیامبر(ص)، باید گفت که این مطلب مورد قبول ما نیز می­باشد و خداوند در آیات بسیاری؛ صحابه را مورد تجلیل قرار داده است و گمان نمی­شود که هیچ کدام از دانشمندان شیعه، منکر این واقعیت باشند.

اما این بدان معنا نیست که اشخاص و گروه هایی که در زمانی خاص و به دلیل عملکرد نیکشان در آن زمان، مورد ستایش خداوند قرار گرفته باشند، از نوعی ضمانت برخوردار بوده که با استناد به آن بتوانند تا آخر عمر خود، هرگونه عملکردی داشته باشند، بدون این که مورد مؤاخذه خداوند و یا انتقاد مردم قرار گیرند! پیامبر اکرم(ص) نیز از چنین تضمینی برخوردار نبود، چه رسد به صحابۀ محترمشان! خداوند در قرآن کریم می­فرماید: که اگر پیامبر(ص)، به دروغ، چیزی را به ما نسبت دهد، ما او را با قدرت گرفته و سپس رگ اصلی قلب او را قطع می­نماییم و هیچ کدام از شما نیز نمی­توانید مانع از چنین مجازاتی گردید! و سپس می­فرماید که این موضوع، برای اشخاص پرهیزکار درس عبرتی می­باشد.[۱۲۲] تمام مسلمانان و به ویژه صحابه، با دقت در این آیه که خداوند آن را به عنوان سرمشقی برای آنان مشخص نموده، هرگز نباید به خود اجازه داده و از عنوانشان سوء استفاده نمایند، چون خداوندی که در مورد رسول خود؛ در اموری که به عقاید مردم ارتباط دارد؛ تساهل و تسامح به خرج نمی­دهد، یقیناً در مورد صحابه نیز همین گونه رفتار خواهد نمود.

در مورد بنی اسرائیل نیز چنین اتفاقی افتاده و با این که خداوند در آیاتی به آنان اعلام می­دارد که شما برگزیده من از میان تمام جهانیان می­باشید[۱۲۳]، در مواردی دیگر به شدّت آنها را مورد توبیخ خود قرار داده و اعلام می­نماید که آنان اشخاصی ملعون[۱۲۴] و ظالم[۱۲۵] و سفیه[۱۲۶] و فاسق[۱۲۷] و … می­باشند!

آیا احتمال آن نمی­رود که چنین ماجرایی در امّت ما نیز تکرار گردد، به ویژه با توجه به آن روایتی که برادران اهل سنت نقل نموده­اند مبنی بر این که هرچه در بنی­اسرائیل اتفاق افتاده، در این امت نیز واقع خواهد شد[۱۲۸]؟!

آیا با عدالت خداوند سازگار است که اصحاب موسی(ع) را به دلیل ماهی گیری در روز شنبه، مورد مؤاخذه بسیار شدیدی قرار دهد[۱۲۹]، ولی از اشتباهات صحابه پیامبر(ص) در امور مهم­تری؛ همانند خلافت بعد از ایشان؛ چشم­پوشی نماید؟!

بر این اساس، به عقیدۀ ما، با دقت در قرآن کریم، ستایش از یک گروه در قرآن، دلیل بر آن نیست که حتما تمام آنها، تا آخر عمر خود در راه مستقیم باقی خواهند ماند.

اما برای کامل­تر شدن مطلب، به بررسی آیاتی می­پردازیم که اهل سنت بدان استناد نموده و در صدد نتیجه­گیری خاصی از آن برآمده اند:

اول: در سوره اعراف، اگر با دقت، داستان بنی اسرائیل و حضرت موسی(ع)  که دقیقاً قبل از آیۀ مورد نظر، بیان شده،به نکات جالبی از ظهور و افول صحابۀ موسی(ع) و دلایل آن برخورد نموده، شاید بدون هیچ پاسخی، این آیه را از لیست مستندات خود حذف می­نمودند! در این آیات، ماجرای گوساله پرستی آنها در زمان غیبت کوتاه مدت موسی(ع) بیان گردیده[۱۳۰] و نیز مناظرۀ موسی(ع) و هارون(ع) و این که تنها این دو نفر از آزمایش الاهی سالم بیرون آمدند، در قسمت بعدی آن توضیح داده شده است[۱۳۱]، و بعد از آن، حتی از هفتاد تن از برگزیده­ترین اصحاب موسی(ع) نیز با عنوان سفهاء یاد گردیده است که دچار صاعقه شدند[۱۳۲]، و در نهایت اعلام شده که تنها کسانی که ایمان آورده، پیامبر(ص) را تعظیم نموده و یاری اش دادند و پیروی قرآن کردند، رستگارند.[۱۳۳]

مطمئناً، بیان این سلسله از آیات، تنها برای داستان سرایی و سرگرم نمودن مردم نیست، بلکه برای آن است که اصحاب پیامبر(ص) از آن عبرت گرفته و دچار سرنوشتی همانند بنی اسرائیل نگردند، که متأسفانه برخی مسلمانان از آن پند نگرفته که نمونه­ای از آن، ماجرای وصیت پیامبر(ص) در آخرین لحظات عمرشان می­باشد که مستندش بیان خواهد شد. آن ها آن ماجرا را احترام و تعظیم به پیامبر(ص) که در آیۀ مورد استنادتان بدان توصیه شده، ارزیابی می­نمایند، یا بی­احترامی؟!

دوم: در ارتباط با آیه ۱۷۲ و  ۱۷۳ سورۀ آل عمران نیز با بررسی آن درمی­یابیم که این آیه، ناظر به سه مرحله می­باشد، بدین ترتیب که ابتدا، صحابه به دلیل فرار در جنگ احد سزاوار نکوهش بودند، ولی چون بعدا از دستور پیامبر(ص) تبعیت نمودند، شایستۀ تقدیرند، امّا مهم­تر از همه این که آیۀ فوق تصریح می­نماید که اجر و پاداشی که به آنان وعده داده شده، تنها در صورت ادامۀ نیکوکاری و تقوی به آنها تعلق خواهد گرفت و این همان عقیدۀ ما است که صحابه از حمایت مادام العمر برخوردار نبوده، بلکه هرگاه پرهیزکار و نیکوکار باشند، مشمول رحمت الاهی بوده و در غیر این صورت چنین استحقاقی نخواهند داشت.

سوم: در مستند برادران اهل سنت از سورۀ انفال بیان گردیده که خداوند بین صحابه الفت برقرار نمود و اگر شما تمام اموال زمین را انفاق می نمودی، نمی توانستی هیچ الفتی برقرار نمایی! که این خود نشانگر وجود اختلافاتی میان صحابه بوده که با فضل الاهی تبدیل به اتحاد گردیده بود (و آنان می­بایست مراقبت کامل به عمل آورده تا همانند بنی اسرائیل، فضل خداوند را تبدیل به عذاب ننمایند) و در آیات بعد سورۀ انفال[۱۳۴]به همان مطلبی اشاره می­گردد که انسان ها همواره با عملکردشان، در مسیر صعود و افول گام برمی­دارند، بدین ترتیب که زمانی خداوند برای یک فرد از یاران پیامبر(ص) چنان ارزشی قرار داده بود که او را یک­ تنه در مقابل ده مشرک و کافر می­پسندید، امّا بعدها و در زمان زندگی پیامبر(ص)، از این ارزش کاسته شده و هر یک از آنان را در مقابل تنها دو نفر از دشمنان قرار داده و در ضمن به آنان خاطر نشان نمود که شما زندگی دنیا را بر زندگی آخرت ترجیح داده و نزدیک بود عذاب بزرگی دامنگیرتان گردد. حال، اگر شخصی معتقد باشد که صحابۀ بزرگوار، بعد از رحلت پیامبر(ص) نیز تا حدودی افول داشته و به عقب برگشتند، آیا چنین عقیده­ای با محتوای این آیات منافات دارد و یا این که امکان چنین افولی، دقیقاً مطابق با پیام آیات مورد نظر است؟!

چهارم: در مورد آیه ۱۱۰ سورۀ آل عمران نیز چند نکته قابل توجه می­باشد: یکی این که ما شکی نداریم که امت محمد(ص) در مجموعۀ آن، بهترین امت می­باشد، همان گونه که می­دانیم، در میان پیروان دیگر رسولان نیز بعد از آنان، اختلاف به وجود آمده و گاهی به جنگ و نبرد با یک دیگر نیز می­پرداختند[۱۳۵]تا حدّی که به جز نامی از دین آنان باقی نمی­ماند، اما در میان این امت، با این که اختلافات زیادی نیز پدید آمد، ولی این امر موجب آن نگردید که تمام معیارهای دینی از میان برود. به عنوان نمونه، این امت در پیامبر و قرآن و نماز و قبله و  روزه و حج و جهاد و انفاق و … با هم مشترک بوده و این ارزش ها را تا کنون نیز حفظ نموده­اند و به همین دلیل، ذخیرۀ فرهنگی مسلمانان از تمام ادیان دیگر بیشتر است و این خود به تنهایی می­تواند برتری امت اسلامی را تأیید نماید. شما در کدام دین می­توانید مراسم باشکوهی همانند حج را بیابید؟! نکتۀ دیگری که در این آیه وجود دارد این است که در چند آیه بعد[۱۳۶] در مورد اهل کتاب نیز همین خصوصیات را ذکر می نماید که آنان ایمان داشته و شب زنده­داری و امر به معروف می­نمایند و … که نمی­توان این خصوصیات را دلیل حقانیت آنان دانست. نکتۀ نهایی، آن است که در آیه فوق، معیارهایی ارائه گردیده که در صورت عمل به آن، مسلمانان بهترین امت خواهند بود، اما اگر به عنوان نمونه، جمع بسیاری از افراد به ظاهر مسلمان، به جای آن که امر به معروف و نهی از منکر نمایند، با امام حسین(ع)؛ فرزند پیامبر(ص)؛ که بدین کار اقدام نموده بود، به مبارزه برخاسته و او را به شهادت برسانند، باز هم می­توان آنها را بهترین امت نامید؟! در ضمن می­دانیم که این آیه اختصاصی به صحابه نداشته، بلکه شامل تمام مسلمانان است و با این وجود می­دانیم که از اوائل ظهور اسلام تا کنون، جنگ های سختی میان خود مسلمانان اتفاق افتاده است! به عنوان نمونه، در جنگ صفین در یک طرف، امام علی(ع) و عمار و … قرار داشته و در جانب دیگر، معاویه و عمرو بن عاص و … وجود داشته­اند و همۀ این افراد نیز از صحابه بودند! پرسش ما این است که آیا هر دو سپاه، مصداق این آیۀ شریفه بودند که با چنین تفسیری هیچ حق و باطلی قابل تشخیص نیست! و یا این که یکی از آن دو لشکر را می­توانیم به عنوان بهترین امت ارزیابی نماییم که این همان مدعای ما است!

در آیه ۶۴ سورۀ انفال نیز میان دانشمندان علم تفسیر بحثی وجود دارد که آیا معنای آیه آن است که خداوند، نگهدارندۀ رسول و مؤمنان است، یا این که خداوند و مؤمنان پشتیبان پیامبرند[۱۳۷]، اما حتی اگر معنای دوم را؛ بپذیریم، با توجه به قسمتی که می­فرماید (من اتبعک من المؤمنین)، تنها مؤمنانی که هموارۀ تابع و پیرو پیامبرند، می­توانند پشتیبان او باشند، نه هر صحابی که گاهی از دستورات او نیز نافرمانی می­نماید. مشابه این موضوع در آیه­ای دیگر که در تهدید برخی همسران پیامبر(ص)[۱۳۸] نازل گردیده، نیز مشاهده می­گردد که در آن خداوند می­فرماید: اگر شما دو نفر بر ضد پیامبر(ص) همکاری­هایی داشته باشید، خداوند یاور رسولش بوده و جبرئیل و مؤمنان صالح {نه تمام صحابه} و فرشتگان نیز پشتیبان او خواهند بود.[۱۳۹]

امّا در مورد آیه­ای از سورۀ فتح که در آن، علاوه بر این که خصوصیاتی بیان شده که اصحاب پیامبر(ص) باید از آن برخوردار باشند، مژدۀ بخشش و پاداش را نیز تنها برای کسانی در نظر گرفته که ایمان و کردار نیکشان پیوسته باشد. آیا اشخاصی که در احد و حنین، صحنۀ جنگ را ترک نمودند (اشداء علی الکفار) می­باشند و یا عنوان (رحماء بینهم) به کسانی که بر علی(ع) شوریدند و جنگ های خونینی به راه انداختند و یا به اشخاصی که حرمت تنها فرزند باقیماندۀ از پیامبر(ص)؛ یعنی فاطمه(س) را نگه­ نداشتند، نیز تعلق خواهد گرفت؟! و آیا صحابه­ای که غرق در جمع­آوری ثروت و مال دنیا گردیده و کاخ سبز برای خود بنیان نهادند، همانند افرادی هستند که (یبتغون فضلا من الله و رضوانا) و …

جالب است که با مروری در آیات دیگر همین سوره؛ از جمله آیه ۶ و ۱۱ و  ۱۲ و ۱۵؛ به مواردی از توبیخ برخی افراد به ظاهر مسلمان از جانب خداوند برخورد می­نماییم .

بر این اساس، با وجود این که آیات مورد استناد اهل سنت در مدح صحابه، مورد قبول ما نیز می­باشد، اما به هیچ وجه گویای آن نیست که آنان از هرگونه عیب و نقصی مبرا بوده و ما حق هیچ گونه انتقادی نسبت به عملکرد آنان را نداریم.

در ضمن، همان گونه که خداوند در آیات بسیاری از صحابه ستایش نموده، در مقابل، به آیات فراوان دیگری برخورد می­نماییم که آنان را مورد نکوهش خود قرار داده است و به عنوان نمونه، دلیل فرار آنان را در جنگ احد، گناهانی دانسته که برخی صحابه مرتکب گردیده­اند[۱۴۰]و در قسمتی دیگر توصیف می­نماید که در میان صحابه، اشخاصی وجود دارند که در مورد تقسیم غنایم جنگی، به تو ای پیامبر، عیب جویی نموده و اگر چیزی از غنیمت ها به آنان برسد، راضی و خشنودند و در غیر این صورت بر تو خشمناک می­گردند[۱۴۱]! و بسیار می­شد که برخی از آنان از دستورات پیامبر(ص) به بهانه­های مختلف شانه خالی نموده و مژده های ایشان را دروغ می­پنداشتند[۱۴۲]! بر این اساس، خداوند نیز تمام صحابه را یکسان در نظر نگرفته، بلکه به مسلمانان در مورد قبول سخن برخی از آنان که فاسقند، هشدار داده و مؤمنان را به تحقیق بیشتر در بارۀ گفته­های این گونه افراد دعوت نموده است.[۱۴۳]

شیعیان با بررسی تمام آیات قرآن و نیز عملکرد صحابه و با در نظر داشتن نقاط قوت و ضعف آنان، موضع متعادلی اتخاذ نموده، و در مورد هر صحابی؛ با توجه به رفتارش؛ جداگانه قضاوت می­نمایند، نه این که همانند برخی برادران مسلمان، آنها را در یک مجموعۀ انتقادناپذیر فرض نموده و رفتار تمامشان را؛ با تمام تناقض­ها و تعارض هایی که در آن وجود دارد، مطابق با حق بدانند! آیا این عقیدۀ شیعیان، بر خلاف آیه­ای از آیات قرآن می­باشد؟!

ارتدادی که مورد نظر ما است، به معنای برگشت به شرک و بت پرستی نبوده، بلکه به سرپیچی از برخی دستورات و فرامین خداوند و رسول او اطلاق می­گردد، که این امر اختصاصی به زمان بعد از رحلت پیامبر(ص) نداشته، بلکه در طول زندگانی ایشان نیز در مواردی تکرار گردیده است که به عنوان نمونه می­توان از فرار در جنگ احد و حنین و سرپیچی از لشگر اسامه و نافرمانی از دستور پیامبر(ص) در آخرین لحظات زندگانیشان، مبنی بر آماده نمودن قلم و دوات جهت نگارش برخی وصایای مهم[۱۴۴]نام برد و نیز این تنها زر و زور نیست که می­تواند افراد را از مسیر مستقیم منحرف نماید، بلکه عامل تزویر و تهاجم تبلیغاتی نیز عامل مؤثرتری از عوامل قبلی بوده که مشابه آن را در امم گذشته مشاهده می­نماییم  که گوساله پرست شدن بنی اسرائیل به دست سامری یکی از این نمونه­ها است.

دشمنی اصحاب نسبت به هم دیگر و فتح مسلمانان

این موضوع را می توان در قالب چند نکته مطرح نمود.

۱٫ شیعیان معتقد نیستند که تمام صحابه، دشمن یک دیگر بودند، بلکه معتقدند که غیر از تعداد معدودی که با نادیده گرفتن وصایا و فرامین رسول خدا(ص) با سیاست بازی و اغفال مردم در صدد به دست گرفتن قدرت بودند، سایر صحابه با هم عداوت و دشمنی نداشته و در راه پیشبرد مقاصد اسلامی تلاش می نمودند، گرچه گروهی از آنها به دلیل عدم ارزیابی دقیق از وقایعی که در جریان بود و بدون توجه به خطری که جامعۀ اسلامی را تهدید می نمود، ناخواسته وارد برخی دسته بندی های سیاسی گردیدند، ولی در مواقعی که خطر مشترکی متوجه مسلمانان بود، با هم متحد شده و آن خطر را از بین می بردند.[۱۴۵]

به عبارتی؛ با این که حب مقام و ریاست در همۀ افراد وجود دارد؛ با مطالعۀ تاریخ درمی یابیم که از میان ده ها هزار صحابی، تنها افراد انگشت شماری برای رسیدن به خلافت تلاش می نمودند و باقی افراد تنها نظاره گر این درگیری بوده و خود را با هر وضعیتی سازگار می نمودند و این چیزی نیست که تنها شیعیان به آن معتقد باشند بلکه؛ همان گونه که در قسمت های بعد، شواهدی را ارائه خواهیم نمود؛ کتاب های اهل سنت نیز مملو از بیان وقایعی است که به نحوی برخی صحابه در آن رو در روی هم قرار گرفتند.

۲٫ در مورد همدلی جامعۀ صحابه نیز باید گفت که با توجه به نقاط مشترک فراوانی که میان آنان موجود بود، زمینه های همدلی در میان آنان فراوان بود. آنان با هم به نماز می ایستادند، در ماه رمضان روزه می گرفتند، زکات اموال خویش را پرداخت می نمودند، عازم جهاد با مشرکان و کافران می گردیدند، حج و عمره به پا می داشتند و … .

این همدلی در عموم صحابه وجود داشت، اما افرادی که به هر طریق در رده های بالای جامعۀ اسلامی قرار گرفته بودند، بارها و بارها در مقابل هم قرار گرفته و درگیری های شدیدی میان آنان پدید آمد که به نمونه هایی از آن اشاره نموده و خوانندگان را به مطالعۀ دقیق تر قرآن کریم و کتاب های تاریخی خود اهل سنت توصیه می نماییم تا واضح و روشن گردد که اختلاف میان برخی صحابه، چیزی نیست که شیعیان آن را اختراع نموده باشند:

مورد اول: خلیفه اول و دوم که به عقیدۀ اهل سنت و نیز شیعیان، همواره در کنار هم و پشتیبان یک دیگر بودند، در موارد بسیاری با هم به نزاع و درگیری پرداختند تا آن حد که صدای آن دو صحابی نزد پیامبر(ص) به قدری بلند شد که آیه ای از قرآن بدین جهت نازل گردیده و مؤمنان را از بلند نمودن صدا نزد پیامبر(ص) بازداشته و آن را موجب از بین رفتن کارهای نیک قلمداد نموده است.[۱۴۶]

صحیح ترین کتاب روایی اهل سنت؛ یعنی صحیح بخاری در این مورد بیان می دارد که نزدیک بود با نزول این آیات، دو انسان نیک یعنی ابابکر و عمر هلاک گردند! آن دو، زمانی که گروهی نزد پیامبر(ص) آمده بودند، در مورد آنان به نزاع پرداخته به نحوی که ابوبکر به عمر گفت: تصمیم تو جز برای مخالفت با من نیست! و عمر نیز پاسخ داد که این گونه نیست و درگیری آن دو ادامه یافت و صدایشان در محضر پیامبر خدا(ص) بلند گردید و در پی آن خداوند آیات اولیۀ سورۀ حجرات را نازل نمود.[۱۴۷]

مورد دوم: هنگامی که پیامبر(ص) هنگام وفات، قلم و دواتی خواستند تا وصایایی بنگارند، خلیفۀ دوم؛ مانع این کار شدند.[۱۴۸] در پی آن، گروهی از صحابه خواستند که فرمان پیامبر(ص) را اجابت نموده و گروهی نیز به هواداری طرف مقابل برخاستند که پیامبر(ص) فرمودند که درگیری در کنار پیامبران سزاوار نیست.

مورد سوم: ابن مسعود که از بزرگان صحابه و از حاملان قرآن بود، با خلیفۀ سوم درگیری هایی داشته و در پی وفات ایشان، شبانه توسط زبیر به خاک سپرده شد که زبیر بدین جهت توسط عثمان مورد توبیخ واقع گردید.[۱۴۹]

مورد چهارم: صحابه در هر دو طرف جنگ جمل و صفین شرکت داشتند و تعداد زیادی از آنها در این دو جنگ کشته شدند.

مورد پنجم: با این که پیامبر(ص) فرمود که آسمان بر راستگوتر از ابوذر سایه نیفکنده، ایشان بعد از درگیری با معاویه، توسط خلیفۀ سوم به ربذه تبعید و در آنجا غریبانه جان سپرد.[۱۵۰] هر سه آنها از صحابه بودند!

مورد ششم: بعد از اتمام جریان سقیفه، شخصی فریاد برآورد که با این عمل خود سعد بن عباده را کشتید! خلیفۀ دوم گفت: خدا او را بکشد![۱۵۱]

مورد هفتم: عمار از افرادی بود که با خلیفۀ سوم درگیر شد[۱۵۲] و هر دو از معروفترین اصحاب بودند!

با مراجعه به کتاب های اهل سنت، مواردی از این قسم را فراوان می یابیم و ما در این مختصر در صدد آن نیستیم که تمام موارد اختلاف و ناهمدلی صحابه را بیان نماییم که باید کتابی حجیم را به این امر اختصاص داد، اما پرسش ما این است که اصولاً اگر صحابه واقعاً همدل بودند، چرا سقیفه به وجود آمد و چرا سعد بن عباده؛ که یکی از برجسته ترین افراد انصار بود؛ تا آخر عمرش بیعت ننمود و به شیوه ای مرموز به قتل رسید و چرا امام علی(ع) پس از شش ماه و تنها بعد از رحلت فاطمه(س) بیعت نمود[۱۵۳]؟

۳٫ امّا این که آیا جز تعداد اندکی از صحابه، باقی آنان کافر شدند؟ ما باید ابتدا معنای کفر و ارتداد را دریابیم و سپس به تحلیل این موضوع بپردازیم:

اگر کفر و ارتداد به معنای بازگشت به بت پرستی و شرک ورزیدن به خدای یگانه باشد، ما قبول نداریم که صحابه رسول خدا(ص) کافر و مرتد گردیده اند، اما اگر کفر و ارتداد را به معنای کفران نعمت و سرپیچی از برخی فرامین رسول خدا(ص) تفسیر نماییم، می توان گفت که بسیاری از آنان مرتکب این اعمال گردیده اند[۱۵۴] و این امر نیز اختصاص به زمان بعد از پیامبر(ص) ندارد، بلکه در زمان حیات ایشان و در زمان سایر پیامبران نیز چنین سرپیچی هایی صورت پذیرفته است به گونه ای که خداوند مسلمانان را مورد توبیخ قرار داده و خطاب به آنها می فرماید که ای مؤمنان چه شده است شما را که هرگاه به شما فرمان داده می شود که عازم جهاد شوید به زمین می چسبید؟ آیا به جای دل بستن به زندگانی اخروی به این دنیا راضی شده اید؟[۱۵۵] و یا این که بعد از نافرمانی بنی اسرائیل، حضرت موسی(ع) خطاب به خداوند عرض می کند:  خدایا من به جز خودم و برادرم هیچ شخص دیگری را در فرمان ندارم![۱۵۶]

در هیچ کدام از این دو مورد، صحابه رسول الله(ص) و حضرت موسی(ع) کافر به معنای بت پرست نگردیدند، اما به دلیل مخالفت با امر رسولان مورد عتاب واقع شدند!

وقتی از میان انبوه جمعیت بنی اسرائیل، به جز هارون (ع) هیچ شخص دیگری فرمان موسی(ع) را اطاعت نمی نماید، چگونه می توانید اطاعت ننمودن صحابه رسول الله(ص) از ایشان را در مواردی خاص، امری بعید بدانید با این که خود اهل سنت از پیامبر(ص) روایت می نمایند که تمام اتفاقاتی که برای بنی اسرائیل واقع گردیده، طابق النعل بالنعل و پایاپای برای این امت نیز واقع خواهد شد[۱۵۷]!

هم چنین پیامبر زادگان که باید اولی از صحابه باشند، میان آنان همدلی نبوده و به یک دیگر حسادت می ورزیدند؛ مثلاً برادران یوسف (ع) متّحد شده و او را به چاه افکندند!

آیا بسیار دور از ذهن است که صحابه نیز همانند آنان برای برخی منافع، خلافت را از مسیر واقعی آن خارج نموده باشند؟

۴٫ اما این که فتوحات اسلامی را دلیلی بر همدلی میان صحابه بپنداریم، با توجه به واقعیات تاریخی گذشته و حال، استدلالی غیر منطقی به نظر می رسد!

در ادامه، به دو نکته می پردازیم:

نکته اول

لازم است به این پرسش ها پاسخ داده شود:

الف : آیا با آن که به تصریح قرآن کریم، حضرت عیسی(ع) بوی کفر را از تمام اصحاب خود به جز تعداد اندکی (حدود ۱۲ نفر) از حواریون استشمام نمود[۱۵۸]، اکنون تعداد مسیحیان بیشتر از تمام ادیان دیگر و حتی مسلمانان نیست و آیا بیشترین مناطق جغرافیایی جهان از این دین پیروی نمی نمایند!؟ آیا این به دلیل همدلی صحابۀ عیسی(ع) بوده یا دلیل دیگری داشته است؟

ب: آیا بعد از قضایای خونین جمل و صفین و نهروان و عاشوراء و در ایام بعد از صحابه، هیچ فتحی صورت نگرفت!؟ آیا اندلس در اواخر بنی امیه که هیچ صحابی زنده نبود فتح نگردید!؟ قسطنطنیه چه زمانی فتح شد!؟ پیروزی در جنگ های صلیبی چه زمانی اتفاق افتاد!؟ آیا در آن زمان ها نیز میان مسلمانان همدلی بود!؟

اگر جواب مثبت باشد که مشخص می شود از تاریخ اطلاع چندانی نداریم و اگر جواب منفی است پس چگونه می شود آن فتوحات را توجیه نمود؟

ج: اکنون که قدرت های مستکبر و ظالمی مانند آمریکا، جهان را به قبضۀ خود درآورده و تقریباً در تمام دنیا نفوذ دارند، آیا این دلیل حقانیت آنها است؟ آیا ممکن نیست که با انگیزه های دیگری به پیروزی های بزرگ نظامی دست یافت!؟

د: آیا کوروش و اسکندر نیز به دلیل فتوحات عظیمشان مورد تأیید هستند!؟

نکته دوم

تحلیل ما از گسترش روز افزون اسلام؛ که خوشبختانه هنوز هم ادامه دارد؛ این است که آموزه های اسلامی به ویژه قرآن کریم از چنان جذابیتی برخوردار بوده و هست که انسان ها به مقتضای فطرت طبیعی و الاهی خود جذب آنها می گردند و شاید برخی افراد شرکت کننده در فتوحات برای دستیابی به غنایم جنگی و بهره وری از سرمایۀ بیشتر عازم جنگ گردیدند و پیروزی هایی را نیز به دست آوردند و دلیلش آن است که چنین افرادی در پایان زندگی خود ثروت فراوانی را برجای گذاشته و اساساً منشأ جنگ های داخلی بین مسلمانان نیز دشواری دست کشیدن از چنین ثروت هایی بوده است، اما افراد ساکن در مناطق فتح شده بدون در نظر داشتن رفتار مهاجمان و تنها با بررسی آموزه های دینی جذب اسلام گردیدند. اسلام مردم اندونزی و مالزی و بسیاری از کشورهای دیگری که مورد تهاجم مسلمانان واقع نگردیدند را نیز می توان در این راستا ارزیابی نمود. مردم این مناطق که شاید اکنون بیش از نیمی از مسلمانان باشند، بدون هیچ حملۀ نظامی و در زمان های بعد از صحابه، مسلمان گردیدند به دلیل این که گمشدۀ خود را در اسلام می دیدند و این جریان هم چنان در تمام قاره های دنیا ادامه دارد!

پیامبر(ص)، صحابۀ خود را با جنگ و خونریزی مسلمان ننمود تا آنها بخواهند بدین وسیله اسلام را منتشر نمایند. پیامبر(ص) بر قلب ها حکومت می کرد و تعالیم او باعث شد تا اسلام گسترش یابد و اگر صحابه در بین خود اتحاد داشته و برای رسیدن به امیال خود دچار درگیری های داخلی نمی گردیدند، اکنون جامعۀ متحد اسلامی داشتیم که برترین قدرت جهانی بود، نه کشورهای متفرق و گاهی متخاصمی که تنها وجه اشتراک آنها حضور در سازمان ضعیف کنفرانس اسلامی است[۱۵۹]!

تحلیل نهایی ما این است که گسترش اسلام به دلیل جذابیت تعالیم اسلامی بوده و ریشۀ اختلاف درونی مسلمانان، متأسفانه از همان اختلافات اولیۀ صحابۀ محترم نشأت گرفته است.

و این معنایش این نیست که رفتار مجاهدان در جذب مردم به سوی اسلام هیچ نقشی نداشته است، بلکه یکی از عوامل اساسی در پیروزی اسلام رفتار شایسته مسلمانان بود.

به امید روزی که مهدی موعود تمام مسلمانان به این نابسامانی ها پایان دهد.

رضایت خداوند از بیعت کنندگان با پیامبر (ص) در بیعه الرضوان

این موضوع را که برگرفته از آیه­ای از قرآن کریم است در پاسخ به سه پرسش زیر مورد بررسی قرار خواهیم داد:

۱٫ آیا شیعیان منکر بیعت جمع بسیاری از صحابه، از جمله افراد مورد نظر، در زیر درخت بوده و رضایت خداوند از حاضرین در بیعت رضوان را انکار می­نمایند؟

۲٫ آیا رضایت خداوند از گروه و جماعتی در پی حادثه­ای خاص، نشانگر آن است که تمام افراد وابسته به آن گروه، تا ابد مرتکب خطا و اشتباهی نخواهند گردید؟

۳٫ آیا تمام افرادی که در بیعت رضوان حاضر بودند، تا پایان عمر خود و یا حتی تا زمان رحلت پیامبر(ص)، بر عهد خود استوار ماندند؟

باید در نظر داشت، آیۀ مورد بحث ، آیه ۱۸ سورۀ فتح است، برای تبیین این موضوع می توان هشت آیۀ قبل همین سوره، یعنی آیۀ دهم آن را با دقّت ملاحظه کرد که قضیۀ نکث بیعت یا پیمان شکنی را مطرح نموده است. آیا این سؤال به ذهن خطور نمی کند که اگر رضایت مطرح شده در آیات سورۀ فتح، رضایتی دائمی و تغییر ناپذیر بود، پس دیگر چه معنایی داشت که خداوند، سخنی از پیمان شکنی به میان آورد؟!

بر این اساس، ما معتقدیم که بعد از رسیدن سپاه اسلام به منطقۀ حدیبیه و انتشار اخبار نگران کننده­ای در میان مسلمانان، پیامبر(ص) آنان را گرد درختی جمع آوری نموده و با آنان عهد نمود که در صورت بروز جنگ، پشت به دشمن ننموده و فرار ننمایند و مسلمانان حاضر در آن ماجرا، جز یک نفر، همگی بیعت نمودند.[۱۶۰] در پی آن بود که خداوند رضایت خود را از آنان اعلام داشته و سکینه و آرامش خود را بر آنان نازل نمود. بنابر این ما منکر حضور جمع زیادی از صحابه در این بیعت نیستیم، بر این اساس، کفر و خلافی در کار نیست و ما آیه­ای از قرآن را انکار ننمودیم! اما آیا صحیح است که رضایت خداوند و نازل شدن سکینه بر صحابه، به آنان ضمانتی ابدی اعطا نموده و موجب آن گردد که ما حق هیچ گونه انتقادی به عملکردهای بعدی آنها نداشته باشیم؟!

ما چنین عقیده­ای نداریم و گمان می­نماییم که نظر ما دقیقاً برگرفته از آموزه های قرآن کریم است.

در این راستا، علاوه بر آیۀ دهم سورۀ فتح که بیان شد، ذکر ماجراهای مشابهی از بنی اسرائیل؛ که برخی بر این اعتقاد هستند که هر آن چه در آن امت اتفاق افتاده، در امت ما نیز تکرار خواهد شد[۱۶۱]؛ خالی از لطف نیست:

به تصریح قرآن کریم، خداوند بر بنی­ اسرائیل منت گذاشته و آنها را بر جهانیان برتری داده است.[۱۶۲] آیا به دلیل صبر و تحمل آنها، خداوند نفرموده که وعده نیکوی او در مورد آنان به حد تمام و کمال رسیده است؟، آیا آنها در بهترین جایگاه قرار نگرفته و بعد از این که به مراحل بلندی از علم و دانش رسیدند، باز هم دچار اختلاف و دودستگی نشدند[۱۶۳]؟!

آیا واقعۀ دیگری از بنی اسرائیل را به یاد نمی­آورید که گروهی از این قوم از پیامبر خود درخواست نمودند که برای ما فرماندهی تعیین نما تا زیر پرچم او با دشمنانمان بجنگیم که آن پیامبر پاسخ داد که چه بسا بعد از این که فرمان جنگ صادر گردید، شما نافرمانی نموده و از جنگیدن سرباز زنید! آنان گفتند که با این که ما از خانه و کاشانه و فرزندانمان رانده شدیم، چگونه چنین احتمالی وجود دارد که نجنگیم! در پی اصرار آنان بود که فرمان جنگ صادر گردید که در همان آغاز، جز اندکی از آنان، فرمانبرداری ننمودند! ولی با این وجود، طالوت به فرماندهی سپاهیان بنی اسرائیل برگزیده شد که این انتخاب نیز مورد اعتراض آنان واقع گردید! سپس همان مقدار اندک باقیمانده به همراه طالوت روانه نبرد شده و تابوت موسی(ع) که سکینه خداوند و آثاری از گذشتگان در آن بود و فرشتگان الاهی آن را حمل می­نمودند، جهت دلگرمی آنها در اختیارشان قرار گرفت. در پی نزول این نشانه­های الاهی، طالوت آنان را با نهر آبی آزمود که طی آن نیز، بیشتر افراد جز اندکی که به همراه وی آمده بودند نیز از وی جدا گردیدند!

البته خداوند به آن تعداد بسیار اندک لطف نموده و با کشته شدن جالوت توسط داود (ع)، آنان بر دشمنان خویش پیروز گردیدند![۱۶۴]

حال آیا ما می­توانیم بیان داریم که چون سکینه خداوند که نشانگر رضایت او است، بر مجموعۀ بنی اسرائیل و قبل از حرکت آنان به سوی میدان نبرد نازل گردیده، ما دیگر نباید نسبت به فراریان از جنگ که طی دو مرحله، از رفتن به جنگ خودداری نمودند، انتقادی به عمل آوریم!؟ آیا این طرز تفکر، با منطق قرآنی سازگار است؟!

شاید گفته شود که این دو موضوع متفاوتند و همراهان طالوت با فرارشان، گذشتۀ خود را خراب نمودند، اما این اتفاق در مورد یاران پیامبر(ص) اتفاق نیفتاد که در این زمینه باید گفت که :

اولاً: در این صورت نیز اجمالاً پذیرفته­ایم که ممکن است عملکرد بعدی انسان ها، گذشته افتخارآمیزشان را از بین ببرد!

و ثانیاً: می­دانیم در بیعت رضوان قید گردیده بود که مسلمانان نباید فرار نمایند، امّا در آن هنگام، جنگی رخ نداد تا عملکرد بیعت کنندگان مورد ارزیابی قرار گیرد، ولی مشاهده می­نماییم که در سال های بعد و در جنگ حنین که بسیاری از افراد حاضر در بیعت رضوان، که در آن جنگ حضور داشتند، با هجوم سپاهیان دشمن، پا به فرار گذاشته و پیامبر را با تعداد اندکی تنها گذاشتند تا جایی که پیامبر(ص) فریاد برآورد که کجایند آنانی که در زیر درخت با من بیعت نمودند[۱۶۵]؟! و سپس تنها با نزول مجدد سکینۀ الاهی و فرستادن سپاهیان غیبی بود که صحنۀ جنگ به نفع مسلمانان رقم خورد![۱۶۶]

صرف نظر از افرادی که با پیامبر(ص) باقی مانده و آنانی که فرار نمودند، آیا این خود نشانگر نقض بیعت رضوان از جانب بسیاری از مسلمانان تلقی نمی­گردد و این که تنها بیعت نمودن و بدون عمل نمودن به مقتضای آن، نمی­توان رضایت دائم الاهی را جلب نمود!؟ امّا در مورد خلیفۀ اول و دوم، اگر از اختلاف نظری که در مورد استقامت یا فرارشان در جنگ حنین وجود دارد، صرف نظر نموده و آنان را از فراریان به شمار نیاوریم، اما باید بدانیم که حتی آنان نیز بعد از بیعت رضوان، در مقابل تصمیمات پیامبر(ص)، کاملاً تسلیم نبوده و انتقادات تندی را خطاب به ایشان بیان می­داشتند که به یک نمونۀ آن اشاره می­نماییم:

بعد از این که با انعقاد صلح حدیبیه، احتمال جنگ منتفی شده و سپاهیان اسلام تصمیم به بازگشت به مدینه گرفتند، عمر به نزد پیامبر(ص) آمده و بیان نمود که ای پیامبر! آیا ما برحق نبوده و آنان بر باطل نمی­باشند؟ آیا کشته­های ما در بهشت نبوده و کشته­های آنان در جهنم نیستند؟ پیامبر(ص) فرمود: البته همین طور است! عمر پرسید که پس چرا ما در دین خود از موضع ضعف عمل نموده و بدون این که خداوند در میان ما و مشرکان داوری نماید، به مدینه برمی­گردیم! پیامبر(ص) فرمودند: ای پسر خطاب! من پیامبر خدایم و خداوند هرگز مرا ضایع و رسوا نخواهد نمود. در پی این گفتگو، عمر قانع نشده و با خشم و عصبانیت از جوار پیامبر(ص) خارج شده و به نزد ابوبکر رفت و همین سخنان را تکرار نمود که ابوبکر به او گفت که خدا پیامبرش را ضایع نخواهد کرد، سپس آیات سورۀ فتح نازل گردید و پیامبر(ص) آنها را برای عمر تلاوت نمود. عمر با تعجب پرسید: آیا ما با چنین صلحی به پیروزی دست یافتیم؟! پیامبر(ص) پاسخ فرمود: بلی.[۱۶۷]

انصاف دهید، آیا صحابه محترم می­توانند عملکرد پیامبر(ص)، که با تصریح قرآن از روی هوای نفس خود سخنی بر زبان نمی­آورد[۱۶۸]؛ را با این شدت مورد انتقاد خود قرار دهند، اما هیچ شخصی نتواند از آنان، کوچکترین نقطۀ ضعفی را بیابد و از رفتار آنان در موضوع خلافت؛ تنها بدین دلیل که در بیعت رضوان حضور داشتند؛ چشم­پوشی کند؟!

ما شیعیان به خبر الاهی در مورد رضایت از صحابه کفر نمی­ورزیم، بلکه می­گوییم: خدایا تو به آن چه که در ظاهر مشخص نبود، علم و دانش داشتی که پیمان شکنان را تهدید نمودی! و گرنه ما گمان می­بردیم که با وجود چنین بیعتی، دیگر کسی پیمان خود را با خدا و پیامبر نخواهد شکست! و تمام افراد حاضر در آن بیعت، بدون ملاحظۀ عملکرد بعدیشان وارد بهشت خواهند شد! این عقیدۀ ما شیعیان است، ولی گویا برخی برادرانمان به آیۀ بیعت و رضایت، ایمان آورده، ولی به آیۀ ناظر به تهدید پیمان شکنان کفر می­ورزند و می­گویند که با اعلام رضایت خدا از افراد حاضر در بیعت، دیگر دلیلی برای تهدید وجود نداشته است و خداوند بی­جهت اقدام به چنین کاری نموده است! و العیاذ بالله.


[۱]. فتح، ۲،ترجمه مکارم .

[۲]. عدالت صحابی، ص ۱۴، مجمع جهانی اهل بیت (ع).

[۳]. نهج البلاغه، ص ۱۴۴، خطبه ۹۷٫

[۴]. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص ۱۶۴، خطبه ۱۸۲٫

[۵]. صحیفه سجادیه، ص ۴۲، دعاء حضرت بر پیروان پیامبران.

[۶]. مجموعه کامله، شماره ۱۱، بحث درباره ولایت ص ۴۸٫

[۷]. توبه، ۱۰۰٫

[۸]. فتح، ۲۸٫

[۹]. حدید، ۱٫

[۱۰]. منافقون، ۱۰٫

[۱۱]. توبه، ۱۰۱٫

[۱۲]. احزاب، ۱۱٫

[۱۳]. توبه، ۴۵ – ۴۷٫

[۱۴]. توبه، ۱۰۲٫

[۱۵]. آل عمران، ۱۵۴٫

[۱۶]. حجرات، ۶؛ سجده ۱۸٫

[۱۷]. حجرات، ۱۴٫

[۱۸]. نک: الفصول المهمه، عبدالحسین شرف الدین، ص ۱۸۹٫

[۱۹]. برای اطلاعات بیشتر در مورد معنای اصطلاحی صحابه و اختلافاتی که در مورد آن است رجوع کنید به عسقلانی، ابن حجر ، الاصابه، ج ۱ ص ۸، دار الکتب العلمیه، بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۵ هـ ق.

[۲۰]. دینوری، ابن قتیبه، ، الامامه و السیاسه، ج۱ ص ۳۰، دار الاضواء، بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۰ هـ ق.

[۲۱]. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۵ ص ۲۸۵، دار الفکر بیروت، ۱۴۰۷ هـ ق، طبق نقل ابن کثیر این روایت را بخاری نیز در کتاب المغازی با سند صحیح آورده است.

[۲۲] . دینوری، ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج۱ ص ۳۰٫

[۲۳] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۲ ص ۶۸٫

[۲۴] . شوشتری، محمد تقی ، قضاوت های امیر المومنین علی (ع)، موسوی، ص ۲۴۴، دفتر انتشارات اسلامی، بی تا ، سایت تبیان

[۲۵] . در روایات پیامبر(ص) از کنیۀ ابو عیسی نهی شده است.

[۲۶] . ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۳ ص ۴۲۳، دار الفکر، بیروت، ۱۴۰۹ هـ ق.

[۲۷] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۲ ص ۴۴٫

[۲۸] . البلاذری، انساب الاشراف، ج ۵ ص ۵۲۴، بیروت، دار الفکر، چاپ اول، ۱۴۱۷ هـ ق.

[۲۹] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۳ ص ۴۲، کتابخانۀ آیت الله مرعشی، قم، ۱۴۰۴ هـ ق.

[۳۰] . البلاذری، انساب الاشراف، ج ۵ ص ۵۴۱٫

[۳۱] . نگاه کنید: السمعانی، الانساب، ج ۱۰ ص ۶۵، مجلس دایره المعارف العثمانیه، حیدر آباد، چاپ اول، ۱۳۸۲ هـ ق؛ البلاذری، انساب الاشراف، ج ۵ ص ۵۴۱ – ۵۴۵ و ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷ ص ۱۶۵، دار الفکر، بیروت، ۱۴۰۷ هـ ق.

* همچنین نک: سؤال ۱۰۱۵ (سایت: ۱۱۶۷) و ۱۵۷ (سایت: ۱۲۹۶) در سایت اسلام کوئست.

[۳۲]. احمدبن ابى یعقوب ابن جعفر ابن ابى واضح، تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۱۲٫

[۳۳]. خلیل عبدالکریم، مجتمع الیثرب، ص ۲۰٫

[۳۴]. الحافظ ابن کثیر دمشقى، البدایه و النهایه، ج ۵، ص ۲۱۳٫

[۳۵]. گروه معارف و تحقیقات اسلامى، غدیر، سند گویاى ولایت، ص ۱۵٫

[۳۶]. همان، غدیر، سند گویاى ولایت، ص ۷٫

[۳۷]. امینى، عبدالحسین، الغدیر، ج ۱، ص ۸٫

[۳۸]. المسعودى، التنبیه و الأشراف، ص ۲۲۲٫

[۳۹]. سبحانى، جعفر، فرازهایى از تاریخ پیامبر اسلام، ص ۵۰۴٫

[۴۰]. سقیفه یعنى جایى که سقف خورده تا سایبانى باشد، قلعجى، محمّد، معجم لغه الفقهاء، ص ۲۶۴٫

[۴۱]. جوینى خراسانى، ابراهیم ابن محمد، فرائد السمطین، ج ۲، ص ۸۲٫

[۴۲]. جوهرى، ابى بکر احمدابن عبدالعزیز ، السقیفه و الفدک، ص ۵۰٫

[۴۳]. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۷۳٫

[۴۴]. نک: شیخ مفید، جمل، ص ۵۹؛ مازندرانى، مولى محمد صالح ، شرح اصول کافى، ص ۲۶۰٫

[۴۵]. نک: الأسکافى، ابى جعفر، المعیار و الموازنه، ص ۱۹ – ۲۳٫

[۴۶]. نووی، شرح صحیح مسلم، ج ۱۵-۱۶، ص ۵ و ۵۹؛ عمده القاری، ۲۳/۱۳۵؛ کرمانی، شرح صحیح بخاری، ۲۳/۶۳؛ ابن عبدالبر، التمهید، ۲/۲۹۱٫

[۴۷]. «انی فرطکم علی الحوض،… لیردن علی أقوام أعرفهم و یعرفوننی، ثم یحال بینی و بینهم. فأقول: انهم منی، فیقال: انک لاتدری ما أحدتوا بعدک، فأقول: سحقاً سحقاً لمن غیّر بعدی» صحیح بخاری، کتاب رقاق، باب ۵۳، ح ۶۲۱۲؛ صحیح مسلم، کتاب فضائل، باب ۹؛ بغوی، مصابیح السنه، ۳/۵۳۷٫

[۴۸]. شرح احادیث بخاری از مصطفی دیب البغا، ذیل صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۴۰۷٫

[۴۹]. «یرد علی یوم القیامه رهط من أصحابی، فیجلون عن الحوض، فأقول: یا رب اصحابی؟ فیقول: انک لاعلم لک بما أحدثوا بعدک، انهم ارتدوا علی ادبارهم القهقری» صحیح بخاری، کتاب رقاق، باب ۵۳، ح ۶۲۱۳٫

[۵۰]. «بینا أنا قائم إذا زمره، حتی إذا عرفتهم خرج رجل من بینی و بینهم، فقال: هلم، فقلت: أین؟ قال: الی النار والله، قلت: و ماشأنهم؟ قال: إنهم ارتدوا بعدک علی أدبارهم القهقری. ثم إذا زمره، حتی إذا عرفتهم خرج رجل من بینی و بینهم، فقال: هلم، قلت: أین؟ قال: إلی النار والله. قلت: ماشأنهم؟ قال: أنهم ارتدوا بعدک علی أدبارهم القهقری، فلا أراه یخلص منهم الا مثل همل النعم». صحیح بخاری، کتاب رقاق، باب ۵۳، ح ۲۱۱۵؛ ابن منظور، لسان العرب، ۱۵/۱۳۵؛ منذری، الترغیب و الترهیب، ۴/۴۲۲؛ ابن اثیر، النهایه فی غریب الحدیث، ۵/۲۷۴؛ ابن حجر، فتح الباری، ۱۱/۴۷۵؛ عینی، عمده القاری، ۲۳/۱۴۲؛ قسطلانی، ارشاد الساری، ۹/۳۴۲٫

[۵۱]. «انی لکم فرط علی الحوض، فایای! لایأتین أحدکم فیذب عنی کما یذب البعیر الضال، فاقول: فیهم هذا؟ فیقال: انک لاتدری ما أحدثوا بعدک، فأقول: سحقاً». صحیح مسلم، کتاب فضائل، باب ۹، ح ۲۲۹۵٫

[۵۲]. «… ایها الناس أنا فرطکم علی الحوض یوم القیامه ولیرفعن الی قوم ممن صحبنی و لیمرن بهم ذات السیار فینادی الرجل یامحمد أنا فلان بن فلان و یقول آخر یا محمد أنا فلان بن فلان، فأقول: اما النسب فقد عرفته و لکنکم أحدثتم بعدی و ارتددتم علی اعقابکم القهقری». مسند احمد بن حنبل، ۴/۷۹؛ ابن عبدالبر، التهمید، ۲/۲۹۹٫

[۵۳]. «انی فنمسک بحجزکم هلم عن النار و تغلبوننی تقاحمون فیه تقاحم الفراش و الجنادب، و اوشک أن أرسل حجزکم و أفرط لکم علی الحوض و تردون علی معا و أشتاتاً، فأعرفکم بأسمائکم و سیماکم، کما یعرف الرجل، الغریبه فی ابله، فیؤخذ بکم ذات الشمال، و أناشد فیکم رب العالمین، أی رب رهطی، أی رب امتی، فیقال انک لاتدری ما أحدثوا بعدک، انهم کانوا یمشون القهقری»، ابن عبدالبر، التمهید، ج ۲، ص ۳۰۱٫

[۵۴]. قلت لأبی عبدالله (ع): ارتد الناس الاّ ثلاثه: ابوذر و سلمان و المقداد؟ قال ابوعبدالله: فأین أبو ساسان و ابوعمره الأنصاری. بحار الانوار، ج ۲۳، ص ۳۵۲٫

[۵۵]. ابن اثیر، النهایه فی غریب الحدیث، ج ۱، ص ۳۵۱٫

[۵۶]. سنن ابن ماجه، مقدمه باب ۷ ح ۴۹٫

[۵۷]. صحیح بخاری، کتاب رقاق، باب ۵۳؛ صحیح مسلم، کتاب فضائل، باب ۹٫

[۵۸]. الاصابه فی تمییز الصحابه، ابن حجر، ج ۱، ص ۴٫

[۵۹]. راغب، معجم الفاظ قرآن، ص ۳۸۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ۱/۲۶٫

[۶۰]. اسدالغابه فی معرفه الصحابه، ۱/۲۵؛ فتح الباری، ج ۷، ص ۴٫

[۶۱]. النهایه فی غریب الحدیث، ۲/۲۱۴٫

[۶۲]. صحیح بخاری، رقاق، باب ۵۳؛ صحیح مسلم، فضائل، باب ۹٫

[۶۳]. همان.

[۶۴]. همان.

[۶۵]. «… فاعرفکم باسمائکم و سیماکم…»، ابن عبدالبر، التمهید، ۲/۳۰۱٫

[۶۶]. نک: ابن قتیبه، المعارف، ص ۱۳۴؛ صحیح بخاری، کتاب مغازی، باب ۳۳٫

[۶۷]. حاکم نیشابوری، مستدرک، ۱/۷۶ و ۷۷؛ ذهبی، تلخیص المستدرک، ۱/۷۶ و ۷۷؛ بغوی، مصابیح السنه، ۳/۵۵۱؛ طبرانی، معجم کبیر، ۵/۱۷۵ و ۱۷۶٫

[۶۸]. راغب اصفهانی، معجم مفردات الفاظ القرآن، ص ۱۹۸٫

[۶۹]. صحیح بخاری، کتاب رقاق، باب ۵۳؛ و کتاب فتن، باب ۱؛ صحیح مسلم، کتاب فضائل، باب ۹٫

[۷۰]. همان.

[۷۱]. ارشاد الساری، ۹/۳۴۰؛ شرح صحیح مسلم، نووی، ۱۵/۶۰٫

[۷۲]. صحیح بخاری، کتاب رقاق، باب ۵۳٫

[۷۳]. «… هل شعرت ماعملوا بعدک؟ و الله ما برحوا یرجعون علی أعقابهم». صحیح بخاری، رقاق، باب ۵۳؛ و فتن، باب ۱؛ صحیح مسلم، کتاب فضائل، باب ۹٫

[۷۴]. فتح الباری، ۱۱/۴۷۶؛ النهایه فی غریب الحدیث، ۴/۱۲۹٫

[۷۵]. «… فلا اراه یخلص منهم الا مثل همل النعم».صحیح بخاری، کتاب رقاق، باب ۵۳، ح ۲۱۱۵٫

[۷۶]. ارشاد الساری، ۹/۳۴۲؛ عمده القاری، ۲۳/۱۴۲٫

[۷۷]. درالمنثور، سیوطی، ۸/۵۸۹، دارالفکر؛ سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، ص ۵۶؛ ابونعیم، حلیه الاولیاء، ۴/۳۲۹؛ تاریخ بغداد، ۱۲/۲۸۹٫

[۷۸]. محمدکردعلی، خطط الشام، ج ۶، ص ۲۴۵٫

[۷۹]. ابن ابی حاتم، تفسیر القرآن العظیم، ج ۳، ص ۷۲۰، مکتبه نزار مصطفی الباز، عربستان سعودی، ۱۴۱۹ هـ ق.

[۸۰]. آل عمران، ۵۲ و ۱۶۷، مائده- ۴۱ و … .

[۸۱]. توبه، ۱۰۱٫

[۸۲]. در این رابطه برای اطلاع بیشتر به نمایه های ۱۱۶۷ و ۱۹۷۰ و ۲۹۸۲ و ۳۲۷۵ و ۳۵۰۱ سایت اسلام کوئست نیز مراجعه شود.

[۸۳].  عنکبوت، ۱۴٫

[۸۴]. هود، ۴۰ .

[۸۵]. ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج ۴، ص ۲۷۹، دار الکتب العلمیه، بیروت، ۱۴۱۹ هـ ق.

[۸۶]. طه، ۸۵٫

[۸۷]. اعراف،۱۵۰٫

[۸۸]. مائده، ۲۵ و ۲۶٫

[۸۹]. آل عمران، ۵۲٫

[۹۰]. قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج ۴، ص ۹۷، انتشارات ناصرخسرو، تهران، ۱۳۶۴ هـ ش.

[۹۱]. محمد بن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، ج ۴ ، ص ۲۰۸ و ج ۵، ص ۱۲۹، دار الفکر، بیروت، ۱۴۰۱ هـ ق.

[۹۲] برای اطلاع بیشتر به نمایۀ “معنای ارتداد صحابه و اثبات آن” شماره ۱۵۸۹ (سایت اسلام کوئست: ۱۹۷۰) مراجعه شود. همچنین نک: علامه مجلسی، بحار الانوار، ج ۲۸ ص ۲۴ و ج ۲۸ ص ۲۵ و ج ۲۸ ص ۲۷، مؤسسه الوفاء بیروت، ۱۴۰۴ هـ ق.

[۹۳] . در بعضی از نقل ها به جای “نصر” ” نضر” دارد که به معنای “تر و تازه نماید” است. نَضَّرَ اللَّهُ عَبْداً سَمِعَ مَقَالَتِی فَوَعَاهَا وَ بَلَّغَهَا مَنْ لَمْ تَبْلُغْهُ یَا أَیُّهَا النَّاسُ لِیُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ فَرُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ لَیْسَ بِفَقِیهٍ وَ رُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ إِلَى مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْه‏؛ الکافی، ج۱ ، ص ۴۰۳٫

[۹۴] . مدیر شانه چی، کاظم،علم الحدیث ،  ص ۳۰ ، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم ، چاپ شانزدهم ، ۱۳۸۱ شمسی .

[۹۵] . همان، ص ۲۳۳ .

[۹۶] . نمایه شماره ۱۵۸۹ (سایت اسلام کوئست: ۱۹۷۰)، جواب تفصیلی.

[۹۷] . الهادی، جعفر، الحقیقه ماهیه ، ص ۲۲ ، چاپ دارالهادی .

[۹۸] . برای اطلاع بیشتر به نمایه شماره ۱۰۱۵ (سایت اسلام کوئست: ۱۱۶۷)، جواب اجمالی.

[۹۹] . گروه مؤلفان، پیامبر اعظم ، سیره و تاریخ ، امینی، محمدباقر، ص ۲۲۳ – ۲۲۵ ، نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها ، نشر معارف ، چاپ اول ، ۱۳۸۵٫

[۱۰۰] . نمایه شماره ۱۰۱۵ (سایت اسلام کوئست: ۱۱۶۷)، با تلخیص و اضافات، جواب تفصیلی.

[۱۰۱] . نک: مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج ۱۷، ص ۶، چاپ پنجم ، ۱۳۸۰ شمسی.

[۱۰۲]. قَدْ رَأَیْتُ أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ ص فَمَا أَرَى أَحَداً یُشْبِهُهُمْ مِنْکُمْ لَقَدْ کَانُوا یُصْبِحُونَ شُعْثاً غُبْراً وَ قَدْ بَاتُوا سُجَّداً وَ قِیَاماً یُرَاوِحُونَ بَیْنَ جِبَاهِهِمْ وَ خُدُودِهِمْ وَ یَقِفُونَ عَلَى مِثْلِ الْجَمْرِ مِنْ ذِکْرِ مَعَادِهِمْ کَأَنَّ بَیْنَ أَعْیُنِهِمْ رُکَبَ الْمِعْزَى مِنْ طُولِ سُجُودِهِمْ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ هَمَلَتْ أَعْیُنُهُمْ حَتَّى تَبُلَّ جُیُوبَهُمْ وَ مَادُوا کَمَا یَمِیدُ الشَّجَرُ یَوْمَ الرِّیحِ الْعَاصِفِ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ وَ رَجَاءً لِلثَّوَابِ؛ نهج البلاغه، رقم الخطبه ۹۷٫

[۱۰۳]. و برخى از بادیه‏نشینانى که پیرامون شما هستند منافقند، و از ساکنانِ مدینه [نیز عدّه‏اى‏] بر نفاق خو گرفته‏اند. تو آنان را نمى‏شناسى، ما آنان را مى‏شناسیم. به زودى آنان را دو بار عذاب مى‏کنیم؛ سپس به عذابى بزرگ بازگردانیده مى‏شوند. توبه، ۱۰۱٫

[۱۰۴]. و محمد، جز فرستاده‏اى که پیش از او [هم‏] پیامبرانى [آمده و] گذشتند، نیست. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، از عقیده خود برمى‏گردید؟ و هر کس از عقیده خود بازگردد، هرگز هیچ زیانى به خدا نمى‏رساند، و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى‏دهد. آل عمران، ۱۴۴٫

[۱۰۵]. و به خدا سوگند یاد مى‏کنند که آنان قطعاً از شمایند، در حالى که از شما نیستند، لیکن آنان گروهى هستند که مى‏ترسند. توبه، ۵۶٫

[۱۰۶]. با آن که قبلاً با خدا سخت پیمان بسته بودند که پشت [به دشمن‏] نکنند، و پیمان خدا همواره بازخواست دارد. احزاب، ۱۵٫

[۱۰۷]. خدایت ببخشاید، چرا پیش از آن که [حال‏] راستگویان بر تو روشن شود و دروغگویان را بازشناسى، به آنان اجازه دادى؟ توبه، ۴۳٫

[۱۰۸]. آیا ندیدى کسانى را که به آنان گفته شد: «[فعلاً] دست [از جنگ‏] بدارید، و نماز را برپا کنید و زکات بدهید»، و[لى‏] همین که کارزار بر آنان مقرّر شد، به ناگاه گروهى از آنان از مردم [=مشرکان مکّه‏] ترسیدند مانند ترس از خدا یا ترسى سخت‏تر. و گفتند: «پروردگارا، چرا بر ما کارزار مقرّر داشتى؟ چرا ما را تا مدّتى کوتاه مهلت ندادى؟» نساء،۷۷٫

[۱۰۹]. همان گونه که پروردگارت تو را از خانه‏ات به حقّ بیرون آورد و حال آن که دسته‏اى از مؤمنان سخت کراهت داشتند با تو در باره حقّ -بعد از آن که روشن گردید- مجادله مى‏کنند. گویى که آنان را به سوى مرگ مى‏رانند و ایشان [بدان‏] مى‏نگرند. و [به یاد آورید] هنگامى را که خدا یکى از دو دسته [کاروان تجارتى قریش یا سپاه ابوسفیان‏] را به شما وعده داد که از آنِ شما باشد، و شما دوست داشتید که دسته بى‏سلاح براى شما باشد، و[لى‏] خدا مى‏خواست حقّ [=اسلام‏] را با کلمات خود ثابت، و کافران را ریشه‏کن کند. تا حقّ را ثابت و باطل را نابود گرداند، هر چند بزهکاران خوش نداشته باشند. انفال، ۵- ۸٫

[۱۱۰]. و چون گروهى از آنان گفتند: «اى مردم مدینه، دیگر شما را جاى درنگ نیست، برگردید». و گروهى از آنان از پیامبر اجازه مى‏خواستند و مى‏گفتند: «خانه‏هاى ما بى‏حفاظ است» و[لى خانه‏هایشان‏] بى‏حفاظ نبود، [آنان‏] جز گریز [از جهاد] چیزى نمى‏خواستند. احزاب، ۱۳٫

[۱۱۱]. اى کسانى که ایمان آورده‏اید، شما را چه شده است که چون به شما گفته مى‏شود: «در راه خدا بسیج شوید» کُندى به خرج مى‏دهید؟ آیا به جاى آخرت به زندگى دنیا دل خوش کرده‏اید؟ متاع زندگى دنیا در برابر آخرت، جز اندکى نیست. توبه، ۳۸٫

[۱۱۲]. بر جاى‏ماندگان، به [خانه‏] نشستنِ خود، پس از رسول خدا، شادمان شدند، و از این که با مال و جان خود در راه خدا جهاد کنند، کراهت داشتند، و گفتند: «در این گرما بیرون نروید». بگو: «-اگر دریابند- آتش جهنّم سوزان‏تر است». توبه، ۸۱٫

[۱۱۳]. و اگر [به راستى‏] اراده بیرون رفتن داشتند، قطعاً براى آن ساز و برگى تدارک مى‏دیدند، ولى خداوند راه‏افتادنِ آنان را خوش نداشت، پس ایشان را منصرف گردانید و [به آنان‏] گفته شد: «با ماندگان بمانید». اگر با شما بیرون آمده بودند جز فساد براى شما نمى‏افزودند، و به سرعت خود را میان شما مى‏انداختند و در حق شما فتنه‏جویى مى‏کردند، و در میان شما جاسوسانى دارند [که‏] به نفع آنان [اقدام مى‏کنند]، و خدا به [حال‏] ستمکاران دانا است. توبه، ۴۵- ۴۷٫

[۱۱۴]. نک: الآلوسى و التشیع، ص، ۶۹٫

[۱۱۵]. حدثنی الحارث بن محمد قال، حدثنا عبد العزیز قال، حدثنا سفیان الثوری، عن رجل، عن مجاهد قال: لما نزلت:”بلغ ما أنزل إلیک من ربک”، قال: إنما أنا واحد، کیف أصنع؟ تجَمَّع علیّ الناس! فنزلت:”و إن لم تفعل فما بلغت رسالته”، الآیه. تفسیر طبری، ج ۱۰، ص ۴۶۸؛ أخرج أبو الشیخ عن الحسن أن رسول الله (صلى الله علیه و سلم) قال« إن الله بعثنی برساله فضقت بها ذرعاً ، و عرفت أن الناس مکذبی، فوعدنی لأبلغن أو لیعذبنی، فأنزل: {یا أیها الرسول بلِّغ ما أنزل إلیک من ربک} » . و أخرج عبد بن حمید و ابن جریر و ابن أبی حاتم و أبو الشیخ عن مجاهد قال : لما نزلت {بلغ ما أنزل إلیک من ربک} قال: یا رب، إنما أنا واحد کیف أصنع لیجتمع علیّ الناس؟، فنزلت {و إن لم تفعل فما بلغت رسالته}. الدر المنثور، ج ۳، ص ۴۱۸٫ نک: نرم افزار المکتبه الشامله.

[۱۱۶]. نک: عبقات الانوار فى امامه الائمه الاطهار، ج ‏۹، ص، ۲۳۰-۲۲۸٫

[۱۱۷]و محمد، جز فرستاده‏اى که پیش از او [هم‏] پیامبرانى [آمده و] گذشتند، نیست. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، از عقیده خود برمى‏گردید؟ و هر کس از عقیده خود بازگردد، هرگز هیچ زیانى به خدا نمى‏رساند، و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى‏دهد. آل عمران، ۱۴۴

[۱۱۸]. در این باره نگاه کنید به روایات حوض. سؤال ۱۵۸۹ (سایت اسلام کوئست: ۱۹۷۰)، نمایه: معنای ارتداد صحابه و اثبات آن.

[۱۱۹]. استفاضت الأخبار بزنا المغیره فی الجاهلیه و الإسلام حتّى ضرب بزناه المثل، و قصّته مع أمّ جمیل أثناء ولایته على البصره مشهوره؛ راجع: فتوح البلدان: ۳۴۴، تاریخ الطبری ۲/۴۹۲- ۴۹۴، الأغانی ۱۶/۱۰۳- ۱۱۰، الکامل فی التاریخ ۲/۳۸۴- ۳۸۵، البدایه و النهایه ۷/۶۶- ۶۷٫ أمّا الولید، فقد نزل فیه قوله تعالى: إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا … سوره الحجرات ۴۹، ۶؛ انظر: تفسیر الطبری ۱۱/۳۸۳- ۳۸۴ ح ۳۱۶۸۶- ۳۱۶۹۲، تفسیر البغوی ۴/۱۹۱، الکشّاف ۳/۵۵۹، تفسیر الفخر الرازی ۲۸/۱۲۰، تفسیر ابن کثیر ۴/۲۱۰٫

[۱۲۰]. روى عن الشافعى (رحمه اللَّه علیه) انه اسرّ الى الربیع انه لا یقبل شهاده اربعه من الصحابه و هم معاویه و عمرو بن العاص و المغیره و زیاد؛ المختصر فی اخبار البشر ۱/۱۸۶٫

[۱۲۱]. أُسَیْدُ بْنُ حُضَیْرٍ یقول لسعد بن عباده کَذَبْتَ لَعَمْرُ اللَّهِ َإِنَّکَ مُنَافِقٌ تُجَادِلُ عَنْ الْمُنَافِقِینَ ؛ صحیح البخاری، ج ۹، ص ۱۴۸٫

[۱۲۲]. حاقه، ۴۸-۴۴ .

[۱۲۳]. بقره، ۴۷ و ۱۲۲٫

[۱۲۴].  نساء، ۴۶ و ۴۷؛ مائده،۱۳ و ۷۸ و … .

[۱۲۵]. بقره، ۵۱٫

[۱۲۶]. اعراف، ۱۵۵٫

[۱۲۷]. اعراف، ۱۶۳٫

[۱۲۸]. صحیح ترمذی، دار الفکر، ج ۴، ص ۱۳۵، بیروت، ۱۴۰۳ هـ ق.

[۱۲۹]. بقره،۶۵؛ نساء،۴۷؛  اعراف، ۱۶۳٫

[۱۳۰]. اعراف، ۱۴۸٫

[۱۳۱]. اعراف، ۱۵۱-۱۵۰٫

[۱۳۲]. اعراف، ۱۵۴٫

[۱۳۳]. اعراف، ۱۵۷٫

[۱۳۴]. انفال، ۶۸- ۶۵٫

[۱۳۵]. بقره، ۲۵۳ و … .

[۱۳۶]. آل عمران، ۱۱۴-۱۱۳٫

[۱۳۷]. محمد بن احمد بن قرطبی، الجامع لأحکام القرآن، ج ۸، ص ۴۳، انتشارات ناصر خسرو، تهران، ۱۳۶۴ هـ ش.

[۱۳۸].  مفسران به نقل از عمر بن خطاب معتقدند که مخاطب تهدید در آیه ، عایشه و حفصه می­باشند. ر. ک: تفسیر قرطبی، ج ۱۹، ص ۱۸۹٫

[۱۳۹]. تحریم، ۴٫

[۱۴۰]. آل عمران، ۱۳۳٫

[۱۴۱].  توبه، ۵۸٫

[۱۴۲]. احزاب، ۱۳- ۱۲٫

[۱۴۳]. حجرات، ۶، «ان جاءکم فاسق بنبأ فتبینوا …» و با مراجعه به تفاسیر درمی­یابیم که این فاسق، شخصی از صحابه بوده که بعدها به یکی از دشمنان اصلی حضرت علی(ع) تبدیل گشت.

[۱۴۴]. صحیح بخاری، دار الفکر، ج ۵، ص ۱۳۸-۱۳۷، بیروت، ۱۴۰۱ هـ ق.

[۱۴۵]. در این مورد ر.ک به نمایه صحابه از دیدگاه شیعه، شمارۀ ۱۱۶۷ که در سایت اسلام کوئست موجود است، مراجعه نمایید.

[۱۴۶]. حجرات، ۲ و ۱٫

[۱۴۷]. بخارى‏، ابو عبد اللّه محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری ، ج ۶ ، ص ۴۶ و ۴۷ و ج ۸ ص ۱۴۵، دار الفکر، بیروت، ۱۴۰۱ هـ ق.

[۱۴۸]. همان، ج ۵، ص ۱۳۷و ۱۳۸٫

[۱۴۹]. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفه الصحابه، ج ۳، ص ۲۶۰، انتشارات اسماعیلیان، تهران.

[۱۵۰]. همان، ج ۱، ص ۳۰۱٫

[۱۵۱]. صحیح بخاری، ج ۴، ص ۱۹۴٫

[۱۵۲]. محمد بن سعد، طبقات کبری، ج ۳، ص ۲۶۰، دار صادر، بیروت.

[۱۵۳]. ر. ک: صحیح بخاری، ج ۵، ص ۸۲ و  ۸۳ .

[۱۵۴]. در مورد ارتداد و کفر صحابه ر. ک به نمایه معنای ارتداد صحابه و اثبات آن شمارۀ ۱۹۷۰ و نمایۀ اسلام ابوبکر و عمر ، شمارۀ ۲۹۸۲ که در سایت اسلام کوئست موجود است مراجعه نمایید.

[۱۵۵]. توبه، ۳۸٫

[۱۵۶]. مائده، ۲۵٫

[۱۵۷]. صحیح ترمذی، ج ۴، ص ۱۳۵، دار الفکر، بیروت، ۱۴۰۳ هـ ق.

[۱۵۸]. آل عمران، ۵۲٫ البته این همان کفری است که در مورد برخی صحابه قابل اثبات است و این کفر به معنای شرک و بت پرستی، نیست.

[۱۵۹]. در مورد فتوحات اولیه اسلامی ر.ک نمایۀ امام علی(ع) و لشکر کشی خلفا به سایر کشورها، شمارۀ ۵۵۷ که در سایت اسلام کوئست موجود است مراجعه نمایید.

[۱۶۰]. طبری، ابو جعفر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج ۲۶، ص ۵۶-۵۴، دار المعرفه، بیروت، ۱۴۱۲ هـ ق.

[۱۶۱]. صحیح ترمذی، ج ۴، ص ۱۳۵، دار الفکر، بیروت، ۱۴۰۳ هـ ق.

[۱۶۲]. بقره، ۴۷٫

[۱۶۳]. یونس، ۹۳٫

[۱۶۴]. تمام این ماجرا، به صراحت در آیات ۲۴۶ – ۲۵۲ سورۀ بقره نقل گردیده است.

[۱۶۵]. طبری، ابو جعفر، جامع البیان، ج ۱۰، ص ۷۱ عبارت پیامبر(ص) این گونه بود:أین الذین بایعوا تحت الشجره.

[۱۶۶]. توبه، ۲۷- ۲۵٫

[۱۶۷]. طبری، ابو جعفر، جامع البیان ، ج ۲۶، ص ۴۵٫

[۱۶۸]. نجم، ۴ و ۳٫




کلیدواژه ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,



ثبت نظر


7 + = 9