دایره المعارف اسلام پدیا » ادبیات قرآن
منوی اصلی

ادبیات قرآن

تاریخ: ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ در باب: علوم قرآنی

اشاره به قرآن با اسم اشاره دور

درباره این که چرا به جای هذا (این) از کلمه ذلک (آن) استفاده شده، جواب های متعددی داده شده است:

۱٫ کلمه “ذلک” در این جا به معناى “هذا” (این) است و مورد اشاره در این جا قرآن حاضر است. چنین چیزی در اشعار و ادبیات عرب نظیر دارد؛ مانند: این شعر:

اقول له و الرمح یأطر متنه             تأمل خفافاً اننى انا ذلکا

وقتى او را نیزه زدم و پشتش خم شد با نیزه خودم را به او معرفى کردم.

شاهد در کلمه “ذلکا” است که بمعناى “این” آمده است.

۲٫ چون خدا به پیامبرش وعده داده بود که بر او کتابى نازل کند که آب آن را محو نکند و حوادث ایام ازبینش نبرد و کهنه‏اش نگرداند پس از نازل کردن قرآن فرمود این همان کتابى است که به تو وعده داده بودیم.

۳٫ معناى “ذلک” این است که این همان کتابى است که ما در کتابهاى آسمانى قبلى وعده داده بودیم.[۱]

نزدیک به این معنا و احتمال، مطلبی است که در تفسیر صافی آمده است: «یعنی قرآنی که با الف، لام و میم شروع شده آن کتابی است که موسی و پیامبران (ع) بعدش به آن خبر دادند ای محمد آن ها به بنی اسرائیل خبر دادند که به زودی من کتابی را بر تو نازل می کنم که به خاطر آشکار بودنش نزد آن ها هیچ شکی در آن راه ندارد».[۲]

۴٫ گاهى از اسم اشارۀ بعید براى بیان عظمت چیز یا شخصى استفاده مى‏شود، یعنى آن قدر مقام آن بالا است که گویى در نقطه دور دستى در اوج آسمانها، قرار گرفته است، در تعبیرات فارسى نیز نظیر آن را داریم فى المثل در حضور افراد بزرگ مى‏گوئیم:” اگر آن سرور اجازه دهند چنین کاری را انجام می دهیم”. در حالى که باید “این سرور” گفته شود، این تنها براى بیان عظمت و بلندى مقام است.

در بعضى دیگر از آیات قرآن تعبیر به” تلک” شده که آنهم اشارۀ بعید است؛ مانند: “تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْحَکِیمِ”[۳][۴].

به عبارتی دیگر: قرآن در عظمت، مقامى بس والا دارد. در ادبیات عرب، «ذلک» اسم اشاره به دور است. در اینجا به قرآن که در پیش روى ماست، با «ذلک» اشاره مى کند که حکایت از عظمتِ دست نایافتنى قرآن مى کند.[۵]

۵٫ حقیقت قرآن در نزد خدا فراتر از حروف و الفاظ بوده که این الفاظ نیز متنزل شده آن حقیقت والا است بنابراین طبیعی است که وقتی با الفاظ نازل شده در مورد آن حقیقت والای قرآن سخن گفته می شود از ضمیر تلک (آن) استفاده شود.

تفاوت نحوی الصابئون و الصابئین در قرآن

در قرآن دو آیه وجود دارد که مانند هم هستند یکی آیه ۶۲ سوره بقره و دیگری آیه ۶۹ سوره مائده، با این که همۀ مفردات و کلمات دو آیه با هم یکی هستند ولی کلمه الصابئین در آیه سوره بقره به صورت منصوب و الصابئون در آیه سوره مائده مرفوع آمده تفاوت عوامل ادبی و نحوی در این دو آیه است برای روشن شدن مطلب، عین دو آیه را می آوریم:

” إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئینَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون‏[۶]

“إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ وَ النَّصارى‏ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون[۷]

از جهت ادبی و نحوی «الصابئین» در سوره بقره، به علت عطف بر اسم انٌ (الذین) منصوب است؛ ولی الصابئون به سبب ترکیبی دیگر مرفوع می باشد. در علت رفع الصابئون وجوه مختلفی ذکر شده است که به چند مورد آن اشاره می شود:

الف. در علم نحو ثابت شده است که عطف بر سه قسم است: عطف لفظی، عطف محلی، عطف معنوی. «الصابئون» به سبب عطف بر محل «الذین ءامنوا» که در محل مبتدا و مرفوع می باشد، مرفوع شده است. برخی از نحویین این ترکیب را نمی پذیرند و می گویند در صورت عطف، توارد دو عامل بر یک معمول رخ می دهد که جایز نیست.[۸]

ب. «الصابئون» مبتدا است و از این رو مرفوع شده است و خبر آن به علت وجود قرینه حذف شده است. واو ما قبل نیز عاطفه نیست؛ بلکه معترضه است و جمله الصابئون با خبر محذوف خود جمله معترضه است.»[۹] به خاطر معترضه بودن این جمله معنای آیه طبق این ترکیب با ترکیب قبلی و هم چنین با آیه سوره بقره، متفاوت خواهد بود؛ زیرا جمله معترضه مقصود اصلی در کلام نمی باشد. از نظر کسانی که به ادبیات عرب آشنایی دارند تفاوت اعراب به خاطر تفاوت ترکیب ادبی یک امری بسیار عادی به حساب می آید.

ضمیر مفرد و جمع برای خداوند در قرآن

علمای علم عقاید (کلام اسلامی) دلایل متعدّد عقلی بر یگانه بودن خدا آورده اند و یگانه بودن خدا بدین معنا است که تنها او است که مستقلا و بدون نیاز به هیچ کس و هیچ چیز، خلق می کند و روزی می دهد و هدایت می کند و می میراند و…. که در علم کلام از اینها به توحید در خالقیت و توحید در رازقیت و توحید در هدایت و…. تعبیر شده است.

سخن فوق به این معنا نیست که کسی و چیزی در خالقیت و رازقیت و هدایت و مانند آن هیچ نحوه سببیتی ندارد، بلکه حکمت خداوند این گونه اقتضا نموده که خلق کردن و رزق دادن و هدایت نمودن، بلکه غالب افعال خود را از راه اسباب و مجاری خود اجرا می کند.[۱۰]

به عنوان مثال هر چند خداوند می تواند که به طور مستقیم و بدون هیچ واسطه ای، بیماران را شفا دهد یا گرسنه ها را سیر کند یا گمراهان را هدایت کند، ولی بر اساس حکمت خود این گونه پسندیده که برای هر کاری مجرا و اسباب خاص قرار داده است و هر کاری را از راه همان مجرا انجام می دهد. پس گرسنه ها را با نانی که خود آفریده است سیر می کند. مریض ها را با داروئی که خود آفریده و به وسیلۀ طبیبی که خود آفریده و تربیت کرده است شفا می دهد. البته نان و طبیب و دارو و همۀ اسباب، به اذن او اثر می کنند و نتیجۀ خاص خود را دارند و وقتی دارو و طبیب و نان و آب و همه، وجود خود را دائماً از او می گیرند و به خواست او چنین آثاری را دارا هستند، پس این گونه تأثیرات هیچ منافاتی با توحید و یگانگی خدا در ابعاد و زوایای مختلف خود ندارد و آنها شریک خداوند نیستند، بلکه مخلوقاتی هستند که در همه چیزشان از جمله آثاری که دارند محتاج به او هستند.

حال با توجه به مطالبی که گذشت به بررسی اصل موضوع می پردازیم:

هر چند خداوند یگانه است و می بایست هر گاه از افعال خود خبر می دهد، از کلمه و ضمیر مفرد استفاده کند،[۱۱] لذا بارها در قرآن به این نحو از خود تعبیر آورده است،[۱۲] اما در زبان عربی و گاهی غیر عربی، متکلم و گوینده به دلایل متعدد، برخی مواقع به جای این که بگوید: “من” این کار را انجام دادم. می‌گوید: “ما” این کار را انجام دادیم.

در زیر به برخی از این دلایل اشاره می کنیم:

۱٫ قرآن کریم زبان محاوره ای مردم را که بهترین وسیلۀ ارتباط با آنها است برگزیده است و مردم در زبان محاوره ای خود گاهی می گویند فلانی جوانمرد است. در حالی که اصولاً ممکن است زن باشد نه مرد. در قرآن کریم هم داریم که “انتم الفقراء الی الله…” و ضمیر انتم مذکر است، در حالی که خطاب عمومی است و زن و مرد را در بر ‌می گیرد و هر عاقلی می فهمد که منظور همۀ انسان ها هستند نه فقط مردان. در مورد ضمیر جمع و مفرد نیز می بینیم که بارها افراد به جای ضمیر مفرد از ضمیر جمع استفاده می کنند؛ مثلاً ما آمدیم شما نبودید. که هم در ضمیر “ما” و هم در ضمیر “شما” که حالت جمع دارد، منظور گوینده و شنونده مفرد است، اما برای تعظیم، احترام و شخصیت بخشیدن از ضمیر جمع استفاده شده است. در مورد خداوند تبارک و تعالی نیز گاه از باب تشریف و تعظیم از “نحن” استفاده می شود.[۱۳]

به هر حال متکلم برای این که عظمت خود را به مخاطب گوشزد کند، به جای این که بگوید “من”، از کلمۀ “ما” استفاده می کند که دلالت بر عظمت و بزرگی متکلم دارد.

مثالی از قرآن: در آیۀ اوّل سورۀ فتح می فرماید: “إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِینا”.

بعضی از مفسران گفته اند: در این جا خداوند به خاطر اشاره به عظمت خود گفته است: ما شهر مکه را فتح کردیم: اما این که چرا در این آیه تعبیر به ما فرمود، براى این است که تعبیر به ما که به عظمت اشاره دارد، با ذکر “فتح” مناسب تر است. این نکته در آیۀ: “انا ارسلناک شاهدا …” نیز جریان دارد.[۱۴]

۲٫ گاهی هم متکلّم برای نشان دادن عظمت کاری که انجام داده است به جای این که بگوید: من این کار را انجام داده ام. می‌گوید: ما انجام داده ایم؛ مانند: “إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْر” یا “إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ” که بر عظمت قرآن و کوثر دلالت دارد.

۳٫ گاهی هم خداوند متعال برای این که ما را توجه دهد به اسبابی که او برای انجام گرفتن کاری قرار داده است به جای این که بگوید: من انجام دادم. تعبیر به ما می کند. لذا در ذیل آیۀ چهارم از سورۀ رعد در تفسیر المیزان می خوانیم:

و همین تعبیر به ما، (ما بعضی را بر بعضی برتری دادیم) خالى از اشعار به این معنا نیست که در این بین، غیر از خداى سبحان اسباب الاهى نیز در کارند، که به امر او عمل نموده، و همه به خداى سبحان منتهى مى شوند.[۱۵]

همچنین در ذیل آیۀ ۶۱ از سورۀ یونس در تفسیر نمونه چنین آمده است: تعبیر به صیغۀ جمع در مورد خداوند، با این که ذات پاک او از هر جهت یگانه و یکتا است، براى اشاره به عظمت مقام او است و این که همواره مأمورینى سر بر فرمان او دارند، و در اطاعت امرش آماده و حاضرند، و در واقع سخن تنها از او نیست، بلکه از او است و آن همه مأموران مطیع او هستند.[۱۶]

یادآوری:

ممکن است که در یک آیه هر سه حکمت جمع شده باشد؛ یعنی به صورت جمع آمده تا هم نشانگر عظمت فاعل باشد و هم نشانگر عظمت و بزرگی فعل و هم به اسباب توجه شده باشد؛ مانند: “إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ” که این سه مورد در این آیه جمع شده است.

حرف (کاف) در آیه «لیس کمثله شیء»

برای روشن شدن ماهیت حرف کاف در کنار کلمه مثل در آیه (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ)[۱۷] ابتدا باید مطالبی را بیان کنیم:

باید دانست که آیات “محکم” و غیر قابل تردیدی وجود دارند که وجود هر مثل و شریکی را برای خداوند، منتفی می دانند؛ مانند:

۱٫ هیچ فردی مثل او نخواهد بود.[۱۸]

۲٫ او در فرمانروایی خود، شریک و همانندی ندارد.[۱۹]

۳٫ (خطاب به مسیحیان) از سه گانه پرستی دست بردارید! دست برداشتن از چنین عقیده ای برایتان بهتر خواهد بود! همانا پروردگار، یکی بیش نیست.[۲۰]

و … .

بر این اساس، می توان بی مانند بودن پروردگار را از آیات محکم بسیاری، استفاده نمود، اما این که معنای “کمثله” در آیۀ چیست؟! ابهامی است که برای بسیاری از تلاوت کنندگان قرآن به وجود آمده است! و در پاسخ آن، به زائده بودن حرف کاف استناد شده است! در یکی از تفاسیر می خوانیم:

“با توجه به اینکه (کاف) در جمله (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ) کاف تشبیه است‏ و به معناى مثل مى آید جمله چنین معنا مى‏دهد: (همانند مثل او چیزى نیست) این تکرار سبب شده که بسیارى از مفسران (کاف) را زائده بدانند که معمولاً براى تأکید مى آید، و در کلمات فصحاء فراوان است”.[۲۱]

در تفسیر دیگری، به اشعاری از شاعران عرب استناد شده که آنان نیز از عبارت “کمثل” در اشعار خود بهره جسته اند، اما از آن، تنها معنای “مثل” را اراده نموده اند و نه “مثل مثل”!

به عنوان نمونه، “اوس بن حجر” چنین سروده است:

و قتلی کمثل جذوع النخیل             یغشاهم سبل منهمر

و کشته هایی مانند شاخه های خرما که سیلی خروشان آنها را فرا گرفته است.

و سرودۀ شاعر دیگری این است:

سعد بن زید إذا أبصرت فضلهم           ما إن کمثلهم فی الناس من أحد

اگر با دقت به برتری های قبیلۀ سعد توجه شود، مانند آنان در میان مردم یافت نمی شود”.[۲۲]

این نکته نیز بدیهی است که قرآن کریم به زبان و اسلوبی نازل شده که مورد استفادۀ نژاد عرب بوده است[۲۳] چنان چه هر پیامبر دیگری نیز کتاب خود را با زبان نژادی که او متعلّق به آن نژاد بوده، ارائه می نمود.[۲۴] بر این اساس، برای درک کلمات قرآنی، باید به سخنان نژاد عرب و به ویژه، ادیبان آن قوم، توجهی خاص داشت و چنان چه مشاهده شد، آنان در سخنان خود، از واژۀ “کمثل” استفاده نموده و جز تأکید، معنای دیگری را در نظر نداشته اند و در هیچ سخنی از آنان نمی یابیم که این واژه را در معنای “مثل مثل” استفاده کنند و بر همین اساس، بهترین تفسیر آیۀ “لیس کمثله شیء” آن است که آن را بر اساس سخن عرب، ترجمه و تفسیر نموده و جز تأکید، مطلب دیگری را از آن برداشت ننماییم.

از طرفی، مشابه این آیه را در قسمت دیگری از قرآن نیز می یابیم که فرموده است: “فإن آمنوا بمثل ما آمنتم به فقد اهتدوا”[۲۵]؛ یعنی اگر کفار به آنچه شما ایمان آوردید ایمان آورند، در راه هدایت گام خواهند برداشت. معنای آیه، ایمان به همان چیزی است که مؤمنان به آن ایمان دارند و نه ایمان به مثل و مشابه آن! بر این اساس، از معنای عبارت “بمثل ما اهتدوا” که در این آیه وجود دارد، به سادگی می توان دریافت که آیۀ “لیس کمثله …” نیز در تشابه با آیۀ بیان شده بوده و واژۀ “مثل” در این موارد، موضوعیتی مستقل نداشته و تنها نشانگر تأکید است.

البته سخن برخی از مفسران، قابل نقد است که گویا آنان تأکید را مترادف با زیادت در کلام به شمار آورده اند، در صورتی که کلام پروردگار باید از هرگونه نقص و زیادتی مبرّا باشد و شاید همین مسئله لزوم به کار نگرفتن کلمات زاید در قرآن، موجب آن شده که این مفسران، تفاسیر دیگری از آیه ارائه نمایند که چندان با کلام عرب و شواهد موجود همخوانی ندارد، از جمله این که گفته شده: معنای آیه این است که اگر بر فرض محال، خداوند مثلی هم داشت، دیگر برای مثل او نیز مانند و شبیهی نبود …و تفسیر دیگری که ارائه شده این است که مثل را به معنای صفت گرفته و مضافی را در تقدیر بگیریم و بگوییم که همانند صاحب صفت خدا، شیء و چیزی وجود ندارد و می دانیم که صاحب صفت خدا، همان خدا است، پس مثل خدا چیزی وجود ندارد!‏”[۲۶] و یا این تفسیر که “گاه گفته مى شود: مثل تو از میدان حوادث فرار نمى کند، یعنى مثل تو با این شجاعت، با این عقل و هوش و درایت نباید از میدان حوادث بگریزد (خلاصه کسى که اوصاف تو را دارد باید چنین و چنان باشد). در آیه مورد بحث نیز معنا چنین مى شود؛ مثل خداوند با این اوصاف که ذکر شد، با این علم گسترده و قدرت عظیم و بى پایان و … همانندى نخواهد داشت‏”.[۲۷]

اما به نظر می رسد که نیازی به این تفاسیر نه چندان دلچسب نبوده و باید گفت که همان معنای تأکیدی که توسط نژاد عرب در این گونه موارد به کار گرفته می شود، در این مورد نیز مورد استفاده قرار گرفته و تأکید نیز زیادتی در کلام نیست تا از آن هراسیده و توجیهاتی را دست و پا نماییم، چون اگر تأکید را زیادت بدانیم، لازمه اش آن می شود که حتی با توجیه این مورد، با مشکلی بزرگ تر برخورد نماییم به این ترتیب که باید بسیاری از کلمات تأکیدی موجود در قرآن، چون “ان” و “انما” و “لام تأکید” و “ضمایر فصل” و … را کلمات زایدی بدانیم که قرآن از آنها بهره جسته است که هیچ مفسری آن را نخواهد پذیرفت.

دلیل واضح تری که نشانگر آن است که تأکید به کار رفته در این آیه، به هیچ وجه به معنای اثبات مثل خداوند و نفی مثل مثل او نیست، این است که اعراب جاهلی که همواره در صدد نکته گیری و اعتراض به پیامبر(ص) و قرآن بوده اند، هیچ گاه این مورد را مطرح ننمودند، چون می دانستند که معنایی جز تأکید از این آیه برداشت نخواهد شد.


[۱]. ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ‏۱، ص ۵۸٫

.[۲] تفسیر الصافی، ج ‏۱، ص ۹۱٫

[۳]. لقمان، ۲٫

[۴]. تفسیر نمونه، ج ‏۱، ص ۶۶٫

[۵]. تفسیر نور، ج ‏۱، ص ۴۳

[۶] بقره،۶۲٫

[۷] مائده،۶۹٫

[۸]. برای آشنایی بیشتر به نشانی زیر مراجعه شود: انصاری مصری، جمال الدین ابن هشام، مغنی اللبیب عن کتب الاعاریب، الباب الرابع، اقسام العطف، ج ۲، ص ۴۷۴، مکتبه مرعشی نجفی، قم، ۱۴۰۴ هـ ق.

[۹]. استر آبادی، رضی الدین، شرح الرضی علی الکافیه ، ج ۴، ص ۳۵۵، چاپ دوم، مؤسسه الصادق، تهران، ۱۳۸۴ هـ ش.

[۱۰]. “أَبَى اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِأَسْبَاب”‏، الکافی، ج ‏۱، ص ۱۸۳، باب معرفه الإمام و الرد إلیه… .

[۱۱]. در این صورت سؤال از این که چرا خداوند در برخی از موارد از ضمیر مفرد استفاده کرده است، وجهی ندارد و تنها این سؤال باقی می ماند که چرا خداوند همیشه از ضمیر مفرد استفاده نکرده است؟ و این همان چیزی است که در بحث به آن پرداخته شده است.

[۱۲]. همانند: “ادْعُونی‏ أَسْتَجِبْ لَکُم…”، غافر،  ۶۰ و… .‏

[۱۳]. برای آگاهی بیشتر، نک: مکارم، ناصر، پرسش و پاسخ، ج ۳، ص ۲۵۶٫

[۱۴]. المیزان، ترجمه، ج ۱۸، ص ۳۸۵٫

[۱۵]. المیزان، ترجمه، ج ۱۱، ص ۴۰۱٫

[۱۶]. تفسیر نمونه، ج ۶، ص ۳۵۸ ، همچنین در این باره نک: معارف قرآن، مصباح یزدی، ص ۱۰۶- ۱۱۴٫

[۱۷]. شوری، ۱۱٫

[۱۸]. توحید، ۴، “و لم یکن له کفوا احد”.

[۱۹]. اسراء، ۱۱۱؛ فرقان، ۲، “لم یکن له شریک فی الملک”.

[۲۰]. نساء، ۱۷۱، “لا تقولوا ثلاثه انتهوا خیرا لکم إنما الله إله واحد…”.

[۲۱]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ۲۰، ص ۳۷۱، دار الکتب الإسلامیه، تهران، ۱۳۷۴ هـ ش.

[۲۲]. طبرسی، مجمع البیان، ج ۹، ص ۳۷، انتشارات ناصر خسرو، تهران، ۱۳۷۲ هـ ش.

[۲۳]. شعراء، ۱۹۵؛ یوسف، ۲؛ رعد، ۳۷؛ طه، ۱۱۳ و … .

[۲۴]. ابراهیم، ۴، “و ما أرسلنا من رسول إلا بلسان قومه…”.

[۲۵]. بقره، ۱۳۷٫

[۲۶]. طبرسی، مجمع البیان، ج ۹، ص ۳۸٫

[۲۷]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ۲۰، ص ۳۷۲٫




کلیدواژه ها: , , , , , , , , , , , , , , ,



ثبت نظر


+ 8 = 13