دایره المعارف اسلام پدیا » بقاى نفس بعد از موت بدن
منوی اصلی

بقاى نفس بعد از موت بدن

تاریخ: ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ در باب: مرگ

به طور اختصار به چند دلیلِ بقاى نفس اشاره مى‏شود:

۱٫ اگر موجودى سیر صعودى کرد و از طبیعت خارج شد، دیگر فنا و زوال بر او عارض نمى‏شود. ماده تا نهایت درجه امکان صعود، سیر مى‏کند و پس از آن، صورت که همان نفس است بدن را رها مى‏کند و موجود مجرد و بى نیاز از ماده و بی گانه از طبیعت می شود. بنابر این عدم بر او عارض نمى‏شود؛ زیرا عدم و زوال از خواص ماده و جسم است؛ چون در ماده استعداد و قوه است و تا زمانی که این استعداد وجود دارد، ماده هم موجود است، ولى بعد از تمام شدن استعدادها و به فعلیت رسیدن آنها به سمت زوال و نابودى مى‏رود، اما نفس چون بعد از جدائى از ماده، خواص آن را ندارد، لذا ابدى و فناناپذیر مى‏شود. تنها در یک صورت عدم برای نفس ممکن است که عبارت از فنای علت فاعلى است و این هم محال است.

بیان مطلب: علت فاعلى نفس یا واجب الوجود است و یا موجودى است که او منتهى به واجب مى‏شود. در صورت اول چون نفس متعلّق به مبدأ است و بسیط است و هیچ ترکیب و قوه‏اى در او نیست، پس تمام ذاتش متعلق به واجب است و هیچ ترکیب و قوه‏اى در او نیست پس تمام ذاتش متعلق به واجب است و عین تعلق و ربط است و چون عدم در مبدء محال است، پس بر معلول او عروض عدم و زوال محال است به جهت قاعده مسلم فلسفى که تخلف معلول از علت محال است؛ یعنى محال است که علت باشد، اما معلول نباشد (استحاله عدم معلول عند وجود العله)، (همان طور که عکس آن هم محال است) و در صورتى که علت غیر از واجب باشد، حتماً باید منتهى به واجب شود؛ چون “کل ما بالعرض ینتهى الى ما بالذات” و فرض بر این است که هر چیزى غیر از واجب، معلول و ممکن است، بنابر این باید منتهى به واجب شود و الّا تسلسل لازم مى‏آید که درجاى خودش محال بودن آن اثبات شده است و چون به مبدأ واجب منتهى مى‏شود طبق بیان گذشته عروض عدم بر او محال است.

۲٫ نفس تا زمانی که تعلق تدبیرى به بدن دارد داراى حرکت و در نتیجه همراه با تغییر و تحوّل است. – یا سیر صعودى را طى مى‏کند و یا سیر نزولى – ، اما بعد از رهایى از بدن دیگر حرکتى در او وجود نخواهد داشت و چون حرکتى ندارد، پس تغییر و تحولى در او راه ندارد، بنابر این وجود ثابت و دائمى مى‏شود.

گرچه همۀ نفوس به تجرد عقلانى نمى‏رسند و در تجرد مثالى و خیالى باقى مى‏مانند، اما اشکالى وارد نمى‏شود چون در بقاى نفس، تجرد مثالى هم کافى است، و لذا حتى بزرگان قایل به بقاى نفوس حیوانى شده‏اند که داراى قوه خیال و واهمه هستند.

۳٫ برهان حکمت: خلقت جهان لغو و عبث نیست، بلکه از روى حکمت است، به دلیل حکیم بودن خالق آن اگر چه خالق هستی بى نیاز و غنى مطلق است، لذا در افعال خود نفعى – چه غیر مستقیم و چه مستقیم – ندارد، اما منافات ندارد که هدف خالق به کمال رسیدن مخلوق باشد، چنان که در جایى از قرآن کریم مى‏فرماید: ما انسان را براى عبادت و کمال رسیدن از راه عبودیت خلق کردیم. بنابر این، عالم، صنع حکیم است و محال است که هدف نداشته باشد و با رسیدن به آن هدف هم به کمال مى‏رسد و تحقق این هدف هم قطعى است. آن جا که مى‏فرماید: هیچ تردیدى در روز قیامت و روز جزا نیست؛ زیرا او خالق موجودات است و مسلّط بر آنها است بنابر این مانعى وجود ندارد که جهان به کمال خود نرسد و چون به کمال رسیدن بدون مقدمات و ابزار مخصوص به خود ممکن نیست، خالق حکیم، موجودات را مجهز به آن وسایل نمود و کمال هم با تحقق هدف نهایى، محقق مى‏شود. بنابر این باید نفس ابدى و فناناپذیر باشد؛ زیرا اولاً فنا و زوال با کمال منافات دارد. ثانیاً به کمال رسیدن و سپس معدوم شدن کار لغو و عبث است و منافى با حکمیت خالق حکیم است.

۴٫ برهان عدالت:

با توجه به این که همه افراد جامعه مطیع امر الهى نیستند و همیشه پیامبران الهى مخالفان و دشمنانی داشتند و در جامعه دو دسته وجود دارند. پارسایان و افراد شرور و ستمگر. پارسایان که جز به خدا و عمل صالح نمى‏اندیشند و خدمت به خلق را سرلوحه کار خود قرار داده‏اند، و در مقابل افراد ظالم و ستمگرى که پیوسته مشغول جور و فساد و گمراه نمودن دیگران هستند، اما با این حال نه ظالم به جزاى عمل خود مى‏رسد و نه افراد صالح به پاداش خود و اگر ظالم هم در این دنیا مؤاخذه شود مطابق اعمالى نیست که انجام داده و حتى در بسیارى از موارد پاداش اعمال نیک هم جبران عمل صالح را نمى‏کند و این از خصایص دنیا است. پس باید عالمى بعد از این باشد و روح که اصل انسانیت است بعد از جدایى و مفارقت از بدن در آن جا مستقر مى‏شود تا نتیجه کار خود را ببیند. بنابر این اگر روح نیز مانند بدن حیات خود را از دست دهد اعمال بندگان بدون جواب و پاداش مى‏ماند و این برخالق حکیم، قبیح و محال است چون خلاف عدالت است؛ زیرا عدل؛ یعنى «اعطاء کل ذى حقٍ حقّه» و این معنا تحقق پیدا نمى‏کند مگر با بقاى روح.

ادله نقلى بر بقاى روح و نفس:

۱٫ از سوره زمر آیه ۴۲ استفاده مى‏شود که واجب تعالى، روح مردگانى را در عالم مخصوص نگه مى‏دارد و شاهد آن هم کلمه توفّى است که گرفتن و اخذ است به تمام و کمال، پس معلوم مى‏شود که بعد از این عالم، روح معدوم نمى‏شود.

۲٫ در سوره بقره / ۱۵۴ و آل عمران ۱۶۹/ مى‏فرماید: افرادى که در راه خدا کشته مى‏شوند، از بین نمى‏روند بلکه زنده هستند و نزد پروردگارشان روزى مى‏خورند.

۳- در سوره مؤمنون آیۀ ۴۵ و ۴۶ مى‏فرماید: صبح و شام بر فرعونیان عذاب نازل مى‏شود و روز قیامت هم در شدیدترین عذاب داخل مى‏شوند که لازمه این فرمایش بقاى نفس است چون موجودى که معدوم شود و از بین برود عذابى را درک نمى‏کند و با سایر جمادات تفاوتى ندارد. پس باید حقیقت انسان غیر از جسم باشد.

در اینجا نظر بعضى از بزرگان فلسفه نقل مى‏شود:

۱- ابن سینا در بقاى نفس مى‏فرماید: چون نفس منطبع در جسم نیست و تنها  وسیله براى رسیدن به کمال لایق است، پس با موت که جسم را از دست مى‏دهد، ضررى به او وارد نمى‏شود، چون نفس ذاتاً محتاج به ماده نیست؛ زیرا فلاسفه اتفاق دارند که نفس ذاتاً مجرد است، ولى فعلاً محتاج به ماده است. بنابر این با انعدام ماده و جسم، معدوم نمى‏شود.

وی در جاى دیگر مى‏فرماید، چون نفس متصل به عقل فعال است با از دست دادن جسم که جنبه وسیله بودن براى او دارد، ضررى بر نفس وارد نمى‏شود؛ زیرا نفس به ذاته خود را تعقل مى‏کند و نه با آلت و وسیله. اولاً تجرد نفس ثابت شد و ثانیاً طبق قاعده فلسفى که هر مجردى به ذاته خود را تعقل مى‏کند و علم حضورى به خود دارد و نه تنها خود بلکه مجردات دیگر را نیز درک مى‏کند.

۲٫ اما نظر ملاصدرا مؤسس حکمت متعالیه به این مضمون است: نفس بعد از به دست آوردن کمالات به جایى مى‏رسد که دیگر احتیاجى به بدن ندارد و لذا از او جدا مى‏شود و به مبدأ خود رجوع مى‏کند و در آن جا بسیار مسرور و شاد مى‏شود که با جسم و بدن درک آن ممکن نیست. وی همچنین می گوید: هر چه تعلّق و وابستگى نفس به بدن بیشتر باشد، کمتر خود را درک مى‏کند و اگر این فاصله بیشتر شود، بهتر خود را درک مى‏کند و با موت این ادراک به حد کمال مى‏رسد.

توضیح این نکته ضرورى است که گرچه ادله بقاى نفس، مرگ نفس را رد مى‏کند، اما مبتلا نشدن روح به خواب هم استفاده مى‏شود؛ زیرا خواب مرتبه نازله مرگ است و فرق بین آن دو به این است که با مرگ ارتباط بین نفس و بدن کاملاً قطع مى‏شود و روح بعد از رسیدن به کمال لایق خود بدن را رها مى‏کند، ولى با خواب ارتباط و علاقه روح و بدن کاملاً از بین نمى‏رود بلکه ضعیف مى‏شود و تقریباً مى‏توان گفت در مدت خواب روح در بدن تصرّفى نمى‏کند مگر اندک و به علاوه این حدیث شریف هم مؤید گفتار مى‏تواند باشد که “النّوم اخ الموت”[۱]

البته براى به خواب نرفتن روح مى‏توان دلیل دیگرى آورد به این بیان:

از طرفى چون در اول این مقاله تجرد روح ثابت شد و این که روح غیر از بدن و جسم است و از طرفى چون خواب براى تجدید قوا و به دست آوردن نیروى مجدد و رفع خستگى است و این موارد هم از خواص و آثار جسم است نتیجه مى‏گیریم که روح و نفس انسانى به خواب نمى‏رود، بلکه طبق گفته بعضى از محققین به خواب رفتن بدن براى تجدید قوا به جهت خستگى ناشى از تصرّفاتى است که نفس در بدن انجام مى‏دهد.


[۱]. مصطفوى، حسن ،‏مصباح الشریعه، ترجمه، مصطفوى، متن، ص: ۱۸۱، الباب الرابع و الاربعون فی النوم‏.




کلیدواژه ها: , , ,



ثبت نظر


1 + = 5