دایره المعارف اسلام پدیا » پیامبران
منوی اصلی

پیامبران

تاریخ: ۳۰ بهمن ۱۳۸۹ در باب: بزرگان

ویژگی علم انبیاء

دربارۀ نحوۀ علم و کیفیت یادگیری آنها باید گفت آیات قرآن و روایات دلالت بر این دارند که علم  پیامبران علم لدنی است. به این معنی که آنان نیاز به تعلیم و یاد گیری از استاد ندارند .علم حصولی علمی است که افراد از نزد کسی که مطلبی را می داند چیزی را فرا می گیرند ولی در علم لدنی یادگیری از بشر نیست لذا علم لدنی در ردیف علوم دیگر نیست که موضوع و محمولی داشته باشد بلکه حقایق و معارف از نزد الله به آنان می رسد.[۱]

ویژ گی های دیگر از علم پیامبر:

الف. عصمت علمی:

همانطور که از نظر عقل و نقل پیامبران الهی باید در مرحله عمل از هرگونه خطا و اشتباهی و گناه و معصیتی مصون باشند؛ زیرا آنان مربی جامعه انسانی هستند در علم هم باید عصمت داشته باشند و هیچ گونه خطا و اشتباهی نداشته باشند. لذا پیامبران آنچه را که مربوط به هدایت انسان ها می باشد به طور کامل از خدا دریافت کرده اند و خوب می فهمند و آنچه را فهمیدند خوب حفظ و بیان می کنند چرا که اگر کوچک ترین احتمال خطا و نسیانی در علم آنها رخ داده شود پیروی از آنها برای رسیدن قطعی به سعادت امکان ندارد.[۲]

ب. اختصاص بعضی از علوم به آنان:

بعضی از علوم الهی پیامبران (علم نبوتی که خدا به آنها داده) مختص به خود آنان است و قابل تعلیم و انتقال به دیگر افراد نیست؛ زیرا موهبتی الهی است به افراد خاص به کیفیت خاص که هدف خاصی را دنبال می کنند. گر چه بسیاری از علوم و دستوراتی که از طرف خدا برای سعادت مردم دریافت کرده اند قابل انتقال به مردم است ولی آن ملکۀ نبوت و شهود الهی پیامبر قابل تعلیم نیست. [۳]

ج. احاطه علمی:

علم پیامبران بسیار وسیع و گسترده است و آنان به اذن پروردگار علاوه بر احاطه بر عالم شهود بر عالم غیب نیز احاطه دارند. در قرآن نمونه های متعددی از احاطه آنان بر عالم غیب بیان شده است از جمله:” خدا به حضرت نوح (ع) وحى کرد که: «جز آنها که (تا کنون) ایمان آورده‏اند، دیگر هیچ کس از قوم تو ایمان نخواهد آورد! پس، از کارهایى که مى‏کردند، غمگین مباش!”[۴] و از این طریق آن حضرت از این امر غیبی اطلاع داشت. و همچنین در باره علم غیب حضرت مسیح (ع) آمده که که به قوم خود می فرمود: “…، و از آنچه مى‏خورید، و در خانه هاى خود ذخیره مى‏کنید، به شما خبر مى‏دهم مسلماً در اینها، نشانه اى براى شماست، اگر ایمان داشته باشید!”[۵] همچنین آمدن حضرت خاتم انبیا (ص) را به مردم زمان خود بشارت داد و فرمود:”….و بشارت ‏دهنده به رسولى که بعد از من مى‏آید و نام او احمد است!…”.[۶]

روشن است که علم غیب پیامبران با آیاتى که غیب را مخصوص خداوند متعال مى‏داند و یا علم غیب را از نبى(ص) نفى مى‏کند منافاتى ندارد؛ زیرا این آیات با آیات دیگرى که دالّ بر این هستند که خداوند خود برخى از بندگان را بر غیب تا حدودى مطلع مى‏گرداند تخصیص مى‏خورد.

به عبارت دیگر علم خداوند به غیب عالم، علمى ذاتى و ازلى ونا محدود است، اما علم پیامبران به غیب (آنچه بوده و هست و خواهد بود) منوط به اذن و اراده الهی و محدود به آن مقدارى است که خداوند ایشان را بر آن مطلع مى‏گرداند نه بیشتر.

از طرف دیگر، این علم غیبى بدین معنا نیست که هیچ امرى بر آنهاپوشیده نباشد، مثلاً در راه تبوک شتر پیامبر(ص) گم شد و اطلاعى از آن نداشتند؛ کسى طعنه زد که چگونه پیامبرى هستى که از جاى شتر خود خبر ندارى؟! پیامبر(ص) فرمود: “به خدا قسم من نمى‏دانم مگر چیزى را که خدا به من تعلیم کند و اکنون خداوند مرا به آن دلالت نمود، آن شتر در فلان قسمت به واسطه گیر کردن مهارش به درختى، حبس شده است، بروید او را بیاورید.[۷]

لذا می توان گفت علم غیب آنان منوط به اذن و ارادۀ خدای متعال است و در مواردی که که ارادۀ خداوند به آگاهی آنان تعلق بگیرد هم آینده را می بینند و هم گذشته در نزد آنها حاضر است؛ زیرا آنان انسان کامل هستند و به ام الکتاب می رسند از عالم طبیعت بالا می روند و زمان زیر پای آنهاست.[۸]

مصداق دیگر احاطه علمی پیامبران آگاهی آنها از زبان حیوانات و پرندگان مختلف است چنانکه در قرآن بیان شده :”که ما به داوود و سلیمان دانش خاصی دادیم و سلیمان نبی فرمود زبان پرندگان به ما تعلیم داده شده است.[۹]

مصداق دیگر احاطه علمی پیامبران آگاهی و علم آنها به ملاکات احکام است که خداوند این علم را در اختیار آنها قرار داده است. همانطور که قرآن گاهی بعضی از ملاک های برخی از احکام را برای آگاهی همگان بیان کرده است. مثلا در باره نماز این ملاک رابیان کرده که نماز انسان را از بدیها باز می دارد.[۱۰]

آگاهی از حقایق آفرینش مصداق دیگری از وسعت علمی پیامبر است، این ویژگی را مفسران در ذیل آیه ای که می فرماید: “خدا همه اسماء را به آدم تعلیم داد سپس علم اسماء [علم اسرار آفرینش و نامگذارى موجودات‏] را همگى به آدم آموخت‏ “[۱۱] بیان کرده اند و فرموده اند منظور از اسماء همان حقایق عالم است که خدا به پیامبران تعلیم کرده است.[۱۲]

ابا بصیر از امام صادق نقل می کند که حضرت فرمودند: از جد ما حضرت علی (ع) در مورد علم پیامبر اسلام سوال شد که چگونه علمی است و چه کیفیتی دارد حضرت فرمودند: علم حضرتش علم تمام پیامبران بود و علم به هرچه در گذشته بوده و هر چه در زمان حال است وهر چه در آینده خواهد شد.[۱۳]

د. نحوه انتقال علم الهی به پیامبران:

نحوه انتقال علم الهی به پیامبران از یکی از صورت های زیر واقع می شود:

أ: بدون واسطه و به طور مستقیم کلام الهى به قلب یا سمع، پیامبر مى‏رسد.

ب: ملکى به صورت واقعى اش رؤیت شده و او وحى را به پیامبر ابلاغ مى‏کند.

ج: پیامبر تنها صداى ملک را مى‏شوند و پیام را را دریافت مى‏کند، اما او را نمى‏بیند.

د: مَلَک به صورت انسانى متمثل شده و پیام الاهی را به مخاطبش مى‏رساند.[۱۴]و….

نکته ای که در مورد وحی باید به آن توجه کرد این است که تنزّل حقایق از عالم ربوبى مستقیما به قلب پیامبر صورت می گیرد بدین معنى که در تلقى وحى، حواس ظاهره هیچگونه دخالتى ندارند، مثلا وحى از طریق گوش شنیده نمى‏شود و همچنین واسطه مادى براى رسیدن وحى در کار نیست تا اینکه مثلا با ایجاد صدا حقایقى به پیغمبر وحى شود در تمام موارد پروردگار حقایق را از طریق قلب و روح قدسى بآنان می فهماند و با ارتباط به یک چنین وسیله غیبى است که علم پیامبران اکتسابى تلقى نمی شود بلکه موهوبى است و لذا انبیاء از فراموشى و خطا و اشتباه منزه هستند.[۱۵]

عصمت انبیاء و دلیل آن

در مورد عصمت انبیا قبل از تمسک به ظاهر آیات قرآن، توجه به این نکته ضرورى خواهد بود که چون بین عقل قطعی و وحى تنافى وجود ندارد، لازم است آیات به گونه اى معنا شود که با حکم قاطع عقل، تعارض نداشته باشند.

در خصوص عصمت انبیا، تنها یک دلیل عقلى را ذکر مى‏کنیم. محقق طوسى (‏ره) با عبارتى موجز مى‏فرماید: “عصمت براى نبى لازم است تا اطمینان به وى حاصل شود و در نتیجه، غرض حاصل گردد”[۱۶]. بنابراین، لزوم عصمت انبیا به دلیل وثوق به انبیا است.

برخى از محققان دلیل عصمت انبیا را چنین مى‏فرمایند: “وقتى وجود خداوند – با همه صفات جمال و جلال او – ثابت شد و وحى ممکن و نبوت عامه اثبات گردید، مطلب دیگرى که عقل به آن حکم خواهد کرد، لزوم عصمت انبیا در دریافت و ابلاغ وحى مى‏باشد، یعنى خدایى که براى هدایت بندگان، پیامبرى را بر مى‏گزیند، ضرورتاً پیامبرى که از هر گونه سهو و نسیان – چه رسد به عصیان – در دریافت و ابلاغ وحى معصوم باشد، خواهد فرستاد؛ زیرا در غیر این صورت با حکمت نبوت و انزال کتب و ارسال رسل – که ریشه در حکمت آفرینش دارد – سازگار نخواهد بود. حکمت برانگیختن رسولان، هدایت ناس است و راهنمایى مردم در صورتى حاصل مى‏شود که پیام آور خدا از خطا و سهو و نسیان در دریافت و رساندن وحى معصوم باشد.

این اصل کلامى ریشه در صفات الاهى، از جمله علم و قدرت و حکمت آفرینش، حکمت تشریع، و بالاخره تنزه خداوند از هرگونه قبح، ظلم و عبث دارد. اگر رسولى در دریافت یا رساندن وحى خطا کند، جهل یا عجز و یا ناشایستگى در کار ربوبى را نشان خواهد داد، بلکه اگر پیامبرى ضرورتاً معصوم نباشد، یا در هدایت وى اشتباه عمدى یا سهوى رخ خواهد داد و یا لااقل، امت اعتماد لازم بر خصوص پیامبرى او، یا الاهى بودن همه‏ى تکلیف و پیام هایش نخواهند داشت. در قسم اوّل، اغرا به جهل و گمراهى مردم و در صورت دوم، لغو و عبث لازم مى‏آید و ساحت مقدس ربوبى از هر دو امر منزه است”.[۱۷]

عدم تنافی آیات قرآن با عصمت انبیا

برای روشن شدن این موضوع طى دو بخش به بررسى آیات قرآنى مى‏پردازیم: بخش اوّل، آیاتى که بیانگر عصمت انبیا مى‏باشند. بخش دوم، آیاتى که در ظاهر با مقام عصمت انبیا سازگار نیستند. و در پایان، نتیجه پاسخ روشن خواهد شد.

بخش اوّل: آیاتى که دلالت بر عصمت انبیا دارند: در قرآن، آیات بسیارى وجود دارد که دلالت بر وجود ملکه اى به نام “عصمت” در انبیا دارند هرچند که واژه “عصمت” در آنها نیامده است. اما معنا و مفهوم و یا لوازم آن ملکه را از آیات قرآن مى‏توان استفاده نمود. این آیات در چند دسته قابل بررسى است.

دسته اوّل: آیاتى که انبیا (ع) را از مخلصان مى شمارند. و مخلصان، کسانى هستند که دست اغواى شیطان از دامان آنان کوتاه است. در نتیجه، باید معصوم باشند.

در سوره مبارکه “صاد” مى‏فرماید: “و به خاطر بیاور بندگان ما، ابراهیم و اسحاق و یعقوب را، صاحبان دست ها و چشم ها. ما آنها را خالص کردیم به خلوص ویژه اى، و آن یادآورى سراى آخرت بود. و آنها نزد ما از برگزیدگان و نیکانند. و به خاطر بیاور اسماعیل و یسع و ذوالکفل را که همه از نیکان بودند”[۱۸]

در این آیات، نام عده‏اى از انبیا، که از “مخلصان” و از “اصفیا” هستند، به عنوان نمونه، ذکر شده است. و مخلصان کسانى هستند که در تیررس شیطان قرار نمى‏گیرند. چنان که قرآن، از قول شیطان، مى‏فرماید: “به عزتت قسم که آنها را گمراه خواهم کرد، مگر بندگانت را که مخلصان از ایشانند”[۱۹] و نیز: “و بى گمان آنها را گمراه خواهم کرد مگر بندگانت را که مخلصان از ایشانند”.[۲۰]

دسته‏ى دوم: آیاتى که بیانگر وجود “هدایت الاهى” در انبیا مى‏باشد. مانند:”و اسحاق و یعقوب را به او (ابراهیم) بخشیدیم و هر دو را هدایت کردیم و نوح را نیز پیش از آن هدایت کردیم و از فرزندان او داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسى و هارون را (هدایت کردیم) این گونه نیکوکاران را پاداش مى‏دهیم. و همچنین زکریا و یحیى و عیسى و الیاس را، همه از صالحان بودند. و از پدران و فرزندان و برادران آنها برگزیدیم و به راه راست هدایت نمودیم. این هدایت خدا است… اینها کسانى هستند که خداوند هدایتشان کرده پس به هدایت آنان اقتدا کن و بگو: در برابر این رسالت پاداش از شما نمى طلبم. این رسالت چیزى جز یک یادآورى براى جهانیان نیست.”[۲۱]

این آیات دلالت بر این دارند که انبیا، هدایت الاهى یافته‏اند. و در سوره‏ى زمر مى فرماید: “و کسى را که خدا هدایتش کرده باشد گمراه کننده‏اى براى وى نخواهد بود”[۲۲] پس کسى که تحت هدایت الاهى قرار گیرد، هرگز گمراه نخواهد شد و چون گناه و معصیت یک نوع گمراهى است، پس مى‏توان نتیجه گرفت که انبیاى الاهى معصوم هستند.

این که در آیات فوق، انبیا جزء برگزیدگان بر شمرده شده‏اند، دلیل دیگرى بر عصمت انبیا مى‏باشد؛ زیرا آنان برگزیده شده‏اند تا دیگران را هدایت کنند، پس مسلماً خودشان هدایت یافته و معصوم اند. علاوه بر این که در آیه اخیر، خداوند به پیامبر اکرم (ص) امر مى‏کند که به هدایت آنها اقتدا کند و مسلّم است که اقتدا کردن پیامبر خاتم، با آن جلالت قدر و مقام، به پیامبران دیگر، بر عصمت ایشان دلالت دارد و الاّ اقتدا نمودن بدون قید و شرط به کسى که معصوم نیست چه بسا به گمراهى بیانجامد.

دسته سوم: آیاتى که مسلمانان را به اطاعت از پیامبر (ص) و اقتداى به او دعوت مى‏نماید. مانند:”بگو اگر خدا را دوست مى‏دارید از من پیروى کنید تا خدا نیز شما را دوست بدارد و گناهان شما را ببخشد و خدا آمرزنده مهربان است. بگو: از خدا و فرستاده او اطاعت کنید و اگر سرپیچى کنید خداوند کافران را دوست نمى‏دارد.”[۲۳]

یا در سوره نساء، مى‏فرماید: “و کسى که پیامبر (ص) را اطاعت نماید همانا خداوند را اطاعت نموده است”[۲۴].

آیات دیگرى هم وجود دارد که بر اطاعت بدون قید و شرط از رسول خدا دلالت دارند و اگر اطاعت فردى بدون قید و شرط واجب باشد، نشانگر عصمت اوست و از گمراهى و زلل باید در امان باشد و الاّ، موجب گمراهى دیگران خواهد شد.

غیر از این سه دسته، آیات دیگرى هم وجود دارد که بر عصمت پیامبران یا شخص پیامبر اسلام (ص) در ابلاغ وحى، دلالت مى‏کنند، که به دو نمونه از آنها اشاره مى‏شود:

آیه اوّل: “داناى غیب او است و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمى‏سازد، مگر رسولانى که آنان را برگزیده و مراقبینى از پیش رو و پشت سر براى آنها قرار مى‏دهد تا بداند پیامبرانش رسالت‏هاى پروردگارشان را ابلاغ کرده‏اند و او به آنچه نزد آنهاست احاطه دارد و همه چیز را احصا کرده است[۲۵].”

آیه دوم: “انما یرید اللَّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً”.[۲۶] اراده خدا در این آیه، اراده تکوینى است و نه تشریعى[۲۷]؛ و چون اراده الاهى تخلف ناپذیر است، روشن مى‏شود که اراده قطعى خداوند بر این تعلق گرفته است که اهل بیت از هرگونه رجس و پلیدى و گناه پاک باشند که همان مقام عصمت است.

در این که اهل بیت چه کسانى هستند، فعلاً محل بحث ما نیست؛[۲۸] اما مسلماً پیامبر خاتم (ص) در میان آنان مى‏باشد. هدف ما نیز اثبات عصمت انبیا از طریق آیات قرآن است. پس به طور یقین، آیه بیانگر عصمت پیامبر اسلام (ص) از هرگونه گناه و آلودگى است و با ضمیمه “عدم القول بالفصل” عصمت کلیه انبیا ثابت مى‏شود. به بیان دیگر در مورد عصمت انبیا بیشتر از دو قول وجود ندارد: یکى وجود عصمت و دیگرى، عدم وجود عصمت. قول سومى که بیانگر تفصیل باشد و عصمت را در برخى، مثلاً پیامبر خاتم (ص)، اثبات و در دیگر انبیا نفى نماید، وجود ندارد. پس اگر ما عصمت پیامبر (ص) را ثابت کردیم، لازمه اش معصوم بودن سایر انبیا نیز هست.

بخش دوم، آیاتى که ظاهراً با مقام عصمت انبیا سازگار نیستند: در قرآن مجید، آیاتى وجود دارد که ظاهرشان با عصمت انبیا ناسازگار است. ولى باید توجه داشت وقتى که عصمت انبیا به دلیل عقلى ثابت شد، باید در معناى آیه اى که با دلیل عقلى منافات دارد، دقت کرده و در فهم مراد حقیقى آیه تلاش نمود. بدیهى است که بررسى تمام آیات نیاز به مجال وسیعى دارد و به کتاب‏هاى تفسیرى مفصل باید مراجعه شود. لکن در حدّ پاسخ به سؤال مطرح شده، بعضى از این آیات بررسى مى‏شود:

۱٫ سوره‏ى زمر: “به تو و همه پیامبران پیشین وحى شده که اگر مشرک شوى تمام اعمالت تباه خواهد شد و از زیان کاران خواهى بود، بلکه تنها خدا را عبادت کن و از شکرگزاران باش.”[۲۹]

ممکن است توهم شود که امکان مشرک شدن براى انبیا هم وجود دارد و راه شرک بر روى آنان نیز باز است والاّ، این آیه آنان را بر حذر نمى داشت.

پاسخ: انبیا، قدرت و اختیار مشرک شدن را دارند، زیرا چنان که گفتیم عصمت به معناى سلب اختیار و قدرت بر شرک یا گناه نیست، ولى هرگز مشرک نخواهند شد؛ زیرا بالا بودن سطح معرفت آنها و ارتباط مستقیم و مستمرشان با مبدأ وحى، از این که یک لحظه هم فکر شرک را به مخیلّه خود راه دهند، مانع مى‏شود. پس اوّلاً: مفاد آیه فوق یک جمله شرطیه است که دلالت بر وقوع “تالى” در صورت واقع شدن “مقدّم” دارد، نه این که دلالت بر واقع شدن فعل داشته باشد. ثانیاً: مقصود آیه، بیان خطر شرک است و مى‏فهماند که شرک از هیچ کس حتى پیامبران قابل قبول نیست. در واقع با این تعبیر، تکلیف سایر مؤمنان را روشن مى‏نماید. چنان که در زبان عربى ضرب المثلى است که مى‏گوید: “وایاک اعنى واسمعى یا جاره”[۳۰]. یا در فارسى که “به در مى‏گوید تا دیوار بشنود”.

نیز از حضرت امام رضا (ع) نقل شده است که فرمود:”منظور از این گونه آیات، امّت است، هرچند که مخاطب رسول خدا (ص) باشد.”[۳۱]

نظیر آیه فوق، آیه دیگرى است که مى‏فرماید: “هرگز یهود و نصارا از تو راضى نخواهند شد تا از آیین آنان پیروى کنى. بگو هدایت الاهى تنها هدایت است و اگر از هوى و هوس هاى آنان پیروى کنى، بعد از آن که آگاه شده‏اى، هیچ سرپرست و یاورى از سوى خدا براى تو نخواهد بود.”[۳۲]

اگر سؤال شود: آیا پیامبر (ص) با آن مقام عصمت، ممکن است از هوى و هوس هاى یهود پیروى نماید؟ جواب این است که: اوّلاً، بیان فوق، یک جمله‏ شرطیه است و جمله شرطیه دلالت بر وقوع ندارد. ثانیاً: معصوم بودن پیامبر، گناه را بر او محال نمى‏کند. هر چند که علم و تقوى و ایمان پیامبر در حدى است که سراغ گناه نمى‏رود.

ثالثاً: ممکن است این خطاب متوجه همه مردم باشد.

۲٫ سوره‏ى حج، “هیچ پیامبرى را پیش از تو نفرستادیم مگر این که هرگاه آرزو مى‏کرد، شیطان القائاتى در آن مى‏کرد، اما خداوند القائات شیطان را از میان مى‏برد، سپس آیات خود را استحکام مى‏بخشید و خداوند علیم و حکیم است. هدف این بود که بدانند این حقى است از سوى پروردگارت و در نتیجه به آن ایمان بیاورند و دل هایشان در برابر آن خاضع گردد و خداوند کسانى را که ایمان آوردند، به سوى صراط مستقیم هدایت مى‏کند.”[۳۳]

این آیات از مهم ترین دستاویزهاى قایلان به عدم عصمت انبیا مى‏باشد. مستشرقان نیز براى تشکیک در صدق وحى، این آیات را مطرح کرده‏اند و گویا القاى شیطان در آرزوهاى پیامبران را به معناى دخالت شیطان در کار وحى گرفته‏اند و در حقیقت مى‏خواهند عصمت پیامبران را در تلقى و ابلاغ وحى نفى نمایند.[۳۴] یا منظور آنان این است که شیطان در قلوب پیامبران وسوسه کرده و عزم ایشان را سست مى‏نماید تا دست از هدایت قومشان برداشته و آنان را قومى غیر قابل هدایت بدانند،[۳۵] در حالى که مسلماً منظور آیه چنین معنایى نیست. چنان که خداوند صریحاً القائات را از ساحت مقدس انبیا و حتى بندگان شایسته، نفى مى‏نماید.[۳۶]

بنابراین، تفسیر صحیح آیات فوق به شرح زیر است: در هر برهه اى که پیامبران براى هدایت بشر ارسال مى‏شدند تا آیات الاهى را براى مردم بیان کنند، همیشه شیطان هایى از جن و انس قصد داشتند مزاحم دعوت آنان شوند و مطالبى را براى انحراف مردم القا کنند تا اثرات هدایت بخش تبلیغ پیامبران را خنثى نمایند. آنها مى‏خواستند مردم را گمراه کنند و به مخالفت با انبیا برانگیزانند؛[۳۷] چنان که خداوند مى‏فرماید: “به ایشان وعده مى‏دهد و آرزوها را نشانشان مى‏دهد و شیطان جز گمراهى وعده‏اى به ایشان نخواهد داد.”[۳۸]

در این آیات خداوند مى‏فرماید: ما هم در مقابل این فعالیت‏هاى شیطانى دست بسته نیستیم و به یارى پیامبران و مؤمنان مى‏شتابیم و آنان را غلبه مى‏دهیم.

۳٫ آیات مربوط به حضرت آدم (ع) که در چندین مورد ذکر شده است. از جمله: آیات ۳۷ و ۳۵ سوره‏ى بقره و آیات ۲۴ و ۱۹ سوره اعراف و آیات ۱۱۵ الى ۱۲۳ سوره‏ى طه؛ که ظاهر آنها بر فریب خوردن آدم از شیطان و عصیان و گمراهى او دلالت مى‏کند و در نتیجه بیانگر عدم عصمت او است!

پاسخ به این شبهه از چند طریق امکان‏پذیر است: اوّلاً، نهى در آیات، نهى ارشادى است و نه مولوى و تحریمى، و زبان این نهى، زبان ناصح مشفق است که از عاقبت عمل خبر مى‏دهد، و عدم انجام امر ارشادى و یا ارتکاب نهى ارشادى، خللى به عصمت وارد نمى‏سازد. ثانیاً، با فرض این که امر و نهى در آیات، مولوى باشد، غیر الزامى و تنزیهى هستند که از آن به ترک اولى تعبیر مى‏شود و ارتکاب آن، گناه مطلق مصطلح شمرده نشده، بلکه گناه نسبى محسوب مى‏گردد؛ یعنى شایسته نبود چنین عملى از چنان شخصى صادر شود و به قول مشهور “حسنات الابرار سیئات المقربین.[۳۹]” ثالثاً، آنچه که مخالف مقام عصمت است، عصیان یک انسان مکلّف مى‏باشد، در حالی که حضرت آدم (ع) در زمان و مکانى بوده که عالم تبلیغ و تشریع و تکلیف نبوده است، بلکه بعد از هبوط و سکونت بر روى زمین و تشریع شرایع و انزال کتب، تکلیف الاهى شروع شده است. پس مخالفت هاى قبل از شریعت نمى‏تواند ناقض مقام عصمت باشد.[۴۰] از سوى دیگر شاید بتوان گفت: مراد از آدم، در آیات، مقام آدمیت و بشریت باشد؛ نه شخص آدم ابوالبشر که از انبیا و اصفیاى الاهى گردید.

علاوه بر این که اگر مراد، آدم ابوالبشر باشد، ظاهر آیات این است که پیامبرى را بعد از “توبه” به او دادند؛ نه قبل از آن. پس اگر کسى بر این عقیده باشد که پیامبران در زمان رسالتشان مصون از گناه و اشتباه هستند، ضررى به عصمت وارد نمى‏شود. مگر این که نظر او این باشد که معصومان از بدو تولد مى‏بایست داراى عصمت باشند.[۴۱]

۴٫ آیات مربوط به سایر انبیا: این آیات موهم این معنا هستند که بعضى از پیامبران دچار خطا یا گناهى شده و یا اعتراف به اشتباه خود کرده‏اند که مخلّ به مقام عصمت است. این آیات در مورد حضرت نوح، ابراهیم، یوسف، موسى، داود، سلیمان، ایوب و یونس(علیهم السلام) است. اما بررسى آنها فرصت فراوانى مى‏طلبد. از این روى علاقمه ندان مى‏توانند به کتاب‏هاى تفسیر مراجعه نمایند.

۵٫ آیاتى که مربوط به عصمت شخص حضرت خاتم الانبیا، نبّى مکرم اسلام (ص) مى‏باشد و دستاویز مخالفان قرار گرفته است. از جمله، آیات سوره فتح است که مى‏فرماید: “انا فتحنالک فتحاً مبیناً. لیغفرلک اللَّه ماتقدم من ذنبک وماتأخر و یتّم نعمته علیک و یهدیک صراطاً مستقیماً”.[۴۲]

ظاهر آیات بر این دلالت دارد که پیامبر (ص) گناهانى داشته و خواهد داشت و خداوند به وسیله صلح حدیبیه و فتحى که براى او حاصل شد، آنها را مى آمرزد.

جواب این است که: اوّلاً، “ذنب” و “غفران” در آیه مذکور در معناى لغوى خود به کار رفته‏اند. “ذنب” در لغت به معناى آثار شوم و تبعات عمل و “غفران” به معناى ستر و پوشاندن است. در نتیجه، معناى آیه این خواهد بود: ما به تو فتحى عنایت کردیم تا به وسیله آن عواقب کار رسالت تو پوشش داده شود.

توضیح آن که: مشرکان مکه، چه قبل از هجرت و چه بعد از آن، ذهنیات نادرستى درباره اسلام و شخص پیامبر (ص) داشتند که پیروزى هاى بعد به همه آنها خط بطلان کشید و تبعات دعوت پیامبر هم که در آغاز، زندگى مشرکان را از هم پاشیده بود، به وسیله پیروزى وى، کم کم به دست فراموشى سپرده شد.[۴۳]

با این وصف “ذنب” و “غفران” در این آیه، در معناى اصطلاحى خود به کار نرفته‏اند. بنابراین هیچ منافاتى با مقام عصمت نخواهند داشت. ثانیاً، به فرض که “ذنب و غفران” در معناى اصطلاحى خود به کار رفته باشند، مقصود، عملى است که از نظر مشرکان گناه بوده و خلاف قانون آنان باشد، نه مخالفت با قانون الاهى؛ تا این که تنافى با مقام عصمت داشته باشد.[۴۴]

نظیر آیه فوق، آیه ۴۳ سوره توبه است که مى‏فرماید: “عفااللَّه عنک لمِ أذنت لهم حتى یتبین لک الذین صدقوا و تعلم الکاذبین”[۴۵]. که عده اى عفو و بخشش خداوند را دلیل بر وجود گناه براى پیامبر (ص) گرفته و پیامبر (ص) را غیر معصوم پنداشته‏اند.

پاسخ این است که: جمله “عفاالله عنک” یک جمله خبریه است که اراده انشا از آن شده است و در حقیقت، دعا و تقدیر و تکریم نسبت به ساحت پیامبر (ص) مى‏باشد، مانند “ایدک اللَّه” و “رحمک اللَّه” و امثال آن. در نتیجه هیچ منافاتى با مقام عصمت ندارد. و به تعبیر استاد علامه طباطبائى (قدس سره) معنایى که مخالفان از آیه ارایه داده‏اند در حقیقت، بازى با کلام خداوند است و نشان از این دارد که معانى آیات را درست نمى‏فهمند.[۴۶] یا به تعبیر دیگر، با “الفباى” قرآن آشنا نیستند.[۴۷]

در مورد آیات دیگر که در ظاهر منافى با مقام عصمت پیامبر اسلام (ص) است، بحث جداگانه اى مطرح ننموده و مطالب ارایه شده کافى به نظر مى‏رسد.

اما این که چرا در قرآن این گونه آیات هست و چرا خداوند با پیامبرانش این گونه سخن مى‏گوید (احیاناً با لحن تند) به این دلیل است که:

پیامبران با همه علّو مقام و شأن و عصمتى که دارند، مانند دیگران انسان هایى هستند که داراى شهوت و غضب و غرایز و امیال نفسانى بوده و نیازمند راهنمایى و ارشاد الاهى مى‏باشند و اگر لحظه اى به خود واگذار شوند، هلاک خواهند شد و براى چنین اشخاص مهمى که رهبرى جامعه را به عهده دارند، یک لحظه غفلت یا ضعف و سستى در کار رسالت، گناهى بزرگ محسوب مى‏شود. لذا چنین تعبیرات شدیدى در مورد آنان بیان شده، کما این که هیچ گاه مستغنى از دعا و آمرزش و عفو الاهى نیستند.[۴۸]

نتیجه: اوّلاً، با وجود دلایل عقلى و نقلى، باید از ظواهر آیاتى که با مقام عصمت انبیا سازگار نیستند، دست کشید. ثانیاً، بسیارى از آیات فوق اگر درست معنا شوند، منافاتى با مقام عصمت انبیا ندارند. ثالثاً، آیات زیادى در قرآن هست که دلالت بر وجود و لزوم عصمت در انبیا دارد که نمونه هایى از آنها ذکر گردید.

عصمت انبیاء در غیر دریافت وحی

برخی از طوائف اهل سنت (مثل حشویّه[۴۹]، سلفی ها و بعضی از اهل حدیث) معتقدند که انبیاء تنها در دریافت و ابلاغ وحی معصوم می باشند و در بقیه حالات گناه کار و خطاکار هستند. و به آیاتی از قرآن مثل سورۀ طه آیۀ ۱۲۱ و سورۀ یوسف آیات ۱۰۹و ۱۱۰ استناد می کنند.[۵۰]

اما همه متکلمین اسلام، از شیعه و اهل سنت قائل به عصمت انبیاء در دریافت وحی و ابلاغ وحی و تبلیغ رسالت بوده و در این مرحله متفق القول هستند؛ مگر این که جایز بودن خطا در ابلاغ رسالت را از روی سهو و نسیان، به ابی بکر باقلانی نسبت داده اند[۵۱] و دلایلی که در این مرحله می آورند تقریباً مثل هم هست.[۵۲]

از جمله کسانی ­که قائل به عدم عصمت پیامبران و به تبع آنها ائمه اطهار (ع) شده­اند سلفی­ ها (وهابی ها) می­ باشند که به اعتراف بزرگانشان عصمت را برای پیامبران قبول ندارند.

مثلاً ابن تیمیه از بزرگان اهل سنت در یکی از اقوالش ادعا کرده که هیچ کس معصوم نیست نه پیغمبر نه غیر پیغمبر[۵۳] و بعد از آنکه عصمت پیامبر ثابت نشد عصمت هیچ کسی غیر از پیغمبر نیز ثابت نمی شود. وی می­ گوید: « بدرستی که از بعد رسول هیچ معصومی نیست و طاعت هیچ کسی بعد از پیغمبر در هیچ چیزی واجب نیست ».[۵۴]

در این جا به جهت اختصار تنها به دو مورد از آیات اشاره می شود:

۱- «سر انجام هر دو از آن درخت خوردند و عورتهایشان به ایشان نمودار شد و بنا کردند از برگهاى بهشت به خودشان بچسبانند، آدم نافرمانى پروردگار خویش کرد و از راه برفت».[۵۵]

در این آیه و آیات قبل از آن داستان داخل شدن آدم و همسرش در بهشت، و بیرون شدنشان به وسوسه اى از شیطان، و حکمى که خداى تعالى در این موقع راند که دینى تشریع نموده، سعادت و شقاوت بنى نوع آدمى را منوط به پیروى هدایت او و اعراض از آن نموده بیان مى‏کند.

این آیه شریفه و آیات دیگری که درباره حضرت آدم (ع) و همسرش حوا، در قرآن کریم مبنی بر رانده شدن آنها از بهشت بیان شده، مهم ترین دلیلی است که برخی از اهل سنت دلیل بر نفی عصمت انبیاء در غیر وحی قرار داده و صدور معصیت را از رسل و انبیاء جایز دانسته اند.[۵۶]

اما در ردّ این استدلال، پاسخ های محکم و قوی با توجه به آیات و روایات از طرف مفسرین و محققین بزرگ شیعه داده شده است. در اینجا به یکی از آن پاسخ ها اشاره می شود:

پیش از بررسی و تحلیل این آیه ها، ذکر این نکته لازم است که امر و نهی، بر دو نوع است:

الف: امر و نهی تکلیفی: در این امر و نهی، مولا از مقام ولایت خود بر بندگانش دستور صادر می کند که چنین کاری را نکنید و یا بکنید و بندگان باید به این گونه اوامر و نواهی متعبّد شوند و حتماً آن کار را ترک کرده و یا انجام دهند.

ب: امر و نهی ارشادی: در این نوع، مولا بر کرسی قدرت و حکومت تکیه نزده است که این دستور را صادر کند، بلکه صرفاً مصلحت حقیقی انسان را در نظر گرفته و از باب راه گشایی و دل سوزی به انجام کاری یا ترک کاری دستور داده است؛ البته خود ارشادی بر دو قسم است: ۱- ارشادی محض، که در انجام آن، هیچ گونه قصد تعبّد و حتمیّتی معتبر نیست؛ ۲- ارشادی همراه با مولویت: مثل مستحبات که علاوه بر ارشادی بودن، نوعی امر مولایی نیز در ضمن آن به چشم می خورد که قصد تعبّد از لوازم معتبر آن است و بدون تعبّد هیچ اثری ندارد.

بعد از این توضیح می گوییم: نهیی را که خدای حکیم برای حضرت آدم صادر فرمود، ارشادی محض است که فقط همانند افراد خیر خواه، دل سوز و نیک اندیش، لوازم و واکنش کردار او را گوشزد کرده است، که اگر حضرت آدم امر خدای حکیم را اطاعت می کرد و از آن میوه ممنوع نمی خورد، ارمغانی برای مولای خود نبرده بود، چون خداوند دستوری داده بود که آدم موظف نبود آن را اطاعت کند. اولین ارمغانی که اطاعت فرمان خدا برای آدم می توانست داشته باشد، آن بود که در بهشت، از همه امکانات رفاهی و آسایشی برخوردار شود و با نادیده گرفتن فرمان خدا، از موقعیت فراهم آمده محروم گشت و هیچ گونه هتک حرمتی نسبت به مولا صورت نگرفته است تا به آن معصیت اطلاق شود. ارشادی بودن نهی را آیات[۵۷] قبل از این آیه شریفه تأیید می کند؛ زیرا این آیات هرگز در صدد بیان مؤاخذه نیست، بلکه در صدد بیان عکس العمل طبیعی عمل خوردن از میوه ممنوعه است که همان محروم شدن از نعمت ها می باشد. و اگر نهی خدا مولوی بود، باید تبعات و لوازم آن، به وسیله توبه از بین برود؛ در صورتی که می بینیم آدم و حوا توبه کردند و توبه آنها قبول شد، ولی تبعات آن (خروج از بهشت) از بین نرفت.

بنابراین، لغزش[۵۸] هیچ گاه ملازم با «ذنب» و «گناه» نیست. و هر نوع مخالفت و پیروی نکردن، عصیان[۵۹] و اطاعت نکردن به معنای اصطلاحی (جرم و گناه) نیست. آنجا که انسان به سخن ناصح مشفق گوش فرا ندهد و دچار مشقت و زحمت در زندگی شود نیز «لغزش» صدق می کند. همچنین لغزش در زندگی، منحصر به مخالفت با اوامر مولوی نیست، بلکه آن جا که دستور بزرگ تر را که جنبه ارشادی و عنوان پند و اندرز دارد، گوش ندهد و با ضررهایی رو به رو گردد نیز لفظ لغزش و عصیان صدق می کند.[۶۰]

و پاسخ های دیگری که بر عدم عصمت انبیاء در غیر ابلاغ وحی، که به وسیله این آیات استدلال شده، داده شده است.[۶۱]

خلاصه این که، عقیده ما بر این است که انبیاء ترک واجب نمی کنند و مرتکب حرام نمی شوند؛ زیرا با عصمت آنها منافى است. ولى ترک اولى یعنى ترک مستحبّ یا فعل مکروه بر آنها رواست. از آنجا که مقام قرب ایشان در حد اعلى است، طلب مغفرتهاى ایشان براى این است که مبادا تنزلى از درجه و مقام شامخ خود پیدا کنند و در درجه ‏اى نازل‏ تر قرار گیرند که البته بر ایشان دشوار است، زیرا هر کس از یک درجه ‏اى تنزل کند و لو گرفتار عذاب هم نشود، برایش سخت است.[۶۲]

۲- « پیش از تو نفرستاده‏ایم مگر مردانى از اهل دهکده‏ها را که به آنها وحى مى‏کرده‏ایم چرا در این سرزمین نمى‏گردند تا بنگرند سرانجام کسانى که پیش از آنان بوده‏اند، چسان بوده است؟ و سراى آخرت براى کسانى که پرهیزگارى کرده‏اند بهتر است، چرا تعقل نمى‏کنند؟ (پیامبران به دعوت خود و دشمنان به مخالفت خود هم چنان ادامه دادند) تا رسولان مأیوس شدند و گمان کردند که (حتى گروه اندک مؤمنان) به آنها دروغ گفته‏اند، در این هنگام یارى ما فرا رسید، پس هر کس را که خواستیم نجات دادیم، و عذاب ما از قوم زیانکار بازگردانده نمى‏شود ».[۶۳]

قائلین به عدم عصمت انبیاء به این آیه (آیه ۱۱۰) بر معصوم نبودن انبیاء استدلال کرده اند؛ زیرا می گویند ضمائر در عبارت « وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا » به «الرسل» بر می گردد، که در این صورت مفاد آیه این طور می شود که رسولان و انبیای الاهی، قوم خود را انذار کردند، ولی قومشان با آنها به شدت مخالفت کردند. این رسولان، قوم خود را هم چنان دعوت مى‏کردند، و مردم، هم، هم چنان لجاجت می کردند؛ آنان به عذاب خدا انذارشان کرده و اینان نمى‏پذیرفتند، تا آنکه رسولان از ایمان آوردن قوم خود مأیوس شدند (و یا نزدیک بود مأیوس شوند) و «رسولان گمان کردند که دروغ گفته اند در نصرت و یاری ای که از جانب خدا به مؤمنین و در هلاکت و نابودی که به کافران وعده داده اند»؛ یعنی معنای آیه، « ظنّ الرسل أنّهم قد کذبوا » می شود. و چنین گمانی به خدای متعال، اعتقاد باطلی بوده و با عصمت سازگاری ندارد.[۶۴] البته بحث در آیه شریفه را به همه انبیاء، از جمله پیامبر اکرم (ص) جاری می کنند، و فقط آنها را در دریافت وحی معصوم می دانند.

جواب از این استدلال: یکی از جواب های مناسب و موافق با ظاهر آیه این است که: گمان مذکور در آیه شریفه یک امر قلبی نیست که به قلوب رسولان رسیده و عارض شده باشد و آن را با تمام وجود و عقل های خود درک کرده باشند و بعد بخواهند به زبانشان چنین چیزی را بگویند، مانند سایر گمان هایی که به قلوب بشری رسیده و موجب می شود که به زبان آورده و ضرر فکری و عملی برایشان داشته باشد؛ بلکه مقصود این است که حوادث و پیشامد های شدید و سختی که برای رسولان از طرف کافران پیش آمد به حدّی بود که موجب شد به زبان تکوینی حکایت کنند از این که نصرت و یاری که وعده داده شده، درست نباشد؛ و فرق است بین کسانی که گمان می کنند وعده الاهی برای نصرت و یاری رساندن، وعده دروغی بوده و بین کسانی که به خاطر شدائد و حوادث ناگوار و سخت، که احاطه بر آنها نموده، آنچه در ابتداء به فکرشان می رسد، این است که خبر و اثری از وعده الاهی نیست.[۶۵]

استکمال در انبیا و اولیا

انبیای عظام و ائمه اطهار از روزی که به منصب پیامبری و یا امامت برگزیده شدند حد نصاب کمالات و عصمت و پاکی و طهارت و علم را دارا بودند ولی این مقام ، عالی ترین منصب کمالات نبوده و با گذشت زمان و انجام مجاهدات عملی و روحی و القای وحی از سوی پروردگار، راه کمال را ادامه داده و هر روز به مقامات بالاتر و کمالات والاتر نایل شده اند.پس معصومان، مقدار و مراتبی از کمالات را به صورت ارثی و خدادادی داشته و مراتبی از آن را کسب نموده تا به مقام عصمت[۶۶] و امامت و یا پیامبری رسیده اند، و پس از آن نیز تا زمان مرگشان، همواره به مراتب و کمالات جدیدی رسیده اند.[۶۷]

در اینجا ممکن است شبهه ای به ذهن بیاید و آن این است که اگر پیامبر اسلام، همواره در حال کامل شدن بوده اند، پس اگر او بیشتر عمر می کرد شخصیت و دین او کامل تر از آن چه اکنون هست، می شد، پس نمی توان گفت این دین کامل است و باید در تکمیل آن کوشش و جدیت نمود، یا اینکه شاید در هر عصری پیامبر دیگری ظهور کند و مناسب با هر عصر و فرهنگی دینی بیاورد و مطالبی را بیان کند.

برخی با نگرشی ناسوتی به وحی و برابر نمودن پیامبری با تجربه دینی، اشکال فوق را این چنین مطرح نموده اند:

«پیامبری نوعی کشف و شهود است.[۶۸] هر جا سخن از تجربه می رود، سخن از تکامل تجربه هم درست است. هر جا سخن از مجرب شدن است، سخن از مجرب تر شدن روا است. شاعر با شاعری، شاعرتر می شود، و سخنران با سخنرانی، سخنران تر، و این امر در هر تجربه ای جاری است… . پیامبر که همه سرمایه اش شخصیت اش بود، این شخصیت، محل و موجد و قابل و فاعل تجارب دینی و وحیی بود، و بسطی که در شخصیت او می افتاد، به بسط تجربه (و بالعکس) منتهی می شد، و لذا وحی تابع او بود و نه او تابع وحی».[۶۹]

«به عبارت دیگر، ارتباط پیغمبر با بیرون از خود قطعاً در بسط رسالت او و در بسط تجربه پیامبرانه او تأثیر داشت.[۷۰] هم پیامبر انسان است، و هم تجربه او انسانی است، و هم اطرافیان او آدمیانند. از مواجهه این عناصر انسانی، به تدریج آئینی انسانی زاده می شود.»[۷۱]

«خلاصه آنکه، پیامبر اسلام در دو سطح تجربه داشت و اسلام محصول این دو گونه تجربه است: تجربه بیرونی و تجربه درونی، و به مرور زمان، در هر دو تجربه، مجرب تر، و لذا دینش فربه تر و کامل تر شد. در تجربه بیرونی، مدینه ساخت، مدیریت کرد، به جنگ رفت، با دشمنان درافتاد، دوستان را پروراند و …، و در تجربه درونی هم، رویا و وحی و الهام و معراج و مراقبه و تفکر داشت، و اینجا هم پخته تر و پر دستاوردتر شد. کاملتر شدن دین، لازمه اش کاملتر شدن شخص پیامبر است که دین، خلاصه و عصاره تجربه های فرد­ی و جمعی او است. در غیبت پیامبر هم باید تجربه های درونی و بیرونی پیامبر، بسط یابند، و بر غنا و فربهی دین بیفزایند… . اگر «حسبنا کتاب الله» درست نیست، «حسبنا معراج النبی و تجریه النبی» هم درست نیست.»[۷۲]

نقد اشکال بیان شده:

۱٫ اساس این اشکال و شبهه، یکی دانستن «وحی» و «تجربه» است در حالی که، این دو با یکدیگر تفاوت دارند. وحی از طرف خدا است و توسط فرشته وحی ابلاغ می گردد، و پیامبران به خوبی در می یابند که کسی بر آنان نازل می شود و با ایشان سخن می گوید، و شأن آنان تلقی و حفظ و ابلاغ این کلمات و آیات می باشد؛ ولی تجربه دینی از نفس تجربه کننده نشأت می گیرد، نوعی ارتباط بنده با خدا است و در حد کشف و شهود است. در وحی، خطا و اشتباه و القای شیطان راه ندارد، اما در کشف و شهود، همه اینها ممکن است. وحی به عنوان یک دستور از طرف خداوند به مردم و امت تلقی می گردد و از این بابت حجیت تام دارد، در حالی که کشف و شهود حداکثر می تواند برای بیننده آن حجیت داشته باشد ولی برای سایرین چنین ارزشی ندارد.[۷۳]

۲٫ قرآن کریم، خود بر کامل شدن دستوراتی که باید بر پیامبر نازل شود، و بر کامل شدن دین، در سال های پایانی عمر پیامبر تصریح می کند:

«امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام رگردانیدم، و اسلام را برای شما ]به عنوان[ آئین برگزیدم.»[۷۴]

بنابراین سیر تکاملی شخصیت پیامبر(ص) و سیر تکاملی دین اسلام به گونه ای بوده است که این سیر، با برنامه ریزی دقیقی از سوی خداوند توانا و حکیم، به ارائه دین کاملی که خاتم ادیان باشد، توسط پیامبری که خاتم انبیا باشد، منجر گردد. بنابراین نمی توان اشکال نمود که «اگر پیامبر هنوز زنده می ماند و عمرش طولانی تر می شد، دین فربه تر و کامل تر می شد و اگر جنگ ها و حوادث بیشتری برای او پیش می آمد، و اگر از او سؤالات بیشتری می کردند، و اگر حوادث به سمت دیگری پیش می رفت قرآن و دین شکل دیگری پیدا می کرد.[۷۵]

زیرا آنچه جزء آموزه های اصلی اسلام بوده و آنچه مورد نیاز مردم واقع می شده، به گونه ای که ادامه راه و کشف حق و حقیقت، برای طالبان آن میسر باشد، توسط پیامبر ابلاغ گردیده است.

«البته وظیفه ادامه دهندگان راه نبوت، یعنی ائمه معصومین (در مکتب شیعه) و علمای ربانی و اسلام شناسان حقیقی، تبیین آیات و دستورات خداوند و سنت و راه و روش پیامبر (ص)و استخراج احکام و دستورات دین از میان متون دینی، و ارائه پاسخ مناسب به پرسش هایی که در هر عصر و فرهنگی بروز می نماید می باشد، به گونه ای که هیچ مشکل و پرسشی بدون جواب و پاسخ باقی نمی ماند.»[۷۶]

۳٫ از دیدگاه ما وجود مبیّن و معلم و مفسر معصوم در کنار کتاب خدا ضروری است، و این مفاد فرمایش پیامبر اکرم است که فرمود: «دو چیز گرانبها را در میان شما باقی می گذارم: کتاب خدا و عترت و اهل بیتم. مادامی که به این دو متمسک شوید گمراه نخواهید شد.»[۷۷]

۴٫ همچنین ما قائل به انحصار تجربه های دینی و الهامات و رؤیاها به پیامبر اکرم (ص) نیستیم که بگویید «حسبنا معراج النبی و تجربه النبی هم درست نیست». آنچه که ما به آن اعتقاد داریم محدود نمودن و منحصر کردن نبوت و پیامبری و ختم نمودن آن در حضرت محمد (ص) است، هرچند راه مکاشفه و الهام به روی بندگان پاک و مخلص خداوند بسته نیست. آنچه محدود به پیامبران است،وحی به معنای خاص آن (نزول فرشته و ارائه دستورات تشریعی خداوند) می باشد.

علت ذکر نام برخی از پیامبران در قرآن

داستان برخى از انبیا (۲۵ نفر) در قرآن مذکور است و داستان بسیارى از انبیا در قرآن نیامده است. با مراجعه به قرآن کریم نیز این امر ملموس است که تاریخ همه انبیا به طور تفصیل نیامده و در مورد حضرت موسى علیه السلام و عیسى علیه السلام و ابراهیم علیه السلام نیز به قطعاتى از زندگى این بزرگواران اشاره شده است. در حالى که در برخى روایات تعداد انبیا و ۱۲۴۰۰۰ و تعداد رسولان ۳۱۳ نفر تعیین شده است![۷۸]

نزول قرآن و بعثت رسول اللَّه به جهت هدایت انسان به سعادت و تعالى است تا با پیمودن این راه به قله سعادت انسانیت بار یابد و به مقام خلیفه اللهى برسد. ذکر قطعات تاریخ سبب توجه افزونتر و دلنشین‏تر شدن کلام و تأثیر بیشتر آن در نفوس و پایدار ماندن آن تعالیم تا زمان بیشترى است. از این رو وجود قصص انبیا در قرآن بر محورهاى ذیل استوارند.

۱٫ بیان نحوه دعوت و تبلیغ انبیا، در ضمن بیان هدف مشترک انبیا یعنى عبادت خدا و ترک طواغیت.[۷۹]

۲٫ بیان موضعگیرى هاى مردم در برابر انبیا و بررسى علل و عوامل و نیز نتایج آن.

۳٫ مبارزات انبیا با خرافات و تحریف‏ها و نیز طاغوت ها.

۴٫ برخوردهاى مؤمنان با طاغیان و معاندان.

۵٫ بیان سنن الهى حاکم بر جوامع و امم و استمرار آن بر همه ادوار.[۸۰]

از یک سو، این اهداف با ذکر همین مقدار از قصص در قرآن حاصل‏اند و اطاله بیش از آن محلى نداشت، از سوى دیگر مَثَل معروف است که “مشت نمونه خروار است” پس وقتى این گروه از امّت‏ها و انبیا این گونه بوده‏اند، سایرین را نیز مى‏توان با این ها مقایسه کرد، لذا گذشتگان را به حساب این ها گذاشت و مراقب بود که به سرنوشت امم بلازده دچار نشویم.

از طرف دیگر انبیاى الهى داراى مراتب و درجات مختلفى بوده‏اند[۸۱] و برخى فقط مبلغ دین پیامبر دیگرى بوده‏اند که چه بسا آن پیامبر معاصر خود آنها بوده است مثل تبلیغات لوط و نیز یعقوب و اسحاق و اسماعیل براى دین حضرت ابراهیم علیه السلام و انبیاى بنى اسرائیل که مبلغ دین موسى علیه السلام بوده‏اند و چه بسا مخفیانه تبلیغ داشته‏اند و در میان یهود و نصارى نیز از آنها اسم و رسمى نمانده است.[۸۲]

نکته دیگر این که چون بیشتر معاندان پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله را بنى اسرائیل تشکیل مى‏دادند و حوادث امت اسلامى شباهت زیادى با قوم یهود دارد، داستان حضرت موسى علیه السلام بیش از سایرین در قرآن تکرار شده و تفصیل داده شده است، تا هم حجت بر یهود عنود تمام شود و هم مؤمنان عبرت گیرند.

گرچه نظر در آثار گذشتگان و انبیا و امت هاى آسیایى و خاور نزدیک و عبرت آموزى از آن، از دستورات قرآن کریم مى‏باشدولی  کتاب و آثار تبلیغى و نتایج زیبا یا زشت قبول یا انکار دعوت آنها براى مردم مشرق زمین و خاورمیانه اصلاً آشنا نبود. از این رو به مردم حجاز و سایر نقاط خاورمیانه نمى‏توان گفت شما در آثار آنان نظر کنید و عبرت بگیرید! در نتیجه، عدم اطلاع تاریخى و قرار نگرفتن در منطقه جغرافیایى نزدیک و عدم وجود راه و وسیله ارتباطى، با وجود فاصله اقیانوس‏ها، از دیگر نکاتى است که مى‏تواند بیانگر علت نیامدن نام برخى از انبیاى الهى در قرآن مجید باشد.[۸۳]

البته نحوه تأثیر موقعیت (زمان و مکان و…) در خطابات قرآنى از جمله مباحثى است که نیازمند بررسى جداگانه اى است و جهت پرهیز از طولانى شدن بحث، مى‏توان به منابع مربوط مراجعه نمود.[۸۴]

پیامبران اجنّه قبل از خلقت بشر

در قرآن مجید اصل وجود جن مورد تایید قرار گرفته، اما آیا اجنه پیش از آفرینش آدم، پیامبر داشته اند یا نه؟ باید گفت: برای اجنّه دو مقطع زمانی مفروض است. یک مقطع زمانی قبل از خلقت بشر و یک مقطع زمانی بعد از خلقت بشر.

در مقطع زمانی دوم؛ یعنی پس از خلقت و آفرینش انسان که مشترک میان جن و انس است (چه قبل از ظهور اسلام و چه بعد از ظهور اسلام) مطابق آنچه که در آیات قرآن مجید آمده است جنیان نیز همانند انسان ها مکلف بوده اند که از پیامبرانی که در میان انسان ها مبعوث شده و از جنس بشر بودند پیروی نمایند.[۸۵] بر همین اساس بسیاری از اجنه به پیامبران الاهی ایمان آورده و گروهی دیگر ایمان نیاورده و کافر شدند.

اما در مقطع زمانی؛ قبل از خلقت بشر، آن هنگامی که خداوند هنوز انسان را خلق نکرده، ولی اجنّه را آفریده بود، آیا برای آگاهی و هدایت اجنّه پیامبرانی مبعوث شده بودند یا خیر؟ و اگر مبعوث شده اند آیا از جنس جن بوده اند؟ در پاسخ می توان گفت: قبل از خلقت حضرت آدم (ع) پیامبرانی از جنس اجنّه در بین آنان وجود داشته است زیرا:

۱٫ از سویی قرآن کریم هدف از آفرینش جن و انس را عبودیت و تکامل می داند و می فرماید: “همانا جن وانس را برای عبادت آفریدم”.[۸۶] شکی نیست که رسیدن به مقام واقعی عبودیّت که همان کمال واقعی است بدون تکالیف میسر نیست. از این جهت می توانیم بگوییم که اجنه هم مکلف بوده اند[۸۷] و بر این نکته آیات قرآن هم گواهی می دهند.[۸۸]

و از سویی دیگر روشن است که نمی شود خداوند حکیم جن را مکلف کرده باشد، ولی تکلیف و اجزا و شرایط آن را به آنان نیاموخته و راهنما نفرستاده باشد. بنابراین، تکلیف جن و انس فرع بر ارسال نبی است و تا ارسال پیامبری صورت نگرفته باشد، تکلیف جایز نیست.

۲٫ خداوند عادل و حکیم است و فعل قبیح از عادل حکیم سر نمی زند. چگونه است که خداوند می فرماید: جن و انس را در صورت کوتاهی در انجام وظایف مواخذه و عذاب می نمایم : “دوزخ را از جن و انس همگی (افراد بی ایمان و گنه کار) پر می کنم”.[۸۹] آیا ممکن است خداوند عادل و حکیم بدون این که پیامبرانی را به سوی آنها گسیل داشته باشد و با آنان اتمام حجّت کرده باشد،آنها را عذاب کند؟ قطعاً جواب منفی است، چرا که عقاب مکلف بدون ارسال نبی و اتمام حجت قبیح است و فعل قبیح از حکیم سر نمی زند. اجنه نیز مشمول این قاعدۀ کلی عقلی هستند. علاوه خود قرآن هم می فرماید: “ما هرگز (قومی را) مجازات  نخواهیم کرد، مگر این که پیامبری را مبعوث کرده باشیم (تا وظایف شان را بیان کند)[۹۰]، پس قطعا آنها دارای پیامبرانی بوده اند.

۳٫ آیۀ شریفۀ: “یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیاتی‏ وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقاءَ یَوْمِکُم‏ هذا…”.[۹۱]؛ ای گروه جن و انس آیا پیامبرانی از شما به سوی شما نیامد. تا آیات مرا بر شما بخواند و شما را به ملاقات این روز انذار دهد… .

مفهوم این آیه و احتجاج قاطع آن، به روشنی دلالت دارد که در تمام مقاطع زمانی وجود اجنه، قبل از خلقت حضرت آدم (ع) و بعد از خلقت حضرت آدم (ع) و حتی قبل و بعد از اسلام، پیامبرانی برای آنها بوده است. منتها طبیعی است که قبل از خلقت بشر این پیامبر از جنس خودشان بوده باشد.[۹۲] شاهد این مطلب آیۀ دیگری است که می فرماید:

“إِنَّا أَرْسَلْناکَ بِالْحَقِّ بَشیراً وَ نَذیراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّهٍ إِلاَّ خَلا فیها نَذیرٌ”؛[۹۳] ما تو را به حق براى بشارت و انذار فرستادیم و هر امّتى در گذشته انذارکننده‏اى داشته است.

۴٫ در روایت آمده است که یک مرد شامی از حضرت علی (ع) پرسید: آیا خداوند پیامبرانی را به سوی جن فرستاده است؟ امام علی (ع) در پاسخ فرمودند: “آری خداوند پیامبری به نام یوسف برای ارشاد آنان فرستاد، ولی آنها وی را به شهادت رساندند.[۹۴] این روایت نیز به خوبی دلالت دارد که اجنه پیامبرانی مختص به خود داشته اند.

بنابراین، با توجه به آنچه بیان کردیم روشن شد که گروه جن گروهی مکلف و دارای تکلیف بوده و قبل از خلقت بشر پیامبرانی برای ارشاد و هدایت آنان مبعوث شده اند، لکن کیفیت آن بر ما معلوم نیست.


[۱]جوادی آملی عبدالله، تفسیر موضوعی قرآن ،ج۸، ص۱۴۱، انتشارات  اسرا، چاپ پنجم، ۱۳۸۵ و تفسیر نور محسن قرائتی ، ج۸، ص۳۹۴ .

[۲]تفسیر موضوعی قرآن، جوادی آملی، ج۹ ، ص ۱۷٫

[۳]تفسیر موضوعی قرآن ، جوادی آملی ج۹ ، ص۱۷۹٫

[۴] هود،  ۳۶ وَ أُوحِىَ إِلىَ‏ نُوحٍ أَنَّهُ لَن یُؤْمِنَ مِن قَوْمِکَ إِلَّا مَن قَدْ ءَامَنَ فَلَا تَبْتَئسْ بِمَا کاَنُواْ یَفْعَلُون‏.

[۵] آل عمران، ۴۹ “وَ أُنَبِّئُکُم بِمَا تَأْکلُُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فىِ بُیُوتِکُمْ  إِنَّ فىِ ذَالِکَ لاََیَهً لَّکُمْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ”.

[۶]الصف، ۶ “… وَ مُبَشِّرَا بِرَسُولٍ یَأْتىِ مِن بَعْدِى اسمُْهُ أَحْمَدُ…”

[۷]سبحانى، جعفر، تاریخ پیامبر اسلام، ص ۴۸۰٫

[۸]تفسیر  موضوعی قرآن، جوادی آملی ج۹، ص۲۳۶٫

[۹]النمل، ۱۶ ، ” وَ وَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ  وَ قَالَ یَأَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیرِْ وَ أُوتِینَا مِن کلُ‏ِّ شىَ‏ْءٍ  إِنَّ هَاذَا لهَُوَ الْفَضْلُ الْمُبِین.‏

[۱۰]تفسیر منشور جاوید جعفر سبحانی، ج۳، ص۲۳۲ .

[۱۱]بقره ، ۳۱ ، وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها.

[۱۲]تفسیر منشور جاوید جعفر سبحانی ، ج۳، ص ۲۴۴٫

[۱۳]مجلسی محمد تقی، بحار الانوار ج۱۷، ص۱۴۴،  موسسه الوفا بیروت ۱۴۰۳ق

[۱۴]استفاده از پاسخ شماره ۱۸۹ (سایت: ۹۵۳).

[۱۵]حسینی همدانی، سید محمد حسین ، انوار درخشان، ج۲، ص۱۸۶، کتابفروشی لطفی تهران۱۴۰۴ .

[۱۶] محقق طوسى، نصیرالدین، تجرید الاعتقاد، ص ۱۵۵، مؤسسه امام صادق (ع)، قم، ۱۳۷۵٫

[۱۷] استاد هادوى تهرانى، مهدى، مبانى کلامى اجتهاد، ص ۸۱، مؤسسه‏ى فرهنگى خانه خرد، قم، چاپ اول، ۱۳۷۷٫

[۱۸] ص، ۴۸ – ۴۵٫

[۱۹] ص، ۸۳٫

[۲۰] حجر، ۴۰٫

[۲۱] انعام، ۸۴ – ۹۰٫

[۲۲] زمر، ۳۷٫

[۲۳] آل عمران، ۳۲ – ۳۱٫

[۲۴] نساء، ۸۰٫

[۲۵] جن، ۲۸ – ۲۶؛ مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج ۲۵، ص ۱۴۱، دارالکتب الاسلامیه، قم، چاپ دهم، ۱۳۷۱٫

[۲۶] همانا که خداوند اراده کرده است که پلیدى و گناه را از شما اهل بیت دور کند و شما را کاملاً پاک سازد.

[۲۷] اراده‏ى تشریعى نسبت به پاکى و طهارت، فقط مربوط به اهل بیت نیست، بلکه همه بندگان را شامل مى‏شود. پس اراده تشریعى با کلمه “انما” که دلالت بر حصر دارد، سازگار نمى‏باشد.

[۲۸] ر نمایه: اهل بیت (‏ع) و آیه تطهیر.

[۲۹] زمر، ۶۵ و ۶۶٫

[۳۰] با تو هستم. همسایه تو بشنو! این ضرب المثل در جایى به کار مى‏رود که خطاب اصلى متوجه کس دیگرى است، ولى در ظاهر شخص دیگرى را طرف خطاب قرار داده‏اند.

[۳۱] نورالثقلین، ج ۴، ص ۴۹۷، به نقل از تفسیر نمونه، ج ۱۱، ص ۵۲۸، دارالکتب الاسلامیه، قم.

[۳۲] بقره، ۱۲۰٫

[۳۳] حج، ۵۴ – ۵۲٫

[۳۴] در بعضى از کتب اهل سنت روایت عجیبى از ابن عباس نقل شده مبنى بر این که این آیات پس از جریانى که به “افسانه غرانیق” معروف شد، نازل شده است که طى آن، شیطان در کار ابلاغ وحى دخالت نمود و آیاتى شیطانى را بر زبان پیامبر (ص) جارى ساخت؛ ر.ک: تفسیر نمونه، ج ۱۴، ص ۱۴۰٫

[۳۵] همان.

[۳۶] همانا براى تو بر بندگان سلطنتى نیست. حجر، ۴۲ ؛ اسراء،۶۵٫ به عزتت قسم که همه بندگانت را گمراه مى‏کنم. مگر بندگانت که مخلصان از ایشانند مخلصین، ص ۸۲ و ۸۳٫ تفسیر نمونه، ج ۱۴، ص ۱۳۶ ؛ استاد سبحانى، جعفر، مفاهیم القرآن، ج ۴، ص ۴۴۲٫

[۳۷] تفسیر نمونه، ج ۱۴، ص ۱۳۶؛ استاد سبحانى، جعفر، مفاهیم القرآن، ج ۴، ص ۴۴۲٫

[۳۸] نساء، ۱۲٫

[۳۹] یعنى خوبى هاى نیکان، بدى هاى مقربان محسوب مى‏شود. و این مطلب در جایى به کار مى‏رود که از شخصى انتظارى فوق العاده دارند.

[۴۰] ر.ک: استاد سبحانى، مفاهیم القرآن، ج ۵، ص ۲۱، جامعه مدرسین، قم، چاپ اول، ۱۴۰۵ هق (هر سه وجه) ؛ استاد مکارم شیرازى، تفسیر نمونه، ج ۱، ص ۱۸۸ (هر سه وجه) ؛ علامه طباطبایى، المیزان، ج ۱، ص ۱۳۶، مؤسسه اعلمى بیروت (فقط وجه اول).

[۴۱] وعصى آدم ربه فغوى. ثم اجتباه ربه فتاب علیه وهدى”. طه، ۱۲۰٫ ظاهر کلمه‏ى “ثم” که دلالت بر بعدیت دارد مى‏رساند که “عصى” قبل از “اجتباه” بوده است.

[۴۲] ما براى تو پیروزى آشکار فراهم ساختیم تا خداوند گناهان گذشته و آینده‏اى را که به تو نسبت مى‏دادند، ببخشد و نعمتش را بر تو تمام کند و تو را به راه راست هدایت کند. فتح، ۱ و ۲٫ (ترجمه، استاد مکارم شیرازى).

[۴۳] مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج ۲۲، ص ۲۱ ؛ سبحانى، جعفر، مفاهیم القرآن، ج ۵، ص ۱۲۴ ؛ علامه‏ى طباطبائى، ترجمه‏ى تفسیر المیزان، ج ۱۸، ص ۲۰۴٫

[۴۴] استاد سبحانى، جعفر، مفاهیم القرآن، ج ۵، ص ۱۲۵، جامعه مدرسین، قم، ۱۴۰۵ هق.

[۴۵] خداوند تو را ببخشد، چرا پیش از آن که راست‏گویان و دروغ گویان را بشناسى به آنها اجازه دادى.

[۴۶] علامه طباطبائى، سید محمد حسین، ترجمه تفسیر المیزان، ج ۹، ص ۲۸۶٫

[۴۷] استاد سبحانى، جعفر، مفاهیم القرآن، ج ۵، ص ۲۷٫

[۴۸]همان.

[۴۹] . سبحانی، جعفر، الالهیات، ج۳، ص ۱۶۵٫

[۵۰] . تفسیر الألوسی، در تفسیر سوره طه، ذیل آیه ۱۲۱: « نعم لا اشکال فیه على ما قاله القاضی أبو بکر من أنه لا یمتنع عقلاً ولا سمعاً أن یصدر من النبی علیه السلام قبل نبوته معصیه مطلقاً ».

[۵۱] . سبحانی، جعفر، الالهیات، ج۳، ص ۱۸۳٫

[۵۲] . ر.ک: سبحانی، جعفر، الالهیات، ج۳، ص ۱۸۳-۱۸۹٫

[۵۳] . أحمد بن عبد الحلیم بن تیمیه الحرانی أبو العباس ؛ منهاج السنه النبویه ، تحقیق : د. محمد رشاد سالم ، ج۷، ص ۸۵،مصر ،  مؤسسه قرطبه – ۱۴۰۶ ، چاپ اول؛ جامع الرسائل لابن تیمیه، رشاد سالم، بخش «المجموعه الثانیه»، بحث غلو الشیعه فی دعوی العصمه: وَادعوا عصمتهم من صَغِیر الذُّنُوب وکبیرها وَغیر ذَلِک وَادعوا ذَلِک فِی الْأَنْبِیَاء أَیْضا لأَنهم أفضل من الْأَئِمَّه؛ و همچنین: در بحث « مذهب السلف و اهل السنه هو القول بتوبه الانبیاء» و همچنین در بحث « بطلَان القَوْل بعصمه الْأَنْبِیَاء من التَّوْبَه من الذُّنُوب».

[۵۴] . جامع الرسائل لابن تیمیه، رشاد سالم، بخش «المجموعه الاولی»، بحث « لاعصمه لاحد بعد الرسول » و در بحث « مذهب السلف و اهل السنه هو القول بتوبه الانبیاء» و همچنین در بحث « بطلَان القَوْل بعصمه الْأَنْبِیَاء من التَّوْبَه من الذُّنُوب».

[۵۵] . طه، ۱۲۱: (فَأَکَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّهِ وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏ ).

[۵۶] . سبحانی، جعفر، مفاهیم القرآن، ج۵، ص ۱۱۹٫

[۵۷] . طه، آیه ۱۱۷ – ۱۱۹: (فقلنا یا آدم إنّ هذا عدوّ لک و لزوجک فلایخرجنکما من الجنّه فتشقی ، إنّ لک الا تجوع فیها و لاتعری، و انک لاتظمؤا فیها و لاتضحی).

[۵۸] . بقره، ۳۶: ( فأزلّهما الشیطن).

[۵۹] . طه، ۱۲۱: ( و عصی ءادم ربّه فغوی ).

[۶۰] . سبحانی، جعفر، مفاهیم القرآن، ج۵، ص ۱۲۲ – ۱۲۶، با تلخیص؛ طباطبائی، سید محمد حسین، تفسیرالمیزان، با ترجمه موسوى همدانى سید محمد باقر، ج۱۴، ص ۳۰۶-۳۰۹، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ پنجم،۱۳۷۴ شمسی؛ مکارم شیرازى ناصر، تفسیر نمونه، ج ۱۳، ص ۳۲۳-۳۲۴، دار الکتب الإسلامیه، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۴ شمسی؛ ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص ۱۳۳-۱۳۷، با ترجمه مترجمان، انتشارات فراهانی، تهران، چاپ اول، ۱۳۶۰ شمسی.

[۶۱] . طباطبائی، سید محمد حسین، تفسیرالمیزان، با ترجمه موسوى همدانى سید محمد باقر، ج۱۴، ص ۳۰۹٫

[۶۲] . ترجمه مجمع البیان، ج۱۸، ص ۳۳٫

[۶۳] . یوسف، ۱۰۹-۱۱۰:( وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلاَّ رِجالاً نُوحی‏ إِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ أَ فَلَمْ یَسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدارُ الْآخِرَهِ خَیْرٌ لِلَّذینَ اتَّقَوْا أَ فَلا تَعْقِلُونَ «۱۰۹» حَتَّى إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّیَ مَنْ نَشاءُ وَ لا یُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمینَ «۱۱۰»).

[۶۴] . سبحانی، جعفر، مفاهیم القرآن، ج۵، ص ۹۷-۹۸٫

[۶۵] . سبحانی، جعفر، مفاهیم القرآن، ج۵، ص ۱۰۱ – ۱۰۴، با تلخیص.

[۶۶] البته این به معنای نفی عصمت موهوبه نیست. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به:

نمایه های:

۱- مفهوم عصمت و امکان عصمت افراد.

۲- عصمت پیامبر (ص) و ترک اولی.

۳- عصمت انسانهای معمولی.

[۶۷] نک:همان، ص ۲۱۳٫

[۶۸] سروش، عبدالکریم، بسط تجربه نبوی، ص ۱۱٫

[۶۹] همان، ص ۱۳٫

[۷۰] همان، ص ۱۶٫

[۷۱] همان، ص ۲۱٫

[۷۲] همان، صص ۲۴-۲۵٫

[۷۳] جوادی آملی، پیشین، صص ۹۷-۸۲؛ ساجدی، ابوالفضل، زبان دین و قرآن، صص ۷۳-۲۶۶٫

[۷۴] مائده، ۳٫

[۷۵] سروش، عبدالکریم، مجله آفتاب، ش ۱۵، مقاله «اسلام به وحی و نبوت».

[۷۶]نک: مطهری، مرتضی، ختم نبوت، ص ۳۷٫

[۷۷] بحار الانوار، ج۲۳، ص ۱۰۸٫

[۷۸] بصائر الدرجات، ص ۱۲۱ – الخصال، ص ۳۰۰ و ۶۴۱ (منقول از راه راهنماشناسى، ص ۱۷) – بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۳۰ و ۳۲ و ۴۱٫

[۷۹] نحل، ۳۶٫

[۸۰] آل عمران، ۱۴۰٫

[۸۱] اسراء، ۵۵؛ انعام، ۸۳ تا ۹۰؛ بقره، ۲۵۳٫

[۸۲] ر.ک: المیزان، ج ۶، ص ۱۴۶ و ج ۷، ص ۳۵۴ و نیز على شیروانى، درسنامه عقاید، ص ۱۶۴٫

[۸۳] ر.ک: جوادى آملى، عبداللَّه، تفسیر تسنیم، ج ۱، صص ۵۲ – ۳۹٫

[۸۴] ر.ک: هادوى تهرانى، مهدى، تأملات در علم اصول فقه، کتاب اول، دفتر چهارم.

[۸۵] البته باید توجه داشت که این مسئله در بارۀ حضرت موسی (ع) و پیامبر اسلام قطعی است و در بارۀ بقیۀ پیامبران از جنس بشر، مفسران دیدگاه های گوناگونی ارائه کرده اند.

رساترین و گویاترین آیات در این مورد آیات ۲۹ و ۳۰ سورۀ مبارکۀ احقاف است: “وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قالُوا أَنْصِتُوا فَلَمَّا قُضِیَ وَلَّوْا إِلى‏ قَوْمِهِمْ مُنْذِرینَ قالُوا یا قَوْمَنا إِنَّا سَمِعْنا کِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ وَ إِلى‏ طَریقٍ مُسْتَقیمٍ”؛ بیاد آور هنگامی که گروهی از جن را به سوی تو متوجه ساختیم که قرآن را استماع کنند وقتی حضور یافتند به یک دیگر گفتند خاموش باشید و گوش فرا دهید (بشنوید) و هنگامی که پایان گرفت به سوی قوم خود بازگشتند و آنها را انذار کردند و به قوم خود گفتند ای قوم! ما کتابی را استماع کردیم که بعد از موسی (ع) نازل شده است و کتب قبل از خود را نیز تایید و تصدیق می کند و…”. البته اگر دراین آیه می بینیم که از انجیل اسمی برده نمی شود به خاطر آن است که تورات کتاب اصلی است و مسحیان هم احکام شرایع خود را از آن گرفته و می گیرند، نک: تفسیر نمونه، ج ۲۱، ص ۳۷۰ . علامه طباطبائی نیز در تفسیر المیزان به صراحت می فرماید: این فراز از آیۀ مبارکه ” انا سمعنا کتاباً انزل من بعد موسی مصدقاً لما بین یدیه”، اشعار بلکه دلالت دارد بر این که جنیان نامبرده مؤمن بر دین حضرت موسی (ع) و کتاب آن جانب بوده اند، نک: تفسیر المیزان، ج ۱۸، ص ۳۵۰٫ در بارۀ مقطع زمانی بعد از اسلام هم آمده است: پیامبر اکرم (ص) از مکه به سوی بازار عکّاظ در طائف آمد تا مردم را که در آن مرکز بزرگ اجتماع کرده بودند، به دین اسلام دعوت کند، اما کسی به دعوت او پاسخ مثبت نداد. در بازگشت به محلی رسید که آن را وادی جن می گفتند. شب را در آن جا ماند و تلاوت آیات قرآن می فرمود. گروهی از جنیان آیات را شنیدند و ایمان آوردند و برای تبلیغ به سوی قوم خود بازگشتند. نک: تفسیر نمونه، ج ۲۵، ص ۱۰۰، ذیل آیات ۱و ۲ سورۀ جن.

البته عده ای از عبارت “رسل منکم” در آیۀ شریفه: “یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیاتی‏ وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقاءَ یَوْمِکُم‏ هذا…”؛ ای گروه جن و انس آیا پیامبرانی از شما به سوی شما نیامد. تا آیات مرا بر شما بخواند و شما را به ملاقات این روز انذار دهد… خواستند استفاده کنند که پیامبر جنیان بعد از خلقت آدم هم از جنس خودشان بوده است. اگرچه در بارۀ پیامبر اسلام قبول دارند که پیامبر جن و انس بوده است. نک: تفسیر روح البیان، ج ۳ ، ص ۱۰۵؛ اسماعیل حقی بروسوی؛ تفسیر راهنما، ج ۵ ، ص ۳۵۴٫ ولی عده ای دیگر از مفسران با رد این دیدگاه می گویند:

آنچه از آیات سورۀ جن به خوبى استفاده مى‏شود، این است که قرآن و اسلام براى همه، حتى آنها نازل شده، و پیامبر اسلام مبعوث برای همه بوده است، منتها هیچ مانعى ندارد که رسولان و نمایندگان از خود آنها از طرف پیامبر (ص) مامور دعوت آنان بوده باشند و کلمه”منکم” (از شما) دلیل بر آن نیست که پیامبران هر دسته از جنس خودشان خواهند بود؛ زیرا هنگامى که به گروهى گفته شود”، نفراتى از شما …” این نفرات ممکن است از یک طایفه یا از همۀ طوایف باشند. نک: تفسیر نمونه، ج ۵ ، ص ۴۴۳،  یعنی کلم؛”منکم” بیش از این دلالت ندارد که پیغمبران از جنس مجموع و روى هم رفته همان جن و انسى بودند که به سوى ایشان مبعوث شدند و خداوند پیغمبران را از جنس ملائکه قرار نداد تا امتان ایشان از دیدنشان وحشت نکنند، و کلام ایشان را که همان زبان مادرى خودشان است بفهمند. اما این که براى جن پیغمبرانى از جن و براى انس انبیایى از انس مبعوث کرده باشد، آیۀ شریفه هیچ گونه دلالتى بر آن ندارد، نک: تفسیر المیزان، ج ۷ ، ص ۵۴۰ ؛ تفسیر منهج الصادقین، ج ۳ ، ص ۴۵۲٫

[۸۶] “و ما خلقت الجنّ و الانس الاّ لیعبدون”، ذاریات ، ۵۶

[۸۷] نک: بحارالأنوار، ج۶۰، ص۳۱۱٫

[۸۸] “أُولئِکَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنَّهُمْ کانُوا خاسِرِینَ”، احقاف ، ۱۸٫

[۸۹] سجده، ۱۳و هود، ۱۱۹٫

[۹۰] اسراء، ۱۵٫

[۹۱] انعام، ۱۳۰٫

[۹۲] این نکته طبق نظر عده ای از مفسران از ظهور “رسل منکم ” قابل استفاده است و این شامل همۀ زمان ها می شود، اما زمان حضرت موسی (ع) و پیامبر اسلام (ص) استثناء شده و پیامبران آنها از جنس خودشان نبوده اند.

[۹۳] فاطر، ۲۹٫

[۹۴] بحار الانوار، ج ۱۰ ، ص ۷۶  :”هل بعث الله نبیا الی الجنّ فقال نعم بعث الیهم نبیا یقال له یوسف فدعاهم الی الله فقتلوه”.




کلیدواژه ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,



ثبت نظر


6 + = 8